آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

سیاست روز آلترناتیو:

 فريب دموکراتیک و آلترناتيو جهان شمول(1)
نويسنده: سمير امين
برگردان: نیکو پورورزان

١) فريب دمکراتيک و ضرورت يافتن دموکراسی واقعی فردا

حق رأی همگانی دستاوردی است که در زمانی نه چندان دور و در پی مبارزات کارگران در برخی از کشورهای اروپايی (از جمله انگلستان، فرانسه، هلند و بلژيک) به دست آمده و سپس به تدريج به ديگر نقاط جهان نيز گسترش يافته است. نيازی به گفتن نيست که در حال حاضر خواست اعطاء قدرت به دست مجمعی که آزادانه و صادقانه و در چارچوب سيستم چند حزبی انتخاب شده باشد معرف خواست دموکراتيک بوده و ضامن اجراء آن است -يا اين که اين گونه ادعا می­شود.
مارکس خود اميد بسياری به يک چنين حق رأی همگانی به عنوان امکانی برای ”گذار صلح­آميز به سوی سوسياليسم“ داشت. اما، تاريخ اثبات نمود که انتظار مارکس انتظار به جايی نبوده است.(2)

به نظر من يافتن دلايل نارسايی دموکراسی انتخاباتی در ايجاد تغييرات واقعی کار مشکلی نيست. تمامی جوامعی که تاکنون زيسته­اند، همگی بر اساس سيستم دوگانه­ی استثمار نيروی کار (در شکل­های گوناگون) و تمرکز قدرت دولتی به نفع طبقه­ی حاکم بوده است. اين واقعيت بنيادی به سياست گريزی و   فرهنگ­زدايی نسبی بخش بزرگی از جامعه می­انجامد. اين فرآيند خود به طور هم­زمان به زمينه­ای برای بازتوليد و دوام سيستم بدون تغييرات اساسی، و يا به عبارتی، به شرط ثبات آن تبديل می­شود. البته، در اين جا مرادم به جز آن دسته از تغييراتی است که سيستم توان کنترل و هضم و جذب­شان را دارا می­باشد.  آن­چه که به اصطلاح ”جنبش خودبه­خودی عامه“(3) خوانده می­شود صرفاً حاکی از در خواب عميق بودن يک کشور است. انتخابات با حق رأی همگانی بر چنين بستری تنها تضمين کننده­ی پيروزی محافظه­کاری است، اگرچه برخی اوقات نيز محافظه­کاری از نوع ”رفرميست“اش به پيروزی دست می­يابد.
به اين دليل است که نمی­توان نمونه­ای را در تاريخ يافت که اين شيوه­ی حاکميت بر اساس به اصطلاح اتفاق آراء به تغييرات واقعی انجاميده باشد.  تمامی تغييراتی که از رنگ و بوی تحولات واقعی اجتماعی برخوردار بوده­اند، حتا رفرم­های راديکال نيز، حاصل مبارزه­ی گروهی بوده است که در اصطلاح انتخاباتی ممکن است به عنوان ”اقليت“ تلقی شوند. بدون خواست اين چنين اقليتی که به عنوان نيروی محرکه­ی جامعه عمل می­کند، هيچ تغييری امکان­پذير نيست. اين گونه مبارزات که از سوی اين ”اقليت­ها“ به راه می­افتد، پس از آن که آلترناتيوها به درستی و به روشنی ترسيم می­شود، هميشه سر آخر با حمايت اکثريت خاموش همراه می­شود و ممکن است که سرانجام نيز با حق رأی عمومی به مقصد برسد، امری که هميشه پس از پيروزی اتفاق می­افتد.
در دنيای معاصر، اتفاق آراء که حد و مرزش توسط حق رأی عمومی تعريف می­شود، بيش از هر زمان ديگری محافظه­کارانه است. اتفاق آراء در مراکز سيستم جهانی سمت و سوی امپرياليستی دارد.  نه به اين معنا که دال بر نفرت و دشمنی برای ديگر مردم باشد که قربانی­های اين سيستم­اند. بلکه، مراد در مفهوم روزمره­اش است که تداوم روند اجاره بهاء امپرياليستی امری پذيرفته شده است، زيرا که شرط بازتوليد اجتماعی بوده، و ضامن ”جاه و جلال“اش در برابر فقر و فاقه­ی ديگران می­باشد. واکنش مردم در کشورهای پيرامون به فقر و  فاقه­ای که در روند انباشت سرمايه­داری-امپرياليستی دامن­گير آن­ها می­شود، کماکان کلافی سردرگم است؛ به اين معنا که از نظرشان مقدر اين است که آن­ها بخشی از توهمات ارتجاعی را مدام به کول بکشند، گويا که روزی به    گذشته­های بهترشان باز خواهند گشت.
قدرت­های حاکم در چنين شرايطی همواره توسل به ”انتخابات“ را بهترين وسيله­ی ممکن برای کنترل جنبش­ها و از ميان بردن زمينه­های راديکال شدن مبارزات توده­ای می­دانند. در سال ١٩٦٨ بعضی­ها می­گفتند که ”انتخابات برای احمق­هاست“. اين نقطه نظری است که واقعيت موجود تا کنون قادر به نفع­اش نبوده است.  معمولاً پس از اين چنين انتخاباتی است که يک مجمع به اصطلاح منتخب بلافاصله دست به کار می­شود تا به ”بی­نظمی“ خاتمه داده و ”آرامش“ را برقرار سازد. اين يعنی همه چيز را تغيير دادن دقيقاً به اين خاطر که بتوان مانع هر گونه تغيير واقعی شد.
بنابراين، آيا بايد قيد انتخابات را زد؟ به هيچ وجه. بلکه برعکس بايد به دنبال اشکال نوين و ابتکاری دموکراتيزه کردن بود که در آن، انتخابات، کاربردی کاملاً متفاوت از آن­چه که محافظه­کاران در نظر دارند، داشته باشد. اين چالشی است که پيشاروی ماست.
خيمه­شب بازی دموکراتيک

اين صحنه­سازی توسط بنيانگذاران ايالات متحده اختراع شد، به اين نيت که مانع از تبديل دموکراسی انتخاباتی به ابزاری شوند که مردم بتوانند از آن برای به زير سوال کشيدن نظم موجود اجتماعی بر اساس مالکيت خصوصی (و برده­داری!) استفاده کنند.
با توجه به اين نکته بود که بنيانگذاران ايالات متحده قانون اساسی­شان را بر اساس انتخابات (غير مستقيم) رييس جمهور (نوعی از ”سلطان منتخب“) قرار دادند که قدرت وسيعی را در دست دارد. مبارزه­ی انتخاباتی رياست جمهوری تحت چنين شرايطی به طور طبيعی به ”دو حزبی گرايی“ متمايل شده که به طور فزاينده­ای به سمت آن­چه که امروز شاهد آنيم، يعنی بيان حزب واحد، گرايش می­يابد. البته، از اواخر قرن نوزدهم به اين سو، مقام رياست جمهوری نماينده­ی منافع سرمايه­ی انحصاری بوده است، که خود را به ”موکلينی“ نسبت می­دهد که ادای داشتن منافع متفاوت را درمی­آورند.
اين حقه­بازی دموکراتيک سپس اين گونه وانمود می­کند که گويا ارايه دهنده­ی ”آلترناتيوهايی“ است (در اين مورد دموکرات­ها و جمهوری­خواهان) که البته هيچ­گاه به سطحی که نياز يک آلترناتيو واقعی(4) باشد نخواهند رسيد. اما، در فقدان هرگونه چشم­اندازی از يک آلترناتيو واقعی، دم از دموکراسی زدن کاملاً بی­معناست. اين حقه­بازی بر ايدئولوژی ”همه با هم“ متکی است که بر طبق تعريف، تناقض­های جدی ميان منافع مختلف و ميان بينش­های متفاوت از آينده را ناديده می­گيرد. اختراع ”انتخابات مقدماتی حزبی“ که از تمام رأی دهندگان، بدون توجه به گرايش­شان، می­خواهد که کانديداهای­شان را از ميان ظاهراً دو مخالف برگزينند، موجب عميق­تر شدن اين انحراف گشته تا آن­جا که مفهوم انتخابات را به کلی ضايع می­سازد.
امروز ژان مونه(5)، که يک ضد دموکرات بالنفسه است، در بروکسل، جايی که نيات اين فرد برای کپی کردن مدل ايالات متحده به تمامی پذيرفته شده است، به عنوان بنيان­گذار ”دموکراسی نوين اروپا“ مورد تقدير و ستايش قرار گرفته است. مونه تمام تلاش­اش را به کار می­برد که تا قدرت مجامع منتخب را از آن­ها گرفته و به ”کميته­های مرکب از تکنوکرات­ها“ منتقل سازد، دستورالعملی که در اتحاديه­ی اروپا مو به مو پياده شده است.
ترديدی نيست که اين حقه­بازی دموکراتيک در جوامع متمول ترياپوس امپرياليستی(6) با مشکل چندانی روبرو نشود، زيرا که اجاره بهای امپرياليستی ضامن و پشتوانه­ی آن است.(7) اما، قدرت اقناعی­اش در عين حال با تکيه بر   هم­رأيی در ايدئولوژی ”فردگرايی“، با احترام به ”حقوق“ (که خود از طريق مبارزات طولانی به دست آمده، ولی کسی بدان اقرار نمی­کند)، و با نهاد مستقل قضاييه، و با تکيه بر ساختار پيچيده­ی نهادهای هرمی که از حقوق تضمينی برخوردارند، پشتيبانی می­شود.
به طور تاريخی، دير زمانی نيست که اروپای کهن از آرامش حاصل از     خيمه­شب بازی دموکراتيک بهره می­برد. مبارزه برای دموکراسی، چه از سوی سرمايه­داری و بورژوازی متوسط و چه از جانب توده­های زحمتکش در طول قرن نوزدهم و نيمه­ی اول قرن بيستم تا سال ١٩٤۵ با مقاومت رژيم­های فرسوده روبرو بود. از اين روست که تاريخچه­ی اين مبارزات طرح آشفته­ای از پيشروی و شکست را بر پيشانی دارد. تصور مارکس اين بود که چنين مقاومتی مانعی است که گويا در ايالات متحده ناشناخته است. مارکس، اما، در اين مورد در اشتباه به سر می­برد. وی به اين نکته کم بها می­داد که در يک سيستم ”ناب“ سرمايه­داری (مانند جامعه­ی ايالات متحده در قياس با اروپا)، جبر پروسه­های سياسی -يا به عبارتی انطباق خودبه­خودی هر گونه تغييرات در روبنای سياسی و ايدئولوژيک بر تغييراتی که مورد نياز مديريت جامعه به دست انحصارات سرمايه­داری است- خواه ناخواه به آن­چه که جامعه­شناسان رسمی آن را ”توتاليتاريسم“ می­نامند، خواهد انجاميد. اين اصطلاح در مورد دنيای     سرمايه­داری امپرياليستی بيش از هر کجای ديگر مصداق دارد.
در اروپای قرن نوزدهم، و نيز به درجات کمتری در ايالات متحده، ائتلاف­های تاريخی که برای تضمين قدرت سرمايه شکل گرفتند، به دليل شرايط موجود   -از جمله گوناگونی طبقات و زيرطبقات- پيچيده و متغير بود. از اين رو، مبارزات انتخاباتی می­توانست گاهاً در ظاهر، شکل واقعاً دموکراتيک به خود بگيرد. اما، با گذشت زمان و به ميزانی که گونه گونی در ائتلافات سرمايه­داری جای خود را به سلطه­ی سرمايه­ی انحصاری داد، اين ظواهر نيز رفته رفته رنگ باخت. ويروس ليبرال(8) نيز مابقی کار را دنبال گرفته و اروپا خود را بيش از پيش بر مدل ايالات متحده منطبق ساخت.
تضاد ميان قدرت­های عمده­ی سرمايه­داری به پی­ريزی ائتلاف­های تاريخی کمک نمود که از طريق ناسيوناليسم مسير سلطه­ی بلامنازع سرمايه را هموار ساخت. اين مسئله حتا باعث شد که ”اتفاق ملی“ جای برنامه­ی دموکراتيک انقلاب بورژوايی را بگيرد، که آلمان و ايتاليا از مثال­های بارز آنند.
در حال حاضر، روند دگرديسی دموکراسی کامل شده است. احزاب کمونيست انترناسيونال سوم به شيوه­ی خاص خويش تلاش نمودند که در برابر اين روند بايستند، اگرچه جذابيت آلترناتيوشان که در شوروی مهيا شده بود، مورد ترديد است. اين احزاب پس از شکست­شان در ايجاد ائتلاف­های دراز مدت، سرانجام تسليم شدند، يعنی به سيستم به اصطلاح دموکراتيک انتخاباتی گردن نهادند. با انجام اين کار، آن بخش از چپ راديکال که وارثين اين احزاب بودند     (گروه­بندی ”چپ متحد“ در پارلمان استراسبورگ) هر گونه اميدی به دست يافتن به ”پيروزی انتخاباتی“ واقعی را از دست دادند. ظاهراً، همين قدر که بتوان به کرسی­های درجه­ی دوم سهميه­ی ”اقليت“ لم داد، خرسندی خاطرشان را فراهم می­سازد. اين به اصطلاح چپ راديکال که بيشتر به انجمن نمايندگان منتخب شباهت داشته و تنها دغدغه­اش راه­يابی به اين اماکن بی­ارزش سيستم است، نه از چپ و نه از راديکال بويی برده است. از اين رو، هيچ جای تعجب نيست که نوفاشيست­های عوام­فريب از اين شرايط بهترين استفاده را ببرند.
گفتمان مدل ”پست مدرنيست“، اما، بدون آن که برای درک وسعت دامنه تخريب خيمه­شب بازی دموکراتيک به خود دردسری بدهد، زانو زدن در برابر آن را تئوريزه می­کند. از نظر اين دسته، آن­چه که اهميت دارد را در جای ديگری بايد جست.  اين­ها مدعی­اند که در ”جامعه­ی مدنی“(9) است که در آن افراد آنند که ويروس ليبرال -به دروغ- ادعا می­کند که بايد باشند: يعنی به اصطلاح سوژه­های فعال تاريخ. ”فلسفه­ی“ آنتونيو نگری، که در جای ديگری مورد نقد قرار داده­ام، نمونه­ی بارزی از اين نوع وادادگی است.
اين نوع خيمه­شب بازی دموکراتيک در جوامع مرفه کشورهای امپرياليستی مرکز به چالش کشيده نمی­شود، اما، در جوامع پيرامونی سيستم کاربرد چندانی ندارد.  نظام موجود در منطقه­ی توفان­خيز از هيچ گونه مشروعيتی برای ايجاد ثبات در جامعه برخوردار نيست. بنابراين، آيا می­توان انتظار داشت که چهره­ی يک آلترناتيو واقعی از لابه­لای سطرهای دفتر ”بيداری جنوب“ که به دست تاريخ رقم زده می­شود، رخ بنمايد؟
تئوری و عمل پيشاهنگ و استبداد فرزانه

وضعيت توفانی موجود هم­رديف انقلاب به شمار نمی­رود، اما بی­ترديد به طور بالقوه محملی برای پيشرفت­های انقلابی است.
در کشورهای پيرامونی، حال چه در کشورهايی مانند روسيه، چين، ويتنام و کوبا که دست کم در آغاز ملهم از ايده­آل­های راديکال سوسياليستی بودند، و يا در کشورهای آمريکای لاتين، آفريقا و آسيا در دروه­ی بندانگ که آزادی ملی و ترقی اجتماعی الهام­بخش­شان بود، واکنش توده­ها هيچ­گاه به اشکال ساده بروز ننموده است. اين جريان­ها، هر کدام به درجاتی عناصری از جهان­بينی­های مترقی و جهانشمول را در کنار عناصری از گرايشات به غايت واپسگرايانه در کنار هم می­نهند. بررسی و تحليل مرزبندی­ها و تناقض­های اين گرايشات با يکديگر به ما در فرمولبندی برخی اشکال ممکن دموکراسی اصيل ياری      می­رساند.
مارکسيسم­های تاريخی انترناسيونال سوم (لنينيسم و مائويسم)، اما، آگاهانه و به طور کامل هر گونه نگرش واپسگرايانه در صفوف­شان را طرد کردند. گزينه­ی اين جريانات نگرش به سوی آينده بود و به معنای واقعی کلمه به دنبال رهايی انترناسيوناليستی بودند. در روسيه دوران طولانی آماده­سازی که در آن      غرب­گرايان (بورژوا) توانستند ”روس­پرست­ها“ و ”اروآسيايی“های متحد استبداد را از ميان بردارند؛ و در چين نيز قيام تايپه چنين گزينه­ای را آسان ساخت.(10)
هم­زمان، اين مارکسيسم­های تاريخی، خود را به نوعی از برداشت از نقش ”پيشگام“ در تحولات اجتماعی متعهد ساخته، و به آن شکل نهادينه دادند که در ”حزب“ تبلور يافت. نمی­توان گفت که اين گزينه بی­تأثير بوده است. بلکه، کاملاً برعکس، [تئوری پيشگام] بی­ترديد در سرفصل پيروزی اين انقلاب­ها جای داشت. اين فرضيه که اقليت پيشگام سرانجام حمايت اکثريت را به دست خواهد آورد در عمل به اثبات رسيد. اما، اين نيز کاملاً درست است که متعاقباً تاريخ محدوديت­های اين نوع کارآيی را آشکار ساخت. زيرا، حفظ قدرت متمرکز در دست­های اين ”پيشگامان“ نقش کاملاً واضحی در از مسير خارج ساختن سيستم­های ”سوسياليستی“ داشت که آن­ها مدعی ايجادش بودند.
آيا ”استبداد فرزانه“ راهنمای تئوری و عمل اين مارکسيسم­های تاريخی بوده است؟ تنها به شرطی می­توان چنين ادعايی نمود که در عين حال بتوان اهداف اين چنين ”استبدادهای فرزانه“ را نيز برشمرد. به هر صورت، اين مارکسيسم­ها به طور قطع مخالف نوستالژی پوپوليستی بودند. برخوردشان به مذهب، که از نظرشان چيزی جز تاريک انديشی نبوده، گواهی بر اين مدعاست. من در جای ديگری به تفصيل به اهميتی که بايد به اين گونه قضاوت [در مورد مذهب] داد پرداخته­ام.(11)
تئوری پيشگام به طور وسيعی و در وراء جوامع انقلابی روسيه و چين به کار گرفته شد. در واقع اين تئوری مبنای احزاب کمونيست سراسر جهان بود که بين سال­های ١٩٨٠ـ١٩٢٠ حيات داشتتند؛ و از آن گذشته در ميان رژيم­های معاصر ملی­ـ­خلقی جهان سوم نيز جا پيدا کرد.
به علاوه، اين ايده­ی پيشگام برای تئوری و ايدئولوژی اهميت تعيين­کننده قايل شده، که به نوبه­ی خود دال بر اهميت نقش روشنفکران(12) انقلابی است. در اين جا، روشنفکر به هيچ­وجه همسنگ تحصيل­کرده­های طبقه­ی متوسط نبوده و همسنگی­اش با مديران، بوروکرات­ها، تکنوکرات­ها، و استادهای دانشگاه(13) از آن هم کمتر است. اين اصطلاح [روشنفکر] به يک گروه اجتماعی گفته می­شود که در برخی از جوامع و تحت شرايط معينی ظهور کرده و آن گاه به عنصر فعال و تعيين­کننده­ای در تحولات اجتماعی تبديل می­شود. بيرون از روسيه و چين، شکلبندی­های مشابهی را می­توان در فرانسه، ايتاليا و شايد برخی از کشورهای ديگر ديد. اما، بی­ترديد در بريتانيای کبير، ايالات متحده و اروپای شمالی چنين شکل­بندی را نمی­توان مشاهده کرد.
در بخش اعظم قرن بيستم، روشنفکران فرانسه جايگاه عمده­ای را در تاريخ اين کشور اشغال کردند، امری که بهترين تاريخ­نگاران به آن اذعان نموده­اند. دليل اين امر شايد به طور غير مستقيم کمون پاريس باشد که در طول حيات    کوتاه­اش ايده­آل بنای مرحله­ی پيشرفته­تری از تمدن بشری وراء جامعه­ی سرمايه­داری نمادی بی­بديل يافت.
حزب کمونيست ايتاليا نيز در دوره­ی پسافاشيستی وضعيتی هم­سان داشت.  همان گونه که لوچيانا کاستيلانا(14) به روشنی بررسی­اش می کند، کمونيست­ها     –پيشگامانی که از حمايت قدرتمند طبقه­ی کارگر ايتاليا برخوردار بودند ولی همواره در انتخابات در اقليت قرار داشتند– در واقع به تنهايی دموکراسی ايتاليا را قوام دادند. زمانی که کمونيست­های ايتاليا در ”اپوزيسيون“ قرار داشتند يک نيروی واقعی در سطح جامعه به شمار می­رفتند، بسا نيرومندتر از هنگامی که سرانجام به ”حاکميت“ مرتبط شدند. خودکشی واقعی­شان که حاصل    سياست­های بينابينی حزب پس از دوران برلينگوئر(15) بود، هم دولت و هم دموکراسی ايتاليا را با خود به گور سپرد.
پديده­ی روشنفکران در ايالات متحده و در اروپای شمالی پروتستان هرگز پا نگرفت. آن­چه که در اين جوامع به عنوان ”­نخبگان“ نامگذاری شده است به جز پادوهای نظام به ندرت کس ديگری را شامل می­گردد. تا آن­جا که به انديشه­ی اجتماعی ربط پيدا می­کند، در اين­جا فلسفه­ی تجربه­باوری(16) و عمل­گرايی(17) است که حاکم بر صحنه بوده و پايه­های شکل­بندی پروتستان را تقويت نموده است. رودالف راکر(18)، آنارشيست آلمانی، از جمله معدود انديشمندان اروپايی است که نظری مشابه نظر من ارايه داده است. اما، متاسفانه از زمان وبر به اين سو(به رغم مارکس) تجليل نسنجيده­ی هر گونه اصلاح­گری زير عنوان جعلی ترقی مد شده است.
سوای دو مورد واضح روسيه و چين، در جامعه­های پيرامونی نيز به طور کلی و به دلايلی مشابه، تدابيری که از سوی ”پيشاهنگان“ اتخاذ شده از سوی توده­های مردم مورد حمايت وسيع قرار گرفته است. پوپوليسم شکل غالب نمادهای سياسی بود که نقش تعيين­کننده در ”بيداری جنوب“ داشته است. اين نماد سياسی عبارت از تئوری و عملی است که از سوی ”نخبگان“ مدل انگلوساکسون، يا به عبارتی طرفدار سيستم، مورد تمسخر قرار گرفته، اما، ارنستو لاکلائو(19) با دلايلی قوی از آن دفاع نموده و به آن قوام بخشيده که من به طور وسيعی از آن استفاده خواهم کرد.
البته، تعداد ”پوپوليسم­ها“ به رقم تجارب تاريخی­شان است. اين پوپوليسم­ها غالباً به شخصيت­های فرهمندی مرتبط بودند که ”انديشه“شان به عنوان مرجع و بدون هيچ بحثی پذيرفته می­شد. من به خاطر پيشرفت­های ملموس ملی و اجتماعی که در شرايط معينی و تحت حاکميت اين جريان­ها صورت پذيرفته، آن­ها را رژيم­های ”ملی-پوپوليستی“ می­نامم. اما، بايد اين نکته را به ياد داشت که اين پيشرفت­ها هيچ­گاه بر اساس شيوه­ی عمل ”بورژوا“ دموکراتيک نبوده است. از جمله­ی اين موارد می­توان از ترکيه­ی آتاتورک نام برد که احتمالاً بانی اين مدل در خاورميانه بوده است، که در پی آن مصر دوران ناصر را داشتيم؛ و رژيم­های سوريه و عراق در مراحل اوليه­شان و الجزاير تحت حاکميت جبهه­ی آزادی­بخش ملی از ديگر موارد آن است. در دهه­های چهل و پنجاه و در شرايط متفاوتی، تجارب همانندی در آمريکای لاتين نيز در جريان بود. اين ”فرمول“ به اين دليل که پاسخگوی نيازها و امکانات واقعی است، هنوز شانس­اش را برای حيات دوباره از دست نداده است. از اين رو، با خشنودی تمام از اصطلاح ”ملی-پوپوليستی“ برای ناميدی برخی از تجارب جاری در آمريکای لاتين استفاده خواهم کرد. البته، من اين نکته را ناديده نخواهم گذاشت که از نظر دموکراتيزاسيون، اين جريان­ها بی­هيچ شبهه­ای به سطحی پيشرفت کرده­اند که برای رژيم­های ”ملی-پوپوليستی“ پيشين امری کاملاً ناشناخته بود.
من در جای ديگری دلايل پيشرفت­های به دست آمده در اين ميدان را در چندين کشور خاورميانه (افغانستان، يمن جنوبی، سودان و عراق) که از جاهای ديگر اميدبخش­تر بوده بررسی کرده و دلايل شکست رقت­انگيزشان را نيز تحليل نموده­ام.
البته، و فارغ از هر نمونه­ی مورد بحث، بايد از عموميت­بخشی و ساده­سازی موضوع، آن گونه که روش مفسرين غربی است که صرفاً به مسئله­ی به اصطلاح دموکراسی(20) می­چسبند، دوری گزيد. اين خيمه­شب­ بازی در کشورهای پيرامونی گاهاً به شکلی کاملاً مسخره ظاهر می­شود. برخی از رهبران اين  رژيم­های ملی-پوپوليستی، فرهمند و يا غير، بی­آن­که در مفهوم واژه­ی ”دموکرات“ بگنجند، در زمره­ی ”اصلاح­گران بزرگ“ مترقی جای می­گيرند. در اين مورد می­توان از ناصر به عنوان نمونه نام برد. اما، ديگران يا چيزی جز دلقک­های بی­انسجامی مانند قذافی نبوده، و يا آن­که مستبدين ”تاريک­انديش“ و کاملاً نافرهمند مانند بن­علی، مبارک و بسياری ديگر بوده­اند. به اين دليل است که اين ديکتاتورها حامل هيچ­گونه تجربه­ی ملی­ـ­پوپوليستی نبوده­اند. تنها کاری که اين­ها انجام داده­اند عبارت از سازماندهی تاراج کشورشان به دست مافيایی است که سرنخ­اش در دست خودشان بود. از اين روست که اين­ها،  هم­چون سوهارتو و مارکوس، صرفاً مأمورين اجرايی قدرت­های امپرياليستی بوده­اند که ستايش­شان کرده و تا آخرين لحظه­ی حيات­شان از آن­ها حمايت می­کردند.
ايدئولوژی نوستالژی فرهنگی، دشمن دموکراسی


محدوديت­های مختص به هر کدام از تجارب ملی-پوپوليستی که واجد آن اندازه از ارزش هستند که به اين نام خوانده شوند، از شرايط عينی و البته متفاوت جوامعی برآمده است که کشورهای پيرامونی جهان  سرمايه­داری-امپرياليستی امروز را تشکيل می­دهند. اما، وراء اين گوناگونی هستند فاکتورهای عمده­ی هم­سانی که دلايل موفقيت اين تجارت و سپس سير واپسگرايی بعدی­شان را توضيح می­دهند.
اين واقعيت که آرزوی ”بازگشت به گذشته“ [در اين جوامع] کماکان ديرپاست ناشی از خصلت ”ارتجاعی“ تمام­عيار افراد درگير نيست. اين گونه ديرپايی از چالشی که بايد با آن روبرو شد تصويری واقعی به دست می­دهد. خلق­ها و ملت­های پيرامونی نه تنها مورد استثمار شديد اقتصادی سرمايه­ی امپرياليستی قرار گرفتند، بلکه به همان اندازه نيز مورد هجوم فرهنگی واقع شدند. شئون فرهنگی، زبانی، تاريخی و عادات و رسوم­شان با خفت تمام زير پا گذاشته شد.  از اين رو، به هيچ روی جای تعجب نيست که اين قربانی­های استعمار خارجی و يا داخلی(21) رهايی سياسی و اجتماعی­شان را به طور طبيعی در گرو بازسازی شئونات ملی­شان ببينند.
اگرچه اين چنين آرزويی موجه است، اما، به نوبه­ی خود اين توهم را ايجاد می­کند که برای يافتن راه حل مشکلات حال و آينده صرفاً بايد به گذشته چشم دوخته شود. از اين رو، خطر بالقوه در اين جاست که جنبش­های بيداری و آزادی­بخش اين خلق­ها با اشتباه گرفتن نوستالژی ارتجاعی به جای پا گذاردن در مسير اعلای بازسازی، در منجلاب تراژيک کوچه­های بن­بست گرفتار آيند.
تاريخ معاصر مصر به کمال گويای اين واقعيت است که ضرورت ايجاد رابطه­ی تمامگرانه از يک سو ميان بينش جهان­شمول که رو به سوی آينده دارد، و از سوی ديگر بازسازی شئون ملی، جای خود را به تضاد ميان دو گزينه که به شکل مطلق فرمولبندی شده­اند داده است: يا گزينه­ی اول که ”غرب­گرايی“ در مفهوم عاميانه­اش که حاکی از گسستن تام و تمام از گذشته است؛ و يا گزينه­ی دوم که ”بازگشت به گذشته“ به طور تمام­عيار و بی­هيچ نقد و بررسی است.
محمدعلی نايب­السلطنه­ی مصر (از ١٨٤٩ـ١٨٠٤) و خديوهای مصر تا ١٨٧٠ به مدرن­گری روی آوردند که پذيرای فرمول­بندی­های مدل اروپايی بود. نمی­توان گفت که اين به اصطلاح ”غرب­گرايی“ از نوع پيش پا افتاده­اش بوده است.  سران وقت دولت مصر به جای برگزيدن صرفاً مدل اروپايی بازار مصرف، بالاترين اهميت را به صنعتی­سازی مدرن کشور دادند. اين­ها خود را متعهد به هضم و درک مدل اروپايی ساخته و آن را به بازسازی فرهنگ ملی­شان ربط می­دادند که می­توانست به تحول سکولاريستی آن کمک نمايد. از جمله، تلاش­شان در حمايت از نوسازی زبان گواهی بر اين مدعاست. البته، در اين ترديدی نيست که مدل اروپايی مورد نظرشان همان مدل سرمايه­داری بوده باشد و بی­شک درک درستی نيز از سرشت امپرياليستی سرمايه­داری اروپا نداشتند.  اما، نمی­توان آن­ها را در اين مورد سرزنش نمود. هنگامی که خديو اسماعيل اعلام نمود که هدف­اش ”تبديل مصر به يک کشور اروپايی“ است، از آتاتورک پنجاه سال جلوتر بود. از ديدگاه وی ”اروپايی­سازی“ نفی هويت ملی نبوده، بلکه بخشی از پروژه­ی باززايی ملی به شمار می­رفت.
بی­کفايتی­های نهضت فرهنگی آن دوره که قادر به درک مفهوم عميق رنسانس اروپا نبود، و نوستالژی واپسگرايانه در مضامين اصلی­اش، که من در جای ديگری آن را شکافته­ام، بر کسی پوشيده نيست.
در حقيقت، دقيقاً همين نگرش واپسگرايانه است که قرار بود در اواخر قرن نوزدهم سکان جنبش نوسازی حيات ملی را به دست بگيرد. پس از شکست پروژه­ی ”مدرن­گرايی“ که از ١٨٠٠ تا ١٨٧٠ حاکم بر صحنه­ی سياسی بود، مصر در واپسگرايی غوطه­ور شد. اما، ايدئولوژی­ای که تلاش نمود تا به مقابله با اين فروپاشی برخيزد در متن اين دوران ارتجاعی شکل گرفت و از همان آغاز آثار نقص دوران تولد در سراپای­اش نقش بسته بود. مصطفی کمال و محد فريد، بنيانگذاران حزب ملی، نقطه­ی مرکزی مبارزه­شان را بر بازگشت به گذشته قرار دادند، امری که در توهمات ”عثمانی­گری“(22) و غيره آشکار است.
تاريخ بيهودگی اين گزينه را به اثبات رساند. در عوض، انقلاب خلقی-ملی ١٩٢٠ـ١٩١٩ را حزب وفد که رقيب ”مدرن­گرای“ حزب ملی بود، در دست داشت. طه حسين(23) (رهبر حزب وفد) حتا شعار خديو اسماعيل را مبنی بر ”اروپايی­سازی مصر“ اتخاذ نموده و در اين راستا برای منزوی ساختن الازهر از تشکيل يک دانشگاه مدرن حمايت نمود.
گرايش ارتجاعی به جا مانده از حزب ملی سپس به انزوا گراييد. احمد حسين(24)، رهبر اين حزب در دهه­ی سی، در صدر يک حزب خرده­پای طرفدار فاشيسم قرار داشت. اين گرايش ارتجاعی، اما، در ميان گروه ”افسران آزاد“ که پادشاهی را در ١٩۵٢ سرنگون ساختند حياتی دوباره يافت.
ابهام پروژه­ی ناصريستی از اين واپسگرايی در بحث بر سر طبيعت چالشی که بايد با آن رو در رو می­شد، سرچشمه گرفت. ناصر تلاش کرد تا نوعی از مدرن­گرايی صنعتی_بنياد را با حمايت از توهمات فرهنگی واپسگرايانه به هم بپيوندد. حال اين که ناصريست­ها خود پروژه­شان را در چارچوب چشم­اندازی سوسياليستی می­ديدند اهميت چندانی ندارد. گرايش اين جريان به توهمات فرهنگی پوپوليستی همواره وجود داشت. اين نکته در تصميم­شان مبنی بر ”مدرن­سازی الازهر“ به خوبی به نمايش گذاشته شد.
در حال حاضر، تضاد ميان بينش ”مدرن­گرا و جهان­شمول“ بعضی و نگرش ”کاملاًً قرون وسطايی“ برخی ديگر همواره در مرکز صحنه­ی سياسی مصر در جريان است. نماينده­ی نگرش نخست چپ راديکال(25) است که پايگاه وسيعی در ميان تحصيل­کرده­های طبقه­ی متوسط، اتحاديه­های کارگری و به ويژه در ميان نسل نو دارد. از سوی ديگر، نگرش بازگشت به گذشته با اخوان­المسلمين چرخش باز هم بيشتری در گرايش به راست نشان داده و مواضع­اش را بيش از پيش بر وهابيت، واپسگرايانه­ترين برداشت اسلامی که از سوی سعودی­های ترويج می­شود، قرار داده است.
مسيری که مصر طی نموده تا به ناگذرگاه حاضر برسد را می­توان به آسانی با مسيری که چين پس از انقلاب تايپه برگزيد که سپس با مائويسم تعميق شد، مقايسه نمود: ساختمان آينده با نقد راديکال گذشته آغاز می­شود. پيش شرط ”ظهور“ در صحنه­ی جهان مدرن، و متناسب با آن، برگزيدن پاسخ­های مناسب به چالش­های­اش که از جمله گام نهادن در مسير دموکراتيزه کردن حيات اجتماعی می­باشد، در نخستين گام­اش کوتاه نمودن دست­های دراز نوستالژی فرهنگی واپسگرايانه است که مانعی بر سر راه بازسازی خواهد بود.
بنابراين، تصادفی نيست که چين در صف مقدم کشورهای ”در حال عروج“ امروز قرار گرفته، و در خاروميانه نيز، ترکيه به طور تصادفی در مسير اين رقابت ظاهر نشده است. ترکيه، حتا در دست حزب ”اسلامی“ نيز از گسست اوليه­ی کماليسم بهره می­برد. اما، ميان چين و ترکيه يک تفاوت تعيين­کننده وجود دارد: گزينه­ی ”مدرن­گرایی“ چين به ظاهر هم که شده چشم­اندازی ”سوسياليستی“ را بازتاب می­دهد که بالقوه ترقی­خواهانه است؛ و از آن گذشته اين کشور در موضع مبارزه­ی هژمونيک با ايالات متحده، و يا به عبارتی با امپرياليسم تعاونی ترياپوس قرار دارد. در حالی که گزينه­ی ”مدرنيته“ ترکيه­ی امروز، که در آن راه گريزی از منطق گلوباليزاسيون معاصر در نظر گرفته نشده، بی­آينده است. اگرچه اين پروژه به نظر موفق می­رسد، اما اين موفقيت امری موقتی است.
ترکيبی از گرايشات مدرنيستی و ارتجاعی را در سراسر جنوب (کشورهای پيرامونی)، اگرچه در اشکال گوناگون، می­توان يافت. سردرگمی حاصل از اين ملغمه به بهترين شکلی خود را در روده­درازی­های ميان­تهی درباره­ی به اصطلاح ”شکل­بندی­های دموکراتيک در جوامع کهن“ نشان می­دهد. ستايش از اين اشکال موهومی دموکراسی بدون هيچ نقد و بررسی گوش فلک را کر می­کند. هند مستقل آواز پنج ايات(26) را سر می­دهد، مسلمان­ها دم از شورا می­زنند، و آفريقايی­ها ”درخت ناطق“ را می­ستايند، غافل از اين که اين شکل­بندی­های عهد عتيق هيچ ربطی به چالش­های جهان مدرن ندارند. آيا هند به راستی بزرگ­ترين دموکراسی دنياست؟ اين دموکراسی انتخاباتی مضحکه­ای بيش نبوده، و تا مادامی که سيستم کاست به طور ريشه­ای نقد نشده و کاست­ها خود برچيده نشده باشند، همين مضحکه باقی خواهد ماند. از آن سو، شورا چيزی جز وسيله­ای برای اجرای شريعت در ارتجاعی­ترين مفهوم­اش نيست، که اين خود يعنی دشمن دموکراسی.
در حال حاضر، خلق­های آمريکای لاتين نيز با همين مشکل روبرو هستند. به محض آن که سرشت استعمار درونی ايبريايی درک شود، آن­گاه پذيرش  مشروع بودن خواسته­های طرفداران حقوق ”بومی­ها“ امر چندان مشکلی نخواهد بود. اما، برخورد بسياری از اين محافل ”بومی“ نسبت به گذشته­شان کاملاً ناسنجش­گرانه است. اما، نبايد ناگفته گذاشت که هستند کسانی هم که  سنجش­گرانه برخورد نموده و ايده­های ترقی خواهانه­ی راديکالی را برای ايجاد ارتباط ميان جهان­شمولی از يک سو و از سوی ديگر عناصر بالقوه مترقی برآمده از تحولات تاريخی و فرهنگی­شان ارايه می­دهند. در اين راستا، بحث­های جاری در بوليوی به احتمالی می­تواند تأثيری غنی داشته باشد. فرانسوا اوتار(27) بررسی سنجش­گرانه­ی بسيار دقيقی در مورد اين مسئله ارايه داده است. در پرتو اين بررسی قابل توجه که به نظر من اين موضوع را در تماميت­اش ارزيابی کرده، تمامی ابهامات اين قضيه زدوده شده است.
گناه اثرات منفی توهم­های فرهنگی واپسگرايانه بر پروسه­ی ساختمان جهان مدرن را نمی­توان صرفاً به گردن خلق­های کشورهای پيرامونی انداخت. يادآوری اين نکته لازم است که به جز گوشه­ی شمال غربی اروپا، بورژوازی ساير نقاط اين قاره ضعيف­تر از آن بود که بتواند انقلاب­هايی مانند انقلاب فرانسه و انگلستان را هدايت کند. هدف ”ملی“، به ويژه در آلمان و ايتاليا و سپس در جاهای ديگر در شرق و جنوب اين قاره، به عنوان وسيله­ای برای به حرکت درآوردن مردم مورد استفاده قرار گرفت، در حالی که سرشت         نيمه بورژوا-نيمه رژيم کهن اين سنخ از ملی­گرايی به عنوان سازش پوشيده ماند. در اين موارد توهمات واپسگرايانه بيش از آن که مذهبی باشند رنگ و بوی قومی داشتند و بر اساس تعريف نژادگرايانه از ملت بوده (نمونه­ی آلمان) و يا بر پايه­ی قرائت اسطوره­پردازانه از تاريخ روم مبتنی بودند (نمونه­ی ايتاليا). فاجعه­ی فاشيسم و نازيسم به خوبی و بی­هيچ شبهه­ای سرشت ورا-ارتجاعی و ضد دموکراتيک نوستالژی فرهنگی پوپوليستی را در شکل و شمايل ”ملی“اش به نمايش می­گذارد.
٢) آلترناتيو جهان­شمول: مردم­سالاری واقعی و تمام­عيار و چشم­انداز سوسياليستی

در اين جا می­خواهم از دموکراتيزاسيون به جای دموکراسی بحث کنم. زيرا که اين به اصطلاح دموکراسی در شکل موجودش که در فرمولبندی­های تحميلی از سوی قدرت­های مسلط خلاصه شده است، چيزی جز يک خيمه­شب بازی نيست. اين مضحکه­ی انتخاباتی صرفاً به تشکيل شبه-پارلمانی عقيم می­انجامد و حکومتی نيز که برآمد آن است خود را فقط در برابر صندوق بين­المللی پول و سازمان بازرگانی جهانی، که ابزار دست انحصارات ترياپوس امپرياليستی­اند، مسئول می­داند. سپس با گفتمان به اصطلاح ”حقوق بشری“ بر حق اعتراض به اين خيمه­شب بازی دموکراتيک سرپوش گذاشته می­شود. البته، حق اعتراض هم تا به آن جا پذيرفته است که هيچ گاه قدرت برتر انحصارات را به چالش نکشد. هر جنبشی و اعتراضی که از اين خط قرمز عبور کند، بلافاصله برچسب ”تروريسم“ خورده و در ليست سياه قرار داده می­شود.
در مقابل، دموکراتيزاسيون به تمام و کمال، يعنی مردم­سالاری­گری در تمامی جنبه­های حيات اجتماعی و صد البته در پهنه­ی مديريت اقتصادی جامعه نيز، که تنها می­تواند روندی دايمی و نامشروط باشد، حاصل مبارزات و ابتکارات  توده­هاست. بدون بسيج اين نيروی ابتکار در راستای بنای مرحله­ پيشرفته­تری از تمدن بشری، دموکراتيزاسيون تهی از محتوا بوده و واقعيتی نخواهد داشت. از اين رو، نمی­توان بر آن جامه­ی ضمخت و قالبی از پيش حاضر و آماده را پوشاند. با اين حال، کاملاً ضروری است که خطوط حاکم بر جنبش را برای حفظ سمت و سوی کلی­اش و تدقيق اهداف استراتژيک­اش در جهت    مرحله­بندی­های ممکن رسم نمود.
مبارزه برای دموکراتيزاسيون يک نبرد واقعی است. به اين خاطر نيازمند بسيج، سازماندهی، بينش و درايت دراز مدت و تاکتيکی، برگزيدن شيوه­های مناسب و ايجاد فضای سياسی فعال است. ترديدی نيست که اشکال اين فعاليت را    نمی­توان و نبايد از پيش و با فتوا بر اساس دگم­های مقدس تعيين نمود. اما، نياز برای تعيين و تعريف­شان امری گريزناپذير است. زيرا که به واقع مسئله بر سر به عقب راندن سيستم حاکم موجود و جايگزين ساختن آن با سيستم حاکميتی نوين است. بايد از هر گونه فرمول مقدسی از انقلاب که گويا قرار است که هر آينه و به طور کامل قدرت مردم را جايگزين نظم موجود سرمايه­داری سازد دوری جست. پيشرفت­های انقلابی به شرطی ميسر است که قدرت واقعی توده­ها به حدی توسعه يابد که بتواند مراکز قدرتی را که حافظ اصولی که زيرساز و بازتوليدگر نابرابری­ها هستند به زير کشد. وراء اين نکته، مارکس هيچ گاه تئوری­ای را از ”روز پرشکوه انقلاب و راه حل­های حاضر و آماده“ ارايه نکرده است، بکله برعکس، وی همواره بر اين نکته پافشاری نمود که انقلاب روندی طولانی است که نشان درگيری­های مابين قدرت­ها را بر پيشانی حک کرده دارد – قدرت­های کهن که در حال اضمحلال­اند و قدرت­های نوين که در حال پاگيری­اند.
کنار نهادن مسئله­ی به دست گرفتن قدرت مانند آن است که نوزاد را به همراه آبی که در آن حمام شده است به دور ريخت. تنها در سايه­ی ساده­انديشی عميق است که تصور نمود بدون انهدام سيستم حاکم، ولو اين­که گام به گام، می­توان به تحول اجتماعی دست يافت. مادامی که قدرت­های مسلط بر سر جای­شان باقی هستند، هر تغيير اجتماعی بدون خلع يد از آن­ها، به اين قدرت­ها امکان می­دهد که همگون­شان ساخته و از آنِ خويش­شان کنند، و از آن به نفع تحکيم پايه­های قدرت سرمايه­داری سود برند. سرنوشت غم­انگيز محيط زيست­گرايی که به زمينی حاصلخيز برای توسعه­ی سرمايه بدل شده است، نمونه­ای بارز در اين مورد است. نپرداختن به مسئله­ی قدرت، جنبش­های اجتماعی را در وضعيتی قرار می­دهد که امکان دست زدن به تهاجم را به اين دليل که همواره در موضع دفاع در برابر تهاجم قدرتمندان قرار داشته­اند، از دست داده و اين قدرتمندان هستند که همواره ابتکار عمل را در اختيار دارند. از اين روست که آنتونيو نگری(28)، ”پيامبر“ روضه­خوانی مدرن ضدِ قدرت، که از ترس مارکس به فرانسيس مقدس(29) آسسيزی(30)، نقطه­ی شروع اوليه­اش پناه برد، تحير برانگيز نيست.
در اين­جا می­خواهم چندين هدف عمده­ی استراتژيک پيرامون بحث­های سياسی و ايدئولوژيک در جهت مبارزات سياسی و اجتماعی را مطرح سازم که می­بايد به طور پايدار چراغ راه آينده در رويارويی با مشکلات عملی اين مبارزات، شکست­ها و پيروزی­های­اش باشد.
در وهله­ی نخست، بايد موضع کارگران را در محل­های کارشان و در مبارزات جاری­شان عليه سرمايه تقويت نمود. گفته می­شود که مگر نه اين است که اتحاديه­های کارگری به همين يک دليل ايجاد شده­اند. اين درست، اما به شرطی که اتحاديه­ها ابزاری واقعی و برنده در خدمت مبارزه کارگران باشند، چيزی که در واقع ديگر در ميان اتحاديه­ها به ندرت می­توان يافت. اين عدم کارآيی و فقدان مبارزه­جويی به ويژه در مورد ”اتحاديه­های بزرگ“ صدق می­کند که گويا به دليل گردآوردن اکثريت بزرگی از کارگران يک صنف در زير چتر خويش از قدرت بالايی برخوردارند. اما، اين قدرت صوری در واقع نقطه­ی ضعف اين اتحاديه­هاست، زيرا که خود را صرفاً مقيد به مطرح ساختن خواسته­هايی     می­سازند که مورد توافق همگانی بوده و به اين دليل غالباً آبکی­اند.
از اين رو چه جای شگفتی است وقتی که می­بينيم که طبقه­ی کارگر آلمان و انگلستان (که کشور ”اتحاديه­های قوی“ ناميده می­شوند) در طول سی سال گذشته به طور مداوم زير بار تعديل­های شديد نزولی تحميلی سرمايه­داری کمر خم کرده­اند، در حالی که ”اتحاديه­های فرانسوی“ که اتحاديه­های کوچک بوده و اقليت­هايی از طبقه­ی کارگر را دربر می­گيرند و از اين رو ظاهراً می­بايد ضعيف­تر باشند، توانسته­اند به شکل بهتری در برابر اين تعديل­ها مقاومت کنند؛ اين واقعيت صرفاً به ما نشان می­دهد که سازمانی متشکل از فعالين، که بنا به تعريف در اقليت است (زيرا که ممکن نيست که تمامی آحاد طبقه­ی کارگر در زمره­ی فعالين باشند)، در هدايت اکثريت در مبارزه تواناتر از اتحاديه­های ”فراگير“ است.
دولت­های محلی ميدان­های مناسب ديگری برای مبارزه در جهت ايجاد   شکل­های جديدی از قدرت­اند. البته به هيچ روی مايل به عموميت دادن شتاب­زده در اين مورد نيستم. نه می­خواهم بگويم که تمرکززدايی برای دموکراسی همواره يک دستاورد است؛ و از سوی ديگر هم، نمی­خواهم بگويم که تمرکززايی پيش­نياز ”تغيير ساختار قدرت“ است. تمرکززدايی نمی­تواند به آسانی از سوی افراد ”سرشناس محلی“، که در گرايش ارتجاعی دست کمی از مأمورين قدرت مرکزی ندارند، پذيرفته شود. اما، در عين حال به واسطه­ی حرکت استراتژيک نيروهای مترقی در مبارزه و به دليل وجود شرايط مناسب محلی، می­تواند به آفرينش ساختار قدرت خلقی کمک نمايد.
کمون پاريس اهميت اين نکته را درک کرده و از اين رو بود که فدراسيون کمون­ها را بر پا ساخت. کموناردها می­دانستند که در اين مورد سنّتِ ژاکوبن­ها را دنبال می­کنند.(31) زيرا که ژاکوبن­ها بر خلاف آن چه که عمداً گفته  می­شود(32)، فدراليست بودند. تمرکززايی بعداً به دست ارتجاع ترميدوريان صورت گرفته و به دست بناپارت تکميل گرديد.
تمرکززدايی چنان­چه به عنوان امری مطلق در برابر مطلق ديگر، که تمرکززايی است، قرار داده شود چيز مشکوکی است. ايجاد ارتباط ارگانيک ميان اين دو امر خود چالشی است که در پيشاروی مبارزه برای دموکراتيزاسيون قرار می­گيرد.
مسئله­ی مراکز قدرت چندگانه (محلی و مرکزی) برای کشورهايی که به دلايل مختلف تاريخی به شکل اجتماعات ناهمگون می­زيند از اهميت خطيری برخوردار است. در کشورهای آند، و به طور کلی در کشورهای آمريکای لاتين، ساختمان ساختارهای ويژه­ی قدرت(33) شرط لازم برای باززايی ملل بومی است که بدون آن رهايی اجتماعی معنايی نخواهد داشت.
فمينيسم و محيط زيست­گرايی نيز بر همين سياق به صحنه­ی رويارويی ميان دو نيروی متضاد بدل شده است که در يک سو آن­هايی که خواهان رهايی اجتماعی­اند قرار گرفته و در سوی ديگر محافظه­کاران و يا رفرميست­ها قرار دارند که تمام تلاش­شان را برای بازتوليد دايمی سيستم سرمايه­داری وقف می­کنند. هر گونه برخورد با اين مبارزات از زاويه­ی مبارزه­ی جريانات ”به خصوص“ کاملاً به خطاست، زيرا که اين خواسته­های به ظاهر ويژه که اين جريانات مطرح می­سازند از تحولات کلی اجتماعی جدايی­ناپذير است. واقعيت، اما، اين است که همه­ی جنبش­هايی که خود را فمينيست و يا محيط زيست­گرا می­نامند به مسئله اين گونه برخورد نمی­کنند.
ايجاد ارتباط مبارزاتی هماهنگ در ميان پهنه­های مختلف مبارزه که در اين جا قيد شده است، نياز به ايجاد اشکال نهادينه­ی وابستگی­های چندسويه دارد. نکته اين است که بايد با اين موضوع خلاقانه برخورد نمود. برای برپايی سيستم­های نهادين (غيررسمی، و يا شايد حتا ”غيرقانونی“) نيازی به کسب اجازه در چارچوب قوانين موجود نیست. برای مثال، می­توان از طريق مذاکرات دايمی و در واقع (دوفاکتو) اجباری ميان کارفرما و کارگر تساوی حقوقی ميان زن و مرد را تأمين نموده، و يا آن که تمامی سرمايه­گذاری­های بخش خصوصی و دولتی را ملزم به بررسی زيست محيطی ساخت.
دستاوردهای واقعی در اين راستا به ايجاد قدرت دوگانه خواهد انجاميد – شبيه به آن­چه که مارکس در مورد گذار درازمدت از سوسياليسم به مرحله­ی عالی­تر تمدن بشری، يعنی کمونيسم، تصوير نمود. وجود اين چنين دوگانگی در قدرت، انتخابات همگانی را به مسيری کاملاً متفاوت از آن­چه که در حال حاضر در خيمه­ شب­بازی موسوم به دموکراسی شاهديم، خواهد انداخت. اما، در اين مورد نيز هم چون همه­ی موارد ديگر، انتخابات واقعی تنها پس از پيروزی تحقق پذيرفتنی است، نه پيش از آن.
البته لازم به يادآوری است که آن­چه که در اين­جا پيشنهاد شده، و بسياری موارد ممکن ديگر، ربطی به گفتمان رايج موسوم به ”جامعه­ی مدنی“ ندارد. بلکه برعکس، اين پيشنهادها دقيقاً در برابر اين گفتمان که همانند ياوه­سرايی­های ”پست مدرنيستی“ نگری که وارث بلافصل سنت ايدئولوژيک ”همه با هم“ ايالات متحده است، قرار می­گيرد. گفتمانی که از سوی ده­ها هزار سازمان     غير دولتی و سخن­گويان­شان ترويج شده و طوطی­وار تکرار می­شود. ما در اين جا با ايدئولوژی­ای سر و کار داريم که در تمامی ارکان­اش رژيم موجود، يعنی سرمايه­داری انحصاری، را می­پذيرد. از اين رو، نقش بسيار مفيدی را برای قدرت سرمايه­داری ايفاء می­کند. اين ايدئولوژی چرخ­دنده­های سيستم را دايماً روغن­کاری می­کند. با تظاهر به ”تغيير جهان“، اما، مبلغ نوعی از ”اپوزيسيون“ است که قدرت تغيير پشيزی را هم در چنته ندارد.
نتيجه­گيری
١ـ تأثيرات تاراج­گرانه­ی ويروس ليبراليسم کماکان ادامه دارد. حاصل امر ”تعديل ايدئولوژيکی“ است که به کمال مبلغ توسعه­ی سرمايه­داری است؛ توسعه­ای که به طرز فزاينده­ای بربريت است. اين ايدئولوژی توانسته است اکثريت بزرگی، حتا در ميان نسل­های جوان­تر را، متقاعد به ”زيستن در لحظه­ی حاضر“ ساخته؛ گذشته را به فراموشی بسپارند و به هر آن­چه که در دسترس­شان است چنگ انداخته و به آينده بهايی ندهند –اين همه به اين بهانه که تصويرپردازی آرمانشهری گويا که غول می­آفريند. اين ايدئولوژی به کذب متقاعدشان ساخته است که سيستم موجود به ”شکوفايی فرد“ ميدان می­دهد. اين فرمولبندی­های آکادميک، فريبنده و به ظاهر نو –مانند ”پست مدرنيسم“، ”پسااستعماری“، ”بررسی­های فرهنگی“، ملاحظات نگری­آسا– به تسليم و دوری گزيدن از روح نقادی و تصويرپردازی خلاقانه مشروعيت می­دهد.
آشفتگی حاصل از چنين تسليم­طلبی درونی بی­ترديد يکی از علت­های   ”رونق­يابی دوباره­ی مذهب“ است. منظورم از ”رونق­يابی دوباره­ی مذهب“ اشاره به بازگشت تبيين محافظه­کارانه و ارتجاعی، مذهبی و يا شبه­مذهبی، و      آيين­پرستانه از جهان است. همان گونه که در جای ديگر بدان پرداخته­ام، يک خدايی (يکتاپرستی) با تمام وجود با يک ممونا(34) (زرپرستی) باز درمی­آميزد. البته، من آن دسته از گرايش­های مذهبی را که با به خدمت گرفتن احساسات مذهبی سعی می­کنند که قرار گرفتن در کنار نيروهای مبارز اجتماعی را توجيه کنند، از اين داوری مستثنی می­سازم. اما، اين چنين جريان­هايی در اقليت بوده و معمولاً منزوی­اند؛ در حالی که جريان ارتجاعی همواره جريان غالب است. ديگر فرمولبندی­های ايدئولوژيک ارتجاعی نيز به يکسان خلا حاصل از ويروس ليبرال را پر می­کنند. ”ناسيوناليسم“ و فرقه­گرايی قومی و شبه­قومی از مثال­های بارز در اين زمينه است.
٢ـ خوشبختانه، گوناگونی يکی از بهترين واقعيات جهان است. اما، ستايش نابخردانه از آن موجب سردرگمی­های بسا خطرناکی می­شود. من در جای خود پيشنهاد نموده­ام که بايد ميراث چندگونگی را برجسته ساخته و تنها پس از بررسی نقادانه است که می­تواند به عنوان جنبه­ی مثبت در پروژه­ی رهايی قلمداد شود. در اين جا لازم است که تأکيد کنم که می­بايد از مخلوط ساختن ميراث چندگونگی با گوناگونی در فرمولبندی­هايی که رهايی­گر بوده و رو به سمت خلق آينده دارند دوری جست.
انترناسيونال اول مارکس، باکونين و پيروان پرودن را در صفوف خويش جای داد. امروز زمان آن فرا رسيده است که انترناسيونال پنجمی برپا شود که به همان سياق جريان­های گوناگون را در زير بال خويش بگيرد. اين انترناسيونال، از نظر من، می­بايد مکاتب مختلف مارکسيستی، حتا آن­هايی که دگماتيست خوانده می­شوند، اصلاح طلبان راديکالی که ترجيح می­دهند که تلاش­شان را به جای چشم­اندازهای درازمدت بر اهداف قابل حصول در کوتاه مدت متمرکز سازند، الهيات رهايی­بخش، انديشه­ورزان و فعالينی که در پی باززايی ملی اما در چارچوب رهايی همگانی­اند، فمينيست­ها و محيط زيست­گرايانی که به آن چشم­انداز متعهدند را گرد هم آورد. داشتن درک روشن از طبيعت امرياليستی سيستم غالب شرط بنيادينی است که بدون آن نمی­توان به يک جنبش سازمان يافته از فعالينی دست يافت که بتواند واقعاً در جهت هدف واحدی کار کند. انترناسيونال پنجم نمی­تواند ضد امپرياليست نباشد. اين گروه­بندی نمی­تواند به جای همبستگی و حمايت از مبارزات رهايی­بخش خلق­ها، ملل و دولت­های پيرامونی، خود را به سطح دست­اندازی­های ”انسان دوستانه“، چيزی که خواست قدرت­های مسلط امپرياليستی است، تنزل دهد. حتا، وراء چنين گروه­بندی، اتحاد وسيع تمامی نيروها و جنبش­های دموکراتيک که عليه خيمه شب­بازی موسوم به دموکراسی مبارزه می­کنند يک ضرورت عام است.
۳ـ اگر من بر بعد ضد امرياليستی مبارزه پافشاری می­کنم به اين دليل است که پيش­شرطی است که بدون آن هم­گرايی مبارزات جاری در شمال و در جنوب سياره امکان نخواهد داشت. من پيشتر نيز به اين نکته اشاره کرده­ام که علت اصلی در عدم پيشرفت لازم در مبارزات خلق­های پيرامون در واقع وجود ضعف آگاهی ضد امپرياليستی در شمال بوده، و واپسگرايی خودشان علت ثانوی است.
ايجاد هر گونه چشم­اندازی از مبارزات هم­گرا با مشکلاتی روبروست که خطرهای مرگبارش را نبايد دست کم گرفت.
در شمال، مشکل کماکان بر سر چسبيدن به ايدئولوژی ”همه با هم“ است که به خيمه شب­بازی دموکراسی مشروعيت داده و به دليل فساد حاصل از اجاره بها امپرياليستی، آن را امری پذيرفتنی می­سازد. با اين حال، تهاجم جاری سرمايه­ی انحصاری عليه زحمتکشان در شمال ممکن است که آن­ها را در درک اين واقعيت که انحصارهای امپرياليستی دشمن مشترک­شان است ياری رساند.
آيا جنبش­هايی که در حال بازسازی سازمانی و سياسی­گری هستند به آن اندازه رشد خواهند نمود که دريابند که انحصارهای سرمايه­داری بايد مصادره شده و در راستای سوسياليزه کردن آن ملی شوند؟ مادامی که به اين نقطه­ی عطف نرسيده­ايم قدرت انحصارهای سرمايه­داری امپرياليستی دست نخورده باقی خواهد ماند. از سوی ديگر، هر شکستی که جنوب بر اين انحصارها وارد ساخته و باعث کاهش خروج منابع­شان به شکل اجاره بها امپرياليستی بشود، شانس خلق­های شمال را برای خروج از اين غفلت افزايش می­دهد.
در جنوب، اما، اين مسئله با بيان متضاد از تصوير آينده است: آينده­ای     جهان­شمول و فراگير و يا آن که واپسگرا و تنگ­نظرانه؟ تا زمانی که اين تضاد به نفع آينده­نگری جهان­شمول و فراگير حل نشده باشد، هر دستاوردی هم که خلق­های جنوب در مبارزات رهايی­بخش­شان داشته باشند، شکننده، محدود و آسيب­پذير باقی خواهد ماند.
تنها پيشرفت­های جدی خلق­های شمال و جنوب در راستايی که برشمرديم تولد ائتلافی تاريخی و ترقی­خواه را ممکن خواهد ساخت.
پانویس
1. اين مقاله با عنوانThe Democratic Fraud & Universalist Alternativeدر شماره­ی پنجم از دوره­ی ٦۳ ماهنامه­ی مانتلی ری­ويو چاپ شده است. برای روانی متن برخی جملات معترضه را در زيرنويس قرار دادم. تمامی توضيحاتی که اضافه شده را با (م) مشخص نموده­ام. هم­چنين سعی کرده­ام که شکل لاتين تمامی اسامی را برای شناخت بهتر در زيرنويس اضافه کنم.­(م)
2. cf. Marx et la démocratie.
3. واژه grassrootsرا در اين جا به اين شکل آورده­ام. اما، اين اصطلاح را بی­ترديد می­توان به گونه­های ديگری نيز ترجمه نمود.(م)
4. مراد آلترناتيوی است که گزينه­ای نوين و به طور ريشه­ای متفاوتی را ارايه دهد.
5. Jean Monnet
6. Imperialist triad (the United States, Western Europe, and Japan)
7. نگاه شود به کتابThe Law of Worldwide Value
8. کتابی نيز از سمير امين با همين عنوان منتشر شده است.(م)
9. ايده­ قر و قاطی­ای که بعداً به آن خواهم پرداخت.
10. نگاه شود به کتاب ”کمون پاريس و قيام تايپه“
Paris Commune and the Taiping Revolution by Samir Amin
11. L’Internationale de l’obscurentisme
12. نويسنده در اين جا از هر دو واژه­ی intellectual و intelligentsiaاستفاده کرده است. اما، در ترجمه صرفاً واژه­ی روشنفکر به کار گرفته شده است.(م)
13. گروهی که در انگلوساکسون به اصطلاح نخبگان جامعه خوانده می­شوند.
14. Luciana Castellinaروزنامه­نگار و نويسنده­ی ايتاليايی و عضو حزب کمونيست ايتاليا از ١٩٤٧ تا ١٩٦٩ بود. وی در اين سال به گروه Il Manifestoپيوست، گروهی که در سال ١٩٧٤ با برخی گروه­های کوچک ديگر ادغام شده و سازمان اتحاد پرولتری برای کمونيسم را تشکيل داد. (منبع سايت New Left Review)(م)
15. Enrico Berlinguer
16. Empiricist
17. Pragmatist
18.  Rudolf Rocker
19. Ernesto Laclauانديشمند و تئوريسين آرژانتينی که بيش­تر به مکتب آلتوسر و انديشه­ی نومارکسيستی متمايل است.(م)
20. آن هم دموکراسی دلبخواهی­شان که در فرمولی خلاصه می­شود که من تحت نام خيمه­شب بازی دموکراتيک تشريح­اش نموده­ام.
21. مثال بارز در مورد استعمار داخلی، ملت­های بومی آمريکا است.
22. در مبارزه عليه انگليسی­ها از استانبول انتظار کمک داشتند!
23. Taha Hussein
24. Ahmad Hussein
25. سنت کمونيستی در مصر در سال­های بلافاصله پس از جنگ دوم جهانی بسيار قدرتمند بوده است.
26. panchayat  قديمی­ترين سيستم اداره­ی محلی در شبه­قاره­ی هند که به طور تحت­اللفظی به معنای پنج ريش­سفيد است.(م)
27.François Houtart  کشيش کليسای کاتوليک و جامعه­شناس مارکسيست بلژيکی که به همراه سمير امين يکی از فعال­ترين اعضای فوروم اجتماعی جهان است.(م)
28. Antonio Negri
29. St. Francis  که نام اصلی­اش Giovanni di Bernardoneبود از کشيشان کليسای کاتوليک بود که پاپ در سال ١٢٢٨ و دو سال پس از مرگ­اش به او عنوان قديس داد.(م)
30. Assisi
31. …[T]he tradition of the Mountain (Jacobins) of Year One (1793).
ژاکوبن­ها در کنوانسيون (مجمع) ملی فرانسه، پس از سرنگونی سلطنت، فراکسيون مستقلی تشکليل دادند که رفته رفته قدرت وسيعی را به دست آورد. از آن­جا که همه­ی اعضای اين فراکسيون در يک گروه و در کرسی­های بالاتر سالن کنوانسيون می­نشستند، به فراکسيون La Montagneمعروف بوده و اعضای فراکسيون Montagnardsخوانده می­شدند. کنوانسيون ملی فرانسه در سال ١٧٩٢ منعقد شد و ژاکوبن­ها توانستند در ماه مه سال ١٧٩۳ بر کنوانسيون مسلط شده که قدرت را تا تابستان ١٧٩۴ در دست داشتند.(م)
32. کم نمی­شنويم که می­گويند ”مرکزمداران“ ژاکوبن کار ناتمام سلطنت را تکميل کردند!
33. واژه­ی ”ويژه“ در اين­جا بيانگر اين نکته است که اين کشورها دارای مناطق خودمختاری بومی هستند.
34. Mammon  واژه­ای که از هبرو به عاريت گرفته شده و به معنای پول، ثروت و دارايی است، يا به عبارتی حرص و آز اندوختن مال و منال است. در ادبيات انجيلی به عنوان واژه­ای تحقيرآميز به معنای دنياپرستی و شکم­پرستی مورد استفاده قرار گرفته و در کتاب مقدس عهد جديد در قالب خدای کاذب قرار داده شد.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در مارس 14, 2013 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: