آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

کادر|کودتا علیه سنگر مقاومت؛ مستندی درباره انقلاب فرهنگی در ایران

کودتا علیه سنگر مقاومت؛ مستندی درباره انقلاب فرهنگی در ایران 

cult1

یک توضیح:

 

 مطلب زیر متن کامل  فیلم مستندی است که تحت عنوان «کودتا علیه سنگر مقاومت؛ مستندی درباره انقلاب فرهنگی در ایران» از برنامه کادر در تلویزیون کومله پخش شده است. کندی سرعت اینترنت در ایران و ارسال پارازیت در موقع پخش برنامه ها از ماهواره باعث شد تا عده ای از رفقا و علاقمندان به این مبحث موفق به دیدن برنامه نشوند و بنا به درخواست ایشان ما بر آن شدیم تا متن روایت مستند را به طور کامل در سایت آلترناتیو قرار دهیم. گذشته از این، دسترسی رفقا به متن را با توجه به حجم زیاد و فشرده وقایع تاریخی بررسی شده، فاکت ها و داوری ها، مفید یافتیم و امیدواریم به این ترتیب مباحث ما محک جدّی تری بخورند.

«درآمد»

لیبرال-اسلامیست­ها از طریق ابزارها و دستگاه­های رسانه­ای و تبلیغاتی عظیم‌شان و به مدد ژورنالیست­ها، آکادمیسین­ها و به اصطلاح ”روشنفکران“ اندام واره شان می‌کوشند از دیکتاتوری، این نکبت فراگیر تاریخ ما، تصویری ذهنی، منتشر و نامریی ارائه دهند. در این تصاویر و تعابیر، دیکتاتوری سیمایی رازآلوده می­یابد و در پس مه­های غلیظ مباحث گنگ و عقیم ”تئوریک“، چهره‌ واضح  خود را از دست می دهد. از نظر اینان دیکتاتوری خصلت یک رژیم سیاسی نیست که به عنوان محصول یک فرماسیون مشخص اجتماعی-اقتصادی و در یک مقطع مشخص تاریخی و بر اساس مناسبات استثمارگرانه و برای حفظ این مناسبات و منافع طبقات حاکم پا به عرصۀ وجود می‌گذارد؛ به زعم ایشان دیکتاتوری در عام­ترین، مبهم­ترین و  غیر-تاریخی­ترین معنای خود، یک ”فرهنگ“ است. به این ترتیب تعابیری از این قبیل باب روز می شود که «دیکتاتوری در درون یکایک ما ریشه دارد چرا که در درون هر ”انسان ایرانی“ یک ”مستبد کوچک“ وجود دارد». و یا این که دیکتاتوری یک ”ایدئولوژی“ است، و از این جهت بین حاکمین و محکومان، بین قاتلین و مقتولان، بین زندان‌بانان و زندانیان و … مشترک است. ناگفته پیداست که ارائۀ چنین تفاسیری از دیکتاتوری، عملاً و علناً در خدمت دیکتاتوری یا دیکتاتوری‌های واقعا موجود قرار می­گیرد.

همان‌گونه که اکثریت قریب به اتفاق روایت‌هایی از این دست در تاریخ معاصر ما از سوی جریان‌های مختلف ”روشنفکر“ی، برای توجیه عملکرد رژیم سلطنتی و یا رژیم اسلامی به کار گرفته می­شود. کارکرد چنین تفاسیری، برداشتن مسئولیت برقراری دیکتاتوری و تحمیل اختناق از دوش حاکمان، هیات حاکمه و طبقات مسلط در هر دوره و توزیع آن در سطح کل جامعه و یا دست کم در سطح نخبگان یعنی فعالین و مبارزان سیاسی ضد-دیکتاتوری است. بدین ترتیب اگر در جامعۀ ما اگر دیکتاتوری حاکم است، اگر در دوران ”رضا شاه کبیر“ در دوستاق­خانه­ها به موجب قانون ”ممنوعیت مرام اشتراکی“، از بیضه­های محکومین وزنه آویزان می‌کردند و به آن‌ها دستپند قپانی و یا پالهنگ می‌زدند، اگر در دوران محمدرضا شاه به جرم داشتن یک ”کتاب ممنوعه“ (که دامنۀ شمول آن کتاب‌های کودکان را نیز در بر می‌گرفت)، سر و کار طرف با ثابتی و حسینی و عطارپور و آپولو و شوک الکتریکی و … بود، اگر در دوران جمهوری اسلامی، به جرم ارتداد و محاربه و تکفیر، باید در قبر و قیامت می­خوابیدی و هزار هزار در خاوران­ها به شکل گمنام و دسته­جمعی دفن می‌شدی، اگر حق و حقوقت در رژیم ”نیمه-دموکراتیک“ (!) اسلامی از حقوق حیوانات در کشورهای دیگر پایین‌تر است، اگر زنان جامعۀ ما را به جرم داشتن پوششی متفاوت کتک‌خورده و خون‌آلود به درون قفس‌های ”گشت ارشاد“ پرتاب می‌کنند، اگر به خاطر یک اعتراض ساده باید با شکنجه‌های هولناک و کهریزک و تجاوز جنسی و … مواجه شوی و … همۀ این‌ها به این خاطر نیست که نفع افراد، گروه­ها، اقشار و طبقات مشخصی در جامعه، در برقراری این مناسبات و در شیشه کردن خون مردم است؛ بلکه این‌ها همه به خاطر وجود فرهنگ (در سطح عوام) و ایدئولوژی­‌‌های غیردموکراتیک و استبدادی (در سطح نخبگان) است که تک تک افراد در وجود آن­ها به اندازۀ همان حاکمان مسئول اند! این حاکمان و شکنجه‌گران بیچاره و فلک‌زدۀ جامعۀ ما خود ”قربانیان چنین فرهنگی“ هستند و تنها گناه‌شان این است که فرهنگ موجود در کل جامعه را بازتاب می­دهند و تعیّن می بخشند! بر پایۀ چنین بسترسازی‌های وقیحانه و بی‌شرمانه‌ای است که شکنجه‌گران قوت قلب می‌گیرند و دژخیمان به پیش می‌تازند؛ علیرضا علوی‌تبار (سیمین) از فرماندهان حفاظت اطلاعات سپاه شیراز در دهۀ 1360، که فی‌االحال نامش در لیست متهمین محکمه‌های آتی وجود دارد، در خصوص حوادث آن دهه، فراخوان ”توبۀ ملی از خشونت“ صادر می‌کند (!) و پرویژ ثابتی سر-دژخیم ساواک بعد از سی سال به خودش اجازه می­دهد که گامی از سوراخ بیرون بگذارد و به عنوان یک چهرۀ ”دموکرات“ و ”نقدپذیر“ عرض اندامی کند. نسخه­های وقیحانه­تر و متاخرتر چنین تفاسیری از دیکتاتوری که امثال عباس میلانی و هوشنگ ماهرویان می‌پیچند و نشریاتی مانند ”شهروند امروز“ و ”مهرنامه“ در سطح عمومی توزیع می­کنند، گامی را در سیر پیش‌روندۀ این منطق فراتر گذاشته و علنا مدعی می‌شوند که اتفاقا نقش قربانیان و زندانیان و به زنجیر کشیده شدگان و بندیان و اعدامیان تاریخ معاصر ما در برقراری دیکتاتوری و سهم‌شان در این فرهنگ غیردموکراتیک به مراتب از حاکمان و شکنجه‌گران و زندان‌بانان و تیرِ خلاص زن‌ها و میرغضب­ها بیشتر بوده است؛ رژیم سلطنتی به مراتب فهیم­تر، مدرن­تر، بافرهنگ‌تر و فرهیخته‌تر از مخالفین خود بود و رژیم اسلامی که اصولاً اعدام و تعزیر و سنگسار و قیر و قیامت و اعدام مرتد و رجم زناکار و … را از ایدئولوژی مارکسیست‌ها آموخته است!

وقتی که دیکتاتوری تا حد یک خصلت فرهنگی و ایدئولوژیک تقلیل و تنزل داده شد، دموکراسی نیز به یک خصلت و مَنِش تبدیل می‌شود که از راه ورزش و نرمش، تمرین، سکوت و مدارا، گفت و شنود و … قابل تحصیل است. دموکراسی دیگر مجموعۀ حقوق، مطالبات و شرایطی نیست که اساسا از طریق مبارزات مستمر و ستیز و آویز با دیکتاتوری واقعا موجود به دست می‌آید. مقاومت، مبارزه، ستیز و آویزی که گاه اشکالی به غایت خشن و خون‌آلود می‌یابد و گردن­های امثال لویی شانزدهم و ماری آنتوانت را به زیر گیوتین می­فرستد. ما کمونیست­ها، به دیکتاتوری به عنوان یک مقولۀ عینی، مشخص، سیاسی و در اساس خود طبقاتی می‌نگریم. به باور ما راه محک زدن و به آزمون گذاشتن این تئوری­ها این است که از سطح انتزاع به عرصۀ انضمام گام بگذاریم و جدال­های مشخص و زندۀ دیکتاتوری و آزادی­خواهی و افراد و نیروهای هر یک از این دو جبهه را در مقاطع حساس و سرنوشت‌ساز تاریخ معاصر ایران مورد بررسی قرار دهیم. با نگریستن از چنین زاویه‌ای است که هر ناظری که اندک بهره‌ای از انصاف برده باشد، گواهی خواهد داد که کمونیسم، مهم‌ترین سنگر مقاومت و آزادی‌خواهی، و کمونیست‌ها اصلی‌ترین نیروی آزادی­خواه و ضد-دیکتاتوری در تاریخ معاصر ایران بوده­اند و طبقۀ کارگر مهم­ترین نیروی اجتماعی و عامل و حامل آزادی­خواهی در این تاریخ بوده و هست.
این واقعیت ساده و روشنی است که تمام تبلیغات رسانه‌ای ضد-کمونیستی در ایران با ارجاع به نمونه‌های کرۀ شمالی، خمرها و … و تمام تئوری­های فرهنگی و ظاهراً پیچیده در باب دیکتاتوری، قصد پنهان کردن آن را دارند. با تمرکز بر مصاف‌های زنده و در سطح گوشت و پوست و استخوان دیکتاتوری و آزادی­خواهی در مقاطع مشخص تاریخی است که می‌توان چنین واقعیتی را دریافت و به صحت این دیدگاه نیز پی برد که افراد و نیروهای سیاسی اصلی جامعه تعلّق جبهه‌ای و تاریخی خود را حفظ کرده‌اند و کماکان در همان سنگرهای سابق به مبارزه با یکدیگر مشغول‌اند. تهاجم ضدفرهنگی رژیم اسلامی به دانشگاه­ها در بهار 1359، یکی از این نبردهای حساس، روشنگر و در عین حال افشاگر در تاریخ ماست که در آینۀ آن می­توان مواضع و تعلق جبهه ای هر یک از نیروها به اردوی دیکتاتوری یا آزادی‌خواهی را دریافت.

****

«کودتای ضدانقلابی و ضدفرهنگی در دانشگاه‌ها ریشه در چه واقعیاتی داشت؟»

در 30 فروردین ماه 1359، پس از به هم خوردن سخنرانی هاشمی رفسنجانی در دانشگاه تبریز، اوباش و چماق­داران اسلامی و گَلّه­های حزب­الله تهاجمی وسیع و سراسری را به دانشگاه­های سراسر کشور آغاز کردند. تهاجمی که با مقاومت دانشجویان انقلابی همراه شد و در نهایت منجر به زخمی و کشته‌شدن بسیاری از این دانشجویان و تعطیلی دانشگاه­ها گردید؛ واقعه­ای که در ادبیات رسمی رژیم اسلامی به ”انقلاب فرهنگی“ مشهور است. بسیار ساده‌اندیشانه است که این واقعه را به مثابه واکنشی در مقابل به هم خوردن سخنرانی هاشمی رفسنجانی در دانشگاه تبریز تحلیل کنیم. پیام نوروزی خمینی در سال 1359 نشان می‌دهد که این اقدام، برنامه‌ای کاملا از پیش طرح‌ریزی و تدارک‌دیده شده بود. خمینی در این پیغام از جمله اشاره کرده بود:

”باید انقلابی اساسی در دانشگاه‌های سراسر ایران به وجود آید؛ اساتیدی که در ارتباط با شرق و غرب‌اند، تصفیه شوند و دانشگاه محیط علم شود برای تدریس علوم عالی اسلامی“

اساسی­ترین انگیزه و دلیل رژیم اسلامی برای اجرای چنین برنامه­ای را می­توان این گونه توضیح داد: خمینی به طور خاص و جریان اسلامیست (اعم از مکلا و آخوند) در جریان تحولات و اعتراضات سال‌های 57-1356 و در دل جنبش اعتراضی-انقلابی بر علیه رژیم سلطنتی، موفق به شکل­دهی به یک جریان توده­ای و پوپولیستی ضد-کمونیستی حول محور بخش‌هایی از خرده­بورژوازی ایران در آن مقطع شدند و با اتکاء بر همین جنبش و حمایت­ها و تاییدات امپریالیستی، رهبری و تسلط خود را بر کلیّت جنبش انقلابی تثبیت نمودند. اما این حرکت خمینی از یک نقص اساسی رنج می­برد و آن هم فقدان پایگاه خودش و در عین حال تجمع دشمنانش در بین روشنفکران، مبارزان و کادرهای کمونیست و انقلابی نسبتاً سازمان‌یافته‌ای بود که اگر چه موفق به کسب رهبری جنبش توده‌ای ضدّسلطنتی نشده بودند اما به فعالیت، حیات و مبارزۀ خود در سطح جامعه ادامه می­دادند؛ جزایر و سنگرهایی پراکنده اما تاثیرگذار از این مبارزان در دل جامعه وجود داشت که مهم­ترین، موثرترین و سرآمدترین آنان دانشگاه بود. نمونه­هایی دیگری از این سنگرها را می­شد در جنبش انقلابی کردستان و گنبد، در مبارزات و مقاومت­های بخش­هایی از کارگران، زنان و سایر اقشار اجتماعی در مقابل پیشروی حاکمیت اسلامی به منظور برقراری دیکتاتوری و اختناق مشاهده کرد. وجود چنین بخشی در جامعه بود که هراس امپریالیست‌ها و اسلامیست­ها را از ورود ایران به فاز جنگ داخلی در مقطع انقلاب بهمن 1357 به شدت بر می­انگیخت. ورود به این فاز باعث می‌شد که ترفندهای پوپولیستی خمینی زمینه و موضوعیت خود را از دست بدهد و خود او نیز به شخصیتی حاشیه­ای تبدیل شود و زمینه برای برآمدن و توده­ای شدن سازمان­های انقلابی فراهم گردد. در نتیجۀ چنین هراسی بود که از یک سو امپریالیست­ها به رفتن شاه رضایت دادند و ژنرال هایزر را برای مهار ارتش و جلوگیری از کودتای آن (که زمینۀ جنگ داخلی را فراهم می‌ساخت) به ایران فرستادند و خمینی هم برای اجتناب از تلاطم‌های بیشتر از صدور فتوای جهاد بر علیه شاه خودداری کرد (در حالی که یک سال بعد این فتوا را بر علیه خلق کُرد صادر کرد). اما تنها سه روز خروج اوضاع از کنترل خمینی و امپریالیست‌ها یعنی از بزرگ­داشت حماسۀ سیاهکل در 19 بهمن در دانشگاه تهران تا حمله گارد شاهنشاهی به پادگان نیروی هوایی و سپس 22 بهمن نیز کافی بود که مبارزان انقلابی توانایی­ها و پتانسیل­های خود را در سازمان­دهی و رهبری قیام مسلحانۀ توده‌ای به منصۀ ظهور بگذارند و زمینه­های واقعی هراس ائتلاف امپریالیست-اسلامیست را آشکار سازند. به هر روی جدال بی‌وقفۀ انقلابیون و ضد-انقلابیون اسلامیست حاکم یعنی مواجهه انقلاب و ضد-انقلاب از فردای روز 22 بهمن 1357 تا آغاز سرکوب و کشتار علنی پس از 30 خرداد 1360 در چنین عرصه­هایی جریان داشت. رژیم با هوشیاری ضد-انقلابی خود، نقش و جایگاه دانشگاه و جنبش دانشجویی را در این میان دریافت و یک سال قبل از آغاز سرکوب و کشتار عمومی، نخست کمر دانشگاه را که در غیاب یک نیرو و حزب انقلابی سراسری نقش سَرِ مقاومت را ایفا می‌کرد، شکست. برخلاف ادعاهای پوچ و خنده‌آور ایدئولوگ­های حکومت، نیروهای هوادار رژیم یعنی انجمن‌های اسلامی دانشجویان و دفتر تحکیم وحدت با وجود برخورداری از تمام حمایت­ها و امکانات در شرایط آزاد و در مقابله با نیروهای انقلابی، در سال 1358 قادر به کسب یک پایگاه 10 درصدی در بین دانشجویان نشده بودند. نتایج انتخابات شوراهای دانشجویی به خوبی نمایانگر چنین واقعیتی بود. رژیم که در شرایط آزاد و دموکراتیک قادر به جلب نظر بدنۀ دانشجویان نشده بود، برای تعطیل کردن دانشگاه، ”تبدیل دانشگاه به ستاد جنگ“ را بهانه کرد و تهاجم را آغاز نمود. همان‌گونه که رفیق عباس زرندی در کتاب خویش یادآوری می­کند، منظور و مقصود رژیم، هوادارانش و سایر اسلامیست­ها از این عبارت، حمایت فعالانه دانشجویان انقلابی و کمونیست از جنبش­های حق­طلبانه مانند جنبش انقلابی کردستان و گنبد و افشای جنایت‌های رژیم در این رابطه بود. ”تبدیل دانشگاه به ستاد جنگ“، فرمول ثابت، دائمی و رسمی تمامی جریانات اسلامیست از خمینی و رژیم اسلامی گرفته تا بنی­صدر و نهضت آزادی و سحابی برای توجیه دلایل به راه افتادن موج ضدانقلاب فرهنگی در بهار 1359، از همان زمان تا کنون بوده است. لیبرال-اسلامیست‌های امروز که سرکردگان همان دانشجویان اسلامیست شکست‌خورده در سال 1358 و کودتاگران ضدفرهنگی سال 1359هستند، امروز نیز با همان کینه و نفرت و البته با همان وقاحت از همین عبارات در دفاع از کودتای ضدّانقلابی و ضدّفرهنگی رژیم حمایت کامل به عمل می­آورند. این یکی از نشانه های این واقعیت است که برخلاف پندارهای برخی خوش‌خیالان و بوق و کرنای بعضی تبهکاران سیاسی، اینان در همان جایگاه و پایگاه سابق خود ایستاده­اند. این چرخش 180 درجه­ای میدان سیاست به راست، پس­روی و عقب‌نشینی سطح فرهنگ سیاسی و افول معیارهای پیشرو و انقلابی است که باعث شده این سنخ از نیروها از سوی برخی به عنوان ”دموکرات“ نگریسته شوند.

عباس عبدی که در همان سال 1359 به همراه هاشم آغاجری و به نمایندگی از دفتر تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه در میزگردی به مناظره با نمایندگان فداییان و مجاهدین بر سر موضوع کودتای ضد فرهنگی و ضد انقلابی در دانشگاه­ها و دفاع از آن پرداخت، در مصاحبه‌ای با ”شهروند امروز“ همان حرف‌های دیروز را تکرار می‌کند و می‌گوید:

”ولی چپی‌ها هم در آن زمان دانشگاه را به ستاد جنگ تبدیل کرده بودند. البته فراموش نکنیم که انقلاب فرهنگی در بادی امر یک ایدۀ اجراشده در چین بود و کمونیست­ها تصور نمی­کردند که زمانی این ایده به دست بچه‌مسلمان‌ها و علیه خودشان به کار گرفته شود… علی‌القاعده در این دعوا ما طرف انجمن اسلامی بودیم و وضعیت دانشگاه­ها اصلا قابل قبول نبود و باید به نحوی قضیه جمع می‌شد… (شهروند امروز، ش 23، 13 آبان 1386، ص 46)

سعید حجاریان نیز با دفاع تمام عیار از کودتای ضدانقلابی و ضدفرهنگی رژیم در دانشگاه‌ها در مصاحبه‌ای می­گوید:

”به هر حال مهم­ترین علت انقلاب فرهنگی این بود که دانشگاه­ها برای گروه­های چریکی مخالف نظام، حکم پایگاه لجستیکی را یافتند… آنان از این مراکز علمی، نیروهای خود را سازمان­دهی و برای گرایش‌های گریز از مرکز (نظیر کردستان) سلاح جمع‌آوری می‌کردند.“ (دیروز، امروز و فردای جنبش دانشجویی در ایران، به اهتمام مسعود سفیری، نشر نی، 1379، ص70)

عزت‌الله سحابی، رهبر نیروهای موسوم به ملّی-مذهبی نیز همین روایت را از کودتای ضدفرهنگی رژیم ارائه می­دهد. او در سال 1359 به همراه مهدی بازرگان، یدالله سحابی و … یکی از اعضای اصلی شورای ضدانقلاب رژیم بود که پس از جلسه‌ای با خمینی و بنی‌صدر، بر کودتا مهر تایید نهاد و حکم تعطیلی دانشگاه­ها را صادر کرد. او هم در مصاحبه با سفیری مزورانه می‌گوید:

”انقلاب فرهنگی بازتاب و واکنش دولت رسمی در قبال تبدیل دانشگاه به ستاد جنگی نیروهای مخالف نظام جمهوری اسلامی نظیر چریک­های فدایی خلق و پیکار بود.“ (همان، ص 85)

کمی آن سوتر برویم و وسعت نیروهای حامی کودتای ضدفرهنگی انجمن­های اسلامی را که تا دورۀ اخیر بر سر موضع خود ایستاده‌اند نظاره کنیم با با چهره‌ها، صف‌بندی‌ها و تعلقات کلی و نهایی هر فرد و گروه، فراتر از شعارها و نمایش‌های ژورنالیستی شان آشناتر بشویم. پرویز ورجاوند، عضو شورای مرکزی جبهۀ ملی ایران، که خود و تشکل متبوعش به عنوان فسیل­های سیاسی جایگاهی در بین دانشجویان و دانشگاه انقلابی در سال‌های 59-1357 نداشتند، نیز مستقیماً نیروهای چپ را نشانه می‌رود و می‌گوید:

”به نظر من آن‌چه توان نیروی دانشجویی را [در سالیان پس از انقلاب]  می­گرفت، سازمان‌های سیاسی چپ بودند. یعنی در سطح دانشگاه تهران شاهد آن بودیم که در یک سو چریک­های فدایی خلق، در یک سو مجاهدین، در یک سو پیکار و … به گونۀ کاملا انحصارطلبانه­ای حضور داشتند…“(همان، ص 164)

اما مگر جرم دانشگاه انقلابی چه بود که چنین ائتلاف وسیعی کمر به انهدام، تخریب و تعطیلی آن بسته بودند؟ سرمقاله‌نویس کتاب جمعه در همان زمان در یک جمله لُبّ مطلب را بیان می‌کند:

”مشکل از آن‌جا آغاز می­شود که افکار جناح­های حاکم در چاردیواری دانشگاه بُردی ندارد و انجمن­های اسلامی همه‌جا در اقلیت­اند.“ (کتاب جمعه، ش 33، 11 اردیبهشت 1359، صص 8-4)

و این نویسنده به درستی و دقت به جناح‌های حاکم اشاره می‌کند و نه جناح حاکم و این جناح‌های حاکم در مقطع بهار 1359 عبارت‌اند از: اسلامیست­های طرفدار خمینی (اعم از چپ و راست و اصول­گرا و اصلاح­طلب بعدی)، اسلامیست­های مکلایی که از دولت رانده شده بودند اما در شورای انقلاب به عنوان مهم‌ترین مرجع تایید کنندۀ کودتای ضدفرهنگی بچه مسلمان­ها حضور داشتند و این‌ها عبارت بودند از جریاناتی که امروز به نام‌های ”نوگرای دینی“ و ملّی-مذهبی شهرت دارند اعم از نهضت آزادی و مهدی بازرگان، یدالله و عزت‌الله سحابی، ابراهیم یزدی، حبیب‌الله پیمان و …. و ابوالحسن بنی‌صدر و سایر ملحقات او در آن دوران اعم از جبهۀ ملّی و… و سایر لیبرال‌های طلبکار امروز.

سرمقاله نویس کتاب جمعه، گزارش تیزبینانه‌ای از کودتای ضدفرهنگی و آن چه خود به درستی آن را ”ایلغار فرهنگی“ می­نامد، ارائه می‌دهد:

”ایلغار ”انقلاب فرهنگی“ و یا به روایت رئیس جمهور [ابوالحسن بنی‌صدر]”بعثت فرهنگی“، هم‌چنان 68 دانشگاه و دانشکده و مدرسۀ عالی ایران را در می‌نوردد. تفنگچی­های برگزیدۀ مردان خدا تنها در دانشگاه تهران و فقط در یک بعد از ظهر بیش از یک دوجین مرتد فطری را سلاخی کردند. جای زخم چاقو، ساطور، میلۀ آهنی، سنگ و چماق تا پایان عمر بر چهره و بدن هزاران دانشجوی عصر ”بعثت فرهنگی“ باقی خواهد ماند. اما حاصل تجربه‌ای که روز اول اردیبهشت (روز واقعی دانشجو) به دست آمد، با التیام زخم‌ها و فرونشستن دردهای جسمانی فراموش نخواهد شد…در هجوم به دانشگاه­ها که، گذشته از درگیری­های کردستان و گرگان و گنبد، خشن­ترین نمود نبرد طبقاتی در سراسر ایران پس از قیام بهمن است، چند نکته روشن شد و چند نتیجه به دست آمد: اول این که دموکراسی در مفهوم، در تعریف و در عمل جدا از قدرت و خواست حکومت مطرح نیست. صرف‌نظر از پیشینۀ دانشجویان در مبارزات سیاسی امروز اگر قرار شود که آزادترین محیط اجتماعی یک سال گذشته را مثال بیاوریم، نمونۀ ما بدون تردید نمی‌تواند جز دانشگاه باشد. گزارشی حاکی از رواج اعتصاب و زد و خورد در دانشگاه نرسید و بر دیوارها هر شعاری را می‌شد دید. آیا مصداق بحث آزاد که تکیۀ کلام بنی‌صدر است، روش جاری و حاکم بر دانشگاه­ها نیست؟ حتی خیابان­های اطراف دانشگاه تهران به محلی برای بحث‌های ماراتون تبدیل شده است. … در کنار همۀ این­ها، اگر برای کسانی تردیدی وجود داشت، موضوع کاملا روشن شد: خط حزب جمهوری اسلامی، خط سپاه پاسداران، خط دانشجویان پیرو خط امام، خط شورای انقلاب، خط تصفیه، خط تعطیل دانشگاه‌ها، خط یورش، خط کتاب‌سوزی، خط نارنجک انداختن در بین جمعیت بی‌سلاح و خط کشتار پس از نماز جمعه چنان بر هم منطبق است که می‌توان گفت این همه جز نام‌هایی متفاوت برای نامیدن یک خط واحد نیست…“ (همان)

اما بُرد نداشتن و فقدان نفوذ جریانات اسلامیست (اعم از لیبرال و غیر آن) فقط محدود به دورۀ دو سالۀ پس از انقلاب 1357 نبود. سعید حجاریان در مصاحبه با نشریۀ چشم‌انداز ایران از خاطرات دوران دانشجویی خود چنین می‌گوید:

”آن‌موقع [سال 1355] در دانشكده فني همه فعالين -به جز تعداد اندكي- چپ و كمونيست بودند. انتخابات كه مي‌شد در بين شش نفر نماينده فني، پنج‌نفر چپ بودند. ما و مجاهدين خلق و انجمن حجتيه (منظورم همه جريان­هاي مذهبي است) همه روي هم يك آدم داشتيم! چپ از قديم در دانشكده فني قوي بود… حميد اشرف و صدها نفر ديگر از كادرهاي گروه­هاي مختلف چپ از دانشجويان اين دانشكده بودند.“ (چشم‌انداز ایران، ش 31، اردیبهشت و خرداد  1384، مصاحبه با سعید حجاریان)

سعید حجاریان در این مصاحبه توضیح می‌دهد که در این مقطع یعنی دو سال پیش از انقلاب و با وجود ضربات سنگین بر سازمان­های کمونیست، سه واقعه یعنی انتشار بیانیۀ تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق (نوشتۀ رفیق شهید تقی شهرام)، عفو و توبۀ تعداد زیادی از زندانیان سیاسی شناختۀ شدۀ اسلامیست (از آن جمله حبیب‌الله عسگراولادی، اسدالله بادامچیان، اسدالله لاجوردی، مهدی کروبی و …) در تلویزیون و آزاد شدن آن‌ها از زندان در مقایسه با مقاومت قهرمانانۀ گلسرخی و دانشیان و انتشار مقالات ضدکمونیستی شریعتی در روزنامۀ حکومتی کیهان، باعث جمع‌شدن کل بساط اسلامیست‌ها از دانشگاه شد و فضای دانشگاه را به طور کامل در اختیار مارکسیست­ها قرار داد. اسلامیست‌ها در واکنش به این حوادث به هیستریک‌ترین و فناتیک‌ترین رفتارها روی آورند، و آن هم صدور بیانیۀ مشهور به نجسی-پاکی در زندان بود که راه چاره را در جدایی فیزیکی مسلمان‌ها از کفار کمونیست در زندان‌ها می‌دید. پای این بیانیه را آخوندهای ”روشنفکر“ی نظیر منتظری و طالقانی نیز امضاء کرده بودند…. البته اینرسی حرکتی کمونیسم در دانشگاه و رشد شتابان آن در این محیط به دهۀ 1350 و جنبش مبارزۀ مسلحانه هم محدود نبود و به گستره‌ای بسیار فراتر از حوادث این دهه باز می­گشت. کودتای ضدفرهنگی انجمن­های اسلامی در دانشگاه مولود دو روند مهم در کل تاریخ معاصر ایران بود: تداعی شدن مارکسیسم و کمونیسم با علم و دانش، ترقّی و جا افتادن کمونیسم به عنوان نیروی مبشّر پیشرفت و تکامل و نفوذ گستردۀ آن در بین اقشار تحصیل‌کرده (آن هم در دل جامعه­ای که اسلامیست­ها آن را ”مذهبی“ می‌خواندند و خود را مالک و صاحب طبیعی آن می‌دانستند) از یک سو و ناتوانی جریان‌های گوناگون اسلامیست در بر هم زدن این تصویر با وجود حمایت‌های همه جانبۀ حکومتی در دورۀ رژیم سلطنتی و در اختیار داشتن قدرت در دورۀ رژیم اسلامی (59-1357) از سویی دیگر (که این ناتوانی تاریخی ذخایر عظیمی از کینه و نفرت ضدکمونیستی را در بین آنان انباشته کرده بود).

«نیم‌قرن سقوط (اسلامیست‌ها در دانشگاه)»

در بهمن ماه 1312 یعنی یک سال قبل از تاسیس نخستین دانشگاه در ایران (دانشگاه تهران) مجله‌ای با قطع خشتی در 32 صفحه با نام ”دنیا“ و مدیریت دکتر تقی ارانی کار خود را آغاز کرد. بر روی جلد نخستین شماره از این مجله، تصویری از بمباران هستۀ اتم از طریق تابش اتم‌های پرشتاب نقش بسته بود و در زیر آن نوشته شده بود که ”علم، جزء لایتجزی را تجزیه می‌کند“. شعار دنیا این بود: دنیا مسائل علمی، صنعتی، اجتماعی و هنری را از نظر اصول مادی بحث می‌کند. در سرمقالۀ نخستین شمارۀ دنیا، روش انتقادی و کوبنده این مجله به شیواترین شکل بیان شده بود؛ روشی هم که بر مدار علم بگردد و هم انتقادی و رهایی‌طلب باشد؛ روشی که امروزه رفیقی مانند کمال خسروی به طور خاص آن را ”نقد“ می­نامد. (نک به کمال خسروی، توصیف، تببین، نقد، نشر اختران،1381) در سرمقالۀ شمارۀ نخست دنیا آمده است:

”دنیا و ایران که جزیی از آن است، دائما در تغییر و از حیث تمدن رو به تکامل می­باشد. اما از یک طرف یک مشت افیونی یا کهنه­پرست و مرده­پرست یا طرفداری از سیر قهقرایی می­خواهند جامعه را به عصر گلستان و خط نستعلیق و شفای ابوعلی سینا و مسافرت با کاروان برگردانند و در برابر اینان دسته­ای برای رسیدن به کاروان تمدن اظهار عقیده می­کنند که ایرانی بایستی از اروپایی تقلید کند… در حالی که همگان می‌دانند که تمدن اروپایی خود دچار بحران‌ها و تضادهاست و به هیچ وجه قابل چنین تقلیدی نیست. (نک به مقالۀ ”دنیا“ی روشنگر ارانی، باقر مومنی، کتاب نقطه، پاییز 1374 )

اگر چه رفیق ارانی در بند موسس نخستین دانشگاه مدرن در ایران یعنی رضا شاه گرفتار آمد و در زندان­های نمور او جان باخت اما از همان دوران مارکسیست‌ها پیشاهنگ نشر دانش و روشنگری در ایران شدند. در جامعه‌ای که منفعت طبقاتی جریاناتی از جمله بورژوازی امپریالیست جهانی و بورژوازی داخلی در نشر سیستماتیک جهل و خرافه در بین تودۀ مردم نهفته باشد، کمونیست­ها نیز به وظیفۀ تاریخی خود عمل کرده و پیشتاز علم‌گرایی و نشر اندیشۀ علمی در جامعه می­گردند. منظور از علم در این جا صرفا نه به معنای ”سوسیالیسم علمی“ و مباحث مرتبط با آن که در ‌عام­ترین معنای خود یعنی محصول عقل خودبنیاد و مستقل بشری است در مقابل جهل و خرافۀ محض و استناد به وحی و ماوراءالطبیعه برای حل مسائل پیشاروی انسان امروزی. پیشتازی مارکسیست‌ها در عرصۀ اندیشۀ علمی تا حدود زیادی ناشی از جهل، عقب‌ماندگی و خصلت ارتجاعی بورژوازی ایرانی بود. چه اگر این بورژوازی مانند هم‌طبقه‌ای‌ها و اسلاف خود در غرب، سردمدار چنین مسیری می‌گردید، آن‌گاه بار وظیفۀ مارکسیست‌ها در این زمینه سبک‌تر می‌شد. اما چه امیدی می‌شد به این بورژوازی داشت که فردی که همۀ لیبرال‌های ایرانی او را طلایه‌دار لیبرالیسم در ایران و ”یگانه لیبرال حقیقی تاریخ ایران“ (نک به مجلۀ مهرنامه، ش 18، 1390، بازرگان، لیبرال تنها، صص 101-70) می­دانند، یعنی مهدی بازرگان، یک دهه بعد از انتشار دنیا و تاسیس دانشگاه تهران تازه در پی اثبات انطباق طهارت و وضو و غسل و میزان آب کُر با آموزه‌های پزشکی مدرن برآمده بود و فواید تقوی و نماز و روزه و .. را با فرمول­های شیمی و فیزیک و ترمودینامیک توضیح می‌داد. این بود آخرین دستاوردهای فکری بورژوازی و لیبرالیسم ایرانی در عصر جهش­های علمی و تکنولوژیک و انقلابات رهایی­بخش ملی و نقطۀ عزیمت پروژۀ ”نوگرایی دینی“ که جامعه ایران هنوز از کابوس آن رهایی نیافته است.
در دهۀ 1320 حلقه‌های پراکنده‌ای در اقصی نقاط ایران سر برآوردند که نگران پیشروی مارکسیسم و ”نفوذ مادی‌گری و الحاد“ در بین جوانان بودند. از جملۀ این حلقه­ها می‌توان به کانون تبلیغات اسلامی محمدتقی شریعتی (پدر علی شریعتی) در مشهد، فداییان اسلام (نواب صفوی)، انجمن تبلیغات اسلامی (عطالله شهاب‌پور)، کانون اسلام (طالقانی) و … اشاره کرد. شکل‌گیری حلقه‌ای از این افراد در دانشگاه تهران حول همین مهدی بازرگان، منجر به تاسیس نخستین انجمن اسلامی شد. هدف و انگیزۀ اصلی این جوانان مبارزه با مارکسیسم و ”بهایی‌گری“بود و نه ستیز با رژیم سلطنتی و امپریالیسم. دغدغۀ آنان این بود که بتوانند با سری افراشته و اعتماد به نفس در زیر نگاه­های تمسخرآمیز و شماتت‌بار غالب دانشجویان مناسک دینی را به جا بیاورند (سعید برزین، زندگی‌نامۀ سیاسی مهدی بازرگان، نشر مرکز، 1374). برخلاف اروپا و حتی کشورهای دارای مسلمانان سنی (مانند مصر و دانشگاه الازهر)، نهاد دانشگاه در ایران در تضاد و تقابل با حوزه‌های علمیه شکل گرفته بود و فضای دانشگاه به شدت دین و دین‌خویی را پس می‌زد. محب‌الله آزاده تصویر گویایی از آن دوران ارائه می‌دهد:

”برنامۀ درسی دانشکدۀ پزشکی به گونه‌ای بود که ما فرصت رفتن به منزل و برگشتن نداشتیم. لذا در دانشگاه می‌ماندیم و نماز ظهر و عصر را در همان‌جا با ناراحتی و حتی با ترس و لرز در محیط دانشجویی که اکثرا کمونیست و برخی بی­اعتنا به دین بودند، با تحمل مسخره کردن­ها و متلک‌گویی آنان در زیر پله‌های سالن به جا می‌آوردیم و حمله های افراد را تحمل می‌کردیم. به فکرمان رسید که ایران یک کشور اسلامی است و اکثریت نزدیک به تمام خانواده‌ها مسلمان و معتقدند. چرا ما که اکثریت را تشکیل می‌دهیم، مانند یک اقلیت ترسو رفتار کنیم؟ وظیفۀ ما حمله است نه تحمل زور. به فکر افتادیم و جمعیتی تشکیل بدهیم و با پنج نفر انجمن اسلامی دانشجویان را تشکیل دادیم و شروع به تبلیغ اسلام کردیم به طوری که پس از شش ماه عددمان به هفتاد نفر رسید. این در حالی بود که تعداد کمونیست­ها حدود 1500 نفر و بسیار هم لاابالی بودند…“ (حسن یوسفی اشکوری، در تکاپوی آزادی، بنیاد فرهنگی بازرگان، 1376، صص 8-167)

معین­فر، یکی از سران ملی-مذهبی امروز به این می­بالد که تز ”انقلاب فرهنگی“ نخستین بار در سال­های پس از کودتا در نشریۀ انجمن‌ اسلامی دانشگاه تهران به نام ”گنج شایگان“ مطرح شده بود. حکومت نه تنها مانعی برای این حرکات نمی‌تراشید، بلکه به طرق مستقیم و غیرمستقیم به تقویت آن یاری می‌رساند. انجمن‌های اسلامی حتی در سال‌های خونین پس از کودتا که صدها تن از زنان و مردان کمونیست در زندان‌ها به بند کشیده می‌شدند، از امکانات علنی مانند نشریه و دفتر و سالن سخنرانی برخوردار بودند و در همان دهۀ مختنق 1330 ”نهضت انجمن اسلامی سازی“ به راه انداختند. در فضای امن ایجاد شده توسط رژیم سلطنتی بود که محافل ترسان و لرزان اسلامیست دهۀ 1320 در دانشگاه‌ها رشد پیدا می­کردند. این اسلامیست­های مکلا و ”نوگرایان دینی“ بودند که برای نخستین بار پای آخوندها را به دانشگاه باز کردند و به طرح موضوع ”وحدت حوزه و دانشگاه“ پرداختند؛ آخوندهایی که در آن موقع در مقابل علم و دانشجو و دانشگاه به شدت احساس ضعف و ترس و خودکم‌بینی می­کردند و حتی از پا گذاشتن به فضای دانشگاه بیم داشتند. لطف‌الله میثمی از اعضای مجاهدین خلق در اوایل دهۀ 1350 در خاطرات خود می‌نویسد:

”آن زمان روحانیت یک حالت دفاعی داشت. مثلا ما که می‌رفتیم آن‌ها را به دانشکده بیاوریم واقعا نگران آن بودند که دانشجویان آن‌ها را هو کنند. ما می‌گفتیم که جوان‌های مسلمان در دانشگاه زیادند و شما در دانشگاه طرفداران زیادی دارد و کسی جرات ندارد شما را هو کند. آن روز هم که آقا سید مرتضی آمد همین حالت دفاعی را داشت. تمام حرفش این بود که ما مثل کلیسا نیستیم، والله با علم مخالفت نداریم. ما با مفاسد است که مخالفیم. این دو تا قاطی شده و بی­جهت به ما انگ می‌زنند.“(عمادالدین باقی، جنبش دانشجویی در ایران، نشر جامعۀ ایرانیان، 1378، ص 64)

طلایه‌دار لیبرالیسم ایرانی یعنی مهدی بازرگان، مبتکر و موسس نخستین مسجد دانشگاهی یعنی مسجد دانشگاه تهران گردید که با حمایت و کمک مالی دولت و دانشگاه همراه بود. آغاز دهۀ 1340، محصول ”نهضت انجمن اسلامی‌سازی“ درو شد و نهضت آزادی به مثابه نخستین تشکل اسلامیست جدی با انشعاب و استقلال از جبهۀ ملی و با شعار ”ایدئولوژی اسلامی“ و ”حکومت اسلامی“ پا به عرصۀ وجود گذاشت. مهدی بازرگان، یدالله سحابی و محمود طالقانی بنیان­گذاران این تشکل بودند. سال­های پایانی دهۀ 1340 همراه بود با اوج فضا‌دادن رژیم شاه به اسلامیست­ها برای مقابله با کمونیسم و رشد هر چه بیشتر آنان. در روزگاری که داشتن یک کتاب مارکسیستی جرم محسوب می‌شد، علی شریعتی به مدت چند سال در حسینیه ارشاد به سخنرانی عمومی و نشر آثارش مشغول بود. با وجود رشد اسلامیسم در دانشگاه­ها با حمایت رژیم سلطنتی، فضای دانشگاه هم­چنان در دست مارکسیست­ها بود. واصفی از دانشجویان اسلامیست دانشگاه تبریز در دهۀ 1340 می‌نویسد:

”در واقع زمینۀ دانشگاه در دست چپی‌ها بود و بچه­های مسلمان سنتی پس از ورود به دانشگاه یا مارکسیست می‌شدند و یا با توجه به زمینه و محیط منسب لاابالی­گری بی­تفاوت و حتی عیاش از آب در می‌آمدند.“ (باقی، همان، ص 107)

و خرّم، دانشجوی دیگر همان دانشگاه در همان دوره می‌نویسد:

”همان نیم‌سال اول (1350) دریافتیم که هیچ جایگاهی در دانشگاه نداریم و عددی نیستیم… در اعتصاباتی که می‌شد ما را حتی وسط صف هم راه نمی‌دادند و و ما حالت انفعالی داشتیم و خودمان هم می‌رفتیم ته صف. یعنی احساس می­کردیم که وسط­های صف هم جای ما نیست، حرفی برای گفتن نداریم و این خیلی زجرآور بود… همه چیز دست چپی‌ها بود، برنامه‌های کوه، ورزش و تعاونی صنفی دانشجویی، این‌ها همه دست چپی‌های دانشگاه یود…“ (باقی، همان، ص 136).

رشد جریان اسلامیست در دانشگاه همراه بود با شکل­گیری پدیده­های فوق ارتجاعی و بی‌سابقه در دانشگاه مانند ایجاد مزاحمت دانشجویان اسلامیست در روابط آزاد، نوع پوشش و سبک زندگی دانشجویی. تریاها، کافه‌ها، دانسینگ‌ها و پارک‌های دانشجویی آماج تهاجم این دانشجویان قرار می‌گرفتند؛ سیاستی که بعدها در رژیم اسلامی در قالب ”گشت­های امر به معروف و نهی از منکر“و ”گشت‌های ارشاد“ امروزی کاملاً رسمیت یافت. دانشجویان اسلامیست نخستین مبدع چنین روش‌هایی در دانشگاه بودند و نخستین اشکال کودتای ضدفرهنگی کاملا در اقدامات و جهت‌گیری‌های آنان هویدا بود. در سال 1346، جشن تولد یک دختر دانشجو در شیراز مورد تهاجم اعضای انجمن اسلامی قرار گرفت. (نک به سایت محمد قائد، www.mghaed.com، دانشجویان؛ همان طلبه­های زمان رضا شاه) در سال 1354 دانشجویان اسلامیست دانشگاه تبریز اقدام به تشکیل ”گروه ضربت“برای برخورد با دانشجویان عادی متخلّف از احکام اسلامی نمودند. علی عبدالعلی‌زاده دانشجوی دهۀ 1350 دانشگاه تبریز و وزیر بعدی دولت اصلاحات با شور و شوق وصف­ناپذیر یکی از اقدامات این گروه ضربت را توضیح می‌دهد:

”بچه‌ها کار را به دست گرفتند و این بار آمدند سراغ قرتی­ها. با تبلیغات رژیم روز به روز فرهنگ برهنگی بیشتر می‌شد و دختر خانمی که از خانه و خانواده‌اش دور می‌شد، فکر می‌کرد دانشجو یعنی برهنه؛ دانشجو یعنی دختری که دوست پسر داشته باشد و با او به سینما برود… بچه‌ها شروع کردند به فشار آوردن به این­ها و محدود کردن­شان… وجود خوابگاه دختران در کنار خوابگاه پسران خیلی مساله­ساز بود… بچه­ها بعضی‌ها را حضوری تذکر می‌دادند و برای بعضی یادداشت می‌نوشتند و لای دفتر و کتاب آن‌ها می‌گذاشتند… رسیدیم به بهار 1354 دیدیم که خیلی آبروریزی است. در آن روزهای طولانی بهار در باغ و چمن و محوطۀ دانشگاه، دختر و پسر در هم می‌لولیدند. چند اخطار داده شد. مثلا به صورت آگهی اخطار داده شد که در صورت ارائه رفتارهای غیراخلاقی و زشت، بچه‌های مسلمان دانشگاه برخورد خواهند کرد. معلوم بود که به این حرف‌ها توجهی نخواهند کرد. این بود که 40 دانشجوی مسلمان هم‌قسم شدند که با تشکیل یک گروه ضربت به حساب این‌ها برسند… با اذان مغرب عملیات پاکسازی شروع شد… قرار بود دخترها را نزنیم اما پسرها را تا آن جا که می‌توانستیم می‌زدیم… آن شب تا ساعت 11 شب در دانشگاه قشقرقی به پا بود و قرار بود هر وقت شکاری گیر می­آوریم سوتی بزنیم… آن شب دانشگاه پر از صدای سوت بود… این واقعا یکی از موفق­ترین جریان‌های دانشجویی بود…“ (باقی، همان صص 36-233)

همان‌طور که کریس هارمن در ”پیغمبر و پرولتاریا“ اشاره می‌کند، دانشجویان و طبقۀ متوسط مدرن اسلامیست پیشتاز جریان اسلامیست و پایه­های آن را در دانشگاه و جامعه استوار ساختند. در پایان دهۀ 1350، با سه واقعه‌ای که شرح آن را از زبان سعید حجاریان شنیدیم (تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق، درخواست عفو زندانیان سیاسی مسلمان در تلویزیون، درج مقالات ضدکمونیستی شریعتی در روزنامۀ کیهان) جریان اسلامی در دانشگاه به شدت تضعیف شد. در موج تحولات سال 57-1356 آخوندها با بالا رفتن از نردبانی که اسلامیست­های مکلا و ”نوگرایان دینی“ برای آنان فراهم نموده بودند، کنترل حکومت و قدرت را به دست گرفتند.

«حماسۀ مقاومت پیکارگران کمونیست»

در سالیان اخیر رفیقی به نام ارژنگ سپاسی تلاش شایان ستایشی برای معرفی اول اردیبهشت به عنوان روز مقاومت دانشجویان کمونیست انقلابی در مقابل کودتای ضدفرهنگی و تهاجم اوباش اسلامی به عمل آورده است. (نک به ارژنگ سپاسی، در ”انقلاب فرهنگی“ در سال 1359 در ایران چه گذشت؟، 1 اردیبهشت سایت اندیشه و پیکار) در این جا شرح مختصری از وقایع و جنایات این کودتا را به نقل از مقالۀ این رفیق ذکر می‌کنیم:

«جمهورى اسلامى در سال ۱۳۵۹، دو سال پس از قیام مردم تصفیه دانشگاه­ها از دانشجویان و استادان مبارز و کمونیست را با یک حمله وحشیانه شروع کرد. در این حمله وحشیانه بیش از ۳۷ نفر بدست نیروهاى رژیم در شهرهاى مختلف کشته شدند. جمهورى اسلامى تنها با به راه انداختن حمام خون و بستن دانشگاه­ها براى ۲ سال و سپس تصفیه آن از نیروهاى کمونیست و مبارز توانست دانشگاه­ها را براى مدتى به گورستانى تبدیل کند که در آن اوباشان انجمن اسلامى، تحکیم وحدت و بسیج یکه­تازى مى­کردند.

 تعداد دانشجویان در سال ۱۳۵۹ بنا به آمار رژیم ۱۷۴۲۱۷ نفر بود که در سال ۱۳۶۱ تعداد آنان ۱۱۷۱۴۸اعلام شد. با توجه به پذیرش دانشجویان جدید در سال ۱۳۶۱ تعداد کسانی که از دانشگاه­ها اخراج شدند بیش از ۵۷۰۶۹ نفرى است که تفاوت این دو آمار نشان می­دهد. تعداد استادان و هیات علمى دانشگاه­ها که در سال ۱۳۵۹ بیش از ۱۶۸۷۷ نفر بود به ۸۰۰۰ نفر در سال ۱۳۶۱کاهش یافت که نشان دهنده تصفیه بیش از ۵۰ درصد کادر علمى دانشگاه­ها مى­باشد.»

پیشتر به مواضع برخی جریانات و افراد در بارۀ کودتای ضدفرهنگی رژیم نگاهی انداختیم و دیدیم که در این مواجهۀ اساسی جانب کدام صف را گرفتند. اما در این جا مروری بر جزوه‌ای که نهضت آزادی، این تشکل لیبرال ایران که توسط مهدی بازرگان طلایه­دار لیبرالیسم ایرانی رهبری می‌شد، در سال 1364 و در هنگام بازگشایی دانشگاه­ها به عنوان مانیفست مورد نظر خود در مورد انقلاب فرهنگی صادر نموده، بسیار قابل توجه است (به نقل از سایت نهضت آزادی، بخش اسناد) این مانیفست فشردۀ نظرات کودتاچیان برای توجیه تهاجم وحشیانۀ خویش را به نحوی گویا و محکمه‌پسند بدین نحو بیان می‌کند:

”پس از پيروزی انقلاب اسلامی و پيدايش محيط كاملاً آزاد در بدو امر، بروز هرج و مرج همه­گير در گوشه و كنار آن امری طبيعی به شمار می‌رفت.دانشگاه به واسطه سابقه­ای كه در مبارزه با استبداد و اختناق داشت، طبيعتاً خود را محق‌تر از همه در استفاده بی­ حد و حصر از آزادی مي­دانست و دقيقاً از همان اولين روزهای پيروزی انقلاب گروه­ها يك­يك سر بر آوردند فعاليت­های سياسی در دانشگاه­ها با شتابی چشم­گير آغاز شده و رو به افزايش نهاد. چهره محيط‌های آموزشی به سرعت تغيير يافت و صحنه اصطكاكات و محل رويارویی عقايد و گرايش‌های گوناگون توسط عناصر صادق يا عوامل مشكوك و وابسته گشت و از آن­جا كه اين عقايد و انديشه­ها جز در قالب گروه‌های سياسی نمی‌توانست تبلور يابد هر يك از اين گروه­ها به ميزان برخورداری از آراء دانشجويان، ارگان­های مختلف دانشگاه را تحت نفوذ و كنترل خود در می‌آورند. لذا آن چه برای اين گروه­ها اهميت فوق­العاده داشت، جلب آراء و جذب دانشجويان بود،‌ اين امر سبب شد، كه فعاليت چشم‌گيری در بعد تبليغات در عرصه دانشگاه‌ها پديد آيد. دنيایی از پوسترها و تراكت­ها و اعلاميه­ها و بيانيه­ها، بر در و ديوار دانشگاه نقش بست و شايد آن چه فراموش شد، كتاب و دروس و استاد و كلاس بود. توسعه و بسط محيط مناظره، به خصوص برای قشر جوان تحصيل­كرده هميشه به عنوان ايده­آل محيط­های چنان محيطی می­رفت. ولی در عمل برخی مشكلات ظاهر شد، دستجات سياسی، دانشگاه را به عنوان حداقل سهميه خود از غنيمتی تلقی كردند كه در پيكار با رژيم گذشته حاصل شده بود، و بدين لحاظ خود را حاكم مطلق و صاحب بی چون و چرای آن می­پنداشتند، چنين نگرشی نسبت به دانشگاه، خود به وجود آورنده مشكلات بسياری بود… بدون ترديد بسياری از گروه­های سياسی حاضر در دانشگاه­ها كه با ادعای سابقه طولانی در مبارزه با رژيم طاغوت هر يك متولی انقلاب و دستاوردهای آن شده، و پيروزی انقلاب را تنها مرهون مبارزات و مجاهدات خود می­دانستند، به سبب بيگانگی عقيدتی و فكری با مردم عادی و فقدان هر گونه پايگاه اساسی مردمی در جامعه، دانشگاه را به عنوان تنها مأمن و ملجا خويش يافته عمده پايگاه خود را در آن جا بنا نهادند، و چه محيطی بهتر از دانشگاه كه حرمت آن در زمان طاغوت نيز به سختی شكسته مي‌شد، چه رسد به دوران آزادی پس از انقلاب.

نياز به توضيح نيست كه اين گروه­های تازه رشد يافته كه اغلب ماركسيست و يا متمايل به آن بودند، هر يك برای خود تريبون و اعلاميه و دفتر و روزنامه­ای اختصاص داده، علي­رغم آن كه تعدادشان نسبت به كل دانشجويان چندان نبود، خواهان تساوی حقوق در استفاده از امكانات دانشگاهی می­شدند، از همان روزهای نخستين با موضع­گيری در قبال مسئولين و دولت هر يك خواهان اجرای طرح­ها و نظرات و خلاصه خواسته های به حق (!) خود شده، و بدين حد نيز اكتفا نكرده با نفوذ و رسوخ به درون كارگاه­ها، كارخانجات و موسسات دولتی و غير دولتی و زير نام كارگر، كارمند، مستضعف، محروم، خلق و توده عملا موجبات كارشكنی و اعتصابات و هرج و مرج را به وجود آوردند. حتی از اين حد نيز گذشته گروه­هایی كه در گوشه و كنار كشور چون كردستان، با دولت مركزی در جنگ و نزاع بودند، آزادانه در دانشگاه‌ها به تبليغ و نشر عقايد و توجيه اعمال خود پرداخته از آن جا به تقويت موضع سياسی­شان می­پرداختند. نتيجه عمل اين گروه­ها، و خواست بسياری از آنان چيزی جز تضعيف دولت و كارشكنی و مانع­تراشي­ها نبود و مي­توان گفت كه گروه های مذكور اولين قهرمان مسابقه تضعيف دولت به شمار می‌رفتند.

پيشرفت اين روند توسط گروه­های موجود در دانشگاه­ها ناخودآگاه اين سئوال را در اذهان به وجود می‌آورد، كه آيا دانشگاه به عنوان پايگاهی امن و مصون از هر گونه بازپرسی و سوال و جواب به تدريج به مكان پياده كردن اغراض گروه­های وابسته و غيروابسته تبديل نشده است؟ آيا دانشگاه از مسير اصلی رسالت خويش كه همانا تقويت بنيه علمی كشور و ايجاد زمينه برای قطع وابستگی و هم­چنين اعتلای سطح آگاهی و شعور جامعه می‌باشد، دور نشده، و در بيراهه­ای سخت گمراه نيفتاده است؟ اين گونه سئوالات به كرات در آن روزها و بعد از آن از سوی عده­ای در سطوح مختلف…. مطرح می‌گشت. در واقع آن چه در آخرين روزهای عمر دانشگاه قبل از انقلاب فرهنگی به وقوع می­پيوست كم­كم زمينه ذهنی هر فرد دل­سوز به دانشگاه و دين و كشور را بر لزوم تغييرات اساسی و تحولات بنيادی در روابط و ضوابط حاكم بر دانشگاه‌ها آماده ساخته بود…“

به هر روی، نقشه حمله رژیم به دانشگاه­ها پس از سخنرانى خمینى در فروردین ۱۳۵۹ انجام گرفت که خواهان ”تصفیه دانشگاه­ها از اساتید وابسته به شرق و غرب“ و ”تحکیم ارتباط آن با حوزه“ گردید تا دانشگاه محیط سالمى براى تدریس علوم عالى اسلامی شود. سخنرانى خمینى عکس­العملى بود به شکست انجمن­هاى اسلامى در انتخابات دانشگاه­ها که کمتر از ده در صد آرا را آورده بودند و بنى صدر بعد از برکنارى خود در روزنامه‌اش به آن اشاره مى­کند که موضوع شکست نیروهاى اسلامى در انتخابات دانشگاه‌ها در ”شوراى انقلاب“ نیز مطرح می‌شود. حملات با سخنرانى رفسنجانى در دانشگاه تبریز در ۲۶ فروردین آغاز گردید. به دنبال این سخنرانى، دانشجویان در بخش پرسش و پاسخ به افشاى وى پرداختند و به دنبال آن رفسنجانى نیزدر آن جا تهدید به تصفیه دانشگاه­ها نمود که با هو کردن دانشجویان مجبور به فرار شد. به دنبال آن حدود ۲۵۰ تا ۳۰۰ دانشجوى حزب اللهى در ساختمان مرکزى دانشگاه تبریز دست به تحصن زدند. دکتر فاروقى رییس وقت دانشگاه تبریز این اشغالگران را مورد انتقاد قرار داده و گفت که سرنوشت ۱۲۰۰۰ دانشجو را تابع احساسات چند صد نفر نخواهد کرد. در ۳۰ فروردین همان سال شوراى انقلاب اسلامى (متشکل از افراد ملی-مذهبی بعدی نظیر مهدی بازرگان و عزت‌الله سحابی و …) با صدور اطلاعیه­اى فرمان حمله به دانشگاه­ها را این چنین صادر کرد: ”ستادهاى عملیاتى گروه­هاى گوناگون، دفترهاى فعالیت و نظایر این­ها که در دانشگاه­ها و موسسات عالى مستقر شده­اند، چنان­چه ظرف سه روز از صبح شنبه تا پایان روز دوشنبه اول اردیبهشت برچیده نشوند شوراى انقلاب مصمّم است که همه با هم یعنى رییس جمهور (بنی‌صدر) و اعضاى شورا مردم را فرا خوانده و همراه با مردم در دانشگاه­ها حاضر شوند و این کانون­هاى اختلاف را برچینند (به نقل از اعلامیه ”شوراى انقلاب“). در روز ۲۸ فروردین دانشگاه علم و صنعت در تهران به وسیله انجمن اسلامى تعطیل و پاسداران دانشگاه را محاصره کردند. بنى‌صدر در راس حزب الله روز سه شنبه دوم اردیبهشت وارد دانشگاه شد و اعلام کرد: ”این­ها، این گروه­هاى چپ­نما، در دو روز گذشته ابتکار عملیات قهرآمیز را دست گرفتند. چرا؟ بهانه این بوده که دولت مى­خواهد دانشگاه را تعطیل کند. غافل از این که خودشان دانشگاه­ها را تعطیل کرده‌اند. اکنون در دانشگاه درس و بحثى در کار نیست و عملا به مرکز فعالیت­هاى تخریبى و صدور این فعالیت­ها تبدیل شده است. بدین قرار همان طورى که تعطیل دانشگاه­ها دلیل نداشت، ایجاد برخوردهاى خونین از سوى چپ­نمایان نیز دلیل نداشت.“ (انقلاب اسلامى نشریه بنى صدر سوم اردیبهشت ۱۳۵۹) هم­زمان در تهران، نیروهاى حزب­الله و سپاه و کمیته و در راس آن­ها دانشجویان انجمن اسلامى در شهرهاى مختلف به دانشگاه­ها حمله کرده و با سرکوب دانشجویان به بستن دانشگاه‌ها دست زدند. بنا به گزارش صداى جمهورى اسلامى ۱۳۰ نفر در حمله به دانشگاه­هاى تهران زخمى شدند. بنا به گزارش شاهدان حداقل ۳ نفر کشته شدند که نام ۲ نفر از آن­ها محسن رفعتى و فریدون آشورى مى­باشد.در رشت، حزب­الله و در رأس  آن­ها هادى غفارى و امامى کاشانى با همکارى انصارى استاندار و کریمى دادستان شهر روز سوم اردیبهشت به دانشگاه حمله کرده و با کشتن ۱۲ نفر و زخمى و دستگیر نمودن بسیارى دیگر دانشگاه را به تصرف خود درآوردند. اسامى کشته­شدگان در این حملات از این قرارند: منیره موسى­پور، امان­الله ایمانى، جهانى، محمد شادمان، خسرو بنیاد، اصغر مجابرآبادى، على صفرزاده(طرقى)-محصل، اصغر بیک­آبادى-کارمند، پیروز برانداخت، جواد گرگرى، اصغر گنجی و احمد گنجه‌اى. هم­چنین فرامرز حمید که از دستگیرشدگان بود در تابستان در شهر رشت در یک محاکمه به اعدام محکوم شده و تیرباران می‌شود.

در شیراز بنا به گزارش کیهان بیش از ۴۹۱ نفر مجروح شدند. بنا به گزارش شاهدان عینى میزان مجروحان به ۱۰۰۰ نفر می­رسید و حداقل ۳ نفر کشته شدند. نسرین رستمى یکى از جان‌باختگان مى‌باشد.در دانشگاه جندى شاپور اهواز به تعداد زیادى از دانشجویان دختر تجاوز می­شود و تا یک هفته مردم جنازه روى آب رودخانه اهواز مى­دیده­اند. اسامى ۱۲ نفر از کشته­شدگان اهواز به قرار زیرند: غلام سعیدى، فرزانه رضوان، جبراییل هاشمى، حمید درخشان، طاهره حیاتى (دانش­آموز ۱۴ ساله که در مقابل دانشکده علوم با قمه کشته شد)، فرهنگ انصارى، محمود لرستانى (کارگر شرکت نفت)، سعید مکوند، محمد عزیزپور، مهناز معتمدى، مهدى علوى شوشترى و احسان­الله آبفشانى. روز پنجشنبه چهارم اردیبهشت خانواده­هاى دانشجویان زندانى به همراه دانشجویان در جلو تالار شهردارى اهواز جمع می­شوند که با تیراندازى پاسداران مواجه شده و ۳ نفر کشته و ۲۶ نفر زخمى می­شوند. روز ۱۲ اردیبهشت احمد موذن فارغ­اتحصیل دانشگاه اهواز به همراه مسعود دانیالى دیپلمه بیکار، دکتر نریمیسا پزشک درمانگاه حصیرآباد اهواز، مسعود ربیعى دانشجوى فوق لیسانس علوم تربیتى، غلامحسین صالحى دانشجوى علوم کامپیوتر، اسداله خرمى دانشجوى دانشکده علوم تربیتى به جرم شرکت در درگیری­ها در یک محاکمه چند ساعته محکوم شده و تیرباران مى­شوند. دو نفر اول از دانشجویان و دانش آموزان هوادار پیکار بودند و دکتر نریمیسا از اعضای پیشگام بود که به جرم مداواى دانشجویان زخمى به جوخه­هاى تیرباران سپرده شد. بر طبق گزارشات، بیشترین جنایات را رژیم در دانشگاه اهواز مرتکب شد.در این شهر سردمداران جنایت و تجاوز، احمد جنتی، امام جمعه وقت این شهر و محمد غرضی، استاندار وقت خوزستان بودند.

در زاهدان، روز دوم اردیبهشت به دانش­سراى عالى حمله مى­شود و یکى از دانشجویان پیشگام بنام صادق نظیرى کشته و عده زیادى مجروح مى­شوند. در مشهد و اصفهان و تبریز نیز با حمله به دانشگاه­ها و مجروح کردن و دستگیرى دانشجویان، رژیم موفق به تسخیر دانشگاه­ها مى­شود. اسامى ۲ نفر از کشته‌شدگان در مشهد عبارتند از: شکرالله مشکین­فام و محسن رفعتى.

بسیارى از اصلاح­طلبان فعلى رژیم از جمله ابراهیم نبوى، محسن کدیور، مصطفی معین، عطالله مهاجرانى، علی‌رضا علوى‌تبار و مجید محمدى (ازاعضاى انجمن اسلامى دانشگاه شیراز) و عباس عبدى و محسن میردامادى (از اعضاى انجمن اسلامى دانشگاه پلى­تکنیک) و هم­چنین احمدى نژاد رییس جمهور فعلى (عضو انجمن اسلامى علم و صنعت) فعالانه در این جنایات حزب­الله شرکت داشتند. شاهدى عینى نقل مى­کند که خود عباس عبدى را دیده که حزب­اللهى‌ها را به داخل دانشگاه مى­آورده است و حتى به آن‌ها پرخاش می‌کند.

به فرمان خمینى در ۲۲ خرداد ۱۳۵۹ ستاد انقلاب فرهنگى دانشگاه­ها تشکیل شد. در فرمان خمینى آمده بود: ”بر این اساس به حضرات آقایان محترم محمد جواد باهنر، مهدى ربانى املشى، حسن حبیبى، عبدالکریم سروش، شمس آل احمد، جلال­الدین فارسى، على شریعتمدارى مسولیت داده می­شود تا ستادى تشکیل دهند و از افراد صاحب­نظر متعهد و مومن به جمهورى اسلامى دعوت نمایند تا شورایى تشکیل دهند و برنامه­ریزى رشته­هاى مختلف و خط مشى فرهنگى آینده دانشگاه­ها بر اساس فرهنگ اسلامى و انتخاب اساتید شایسته و متعهد و آگاه و دیگر امور مربوط به انقلاب آموزشى اسلامى اقدام نمایند. بدیهى است بر اساس مطالب فوق دبیرستان­ها و دیگر مراکز آموزشى که در رژیم سابق با آموزش و پرورش انحرافى و استعمارى اداره مى­شد، تحت رسیدگى دقیق قرار گیرد.“ (به نقل از فرمان خمینى براى تصفیه دانشگاه­ها در ۲۲ خرداد 1359)

کودتای ضدفرهنگی و ضدانقلابی رژیم در دانشگاه­ها البته دو گروه هوادار در بین دانشجویان داشت: انجمن های اسلامی دانشجویان (دفتر تحکیم وحدت) به عنوان بانیان و عاملان اصلی کودتا و ”سازمان جوانان و دانشجویان دموکرات“ وابسته به حزب توده. گروه دوم با انتشار اعلامیه‌اى ”گروه­هاى چپ‌نما“ را متهّم کرد که ”از تعمیق انقلاب ضدامپریالیستى و خلقى به رهبرى امام خمینى به وحشت افتاده‌اند و براى به آشوب کشیدن محیط­هاى دانشگاهى و نهایتا خدمت به امپریالیسم و ضد انقلاب تلاش می‌کنند.“

اما در صف مقاومت نگاه‌ها متوجه سه جریان بود: انجمن دانشجویان مسلمان (وابسته به سازمان مجاهدین خلق)، دانشجویان پیشگام (وابسته به سازمان چریک‌های فدایی خلق) و دانشجویان مبارز (دانشجویان عضو گروه‌های خط 3 با محوریت سازمان پیکار در راه آزادی طبقۀ کارگر).

دانشجویان وابسته به سازمان مجاهدین خلق هر چند قبل از آغاز حمله اقدام افشای طرح آن نمودند اما مجاهدین در آن دوره در آغاز دوران ماه­عسل خود با ابوالحسن بنی‌صدر به سر می­بردند و مانند همیشه با اتخاذ یک سیاست خودمحورانۀ سکتاریستی، بلافاصله پس از بیانیۀ شورای ضدانقلاب و ابوالحسن بنی‌صدر هم‌زمان با اعضای انجمن‌های اسلامی و دانشجویان توده­ای بلافاصله اقدام به تخلیۀ دفاتر دانشگاهی خود بدون هیچ‌گونه مقاومتی نمودند.

در نتیجه صف مقاومت در عمل به دانشجویان کمونیست محدود شد. سازمان پیکار در بیانیه‌ای موضع خود را بدین شکل شرح می‌دهد:

”به دنبال یورش ارتجاع، دولت بنی‌صدر و شورای ضدانقلاب به دانشگاه، این سنگر مبارزۀ امپریالیستی که هدفی جز خاموش‌ساختن صدای حق‌طلبانۀ دانشجویان انقلابی و کمونیست و جلوگیری از افزایش آگاهی در توده­ها نداشت، سازمان ما به درستی از همان آغاز روی تاکتیک مقاومت فعال دانشجویان انقلابی و مبارز در برابر این تهاجم و یورش تاکید نمود و در همین رابطه از دانشجویان انقلابی و کمونیست خواست که اولا با تشکیل کمیته‌های هماهنگی این مقاومت را به شکل متحد و یک­پارچه هدایت نموده و پیش ببرند و ثانیا تا آنجا که به تهران مربوط می­شود، دانشجویان با تمرکز حداکثر نیروهای خود در دانشگاه تهران به عنوان مرکز اصلی مقاومت، صدای حق­طلبانۀ خود در دفاع از حقوق سیاسی و صنفی خویش و دفاع از آرمان زحمت­کشان را به گوش مردم برسانند.“ (نشریۀ پیکار، ش 52، 8 اردیبهشت 1359، ص 10)

اما نکتۀ کلیدی در این میان این بود که سازمان چریک‌های فدایی خلق در این مقطع مراحل نهایی استحاله و دگرگونی خود را طی می‌کرد. دو ماه بعد از این رویدادها یعنی در خرداد 1359 دو گرایش اکثریت و اقلیت از یک­دیگر شدند. در نتیجه اکثریت رهبری سازمان چریک‌ها در اردیبهشت 1359 در خط سازش کامل با رژیم و خط امام قرار داشت و فشار بسیاری را به دانشجویان پیشگام برای بالا بردن دست­ها و تسلیم شدن، ترک مقاومت و تخلیۀ دانشگاه صادر نمود. این فشارها سرانجام نتیجه داد و دانشجویان پیشگام با ترک صف مقاومت درست در همان شب سرنوشت‌ساز 1 اردیبهشت، کمر مقاومت را شکست و ضربۀ روحی شدیدی بر دانشجویان سنگر گرفته در دانشگاه وارد ساخت. برخی از اکثریتی‌ها می‌کوشند این عقب‌نشینی را با ”خنثی‌کردن امکان وقوع فاجعه“ و ”عملکرد غیرمسئولانه گروه‌های دیگر“ و … توجیه کنند (نک به مصاحبۀ فواد تابان با سایت اخبار روز، 28 فروردین 1388) اما واقعیت این بود که بخش بزرگی از سازمان دیگر عملاً در خط امام قرار گرفته بود و قرار گرفتن در این خط اگر در آن مقطع نمی‌توانست در قالب همکاری با سرکوب‌گران جلوه‌گر شود (که البته اکثریت بعدا به کرات به این کار دست زد) دست‌کم به معنای ترک سنگر مقاومت بود.

در نتیجه صف مقاومت عملا به جدّی ترین جریان چپ انقلابی در آن مقطع یعنی گروه­های خط سه با محوریت سازمان پیکار در راه آزادی طبقۀ کارگر محدود ماند. سازمان در بیانیۀ خود با اشاره به اقدام غیرمترقبۀ فداییان خلق نوشت:

”اما ناگهان در آخرین ساعات شب رفقای پیشگام در ارتباط با با  سیاست­های سازمان چریک­های فدایی خلق ایران بدون کوچک­ترین مذاکره­ای تصمیم خود را مبنی بر پایان‌دادن مقاومت اعلام نمودند. این تصمیم­گیری در عین حال که ناشی از مواضع سازش­کارانۀ این رفقا به دنبال مذاکرات­شان با بنی‌صدر بود، هم­چنین بیانگر سکتاریسم و بی‌پرنسیبی تمام‌عیار رفقای فدایی در برخورد به ضوابط ابتدایی همکاری با گروه‌ها و در واقع به بازیچه گرفتن سرنوشت این مقاومت حماسه‌آمیز بود. این سیاست سازش‌کارانه و سکتاریستی رفقای فدایی ضربۀ سنگینی بود به دانشجویان انقلابی… ”(نشریۀ پیکار، همان)

در نهایت اگر چه دانشجویان مبارز پیش از ورود دسته های حزب‌الله به فرماندهی بنی‌صدر به دانشگاه، اقدام به ترک دانشگاه نمودند اما به مقاومت و افشاگری در اشکال گوناگون ادامه دادند. از آن جمله در 3 اردیبهشت یعنی دو روز پس از آن اقدام به برگزاری میتینگ و تظاهرات در مقابل بیمارستان هزار تختخوابی (موسوم به امام خمینی) نمودند و رفقای دانشجویان مبارز سخنرانی­هایی افشاگرانه­ای در آن زمینه انجام دادند. در سال بعد (1360) و در سال­روز اول اردیبهشت، بار دیگر سازمان پیکار در راه آزادی طبقۀ کارگر اقدام به برگزاری میتینگی از پیش اعلام‌نشده در مقابل دانشگاه تهران با شعار ”مرگ بر حزب جمهوری اسلامی، مرگ بر لیبرال‌ها“ نمود که با تجمع حدود 2 هزار نفر همراه بود. برگزاری این تظاهرات پرشور با حملۀ حزب‌اللهی­ها و پرتاب نارنجک به داخل جمعیت غیرمسلح همراه شد و در نتیجۀ آن دو رفیق پیکارگر به نام‌های آذر مهرعلیان (دانش‌آموز) و ایرج ترابی جان باختند.

«چه کسی نظریه­پرداز کودتای ضد فرهنگی-ضد انقلابی بود؟ مائو تسه تونگ یا ساموئل هانتینگتون؟»

امروزه رویکرد اصلی لیبرال‌-اسلامیست‌ها در برخورد با کودتای ضد فرهنگی، ایز گم کردن است. بدین شکل که با توجه به تشابه لفظی واژۀ ”انقلاب فرهنگی“ رژیم و انقلاب فرهنگی روی‌داده در چین در سال‌های دهۀ 1960، ادعا می­کند که مارکسیست­ها در واقع در چاهی که خود کنده بودند، افتادند. دیدیم که عباس عبدی، از سردمداران کودتای ضدفرهنگی در دانشگاه پلی‌تکنیک، در مصاحبه با شهروند امروز، خلاصۀ این نظریه را به این شکل بیان می‌کند:

”البته فراموش نکنیم که انقلاب فرهنگی در بادی امر یک ایدۀ اجرا شده در چین بود و کمونیست‌ها تصور نمی‌کردند که که زمانی این ایده به دست بچه مسلمان­ها و علیه خودشان به کار گرفته شود… از قضا این حرکت به دست بچه‌مسلمان‌هایی انجام شد که ضدچپ بودند.“ (عباس عبدی، مصاحبه با شهروند امروز، همان)

اما کودتای ضد فرهنگی و ضد انقلابی رژیم نه ربطی به انقلاب فرهنگی چین داشت و نه به ”یورش حامیان خشمگین سنت“ به دانشگاه به عنوان ”نماد مدرنیته“. تهاجم اسلامیست‌ها به دانشگاه در انطباق کامل با آموزه‌ها و تجویزات لیبرالی قرار دارد که در برخورد با دانشگاه، زمانی که به محل تمرکز و تجمع نیروهای انقلابی و ضد سرمایه­داری تبدیل می­شود، ارائه می­گردد. برای یک دولت استثنایی سرمایه­داری مانند رژیم اسلامی که عملا در جهت تحکیم و حفظ مناسبات سرمایه‌دارانه و استثمارگرانه می‌کوشد، در شرایط رشد روزافزون نیروهای انقلابی در دانشگاه، هیچ‌چیز عاجل‌تر از عمل به این آموزۀ لیبرالی نبود. شاید ارائۀ این دیدگاه برای برخی عجیب به نظر برسد، اما ما در این جا خاموش می‌شویم و رشتۀ کلام را به طور کامل به دست آقای ساموئل هانتیگتون، اندیشمند مشهور لیبرال و نظریه‌پرداز اصلی بحث دموکراتیزاسیون و ”گذار به دموکراسی“ می­سپاریم. جالب است که اصلاح­طلبان و لیبرال-اسلامیست‌های امروزی قبل از آن‌که در دهۀ 1370 به دنبال پیاده کردن آگاهانه و دقیق نظرات هانتینگتون دربارۀ دموکراتیزاسیون باشند و در این مسیر ناکام بمانند، در سال 1359 نظریۀ او را دربارۀ ”سامان سیاسی در جوامع دستخوش“ دگرگونی به شکل موفقیت­آمیز و البته بدون اطلاع قبلی به انجام رساندند. ساموئل هانتینگتون در بخشی تحت عنوان ”روشنفکران شهری؛ اصلاحات به عنوان حلال“ می‌نویسد:

در جوامع پراتوری دانشجویان معمولا فعال‌ترین و مهم‌ترین نیروی سیاسی طبقۀ متوسط را می­سازند… در نظام­های سیاسی سنتی دانشگاه پایتخت معمولا کانون رویکردهای دشمنانه و توطئه بر ضد رژیم است. در ایران و اتیوپی، دانشگاه­های تهران و هایله سلاسی کانون­های عمدۀ احساسات ضدسلطنتی به شمار می­آیند… مخالفت دانشجویان شدیدترین نشانۀ مخالفت طبقۀ متوسط است زیرا این مخالفت بسیار پایدار است. این مخالفت را با اصلاحات یا اقدام­های تسکین­بخش دولتی، تنها اندکی می‌توان تعدیل کرد… اگر تنها یک شکاف در کیان همۀ جوامع دستخوش نوسازی (مدرنیزاسیون) وجود داشته باشد، همان شکاف میان حکومت و دانشگاه است. اگر کاخ ریاست جمهوری را نماد اقتدار بدانیم، ساختمان اتحادیۀ دانشجویی را نیز باید نماد شورش به شمار آوریم….

این الگوی مخالفت طبقۀ متوسط، روشنفکری و دانشجویی نشان می‌دهد که اصلاحات نمی‌تواند این‌گونه مخالفت‌ها را تعدیل کند بلکه حتی ممکن است آن­ها را تشدید کند… این عناصر طبقۀ متوسط را نمی­توان با اصلاحات آرام ساخت…

برنامه‌هایی که برای تحقق درخواست‌های طبقات متوسط تندرو به اجرا در می­آیند، تنها بر نیرو و توانایی این طبقه می­افزایند. اما این برنامه­های اصلاحی بعید است که گرایش‌های انقلابی این طبقه را کاهش دهند. برای حکومتی که به استواری سیاسی­اش علاقمند است، شایسته­ترین پاسخ به تندروی طبقۀ متوسط نه اصلاحات بلکه سرکوب است…

اصلاحات تنها به آشوبگری سیاسی دانشجویان و تسهیل آن دامن خواهد زد. از نظر استواری سیاسی دولت اتیوپی زمانی که در سال‌های 1962 و 1963 خوابگاه­های دانشگاه هایله سلاسی را بست و دانشجویان شهرستانی را وادار به بازگشت به خانه‌های‌شان کرده بود، در واقع راه خردمندانه­تری را در پیش گرفته بود.. (ساموئل هانتینگتون، سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی، ترجمۀ محسن ثلاثی، نشر علم، 1375، صص 33-522)

آیا نظریه­ای به روشنی و صراحت نظریۀ هانتینگتون برای به راه انداختن یک کودتای ضدفرهنگی وجود دارد؟ بر مبنای همین آموزه­هاست که لیبرال-اسلامیسم ایرانی در سال­های اخیر حتی خواهان تعطیلی جنبش دانشجویی شده است و تلویحا شعار ”مرگ بر جنبش دانشجویی“ می‌دهد. محمد قوچانی در دوران اوج فعالیت دانشجویان مارکسیست در دانشگاه‌ها سرمقاله­ای تحت عنوان”شورش پسران بر پدران“ و تیتر فرعی ”جنبش دانشجویی نماد توسعۀ سیاسی نیست، نماد توسعه‌نیافتگی است“ می‌نویسد:

”دانشجو ناظری مدنی است نه نگهبان قدرت، انبان دانش است نه کیسۀ ایدئولوژی… علوم را دانشجویان باید از استادها بیاموزند که پیرند و کهنسال و محافظه­کار و نه شجاع و پرهیاهو و پرشور مانند ایدئولوگ‌ها… دانش محافظه­کاری می­آفریند و ایدئولوژی انقلابی­گری. دانش به انسان فروتنی می­دهد و ایدئولوژی تهور. دانشگاه، دانشور و دانشجو می­سازد و جنبش دانشجویی، ایدئولوگ… اینک در غیاب جنبش دانشجویی چه خوب که به جای ایدئولوگ دانشور ساخته شود… این سرنوشت محتوم جنبش دانشجویی است: جنبش دانشجویی مرد، زنده باد دانشگاه.“(شهروند امروز، ش 27، 11 آذر 1386)

حال اگر جنبش دانشجویی بخواهد مقالومت کند و زنده بماند، لابد باید او را ”میراند“؛ این می­تواند نقطۀ عزیمت یک کودتای ضدفرهنگی جدید در دانشگاه‌های آینده باشد.

«سخنی در پایان»

دانشگاه در دورۀ جمهوری اسلامی تا کنون به حیات در دوران پسا کودتای ضد فرهنگی ادامه داده است و در چارچوب مسیر ایجاد شده ناشی از آن کودتا حرکت می‌کند. دولت‌های رفسنجانی و خاتمی نیز به حرکت در این مسیر ادامه دادند. پروژۀ کودتای فرهنگی با تابلوی اسلامی‌کردن دانشگاه‌ها، در رژیم اسلامی هیچ‌گاه تعطیل نشده است بلکه از اقدامات ضربتی، فیزیکی و مقطعی به یک روند تدریجی تبدیل شده است؛ روندی که در سالیان اخیر رشد و نمود چشم­گیری یافته است. با قبضۀ قدرت توسط سپاه پاسداران و باند ایدئولوژیک مصباح یزدی، برنامۀ هضم تدریجی دانشگاه در دل حوزه و ”وحدت“ این دو بدین طریق در دستور کار رژیم قرار گرفته است. فراخوان شدت بخشیدن به این برنامه در همان جریان اعتراضات سال 1388 با حملۀ شدید خامنه‌ای به علوم انسانی صادر شد. بلعیدن دانشگاه موسوم به علامه به عنوان قطب علوم انسانی کشور توسط حوزه یک اقدام فاجعه­بار در این زمینه به شمار می­رود، تشدید سخت­گیری در دانشگاه‌ها در زمینۀ پوشش و روایط دختر و پسر و انجام تفکیک جنسیتی در برخی دانشگاه‌ها نمودهای دیگری از این روند شتاب‌گرفته می‌باشد. اما اگر پروژۀ کودتای فرهنگی و اسلامی‌کردن دانشگاه­ها برای رژیم هنوز موضوعیت دارد، مقاومت در مقابل این روند با تکیه بر سنّت غنی و خونین دانشجویان انقلابی نیز می‌بایست موضوعیت خود را حفظ نماید. نهاد دانشگاه در ایران تاریخاً در تقابل با سنّت پوسیدۀ حوزوی شکل گرفته است. جالب است که روشنفکرانی امثال سید جواد طباطبایی نیز بر این ”گسست نامیمون“ تاسف می خورند و آرزو می کنند که کاش دانشگاه­ها در ایران هم مانند اروپا از دل نهادها و مدارس دینی سر بر می‌آوردند! حال که چنین تقابلی به شکل بنیادین وجود دارد و رژیم در اقدامی نمادین و کاملاً معنی‌دار حاضر به انتقال محل نماز جمعه از دانشگاه تهران به محل دیگری نیست (محلی مانند مصلاّ که میلیاردها تومان پول خرج بنای آن شده است) و بدنۀ اجتماعی رژیم جمعۀ هر هفته به فتح نمادین دانشگاه تهران دست می­زند، دانشجویان انقلابی نیز باید به الزامات این تقابل پاسخ بگویند؛ مقاومت در مقابل پروژۀ اسلامی‌کردن دانشگاه‌ها در امروز و اجرای پروژۀ اسلام‌زدایی و دین‌زدایی از دانشگاه‌های آلوده شده ما در آینده. در این مسیر روز 1 اردیبهشت 1359 به عنوان روز دانشجوی دوم و یاد دانشجویان و دانش‌آموزان انقلابی جان‌باخته در آن دوران به عنوان مشعل مقاومت و پایداری فرا راه این رفقا خواهد بود.

***

این مستند تقدیم می شود به یاد رفقای شهید در تهاجم خونین ضدّ فرهنگی:

ایرج ترابی، آذر مهر علیان، مژگان رضوانیان، فریدون آشوری، نسرین رستمی، غلام سعیدی، فرزانه رضوان، جبرییل هاشمی، حمید درخشان، طاهره حیاتی، فرهنگ انصاری، محمود لرستانی، سعید مکوندی، محمد عزیزپور، مهناز معتمدی، مهدی علوی شوشتری، احسان الله آبفشانی، صادق نظیری، شکرالله مشکین فام، محسن رفعتی، منیژه موسی پور، امان الله ایمانی، جهانی، محمد شادمان، خسرو بنیاد، اصغر مجابرآبادی، علی صفرزاده(طرقی)، اصغر بیک، پیروز بر انداخت، جواد گرگری، اصغر گنجی، احمد گنجه ای، احمد موذن، مسعود دانیالی، نریمیسا، مسعود ربیعی،غلام حسین صالحی، اسداله خرمی، فرامرز حمید و…

و تمام آن دیگر رفقای شهیدی که نامشان از قلم شکسته ما افتاده است…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در آوریل 20, 2013 بدست در آلترناتیو فرستاده شده و با برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: