آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

کادر: آناتومی یک انقلاب: مستندی درباره انقلاب بهمن 57

آناتومی یک انقلاب:
 مستندی درباره انقلاب بهمن 57

  
یک توضیح:
 
 مطلب زیر متن کامل دو قسمت فیلم مستندی است که تحت عنوان «آناتومی یک انقلاب: مستندی درباره انقلاب بهمن 57» از برنامه کادر در تلویزیون کومله پخش شده است. کندی سرعت اینترنت در ایران و ارسال پارازیت در موقع پخش برنامه ها از ماهواره باعث شد تا عده ای از رفقا و علاقمندان به این مبحث موفق به دیدن برنامه نشوند و بنا به درخواست ایشان ما بر آن شدیم تا متن روایت مستند را بطور کامل در نشریه قرار دهیم. گذشته از این، دسترسی رفقا به متن را با توجه به حجم زیاد و فشرده وقایع تاریخی بررسی شده، فاکت ها و داوری ها، مفید یافتیم و امیدواریم به این ترتیب مباحث ما محک جدی تری بخورند.*

 

****
نیروهای طرفدار بازگشت سلطنت در ایران، اصلاحات ارضی و به تعبیر خودشان ”انقلاب سفید“ و یا ”انقلاب شاه و مردم“ را ”بزرگ­ترین خدمت محمدرضا شاه به ایران“ و مبداء شکل‌گیری یک ”جامعۀ مدرن و متجدد“ معرفی می­کنند. بوق و کَرنای تبلیغات و هوچی‌گری‌های عوام‌فریبانه در این زمینه که از همان زمان محمدرضا شاه آغاز شد و امروز نیز در جیغ‌های بنفش مجریان شبکه­های ماهواره‌ای سلطنت‌طلب پژواک می‌یابد، هدفی جز پنهان‌کردن حقایق از دید مخاطبین ندارند. در چهل سال نخست سلطنت پهلوی در ایران، روابط فئودالی و زمین­داری کاملاً غلبه داشت و هم رضا و هم محمدرضا بزرگ­ترین زمین­داران و مالک مرغوب‌ترین اراضی ایران بودند و باقی ماندند. در ایران نخستین بار اصلاحات ارضی توسط حکومت فرقۀ دموکرات آذربایجان به ریاست جعفر پیشه‌وری در این منطقه اجرا شد. حکومتی که توسط ارتش سلطنتی محمدرضا شاه و با پشتیانی وسیع اربابان زمین‌دار و طی یک یورش خونین به تبریز در آذر 1325 سرنگون شد؛ و سرانجام تناقضات و بحران­های ناشی از اجرای اصلاحات ارضی به شیوۀ حکومتی و غیر انقلابی زمینه­ساز وقوع انقلاب 1357 در ایران شد.

 
***
انقلاب مشروطه ستون­های جامعۀ فئودالی در ایران و به ویژه حاکمیت سیاسی آن را به لرزه درآورد، اما به علت تسلط عناصر لیبرال و میانه­رو بر جنبش انقلابی، از نفوذ به داخل اعماق جامعۀ دهقانی ایران ناتوان ماند؛ و همین عامل زمینۀ شکست نهایی آن را فراهم ساخت. دهقانان و روستاییان یعنی چیزی در حدود هشتاد درصد تودۀ مردم ایران برای صدها سال و در تمام دوران ”تمدن شکوه‌مند 2500 سالۀ پادشاهی ایران“ در فقر و فلاکت و جهل ناشی از حاکمیت مناسبات فئودالی و تحت سلطۀ اربابان و اشرافیت زمین­دار، آخوندها و پادشاهان به مثابه راس این هِرَم زندگی در سیاه‌ترین شرایط زندگی می‌کردند. از دوران حکومت ناصرالدین شاه قاجار به این سو قدرت‌های امپریالیستی و در راس آنان انگلستان، نیز پا به این عرصه گذاشتند و مناسبات فئودالی را در راستای منافع خود هضم و جذب کردند. باقر مومنی، پژوهشگر برجسته مارکسیست و دارای جامع­ترین تالیف در زمینۀ اصلاحات ارضی، می­نویسد: ”دهقان ایرانی تقریباً از همه چیز محروم است. حیات مادی او تنها اندکی از یک برده بهتر است… او برای رهایی از این زندگی به همه کار دست می­زند. گاه جان برکف دسته جمعی مبارزه می‌کند. گاه پلاس به گردن به دادخواهی به درگاه قدرت می‌روند و بسیاری نیز خانۀ آباء و اجدادی را به قصد فرار از دست طلبکار و یافتن لقمه‌ای نان می‌گذارند و به شهرها می‌گریزند…“ بر همین اساس انقلابیون و کمونیست­های ایران، از انقلاب مشروطیت، اجتماعیون عامیون و حزب کمونیست ایران، تا دهۀ 1340، تنها نیروهایی بودند که تحول بنیادین و انقلابی در مناسبات ارضی و رهایی دهقانان از چنگال روابط فئودالی را مسالۀ محوری تحولات دموکراتیک در ایران می‌دانستند و برای آن مبارزه می­کردند. به عنوان مثال رفیق جان‌باخته تقی شهرام در تحلیل جنبش ملی‌شدن صنعت نفت ایران در سال‌های 32-1330 می‌نویسد: ”روشن بود كه تضمين دموكراسى يك راه دارد: زدن به قلب دشمن. و دشمن كه بود؟ فئوداليسم پوسيده و دستگاه حكومتى آن كه وابسته به امپرياليسم انگليس بود. و زدن به قلب او چگونه امكان­پذير مى‌گشت؟ محروم نمودن اين طبقه از آن چه كه شيرۀ حيات و مايه زندگي‌اش را تشكيل مى‌دهد! يعنى زمين. اين­جا بود كه يك اصلاحات ارضى واقعاً همه جانبه و راديكال لازم بود كه نه تنها دموكراسى در ايران تضمين گردد بلكه بزرگ­ترين ضربه به امپرياليسم وارد شود؛ ضربه­اى حتى بالاتر از ملى شدن نفت و در ادامه تكاملى و منطقى آن چرا كه او را بدين ترتيب از بزرگ­ترين و وسيع‌ترين پايگاه طبقاتى‌اش در ايران محروم مى‌نمود…“
دوران سلطنت رضا شاه اگر چه دوران رشد نفوذ امپریالیسم و سرمایۀ خارجی در ایران بود اما ابداً به سلسله مراتب جامعۀ فئودالی در ایران خللی جدی وارد نساخت. برعکس، رضا شاه با ولع بی‌پایان به تصرف اراضی مرغوب زراعی، خود به بزرگ­ترین زمین­دار ایران تبدیل شد و در راس سلسله مراتب فئودالیسم در ایران قرار گرفت. حرص و ولع رضا شاه برای تصرف اراضی به حدی بود که از سوی نشریات اروپایی به ”جانور زمین‌خوار“ ملقب شد و حیرت سفیر انگلستان در ایران را برانگیخت. رفیق آواتیس سلطان­زاده دبیرکل حزب کمونیست ایران در تحلیل خود از رژیم رضا شاه می‌نویسد: ”رضا شاه ابداً علیه فئودالیسم به عنوان یک سیستم اجتماعی­ـ­اقتصادی مبارزه نکرده است بلکه فقط با فئودال‌هایی مبارزه کرده است که از تبعیت از حکومت مرکزی سر باز می‌زدند. او بیش از فئودال‌ها با انقلاب جنگیده است.“
در دوران سلطنت رضا شاه نه تنها تغییر و بهبودی در شئون گوناگون زندگی اکثریت مردم ایران یعنی دهقانان حاصل نشد بلکه از برخی جهات با وخامت و تیره­روزی بیش­تری همراه بود. تنها هنر رضا شاه این بود که به جای تلاش در جهت رها ساختن دهقانان و روستاییان از بند و چنگال فقر و جهل جامعۀ فئودالی و فلاکت و سیه‌روزی غیر قابل تصور و تبدیل آنان به انسان­ها و شهروندانی واقعاً آزاد، وادارشان می‌کرد که کت و شلوار و کراوات بپوشند، کلاه پهلوی بر سر بگذارند و حجاب از سر زنان خود بردارند. این هستۀ مرکزی مدرنیسم و تجدد پوشالی نوع پهلوی، چه رضا و چه محمدرضا بود. در هنگام خلع رضا شاه از سلطنت در سال 1320، بیست هزار روستا متعلق به تنها 37 خانوار بزرگ مالک بود، 60 درصد دهقانان ایرانی مالک حتی یک وجب زمین از ”میهن آریایی“ خود نبودند، 23 درصد کمتر از یک هکتار، 10 درصد از یک تا سه هکتار، و فقط 7 درصد بیش از 3 هکتار زمین داشتند. در مقابل رضا شاه در کنار اموال و ثروت‌های فراوان دیگر بیش از 1 میلیون و 200 هزار هکتار زمین برای فرزندانش و خانواده سلطنتی و در راس آنان ولیعهدش محمدرضا به ارث گذاشت که در در آن‌ها هزاران دهقان در مشقت‌بارترین شرایط و فقر و بی‌حقوقی مطلق به کار اشتغال داشتند.
پس از کوتای ننگین 28 مرداد 1332 و بازگرداندن حکومت محمدرضا شاه توسط سازمان­های جاسوسی آمریکا و انگلستان، روند رشد مناسبات    سرمایه­داری وابسته به امپریالیسم در بخش­های صنعت، بانک­داری و     مقاطعه­کاری شدت گرفت و به سطوح بالای حکومت نیز نفوذ کرد اما این روند در خارج از شهرها به سد محکم مناسبات فئودالی برخورد می‌کرد. این تضاد بین بورژوازی کمپرادور (وابسته، واسطه و دلال سرمایه­داری امپریالیستی بین‌المللی) و فئودالیسم، زمینۀ داخلی انجام اصلاحات ارضی را فراهم ساخت. اما تاثیر قطعی و نهایی در این زمینه را تحولات خارجی فراهم ساخت. جان اف کندی که در دی ماه 1340 به ریاست جمهوری آمریکا رسید، بر ایجاد رفرم در نظام سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کشورهای تحت سلطۀ آمریکا برای جلوگیری از قیام‌های مردمی و جلوگیری از نفوذ کمونیست‌ها تاکید داشت. او دکترین خود را ”نجات آزادی“ نام نهاد و بر طبق آن شروع به فشار آوردن بر حکومت­های تحت سلطۀ آمریکا برای انجام اصلاحات کرد. در همین راستا او در ایران از انتخاب علی امینی به نخست‌وزیری حمایت کرد که قصد اجرای برنامۀ اصلاحات ارضی را داشت. محمدرضا شاه که از رقابت با علی امینی و حمایت آمریکا از او هراس داشت، با اکراه انجام این برنامه را پذیرفت و با سفر به آمریکا در تیر ماه 1341 کندی را متقاعد ساخت که او بهتر از امینی قادر به پیشبرد این برنامه است اما به وزیر خود اسدالله علم گفت: ”فشار آن­ها برای انجام اصلاحات ارضی باعث شد تا من هزاران هکتار زمین مرغوب و صدها روستای با ارزش را که پدرم به دست آورده بود، از دست بدهم و تسلیم یک مشت رعایای نفهم کنم.“ کینۀ او از کندی برای مجبور ساختن او به انجام اصلاحات ارضی به حدی بود که بعد از ترور او نامه‌ای به لیندون جانسون نوشت و با بدگویی از کندی، او را از درک مسائل ایران ناتوان خواند. عباس آرام وزیر خارجه وقت که از واکنش آمریکایی‌ها هراس داشت، اسدالله علم را واسطه کرد تا شاه را از ارسال این نامه برای کاخ سفید منصرف کند.
 سرانجام مرحلۀ نخست برنامۀ ”انقلاب سفید“ به شکل رسمی با اعلام شش اصل توسط محمدرضا شاه در کنگرۀ ملی کشاورزان در 21 دی ماه 1341 آغاز شد. از آن پس، اجرای این برنامه در مراحل مختلف همراه بود با هیاهوی کَر کننده تبلیغات حکومتی در مدح و ستایش شاهنشاه ترقی‌خواه و رعیت‌دوست و صحنه­های آزاردهنده به خاک افتادن دهقانان تیره‌روز به پای شاهنشاه در ازای دریافت اسناد املاکی که نسل اندر نسل با شیرۀ جان و عرق جبین خود آن را کشت کرده و آباد ساخته بودند. با انجام این اصلاحات، نظام            اجتماعی­­ـاقتصادی بورژوا­ـ­ملاکی جای خود را به شکل کامل به بورژوازی وابسته داد و مناسبات سرمایه‌داری تا اعماق جامعۀ ایران بسط و به شکل کامل استقرار یافت. این تحولات در همان دوران توسط نظریه­پردازان و مبارزان مارکسیست و در راس آنان رفقای کبیر جان‌باخته، بنیان­گذاران سازمان   چریک­های فدایی خلق ایران، بیژن جزنی و مسعود احمدزاده مورد تحلیل و بررسی انتقادی و عمیق قرار گرفت. مارکسیست‌ها اصلاحات ارضی و سایر سیاست­های رژیم پهلوی را از موضع پیشروانه مورد نقد قرار می‌دادند در حالی که نقد نیروهای مذهبی از زاویۀ واپسگرایانه و به خطر افتادن منافع­شان بود و این تنها محدود به خمینی نبود. مهدی بازرگان اسطورۀ لیبرالیسم ایرانی در سال 1341 در مقاله‌ای تحت عنوان ”مرز دین و امور اجتماعی“ اتوپیای قرون وسطایی و فئودالی مورد علاقۀ خود در دوران قبل از اصلاحات ارضی را چنین تصویر می‌کند: ”تا کنون ارباب و رعیت به ترتیبی خودشان با هم کنار می­آمدند. کاسب و تاجر جنسی می‌آورد و به نرخی که انصاف یا تیغ­شان می­برید،     می­فروخت. خلاصه این که مردم مومنین برحسب سلیقه و عقیدۀ خود، مراسم و اعمال دنیایی و دینی خود را به جا می‌آوردند… .“
رفیق جان‌باخته بیژن جزنی در تحلیل و جمع‌بندی خود در ”تاریخ سی سالۀ ایران“، آثار و تبعات اجرای برنامۀ اصلاحات ارضی و حاکمیت بورژوازی وابسته را در 5 محور مورد بررسی قرار می‌دهد. همان آثار و تبعاتی که تضادها، تناقضات و بحران‌های برآمده از دل آن‌ها، زمینه‌ساز وقوع انقلاب 1357 گردید.
رشد همه‌جانبه بورژوازی کمپرادور یا وابسته یا واسطه و متحد سرمایۀ امپریالیستی جهانی، اولین خصلت عمدۀ سیستم سرمایه‌داری وابسته در ایران است. بورژوازی کمپرادور که نخست در عرصه‌های بوروکراسی دولتی و تجارت سر بر آورده است، به سه عرصۀ صنعتی، مالی و کشاورزی نیز چنگ می­اندازد و در اتحاد با دولت یا همان دربار و سرمایه و بانک‌های بین­المللی یک الیگارشی جدید حاکم را شکل می‌دهد. این الیگارشی جدید همان ”هزار فامیل“ معروفی است که تمامی شئون کشور را در دست دارند و با ثروت­های افسانه­ای و حیرت‌انگیز خود بهره‌برداری از تمامی مواهب کشور را به خود اختصاص داده است. این الیگارشی در ادبیات دست راستی، ”نخبگان سیاسی و اقتصادی“ خوانده می‌شوند. مارتین زونیس در تحقیقاتی که در سال 1350 در این زمینه انتشار داده است، تعداد اعضای این الیگارشی را تنها 3 هزار نفر برآورد می­کند که به تعبیر وی پس از گذراندن آزمایش‌های گوناگون امنیتی و تایید صلاحیت آن‌ها از سوی نهادهای دولتی و مراجع امنیتی به این جمع راه یافته بودند. فرد هالیدی در کتاب مشهور خود ”دیکتاتوری و توسعه     سرمایه­داری در ایران“ می‌نویسد که در سال 1353 تنها 45 خانواده، 85 درصد شرکت­هایی که سود ناخالص آن‌ها به بیش از صد میلیون دلار می­رسید را در کنترل داشتند. رابرت گراهام در کتاب خود ”ایران؛ سراب قدرت به برخی از چهره‌های شاخص این الیگارشی اشاره می‌کند:
برادران خیامی، ینیان‌گذار کارخانۀ ایران ناسیونال، بنیان‌گذار فروشگاه­های زنجیره­ای کوروش، مالک بیمه آسیا، شرکت مبلیران و کارخانه‌های تولید پوشاک.
حبیب ثابت، نمایندۀ پپسی­کولا، فولکس واگن، آ ئو دی، جنرال­تایر و ده­ها شرکت ریز و درشت دیگر در ایران. به تعبیر رابرت گراهام ”او که در حدود 50 شرکت سهیم است و ده هزار نفر را در استخدام خود دارد، در قصری با ارزش تقریبی 15 میلیون دلار سکونت دارد.“
جعفر اخوان، سهام‌دار عمدۀ بانک داریوش و صاحب کارخانۀ جیپ شهباز، رامیلر، شورلت و بیوک ایران.
محمدتقی برخوردار، مالک کارخانه­های پارس الکتریک، سیمان کرمان، صنابع فلزی ایران، توشیبا و سهام‌دار عمدۀ بانک‌ها و صنایع مختلف.
هژبر یزدانی مالک شرکت‌‌های بزرگ کشت و صنعت و مجتمع­های گوشت و لبنیات و نماد بورژوازی کمپرادور کشاورزی.
به کار بردن صفت ”وابسته“ برای سرمایه‌داری ایران در ادبیات و تحلیل­های مارکسیستی به هیچ وجه دارای بار ملی‌گرایانه نیست بلکه به معنای توصیف ویژگی سرمایه­داری عصر امپریالیسم در یک کشور تحت سلطه است که در انطباق یا کارکردها و نیازهای سرمایه‌داری انحصاری خارجی است. سودآوری همۀ اقشار سرمایه در ایران در گرو وابستگی به سرمایه­داری انحصاری      بین­المللی است و چنان‌که تمام تجربیات تاریخی در تمام نقاط جهان تایید  می­کنند، در این سیستم دیکتاتوری خشن و عریان، بی‌حقوقی و بی­فرهنگی کارگران و زحمتکشان، لازمۀ دستیابی به نیروی کار ارزان و شرط لازم و گریزناپذیر استثمار نیروی کار است. در این­جاست که نقش و کارکرد خاص نظام سلطنتی و دربار مطرح می‌شود که خود پایۀ شکل­گیری بخشی از بورژوازی کمپرادور یعنی بورژوازی بوروکرات یا دولتی است. این بورژوازی با محوریت دربار سلطنتی در عرصۀ سیاسی موقعیت برتر و تعیین‌کننده دارد و بر سایر اقشار بورژوازی اعمال سلطه می‌کند و به آنان اجازۀ مشارکت در  تصمیم­گیری­های کلان برای ادارۀ امور جامعه را نمی‌دهد. رفیق بیژن جزنی این پدیده را ”اقتصاد سرنیزه‌ای“ می‌نامد. دربار سلطنتی با تاریخ بیش از دو هزار ساله­اش ضد مردمی­ترین و فاسدترین نهاد در دفاع از منافع طبقات حاکم بوده است. دربار در دوران محمد رضا شاه با تشکیل وزارت دربار و نهادهای رنگارنگ وابسته به خود مانند اداره بیوتات سلطنتی، سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی، جمعیت خیریۀ فرح پهلوی، بنگاه خیریۀ اشرف پهلوی، باشگاه ورزشی شاهنشاهی و… و با تکیه به یک شبکۀ گستردۀ پلیسی همۀ امور کشور را زیر نظر داشت. دربار به علت قدرت و دخالت روزافزونش در امور اقتصادی کشور به صورت بزرگ‌ترین بنگاه زد و بند و کار چاق‌کنی درآمده و به کانون فساد و اشاعۀ آن تبدیل شده بود. همۀ درباریان از شاه و شهبانو و شاهزاده­ها و شاهدخت­ها و شاهپورها تا خویشاوندن دور و نزدیک و سببی و نسبی آن‌ها و وابستگان و چاکران و کاسه‌لیسان پیرامون آن‌ها با سرمایه­گذاری و دخالت مستقیم یا از طریق واسطه‌ها و دلال‌ها و با ایجاد دفاتر مخصوص در خرید و فروش­های کلان، واردات و صادرات، کشاورزی و صنعت، بانک­داری و مقاطعه‌کاری و… با همدیگر رقایت می‌کردند. یک مجله وابسته به وزارت دفاع آمریکا (پنتاگون) در این مورد می‌نویسد: ”در سال 1355 میزان واقعی فساد مالی به رقم حیرت‌آوری رسیده است. حتی آمارهای محافظه‌کارانه نشان می­دهد که در طول سال‌های 1352 تا 1355 میزان این فساد و رشوه‌خواری‌ها در حدود یک میلیارد دلار بود.“
مثلاً بنیاد پهلوی که تحت عنوان خنده‌دار ”بنیاد خیریه“ تاسیس شده بود تنها یکی از مراکز فعالیت‌های اقتصادی دربار بود. بنیاد پهلوی در سال 1356 در 207 شرکت از جمله 17 بانک و شرکت بیمه، 23 هتل، 45 شرکت ساختمانی، کازینوها و… سرمایه‌گذاری کرده بود و علاوه بر این سالانه 40 میلیون دلار کمک مالی از دولت دریافت می‌کرد و از پرداخت هرگونه مالیات نیز معاف شده بود. میزان دارایی‌های بنیاد پهلوی در سال 1340 و در آستانۀ اصلاحات ارضی به 135 میلیون دلار بالغ می‌گردید که در سال 1356 به حدود 3200 میلیون دلار رسید. ویلیام برانیگین نویسندۀ نشریه واشنگتن پست در مقاله‌ای در تاریخ 17 ژانویه 1979 یعنی یک ماه قبل از انقلاب میزان دارایی‌های خاندان سلطنتی در داخل و خارج ایران را بین 5 تا 20 میلیارد دلار برآورد کرد. بنیاد پهلوی تنها یکی از واحدهای کسب و کار دربار پهلوی بود و هر یک از شاهزادگان و شاهدخت‌ها و اطرافیان آنان کسب و کار مستقل در داخل و خارج از کشور را داشتند که گردش دارایی آنان سر به میلیاردها دلار می­زد. سازمان فعالیت‌های اقتصادی دربار و درباریان و نهادهای وابسته به آنان مانند بنیاد پهلوی، ساختار اولیه بنگاه­های کلان اقتصادی در رژیم جمهوری اسلامی مانند بنیادهای گوناگون و سپاه پاسداران را شکل دادند که از طریق مصادره به این ثروت­ها و نهادها چنگ انداختند.
افزایش استثمار سرمایه­داری بین‌المللی زیر روابط نواستعماری دومین خصلت عمدۀ سرمایه­داری وابسته ایران بود. این روند از دو طریق افزایش        سرمایه­گذاری خارجی در اقتصاد ایران و افزایش سهم تولید و صدور تک مادۀ خام ایران یعنی نفت بروز پیدا کرد که در میانۀ دهۀ 1350 به اوج خود رسید و باعث فربگی و بزرگ­تر شدن هر چه بیش­تر بوروکراسی دولتی شد. وابستگی اقتصادی پایه و مبنای وابستگی سیاسی و نظامی بود. رژیم پهلوی ”جزیرۀ ثبات و آرامش و متحد اصلی سیاسی، نظامی و اقتصادی امپریالیسم در منطقه خاورمیانه به شمار می‌رفت و با افتخار نقش ژاندارمی آمریکا در منطقه و سرکوب نهضت­های آزادی­بخش در منطقه از جمله جنبش آزادی‌بخش خلق ظفار در کشور عمان را بر عهده گرفت که علیه رژیم مرتجع سلطنتی در این کشور قیام کرده بود. شاهان رژیم پهلوی هم رضا و هم محمدرضا تاج و تخت و سلطنت خود را تماماً مدیون کودتاهای مورد حمایت امپریالیسم در سال­های 1299 و 1332 بودند و همین عامل باعث شد که هیچ‌گاه نتوانند به مشروعیت و حقانیت مورد نیاز یک حکومت متعارف بورژوایی در ایران دست پیدا کنند. همان‌طور که فرد هالیدی می‌نویسد ”سرشت دستگاه اختناق و سرکوب ایران با مناسبات با ایالات متحده از جنگنده‌های فانتوم تا روش­های بازجویی آموخته‌شده توسط ساواک از سیا سرشته شده است. در هیچ موردی حتی برزیل و اسراییل رابطۀ وابستگی به آمریکا به یک کشور جهان سومی اجازه نداده است تا به اندازه و شکل ایران به یک قدرت نظامی تبدیل شود.“ شاه ولع و عطش سیری­ناپذیری به خرید اسلحه داشت و به همین خاطر این عرصه مورد علاقه دلالان داخلی و بین‌المللی اسلحه بود. فروشندگان جنگ­افزار به شوخی      می­گفتند که شاه ایران با همان شور و حرارتی کتابچه‌های فروش آنان را وارسی می­کند که مردان دیگر مجلات پلی­بوی را. در فاصلۀ سال‌های 1333 تا 1356 از 67 میلیون دلار به 9400 میلیون دلار در سال رسید که 32 درصد کل هزینه­های بودجۀ مملکت را تشکیل می‌داد. ایران در حالی که تهدیدهای نظامی و امنیتی به مراتب کمتری از چین داشت و تعداد نفرات ارتش ایران نیز یک دهم ارتش چین بودند، به اندازۀ این کشور مخارج نظامی داشت. ارتش ایران علیرغم تبلیغات سرسام‌آور و پر زرق و برق پهلوی‌ها البته همواره ابزار سرکوب و امنیت داخلی بود. رسالت اصلی ارتش رضا شاه سرکوب ایلات و عشایر بود در حالی که در مقابل هجوم قوای متفقین در سال 1320 حتی دو روز نیز دوام نیاورد و مقاومت نکرد. مهم‌ترین عملیات ارتش محمدرضا شاه نیز سرکوب فرقه دموکرات آذریایجان در سال 1325 و نیز کودتای ننگین 28 مرداد 1332 بود. رژیم سلطنتی روز تصرف تبریز به دست ارتش شاهنشاهی در سال 1325 که با کشتارهای گسترده همراه بود را روز ارتش می‌نامید و هر سال در سالگرد آن جشن و پایکوبی به راه می‌انداخت. اما واقعیت فضاحت­بارتر این که محمدرضا شاه با این بودجۀ شگفت‌آور نظامی هرگز یا نخواست یا نتوانست که راساً به گسترش صنایع نظامی ملی بپردازد و در نتیجه بخش عمده‌ای از درآمد نفت بار دیگر به جیب شرکت‌های آمریکایی، دلال‌های اسلحه و… سرازیر می‌شد. در سال 1357 تعداد جنگنده‌های ایران چندین برابر تعداد خلبان­های آموزش‌دیده بود. در مقطع سرنگونی رژیم حدود 50 هزار آمریکایی در ایران به کار اشتغال داشتند که 80 درصد آن‌ها پرسنل نظامی و امنیتی بودند.
موقعیت ویژۀ دهقانان سومین خصلت عمده سرمایه‌داری وابسته در ایران است. با انجام اصلاحات ارضی سلطۀ اقتصادی و سیاسی شاخه­های کشاورزی و بوروکرات بورژوازی کمپرادور در قالب وزارت اصلاحات ارضی، شرکت­های تعاونی، بانک­های مختلف، شرکت­های سهامی زراعی، مجتمع­های کشت و صنعت و… بلافاصله با حمایت سرنیزۀ ژاندارمری جای ستم فئودالی را گرفت. پس از انجام این اصلاحات، میلیون‌ها دهقان هم­چنان بی‌زمین ماندند، بخش بزرگی از زمین‌های مرغوب در دست شرکت‌های عظیم کشت و صنعت وابسته به بورژوازی کمپرادور متمرکز شد، صدها هزار دهقان مجبور به مهاجرت به شهرها شدند تا نیروی کار ارزان مورد نیاز سرمایه‌داری در حال رشد ایران را تامین کنند. تاثیرات این پدیده را می‌توان در ازدیاد جمعیت شهرها و      شکل­گیری پدیدۀ حاشیه‌نشینی دید. به نوشتۀ باقر مومنی اجرای قوانین اصلاحات ارضی بر خلاف ادعاهای دولت شاه نه توانست سطح زیر کشت را به شکل محسوس بالا ببرد و نه میزان رشد محصولات کشاورزی را و نه سطح زندگی اکثریت روستاییان به ویژه روستاییان فقیر را، و حتی نتوانست روابط کهنۀ اربابی را در تمام جنبه‌های آن به کلی ریشه‌کن سازد. در سال 1354 طبق گزارش کمیسیون مطالعۀ مسائل بهداشتی و درمانی سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی 60 درصد مردان روستایی و 90 درصد زنان روستایی هنوز بی­سواد بودند. 90 درصد روستاها از تسهیلات درمانی بی‌بهره بودند. از 10 هزار پزشک ایرانی، 5 هزار نفر در تهران، 3000 نفر در سایر شهرها و تنها 1500 نفر در نواحی روستایی بودند که در حدود نیمی از جمعیت کشور را در خود جا داده بودند. به عبارت دیگر 18 میلیون ایرانی به هیچ یک از خدمات پیشرفتۀ پزشکی دسترسی نداشتند. بر طبق آمار ارائه‌شده توسط مرکز آمار ایران در سالنامۀ آماری سال 1359 در سال 1357 تنها 11/5 درصد روستاها آب لوله­کشی داشتند، 6/8 درصد برق و تنها 3120 روستا مخابرات داشتند. از 300 هزار کیلومتر راه روستایی مورد نیاز، تنها 8000 کیلومتر راه روستایی وجود داشت. این بود دستاورد اصلاحات ارضی غیر انقلابی و از بالا برای دهقان ایرانی.
چهارمین خصلت عمدۀ سرمایه‌داری وابسته، شکل‌گیری جامعه­ای است که رفیق بیژن جزنی آن را ”اقلیت مصرف‌کننده“ می‌نامد و در مقابل اقشار میانی و اکثریت محروم قرار می‌گیرد. این اقلیت تنها 3 درصد از جمعیت کشور را تشکیل می­دهد و از بورژوازی بزرگ و کوچک و اقشار مرفه خرده­بورژوازی تشکیل شده است اما بخش عمده‌ای از مواهب و امکانات جامعه مانند تاسیسات توریستی، بهداشتی، ارتباطات، محصولات فرهنگی و تفریحی، فرودگاه­ها، پلاژها، خودروهای لوکس، ویلاها، پیست‌های اسکی، هتل­ها، کازینوها، بیمارستان‌های لوکس و… را مصرف می‌کند در حالی که اکثریت جامعه چنین مواهبی را به خواب نیز نمی‌بیند. طبق گزارش اداره بین‌المللی کار در سال 1352، 55 درصد از کل هزینه‌ها به 20 درصد ثروتمندترین­ها، 3/7 درصد از کل هزینه‌ها به 20 درصد فقیرترین‌ها و 26 درصد از کل هزینه­ها به 40 درصد از جمعیت متوسط کشور تعلق داشت. فرد هالیدی به نقل از انستیتوی هادسن می‌نویسد که علیرغم درآمد کلان نفت و تزریق آن به اقتصاد کشور، در سال‌های نخست دهۀ 1350 وضعیت بهداشت و درمان ایرانیان چندان تفاوتی با دیگر کشورهای آسیایی نداشت که قاعدتاً می‌بایست به خاطر فقر وضع‌شان بدتر باشد. طول عمر متوسط 50 سال بود یعنی یک سال کمتر از طول عمر متوسط در هند و نرخ مرگ و میر اطفال، 139 در هزار یعنی رقمی مشابه هندوستان بود. یرواند آبراهامیان می‌نویسد: ”پس از انقلاب سفید هنوز در ایران نسبت پزشک به بیمار بسیار اندک، میزان مرگ و میر کودکان بسیار بالا و نسبت تخت‌های بیمارستانی به جمعیت بسیار پایین بود. 68 درصد از     بزرگ­سالان بی‌سواد بودند، شمار بی‌سوادان در واقع از 13 به 15 میلیون نفر افزایش یافت، کمتر از 40 درصد کودکان کشور دورۀ دیستان را به پایان     می­رساندند. سالانه از بین 290 هزار داوطلب تنها 60 هزار نفر به دانشگاه راه می­یافتند که از لحاظ درصد افراد هم­چنان یکی از ضعیف­ترین کشورهای خاورمیانه بود… . در آستانۀ انقلاب 1357، 42 درصد تهرانی‌ها مسکن مناسبی نداشتند و تهران با بیش از 4 میلیون نفر جمعیت و علیرغم درآمدهای هنگفت نفتی هنوز سیستم فاضلاب، مترو و حمل و نقل عمومی نداشت. درآمد نفت به فقر توده‌های میلیونی پایان نداد بلکه شکل آن را مدرن کرد.“
شکل­گیری دیکتاتوری عظیم‌الجثۀ سلطنتی پنجمین خصلت سرمایه‌داری وابسته است. این خصلت خود را در دو قالب نشان می‌دهد. نخست فوق تمرکز رژیم سلطنتی در دستان شخص شاه و تبدیل او به شخصیتی خداگونه و کنترل او بر تمامی عناصر و بخش‌های سیاسی و نظامی حاکم و جناح­های گوناگون بورژوازی که زمینه‌های اعتراض و نارضایتی محدود آنان را نیز فراهم می­کند. در این سیستم، شاه و دربار افسار تمامی بخش‌های طبقۀ حاکم در ایران را در دست می­گیرند و از آنان غلام‌صفتی و چاکر منشی، دست­بوسی و اطاعت    بی­چون و چرا طلب می‌کردند. حق حیات سیاسی از آنان و نیز تمامی اقشار ملت سلب شده بود و همگی می‌بایستی طوق نوکری شاه و درباریان را به گردن بیاندازد و در یک حماقت دسته‌جمعی تحت عنوان ”حزب رستاخیز“ با شادی و افتخار شرکت کنند. روشنفکران، جوانان و تحصیل­کردگان از   کوچک­ترین امکانی برای نشر عقاید خود برخوردار نبودند و به جرم داشتن یک جلد کتاب مانند ماهی سیاه کوچولو می‌بایست ماه‌ها را در دخمه­های جهنمی رژیم شاه سپری کنند. دانشگاه و مراکز آموزش عالی به جای مراکز پژوهشی آزاد به نهادهای بوروکراتیکی تبدیل شده بودند که زیر نظر ساواک و تحت سرنیزه شعبه‌ای از گارد شاهنشاهی به نام گارد دانشگاه اداره می­شدند و به جای اساتید مستقل، بوروکرات‌های متملق و بادمجان دور قاب‌چین مقامات دانشگاهی را اشغال می‌کردند. کوچک‌ترین اشارۀ انتقادی به دربار و وضعیت حاکم برابر با روبرو شدن با شلاق و شکنجه بود. محکومان سیاسی در   دادگاه­های نظامی به محاکمه کشیده می‌شدند. این بود سیمای تجددخواهی پهلوی دوم.
در این مناسبات فوق متمرکز، شاه شخصاً بر تمامی شئون از صدر تا ذیل فرمان می­راند و حکومت فردی و استبدادی در کامل‌ترین شکل خود ظاهر می­شود. انعکاس این مناسبات را بیش از هرچیز می‌توان در روان­شناسی شخص محمدرضا شاه مشاهده کرد. نخوت و خودبزرگ‌بینی و غرور بیمارگونه و عظمت­طلبی او که انعکاس آن را می‌توان در مراسم‌های جنون‌آسایی مانند جشن­های دو هزار و پانصد ساله دید، در سال­های اخیر حکومت وی حتی هراس و تعجب هواداران نزدیک او و حامیان غربیش را برانگیخته بود.
فریدون هویدا، برادر امیرعباس هویدا، در کتاب ”سقوط یک شاه“ می­نویسد: توهمات عظمت‌گرایانۀ شاه به قدری او را از حقایق دور ساخته بود که حتی سازمان سیا طی گزارش محرمانه‌ای در سال 1355 شاه را به عنوان مردی که خطرات ناشی از عقدۀ خودبزرگ‌بینی او را تهدید می‌کند، توصیف کرده بود.
دومین ویژگی دیکتاتوری سلطنتی به تعبیر رفیق جان‌باخته بیژن جزنی، تشدید دیکتاتوری نظامی و پلیسی تا حد خشونت فاشیستی و تبدیل به یک رژیم فاشیستی-سلطنتی و یا مونارکو-فاشیستی است. این چهرۀ تجدد پهلوی­مآبانه بیش از هر چیز خود را در چهرۀ دستگاه جهنمی سازمان اطلاعات و امنیت کشور یا ساواک جلوه‌گر می‌سازد. ساواک به عنوان سلف وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در سال 1337 تاسیس شد و با کمک و آموزش دستگاه­های جاسوسی آمریکا و اسراییل یعنی سیا و موساد خیلی سریع به خط مقدم سرکوب داخلی رانده شد. بودجۀ ساواک طبق اعلام منابع رسمی رژیم سلطنتی 255 میلیون دلار در سال 1352 و 310 میلیون دلار در سال 1353 بود. نشریۀ آمریکایی نیوزویک در سال 1353 تعداد کارکنان ساواک را در حدود 30 تا 60 هزار نفر برآورد می‌کند و اعتقاد دارد که 3 میلیون ایرانی به عنوان خبرچین آن عمل می‌کنند. طبق این گزارش، ساواک 600 اتحادیۀ صنفی و دولتی را اداره می­کند و کارمندان آن در برخی کارخانجات دفتر دارند. ساواک در دورۀ حیات خود عملیاتی مشابه عملیات سپاه قدس جمهوری اسلامی داشت که شامل جاسوسی، عملیات مخفی در خارج، ارتباط با سرویس‌های جاسوسی و نظارت بر مخالفین ایرانی در خارج از کشور بود. در سال 1352 ستاد سیا در خاورمیانه از قبرس به تهران منتقل شد. دبیرکل عفو بین‌الملل در سال 1354 اعلام کرد که هیچ کشوری در جهان پروندۀ حقوق بشری بدتر از ایران ندارد. طبق گزارش عفو بین‌الملل و کمیسیون بین‌المللی حقوق‌دانان در سال 1355 شلاق زدن، کتک زدن، شوک الکتریکی، ناخن کشیدن، تنقیه آب جوش، آویختن وزنه به بیضه­ها، بستن زندانی بر روی صندلی فلزی و سرخ کردن آن، تجاوز، استعمال بطری شکسته در مقعد و… از روش‌های مورد استفادۀ ساواک در برخورد با زندانیان و مخالفین سیاسی بود. در سال 1972 یک حقوق‌دان فرانسوی به نام نوری آلبا در دادگاه رفیق کبیر، چریک فدایی خلق مسعود احمدزاده شرکت کرد. در یک لحظه رفیق مسعود پیراهن خود را بالا زد تا آثار شکنجه را بر روی بدن خود نشان دهد. آلبا این­چنین گزارش می‌کند: ”تمام وسط سینه و شکم او توده­ای از آثار چروکیده‌ای از سوختگی‌های بسیار عمیق بود. منظره وحشتناکی داشت. پشتش از آن هم بدتر بود. تحقیقات بیشتر آلبا نشان داد که احمدزاده و زندانیان دیگر را بر روی صفحۀ داغ مخصوص برشته کرده بودند. یک چارچوب فلزی مخصوص تقریباً شبیه رختخوابی پوشیده از توری‌هایی که مثل کباب‌پز با برق داغ می‌شد.“
در بستر تناقضات و بحران‌های گوناگون سیاسی، اجتماعی و اقتصادی برخاسته از دل این رژیم سرمایه‌داری در ایران دهۀ 1970 تحت حاکمیت یک دیکتاتوری سلطنتی بود که امواج انقلاب 1357 سربرآوردند.
 ****
بعد از کودتای ننگین 28 مرداد 1332، امپریالیست‌ها و شاه به هدف اصلی خود که ریشه‌کن کردن و نابود ساختن حزب توده بود، نائل آمدند. رهبری سازشکار و فرصت­طلب حزب روانۀ تبعید شد و بدنۀ فداکار آن آماج تهاجمات شدید و وحشیانۀ حکومت کودتا و فرمانداری نظامیِ تیمور بختیار قرار گرفت.  برجسته­ترین و درخشان­ترین بخش حزب یعنی سازمان افسران یک سال پس از کودتا مورد شناسایی و سرکوب قرار گرفت و افسران دلاور و کمونیست آن، دسته دسته به جوخۀ تیرباران سپرده شدند. دکتر مصدق تنها به سه سال حبس محکوم شد و به جز دکتر حسین فاطمی که او نیز اعدام گردید، سایر رهبران جبهۀ ملی نیز پس از حبس‌های کوتاه‌مدت و تفریحی آزاد شدند و کسب و کار و زندگی معمولی خود را از سر گرفتند. حزب توده با از دست دادن یک فرصت طلایی و بی‌نظیر دوازده ساله و ناتوانی در پاسخگویی به ضرورت­های راهبردی جنبش انقلابی مردم ایران، از عرصۀ مبارزات سیاسی و اجتماعی ایران حذف شد و تنها در دوران پس از انقلاب 1357 بود که در قالب زائدۀ دستگاه دیپلماسی اتحاد شوروی به صحنه بازگشتند.
سال­های میانی دهۀ 1330 دوران رکود مبارزات و اعتراضات سیاسی بود. شخصیت­های ملی و مذهبی محفلی با عنوان پرطمطراق اما کاملاً پوشالی و توخالی ”نهضت مقاومت ملی“ تاسیس کردند که تجمعی از چند دانشگاهی، بازاری و آخوند بود و در عالم رویا، خود را جانشین حزب توده در سیاست ایران می‌دیدند. وضعیت این نهضت به اصطلاح ”مقاومت ملی“ به حدی  رقت­انگیز بود که سعید برزین، زندگی­نامه‌نویس بازرگان، می‌نویسد که اعضای این ”نهضت“ برای پخش یک اعلامیه (در اعتراض به محدودیت آزادی انتخابات مجلس هجدهم) مجبور شدند دو تن از اعضای خود یعنی مهدی بازرگان و شاپور بختیار را به این کار بگمارند. آن‌ها یک تاکسی اجاره کردند تا در خیابان‌های شهر برانند و آن‌ اعلامیه‌ها را پنهانی از پنجرۀ اتومبیل پخش کنند. این تصویر، آیینۀ تمام‌نمای وضعیت بورژوازی ملی ایران در دورانی بود که در زیر فشارهای خردکنندۀ بورژوازی کمپرادور و رژیم و دستگاه سرکوب حامی آن در دوران پس از کودتا، آخرین نفس‌های خود را می‌کشید.
فضای باز سیاسی کوتاه‌مدت در سال‌های 41-1339 و در دوران نخست­وزیری علی امینی آخرین فرجه برای عرض اندام اپوزیسیون سنتی ایران بود و این اپوزیسیون با سوزاندن این فرصت نشان داد که تا چه اندازه فاقد موضوعیت شده و از تحولات جا مانده است. جبهۀ ملی ایران با گیج‌سری هر چه تمام­تر حاضر به حمایت از علی امینی و اصلاحات او در مقابل شاه نشد و عملاً زمینۀ سرنگونی او به دست شاه را فراهم ساخت. جبهه با این کار عملاً تیر خلاصی به مغز خود نیز شلیک کرد. در سال 1340 گروهی عمیقاً ضد کمونیست با عنوان ”نهضت آزادی“ در انشعاب از جبهۀ ملی تشکیل شد که رهبری آن را اسطورۀ لیبرالیسم ایرانی یعنی مهدی بازرگان بر عهده داشت. نهضت آزادی و بازرگان برای نخستین بار در ایران و بسیار پیش­تر از افرادی مانند خمینی و شریعتی، مسالۀ ضرورت آمیختگی دین و سیاست و ارائۀ تفسیری سیاسی از اسلام و ضرورت تشکیل حکومت اسلامی را مطرح کردند. این هم از تناقضات مهلک لیبرالیسم ایرانی است که چهرۀ اسطوره‌ای آن یعنی مهدی بازرگان، نخستین طراح اسلام سیاسی و ایدۀ تشکیل حکومت اسلامی در ایران است. نهضت آزادی و بازرگان در برخورد با مسالۀ اصلاحات ارضی و حقوق زنان مواضعی فوق­العاده ارتجاعی اخذ کردند و عملاً در پشت سر آخوندها و با هدف ماست­مالی کردن دیدگاه­های واپسگرایانۀ آنان حرکت کردند. نهضت آزادی با اصلاحات ارضی و انحلال مناسبات فئودالی در ایران مخالف بود و معتقد بود ”نظام مالکیت سنّتی“ یعنی همان روابط کهن و اسارت­بار       ارباب­­ـ­رعیتی از هرج و مرج ناشی از اصلاحات ارضی بهتر است، چرا که ارباب زمین­دار، عنصر اجرای نظم و مدیریت و ابتکار و خیرات و        سرمایه­گذاری در روستا محسوب می‌شود و با تامین منابع خود، منابع روستاییان را نیز تامین می‌کند. به علاوه نهضت با طرح این مسالۀ عجیب که نظام اجتماعی ایران اصلاً فئودالی نیست و لذا نیازی به اصلاحات ارضی وجود ندارد، اصولاً صورت مساله را کلاً از مقابل خود برداشت و کار خود را راحت کرد.
در مورد حق رای زنان نهضت آزادی طی بیانیه‌ای اقدام به توجیه بی­شرمانه موضع ارتجاعی آخوندها نمود و نوشت:
”آقایان علماء ترس دارند که با بیرون ریختن زن‌ها در جنجال‌های سیاسی و کشاندن به پرده­دری و بی‌عفتی، هم آن‌ها را از وظائف طبیعی باز دارند و هم اختلافات و مناقشات را در حریم کانون‌های پاک و گرم خانوادگی وارد نمایند… .“
جالب اینجاست که پس از انقلاب 1357 و در حالی که خمینی نیز به حقِ انتخاب زنان به عنوان نمایندگان مجلس رضایت داده بود، مهدی بازرگان    هم­چنان با حق زنان ایرانی برای انتخاب شدن به عنوان نمایندۀ مجلس مخالفت می­ورزید و در جریان اصلاح قانون انتخابات در نخستین دورۀ مجلس شورای اسلامی به پیشنهاد مخالفت با حضور زنان رای مثبت داد. این است کارنامۀ لیبرالیسم ایرانی و چهرۀ رویایی آن در برخورد با بدیهی‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین حقوق دموکراتیک نیمی از جامعه یعنی زنان.
با شورش 15 خرداد 1342 و در هم شکسته شدن آن، رژیم سلطنتی موقعیت سیاسی خود را در مرحلۀ جدید تثبیت کرد. اپوزیسیون سنتی یعنی ملی­ها و توده‌ای­ها با اهداف رفرمیستی و روش پارلمانتاریستی خود به انزوای کامل کشانده شدند. دوران قدر قدرتی رژیم سلطنتی با اتکاء به مناسبات سرمایه­داری امپریالیستیِ در حال گسترش در جامعه و بوروکراسی دربار و دستگاه عظیم سرکوب آن، آغاز شد. رژیم کوچک‌ترین مخالفت‌ها و یا حتی فکر کردن به مخالفت را در نطفه خفه می‌کرد و اجازۀ تنفس حتی به مطیع‌ترین و بی‌آزارترین نیروهای سیاسی نمی‌داد.
فضای اختناق سنگین رژیم سلطنتی با نفیر گلوله‌های چریک‌های فدایی خلق در سیاهکل در 19 بهمن 1349 در هم شکسته شد. رستاخیز و حماسۀ دوران­ساز سیاهکل، نعره و درد زایش جنبش نوین کمونیستی و طرحی جدید در سپهر سیاست ایران بود که نه تنها تا همین امروز نیز پژواک‌های آن در دل جامعۀ ایران شنیده می‌شود بلکه اعتبار و موضوعیت خود را کماکان حفظ کرده است. درست است که جو غالب بر جهان آن روزگار جوّ انقلاب بود و به فراخوان ”یک، دو، سه، چند ویتنام بسازیمِ“ چه‌گوارا میلیون‌ها نفر پاسخ می­دادند، اما از این واقعیت نباید این نتیجۀ سراپا غلط را گرفت که جنبش سیاهکل تحت تاثیر جوّ جهانی و کپی‌برداری از روی نسخه‌های حاضر و آماده پدید آمد. این یکی از کلیشه­های تبلیغاتی رایج بر علیه جنبش انقلابی مسلحانه چه در داخل جنبش چپ و چه خارج از آن است. جنبش انقلابی مسحانه طرحی انقلابی و خلاقانه بود که بنیان‌گذاران آن با طی کردن راهی دشوار و بر اساس تحلیل واقعیت­های جامعۀ ایران آن را درافکندند. فضای بین‌المللی تنها بستری فراهم آورد که این رفقا بر اساس آن با سهولت بیش­تری طرح خود را شکل داده و نهایی کردند. مبانی نظری جنبش انقلابی مسلحانه با دقت و خلاقیت بی­نظیری توسط  نظریه­پردازان برجستۀ این جنبش یعنی رفقای کبیر مسعود احمدزاده، امیرپرویز پویان و بیژن جزنی پی­ریزی شده بود. به عنوان مثال جزوۀ ”رد تئوری بقاء و ضرورت مبارزۀ مسلحانه“ رفیق امیرپرویز پویان طرحی کاملاً خلاقانه و بدیع بود که بدون یک ارجاع و نقل قول کلیشه‌ای از بزرگان مارکسیسم، راهی را در بن­بست مبارزاتی در یک رژیم دیکتاتوری سرمایه‌داریِ عصر امپریالیسم      می­گشود. جنبش انقلابی مسلحانه با جان‌فشانی آگاهانه و دست زدن به مبارزۀ قهرآمیز، جوّ مبارزاتی حاکم بر جامعۀ ایران را چنان رادیکالیزه کرد که هیچ عرصه­ای از جامعه از دایرۀ تاثیر این قطب و قدرت انقلابی برکنار نماند. آنان که در نقد استراتژی مشی چریکی، ”جدا از توده بودن“ آن را دستمایه قرار      می­دهند، در حقیقت مجبور به نادیده گرفتن واقعیات سیاسی و تاریخی بسیاری می­شوند. مشخص نیست که این منتقدین چگونه وحدت و همگرایی و بسیج همۀ نیروها و ظرفیت‌های جنبش کمونیستی حول جنبش انقلابی مسلحانه را در دوران اوج آن، و ضعف و تشتت و پراکندگیِ رو به تزاید جنبش کمونیستی در سال­های بعد از آن تا همین امروز را توجیه می‌کنند و توضیح می‌دهند؟ امروزه دیگر تردیدی نمی‌توان داشت که چپ انقلابی در ایران بالنده­ترین و   درخشان­ترین دوران خود را در همان سال‌های دشوار و خونین و حول جنبش انقلابی مسلحانه تجربه کرده است. فراتر از سطح مبارزین و فعالین و در عرصه جامعه و توده‌های مردم این جنبش یک فرهنگ سیاسی انقلابی مبتنی بر تحقیر مرگ، و پایداری بر آرمان و ارزش‌های انسانی تا پای جان را شکل داد که در دوران اعتلای انقلابی بلافاصله در بین توده‌های مردم ما به ازای عینی یافت و به شکل یک جنبش سیاسی گسترده و بی‌سابقه در خاورمیانه در قالب سازمان چریک­های فدایی خلق در ماه‌های نخست پس از انقلاب 1357 و پیش از غلبۀ اپورتونیسم و رفرمیسم بر آن بروز و ظهور یافت.
گسترش رادیکالیسم در سطح جامعه در بین نیروهای مذهبی نیز منجر به  شکل­گیری سازمان مجاهدین خلق ایران شد. تبدیل مارکسیسم به نیروی هژمونیک و قطب فکری و سیاسی باعث شد تا نیروهای مرتجع و محافظه­کاری مانند آخوندها و نهضت آزادی کاملاً پس رانده شوند و جوانان مذهبی برخاسته از طبقه متوسط مدرن ناچار باشند برای تبیین نظرات و دیدگاه­های خود در ایران که به یک جامعه سرمایه‌داری انکشاف‌یافته تبدیل شده و سلطۀ امپریالیسم بر آن نیز تکمیل شده بود، از مارکسیسم استفاده کنند. همین تاثیر و انعکاس مارکسیسم در دیدگاه­های آنان باعث شد که آنان در گام‌های نخستین مجبور باشند آشکارترین بخش‌های ارتجاعی تعالیم مذهبی، مانند محتوای فئودالی و قرون وسطایی، ضدیت با زن، حمایت از طبقات حاکمه، آخوندیسم و غیره را به حاشیه برانند و یا لاپوشانی و توجیه کنند. سازمان مجاهدین خلق ایران پس از ورود به جنبش انقلابی مسلحانه به نوک پیکان و محور جنبش اسلامی تبدیل شد و تمامی بخش‌های دیگر اسلامیون مانند دانشگاهیان اسلامیست، آخوندهای معترض و حتی نزدیکان و اعوان و انصار خمینی مانند رفسنجانی و مطهری و بهشتی را در حلقه‌های پیرامون خود گرد آورد. در طول سال‌های دهۀ 1340 تا میانه­های دهۀ 1350 کاملاً مشخص بود که قطب‌بندی فکری و ایدئولوژیک و سیاسی جامعه، حول تقابل دو اردوی اسلام و مارکسیسم شکل گرفته است و امپریالیسم و بورژوازی در هراس از کمونیسمِ در حال قدرت‌گیری در جامعۀ ایران نیز چاره‌ای جز سرمایه‌گذاری بر روی جنبش اسلامی نداشتند. تصور غالب این است که تقابل و مواجهه اسلام و مارکسیسم به زودی با پیروزی اسلام­گرایان پایان یافت، اما این تصویر، تصویری بسیار ساده، ناقص و مجعول از تحولات فکری و سیاسی در جامعۀ ایران است که با فراز و نشیب­های بسیاری همراه بوده است. تناقضات درونی بی‌شمار تعالیم مذهبی و تضادهای این تفکرات پوسیده با نیازها و اقتضائات یک مبارزۀ انقلابی و رادیکال در دل جامعۀ سرمایه­داری مدرن، پیشرفته و پیچیدۀ ایران باعث شد تا 80 درصد از اعضای جریان پیشتاز جنبش اسلامی یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران پس از طی یک پروسۀ مبارزه و تحول ایدئولوژیک طی بیانیه‌ای مفصل و مستدل علناً اعلام کنند که تفکر اسلامی، منحط و پوسیده است و قادر به پاسخ­گویی به نیازهای زندگی و مبارزۀ انسان و جامعۀ مدرن نیست و تغییر ایدئولوژی خود از اسلام به مارکسیسم را به اطلاع همگان رساندند. رهبری و نظریه­پردازی این تحول فکری عمیق و بی‌سابقه در سراسر تاریخ و جهان موسوم به اسلامی را، رفیق کبیر تقی شهرام از اعضای قدیمی سازمان مجاهدین خلق بر عهده داشت. رفیق شهرام در سال 1354 در بیانیۀ مشهور تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران به روشنی توضیح می‌دهد که:
”جالب توجه این­جا بود که ما برای این که درک علمی تاریخ را با نقش انبیاء تلفیق کنیم و عدم تناقض این دو را بپوشانیم، … مجبور بودیم مارکسیسم را به عنوان عصایی در دست مذهب قرار دهیم و لَنگی‌ها و نارسایی‌های آن را  جابه­جا با تعبیرات و تفسیرات مارکسیستی منتها در قالب و پوشش آیات و احکام جبران کنیم!! و آن وقت نتیجه بگیریم که ایدئولوژی و تفکری که محصول شرایط تاریخی-اجتماعی و اقتصادی هزار و سیصد سال قبل است، می­تواند مسائل مبارزاتی امروز را پاسخگو باشد!! در حقیقت ما هیچ­گاه     نمی­توانستیم و بالاخره هم نتوانستیم به چنین نتیجه‌ای دست یابیم. تحولات اجتماعی و پیشرفت­های علمی آن­قدر از نظرات اجتماعی و فلسفۀ ایده­آلیستی مذهب فاصله گرفته بود و مذهب آن­قدر استعداد هماهنگی خود را با شرایط انقلابی روز (چه از نظر اجتماعی و چه از نظر علمی) از دست داده بود که علیرغم تمام کوشش­های بی‌وقفۀ ما در امر احیاء و نوسازی مذهب باز هم فرسنگ­ها از قدرت تببین مسائل و نظرات تثبیت‌ شدۀ علمی و اجتماعی روز عقب می‌ماند. این فاصله و شتاب تحولات و پیشرفت‌های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی نسبت به هستۀ متوقف اندیشۀ مذهبی چنان فزاینده بود که     کوشش­های نوجویانۀ ما به دلیل عدم آمادگی هستۀ درونی اندیشۀ مذهبی همواره عقب می‌ماند. یک استنباط، یک تجربه، یک اندیشه و … همین که بر پایۀ مذهب قرار می‌گرفت و همین که می‌خواست خود را در چنین قالبی توجیه کند، بلافاصله کهنه می‌شد؛ گورزادی از آب در می‌آمد که گویی فقط برای مردن متولد شده است. پروسۀ دائمی تکراری اما بی‌نتیجۀ احیاء اندیشۀ مذهبی در جامعه از سید جمال‌الدین اسدآبادی تا متجددین بسیار جدیدتر مذهبی از قبیل دکتر علی شریعتی نمونۀ بسیار بارز دیگری است از بی‌استعدادی و ناتوانی ذاتی این اندیشه؛ اندیشه‌ای که به دلیل کهنگی تاریخی‌اش هیچ استنباط نو و مترقیانه‌ای از آن هر چند که آغشته به جدیدترین انواع تعبیرات علمی و حاوی آخرین ابتکارات هنرمندانه در زمینۀ تلفیق اجباراً صوری آن با علم باشد، باز هم بیش­تر از لحظه‌ای عمر نمی‌کند.“
با مارکسیست شدن سازمان مجاهدین خلق ایران، کمر جنبش اسلامی به معنای واقعی کلمه شکسته شد. نبرد برای هژمونیک شدن در جنبش‌های مبارزاتی که حدود دو دهه بین مارکسیسم و اسلام جریان داشت، در آن مقطع با برتری کامل مارکسیست­ها پایان یافت. مجاهدین مارکسیست-لنینیست و در راس آنان رفیق تقی شهرام برای اولین و آخرین بار از دل جنبش اسلامی و با بهره­گیری از تحلیل و اندیشۀ مارکسیستی، قاطعانه بر تضاد لاینحل عقل بشری و وحی به­مثابه هستۀ مرکزی تناقضات هر گونه اندیشۀ مذهبی انگشت نهادند و پایان این نزاع را با اعلام برتری علم و عقل بر مذهب به شکل صریح و صادقانه اعلام کردند. از نظر رفیق تقی شهرام مسالۀ وحی ستون فقرات هرگونه اندیشۀ مذهبی است و با حمله به آن از دیدگاه علمی تمام رشته‌های مذهب و متولیان آن پنبه می­شود و ستون‌های بنای آن به لرزه در می‌آید. اهمیت این رویداد در میانۀ دهۀ 1350 هنگامی آشکار می‌شود که به این مساله توجه کنیم که متفکرین لیبرال مانند سروش، شبستری، ملکیان، گنجی و نظایر ایشان، امروز و با وجود از سر گذراندن تجربۀ فاجعه‌بار حکومت مذهبی و با وجود عقب­نشینی­های بسیار هنوز حاضر نیستند به شکل قاطع و صریح بر این تضاد و تناقض اذعان کنند و با ترفندهای گوناگون و ارائۀ تفاسیر غریب عرفانی هم­چنان می­کوشند که تصرف و دست­اندازی مذهب بر جان و جهان انسان این عصر را مشروع جلوه دهند. دلیل این امر کاملاً روشن است: لیبرالیسم ایرانی تاریخاً از دل جنبش اسلامی زاده شده است و تار و پود وجود لیبرالیسم ایرانی از هر نظر با این جنبش در هم تنیده شده است و حیات و ممات هر یک به نوعی به دیگری وابسته است. به همین خاطر بستر اصلی لیبرالیسم ایرانی قادر به طرح و پیشبرد عملی حتی رقیق‌ترین مطالبات سکولار در جامعۀ ایران نیست. باری نبرد بین اسلام و مارکسیسم که در سراسر تاریخ معاصر ایران به انحاء گوناگون جریان داشته است، از نظر ما پایان نیافته است و تا محو تمام تاثیرات هولناک حاکمیت چند ده سالۀ یک رژیم فاشیستی اسلامی از تمامی عرصه‌های جامعۀ ایران ادامه خواهد یافت. رژیم جمهوری اسلامی خود این را بهتر از هر کسی می‌دانست و رفیق تقی شهرام را خیلی زود و در سال 1359 به جوخۀ اعدام سپرد.
به هر روی سال‌های 56-1354 سال‌های نزول و عقب‌نشینی جنبش اسلامی در گرایش­های مختلف آن اعم از شریعتی و مجاهدین و آخوندها بود. این عقب‌نشینی و افول بعضاً منجر به بروز برخی واکنش‌های فوق ارتجاعی از سوی اسلامیست‌ها شد. این جماعت که در رقابت با مارکسیسم مجبور بودند چهرۀ اندیشه‌های خود را با روکشی نازک از ترقی‌خواهی بزک کنند، هنگامی که خود را در موقعیت شکست یافتند، شعارها و نقاب‌های فریبنده را به کناری پرتاب کردند و ماهیت واقعی خود را نشان دادند. امری که بعضاً باعث ریزش بدنۀ خود آنان و فرو رفتن هر چه بیش­تر در گرداب افول و شکست شد. سعید حجاریان، نظریه‌پرداز اطلاعاتی­ـ­امنیتی رژیم جمهوری اسلامی، که در آن دوران دانشجوی دانشکدۀ فنی دانشگاه تهران بوده است، به روشنی از وارد آمدن سه ضربه سهمگین بر پیکر جنبش اسلامی در آن سال‌ها یاد می‌کند که باعث ناامید و بی­روحیه شدن فعالان اسلامیست مانند خود او و انزوا و انفعال آنان شد: نخست و در راس همه آن­ها، بیانیۀ تغییر ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران، دوم، چاپ مقالات علی شریعتی در سال 1355 روزنامۀ حکومتی کیهان بر علیه مارکسیسم بود که مشخص بود در همکاری با ساواک انجام شده است. اگر چه حجاریان این امر را تحت عنوان فریب خوردن شریعتی از ساواک توجیه می‌کند اما به گفتۀ او این مساله باعث شد که جوانان مذهبی کتاب­های شریعتی را از کتابخانه‌های دانشجویی و… بیرون بریزند و لگدمال کنند. سومین ضربه، شرکت تعدادی از فعالین مذهبی زندانی از جمله مهدی کروبی و حبیب‌الله عسگر اولادی و اسدالله بادامچیان در مراسم سپاس از شاهنشاه در تلویزیون و اعلام توبه و پشیمانی و آزاد شدن آن‌ها از زندان بود؛ به باور حجاریان پخش این صحنه‌ها از تلویزیون هنگامی که در مقایسه با دفاعیه قهرمانانۀ خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان قرار می‌گرفت، باعث بی­آبرویی جریان مذهبی می­شد به طوری که هر کس به ملاقات این سپاس‌گویان تواب آزاد شده از زندان می‌رفت، از سوی جمع خود جوانان مذهبی‌ طرد می‌شد. این سه ضربه باعث شد تا به تعبیر سعید حجاریان فعالین مذهبی هم از نظر روحی و هم از نظر تشکیلاتی از هم بپاشند.
در داخل زندان‌ها، واکنش نیروهای اسلامی به قرار گرفتن در موقعیت شکست، شدیدتر و برملاکنندۀ ماهیت ارتجاعی همۀ گرایش‌های آنان بود. آنان که در عرصۀ مجادلات فکری و سیاسی با کمونیست‌ها و با وجود تمام امکانات و پشتیبانی­ها، ناتوان مانده بودند، دست در انبان کهنۀ خود برده و پوسیده­ترین سلاح­ها را برای مقابله با مارکسیست‌ها بیرون آوردند. در خرداد 1355 فتوایی از سوی آخوندهای زندانی در مورد نجاست مارکسیست‌ها با این مضمون صادر شد:
”باسمه تعالی، با توجه به زیان‌های ناشی از زندگی جمعی مسلمان­ها با مارکسیست­ها و اعتبار اجتماعی که بدین وسیله آن‌ها به دست می‌آورند و با در نظر گرفتن همۀ جهات شرعی و سیاسی و با توجه به حکم قطعی نجاست کفار از جمله مارکسیست­ها، جدایی مسلمانان از مارکسیست‌ها در زندان لازم و هر گونه مسامحه در این امر موجب زیان‌های جبران‌ناپذیر خواهد شد.“
در ذیل این فتوا امضای دو آخوندی که حتی امروز از سوی جاهلین با عنوان روشن و ترقی­خواه توصیف می‌شوند، وجود داشت: محمود طالقانی و حسینعلی منتظری. این فتوا را در حقیقت می‌توان مقدمه‌ای منطقی برای فتوایی دانست که در سال 1367 زندانیان مارکسیست را به جرم پای‌فشاری بر عقاید خود، نجس و مرتد و مستحق مرگ می‌دانست. تمامی گرایش‌های مذهبی به غیر از مجاهدین خلق مسلمان به رهبری مسعود رجوی و موسی خیابانی از اجرای این فتوا پشتیبانی کامل به عمل آوردند. افرادی مانند بهزاد نبوی و محمدعلی رجایی در کنار اسدالله لاجوردی و اسدالله بادامچیان از سردمداران لزوم مرزبندی با مارکسیست‌های کافر و نجس در زندان بودند. البته سال‌ها پیش از این و در دهۀ 1340، مهدی بازرگان، پدر لیبرالیسم ایرانی، مُبدع و آغازکنندۀ جدایی زندانیان مسلمانان از مارکسیست، به واسطۀ مسائل مذهبی و حکم نجاست مارکسیست‌ها در اسلام بود. محمدعلی عمویی در خاطرات خود از آن دوران در کتاب دُردِ زمانه روایت می‌کند که مهدی بازرگان در زندان قصر خواهان جدا کردن دیگ‌های غذا و دمپایی‌های زندانیان مارکسیست و مسلمان به جهت ضرورت رعایت احکام شرعی بود.
چپ انقلابی در ایران نه تنها به درستی و به حق در تاریخ سیاسی و فرهنگ سیاسی ایران به عنوان مهم‌ترین نماد و نمایندۀ روشنگری ضد مذهبی شمرده می­شود و بارها و بارها به همین جرم از جانب سنت‌گرایان و نوگرایان دینی به جرم الحاد مستحق مرگ تشخیص داده شده است بلکه در تاریخ معاصر، هیچ‌گاه مذهب و مذهبیون را متحد اصلی خود ندانست و نسبت به ماهیت ارتجاعی آنان توهمی نداشت. در تمام دو دهۀ گذشته لیبرال‌های ایرانی رذیلانه کوشیدند مسئولیت اصلی سیاسی‌شدن اسلام را به چپ انقلابی نسبت دهند و متهمین خلق این هیولای وحشتناک یعنی خودشان را در پس ردای قاضیان و دادستانان دروغین پنهان کنند. برای تحقیق در این مورد می‌توان به نوشته­های مهم­ترین نظریه­پردازان چپ انقلابی مانند امیرپرویز پویان و بیژن جزنی رجوع کرد. مهم‌ترین نقدی که در این زمینه می‌توان بر چپ انقلابی وارد ساخت، دست کم گرفتن توان و پتانسیل جنبش نوظهور اسلامیستی و کم بها دادن به خطرات و تهدیدهای آنان برای جنبش‌های اعتراضی بود. هر چند در این رابطه نیز رفقایی مانند تقی شهرام کاملاً هوشیار بودند و بارها به انحاء گوناگون نسبت به این خطر هشدار داده بودند.
رفیق شهید امیرپرویز پویان در نقد اندیشۀ ارتجاعی جلال آل­احمد در سال 1347 می‌نویسد:
”مذهب به عنوان بنیان فرهنگ سیاسی ایران، برای آل‌احمد هم­چون یک پشتوانۀ ایدئولوژیک بود… در همه‌جا خرده‌بورژوازی بر مَرکَب ”سنت“ به میدان کارزار آمده است… این سلاح که هم­چون خود خرده‌بورژوازی ماهیتی دوگانه دارد، با شعار احیای فرهنگ بومی به شیوه‌های نوین به جنگ امپریالیسم می­رود و در همان زمان دَم دیگر خود را بر فرق کمونیست‌ها که می‌خواهند فرهنگی نو بنیان گذارند، فرود می‌آورد.“
رفیق شهید بیژن جزنی پس از ارائۀ یک ترازنامه از تاریخ، ماهیت و نقش مذهب به طور عام و اسلام به طور خاص، در مقالۀ ارزشمند ”اسلام مارکسیستی و مارکسیسم اسلامی“ در اوایل دهۀ 1350، در مخالفت با استفاده از تاکتیک­های مذهبی در بسیج توده‌ها و تفسیرهای ظاهراً نوگرایانه از تفکرات مذهبی می‌نویسد:
”علیرغم این کوشش‌های روشنفکرانه باید دانست که تودۀ مردم از این تفسیرها و تعبیرها به دور است. تودۀ مذهبی اسلام و شیعۀ اثنی‌عشری دستگاه ارتجاع مذهبی را قبول دارد و به این ترتیب صرف‌نظر از این که این تعبیرهای تجددطلبانه خود کوششی عبث در جهت زنده‌کردن آیینی است که محکوم به فنا و نیستی است و با تمایلات ترقی‌خواهانۀ بشر معاصر هماهنگی ندارد، از نظر پذیرفته شدن توسط توده‌های عقب‌ماندۀ مذهبی نیز محکوم به شکست است… این تابعیت از مذهب یک حق وتوی خردکننده به مراجع مذهبی می‌دهد… .“
رفیق تقی شهرام در بیانیه 26 دی ماه 1356 سازمان مجاهدین خلق ایران (مارکسیست-لنینیست) خطاب به دانشجویان ایرانی، آن‌ها را به مبارزه علیه ارتجاع مذهبی در کنار رفرمیسم دار و دستۀ حزب توده، به­مثابه تهدیدهای انقلابِ در حال شروع ایران فرا می‌خواند.
احیا و بازسازی جنبش اسلامی و بازگشت آن به عرصۀ مبارزات سیاسی بر سر رهبری جنبش اعتراضی، تنها در ماه‌های پس از دی ماه 1356 و با رهبری آخوندها و در راس آنان خمینی ممکن شد. اما به راستی دلایل موفقیت جنبش اسلامی در بازسازی خود و به دست گرفتن رهبری اعتراضات چه بود؟      بی­تردید نخستین دلیل این بود که در همان دوران افول و شکست جنبش اسلامی در سال‌های 56-1354، مارکسیست‌ها نیز به دلیل وارد آمدن ضربات سهمگین و کشنده به آن از سوی نیروهای امنیتی در این سال­ها مانند اعدام رفیق بیژن جزنی در فروردین 1354، رهبر بزرگ فکری چریک­های فدایی خلق، و جان‌باختن رفیق حمید اشرف، فرمانده و سازمانده اصلی این سازمان در تیرماه 1355، و نیز تحت فشار قرار گرفتن جنبش انقلابی مسلحانه از سوی نیروهای ساواک، امکان استفاده از این فرصت ذی­قیمت را از دست داد. بازماندگان جریانات مارکسیست نیز به جای تلاش در جهت بازسازی جنبش انقلابی مسلحانه و تکمیل نتایج درخشان آن، به انکار کلی و همه‌جانبۀ این جنبش و دستاوردهای آن پرداختند. با رد و طرد جنبش انقلابی مسلحانه، محور اصلی و عینی همگرایی و پیشروی در سال‌های قبل یعنی استراتژی مبارزۀ مسلحانه از دست رفت و تشتت و تفرقۀ رو به تزایدی آغاز شد که تا امروز نیز ادامه یافته است. کمونیست‌ها در شرایط ضعف و تفرقه با تحولات انقلابی سال 1357 مواجه شدند.
اما دلیل عمدۀ دیگر که غالباً از سوی پژوهشگران گوناگون برای به دست­گیری رهبری اعتراضات مطرح می‌شود، قدرت شبکۀ آخوندها و توانایی سازمانی آنان است. این امر به صورت یک کلیشه و اصل مورد قبول و اجماع محققین با گرایش‌های مختلف در تمام پژوهش‌ها پیرامون انقلاب 1357 درآمده است. می­توان با این مساله البته با ملاحظات و تدقیق‌های مشخص موافق بود. اما به باور ما مسالۀ اصلی در این باب نه رد و قبول توان شبکۀ سازمانی آخوندها که پاسخ به این سوال است که آخوندها چگونه توانستند چنین قدرت و توانی را به دست آورند؟ آیا، همان‌گونه که نویسندگان لیبرال و اسلامیست می‌خواهند به ما ‌بگویند، این قدرت ریشه در عقاید مردم و سرسپردگی آنان به مذهب و آخوندها داشت و یا در یک سلسله تحولات مشخص و درازمدت تاریخی و در بطن منافع و مطامع طبقۀ حاکمه و امپریالیسم؟ به باور ما و مطابق اسناد و دلایل غیر قابل تشکیک، حمایت امپریالیسم و هیات حاکمه از آخوندها ابداً محدود به نیمۀ دوم سال 1357 نیست بلکه به­مثابه یک جهت‌گیری استراتژیک در تمام دوران سی و هفت سالۀ سلطنت محمدرضا شاه پهلوی رعایت می‌شده و همین مساله دلیل اصلی توان سازمانی آخوندها در آستانۀ انقلاب 1357 بوده است.
 موج نوین احیای قدرت آخوندها در ایران دقیقاً با به سلطنت رسیدن محمدرضا شاه پهلوی در سال 1320 مصادف است. تقویت دستگاه آخوندی و مذهب در مقابل خطر گسترش کمونیسم و حزب توده، خط رسمی و علنی امپریالیسم انگلستان و دربار محمدرضا پهلوی بود. این گام­های نخستین استراتژی امپریالیستی موسوم به ”کمربند سبز“ به منظور شکل دادن به یک ارتجاع اسلامی منطقه‌ای پیرامون اتحاد شوروی است که در سال‌های پایانی دهۀ 1970 با حمایت نظامی و تبلیغاتی از طالبان در افغانستان بر علیه حکومت چپ­گرای این کشور به اوج خود می‌رسد. حمید احمدی در مقالۀ ارزشمند ”آغاز جنگ سرد در ایران و شکل‌گیری اسلام سیاسی بنیادگرا“ خط امپریالیسم انگلستان و دربار محمدرضا پهلوی در حمایت از آخوندها و بازسازی قدرت و نفوذ آنان در مقابل امواج رو به گسترش ترقی‌خواهی با محوریت حزب توده را به شکلی دقیق و مستند نشان می‌دهد. امپریالیسم انگلستان و دربار در سال 1322 زمینۀ بازگشت مرجع تقلیدی بسیار مرتجع به نام آیت‌الله قمی از نجف به قم را فراهم ساختند تا وزنۀ حوزۀ علمیۀ قم در عرصۀ اجتماع سنگین‌تر شود. با مرگ او این بار توجه امپریالیسم و دربار متوجه آیت‌الله بروجردی شد و تسهیلات لازم برای مهاجرت او از بروجرد به قم و مرجعیت عامۀ او در سراسر جهان تشیع فراهم شد. بروجردی پاسخ این الطاف امپریالیستی و همایونی را با حمایت از منافع امپریالیسم و دیکتاتوری سلطنتی در مقاطع حساسی مانند کودتای 28 مرداد 1332 داد و در مقابل اجازۀ گستراندن ریشه‌های حوزه علمیۀ قم در تمام عرصه­های جامعه را دریافت کرد. حوزۀ علمیۀ قم که در سال پایانی حکومت رضا شاه یعنی 1320 نهادی بسیار محقر بود و تنها 500 طلبه در آن به تحصیل مشغول بودند، در سال‌های پایانی دهۀ 20 و با تمهیدات بروجردی و حمایت انگلستان و دربار بیش از 3 هزار طلبه را در خود جای داد. بروجردی با زیرکی و با استفاده از فرصت و حمایت‌های انجام شده، توانست قدرت و موقعیت حوزۀ قم را احیاء کند، نهادهای جنبی گسترده‌ای پیرامون آن ایجاد کند، به وضعیت مالی آن سر و سامانی بدهد و امکان ارسال آخوند و مُبلغ به تمام نقاط ایران و تا دور افتاده­ترین روستاها را ایجاد نماید. این زمانی بود که مخالفین کمونیست و ملی‌گرای سلطنت به بهانۀ کوچک­ترین اعتراضی روانۀ دخمه­های هولناک قزل­قلعه و عادل­آباد و برازجان می‌شدند و سر و کارشان با دستگاه سفاّک فرمانداری نظامی تیمور بختیار و فرمانداری نظامی می‌افتاد. بدون قریب به بیست سال تشکیلات­سازی و شبکه­سازی بروجردی تحت حمایت امپریالیستی و عنایات ملوکانۀ محمدرضا شاه، خمینی و آخوندیسمی بدان شکل که در سال 1357 هم دیدیم وجود نمی‌داشت. در سال‌های نخستین دهۀ 1320 و با آغاز موج اسلام‌گرایی دربار پهلوی، حکومت در کنار بسیاری از    سیاست­های اسلام­گرایانۀ دیگر مانند اجازه دادن به برگزاری مراسم عزاداری، تفکیک جنسیتی مدارس مختلط، وارد کردن تعلیمات دینی در دروس آموزش و پرورش، اجازه تشکیل نهادها و انتشارات دینی و کمک‌های مالی گوناگون به آنان و غیره، به آخوندها برای قتل احمد کسروی، روشنفکر رادیکال ضد آخوند، چراغ سبز نشان داد و پس از ترور او توسط اوباش اسلامی، دادگستری رژیم سلطنتی قاتلان او را به سرعت آزاد کرد. در فضای ناشی از تشریک مساعی و همکاری دربار و آخوندها برای قتل کسروی در سالیان نخست دهۀ 1320، طلبۀ نسبتاً جوانی با رساله‌های ”بخوانیم و به کار بندیم“ و کشف­الاسرار پا به عرصۀ سیاست گذاشت و او کسی نبود جز روح‌الله خمینی.
حمایت­های امپریالیستی و عنایات درباری در پشتیانی و تقویت امواج اسلام‌گرایی و ”حراست از بیضۀ اسلام“ ابداً به حوزه علمیه و آخوندها محدود نماند. در دهۀ 1320 حلقه‌های کوچکی از اسلامیست‌های دانشگاهی اعم از دانشجو و استاد دانشگاه با محوریت مهدی بازرگان با هدف مقابله مستقیم با حزب توده تحت عنوان انجمن اسلامی دانشجویان تشکیل شد. این مقطع، زمان تولد دو قلوهای به هم چسبیده لیبرالیسم و اسلامیسم در کشور ماست که خود را با عناوین فریبندۀ ”روشنفکری دینی“ و یا ”نوگرایی دینی“ معرفی می‌کند. در سال­های دهۀ 1330 و 1340 که مردان و زنان کمونیست دسته دسته روانۀ میادین اعدام، شکنجه‌گاه و تبعیدگاه می‌شدند و کوچک‌ترین تجمع و تشکلی از جانبان مخالفان به هیچ وجه تحمل نمی‌شد و زندان و آزار و شکنجه را به دنبال داشت، بازرگان و همفکران او با آسودگی خیال و حمایت‌های مستقیم و غیر مستقیم رژیم سلطنتی نهضتی تحت عنوان ”انجمن اسلامی­سازی“ به راه انداختند و انجمن­های اسلامی مختلف را با دفاتر علنی و جلسات منظم در بین دانشجویان و دانش‌آموزان، مهندسین و سایر اقشار به راه انداختند. در سال­های پایانی دهۀ 1340یعنی سیاه‌ترین سال‌های استبداد و دیکتاتوری، رژیم سلطنتی و دولت هویدا در کنار کمک‌های مالی هنگفت برای تقویت و خریدن آخوندها در قالب بودجۀ محرمانۀ وزارت اوقاف، به اسلامیست‌های دانشگاهی هم امکان بی‌سابقه‌ای برای راه‌اندازی جلسات درس و بحث و سخنرانی علنی در حسینیه ارشاد را دادند. علی شریعتی که پس از بازگشت از فرانسه و به نوشتۀ   زندگی­نامه‌نویس او، علی رهنما، با حمایت ساواک امکان تدریس در دانشگاه فردوسی مشهد را یافت، به مهم‌ترین سخنران حسینیه ارشاد تبدیل شد و توانست به نحو عجیبی جلسات خود را به مدت چندین سال تا نخستین سال‌های دهۀ خونین 1350 ادامه دهد. دستگاه امنیتی رژیم سلطنتی تنها زمانی به بستن حسینیۀ ارشاد رضایت داد که احتمال استفادۀ سازمان مجاهدین خلق از این جلسات برای جذب نیرو را احساس کرد و در حقیقت با تشکیل و اوج‌گیری فعالیت سازمان مجاهدین خلق، پروژۀ حسینیه ارشاد برای دستگاه امنیتی رژیم سلطنتی سوخت. دور بعدی همکاری شریعتی با ساواک به سال 1355 باز می‌گردد که شریعتی مقالاتی بر علیه مارکسیسم در کیهان نوشت و در مقابل اجازۀ آزادی از حبس و مهاجرت به خارج از کشور را یافت. این اقدام شریعتی به اعتراف سعید حجاریان به بی‌اعتباری و بی‌آبرویی گستردۀ شریعتی در بین جوانان مذهبی انجامید. سازمان مجاهدین خلق ایران به عنوان اصلی‌ترین نماد و نمایندۀ جوانان مذهبی رادیکال و یکی از دو ستون اصلی جنبش انقلابی مسلحانه در دهۀ 1350 حتی تا امروز نیز حاضر به تایید پروژۀ و نقش شریعتی نبوده و نیست. پر بها دادن به نقش حسینیه ارشاد و شریعتی در اسلامیزه کردن انقلاب مردم ایران که با جعل و ساده‌سازی مسائل و ذیل عناوینی مانند ”یوتوپیای لنینیستی“ شریعتی و توسط عناصر سابق رژیم جمهوری اسلامی مانند اکبر گنجی صورت می‌گیرد، دو هدف عمده دارد: نخست زیر ضرب بردن مارکسیسم و مارکسیست­ها به عنوان مهم‌ترین نیرو و سنگر روشنگری ضد مذهبی در تاریخ معاصر ایران و انداختن اتهام تشکیل رژیم اسلامی بر دوش آنان و دوم پنهان‌ساختن متهمین و نقش‌آفرینان اصلی در تقویت آخوندها و مذهب در سراسر تاریخ معاصر ایران یعنی امپریالیسم، رژیم سلطنتی و جماعت موسوم به ”روشنفکران دینی“ که آخوندها و روحانیت با پا گذاشتن بر دوش آنان در موقعیت کسب رهبری انقلاب مردم ایران در سال 1357 قرار گرفتند.
مواضع خمینی در مقابل اصلاحات رژیم سلطنتی از موضع ارتجاعی و شورش 15 خرداد 1342 او را به شهرت رسانید. با تبعید او به ترکیه و سپس عراق، ستارۀ بخت برای بیش از یک دهه به افول گرایید. با مراجعه به مجموعه نوشته‌ها و سخنان او در مجموعۀ موسوم به صحیفۀ نور در می‌یابیم که او در فاصلۀ سال‌های 1342 تا 1356 فعالیت سیاسی خاصی نداشته است. آن­چه از او در دست است، نامه‌نگاری‌هایی با مقامات حکومتی ایران و حتی درخواست بازگشت به ایران و تعهد عدم فعالیت و اظهار نظر سیاسی است. پس از حماسۀ سیاهکل او طی اظهار نظری برای خوشامد رژیم سلطنتی آن را ”دسیسۀ استعمار“ نامید. با ظهور سازمان مجاهدین خلق ایران در دهۀ 1350، خمینی بیش از پیش در حاشیه قرار گرفت. درخشش مجدد ستارۀ بخت او در آسمان سیاست تنها در دورۀ اجرای سیاست موسوم به حقوق بشری جیمی کارتر، رییس جمهور آمریکا، در ایران ممکن شد. در بستر اعتراضات فروخورده و سرکوب شده‌ای که در این دوران فوران کرد، امپریالیسم که از قدرت­گیری کمونیسم در ایران به شدت هراس داشت و به دنبال پیگیری استراتژی ”کمربند سبز“ در این نقطه بود، مرحله به مرحله زمینه­های به قدرت رسیدن اسلامیست‌ها و خمینی را فراهم ساخت. جماعت موسوم به ”روشنفکر دینی“ و اسلامیست‌های مُکَلا نیز نقش مهم و حساس واسطه و مُحلّل قدرت­گیری خمینی را در هماهنگی با امپریالیست‌ها ایفا کردند. همان‌طور که در تمام دوران حیات رژیم اسلامی تا کنون نقش مکمل این رژیم را ایفا کرده‌اند. به هر روی در شرایطی که به واسطۀ ضعف و تشتت کمونیست‌ها، هیچ بدیل و رقیب جدی نیز در مقابل خمینی وجود داشت، حمایت امپریالیست‌ها و واسطه‌گری جماعت موسوم به روشنفکر دینی کارگر افتاد و خمینی توانست با تبدیل شدن به نمایندۀ اعتراضات مردمی ضد سلطنتی، پای بر سریر قدرت بگذارد.
در دی ماه 1355 جیمی کارتر با شعار ”حقوق بشر“ در آمریکا به ریاست جمهوری رسید. سیاست موسوم به ”حقوق بشر“ که به تمسخر به ”جیمی کراسی“ هم شهرت یافت از مهم‌ترین رهنمودهای کمیسیون سه جانبه‌ای بود که از سال 1352 به ابتکار چیس منهتن بانک (متعلق به راکفلر) و با شرکت نمایندگان اروپای غربی، آمریکا و ژاپن تشکیل شد و ریاست و نظریه­پردازی آن را برژینسکی بر عهده داشت. این کمیسیون سه‌جانبه راه‌حل‌هایی برای مقابله با بحران‌های ناشی از شکست آمریکا در ویتنام و شوک بزرگ نفتی ارائه داد که یکی از آن‌ها خنثی ساختن ”وضعیت انفجاری“ در نقاط گوناگون جهان بود که می­توانست بستر مساعدی برای قدرت‌گیری انقلابیون و کمونیست‌ها باشد. طبق نظر این کمیسیون وظیفۀ ایالات متحده کوشش برای انداختن تحول از مسیر انقلابی و یا به تعبیر خود آن‌ها ”آشوب و هرج و مرج“ به مسیر ”انتقال منظم“ بود. این هستۀ مرکزی همان استراتژی امپریالیستی‌­ای است که در دهۀ 1980 تحت عنوان ”گذار مسالمت‌آمیز و بدون خشونت“ و ”موج سوم دموکراسی“ فرمول‌بندی شد. سیاست موسوم به حقوق بشر ابزار پیشبرد همین خط بود که می­بایست در کشورهای بلوک آمریکا مانند ایران اجرا شود. از این رو پس از انتخاب کارتر و زیر فشار آمریکا در سال 1355 درهای دخمه‌های رژیم سلطنتی به روی صلیب سرخ جهانی باز شد. محمدرضا شاه پس از 13 سال امیرعباس هویدا را در مرداد 1356 از کار برکنار کرد و جمشید آموزگار را به جای او به نخست‌‌وزیری برگزید. رفته رفته مخالفت‌ها و اعتراضات علنی از گوشه و کنار بلند شد. که برگزاری شب‌های شعر در انجمن گوته توسط کانون نویسندگان در مهر ماه 1356 با سخنرانی به یاد ماندنی رفیق جان‌باخته سعید سلطان­پور از آن جمله بود. نویسنده و شاعر چریک فدایی خلق سعید سلطان‌پور در حالی که تازه از بند رسته بود، در سخنرانی خود به قاطع‌ترین و رادیکال‌ترین شکل رژیم سلطنتی و ساواک را مورد حمله قرار داد و پردۀ سانسور و اختناق دیکتاتوری را از هم درید. در این زمان خمینی و آخوندها هنوز ساکت بودند و منتظر بودند تا ببینند که اوضاع به چه سمتی می‌رود. در آبان 1356 شاه پس از بازگشت از آمریکا و کسب فرامین دریافت‌ شده بر پیگیری سیاست درهای باز تاکید کرد. خمینی با مشاهدۀ تغییر سیاست آمریکا در سخنرانی به مناسبت مرگ پسرش آخوندها را به استفاده از فرجه پیش‌آمده فراخواند و با شناختی که از ترس ذاتی آنان از مقاومت و هزینه‌دادن و زندان و شکنجه داشت، برای اولین بار گفت: ”من عرض می‌کنم به شما یک فرجه پیدا شده… آقایان بنویسند، اعتراض    کنند، الان نویسنده‌های احزاب دارند می‌نویسند،… من خوف آن دارم که این فرجه از دست برود، خب ما دیدیم که چند نفر اشکال کردند و کسی کارشان   نداشت… .“
خمینی در این دوران رفته رفته موضع‌گیری‌های خود را افزایش می‌دهد اما با دقت بیش­تر می­توان دریافت که هنوز از جلو افتادن بیم دارد و پشت سر مردم و با احتیاط و محافظه‌کاری هر چه تمام‌تر حرکت می‌کند. مثلاً پس از تظاهرات مردم در 19 دی ماه در قم که به بهانۀ توهین به خود خمینی بود و امروز از اعیاد رسمی رژیم اسلامی است، خمینی پس از دو هفته موضع­گیری کرد. نسبت به وقایع تبریز در 29 بهمن 1356 نیز با فاصلۀ 9 روز به اعلام نظر پرداخت و پس از کشتار وسیع در میدان ژاله در 17 شهریور 1357، تنها پس از 4 روز به ابراز نظر پرداخت. مواضع اولیه او در این دوره یعنی از پاییز 1356 به این سو، به روشنی نشان‌دهندۀ جایگاه متزلزل آخوندها در جامعۀ ایران است چرا که خمینی مرتباً سعی می‌کند جایی برای آخوندها در صفوف مردم باز کند. به عنوان مثال در سخرانی 10 آبان 56 خود در نجف می‌کوشد روشنفکران و جوانان را به توجه به آخوندها و دادن آموزش سیاسی به آنان تشویق کند و سابقۀ ننگین آن‌ها را در همکاری با سلاطین مستبد توجیه نماید و دیدگاه­های جدیدی که کاملاً در تضاد با نظرات مکتوب او در آثارش مانند کشف­الاسرار و ولایت فقیه بود ارائه دهد.
پس از کشتار 17 شهریور 1357 خمینی که از وخامت اوضاع رژیم سلطنتی مطمئن شده بود، روز 13 مهر 1357 از عراق به پاریس رفت و بدین طریق خود را در مرکز توجهات بین‌المللی و افکار عمومی و رسانه‌ها قرار داد. او در      13 مهرماه 1357 در حالی که عازم کشور کویت بود و از ورود او به این کشور جلوگیری شد، به یک باره رهسپار پاریس شد. او بعدها در مهر ماه 1358 این تصمیم و اقدام را ناشی از ”امدادهای غیبی“ دانست اما بعدها مشخص شد که این ”امدادهای غیبی“ چیزی جز مشاوره‌های سه روشنفکر و دانشگاهی مذهبی نبوده است که بعدها در جامعه به مثلث ”بیق“ شهرت یافتند: ابوالحسن بنی‌صدر، ابراهیم یزدی، دبیرکل کنونی نهضت آزادی و صادق قطب‌زاده. حضور خمینی در فرانسه و فعالیت‌های فزایندۀ او و تحمل‌شدن او توسط دولت فرانسه به ریاست والری ژیسکار دستن که از متحدین شاه محسوب می­شد، بسیار عجیب به نظر می‌رسید. از این مساله سال‌ها بعد یعنی هنگامی که مصاحبه روزنامۀ توس با ژیسکار دستن در 23 شهریور 1377 منتشر شد، رازگشایی شد. انتشار این مصاحبه باعث تعطیلی این روزنامه شد. ژیسکار دستن در این مصاحبه گفت که خمینی پس از ورود به پاریس بلافاصله درخواست پناهندگی کرده است و محمدضا شاه نیز با تاکید بسیار از دولت فرانسه درخواست تهیه وسایل آسایش و آرامش خمینی را کرده است. در واقع دولت فرانسه پیشگام سیاستی بود که بعدها در کنفرانس گوادلوپ در دی ماه 1357 در میان    قدرت­های امپریالیستی رسمیت یافت. فرانسه که رفتن و افتادن شاه را ناگزیر می­دید، خواهان توجه به خمینی به عنوان جانشین بعدی او بود. اولین مصاحبۀ خمینی با یک نشریه اروپایی در تاریخ 4 اردیبهشت 1357 یعنی پنج ماه پیش از سفر او به فرانسه با نشریۀ فرانسوی لوموند انجام شد. در این مصاحبه خمینی بر بازگشت به قانون اساسی مشروطه تاکید کرد و اعلام کرد که ”سن و موقع و مقام و میل و رغبت“ او متوجه قرار گرفتن در راس حکومت نیست. هدف اصلی خمینی از استقرار در پاریس قرار گرفتن در کانون توجهات بین‌المللی بود به طوری که در مدت 4 ماه اقامت در فرانسه، 113 مصاحبه با رسانه‌های خبری مختلف داشت. نوفل لوشاتو مطلوب­ترین مکان برای بند و بست با قدرت‌های امپریالیستی بود. از فراز این منبر بود که او پیام­های آرامش‌بخش و اطمینان‌دهندۀ خود را به سران کشورهای غربی می­رساند. پیام‌هایی که توسط روشنفکران دینی و اسلامیست‌های کراواتی یعنی قطب‌زاده، بنی‌صدر و یزدی بلافاصله ترجمه می‌شد و به اطلاع مقامات گوناگون می­رسید. مهم‌ترین این بند و بست­ها و مذاکرات و ارتباطات در مقطع کنفرانس گوادلوپ رخ داد و در همین حین، در تمام ایران تظاهرات و اعتراضات خودجوش مردم با ابتکارات مختلف خود  آن­ها ادامه داشت. در غیاب جریانات مارکسیست و انقلابی که اکثراً رهبران و کادرهای موثر آن یا توسط رژیم شاه اعدام شده بودند و یا هنوز در زندان به سر می­بردند، اسلامیست‌ها توانستند نفوذ خود را در جنبش اعتراضی گسترش دهند و توان خود را در کنترل اعتراضات مردمی به امپریالیست‌ها نشان دهند. نقطۀ اوج این روند، تظاهرات‌های تاسوعا و عاشورای سال 1357 در نوزدهم و بیستم آذر بود که اسلامیست­ها از آن به عنوان مانوری برای تمرین تاثیرگذاری و نمایش قدرت استفاده کردند. آن‌ها نهایت تلاش را کردند تا تطاهرات از حالت مسالمت‌آمیز خارج نشود، حمل پلاکاردها و شعارهای غیرمذهبی و حتی سر دادن شعار ”مرگ بر شاه“ را ممنوع کردند و با خشونت تمام با تخطی­کنندگان برخورد کردند. بعد از این مانور قدرت بود که امپریالیست‌ها حساب جدی­تری روی اسلامیست­ها بازکردند و حتی خود خمینی با دیدن عکس‌های آن به دامنۀ تاثیر خود پی برد و اعتماد به نفس بسیار بیش­تری پیدا کرد.
در 14 دی ماه 1357 زمامداران چهار قدرت امپریالیستی یعنی آمریکا، فرانسه، انگلیس و آلمان غربی در جزیرۀ گوادلوپ در دریای کاراییب گرد هم آمدند و اجلاسی به منظور تعیین سیاست خود در قبال وضعیت بحرانی ایران تشکیل دادند. ابراهیم یزدی مشاور نزدیک خمینی و وزیر خارجۀ او و دبیرکل نهضت آزادی در کتاب ”آخرین تلاش‌ها در آخرین روزها“ از قول ژیسکار دستن می‌نویسد:
”اگر شاه بماند ایران دچار جنگ داخلی خواهد شد و کمونیست­ها نفوذ فوق‌العاده‌ زیادی به دست خواهند آورد و این امر ممکن است زمینۀ دخالت روس‌­ها را فراهم سازد. آن­چه اروپا احتیاج دارد، نفت ایران و ثبات منطقه است. خمینی هم خیلی غیر منطقی نیست. واشنگتن باید خود را با تغییرات اساسی وفق دهد. او تاکید داشت که کارتر باید با مخالفین شاه تماس بگیرد.“
نتیجۀ اصلی این کنفرانس، توافق چهار کشور یاد شده بر خروج شاه و همکاری با خمینی بود. یک هفته قبل از آغاز کنفرانس، فرانسه که پیشگام سیاست سازش با خمینی بود با خمینی تماس می‌گیرد. ابراهیم یزدی می‌نویسد که یک هفته قبل از کنفرانس وزارت خارجۀ فرانسه با صادق قطب‌زاده تماس می‌گیرد و از او می‌خواهد که برای آن‌ها روشن کند که در صورت پیروزی خمینی، چه سیاست­هایی از جانب او در پیش گرفته خواهد شد؟ قطب­زاده با سرعت فوق‌العاده­ای تحلیلی را تهیه و برای آنان ارسال می‌کند و خمینی نیز از قطب­زاده می­خواهد که طرح یا عدم طرح تحلیل در کنفرانس و نتیجۀ آن را مرتباً پیگیری کند.
در فردای اتمام کنفرانس گوادلوپ دو نفر نمایندۀ رسمی دولت فرانسه با خمینی دیدار کردند و پیامی را از جانب جیمی کارتر به او رساندند که بر همکاری برای جلوگیری از اوضاع انفجاری در ایران تاکید داشت. ابراهیم یزدی می­نویسد که خمینی در پاسخ ضمن تشکر از ژیسکار دستن از او خواست تا کارتر را نصحیت کند و از حمایت شاه باز دارد تا چرخ‌­های اقتصاد به گردش دربیاید و آن وقت است که می‌شود نفت را به غرب صادر کرد. بر طبق   نوشته­های ابراهیم یزدی، سخنرانی‌های خود خمینی و نوشته‌های هواداران او و تصمیمات بعدی او می‌توان دریافت که در مذاکرات پنهانی کارتر با خمینی بر سر این محورها توافق شده است:
· برقراری رابطه و گفتگوی محرمانه میان خمینی و زمامداران آمریکا
· تلاش و تضمین خمینی برای کنترل اوضاع و جلوگیری از انفجار و وقوع شورش و انقلاب
· موافقت غرب با تشکیل شورای انقلاب از جانب خمینی به شرط خالی ماندن ترکیب آن از عناصر انقلابی
· توافق بر سر سپرده شدن وزارت خارجه، وزارت دفاع، وزارت نفت و نخست‌وزیری به عناصر مورد وثوق آمریکا
· تعهد خمینی مبنی بر دست‌نخورده باقی گذاشتن ساختار ارتش
· ادامه یافتن جریان انتقال نفت به غرب و آمریکا
· تضمین آمریکا برای خروج شاه و کودتا نکردن ارتش
· دادن اجازه و تسهیلات لازم به خمینی برای پرواز امن به تهران
برآورده ساختن بخش مهمی از مصوبات کنفرانس گوادلوپ و قول و قرارها و توافقات با خمینی و اطرافیانش به عهدۀ ژنرال رابرت هایزر، معاون سرفرماندهی پیمان ناتو، گذاشته شد. او در تاریخ 14 دی ماه 1357 دفتر خود در اشتوتگارت آلمان را مخفیانه به سمت تهران ترک کرد. آنتونی پارسونز سفیر وقت انگلستان در ایران در خاطراتش به نام ”غرور و سقوط“ می­نویسد که ماموریت او بازداشتن ژنرال‌های ایرانی از فکر کودتا و اقدام نظامی و وا داشتن آن‌ها به حمایت از بختیار پس از خروج شاه بود. طبق توافقات کارتر و  ژیسکار دستن با خمینی به هر ترتیب می‌بایست از حاد شدن تضادها که امکان قدرت­گیری انقلابیون و کمونیست‌ها را فراهم می‌ساخت جلوگیری به عمل آید. این نخستین آزمون انقلاب‌های مخملی و رنگی در بستر طرح‌های امپریالیستی بود. محمدرضا شاه در کتاب خاطرات خود پاسخ به تاریخ می‌نویسد که او تنها مدتی پس از ورود هایزر و با حیرت هر چه تمام‌تر از اقامت او در تهران مطلع می‌شود. تاریخ مصرف مهرۀ دست‌نشانده‌ای مانند شاه برای امپریالیسم به سر رسیده بود و حالا برای پرتاب کردن او به زباله‌دان تاریخ حتی ابتدایی­ترین تشریفات نیز رعایت نمی‌شد. شاه در خاطرات خود از ملاقات خود با هایزر و سولیوان، سفیر وقت آمریکا در ایران، در فضایی غمناک خبر می­دهد و       می­نویسد تنها چیزی که مورد علاقۀ هر دوی آن‌ها بود، دانستن روز و ساعت حرکت من از ایران بود. او در این لحظات و برای تخفیف ناراحتی خود     می­بایست به نحوۀ ورود خود به ایران پس از کودتای ننگین 28 مرداد فکر کرده باشد. هایزر جانشین برحق روزولت مجری کودتای 28 مرداد بود. تنها منافع و جهت­گیری امپریالیسم تفاوت کرده بود. تیمسار ربیعی فرمانده نیروی هوایی ایران چند ماه بعد در جریان محاکمه‌اش گفت که ”هایزر، شاه را مثل یک موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد.“
رابرت دریفوس در کتاب ”گروگان خمینی“ می‌نویسد که هایزر نه یک بلکه چند کودتای نظامی علیه خمینی را خنثی ساخت. این مطلب کاملاً روشن است که بدون حضور ژنرال هایزر، خمینی هیچ‌گاه قادر نبود به این راحتی قدرت را در دست بگیرد.
هایزر در کتاب خاطرات خود می‌نویسد که وادار ساختن شاه به خروج از کشور حلقۀ نخست وظایف او بود و حلقۀ دوم نزدیک کردن ارتش به مخالفین بود. در این­جاست که نقش و کارکرد خاص جریان موسوم به روشنفکری دینی یا ملی-مذهبی و لیبرالیسم ایرانی در جوش‌دادن پیوند امپریالیسم و اسلامیسم و تحمیل رژیم اسلامی بر جامعۀ ایران آشکار می‌شود. هایزر در مرحلۀ بعدی ماموریت خود ارتشبد قره‌باغی رییس ستاد مشترک ارتش ایران را وادار ساخت که با مهدی بازرگان و محمدحسین بهشتی تماس بگیرد. مذاکرات و لابی­های پشت‌پرده و و منظم بین امپریالیست‌ها و اسلامیست‌ها در این روزها به شکل بی­وقفه و منظم در ایران و فرانسه ادامه داشت. مسئولیت تماس با آمریکایی­ها در پاریس به عهدۀ ابراهیم یزدی دبیرکل نهضت آزادی بود. سولیوان سفیر وقت آمریکا در تهران در خاطرات خود از مذاکرات منظم وارن زیمرمن دبیر سیاسی سفارت آمریکا در پاریس با یزدی در رستورانی کوچک در نوفل لوشاتو خبر می­دهد. سولیوان که خود پرشورترین مدافع خط حمایت از اسلامیست­ها در دستگاه دیپلماسی آمریکا بود، گزارشی با نام اندیشیدن به نیاندیشیدنی­ها تهیه کرد و در آن نوشت: ”تا کنون ثبات ایران بر دو پایۀ سلطنت و مذهب استوار بوده است… اکنون که پایۀ سلطنت سست شده، ناچار باید این ثبات با تحکیم پایۀ مذهب تامین گردد.“ سولیوان در این گزارش که در دی‌ماه 1357 تنظیم شده است، سناریوی مورد نظر خود را برای ایران این­چنین شرح می‌دهد: باید بین مخالفین اسلامی و ارتش سازش به وجود بیاید و به همین خاطر شاه و بسیاری فرماندهان ارشد ارتش باید از صحنه خارج شوند. پس از آن آیت­الله خمینی شخصیت میانه‌روی مانند مهدی بازرگان یا ناصر میناچی را به   نخست­وزیری انتخاب خواهد کرد و بدین ترتیب راه هرج و مرج بسته می­شود و امکان نفوذ شوروی مسدود می‌گردد. فعالیت­های سولیوان به نفع اسلامیست‌ها آن­چنان پیگیرانه و آشکار بود که به نوشتۀ خود او در خاطراتش شاه در ملاقات‌هایش به طعنه از او می‌پرسید که ”از دوستان مُلّایتان چه خبر؟“ سولیوان می­نویسد که او از طریق رابط سفارت با نهضت آزادی در خانه­ای در شمال شهر تهران با بازرگان و عبدالکریم موسوی اردبیلی دیدار می­کند و به مذاکره می­پردازد. این ارتباط از کانال دیگری با محمدحسین بهشتی نیز برقرار می‌گردد.
خمینی در اواخر دی‌ ماه 1357 و برای پیشبرد و هماهنگی فعالیت‌های خود و توافق­هایش با سران قدرت‌های امپریالیستی یک شورای تماماً ضد انقلابی را با نام بی‌مسمای ”شورای انقلاب“ تشکیل می‌دهد. این شورا که موثرترین اعضای آن را اسلامیست­های کراواتی ـ­که بعداً به روشنفکر و نوگرای دینی و جماعت ملی-مذهبی شهرت یافتند­­ـ تشکیل می‌دادند در طول حیات خود از دی ماه 1357 تا تیر ماه 1359 مهم‌ترین و چشمگیرترین نقش را در هماهنگی مذاکرات و توافقات اسلامیستی-امپریالیستی، جا انداختن رهبری خمینی و اسلامیست­ها در اعتراضات مردمی، زمینه‌سازی حذف و سرکوب و کشتار بعدی نیروهای انقلابی و کمونیست و تثبیت رژیم اسلامی در بحرانی‌ترین دوران ایفا کرد. اعضای اصلی این شورا که لازم است مردم ایران با چهره و نقش آنان آشنا شوند، عبارت بودند از: محمود طالقانی، مهدی بازرگان، مرتضی مطهری، محمدحسین بهشتی، یدالله سحابی، عزت‌الله سحابی، حبیب‌الله پیمان، احمد صدر حاج سیدجوادی، ابراهیم یزدی، صادق قطب‌زاده، ابوالحسن بنی‌صدر، حسینعلی منتظری، محمدرضا باهنر و علی‌اکبر معین‌فر. این اعضا مسئولیت سنگینی در تحمیل رژیم اسلامی بر مردم ایران بر عهده دارند. مسئولیت هماهنگی بسیاری از اقدامات فاجعه‌بار رژیم اسلامی در دو سال نخست حیات خود مانند تهاجم نظامی به کردستان و کودتای ضد فرهنگی و بستن دانشگاه­ها بر عهدۀ اینان است. جماعت موسوم به روشنفکر دینی و ملی-مذهبی مهم­ترین مُحَلِل رژیم اسلامی و تحمیل آن بر جنبش انقلابی مردم ایران بودند. عزت­الله سحابی یکی از سران این جماعت و اعضای شورای ضد انقلاب در خاطرات خود در یادنامۀ روزنامۀ شرق به مناسبت سالمرگ خمینی در خرداد 1385 می‌گوید:
”بنده در بیستم دی ماه 1357 به اتفاق همسرم خدمت آقا رسیدم. آقا بنده را شناختند. مصافحه‌ای شد. حرف زدیم. گفتم آقا حقیقتاً شما این انقلاب را رهبری می‌کنید… شما کاری کنید که مسلمان‌ها در این میان ضرر نکنند. واقعیت این است که گروه‌های چپ مارکسیستی وقتی که انقلاب شد، سریع خودشان را سازماندهی کردند و بسیار متشکل شدند… پادگان نیروی هوایی را چریک­های فدایی خلق گرفتند و اسلحه و توپ و تانک آن­جا را بردند. از همان زمان شورای عالی انقلاب بیدار شد که به این­ها نباید میدان داد. آن موقع که خدمت آقا می­رفتم نگرانی این بود که چون مسلمان‌ها سازمان و تشکیلات منسجمی ندارند، ممکن است که مساله‌ای ایجاد شود. به آقا گفتم تا این­جا مسلمان­ها زحمت کشیده‌اند. بعد از این دیگر اختیار دست غیر مسلمان­ها نیافتد. آقا فرمودند: نخیر، خیالتان راحت باشد. هر کس بخواهد کاری کند، با یک راهپیمایی حل می‌شود… .“
جماعت موسوم به ملی مذهبی و نوگرای دینی، پس از ایفای نقش محلل برای رژیم اسلامی و سپس پرتاب شدن به بیرون از حکومت، تا همین امروز به عنوان مکمل آن عمل کرده است و با وجود نهایت ذلت و خواری که در   سال­های رژیم اسلامی تحمل کرده است، از زبان رهبران خود مانند عزت­الله سحابی، حبیب­الله پیمان و ابراهیم یزدی بارها اعلام کرده است که فراتر از رژیم اسلامی به چیزی نمی‌اندیشد. همگان به یاد دارند که در روزهای اوج خیزش 1388، عزت‌الله سحابی نامه‌ای سرگشاده نوشت و طی آن مردم معترض را از برانداختن رژیم اسلامی برحذر داشت و آن را حافظ منافع ملی خواند. باری، طنز تلخ در مورد اعضای شورای ضد انقلاب منصوب خمینی این بود که غالب اعضای آن در عمر خود حتی سابقۀ یک روز فعالیت انقلابی نداشتند. افرادی مانند بهشتی و مطهری و باهنر اصلاً از مشاورین نهادهای فرهنگی و آموزشی رژیم سلطنتی بودند. شاعر بزرگ ایران احمد شاملو در مطلبی کوبنده و افشاکننده در سال 1358 خطاب به مهدی بازرگان با عنوان ”برنامۀ طلوع خورشید لغو شده است“ در مورد این شورای جعلی انقلاب می‌نویسد:
”گفتیم… نمی‌دانیم اعضای شورای انقلاب چه کسانی هستند. سوابق و صلاحیت آنان برای مردمی که چنین انقلاب شکوهمندی را به ثمر رسانده­اند آشکار نیست. آیا با مردم چنین رفتاری شایسته است؟ آیا مردم حق ندارند که آمران جدید خود را بشناسند و بدانند چه کسانی سرنوشت ایشان را به دست دارند و به کجا رانده می‌شوند؟ گفتیم این آقایان که به عنوان تنها دستاوردهای انقلاب به مردم تحمیل شده‌اند نه فقط شخصیت چشم‌گیری ندارند بلکه بیش­تر به دهن‌کجی کودکان می‌مانند. راستی راستی آدم باورش نمی­آید که این    تحفه­های عجیب و غریب یک هو از کجا پیدای‌شان شده است. آخر چه­طور ممکن است جامعه‌ای که از آن انقلاب خونین بیرون آمده است، این­ها را به عنوان سازندگان نهاد نوی خود بپذیرد؟ این‌ها حرف روزمره‌شان را بلد نیستند بزنند و دهان که باز می‌کنند، آدم می‌خواهد از خجالت زیر زمین برود. این­ها نوک دماغ‌شان را نمی‌توانند ببینند و حداکثر جهان‌بینی‌شان این است که راجع به پوشیدگی موی زن توضیح علمی بدهند… آخر چه­طور ممکن است کار انقلابی با آن سر و صدا به چنین بیچارگی بکشد و سرنوشت انقلابی با آن عمق و عظمت به دست چنین نخبگانی بیافتد که حقارت دنیای قوطی کبریتی‌شان غیر قابل تصور است و بزرگ‌ترین مساله‌ای که فکرشان را به خود مشغول کرده، توسری خوردگی پست‌ترین عقده‌های انسانی آنان است… .“
طبق روایت رایج از انقلاب، ورود خمینی از پاریس به تهران با ابتکار و جسارت وی و مسئولیت کمیتۀ استقبال و اوباشی مانند محسن رفیق­دوست و بِلِیزر معروفش ممکن شده است. اما بررسی دقیق‌ اسناد نشان می­دهد که این تنها ویترین و ظاهر قضیه است و کمیتۀ واقعی استقبال از خمینی در دفتر ستاد مشترک ارتش شاه و به ریاست ارتشبد قره‌باغی و ژنرال هایزر تشکیل شده بود. هایزر نه تنها مخالفت سران ارتش با ورود خمینی را خنثی کرد بلکه آنان را به فراهم آوردن تسهیلات لازم برای فرود هواپیمای خمینی و همراهانش، تدابیر نظامی و امنیتی و حتی نقل و انتقال خمینی در سطح تهران وادار ساخت. ژنرال هایزر و ارتشبد قره‌باغی در کتاب‌های خاطرات خودشان به تفصیل به این موضوع پرداخته‌اند و از تقسیم کار بین ستاد ارتش برای هماهنگی امور خبر می­دهند. مثلا سپهبد مقدم رییس ساواک و سپهبد رحیمی فرماندار نظامی تهران مسئولیت امور امنیتی و انتظامی را بر عهده گرفتند و سپهبد ربیعی فرمانده نیروی هوایی، مامور امنیت پرواز و امور داخلی فرودگاه مهرآباد بود. هلیکوپتری که خمینی را از بهشت زهرا منتقل کرد، به دستور سپهبد ربیعی و توسط زبده‌ترین پرسنل هوانیروز هدایت می‌شد. بررسی خاطرات و گزارش‌های هایزر و قره‌باغی نشان می‌دهد که این دو حتی بیش­تر از هواداران خمینی نگران سلامت و امنیت او بوده‌اند. هایزر در یادداشت‌های خود از پیاده شدن خمینی از هلیکوپتر هوانیروز و رفتن با یک ماشین به محلی نامعلوم که باعث اضطراب و نگرانی شدید او و فرماندهان ارتش ایران شده بود، صحبت می­کند. اما این نگرانی با رسیدن پیامی از تیم همراه خمینی که محل استقرار او را به ستاد ارتش گزارش می‌داد، به پایان می‌رسد. خروج هایزر از تهران در 14 بهمن، به منزلۀ خالی کردن زیر پای بختیار و چراغ سبز به خمینی برای معرفی نخست­وزیر طبق توافقات اسلامیستی-امپریالیستی بود. مهم‌ترین و مناسب‌ترین کاندیدای این مقام کسی نبود جز مهدی بازرگان که در 16 بهمن از سوی خمینی به عنوان نخست­وزیر و رییس ”حکومت خدایی“ و ”دولت امام زمان“ معرفی شد. مهدی بازرگان نقطۀ اتصال تمامی کانون‌های توطئه یعنی بختیار، سران ارتش و مستشاران آمریکایی و اسلامیست‌ها و خمینی بود و توافق اصلی این سه ضلع بر این محور دور می‌زد که ساختار بوروکراسی دولتی و ارتش شاه دست نخورده باقی بماند. محور اصلی توافق این بود که از یک سو ارتش دست به کودتا که منجر به درگیری داخلی و قدرت‌گیری انقلابیون و کمونیست­ها می‌شود، نزند و از قدرت‌گیری خمینی حمایت کند و از سوی دیگر خمینی نیز فتوای جهاد ندهد و از متشنج شدن اوضاع و یورش مردم به دستگاه­های سرکوب رژیم جلوگیری کند. دیدیم که او چند ماه بعد در 28 مرداد 1358 چگونه به راحتی علیه خلق به پا خاستۀ کردستان فتوای جهاد صادر کرد اما در روزهای بهمن 1357 مطیع توافقات با امپریالیست‌ها بود و کوچک‌ترین اشاره­ای به جهاد نکرد. برای تضمین این ”گذار مسالمت­آمیز“ ارتباطات وسیع و مذاکرات گسترده‌ای بین سران ارتش به نمایندگی ارتشبد قره­باغی و رهبران اسلامیست و در راس آنان مهدی بازرگان و محمدحسین بهشتی در این روزها جریان داشت که قره‌باغی در خاطرات خود از مکان، نحوه برگزاری و محتوای مذاکرات پرده برداشته است.
اخیرا جماعت سلطنت‌طلب روایت‌هایی با محوریت نقش شاپور بختیار از حوادث روزهای طوفانی انقلاب ارائه می‌دهند و از جمله چپ­ها را سرزنش می­کنند که چرا به حمایت از بختیار برنخاسته­اند. به نظر آنان تداوم دولت بختیار می‌توانست برقراری یک حکومت دموکرات و سکولار را در ایران تضمین کند. این روایت با مراجعه به فاکت‌های تاریخی، خنده­آور به نظر خواهد رسید. اولاً خود شاپور بختیار بهتر از هر کسی بر موقتی و متزلزل بودن دولت خویش واقف بود و تنها به مدیریت دوران گذار می‌اندیشید. آن گونه که در خاطرات مهدی بازرگان نیز ذکر شده است، اختلافات بختیار و بازرگان در روزهای آخر تنها بر سر این مساله بود که رفراندوم تغییر رژیم را دولت او برگزار کند و یا دولت بازرگان. ثانیاً نزدیک‌ترین و صمیمی‌ترین متحدین سیاسی و دوستان شخصی بختیار مانند بازرگان، کریم سنجابی و داریوش فروهر در همان روز نخستِ نخست‌وزیری او و از ترس بی‌اعتباری سیاسی، او را رها کردند و از او اعلام برائت نمودند. قدرت‌های امپریالیستی به عنوان مهم­ترین حامیان و زمینه‌سازان روی کار آمدن بختیار نیز بعد از مدتی خواستار سازش او با اسلامیست‌ها شدند… در چنین شرایطی مشخص نیست که این منتقدین چرا و چگونه گریبان خود بختیار، قدرت‌های امپریالیستی و امثال بازرگان و سنجابی و فروهر را رها می‌کنند و چپ‌ها را سرزنش می‌کنند که چرا در مقابل مردم به پاخاسته‌ای که خواهان روبیدن کلیت رژیم سلطنتی بودند، نایستاده­اند؟ ماهیت این سوال مانند وضعیت مطرح‌کنندگان آن خنده‌آور است.
اما مجموعه وقایعی، سیر تحولات را برای مدت کوتاهی از کنترل ژنرال­ها و اسلامیست­های عمامه‌به‌سر و کراواتی خارج کرد و دقیقاً همین وقایع منجر به رادیکالیزه شدن خیزش مردم و پیروزی انقلاب در روز 22 بهمن شد. حماسۀ سیاهکل در هشتمین سالگرد خود بار دیگر چون ققنوسی از خاکستر سر برآورد و تاثیرگذار شد. بزرگداشت حماسۀ سیاهکل در روز 19 بهمن در دانشگاه تهران با هجوم گارد شاهنشاهی به انقلابیون نیروی هوایی و درگیری بین آن­ها مصادف شد و آتش انقلاب را مشتعل ساخت. قیام مسلحانه توده­ای تمامی تهران را فراگرفت. شنبه شب 21 بهمن مردم حکومت نظامی را خنثی کردند و در روز 22 بهمن آفتاب عمر رژیم سلطنتی غروب کرد. تنظیم‌کنندگان خاطرات مهدی بازرگان با لحنی غمناک می‌نویسند: ”حمله به تاسیسات دولتی که هنوز در اختیار دولت بختیار بود، از صبح روز بیست و دوم بهمن آغاز شد. مجاهدین و فداییان به 17 قرارگاه پلیس در تهران حمله کردند. پایگاه‌های نظامی باختر تهران و فرودگاه مهرآباد در اختیار انقلابیون قرار گرفت.“ اما مذاکرات پنهانی و پشت‌پردۀ ستاد ارتش با اسلامیست‌ها حتی در این روز هم ادامه پیدا می­کند. قره‌باغی در خاطرات خود از دیدار در ساعت 5 بعد از ظهر روز یکشنبه 22 یهمن با بازرگان، بهشتی، موسوی اردبیلی و یدالله سحابی گزارش می­کند. اما خلق به پا خاستۀ ایران بی‌اعتنا به این توافقات سلاح به دست و با همراهی چریک­های فدایی خلق و مجاهدین خلق به دستگاه‌های سرکوب رژیم سلطنتی، زندان اوین، ستاد مرکزی ساواک در سلطنت‌آباد، مجلسین سنا و شورا، رادیو و تلویزیون، شهربانی و… یورش برد و گوشه‌ای از نیروی انقلابی خود را که تنها به مدت حدود یک هفته به شکل کامل آزاد شده بود و بساط دستگاه‌های رژیم سلطنتی را در هم پیچیده بود و توافقات پنهانی را باطل کرده بود را به منصۀ ظهور گذاشت. خمینی در روزهای 22 تا 26 بهمن از صحنه غائب بود و در این روز با یک سخنرانی عمومی به صحنه بازگشت. خمینی البته پایگاه اجتماعی خاص خود را در بین بخش‌هایی از طبقات متوسط مدرن و سنتی، تهی­دستان شهری و روستاییان داشت که به تسمۀ ایدئولوژی اسلامی به هم متصل شده بودند. اما این توافقات پنهانی با امپریالیسم و بسیج همه‌جانبۀ آنان برای به قدرت رساندن خمینی بود که چگالی پایگاه اجتماعی خاص او را در جنبش اعتراضی به شدت بالا برد و قدرت تاثیرگذاری آنان را بر سیر تحولات افزایش داد. بدون دسیسه‌ها و حمایت‌های امپریالیستی امکان به قدرت رسیدنی چنین آسان و سهل‌الوصول برای خمینی محال بود. این چنین است که موجودیت امپریالیسم در سراسر جهان با ارتجاع و دسیسه‌های ضد مردمی در هم تنیده شده است و یک جنبش راستین انقلابی و آزادی‌خواه نمی‌تواند که جهت­گیری ضد امپریالیستی نداشته باشد. حضور و پیروزی خمینی نشان‌دهندۀ یک غیبت و خلاء عظیم بود: فقدان یک رهبری و تشکیلات قدرتمند انقلابی و همه‌جانبه که توان به دست گرفتن رهبری انقلاب، رزمیدن در سطوح گوناگون مبارزۀ سیاسی-اجتماعی بر ضد دیکتاتوری، امپریالیسم، ارتجاع و استثمار و اتصال بخش­های گوناگون مبارزات را داشته باشد. این مساله، حدود نیم قرن است که به عنوان دستور کار اصلی جنبش کمونیستی ایران باقی مانده است.
 
***
آدرس مستند در یوتیوب : 
 

 

آناتومی یک انقلاب: مستندی درباره انقلاب بهمن 57 (قسمت اول) 

 

و


آناتومی یک انقلاب: مستندی درباره انقلاب بهمن 57 (قسمت دوم)
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در مارس 14, 2013 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: