آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

استراتژی آلترتانیو: گرامشی در برابر اروکمونیسم | کریس هارمن

 گرامشی در برابر اروکمونیسم – بخش دوم 

کریس هارمن
نشریه سوسیالیسم بین الملل، سری اول شماره 98، می 1977
برگردان: الف. احمد

تحریفات اروکمونیستی اندیشه­ی گرامشی بر پایه­ی استدلال زیر بنا شده­اند:
می­گویند گرامشی در نوشته­هایش نشان می­دهد که جوامع غربی به کلی با جامعه­ی روسیه­ی تزاری متفاوتند. در غرب قدرت طبقه­ی حاکم در کنترل فیزیکی با دستگاه نظامی-پلیسی نیست بلکه در سلطه­ی ایدئولوژیکی است که شبکه­ی نهادهای داوطلبی که زندگی روزمره (جامعه­ی مدنی) را فرا گرفته­اند آن را اجرا می­کنند ­­­­احزاب سیاسی، اتحادیه­های کارگری، کلیساها، رسانه­های جمعی. دستگاه سرکوب دولتی فقط یکی از استحکامات دفاعی متعدد جامعه­ی سرمایه­داری است.
پس مبارزه­ی اصلی انقلابیون حمله­ی مستقیم به قدرت دولتی نیست بلکه مبارزه برای سلطه­ی ایدئولوژیک است، که گرامشی آن را ”هژمونی“ می­نامد. بدست آوردن هژمونی هم حاصل فرایند طولانی­مدتی است که سال­ها زمان و تحمل و فداکاری می­طلبد. به خصوص که طبقه­ی کارگر تنها وقتی می­تواند ”پادهژمونیک“ شود که بخش­های اصلی روشنفکران و طبقاتی که این روشنفکران نماینده­ی آنان هستند را با خود همراه کند. چرا که این روشنفکران در ساخت دستگاه سلطه­ی ایدئولوژیک نقشی اساسی دارند. برای این کار، طبقه­ی کارگر باید برای قربانی­کردن منافع اقتصادی کوتاه مدت خودش آماده باشد. و طبقه­ی کارگر تا وقتی که در این کار موفق نشود و بدل به طبقه­ی ”هژمونیک“ نشود تلاشش برای گرفتن قدرت راهی جز شکست ندارد.(1)

برای توجیه این موضع­گیری به تمایزی که گرامشی در یادداشت­های زندان میان دو نوع جنگ قائل شده رجوع می­کنند:
”جنگ متحرک“، حملات سریع ارتش­های رقیب به یکدیگر و تلاش برای غافل­گیر کردن همدیگر و حملات غافلگیرانه به شهرهایش.
”جنگ موضعی“، نزاعی طولانی که در آن پیشروی برای هر طرف دشوار است، مانند جنگ­های سنگر به سنگر سال­های 18-1914.
”به عقیده­ی کارشناسان نظامی در جنگ میان کشورهای صنعتی­تر و از نظر اجتماعی پیشرفته­تر، جنگ متحرک بیش­تر کارکردی تاکتیکی دارد تا استراتژیک… . علم و هنر سیاست هم، دست کم در مورد پیشرفته­ترین کشورها که ”جامعه­ی مدنی“ در آن­ها ساختار بسیار پیچیده­ای پیدا کرده و در مقابله با ”یورش“های مصیبت­بار عوامل آنی اقتصادی (بحران­ها، رکودها و …)مقاوم­اند، به همین ترتیب است.“(2)
آخرین نمونه­ی موفق جنگ متحرک (یعنی یورش مستقیم به دولت) انقلاب اکتبر 1917 بود:
”من فکر می­کنم که ایلیچ(لنین. ک.ه) متوجه شد که تغییری ضروری است. تغییری از جنگ متحرک که پیروزمندانه در 1917 در شرق اجرا شد به جنگ موضعی که تنها شکل ممکن در غرب بود.“(3)
پایه و اساس این تغییر استراتژی در ساختارهای اجتماعی متفاوت روسیه­ی تزاری و اروپای غربی است:
”در روسیه دولت همه چیز بود. جامعه­ی مدنی حضوری بطئی و سست و لرزان داشت؛ در غرب… وقتی دولت به خود لرزید ساختار مستحکم جامعه­ی مدنی به یک­باره خود را نشان داد. دولت فقط مانند یک جوی بود در بیرون نظام قدرتمندی از برج و بارو و خاکریز.“(4)
دستور عمل انقلاب مداوم ”متعلق به دوره­ای از تاریخ است که هنوز احزاب بزرگ سیاسی با حمایت توده­ای و اتحادیه­های کارگری بزرگ وجود نداشتند و جامعه­ی مدنی از بسیاری جهات وضعیتی سیال داشت… در دوره­ی پس از 1870… مناسبات سازمانی بین­المللی و داخلی دولت هر چه بیش­تر پیچیده و حجیم شده و دستور عمل چهل و هشت ”انقلاب مداوم“(مارکس این شعار را از انقلاب 1848 اقتباس کرده بود. ک.ه) در علوم سیاسی گسترده­تر شده و به ”هژمونی مدنی“ استعلا یافته است“.(5)
همان­طور که در ادامه نشان خواهم داد دستورعمل­های گرامشی را نباید غیرنقادانه پذیرفت، اما ابتدا این نکته باید روشن شود که از این دستورعمل­ها نتایج اروکمونیست­ها حاصل نمی­شود.
اول این­که جنگ موضعی باز هم یک جنگ است. آن نوعی از همکاری طبقاتی که امروز حزب کمونیست ایتالیا آن را دنبال می­کند نیست. دیدگاه تحقیرآمیز گرامشی نسبت به رفرمیست­هایی که موعظه­ی همکاری طبقاتی می­کردند ذره­ای در زندان تغییر نکرد. او انفعال رفرمیست­ها در برابر فاشیست­ها را تشبیه می­کند به ”یک نهنگ آبی که در فرار از دست صیادانی که برای استفاده­های دارویی بیضه­هایش به دنبالش­اند، خود بیضه­هایش را می­کند.“(6)
دوم، این­که بخش عمده­ای از سیاست انقلابی به ”جنگ موضعی“ اختصاص دارد کشف تازه و خیره کننده­ای نیست. لنین و تروتسکی در کنگره­ی سوم  بین­الملل کمونیست در سال 1921، بر پایه تجربه­ی بلشویک­های روسی در جبهه­ی متحد با احزاب رفرمیست برای همراه کردن اکثریت طبقه­ی کارگر با کمونیسم، بحث می­کردند. آن­ها به شدت علیه تئوری ماوراء چپی به نام ”تئوری هجوم“ که آن موقع به خصوص در حزب کمونیست آلمان خیلی مد روز بود مبارزه کردند –­­ این تئوری می­گفت که احزاب کمونیست بی­آن­که نیازی به حمایت اکثریت طبقه­ی کارگر داشته باشند از طریق قیام­های ماجراجویانه­ی پیاپی می­توانند برای تصاحب قدرت یورش ببرند. گرامشی از نقشی که تروتسکی در تغییر جهت کمینترن به سوی جبهه­ی متحد داشت آگاه بود(7) و به روشنی ”جنگ موضعی“ را با ”دستورعمل جبهه­ی متحد“ یکی می­دانست.(8)
 گرامشی در تزهای لیون به دنبال آن است که تاکتیک جبهه­ی متحد برای ایتالیا به کار گرفته شود. انتخاب این تاکتیک (که پیش از آن گرامشی به دنبال بوردیگا مخالف آن بودند) نشان­دهنده­ی هیچ­گونه تخفیفی در دشمنی گرامشی با رفرمیست­ها نیست. گرامشی می­نویسد: ”تاکتیک جبهه­ی متحد تاکتیکی سیاسی است که برای در هم شکستن احزاب و گروه­های خودخوانده­ی انقلابی و پرولتاریایی که پایگاه توده­ای دارند طراحی شده است“. ”این تاکتیک برای مقابله با آن تشکل­های بینابینی است که در برابر آماده­سازی انقلابی طبقه­ی کارگر توسط حزب کمونیست مانع­اند.“
سوم این­که پیکار برای به دست آوردن هژمونی فقط مبارزه­ی ایدئولوژیک نیست. این درست است که گرامشی این عقیده را که بدتر شدن وضعیت اقتصادی کارگران به­طور خودکار به آگاهی انقلابی منجر می­شود به­طور پیوسته رد می­کند. او بر این نکته تاکید می­کند چون در یادداشت­های زندان قصد رد کردن تز آن موقع رایج استالینیستی ”دوران سوم“ را دارد. تزی که مدعی بود بحران جهانی به خودی خود منجر به انقلاب جهانی خواهد شد. گرامشی   این­گونه در برابر تحریف مکانیکی مارکسیسم می­ایستد.
اما گرامشی هیچ­گاه نقش تعیین­کننده­ی اقتصاد را در حیات سیاسی انکار    نمی­کند. به این ترتیب اگرچه ”این بحران­های فوری اقتصادی رخدادهای تاریخی اساسی­ای ایجاد نمی­کنند“، ”اما زمینه­ی مساعدتری برای اشاعه­ی برخی اندیشه­ها، گسترش برخی شیوه­های پرسشگری و یافتن پاسخ به مسائلی که تمامی توسعه­ی آتی حیات ملی را در بر می­گیرد، را به وجود می­آورد.“(9) گرامشی نسبت میان ایدئولوژی و اقتصاد را این­گونه بیان می­کند: ”عوامل ایدئولوژیک توده­وار همیشه از پدیدار اقتصادی توده­وار عقب­تر است“ و به این ترتیب ”در لحظاتی، عوامل سنتی ایدئولوژیک هجوم خودکار ناشی از عامل اقتصادی را کند کرده و مانعی در برابرش شده و یا موقتاً از بین می­بردش.“ دقیقاً به دلیل همین عقب بودن ایدئولوژی از اقتصاد است که دخالت حزب انقلابی در مبارزات اقتصادی کارگران برای جلوگیری از چیرگی رفرمیست­ها ضروری بود.
”به این ترتیب… برای آن­که ضرورت­ها و نیازهای فوری اقتصادی توده­ها با سیاست­های سنتی رهبری جنبش تداخل نکنند و به خوبی فهمیده شود، به مبارزه­ای برنامه­ریزی شده و آگاهانه نیاز است. همیشه برای رهاندن نیروی اقتصادی از زیر بار سیاست­های سنتی به اقدامات سیاسی مناسبی نیاز است.“(10)
و گرامشی در یکی از عبارت­های مهم یادداشت­های زندان به تجربه­ی جنبش شوراهای کارخانه­های تورین در سال 20-1919 بازمی­گردد تا تفاوت وحدت تئوری مارکسیستی و مبارزات خودبه­خودی کارگران تورین ـ­مبارزاتی هرچند محدود، تکه تکه و ”صنفی“ و اقتصادی­ـ را با رویکرد ”ولونتاریستی“ و تماماً روشنفکرانه­ای که می­خواست از بیرون سیاست به کارگران موعظه کند نشان دهد:
”جنبش تورین هم­زمان هم به ”خودبه­خودی“ بودن و هم به ”ولونتاریستی“ بودن متهم شد… بررسی این اتهامات متناقض فقط گواهی است بر ”انتزاعی“ نبودن رهبری جنبش تورین؛ هم­چنین دستورعمل­های علمی یا تئوریک تکراری در آن جایی نداشت و سیاست و عمل واقعی با شرح و بسط تئوریک خلط نمی­شد. این جنبش از آنِ انسان­های واقعی بود که در مناسبات تاریخی مشخصی با احساسات مشخص، چشم­اندازهای مشخص و اداراکات مشخصی از جهان رشد کرده بودند. رشدی که خود حاصل ترکیب ”خودبه­خودی“ وضعیت به خصوصی از تولید مادی با تجمیع ”تصادفی“ عوامل اجتماعی  متفاوتی بود. این عنصر ”خودبه­خودی“ عنصری بی­اهمیت نبود. تعلیم داده شده بود، جهت داده شده بود و از تعینات خارجی زدوده شده بود؛ هدف آن بود که این عنصر در مسیر تئوری مدرن(مارکسیسم. ک.ه) قرار گیرد. آن­هم به شیوه­ای زنده و پویا و از نظر تاریخی موثر. خود رهبران هم از ”خودبه­خودی“ بودن جنبش می­گفتند و درست هم می­گفتند. اظهارات­شان محرک و نیروبخش بود و عاملی بود برای اتحادی عمیق. مهم­تر از همه خط بطلانی بودند بر این­که این جنبش تصادفی است و ساختگی است و تاکیدی بودند بر ضرورت تاریخی آن. گفته­های رهبران به توده­ها این آگاهی ”تئوریک“ را داد که سازندگان ارزش­های تاریخی و نهادی­اند، بنیان­گذاران دولت. عمل سیاسی واقعی طبقات فرودست دقیقاً پیوستگی میان ”خودبه­خودی“ بودن و ”رهبری آگاه“ این ”دیسیپلین“ است.“(11)
چهارم این­که مبارزه برای به­دست آوردن پشتیبانی طبقات محروم (در این مورد لایه­های عقب­مانده­تر طبقه­ی کارگر) به این معنا نیست که پرولتاریا باید مبارزه برای منافع خودش را وانهد. وقتی گرامشی رویکرد مبارزه­ی ”صنفی“ را با  رویکرد مبارزه­ی ”هژمونیک“ مقایسه می­کرد(12) در واقع مقایسه­اش بین آنانی بود که در جامعه­ی سرمایه­داری فقط از منافع خودشان دفاع می­کنند ـ­کاری که اتحادیه­گراهای رفرمیست می­کنند­ـ و آنانی که مبارزه­ی خود را در سطحی گسترده­تر عامل آزادی همه­ی گروه­های تحت ستم می­دانند.
رویکرد هژمونیک در جامعه­ی ایتالیای دهه­های 1920 و 1930 مستلزم بریدن از استراتژی منسوخ رفرمیستی­ای بود که به بهای گردن نهادن به فقر جنوبِ زمیندار-روحانی­زده، امتیازاتی برای کارگران شمالمی­خواست.(13) به­جای آن طبقه­ی کارگر، در عین حال که برای بهبود وضعیتش پیکار می­کرد، باید بین دهقانان فقیر زمین توزیع می­کرد و برای تحصیل کرده­ها چشم­انداز جامعه­ی ارزشمندتری به­وجود می­آورد.
گرامشی به­طور مکرر رادیکال­های افراطی(حزب عمل) قرن نوزده که به­خاطر اتحاد ایتالیا مبارزه می­کردند (و به­طور ضمنی سوسیالیست­های رفرمیست در قرن بیستم) را به­خاطر ناتوانی درانجام تنها عملی که می­توانست چیرگی ارتجاع و کاتولیسیسم را در جنوب بگیرد ـ­یعنی مبارزه برای تقسیم زمین­های بزرگ بین دهقانان­ـ مورد انتقاد قرار می­دهد. حزب عمل مبارزه برای کسب هژمونی را مبارزه­ای تماماً روشنفکرانه می­دید و به همین دلیل شکست خورد. ”ناتوانی در حل مسئله­ی دهقانی منجر به آن شد که حل مسئله­ی روحانیت هم تقریباً ناممکن شود.“(14)
طبقه­ی کارگر برای به­دست آوردن پشتیبانی دیگر طبقات باید ”نوعی فداکاری اقتصادی­ـ­صنفی از خود به خرج دهد“؛ ”اما شکی هم نیست که این فداکاری­ها و این سازش­ها عامل اصلی نیستند. درست است که هژمونی امری      اخلاقی­ـ­سیاسی است اما همان­قدر هم باید اقتصادی باشد و ضرورتاً بر اساس کارکرد تعیین کننده­ای بنا شود که گروه حاکم (طبقه­ی کارگر. ک.ه) در کانون حیاتی فعالیت اقتصادی صورت می­دهد.“(15)
هیچ نشانه­ای مبنی بر این­که گرامشی موضعی را که در تزهای لیون داشته را در یادداشت­های زندان رها کرده باشد در دست نیست. براساس موضع گرامشی کارگران برای به­دست آوردن پشتیبانی دهقانان باید از مواضع خود عقب­نشینی می­کردند اما این کار هم فقط زمانی ممکن می­شد که کارگران در موضع اقتصادی­شان در کارخانه­ها، کمیته­های کارخانه را تاسیس کنند و با این کار دهقانان را هم به تشکیل کمیته­های دهقانی ترغیب کنند. جالب است با این که گرامشی از ”بلوک حاکم“ می­گفت و با این که به نیاز کارگران به جلب پشتیبانی دهقانان تاکید می­کرد، اما هیچ گاه از اصطلاح استالینیستی آن وقت رایجِ ”بلوک کارگر­ـ­دهقان“ استفاده نکرد. علاوه بر این او روشنفکران طبقه­ی متوسط را متحدانی هم­تراز با طبقه­ی کارگر نمی­دانست. بلکه می­گفت اینان تنها در جریان مبارزه رهبری طبقه­ی کارگر را خواهند پذیرفت.(*1)
به­عنوان پنجمین و آخرین مورد، گرامشی در یادداشت­های زندان هیچ گاه اشاره نمی­کند که مبارزه برای کسب هژمونی به تنهایی می­تواند مسئله­ی کسب قدرت دولت را حل کند. حتا در دوره­ای که ”جنگ موضعی“ نقش غالبی دارد گرامشی آن را ”بخشی“ از جنبش می­داند،(16)  بخشی از ”جنگ متحرکی“ که ”بیش­تر کارکردی تاکتیکی دارد تا استراتژیک.“(17)
به بیان دیگر: در بیش­تر مواقع انقلابیون درگیر مبارزه­ی ایدئولوژیک­اند و در این­جا و آن­جا برای گرفتن رهبری جنبش از رفرمیست­ها با استفاده از   تاکتیک­های جبهه­ی متحد مبارزه می­کنند. با این وجود دوره­هایی از برخورد خشونت­بار است که در آن یک طرف تلاش می­کند با حمله­ی مستقیم از سنگرهای دیگری بگذرد. قیام مسلحانه برای گرامشی همان­طور که در مکالماتش در زندان آن را روشن کرد ”لحظه­ی تعیین­کننده­ی مبارزه است“.
تاکیدی که گرامشی در یادداشت­های زندان بر جنگ موضعی می­کند را باید در بستر تاریخی­اش قرار داد: این استعاره­ای است برای درست فهماندن یک نکته­ی سیاسی مشخص ـ­این­که در مواقع بحران، اراده­ی انقلابی یک چند هزار انقلابی، پیش شرط لازم را برای یک قیام موفق ایجاد نمی­کند. این پیش شرط­ها باید در پروسه­ی طولانی مداخله­ی سیاسی و مبارزه­ی ایدئولوژیک مهیا شود. غیر از این فکر کردن، مانند پنداشت­های تولیاتی و دیگر استالینیست­های ”دوره­ی سومی“ در اوایل دهه­ی 1930، دیوانگی محض بود. تحت چنین شرایطی گرامشی مسئله­اش آن نبود که بخواهد ضرورت قیام مسلحانه را نشان دهد ـ­آخر در آن وقت استالینیست­ها اگرچه ناامیدانه، اما مصرانه به دنبال سازماندهی شورش­های مسلحانه بودند­ـ به­ جای آن در این شرایط همان­طور که لنین در جولای 1917 و بار دیگر در سال 1921 در مورد آلمان اشاره کرد، بر این تاکید می­کرد که یک قیام تنها زمانی موفق خواهد بود که حمایت فعالانه­ی اکثریت طبقه­ی کارگر را با خود داشته باشد.
پس گمراه کننده است اگر این استعاره را طوری استفاده کنیم انگار که مستقل از بستر تاریخی­اش دارای اعتباری جهان­شمول است. علاوه بر این باید گفت که حتا به بیان کاملاً نظامی، ”جنگ موضعی“ ایستا همیشه گزینه­ی مناسبی نیست ـ­ژنرال فرانسوی در سال 1940 این مسئله را خیلی دیر زمانی متوجه شد که دیگر تانک­های آلمان خط  استحکامات ماژینو را دور زده بودند.
ابهامات دستورعمل­های گرامشی

هرگونه استعاره­ای مانند تمایزی که گرامشی میان ”جنگ موضعی“ و ”جنگ متحرک“ قائل است ممکن است مورد تفسیر نادرست قرار گیرد و خود باید مورد بررسی قرار گیرد. پری اندرسون در مقاله­ی جالبی اشاره می­کند که در استعاره­هایی که گرامشی به کار برده ابهام­ها و تضادهایی وجود دارد،    ”لغزش­هایی“ مفهومی که به رفرمیست­ها این فرصت را می­دهد تا از آن­ها برای تحریف مایه­ی انقلابی کارهای گرامشی استفاده کنند.(18)
شکی نیست که تمایزی که گرامشی میان ”جنگ متحرک“ و ”جنگ موضعی“ قائل است تا اندازه­ای مبهم است. گرامشی در جایی می­گوید که گذار از جنگ سیاسی موضعی پس از سال 1871 بوده است و در جای دیگر آن را متعلق به دوران پس از تثبیت نظام سرمایه­داری جهانی در ابتدای دهه­ی 1920 می­داند. این آشفتگی در زمان­بندی مهم است چرا که مشخص نمی­کند آیا ”جنگ موضعی“ استراتژی­ای دائمی است یا استراتژی­ای است که فقط مناسب    دوره­های خاصی است. برخی دستورعمل­های گرامشی تاییدی است بر برداشت اول. اما اصرار مکرر وی بر برهم­کنش حزب انقلابی و ”مبارزات خودبه­خودی“ طبقاتی و اعتقادش به قیام مسلحانه این فرضیه را باطل می­کند.
 آشفتگی دوم در مقایسه­ی میان روسیه با غرب است. این مقایسه تصویر نادرستی از تاریخ جنبش انقلابی روسیه دارد. در واقع نخستین تلاش­ها برای ”جنگ متحرک“ ـ­حمله­ی مسلحانه شورشگران دسامبری به رژیم ترازی در دهه­ی 1820 و عامیون که موفق شدند در سال 1881 تزار را به قتل برسانندـ با شکست مواجه شدند. نسل­های بعدی انقلابیون می­بایست استراتژی متفاوتی اتخاذ می­کردند. به زیر کشیدن استبداد نیازمند ”جنگ موضعی“ طولانی مدتی بود ـ­ده سال حلقه­های بحث مارکسیستی و ده سال دیگر آژیتاسیون ”اکونومیستی“ پیش از آن­که حزبی با پایگاه توده­ای در سال 1905 پدیدار شود و پس از آن دوازده سال دیگر جمع­آوری نیرو. این جنگ موضعی ضروری بود تا زمینه برای ”جنگ متحرک“ در سال 6-1905 و سپس 1917 آماده شود.
اگر بخواهیم استعاره­ای که گرامشی به کار می­برد را بسط دهیم: ابداع سلاح جدیدی که بتواند استحکامات طرف مقابل را در هم شکند جنگ موضعی را از رده خارج و حتا خطرناک می­گرداند ـ­همان نقشی که تانک در اواخر جنگ اول(اگرچه در آن وقت از ظرفیت­هایش به طور کامل استفاده نشد) و در ابتدای جنگ دوم جهانی داشت. معادل سیاسی تانک ”یورش از پایین“ (به زبان گرامشی) انقلابی، ناگهانی و خودبه­خودی توده­هاست که حتا لنین را در  فوریه­ی 1917 غافلگیر کرد. انقلابیون در چنین شرایطی اگر به سرعت وضعیت خود را از موضع دفاعی به ”جنگ متحرک“ جدیدی تغییر ندهند و برای اثرگذاری و هدایت توده­ها تلاش نکنند، نخواهند توانست خود را با این تغییرات ناگهانی هماهنگ کنند. همان­طور که تونی کلیف نشان داده است، عظمت لنین در این بود که توانست تغییر استراتژی از ”جنگ موضعی“ به ”جنگ متحرک“ را در وقت مناسبش درک کند.
آن­چه لنین (و تروتسکی و رزا لوکزامبورگ) به وقتش دریافتند این بود که برای یک سازمان، مبارزه­ی طولانی مدت برای کسب هژمونی و تحکیم نیروهای خود در مقاطعی از تاریخ جنبش انقلابی ضروری است. اما این مبارزه خطری هم در خود دارد ـ­این که همان موفقیت سازمان در یک مرحله از مبارزه، وقتی که روحیه­ی توده­ها تغییر کند، به محافظه­کاری بیانجامد.
گذشته از این­ها، نمونه­ی تمام­عیار حزبی که در اروپای پیش از جنگ اول جهانی مشغول ”جنگ موضعی“ بود، حزب سوسیال دموکرات آلمان(SPD) بود. این حزب درون جامعه­ی بورژوایی شبکه­ی گسترده­ای از ”استحکامات“ بنا کرده بود ـ­صدها روزنامه و صدها هزار عضو، تعاونی­ها و کلوب­های محلی، یک جنبش زنان، دستگاه قدرتمند اتحادیه­های کارگری و حتا یک نشریه­ی تئوریکی که قادر بود تحسین برخی از بخش­های روشنفکران رسمی را هم برانگیزد. تصمیم این حزب در حفظ ”مواضع­اش“ به هنگام آغاز جنگ جهانی اول، جایگاهش را از موضع اپوزیسیون به همکاری طبقاتی تغییر داد. (جالب است که در برابر حملات رزا لوکزامبورگ به رهبری رفرمیست حزب در سال 1912، کائوتسکی از عباراتی بسیار نزدیک به واژگان  گرامشی از استعاره­ی ”جنگ موضعی و متحرک“ استفاده می­کرد.)(19)
روسیه، ایتالیا و غرب

در نظر گرامشی ایتالیا نمونه­ی جامعه­ای است که در آن ”جنگ موضعی“ ضروری است. ایتالیای دهه­های 1920 و 1930 هنوز با جامعه­ی پیشرفته­ی سرمایه­داری فاصله­ی زیادی داشت.آن­ چیزهایی که گرامشی خصلت­های ”جامعه­ی مدنی“ می­داندشان ـ­کلیسا، انجمن­های سیاسی و فرهنگی شهری، تعدد احزاب سیاسی بورژوا و خرده بورژوا، نفوذ ”روشنفکران کارکردی“ مانند معلمان و وکلا و روحانیون­ـ امروز به نظر پدیده­ای تاریخی مربوط به گذشته می­رسند، مشخصه­ی عقب­ماندگی ایتالیای دهه­های 1920 و 1930 و سلطه­ی جامعه­ی روستایی، لومپن پرولتاریا و خرده بورژوازی. در یک جامعه­ی  سرمایه­داری واقعاً پیشرفته، حتا انجمن­های سیاسی و فرهنگی دارای پایگاه شهری نیز اهمیت خود را از دست می­دهند.
در بریتانیا ـ­و این مسئله در مورد دیگر کشورهای سرمایه­داری پیشرفته هم صادق است­ـ مشخصه­ی دوران پس از جنگ ”بی­اعتنایی“ بوده است؛ کاهش تدریجی مشارکت توده­ها در انجمن­های سیاسی و فرهنگی مانند حزب کارگر، انجمن آموزشی کارگران (WEA)، کاهش نفوذ سیاسی انجمن اخوت پروتستان (Orange Lodges) در لیورپول و گلاسکو و به نصف رسیدن تعداد اعضا­ی فعال کلیساها در عرض ده سال. ”روشنفکران کاربردی“ ـ­وکلا و معلمان و روحانیون­ـ دیگر نقش اصلی را در شکل­دهی به افکار مردم محلی ندارند.
سرمایه­داری پیشرفته منجر به تمرکز قدرت ایدئولوژیک و اتمیزه شدن توده­ها می­شود ـ­البته به استثنای بسیار مهم سازمان­های اتحادیه­ای در محل کار­ـ و سازمان­های سیاسی و فرهنگی قدیمی را ضعیف می­کند.
از یک طرف تشدید فرایند کار نقشی مهم ایفا کرد ـ­شیفتی بودن کار موجب می­شود که سازماندهی انجمن­های سیاسی و فرهنگی دشوار شود؛ از طرف دیگر تجاری شدن زندگی اجتماعی، اختراع رادیو و تلویزیون و تمرکز کنترل بر رسانه­های جمعی جذابیت فعالیت­های ”زمان فراغت“ را کم­رنگ کرده. تعداد ساختارهای موثر ”جامعه­ی مدنی“ مابین فرد و دولت کاسته شده. وسائل ارتباط جمعی هرچه بیش­تر به واسطه­های مستقیم­تری تبدیل می­شوند. در همین حال، اهمیت سازمان اتحادیه­ای در محل کار فوق­العاده افزایش یافته است؛ این اتحادیه­ها تنها نهادی از ”جامعه­ی مدنی“ هستند که در برابر اتمسیم اجتماعی از بین نرفته­اند.
در چنین شرایطی در مواقع بحران وقتی که کارگران واقعاً دست به عمل می­زنند ”شبکه­ی سنگرهای دفاعی“ در دسترس طبقه­ی حاکم بسیار ضعیف شده و بورژوازی برای آن­که طبقه­ی کارگر را به عقب براند به شدت به بروکراسی اتحادیه­ای و تا حد کمتری به سازمان­های سیاسی رفرمیست تکیه می­کند. اما با گذر زمان اعتماد به رهبران رفرمیست کاهش یافته و شورش­های خودبه­خودی در میان کارگران ایجاد می­شود. شورش­هایی که دیگر رهبران رفرمیست هم نمی­توانند جلوی آن را بگیرند. در چنین شرایطی است که  یک ”جنگ متحرک“ واقعی  می­تواند رشد کند و کارگران در آن علیرغم کمبود آگاهی انقلابی، خود را در مواجهه­ی مستقیم با دولت سرمایه­داری می­بینند.
 همان­طور که تونی کلیف در مقاله­ی بسیار مهمی در سال 1968 می­گوید، سرمایه­داری پیشرفته ”خصوصی­سازی“ و ”بی­تفاوتی“ به­وجود می­آورد اما  ”بی­تفاوتی مفهوم ایستایی ندارد. وقتی که مسیر رفرم فردی در برابر افراد بسته شود همین بی­تفاوتی می­تواند به عکس خود تبدیل شود، به عمل مستقیم  توده­ای. کارگرانی که وفاداری­شان را به سازمان­های سنتی از دست داده­اند ناگزیر از مبارزات شدید خودبه­خودی می­شوند.“(20)
گرامشی استعاره­هایش را 45 سال پیش برای مواجهه با مشکلات عینی استراتژیک استفاده می­کرد. مریدان گرامشی امروز تلاش می­کنند به شیوه­های خامی این استعاره­ها را برای مسدود کردن گفت­وگو به کار ببرند بی­آن­که متوجه باشند که جامعه از آن موقع تا به این روز تغییرات عمده­ای کرده است. این جزم­اندیشی است و تفاوتی ندارد با برخوردهایی که مارکس، لنین یا تروتسکی به دفعات از آن رنج برده­اند.
ضعف­های گرامشی

شرایطی که گرامشی در آن زندگی کرد و نوشت محدودیت­هایی را بر   اندیشه­اش تحمیل می­کرد. در مورد یادداشت­های زندان این محدودیت­ها زمینه­ای برای تحریفات اندیشه­اش ایجاد کردند.
اولین و واضح­ترین محدودیت­ها این بود که دولت فاشیستی، بالای سر گرامشی حضور داشت و کلمه کلمه­ی نوشته­های گرامشی از زیر چشمان آن می­گذشت. وقتی که می­خواست در مورد برخی از مفاهیم تند و تیز مارکسیستی بنویسد، برای گذر از سانسور زندان ناچار بود به شیوه­ای دوپهلو به آن­ها اشاره کند. او ناگزیر بود از زبان اشاره و مبهمی استفاده کند تا اندیشه­های واقعی­اش را نه فقط از زندان­بانانش، هم­چنین از خوانندگان مارکسیست­اش و در برخی از مواقع به نظر می­رسد از خودش هم پنهان کند.
به عنوان یک نمونه­ی بسیار مهم، گرامشی معمولاً وقتی می­خواهد به مبارزه­ی کارگران علیه سرمایه­داری برای گرفتن قدرت اشاره کند استعاره­ی مبارزه­ی بورژوازی برای گرفتن قدرت از فئودالیسم را به کار می­برد. اما این مقایسه به طور خطرناکی گمراه کننده است. چرا که نقطه­ی آغاز مناسبات تولید    سرمایه­داری تولید کالایی است که در جامعه­ی فئودالی هم می­تواند پا بگیرد. بورژوازی پیش از گرفتن قدرت می­تواند از قدرت اقتصادی فزاینده­اش برای ایجاد مواضع ایدئولوژیکی­اش در جامعه­ی فئودالی استفاده کند. در حالی که طبقه­ی کارگر تنها زمانی سلطه­ی اقتصادی­اش را برقرار خواهد کرد که  کنترل جمعی ابزار تولید را به دست آورد که این خود نیازمند گرفتن قدرت سیاسی آن هم به شیوه­ی مسلحانه است. تنها این موقع است که طبقه­ی کارگر می­تواند کنترل نشریات، دانشگاه­ها و غیره را به دست آورد در حالی که سرمایه­داران خیلی قبل از آن که قدرت سیاسی را به چنگ آورند می­توانند از قدرت    مالی­شان برای خرید همین­ها استفاده کنند. گرامشی به خصوص در این مورد ناچار بود ظاهراً موضع مبهمی اتخاذ کند. اما همین ابهامات برای خودخوانده روشنکفران دست­آویزی شده، روشنفکرانی که می­خواهند وانمود کنند با ”فعلایت تئوریک“  و ”مبارزه برای کسب هژمونی روشنفکری“ در حال  مبارزه­ی طبقاتی­اند. در حالی که در واقع قصدشان پیشرفت در حرفه­ی دانشگاهی­شان است.
علاوه بر این گرامشی نمی­توانست آشکارا در مورد قیام مسلحانه بنویسد. این خلاء در یادداشت­های زندان به عده­ای این فرصت را داده که واقعیت خشن گرفتاری گرامشی در چنگال قدرت دولتی را نادیده انگارند.
دیگر محدودیت­های غیر فیزیکی هم وجود داشت. گرامشی درست  وقتی به زندان رفت که استالین داشت سلطه­اش را بر روسیه تنگ­تر می­کرد. ضعف گرامشی در پشتیبانی­اش از استالین، از آن­چه در ابتدا به نظر می­رسد اندیشه­اش را بیش­تر خدشه­دار می­کند.
گرامشی از بلوک استالین­ـ­بوخارین که به سال 1925 تشکیل شد اعلام حمایت کرد. و به نظر می­رسد به عنوان بخشی از ”جنگ موضعی“ بین­المللی، بنای ”سوسیالیسم در یک کشور“ از طریق عقب­نشینی در برابر دهقانان را پذیرفته باشد. به این ترتیب  گرامشی مخالفت تروتسکی با سوسیالیسم در یک کشور را نشانه­ی رد چپ­روانه­ی تاکتیک جبهه­ی متحد دانسته ـ­اگرچه به خوبی       می­دانست که خود تروتسکی یکی از مولفان اصلی تاکتیک جبهه­ی متحد بوده است.
گرامشی از بوروکراتیسم خفه کننده­ی استالینیسم به خوبی آگاه بود و نسبت به آن انتقادات بسیار داشت. اما پذیرفتن نسخه­ی استالین­ـ­بوخارین(28-1925) ”سوسیالیسم در یک کشور“ مانع از آن شد که بتواند تحلیل کند که مشکل روسیه از کجاست.
او در یادداشت­های زندان می­نویسد که ”جنگ موضعی نیازمند فداکاری    فوق­العاده­ی توده­های مردم است. باید هژمونی بی­سابقه­ای را جمع کرد و در نتیجه به دولت ”مداخله­گر“تری نیاز است که علیه آن­هایی که در اپوزیسیون قرار می­گیرند دست به حمله بزند…“(21)
به دنبال این دفاع نصفه و نیمه از جریان­های توتالیتر نقل قولی هشدار دهنده از مارکس می­آورد: ”اگر مقاومت در اردوگاهی که محاصره شده زیادی طولانی شود خودبه­خود موجب دلسردی خواهد شد. درد ورنج، خستگی، نداشتن آرامش، مریضی و فشار دائمی، آن­هم نه از نوع خطری یک­باره و شدید که چیزی موقتی است، بلکه به صورت خطر مزمنی که مخرب است و از بین   می­برد.“ به نظر می­رسد گرامشی، هم می­خواهد این وضعیت را نقد کند و هم می­خواهد بگوید که استراتژی درستی پشت آن است. این تناقض نمی­تواند بر دیگر وجوه تئوری­اش اثر مخرب نداشته باشد.
در سال­های 20-1919 او بود که در اروپای غربی به همبستگی مبارزه­ی در کارخانه و شکل­گیری عناصری از دولتی کارگری پی برد. هم­چنین از رابطه­ی متقابل و دیالکتیکی میان توسعه­ی دموکراسی کارگری و رانه­ی آن یعنی حزب انقلابی آگاه بود. این آگاهی در تمامی یادداشت­های زندان دیده می­شود ـ­اما در بخش­هایی از یادداشت­ها تمایل به دیدن ”سوسیالیسم در یک کشور“ استالینی به عنوان متدی که برای ”جنگ موضعی“ در جاهای دیگر هم مناسب است آن آگاهی را فرسوده است.
گرامشی تنها کسی نبود که با استالین کنار آمد. او در آن موقع زندانی بود و ارتباطش را با جنبش بین­المللی از دست داده بود و علاوه بر این ترس­های استالینیسم چیزی مربوط به آینده بود. انقلابیون گوناگونی مانند آندریاس نین و جیمز.پ. کنون در آن موقع هنوز در برابر تروتسکی از استالین دفاع می­کردند. اما در مورد گرامشی این مسئله عنصری از آشفتگی در تئوری­اش به جای گذاشت. عنصری که امروزه توجیهی برای سیاست­های رفرمیستی شده است.
آخرین ضعف و البته مهم­ترین آن­ها: گرامشی اگرچه تحلیل انتزاعی درستی از رابطه­ی اقتصاد و سیاست ارائه می­دهد اما در میان مارکسیست­های بزرگ تنها کسی است که بعد اقتصادی ملموسی را در نوشته­های سیاسی­اش استفاده نکرده. این موجب شده در نوشته­هایش نوعی خصلت دلبخواهی وارد شود که در مارکس، انگلس، لنین، لوکزامبورگ و تروتسکی وجود نداشت. به عنوان مثال او در سال 1925 بر این نظر بود که فاشیسم در حال سقوط است. چند سال بعد در یادداشت­های زندان طوری در مورد فاشیسم نوشت که انگار قرار است عمری دراز داشته باشد. موردی دیگر، او از خطرات ادغام ”صنفی“ طبقه­ی کارگر در سیستم می­گوید در حالی که راجع به شرایط اقتصادی که موجب این امر خواهد شد توضیحی نمی­دهد.
به طور کلی در نوشته­هایش نمی­تواند به خوبی رابطه­ی متقابل میان یک وضعیت اقتصادی مشخص و مبارزات ایدئولوژیک و سیاسی افراد در نتیجه­ی این وضعیت را نشان دهد. در سال­های 26-1918 تجربه­ی مستقیم حضور در مبارزه­ی طبقاتی تا حدی می­توانست این خلا را در نوشته­هایش جبران کند. در نتیجه بهترین نوشته­هایش همان­هایی­اند که گرامشی در آن­ها، در میان کارگران تلاش می­کند تا آن­ها را راهنمایی کند، و با مشکلات اصلی مبارزه­ی طبقاتی همان وقت درگیر است.
اما دولت فاشیست در سال 1926 او را ربود و از هرگونه ارتباطی با توده­ها محرومش کرد. گرامشی خودش خیلی خوب می­دانست که چه بر سرش آمده: ”کتاب­ها و مجلات حاوی مفاهیمی کلی­اند و تا جایی که بتوانند سعی می­کنند فقط طرحی از مسائل جهان ارائه دهند: نمی­گذارند ارتباط آنی و مستقیم و مهیجی از چگونگی روزگار تام و دک و هری داشته باشید. اگر آدم­های واقعی را نفهمید نمی­توانید مسائل کلی و عمومی را بفهمید.“ (نامه به تاتیانا، نوامبر 1928، نقل از بوگز ص.62). این مسئله در مورد گرامشی درست بود. او   نمی­توانست بدون تجربه­ی مستقیم شخصی رابطه­ی عینی متقابل میان وضعیت اقتصادی و واکنش سیاسی­ای که افراد به آن می­دهند را به دست آورد. اما به عنوان نمونه این مسئله در مورد مارکس صادق نبود. او از تبعید، هجدهم برومر را نوشت یا تروتسکی از حصر در ترکیه می­توانست عمیقاً در رابطه با مسائل روز در برلین بنویسد.
مشکل اصلی یادداشت­های زندان ناتوانی­ آن در گذر از مفاهیم انتزاعی به تحلیل مشخص از شرایط عینی است. و این همان چیزی است که به ذائقه­ی آن دسته از بروکرات­ها و دانشگاهیانی خوش می­آید که خواهان مارکسیسمی­اند ”رفرمیست“ وجدا شده از مبارزه­ی توده­های کارگر.
اگر می­بینیم که این برنامه ارتباطی با مضمون اصلی زندگی و اندیشه­ی گرامشی ندارد نباید ضعف­های موجود در یادداشت­های زندان را که ناشی از فقدان عینیت است فراموش کنیم. یادداشت­ها با همه­ی بصیرت­هایش عظمت بهترین کارهای مارکس و لنین و تروتسکی را ندارد.
خواست دادستان فاشیست در دادگاه گرامشی این بود که ”ما باید برای 20 سال جلوی فعالیت این مغز را بگیریم“. فاشیست­ها در این کار ناکام شدند. اما با قطع مشارکت مستقیم او در مبارزه­ی طبقاتی توانستند از تحقق تمام و کمال مارکسیسم گرامشی، آن مارکسیسمی که در سامان نو و تزهای لیون شاهدش بودیم، جلوگیری کنند.
پانویس ها:
1. دو نمونه­ی اخیر از این برداشت بخش پایانی:
* D. Purdy, The Soviet Union – state capitalist or
socialist?, London 1976
* R. Simon, Gramsci’s Concept of Hegemony, Marxism Today, March 1977.
2. A. Gramsci, Selections from the Prison Notebooks (hereafter PN), London 1971, p.235.
3. Ibid., p.237.
4. Ibid., p.238.
5. Ibid., p.243.
6. Ibid., p.223.
7. بنگرید به See ibid., p.236
اگرچه به دلایلی که به آن بازخواهیم گشت، گرامشی بعدتر ”تئوری هجوم“ را از تروتسکی می­داند.
8. Ibid., p.237.
9. Ibid., p.184.
10. Ibid., p.168.
11. Ibid., p.198.
12. علیرغم آن­چه که بسیاری از ”دانشگاهیان“ پیرو گرامشی که تاریخ کمینترن را مطالعه نکرده­اند فکر می­کنند این ترمینولوژی ابداع گرامشی نبود. به عنوان نمونه بنگرید به:
Zinoviev The NEP Peasant Policy is Valid Universally, in H. Gruber (ed.), Soviet Russia Masters the Comintern, New York 1974.
13. See A. Gramsci, The Southern Question, in The Modern Prince and other writings, New York 1970.
14. PN, p.101.
15. Ibid., p.161.
16. PN, p.243.
17. Ibid., p.235.
18. P. Anderson, The Antinomies of Antonio Gramsci, New Left Review 100.
این مقاله جذابیتی افزون دارد چرا که اندرسون در آن بسیاری از موضع­گیری­هایی که خودش در گذشته داشته است، را نقد می­کند.
19. Ibid., pp.61-9. And see also L. Basso, Rosa Luxemburg, London 1975, pp.152-3 n.148.
20. T. Cliff, On Perspectives, International Socialism 36, p.16.
21. PN, pp.238-9.
*. عباراتی در مورد چنین ”بلوک­ها“یی بخشی از عبارت­پردازی رایج با استفاده از نام ”گرامشی“ است. اما چنین عباراتی در نوشته­های او به ندرت وجود دارند و خود واژه­ی ”بلوک“ هم غالباً در علامت نقل قول آورده شده و آن هم اشاره­ای است به ائتلاف نیروهای بورژوایی.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در مارس 14, 2013 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: