آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

استراتژی آلترناتیو: گرامشی در برابر اروکمونیزم، کریس هارمن

گرامشی در برابر اروکمونیزم – بخش نخست
کریس هارمن
نشریه سوسیالیزم بین الملل، سری اول، شماره 98، می 1977
برگردان: الف. احمد

آلترناتیو: آنتونیو گرامشی، رهبر و نظریه پرداز حزب کمونیست ایتالیا و یکی از بزرگ ترین متفکران و استراتژیست های تاریخ مبارزات کمونیستی در جهان بوده است. کریس هارمن به خوبی در این مقاله به بخشی از تاریخ مبارزاتی برای بازپسگیری گرامشی به عنوان یک متفکر انقلابی اشاره می نماید. اهمیت این موضوع برای مبارزه ی جاری ما در ایران مضاعف است. نه تنها گرامشی در ایران نیز مانند دیگر جاها به عنوان نمونه ای از یک مارکسیست مودب و بهداشتی و با مهر استاندارد بورژوایی جا زده شده است، بلکه این مقاله نشان می دهد که بخشی از مبارزه ی ما باید معطوف به بازپس گیری شخصیت های انقلابی از چنگال ضد انقلاب در هر پوششی اعم از آکادمیک و سیاسی و … باشد. حکایت ما و گرامشی در ایران البته وجهی دیگر نیز دارد.
با استیلای ”چپ فرهنگی“ بعد از سرکوب و قتل عام بخش عمده ی اپوزیسیون انقلابی ایران، نیاز به برساختن شخصیت هایی که بتوانند حامل این تصویر کژدیسه از منتقد باشند احساس می شد. این گونه بود که با دلالیِ استوارت هال و عباس میلانی، این روزها کالایی به عنوان گرامشی در ایران مصرف می شود که تقریبا هیچ ربطی به گرامشی ندارد. یکی هم پیدا نمی شود که این وسط بپرسد آخر اگر این گرامشی فقط می خواسته که ”کار فرهنگی“ کند و آهسته برود و بیاید برای چه محبوس بوده و در واقع کشته می شود؟ البته در مواردی هم که وقاحت از حد می گذرد دیده شده است که همین تصویر کژدیسه را به عنوان دلیل محکمی بر موثر بودن ”نقد“ و ”فرهنگی“ بازی قلمداد می کنند. یعنی اول می گویند گرامشی ”این“ بود بعد هم می گویند اصلا به این دلیل که ”این“ بود مورد غضب فاشیست ها بود. یکی هم نیست در میانِ این همه مونولوگ های گوناگون که از تریبون های مختلف و رنگارنگ پخش م شوند از حضرات سوال کند که چرا هیچ کدام از شما که ”فرهنگی کار“ و ”این“ های زمانه هستین و از هر گونه تشکیلات و مبارزه ی سیاسی بیزار هستید ومجاهدت سیاسی تان به دلبری برای لیبرال اسلامیست ها و تکمیل کلکسیون جبهه های مشارکتشان ختم   می شود مورد غضب قرار نمی گیرید؟! 


از همین رو است که گرامشی برای امروز ما بسیار پراهمیت تر است. نه تنها گرامشی بلکه بازپس گیری گرامشی به عنوان یک انقلابی کمونیست که در راه هدفش جان باخته می تواند دلالت به همان مفهومی نماید که در استراتژی سیاسی کمونیستی به او مدیون هستیم: هژمونی. بخشی از نبرد هژمونیک ما، نشان دادنِ واقعیت زندگی و ابعاد انقلابی شخصیت های هم رزم ما است. نه تنها در تاریخ آلترناتیو تلاش می نماییم سیر حوادث و مواجه ی انقلابیون با آن ها را تصویر کنیم و برای امروز خود از آن ها درس بیاموزیم، در حوزه ی استراتژی و تئوری نیز باید به چنین نبردی برای هژمونی دست یازیم تا بتوانیم هر چه بیشتر بر غنای زرادخانه ی انقلابی خود بیافزاییم.   مقاله ای که در پیش رو دارید، تلاشی از همین دست است به قلم توانای کریس هارمن در مورد این مبارز شهیر کمونیست.
 ***

”طبقات ستمگر انقلابیون بزرگ را در زمان حیاتشان همواره در معرض پیگرد قرار می دادند و آموزش آن ها را با خشمی بس سبعانه، کینه ای بس دیوانه وار و سیلی از اکاذیب و افتراآت کاملا گستاخانه استقبال می نمودند. پس از مرگ  آن ها کوشش هایی به عمل می آید تا بت های بی زیانی از آن ها بسازند و آن ها را به اصطلاح تقدیس کنند… در عین حال که آموزش انقلابی آنان را از مضمون تهی کنند. برندگی انقلابی آن را زائل نموده و خود آن را مبتذل کنند…اکنون بورژوازی و اپورتونیست های داخل در چنین عملی هم داستانند. جنبه ی انقلابی این آموزش و روح انقلابی آن را فراموش می کنند و محو و تحریف می نمایند.“ و.ایلیچ. لنین، دولت و انقلاب* (ترجمه ی پورهرمزان)

چهل سال پیش آنتونیو گرامشی در 27 آوریل 1937 درگذشت. سال ها بدرفتاری ماموران موسولینی در زندان بالاخره موجب مرگ او شد. اما از وجهی دیگر، آن هایی که هیچ اشتراکی با اصول انقلابی گرامشی نداشتند با تحریف کردن اندیشه هایش پس از مرگ سبعیت بیشتری به او نشان داده اند.
گرامشی از سال 1916 تا آخرین لحظه ی حیاتش یک انقلابی حرفه ای بود. و در تمام طول زندگی پایبند بود بر دگرگونی جامعه به وسیله ی سرنگونی دولت سرمایه داری. همین باورمندی بود که وی را وامی داشت تا به عنوان روزنامه نگار در روزنامه های سوسیالیست در راس آنانی قرار گیرد که در جنگ سال های 1918-1916 از حزب سوسیالیست ایتالیا خواهان عمل مستقیم انقلابی علیه سرمایه داری بودند. همین باور بود که او را در قلب جنبش شوراهای   کارخانه های تورین در سال های 1919 و 1920 قرار داد. وی با چنین باوری در سال 1921 از حزب رفرمیست سوسیالیست گسست تا حزب واقعا انقلابی کمونیست را بنا نهد. و در آخر، چنین باوری داشت که به زندان های موسولینی افتاد و در آن جا کوشید تا با نوشتن -همان یادداشت های زندان معروف- اندیشه های خودش را در مورد جامعه ی ایتالیا، استراتژی و تاکتیک های مبارزه برای به دست گرفتن قدرت دولتی، ساختن حزب انقلابی، و نشریه ای انقلابی بپروراند. امید داشت تا این یادداشت ها به کمک آنانی بیاید که همان اهداف انقلابی او را داشتند. با وجود این، نوشته هایش به تصرف کسانی درآمد که  می خواهند از مارکسیزم، حوزه ی غیرانقلابی و آکادمیکی بسازند. چنین اقداماتی با تحریف سیستماتیک اندیشه های گرامشی به دست حزب کمونیست ایتالیا     (PCI) تسهیل شد.

اولین دوره ی تحریفات
اولین دوره ی این تحریفات بلافاصله پس از مرگ گرامشی آغاز شد. پالمیرو تولیاتی رهبر حزب کمونیست یادداشت ها را هفته ها نزد خود نگه داشت. و تا 10 سال آن ها را منتشر نکرد.
وقتی بالاخره یادداشت ها در سال 1947 منتشر شدند قسمت هایی از آن حذف و سانسور شده بود. سالواتوره سچی نشان داده است که سانسور نامه های زندان گرامشی چه اشکالی به خود گرفت:
1. ارجاعات به مارکسیست هایی چون بوردیگا، تروتسکی و حتا روزا لوگزامبورگ که تولیاتی در آن وقت آن ها را ”فاشیست“ می نامید حذف شده بود؛
2. پنهان کردن این واقعیت که گرامشی در سال 1931 از خط سیاسی حزب کمونیست {استالینیسم} گسسته است؛
3. زندگی شخصی گرامشی بر اساس ازدواجی آرمانی ترسیم شده: ”اسطوره ای مفید برای آن که با نمونه ای مشخص، وفاداری کمونیستی به وحدت خانواده ی هسته ای را به مردم بباورانند. وسیله ای در راستای سیاست همکاری حزب کمونیست با کاتولیک ها در دوره ی پس از جنگ“؛
4. مخفی کردن این واقعیت که گرامشی بارها تلاش کرده کتاب هایی به دستش برسد که در آن ها بتواند به اندیشه های تروتسکی پس از تبعید از روسیه در سال 1929 دسترسی داشته باشد.(1)
غرض از چنین تحریفاتی این بود که گرامشی را نمونه ی یک استالینیست وفادار معرفی کنند. بدین طریق گرامشی سلاح فوق العاده کارایی بود در دست ایدئولوژی ای که تقریبا هیچ کدام از اندیشمندان اجتماعی یادداشت ها از آن ملهم نشدند -سلاحی که به وسیله ی آن روشنفکران ایتالیا مقهور سنت تئوریکِ غنی حزب کمونیست ایتالیا شوند و فقر روشنفکری کرملین و پیروانش پوشیده ماند. سلاحی برای استفاده علیه چپ، که با آن نشان دهند حزب کمونیستی که پس از 1945 همراه با دمکرات مسیحیان در حاکمیت شریک بودند، همان حزبی است که در سال 1921 حتی از حداکثرخواهان رفرمیست چپ در حزب سوسیالیست نیز گسست.
در واقعیت اما گرامشی با اسطوره ی استالینی سازگار نبود. پس سانسور و تحریف اندیشه هایش واجب می شد. آخرین نامه اش پیش از رفتن به زندان اعتراضی بود به تولیاتی درباره ی رفتار بوروکراتیکی که نسبت به مخالفان چپ در روسیه ی استالین می شد. تولیاتی نامه را پاره کرد.(2)
در سال 1931 برادر گرامشی به دیدار او در زندان رفت. گرامشی در آن ملاقات به او گفت که سیاست استالینیستی دوره ی سوم که تولیاتی مجری آن بود را کاملا رد می کند. (تولیاتی 3 عضو کمیته ی مرکزی را به علت مخالفت با این خط مشی بیرون انداخته بود و خودش با نام مستعار اِرکولی در خط مقدم دفاع از آنانی قرار داشت که به تروتسکی حمله می کردند.) برادر گرامشی بیشتر از انی می ترسید که این نظرات را به تولیاتی انتقال دهد -چرا که می دانست اگر تولیاتی بفهمد، ممکن است حزب، دفاع نمودن از برادرش را رها سازد.
گرامشی به تلاش هایش برای ادامه ی بحث با دیگر زندانیان کمونیست ادامه نداد. برخی از آن ها که صادقانه حرف های تولیاتی را تکرار می کردند گرامشی را به سوسیال دمکرات بودن متهم می کردند. (خط مشی ای که در آن وقت هرگونه همکاری با رفرمیست ها را به این علت که آن ها را سوسیال فاشیست می دانست، رد می کرد) یکی از آخرین اظهارات سیاسی گرامشی خطاب به دوستانش پیش از مرگ حاکی از ناباوری به شواهدی بود که در دادگاه های مسکو علیه زینوویف ترتیب داده بودند. البته تولیاتی در آن موقع در دادگاه های مسکو در حال تشویق کردن بوده.(3)
پس از مرگ گرامشی تولیاتی تلاش کرد خود را به عنوان محرم سیاسی تمام عمر گرامشی جا بزند. اگر چه آن دو در سال های 20-1919 و بار دیگر در 6-1925 همکاری نزدیک داشتند اما بر سر مسائل مربوط به استراتژی و    تاکتیک های انقلابی در سال های میان این دو تاریخ، بسیار از هم دور بودند. و این که پس از به زندان افتادن گرامشی در 1926 دیگر هیچ گونه تماسی بین آن ها برقرار نشد.

دوره ی ”اروکمونیست“ تحریفات
با همه ی این ها، در آخر خود تولیاتی بود که با انتشار نامه ها و یادداشت های سانسور نشده ی گرامشی این امکان را به وجود آورد که حقیقت در مورد تحریفات پیشین رو شود. بخشی از این موضوع به این دلیل بود که در واقع او مجبور به این کار شد زیرا از طرفی، دیگر کمونیست های قدیمی داشتند واقعیت اندیشه های گرامشی را افشا می کردند و از طرف دیگر نیز گذر زمان از گرامشی چهرهای دور و کم خطرتری ساخته بود. اما مهم تر از همه ی این ها، هدف، آغاز دوره ای جدید از تحریف اندیشه های او بود.
در آغاز دهه ی 1960 حزب کمونیست ایتالیا به تدریج شروع به پیشی که گرفتن از مسکو نمود. بورژوازی حاکم در ایتالیا، آن ها را در سال 1947 از قدرت بیرون انداخته بود و حزب امید داشت با این عمل بار دیگر مورد تایید بورژوازی ایتالیا قرار گیرد. برای دست یافتن به این هدف، رهبران حزب تلاش کردند به احزاب بورژوازی نشان دهند که دیگر به کرملین وابستگی ندارند. تولیاتی، یکی از همکاران اصلی استالین در دهه ی 1930، پس از 1956 به یکی از منتقدان اصلی او بدل شد.
این تغییر خط مشی منازعات سختی را در برابر مدافعان استالین در صحنه ی بین المللی و در داخل حزب در برابر وفاداران ایتالیایی استالینیسم در پی داشت. نبردی در دو جبهه -اثبات استقلال حزب از میراث استالین در کرملین و اثبات این که شرکت حزب کمونیست ایتالیا در دولت به معنای تغییراتی جدی در ماشین دولتی نخواهد بود. اندیشه های پیش از آن سانسور شده ی گرامشی سلاحی شد در جبهه ی نخست و تحریف اندیشه های گرامشی در مورد دولت سلاح مفیدی بود در دومین جبهه.
گرامشی که پیش از آن قدیس نگهبان استالینیسم ایتالیایی بود تبدیل شد به قدیس نگهبان آن چه حالا اروکمونیزم نامیده می شد. در همین فرم بود که  توسط روشن فکران جناح راست حزب کمونیست بریتانیا از گرامشی استفاده شد. گرامشی شد مدافع رسمی سازش تاریخی و بی طرفی حزب کمونیست در برابر سیاست کنترل دستمزدها و کاهش بودجه دولت آندرئوتی. وسیله ای در دست یکی از خودروشنفکرپنداران جوان حزب کمونیست بریتانیا، دیوید پاردی برای دفاع از این نظر که از بین بردن قرارداد اجتماعی عملی ارتجاعی است -چراکه به استراتژی آلترناتیو اقتصادی جناح چپ حزب کار صدمه می زند.(4) تصادفی نیست اگر پیش نویس جدید برنامه ی حزب کمونیست بریتانیا با عنوان مسیر بریتانیایی به سوی سوسیالیزم پر است از عباراتی که از یادداشت های زندان گرامشی برداشته شده.
در همین حال کم تر اندیشمند مارکسیستی را می توان یافت که روح       تئوری ها و اندیشه هایش، هم چون گرامشی، از اروکمونیزم زدوده شده باشد. اروکمونیست ها امروز باورهایی که اندیشه های او را شکل می داد را تحت عناوینی چون قیام گرایی، کارگرگرایی، خود به خودیسم“ و  ”بدنه گرایی“ تخطئه می کنند.

”قیام گرایی“
گرامشی از همان نخستین مشارکتش در جنبش سوسیالیستی هواداران پارلمانتاریزم را تحقیر می کرد. در ماه می 1918 تشبیه شان می کند به مشتی کالسکه ران که برای یک کاسه فرنی به شکار می روند و همان جا به گل افتاده و به طرز بی شکوهی می میرند“. در عباراتی که درخور ایتالیای امروز هم هست استدلال می کرد:
انحطاط سیاسی همکاری طبقاتی ناشی از گسترش مقطعی یک حزب بورژوا است که راضی نیست فقط در دولت بماند بلکه   می خواهد از حزب دیگری هم که با دولت در ستیز است (یعنی حزب سوسیالیست ـ ک.ه) استفاده کند.(5)
تاکید گرامشی بر ایجاد شوراهای کارخانه در سال 1919 براساس اعتقاد او بر این بود که طبقه ی کارگر فقط با نهادهای غیرپارلمانی جدید می تواند انقلابش را به انجام رساند:
”سوسیالیست ها بی هیچ مقاومتی، واقعیت تاریخی زاده ایده های سرمایه دارانه را پذیرفته اند. آن ها به جاودانگی و پایه و اساس بودن دولت دمکراتیک باور دارند. از دید آن ها شکل این نهادهای دمکراتیک را می تواند اصلاح کرد و این جا و آن جایش را دستکاری کرد اما باید حرمت اصول را نگه داشت.
در طرف دیگر ما هم چنان باورمندیم به این امر که یک دولت سوسیالیست جایش در نهادهای دولت کاپیتالیست نمی شود… دولت سوسیالیست باید از پایه و اساس دوباره خلق شود.(6)
در سال های بعدی نیز دشمنی گرامشی با رفرمیزم بیشتر شد. دشمنی او فقط با جناح راست سوسیال دمکرات ها که حول توراتی بودند نبود بلکه با چپ افراطی سوسیال دمکرات ها به رهبری سرَاتی هم دشمنی خود را نشان می داد -همان حداکثرخواهان که عباراتی که استفاده می کردند اریک هِفِر را به وحشت     می انداخت. این رفرمیست ها اول عقب نشستند و کارگران را تنها گذاشتند تا در اعتصاب عظیم آوریل 1920 شکست بخورند. سپس از قبول رهبری جوشش مبارزه طلبی که در سپتامبر همان سال منجر به اشغال کارخانه ها در شمال ایتالیا شد سرباز زدند. گرامشی با دیدن این دست خیانت ها به انشعابیون از حزب سوسیالیست پیوست و در سال 1921 حزب کمونیست ایتالیا را بنا نهاد.
بِتی متئوس از حزب کمونیست بریتانیا می خواهد به ما بقبولاند که خصومت گرامشی با رفرمیست های چپ و راست از ناپختگی سیاسی ای بوده که پس از آن گویا بیشتر هم شده.(7) از آخرین همکاری گرامشی با حزب کمونیست پیش از زندانی شدنش یادداشتی قاطع برجای مانده، تزهایی که به گنکره ی لیون حزب کمونیست ایتالیا در 1926 ارائه شد. تزهای لیون پخته ترین اثر منتشر شده ی گرامشی تا آن موقع بود و خطاب آن مستقیم علیه گروه چپ افراطی بوردیگا بود که تا آن موقع بر حزب کمونیست سلطه داشتند. مسئله ی اصلی مورد مجادله ی گرامشی اصرار او بود بر این که باید با ایجاد جبهه های متحد بر سر مسائل مشخص، در برابر رهبران رفرمیست ایستاد. در همین حال با قاطعیت تاکید می کرد که ”حزب سوسیال دمکرات را از نظر ایدئولوژی و عملکرد سیاسی علیرغم پایگاه اجتماعی وسیعی که در طبقه ی کارگر دارد، باید جناح چپ بورژوازی دانست نه جناح راست جنبش کارگری“ (8) و این تعریف بسیار نزدیک است به تعریف لنین از ”احزاب کارگری بورژوا“.
جای تعجب نیست که تزهای لیون که جزو بهترین تحلیل های گرامشی است در میان آخرین نوشته هایی بود که به شکل گسترده در دسترس قرار گرفت (این متن هنوز به انگلیسی ترجمه نشده و به ندرت در بیوگرافی های اصلی از گرامشی به آن اشاره ای شده). خصومت گرامشی با رفرمیزم روی دیگر درک روشن او بود از قیام مسلحانه. در تزها می گوید:
”شکست طبقه ی کارگر (در سال 20-1919-ک.ه) ناشی از ضعف های سیاسی، سازمانی، تاکتیکی و استراتژیک حزب کارگران بود. و در نتیجه ی این ضعف پرولتاریا نتوانست خود را در راس قیام اکثریت عظیم مردم قرار دهد“ (تاکید از من است-ک.ه) در نتیجه به حزب کمونیستی نیاز است که وظیفه اش آن است که ”مسئله ی قیام علیه دولت بورژوازی را در برابر پرولتاریا و متحدانش قرار دهد“. علاوه بر این، حزب کمونیست باید نشان دهد که ناممکن است بی مبارزه ی توده ای که به طور اجتناب ناپذیری در جنگ شهری رشد می کند، در رژیمی که فاشیزم بر سر کار آورده بتوان دگرگونی های ”لیبرال“ و ”دمکراتیک“ ایجاد کرد. (تاکید از من است-ک.ه) ”گسست تفاهمی (negociated break) با فاشیزم که حزب کمونیست اروکمونیست اسپانیا به آن موعظه می کرد بماند!
البته در یادداشت های زندان که گرامشی آن را زیر نگاه زندان بانان فاشیست نوشته اشاره ی مستقیمی به قیام مسلحانه نشده اما گرامشی در یکی از معدود گفتگوهایش در زندان نشان می دهد که هنوز از اصرار ناپختهاش بر قیام دست برنداشته:
”برای به دست آوردن یک باره ی قدرت حزب طبقه ی کارگر باید سازمانی از نوع ارتشی آن بنا کند، سازمانی که در بخش بخش دستگاه دولت بورژوازی خود را بگسترد و قادر باشد در آن لحظه ی تعیین کننده ی مبارزه زخم مرگ آور خود را به آن بزند.“(9)

”کارگریسم“
برای گرامشی طبقه ی کارگر در نبرد برای به دست گرفتن قدرت نقش اصلی دارد -کارگرانی از جنس گوشت و خون، همان هایی که در کارخانه های تورین جان می کندند، نه کارگران آرمانی محصولِ کمال گرایی استالینی و مائویستی. گرامشی در 1919 نوشت: ”تمرکزی که در [منطق] سرمایه داری وجود دارد به نوبه ی خود باعث تمرکز توده های زحمتکش می شود. این واقعیتی است که بنیه ی تزهای انقلابی مارکسیزم را شکل می دهد.(10) مشارکت گرامشی در شوراهای کارخانه های تورین در 1919 و 1920 بر اساس اهمیتی است که گرامشی به نقش طبقه ی کارگر می دهد. در تزهای لیون هم این تاکیدات را می بینیم. او بارها تاکید می کند که ”حزب [طبقه کارگر] باید در محل تولید بنا شود“ این است ”حزب یکه، حزب طبقه کارگر“. ”همه ی مخالفت هایی که با این اصل پایه گذاری حزب در محیط تولید می شود از مفاهیمی می آید که برای پرولتاریا بیگانه است… لفاظی های روشنفکران خرده بورژوا که کارگران را عوامل آگاه و هشیار انقلاب نمی بینند.“ در این حزب روشنفکران و دهقانان هم باید حضور داشته باشند، اما ”حزب باید با قدرت در برابر هر مفهوم ضد انقلابی که بخواهد حزب را ”سنتزی“ از عناصر نامتجانس به شمار آورد، بستیزد. ”دلیل آن ساده است؛ نیروی انقلابی تعیین کننده طبقه ی کارگر است“: تجربه ی جنبش کارخانه ها[ی تورین] (20-1919 ک.ه) ثابت کرد که فقط سازمانی که در محل و نظام تولید خود را تثبیت کرده باشد است که می تواند امکان تماس پایدار اقشار گوناگون توده ی کار را ایجاد کند.“
گرامشی به هیچ وجه اهمیت حیاتی کارگران کشاورزی بی زمین و دهقانان در انقلاب را انکار نمی کرد. او به دست آوردن حمایت بخش هایی از طبقه متوسط توسط طبقه کارگر را امتیاز بزرگی می دانست. اما برای گرامشی طبقه ی کارگر [در این ائتلاف] باید نقش رهبری داشته باشد نه این که اهداف سوسیالیستی اش را پنهان کند. انقلابیون باید برای نبرد در کنار شعارهای غیرانقلابی (که فاصله ی زیادی با سوسیالیسم دارند) مانند خواست مجلس موسسان آماده باشند. اما این مسئله باید روشن باشد: ”*در کشورهای سرمایه داری تنها طبقه ای که می تواند دگرگونی های اجتماعی عمیق و واقعی پدید آورد طبقه ی کارگر است.“
بر این اساس بود که گرامشی حتا وقتی از چپ افراطی بوردیگا گسست هنوز به سختی با جریان راست حزب کمونیست که تحت رهبری تاسکا بود مخالفت می کرد. (سیاست تاسکا امروز در جناح چپ اروکمونیزم قرار می گیرد) گرامشی اصرار می کرد که این دیدگاهی بدبینانه“ و ”انحرافی“ است که: ”طبقه ی کارگر قادر نیست رژیم را به زیر کشد، این که تاکتیک بهتر، تشکیل بلوک بورژوا دمکراتیک است… این برنامه ذیل این فرمول که ”حزب کمونیست“ جناح چپ ”همه ی نیروهای اپوزیسیون است که می خواهند فاشیزم را به زیر کشند“ ارائه شده است“.
حزب کمونیست باید همان شعارهای دمکراتیک اپوزیسیون بورژوا را برجسته می کرد -و این کار را برای نقاب برداشتن از چهره ی احزاب بورژوازی    می کرد.
بی شک اگر امروز گرامشی زنده بود تحسین کنندگان روشنفکرنمای اش در حزب کمونیست ایتالیا و حزب کمونیست بریتانیا به او توهین می کردند، همان طور که ما را خطاب قرار می دهند و می گویند شما ضرورت اتحاد وسیع دمکراتیک از همه ی نیروهای ضد انحصاری را نمی فهمید.

”اتونومیسم“
پیشرفته ترین قلمرو در اندیشه های گرامشی مربوط است به نبرد برای گسترش آگاهی انقلابی طبقه ی کارگر. او تاکید دارد بر این که نمی توان به صورت مکانیکی، مانند یک ارتش، طبقه ی کارگر را برای مبارزه آماده کرد. اصول مبارزه ی [طبقه ی کارگر] بستگی دارد به آگاهی اش و این آگاهی به نوبه ی خود در تجربه ی عملی از مبارزه رشد می کند. اندیشه های گرامشی در این حوزه در بستر مجادله با سه جریان اصلی در چپ ایتالیا در نخستین سال پس از جنگ جهانی اول شکل گرفت. بزرگ ترین آن ها به رهبری سرراتی حزب سوسیالیست را تجسد آگاهی طبقاتی می دانست. سرراتی می گفت: دیکتاتوری پرولتاریا ”دیکتاتوری حزب سوسیالیست خواهد بود“ در نظر او آگاهی طبقاتی همان ساختن آهسته و روشمند حزب بود. جریان دوم انقلابیون چپ افراطی حول بوردیگا بودند. آن ها می گفتند برای حزب مورد نظر سرراتی اصلا مسئله ی گرفتن قدرت مطرح نیست. اما این ها هم آگاهی طبقاتی را متجسد در یک حزب، حزب کمونیست، می دانستند. حزبی که از گروهی کوچک از کادرهای کارآزموده و به شدت منضبط تشکیل می شود. تنها پس از آن که این حزب قدرت را برای طبقه [ی کارگر] گرفت است که سوویت ها تشکیل خواهند شد.(11) جریان سوم، جناح راست حزب کمونیست بود به رهبری تاسکا که بر آموزش کارگران از یک طرف و توافق با رهبران ”چپ“ اتحادیه ها از طرف دیگر تاکید می کرد. هر سه ی این جریان ها علی رغم اختلاف نظرهایی که داشتند بر این نکته تفاهم داشتند که آگاهی طبقاتی باید به وسیله ی رهبران به کارگران داده شود، مانند خرده نانی که برای گنجشک ها می ریزند.
در مقابل، برای گرامشی آن چه رشد آگاهی طبقاتی کارگران را تعیین می کرد منش و نقش رهبری کننده ی مبارزات و اجتماعات خودانگیخته ی کارگران بود. در نظر گرامشی، همین طور برای لنین و تروتسکی، سوویت تجریدی نبود که حزب آن را در لحظه ی مناسب ایجاد کند بلکه چیزی بود که به عنوان ارگانی از مبارزات کارگران در کارخانه متولد می شود. شاید در ابتدا بر سر مسائل واقعا کم اهمیتی -در سپتامبر 1920 در نتیجه ی شکست مذاکرات رهبران اتحادیه ها و کارفرماها بر سر توافق دستمزد مهندسان بود که شبه قیام تسخیر کارخانه ها جرقه خورد.(12) سوویت باید از درون سازمانی رشد کند که کارگران را صرف نظر از حرفه، اتحادیه و صرف نظر از این که اصلا تا به حال عضو اتحادیه بوده اند یا نه، در محل تولید به هم پیوند می زند. سازمانی که مبارزات کارگران را با دیگر کارگرانی که حول آن ها در فرایند تولیدند پیوند می زند سازمانی که بتواند بیانگر رشد هشیاری آن ها از اتحادشان، قدرت و توانایی کنترل تولید به دست آن ها باشد.(13)
شوراهای کارگری در تورین ناگهان از آسمان نیامد. آغاز حیات آن ها به شکل هیات های داخلی در کارخانه ها، که عملکردشان از بسیاری جهات شبیه کمیته های نمایندگی (shop stewards’committees) در بریتانیا بود. گرامشی نقش خود و رفقایش در نشریه ی L’Ordine Nuovo (سامان نو) که در تورین منتشر می شد را ترویج این رشد خودانگیخته، ترویج عمومی کردن هیات های داخلی، گسترش پایه های آن ها و تشویق آن ها برای بازپس گرفتن هرچه بیشتر قدرت از مدیران و ایجاد ارتباط بین یک دیگر می دانست. گرامشی نوشت:
”مسئله ی رشد هیات های داخلی [کارخانه] تبدیل شد به مسئله ی اصلی و اندیشه ی سامان نو. دیگر می شد گفت که مسئله ی اصلی انقلاب کارگران است: مسئله ی ”رهایی“ پرولتاریا. برای ما و آنهایی که ما را دنبال می کردند سامان نو شده بود ”نشریه ی شوراهای کارخانه“. کارگران شیفته ی سامان نو شده بودند. چرا؟ چرا که در مطالب آن بخشی را کشف می کردند که از خودشان بود، بهترین بخش از خودشان. آن ها احساس می کردند که مطالب این نشریه سرشار از همان روح جستجوگر درونی است که آن ها تجربه کرده بودند: ”چگونه می توانیم رها شویم؟ چگونه می توانیم خودمان شویم؟“ چرا که  مقالات آن بی روح و با ساختار روشنفکرانه نبود. این مطالب از گفتگوهایی می جوشید که ما با بهترینِ کارگران داشتیم: بازتاب دهنده ی احساسات، هدف ها و شور و اشتیاق واقعی طبقه ی کارگر تورین بود. همان شور و اشتیاق و احساسی که ما به آن برمی انگیختیم و آزموده بودیمشان. مقالات آن شبیه    ”یادداشت برداری“ از رخدادهای واقعی بود، لحظاتی از فرایند رهایی درونی و خودبیانگری طبقه ی کارگر. این است تحقق آن اندیشه و علت شیفتگی کارگران به سامان نو.“(14)
وقتی گرامشی در سال 1920 این سطور را می نوشت هنوز عضو حزب سوسیالیست بود. چند ماه بعد پس از شکست تسخیر کارخانه ها بود که به ضرورت گسست از رفرمیزم چپ و تشکیل حزب انقلابی هم گون پی برد. به این علت است که در نوشته های او در مورد شوراهای کارخانه هیچ بحث روشنی در مورد این که یک حزب انقلابی چگونه باید در میان شوراها کار کند وجود ندارد. اما در این نوشته ها تاکید می کند چگونه افراد انقلابی و نشریات انقلابی باید عناصر جنینی آگاهی و سازمان کمونیستی را که به طور خودانگیخته ای پدیدار می شوند، به چنگ آورند، آنان را عمومی کنند، هماهنگ کنند و کارگران را نسبت به آن ها هشیار گردانند.
گرامشی در سال 1923 مجدداً به پرسش مشابهی باز می گردد و از خود بابت تمایل سه ساله اش در پنهان کردن دیدگاه های خود تحت تاثیر جزمیت بوردیگا انتقاد می کند: ”ما حزب را نتیجه ی فرایندی دیالکتیکی که در آن جنبش خودانگیخته ی توده های انقلابی و اراده ی سازمانی و رهنمودهای مرکز به هم می رسند، نمی دیدیم. به جای آن حزب برای ما چیزی بود معلق در هوا که برای خودش رشد می کند و تنها زمانی که شرایط مناسب باشد و موج انقلابی به بالاترین حد خود رسیده باشد است که مردم با آن همراه خواهند شد.“(15)
بنای حزبی انقلابی به این معنا نیست که با پروپاگاندی انتزاعی اندیشه هایی را به توده ها تزریق کنیم. یا این که صبر کنیم که فشارهای بحران اقتصادی آن ها را به حرکت وادارد. بنای حزب یعنی همراه شدن با هر مبارزه ی خودانگیخته و جزئی و تلاش برای عمومی کردن آن. گرامشی بار دیگر و این بار در یادداشت های زندان با عبارات فشرده تری همین موضوع را پی گرفت.
او در آن جا می نویسد کار حزب برکشیدن عناصری از ”تئوری“ است که در مبارزات جمعی یک طبقه نهفته است و سپس مواجه کردن این ”تئوری“ با همه ی ”تئوری“ های واپس مانده و هنوز بازمانده در اندیشه ی کارگران. برای ”بنای عملی قاطعانه، تئوری ای که با عناصر تعیین کننده ی همان عمل منطبق باشد، با همگون تر کردن و واقعی تر و مفیدتر و موثرتر کردن عمل، فرایند تاریخی را شتاب می دهد…“(15آ)
این خیلی فاصله دارد با دیدگاه رفرمیست اروکمونیسم -مبارزه برای سوسیالیزم به عنوان فرایند آهسته و کاملا ایدئولوژیک آموزش به کارگران تا آن ها را رهنمون کند که در انتخابات هرچه بیشتر ترکیب درستی از اعضاء پارلمان و نماینده های اتحادیه ها را انتخاب کنند.

”بدنه گرایی اتحادیه ای“ (rank and filism)
گرامشی سیاستمداران رفرمیستی را که به دنبال محدود کردن و هدایت رشد مبارزه ی طبقاتی به کانال های از پیش آماده ای بودند،تا به طور دل خواه با برنهادهایی از پیش ساخته جریان روشن آن را مسدود کنند.“ (منظور سازش تاریخی است ـ ک.ه) تحقیر می کرد.(16) گرامشی از سال 1919 آغاز کرد به تحلیل منشاء این انسداد و آن را در بروکراسی اتحادیه ها و اعضاء پارلمان از حزب سوسیالیست یافت. او از بیگانگی ای گفت که کارگران نسبت به اتحادیه های خودشان احساس می کردند و منشاء این پدیده را این دانست که اتحادیه های کارگری برای به دست آوردن رفرم هایی در نظام سرمایه داری عمل می کنند و ساختار و جذب نیروی آن ها بر اساس همین سیاست است.
گرامشی می گوید:
اتحادیه هاهمه انواعی از سازمان های پرولتری اند مربوط به دوره ای از تاریخ که در آن سرمایه سلطه دارد… در دوره ای که ارزش افراد فقط به میزان کالاهایی ست که دارند و دارایی هایی که معامله    می کنند، کارگران هم می شوند تاجر. تاجرِ تنها دارایی ای که دارند، نیروی کارشان… این دستگاه عظیم را برای متمرکز کردن کار زنده ساخته اند. قیمت و ساعت ها[ی کار] و بازار را تنظیم کرده اند. اتحادیه ی کارگری عمیقا خصلتی رقابتی دارد، نه کمونیستی. و نمی تواند ابزاری باشد برای نوسازی ریشه ای جامعه.(17)
”این گونه بود که یک کاست واقعی از کارمندان اتحادیه و  روزنامه نگارانش با روانشناسی گروهیِ مخصوص به خودشان که کاملا با روانشناسی کارگران در تضاد است، پا به عرصه گذاشتند.“(18)
این تحلیل و تجربه ی شوراهای کارخانه تورین به تدریج گرامشی را به آن جا رساند که بروکراسی اتحادیه ها را عاملی  بداند که فعالانه در مبارزه ی طبقاتی خرابکاری می کند: مقام مسئول اتحادیه مشروعیت صنعتی را به عنوان وضعیت همیشگی امور می بیند. در اغلب مواقع، از همان نظر مالک دفاع می کند.(19) گرامشی پس از مواجهه با خیانتگری 1920 از نقش ضدانقلابی رهبری اتحادیه کارگری کاملا آگاه شد: ”اعتصاب عمومی تورین و پیدمون با سر به خرابکاری و مقاومت از طرف سازمان های اتحادیه ای برخورد کرد… و به ما ضرورت مبارزه با تمامیِ مکانیزم بوروکراتیک ارگان های اتحادیه ای را نشان داد. این ارگان ها محکم ترین خاکریز فعالیت های فرصت طلبانه ی اعضاء پارلمان و رفرمیست هایی است که هدفشان خفه کردن هر اقدام انقلابی از طرف توده های کارگر است.(20)
او توانست در تزهای لیون بنویسد که گروهی که رهبری کنفدراسیون کار را برعهده دارد را باید نیرویی دانست که نفوذ طبقه ای دیگر بر طبقه ی کارگر را از بین می برد.
گرامشی در یاداشت های زندان هم دیدگاه های ناپخته، کارگرگرا و کادرگرایش را رها نکرد. نوشت: غفلت کردن یا بدتر از آن تحقیر کردن جنبش های خودانگیخته؛ ناتوانی در رهبری آگاهانه ی آن ها یا ناتوانی در بالا بردن سطح عمل آن ها با سیاسی کردنشان، اغلب نتایج به شدت مخربی دارد.
گرامشی شکست سال 1920 که راه را برای کودتای موسولینی در سال 1922 هموار کرد را مرتبط می دانست با شکست امثال سرراتی، بوردیگا و تاسکا در رهبری جنبش های خودانگیخته ی کارگران و دهقانان:تقریبا همیشه جنبش های خودانگیخته ی طبقات فرودست (یعنی طبقه کارگر ـ ک.ه) مواجه می شوند با جنبش ارتجاعی جناح راست طبقه ی حاکم. جنبشی ارتجاعی با همان اعتراضات. به عنوان مثال، یک بحران اقتصادی از یک طرف موجب نارضایتی در میان طبقات فرودست و جنبش خودانگیخته ی آن ها می شود اما از طرف دیگر گروه های ارتجاعی از ضعف و انفعال دولت استفاده کرده و برای کودتا دست به توطئه می زند. یکی از اثرات کودتا شکست گروه های مسئول (در این جا منظور حزب سوسیالیست است -ک.ه) است در رهبری آگاهانه ی شورش های خودانگیخته و یا تبدیل آن به عامل سیاسی اثرگذار.( تاکیدها از من است – ک.ه)(21)
درست است که گرامشی در معنای دقیق کلمه و در معنای منفیِ دخالتگری مارکسیست ها در مبارزه ی طبقاتی، کارگرگرا، هوادار خودانگیختگی و بدنه گرا نبود. دقیقا برعکس، فعالیت هایش در سال های 20-1919 و 26-1924 نمونه ی درخشانی (البته نه بی کم و کاست) از چنین دخالتی بود.

پانویس
1. Spunti Critici sulle Lettere dal Carcere di Gramsci.
2. A. Davidson, Antonio Gramsci, London 1977, p.240.
3. Ibid., p.269.
4. سخرانی در کنفرانس گرامشی، پلی تکنیک مرکزی لندن، 6 مارس 1977
5. A. Gramsci, Selections from the Political Writings 1910-1920 (hereafter PW), London 1977, p.43.
6. Ibid., p.76.
7. See her review of PW, Morning Star, March 3 1977.
8. Tesi de Leone, Rinascita, 30 Anni di Vita e Lotte del PCI.ترجمه ی همه ی رفرنس ها از تزهای لیون از من است
9. گزارش گفتگوی آتوس لیزا با گرامشی
10. PW, p.93.
11. PWنک. به مقالات بوردیگا در
12. See P. Spriano, The Occupation of the Factories, London 1975.
13. See especially PW, section II.
14. PW, pp.293-4.
15. Quoted in Davidson, op. cit., p.208.
15a. Materialismo Storico, p.38 – ترجمه از من است
16. PW, p.46.
17. Ibid., p.99.
18. Ibid., p.105.
19. Ibid., p.268.
20. Ibid., p.320.
21. A. Gramsci, Selections from the Prison Notebooks,
گرامشی در اینجا مثالی می آورد از تاریخ ایتالیای قرون وسطا اما کاملا روشن است که شکست تسخیر کارخانه ها و ظهور فاشیزم را در ذهن دارد. نک. همان، ص. 225
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: