آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

استراتژی آلترناتیو: از جنگ نامنظم شهری تا سازمان

از جنگ نامنظم شهری تا سازمان دهی شهری
(بخش اول)
مهیار بختیاری

تهران مرعوب
با صدای تیری که در کاکو رها شد، سرهایی در تهران از گریبان بر کشیده شد و شعله ای که به جان پاسگاه نارمک افتاد، پیش پای آنان را که دید نتوانستند، روشنایی داد. اسکلت های بلور آجین دیروز، انگشت همایونی را به دهانش فرو برد که هان! چطور؟ و آن شد که، اراده همایونی اش را واداشت تا به راه پدران داغ و درفش اش، بار دیگر انگشت در جهان کند و به جای قرمطی، فدایی بیابد.
تهران تا سال ها پس و پیش صدای این تیرها، مرعوب است. زمانی مرعوب فریادهای؛ ”حیدر حیدرش کن، از شهر بدرش کن.“ مرعوب کودتا با دسته ی بیل و زنجیر و پنجه بوکس. مرعوب رجعت قهرمانانه ی اعلیحضرت از ینگه دنیا به مام وطن. نگاه تهران؛ مرعوبانه به اتوریته ی روزافزون پادشاهی خیره شده است، که تا همین دیروز ”کج کلاه خان“ شاهان پر افتخار سرزمین آریائی اش شده بود. کلاه جواهر  نشان کجی که در آستانه سقوط، با دسته بیل ”شعبون تاج بخش“ راست شد.
مرعوب ”کلاه کج هایی“ که از در و دیوار فیضیه ی قم پائین می رفتند و با بغل بغل، مجتهد بالا می آمدند. مرعوب خلع سلاح مجموعه ای بزرگ از صداهای مخالف؛ به ویژه آن هنگام که با سوسیالیسم آریاییِ اعلیحضرت، تقسیم مزرعه و باغ و آبادی شاه کلید جهش به آن سوی دروازه های تمدن تلقی می شد.
و تهران با سر ریز شدن، بچه خوش نشین های بی زمین از آبادی و آقاجان های بی دام و گاو دیهی، حالا توأمان مرعوب سکس و ساندویچ و سینما هم می شد. طبیعت بی جان سهراب شهید ثالث برخلاف عنوانش، و بر خلاف لوکیشین هایش روایت این جامعه مرعوب است. دهان همیشه نیمه باز پیرمرد، حیرت نمادین جامعه است. پیرمردهایی که حتی نمی دانند بازنشستگی یعنی چه! تهران مرعوب ”شهستان پهلوی“ می شد.



شهستان پهلوی
با ریخته شدن طرح شهستان در ذهن شاه، طرح گسست او و تهرانش، با مردم و تهرانشان آغاز و تدارک پیوند او با ”کورش، شاه شاهان، شاه هخامنشی“، مستحکم تر می شد . گسست در سطوح متعدد و متفاوت عارض شهر می شد.1
شعبون بی مخ ها بازنسشته می شدند و با قاب کردن عکسی که از مراسم افتتاح زورخانه شان به دست شخص پادشاه برداشته شده بود، میلشان را می زدند و در گود سنگلج کباده می کشیدند. هنوز توجه کسی به گودهایی که در خزانه و زورآباد، محل خواب و خوراک مردم شده، جلب نمی شد. جامعه مرعوب خوشحالی پس از اصلاحات ارضی است. شاه، شاهی می کند و به گمانش این آخرین برگ برنده کمونیست ها را هم از چنگشان بیرون می کشد. شاه پدر سوسیالیسم در عمل است.

نیهیلیسم اروپایی!
تهران در خود چیزی دارد و ندارد. تهران میخکوب نیهیلیسمی است که یکهو روی همه چیز سایه می اندازد. روی دائی جان ناپلئون، روی شاهنامه، روی عفت، روی خانه قمر خانم، روی شهر فرنگ، روی رابطه، روی گل های کاغذی!
”کارگران، حتی کارگران جوان، با همه نارضائی خويش از وضعی که در آن به سر می‌برند، رغبت چندانی به آموزش های سياسی از خود نشان نمی دهند.  علت های اين امر را می‌توانيم پيدا کنيم: فقدان هر نوع جريان قابل لمس سياسی و ناآگاهی آنان موجب شده است تا به پذيرش فرهنگ مسلط جامعه تا حدی تمکين يابند. به ويژه کارگران جوان، حتی ساعات محدود بيکاری و اندوخته‌های حقير خود را صرف تفريحات مبتذل خرده‌بورژوائی می‌کنند. غالب آن ها خصائل لومپن پيدا کرده‌اند. هنگام کار اگر مجال گفتگو داشته باشند،  می کوشند تا با مکالمات مبتذل ساعات کار را کوتاه سازند. گروه کتاب خوان کارگران، مشتری منحط‌ترين و کثيف‌ترين آثار ارتجاعی معاصر هستند.“2
تهران مرعوب نیهیلیسمی است که اکنون متمایز از زخم های تنهاییِ آقای هدایت است. حالا روشنفکران همه، افسانه سیزیف را از سر تا ته از حفظ اند.   آل احمد به عنوان یکی از این جمع، متنی را که هومن به او توصیه کرده      می خواند و مکرر می خواند. ”عبور از خط“ را. شاید یکی از نخستین متون جدی پیرامون نیهسلیسم در آن دوران. یونگر با ارجاع جا به جا، به نیچه، چیزی در خور توجه برای این جمع دارد:
”باید نیست انگاری را آن سرنوشت سترگ و قدرت بنیادینی دانست که کسی را یارای گریز از نفوذ آن نیست. ازجمله لوازم این خصوصیت جامع نیهیلیسم آن است که پیوند با امر مطلق ناممکن شده است.“3
جلال با رهیافت ”غرب زدگی“ آیا پیش تر، راه رهائی را نیافته بود؟
”آل احمد در تمام دوران زندگیش از آن گاه که فعالیت های سیاسی خود را آغاز کرد تا زمانی که مُرد، همواره یک خرده بورژوای مترقی و میانه رو باقی ماند. او یک ضد امپریالیست بود. ”غرب زدگی“ به تنهائی می تواند این را ثابت کند. ولی هم چنین یک ضد مارکسیست که بیش تر به صورت ضد استالینیسم متجلی می شد نیز بود. وقتی می دید پارچه های انگلیسی به قیمت برهنگی مردم بافته می شود، می گفت: ”فدای سر من که همه ی کارخانه های منچستر بخوابند“. اما نسخه ای که برای مبارزه ی ضد امپریالیسی می پیچید چه بود؟ یک انقلاب پرولتری؟ نه، او حتا از خرده بورژوازی چپ نیز هراس داشت. پس این نسخه چه بود؟ عملأ یک رفرمیسم آشکار که گاه گاه، برای دشمنی که نماینده ی امپریالیسم است، اندکی نیز آزاردهنده بود.“3

بر مدار صفر
محفل آبرو دارد. آبروی محفل چیزی نیست که ملعبه دست ”شورشیان“، و مسخره جوانانی ”آرمان خواه“ شود. محفل همه چیز را درک می کرد. محفل مترّقی بود و از جامعه خود خیلی جلوتر. پیراهن تهران اندازه تن روشنفکر نبود. متفکّران قوم که ایضاح نیهیلیسم را در ”آسیا در برابر غرب“ به جستجو می رفتند تا بلکه از یونگر و جلال استنتاج یگانه ای برون تراود، باز هم در می یافتند که ما از ”تقدیر تاریخی“ خویش جا مانده ایم. لازم است با معرفتان و دانایان به اندیشه شرق و غرب عالم، از سنت حسنه دیدن حسنات بهره جویند و به کار اصلاح درآیند.4
همه یک چیز را دانسته بودند! تهران ما تهران پوچی است. اما حکایت هم چنان حکایت روشنفکر و ترجیع بند بود. برجسته ترین چهره ها به تفسیر روز آمد و دیگرگونه ی ”ندای انا الحق“ مشغول بودند و زبده هاشان دست به دامان اقبال لاهور.5 اما آنان که سر آخر متعجّب می ماندند از توقف مکرّر، گویا هنوز      نمی دانستند که ”در سرزمین قد کوتاهان، معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند.“6

ترسان از انقلاب و خشمگین از امپریالیسم
”ما روشنفکران آسیایی، آفریقایی، نسخه بدل روشنفکران اروپایی هستیم و بدون کم و کاست. بنابراین امکان ندارد خود را بشناسیم و به نقاط ضعف و قوت خودمان پی ببریم، مگر این که ”نسخه اصل“ را تحلیل کنیم و ببینیم که تحت چه شرایطی، طبقه روشنفکر اروپایی تکوین یافت و خصوصیات طبقاتی و روانی و فکری و اعتقادی و ذوقی خودش را تحت چه شرایطی تاریخی و اجتماعی پیدا کرد.“7
جمع روشنفکران به همان نسبت که سرشار از دانش شرق و غرب بود، با کلنگی که دسته اش سنت بود و تیغه اش تجدد، هم چنان به در و دیوار آن صدف کون و مکان می زد و به جستجوی ”و آن چه خود داشت“ سرگرم بود. کلنگی که یک سرش به دست هانری کربن و سر دیگرش به دستان ژرژ گورویچ داده شده بود. مصافی بر پا شده بود مابین ”تعهد روشنفکر“ و مسئولیت او در جامعه، با نیهیلیسم.
عدّه ای اما بودند که نه به جرگه متفکران قوم تعلق داشتند و نه نسبتی با استعدادهای درخشان ملی داشتند. این ها هم هم زمان دست اندرکار درک این ابر سایه ی پوچی بودند که بر بالای سر شهر خیمه گسترده بود. این جمع کوچک هم  درنگ می کرد بر درز موجود ما بین موتور کوچک و بزرگ، و هم ”جور دیگر“ در جمع اساتید نظر می کرد. جوری که همگی آنان را در یک چیز مشترک در می یافت: ترسان از انقلاب؛ خشمگین از امپریالیسم.

نگاه پیرانه در خشت خام
با گذشت دهه هایی از نتیجه تلاش هر دو دسته پیر و جوان در جهت پیروزی قیام مردمی در برابر رعب حاکم بر شهر، تکه پاره های سایه، به سرعت فرایند بازتولید خود را تکمیل و سیطره خود را دیگر باره تثیبت کردند. آن گاه بود که آن تلاش های بار نخست، خود به تازه ترین بخش سنت تعبیر می شدند. الزامی برای احیا و بازخوانی آن تلاش ها به وجود آمد. برداشتی روزآمد، تا سلاحی جهت مواجهه با  آن چه تهران را بیش از همیشه مرعوب خود کرده بود، برساخته شود.
باید قدری از آن بار ”سنگین نسل های گذشته“ که به ”مغزهای زندگان“ سنگینی می کرد کاسته می شد. تردیدی وجود نداشت. سلاحی که جهت این مواجهه و بارگیری از گذشته در دست بود ”صلاح“ بود. ”صلاح“، در آویختن پند بزرگان به خود کمترین شکی راه نخواهد داد. صلاح ایجاب می کرد آنان را که با سلاح به رعب نظر کردند، از این کوله بار زمین گذاشته نگذاشت. آن ها باید همان جا، روی هوا، در تعلیق می ماندند. تعلیق خصلت رهیافت ”صلاح“ است. این رهیافت با این تأویل که ”حذف“ کار ویژه اقتدارگریان است، تمام هم خود را کندن تجارب میوه های ”پختهگ از شجره ی سنت به کار می بندد. با این حال از آن جا که داعیه ضدیّت با حذف را دارد، در فرایند تعلیق کسانی را اخته می کند.
نوع مواجهه با گروه جوانانی که دست اندرکار شکستن نیهیلیسم با جان خود بودند، ایجاب کرد که آنان به تعدادی ”شورشی“ که البته ”آرمان خواه“ نیز بودند، تقلیل داده شوند.
مانند توصیه سیروس شمیسا که معتقد است برای درک ”بوف کور“ باید آن را از آخر به اول خواند، برای درک این معجزه ی مورخِ اهل ”صلاح“ نیز، باید این مفاهیم را درست برعکس خواند. آرمان خواه به مثابه صفتی است که هیچ چیز منحصر به فردی به آنان تفویض نمی کند. چرا که در همین روایت مخاطب در خواهد یافت که فضای عمومی شهر در آن مقطع فضایی مملو از آرمان گرایی است. آرمان گرایی کمونیستی، آرمان گرایی شیعی، آرمان گرایی لیبرالی،    آرمان گرایی ملّی.
اما صفت شورشی در پیوند با این فضای عمومی، تمام بار منفی سنت نسل های گذشته را به گردن کسانی می ریزد که نخواستند تا آن چه را ”پیر در خشت خام می بینند“، ببینند! این روایت تنها در آن چه در آغاز این سطور از آن به نقاّلی تاریخ یاد کردیم قابل تبیین است. این که این روایت ترجیع بندی جز این ندارد که نیت خوب، می تواند نتایج فاجعه بار به همراه آورد.

فوت آخر به کوزه
باید کتاب خواند تا دریافت که فوت آخر به خاک خام چگونه دیواری حائل تواند ساخت، میانه ی جهل و دانش. از این زوایه، آن چه آن جوانان شورشی فاقد آن بودند درکی بود تمام عیار از هگل، و به قول تقریرگر ”نظریه زوال اندیشه سیاسی در ایران“، گرفتاری در شناخت ”پولیتزری“ مارکس. به قول یکی از شاگردان استاد، اگر دانشی حداقلی از ”مهندسی اجتماعی تدریجی“ داشتتند، چنان به هپروت انقلاب و خشونت در نمی غلتیدند.

چریک
آن جمع جوان پولیتزر خوانده، نام چریک بر خود نهاد. نامشان لابد این نمی شد اگر دانشی حداقلی از ”مهندسی اجتماعی تدریجی“ نصیب می بردند. اما آن چه پولیتزر جلد سفید را در بین این جمع باز-معنا می کند غیر قابل درک از منظر دو دو تا چهارتای دانشگاهی است. این جمع در اثنای تعقیب و گریز با ژاندارمری و کمیته مشترک ضد خرابکاری نبردهای طبقاتی را ترجمه می کند و درست بیخ گوش آنتن های ساواک نشسته و مسائل فلسفی اش را حل می کند.8 آیا این جمع به این خاطر که، نه کلنگ سوربون نشان و نه تیغه ی ابوذر گونه دارد، قادر نیست به جستار گوهر بپردازد؟ آیا توانش نخواهد بود تا چیزی بر تارک خشت خام ببیند؟ آیا با آینه اش کاری نیست؟

چریک و آینه
چریک، دریافته بود که کنکاش گوهر، گریستن بر سر گوری است عاری از میت. او در آینه ای نظر کرده بود که بازنمودش، نه احیای ”مفاخر“ و ”حسنات“ که اساساً، ویران کردن آن برترین ”ارزش های گذشته“ بود. ”چریک“ پس از تشخیص مستقل، از ماهیت نیهیلسمی که خود را از طریق بازتولید شرایط نابرابر ثروت، و دامن زدن به فاصله طبقاتی و بنابراین روز به روز بیگانه تر کردن  انسان ها با خویش و خانه و شهر و زندگی، خود را مسلط می کرد، به فکر درانداختن طرحی از بنیاد نو افتاد. فدایی مانند بسیاری از هم نسلان خویش، روزگار طفولیت و نوجوانی را با حضور در محضر شیوخ و مجتهدین و با قرائت قرآن و تاویل حدیث آغازیده بود.9 و با عضویت در سازمان های دانش آموزی و جوانان حزب توده، پای به عرصه مبارزه اجتماعی و جدال با آن چه ”تقدیر تاریخی جهان سوم“ نامیده می شد گذاشت.
او اما در سیاه ترین روزهایی که همگان مرعوب بودند، چریک، خویش را به  آینه ی جبهه های تازه  دید. چریک فدایی و ملهم از گشایش سنگرهای تازه ی مقاومت در جبهه های تازه ی انقلاب بود. سرشار از در انداختن طرحی نو در گسست از احزاب سنّتی، که مانند سه جلد، از تخم و ترکه ی پدرانش میراث مانده بود. همان سان که هم مسلکانش در قالب جنبش بادر ماینهوف به نیابت از رفقای فلسطینی، شهر را به سخره می گرفتند و همان گونه که خواهران و برادران کوبایی اش، شعر انقلاب را از حکّ کردن روی درختان سیرا مائسترا آغازیدند. و این الهامی بود به جوانان هم سنگر فدایی در جای جای جهان. او در این راه تنها نبود.

پرانتز باز
سالیانی است که اعتلای اندیشه، مداحانی دارد و زوال اندیشه، مرثیه سرایانی و سامانی و ناسامانی امور شهر و کشور، در گرو تشخیص این دو رویه در نسبت با اندیشه، تببین می گردد.
آن چه باعث می شود اغراض نهفته در پس این مدح و مرثیه، ناجور و ناکوک جلوه کند، همان که این هر دو دسته که پشت این مدار، سنگر گرفته اند برای کتمان فقر ذاتی ای که در پسِ پشت رهیافت نظری شان نهفته است چاره ای جز در به مسلخ کشاندن دیگرانی، برای تطهیر دانش خویش نمی یابند. چه کسی بهتر از چریک شیر خام خورده یِ درگیر شور جوانی و پابند شورشی گری.
برخی از دگراندیشان ایرانی، برای ایضاح آن چه ”سنت“ می خوانند، چاره ای به جز زیرآب زدن جا و بی جای غزالی در خود نمی بینند. حال آن که کسی را آشکار نیست، چگونه سترگ اندیشه ای بوده، این اندیشه پارسی- اسلامی که تهافت الفلاسفه امام، همان سان به آتش اش کشید که به زعم همینان، پیش تر چنین کاری فقط از سُم ستوران حجاز بر آمده بوده است.
چنین مواجهه ای در تاریخ معاصر به تکرار، خاص جنبش چریکی ایران است. چنان که میرفطروس اعظم، می پندارد؛ پیکر نیمه جان اندیشه سیاسی به تیر خلاص جنبش مسلحانه، بی جان و بی روح گشت!10
گویی اگر تیر خلاصی چنین در وهم فیلسوف اعظم نمی آمد، او خویش به پفی اهورائی در آن کالبد نیمه جان دمیده بود و دیگر باره آن ققنوس خرد پارسیان را از خاکستر بر می کشید. و چنین لاطائلی را نیز نمی توان بیش از آن توقع کرد که از شدت فقر دانش اجتماعی، ارجاع خود را بر نقل قولی از ”حجت الاسلام  سید محمد خاتمی“ استوار می سازد.
تاریخ دانان بی رمق که فرض محتومشان تعطیلی خرد در جنبش چریکی ایران است،  با کندن مشی مسلحانه از کلیت جنبش کمونیستی در ایران، سعی    می کند با رمل و اسطرلاب ”هستی فی نفسه“ و ”مسائل جدلی الطرفینی“، اسرار جهان و منطق بر هم خوردن انتظام آن را کاشف باشد.
آکادمیسین های تاریخ دان، مرثیه سرایان هزیمت اند و تاریخ ایرانی در قالب مرثیه، انبانه ی شکست است. آکادمیسین تاریخ دان ایرانی، نقاّل مدرنیته است. نقاّل، درکی از نقطه عزیمت در هزیمت ندارد. نقال مدرنیته، تقلیل گراست. او رماّل ژن های هم سان است. او نباید ژن ناهم سان را ببیند و چنان چه دید، نباید اسرار هویدا کند. نقاّل مدرنیته نگران ابداع است و چریک تجلّی ابداع. اگر اقتدارگرا  سر از تن مبدع جدا و تن اش را بند بند می کند، ”مصلح“ جان تاریخ را به ساطور ”نقد آکادمیک“ شرحه شرحه می کند و به زبان ”تسامح“ بی بیضه اش          می سازد.
نقاّل مدرن از روی مبل تختخواب شویی به مداّقه در تاریخ معاصر می پردازد، که یک سرش در دیسیپلین لیبرالی دانشگاه و سر دیگر آن در پرستیژ نئولیبرالی رسانه باز می شود. همو که گاهی آن جا و از سر دیسیپلین، ترقه بازی های هیجان انگیز چهارشنبه آخر سال را به مثابه رویارویی لایه زیرین طبقه متوسط با نظم موجود بر می رسد و گاهی این جا و از سر پرستیژ، جنبش ”نه به ترقه“ را، به عنوان خصلتِ تمایز گذارِ نافرمانی مدنیِ لایه ی بالایی همان طبقه توضیح    می دهد.

عمل ناب
درک عمل ناب از راه انتزاع و تجرید نمی گذرد. عمل ناب ناظر بر نقطه تلاقی اندیشه و عمل است. نه درک عمل در تقابل آن با نظریه. عمل ناب لحظه تحقق اراده، درست جلوی چشم است. منطق آن در این است که با زدن ضربه عمل بر سطوح واقعیت، بخشی از زمان را که می تواند دیباچه ای برای تحوّل زمانه باشد، معنا می کند.
”او که به آينده می‌انديشد ولی هيچ وسيله‌ای برای رسيدن به آن را در اختيار ندارد، متافيزيک ”لحظه مناسب“ را به کمک می‌طلبد و از آن برای رسيدن به آينده پلی می‌سازد، پلی که تنها در يک ذهن غير ديالکتيک می‌تواند بنا شود. اين تئوری که می‌خواهد با عرضه خود به صورت يک فرمول به درستی خويش دقت رياضی ببخشد، بيش از هميشه از واقعيت، از ديالکتيک انقلاب فاصله می‌گيرد.“11

سفر برای مردم
چنان که آمد، چریک توانست درک خود را از نهیلیسم حاکم بر شهر، درست در نقطه مقابل درک عام روشنفکران صورت بندی نماید. او پس از نقد سنّت، به جای بازتولید آن، دست به کار ویرانی آن می شود. در این کار نیز دیدیم که نه با کلنگ روشنفکری، که با اسلحه ای که به دستان عمل ناب داد، راه را آغازید. انتشار ”رد تئوری بقا“ سند نهایی عزم فدائیان برای این آغاز بود. رد تئوری بقا نقطه عزیمتی بود درست در مقطعی از تاریخ ایران که توسل به هر آئین عجایزی برای صیانت از جان سکه رایج زندگی می شد. زندگی!
سفری که کمونیست های جوان آغاز کردند، سفری بود الحادی. نمادین ترین سفر الحادی تاریخ شهر! تا پیش از این ما یا با الحاد فرد مواجهیم یا الحاد دسته جمعی تعدادی مومن به فتوای مومنان رقیب. به حکم رافضی و قرمطی.
این سفر اما، یگانه سفری است که اساس آن، بر طرد الوهیت و مفاهیم برساخته اخلاق و شریعت استوار شده است. چریک فدائی، در راه معنا شدن انسان در انسان است. در راه ”بازگرداندن روابط انسان و آزادی انسان برای انسان“.
زمانی که در میدانچه های زیر بازارچه ”حسن طلا“ها آن سو، مهدی کافر و  بچه ها این سو صف آرایی می کنند، تهران نیز تجربه ی شرایط  شرط کردن روی عروج را از سر می گذراند! آق حسینی های تهران روی عروج روح قمار نمی کنند. عرق خوری در هفت کافه بدون پول و حق حساب. هفت بطن عروج به سخره گرفته می شود و کافه ها بطن های تهران می شوند12. آغاز و انجام! روحانیان حوزوی نیز، میراث بران پیروزی قیام در ارسی ها و زاویه ها اسفار اربعه ی صدرالمتالهین را روخوانی می کردند و برای شب آزمون حفظ می کردند که:
الف: مسافرت او از مردم تا خدا، ب: مسافرت با خدا درباره ی خدا، ج: مسافرت از خدا تا مردم با خدا، د: و در نهایت مسافرت در میان مردم با خدا.
چریک اما لوازم سفری را تدارک می دید که خدا در آن افسون زدائی شده، و خلق جانشین آن می شد.

خاموشی چراغ های رابطه
”تحت شرايطی كه روشنفكران انقلابی خلق فاقد هرگونه رابطه مستقيم و استوار با توده خويشند، ما نه هم چون ماهي در درياي حمايت مردم بلكه هم چون ماهي هاي كوچك و پراكنده در محاصره تمساح ها و مرغان ماهي خوار به سر مي بريم. وحشت و خفقان و فقدان هر نوع شرايط دمكراتيك، رابطه ما را با مردم خويش بسيار دشوار ساخته است. حتي استفاده از غير مستقيم ترين و در نتيجه كم ثمرترين شيوه هاي ارتباط نيز آسان نيست. همه كوشش دشمن براي حفظ همين وضع است. تا با توده هاي خويش بي ارتباطيم، كشف و سركوبي ما آسان است. برای اين كه پايدار بمانيم، رشد كنيم و سازمان سياسي طبقه كارگر را به وجود آوريم، بايد طلسم ضعف خود را بشكنيم، بايد با توده خويش ارتباط مستقيم و استوار به وجود آوريم.“13
تمام همّ و غم چریک همین است: ”ارتباط مستقیم و استوار با توده ها“. اما این توده چنان مرعوب است که: ”نيروی دشمن خود را مطلق و ناتوانی خود را برای رهائی از سلطه دشمن نيز مطلق می‌پندارند.“

قصر
پویان در این فرازهای نخست کتاب خود، تصویری بومی از قصر کافکا را اراده می کند. تصویری ”این جایی“. تصویری که مردم و روشنفکر را گرفتار در چنبره ی چنان فضا و مناسباتی نشان می دهد.
با این حال، چریک سعی دارد نه از کسانی باشد که ”مأیوس و سرخورده همه چیز زندگی را نفی می کنند“ و نه از ”گروهی که فقط به سرمایه داری فحش می دهند.“ چه در این صورت ”مساّح“ قصری خواهد بود که بی“انتخاب“ فقط دست به ”ترجیح“ می زند. در آن صورت هیچ انتخاب بیرون از چهارچوبی وجود نداشت. او دریافته ”دستگاه ایدئولوژیک دولت“، بسیار جدی تر از ”دستگاه سرکوب“ به فرایند بیرون ریختن ”شبه سوژه“ از خروجی دستگاه مبادرت    می ورزد. باید بلایی بر سر دستگاه آورد.
”پس برای اين که پرولتاريا را از فرهنگ مسلط جدا کنيم، سموم خرده بورژوایی را از انديشه و زندگی او بزدایيم و با پايان بخشيدن به از خودبيگانگی او نسبت به بينش های طبقاتيش او را برای مبارزه رهایي بخش به سلاح ايدئولوژيک مجهّز سازيم، باز لازم است که تصوّر او را از ناتوانی مطلقش در نابودی دشمن، در هم ‌شکنيم. قدرت انقلابی در خدمت اين امر قرار می‌گيرد.“14

خارج از محدوده؛ گذار از ”به مردم“ و عزیمت ”با مردم“
عباس زرندی از دانشجویان مبارز دانشگاه تهران، معتقد است که با انتشار کتابی تحت عنوان ”مبارزات خارج از محدوده“، نگرش دگم نسبت به این که تنها راه مبارزه با حکومت مبارزه مسلحانه است، مورد تردید جدی قرار گرفت.
”در اطراف تهران محله هایی شکل گرفته بود که خانواده هایی بدون داشتن مجوز خانه سازی، در آن جا سال ها اقامت داشتند. بسیاری از جوانان حتی در آن جا به دنیا آمده بودند. شهرداری تهران در سال 1356 تصمیم گرفت تا این خانه ها را به عنوان این که غیر قانونی ساخته شده اند، با خاک یکسان کند. مبارزات خارج از محدوده، مبارزات مردم، مقاومت مردم زحمتکش در برابر این تصمیم ظالمانه بود. ماموران شهرداری با حمایت گسترده گارد و ژاندارمری، مامور اجرای این تخریب بودند. من خودم برای اولین بار از نزدیک شاهد این مبارزات توده ای بودم و می دیدم چگونه زن، مرد، بچه و جوان که شاهد خراب خانه خود و همسایه شان بودند، ناگهان به حلقه گارد حمله می بردند و با سنگ و چوب ماموران گارد شهربانی و ژاندارمری و لودرهای شهرداری را از این منطقه     می راندند. شدت تهاجم، عزم و خشم مردم و جوانان به حدی بود که لودرهای شهرداری وسط بیابان با سرعت فرار می کردند و در لای سنگلاخ و بیابان های اطراف گاهی تا نیم متر در هوا معلق بودند. با وجود حضور گسترده گارد عملاً، هر روز بعد از چند دقیقه، عملیات تخریب متوقف می شد و به روز بعد موکول می گردید و جایش را به جنگ و گریز در بیابان و کوچه های اطراف می داد. نکته ای که جلب نظر می کرد این بود که این مبارزات در مناطق مختلف جنوب و شرق تهران بدون این که هیچ ارتباطی با یکدیگر داشته باشند، هر یک مستقلاً مبارزه مشابهی را پیش می بردند. بالاخره رژیم بعد از چند روز عقب نشینی  کرد.“
در فصول آینده ضمن این که به اهمیت این مبارزات در تغییر و تعدیل نگاه مبارزاتی بخش هایی از جنبش چریکی ایران، خواهیم پرداخت، به این مسئله بسیار با اهمیت نیز می پردازیم که اساساً بخشی از این جنبش در قالب فدائیان و مجاهدین م.ل از سال ها پیش به اهمیت نقش مبارزات خلاق مردم حاشیه نشین از خلال مطالعات میدانی در این نواحی پی برده بودند.
چنان که پیش تر اشاره شد این جنبش دریافته بود که حلقه مفقوده ای دارد که آن نیز ”ارتباط“ با مردم در جهت اثر بخشی متقابل است. و چنان که دانید با ارجاع به ”دو مطلق“، موانع چندی را در راه بازتعریف چنین رابطه ای تشخیص داده بود. در راستای شکستن این ”مطلق قدرت“ و نیز ”مطلق ضعف“، آن چه از عمل ناب به ذهن متبادر می گردد، عملیات مسلحانه چریکی است. عملیاتی در ایجاد تزلزل در اولی و باور به ”اراده معطوف به قدرت“ در دومی.
ابداً بنا ندارم برای بار چند هزارم، به تکرار حادثه سیاهکل، ارتباط دو گروه شهر و جنگل، خانه های تیمی و رزمندگی رفیق حمید اشرف و آل آقا، شجاعت رفیق مرضیه اسکویی و… بپردازم. فکر می کنم تکرار مکرّر آن ها در قالب روایت داستانی، کاری است که در پروژه های امثال ماهرویان برای مهرنامه و شرق، انجام می شود!
اما به این اهمیت خواهم داد که، مجموعه این جانبازی ها و رشادت ها، سوای از چشم انداز حتی مثبتی که در افق امید مردم در ضربه پذیری رژیم پهلوی گشود، ظرف تنها چند سال یک دستاورد بی بدیل برای روشنفکر یا پیشتاز انقلابی ایران به همراه داشت. دستاوردی که عموماً در محاق بی توجهی قرار گرفته است.
چنان که باز هم تاکید می کنم، اتخاذ مشی مسلحانه توسط جوانان کمونیست ایران، باید دست کم در سه ساحت عمده مورد بررسی قرار گیرد. یکی از منظر خوانش آن درون مبارزات عام مردم ایران در برابر استبداد و استعمار، دیگری در رابطه با خوانش آن درون تلاش های جامعه روشنفکری ایران در شکل و سمت دادن به این مبارزات، و اختصاصاً، خوانش آن درون مبارزات کمونیست های ایران.
آن چه به عنوان دستاوردی منحصر به فرد، خط اتصال این سه ساحت به هم در مشی مسلحانه می شود، قوام یافتن پروسه شناخت و انتقاد از خود است. این پروسه شناخت را نیز باید در شکستن سنّت مبارزه از بالا، درک کرد. تا پیش از این همواره شاهد این بوده ایم که این سطوح سه گانه، خود را در ترسیم نوعی رابطه سلسله مراتبی بازتعریف کرده اند و روشنفکران کمونیست و غیر کمونیست متاثر از فضای عمومی اندیشه در ایران، خود را تافته های جدا بافته ای دریافته اند که دارای مسئولیت دادن آگاهی ”به مردم“ هستند.
جنبش مسلحانه کمونیستی ایران نیز با وجود داشتن خواستی به غیر از این، و به اعتبار درک مبارزه مسلحانه به عنوان هم استراتژی و هم تاکتیک، تا مقطعی خود را به عنوان ”پیشتاز“ی بر می شمارد که باید به آگاهی و اراده مردم جهت بدهد. با این حال این جنبش، به زودی و به علل متعددی، دچار نوعی یک سویگی شده و خود را در بازتکرار عمل ناب، منحصر می کند.
استمرار بازتکرار عمل ناب، آن را به سرعت از خواست اولیه ی آن تهی و به سمت عمل قهرمانانه محض پرتاب می کند. عملی که بعد از گذشت مدتی از بازتکرار، در غیاب جرقه های نبوغ آمیزی که می تواند مفرّی در ساز و کار بی وقفه ”دستگاه ایدئولوژیک“ ایجاد کند، خود به ابژه بازتولید دستگاه تقلیل می یابد. اتفاقی که آن را ”طالبانیزه شدن“ اراده معطوف به قدرت می نامم. طالبانیزه شدن“، از این منظر، گویای برداشتی مطلق انگارانه از ”قدرت اسلحه“ است که راه ”انتقاد از خود“ را دچار تصلب می کند. در این فرایند است که اسلحه به طور  فی نفسه، مانند چراغ جادوی رهیافت های سیاسی و اجتماعی تلقی شده و جنبش اجتماعی یا سیاسی را به مثابه روی دیگر سکه میلیتاریسم دستگاه حاکمه تقلیل می دهد. در این رهیافت، ”عمل ناب“ از منطق مبارزه مسلحانه در کانتکست عام مبارزه کمونیستی تهی گشته و ”شهادت طلبی“ و ”انتحار تن“ به ”عمل فی نفسه“ تعبیر می شوند.
اما با این حال جنبش مسلحانه کمونیستی به واسطه در اختیار داشتن شخصیت های کم نظیری درون خود، فرایند نبوغ آمیز تازه ای را می آغازد که اگر به پای ”جوگیر شدن“ مولف گذاشته نشود، آن را نیز بی بدیل ترین اتفاق در حوزه ”عمل ناب“ می دانم. (یادآوری می کنم که عمل ناب، را دقیقاً ماحصل تلاقی تفکر سیستماتیک و عمل می دانم.)
اعتقاد دارم این جنبش در مقطعی از فعالیت خود با آسیب شناسی ”پیشتاز انقلابی“ به عنوان آگاهی دهنده ”به مردم“، طرح گذار ”با مردم“ را ریخته است. این طرح که ریخت شناسی و تبارشناسی آن بهتر از هر جایی در آن چه ”مطالعات خارج محدوده“ نامیده می شود، به عنوان نقطه عزیمت، در نظر گرفته خواهد شد، تا منطق شکل گیری این نقطه به عنوان مدار تحول مورد بررسی قرار گیرد. و امید است در پرتو این منطق، قادر به مفصل بندی درک پسینی و پیشینی خود از جنبش کمونیستی ایران باشیم.
آن چه را ما به عنوان نقطه عزیمت مورد تامل قرار خواهیم داد، مرحله ای است که اعضای جنبش مسلحانه ایران، چشم انداز تازه ای را در مقابل خود مفتوح  می بینند.
این نقطه عزیمت، از نظر ما مرحله تامل جدی اعضای سازمان های چریکی، بر مطالعات اقتصادی و روستایی است. مرحله ای که خود را در آثاری کمتر شناخته شده و درخشان تحت عنوان مطالعات زمین و مسکن و مطالعات خارج از محدوده نمایان کرده است. به گمان ما نادیده گرفتن این مرحله از تحول در جنبش کمونیستی و مسلحانه ما، نه تنها بی اعتنایی به قدرت اندیشیدن در اعضای این جنبش است، بلکه حتی فضایی را در مبارزات اجتماعی مردم ایران که می توانسته به مثابه سنت سازماندهی از پایین تثبیت گردد، برای همیشه به دو دوره بازی های زبانی گفتمان دست راستی ایران حواله خواهد کرد.
ما مدعی خواهیم بود که آن چه در قالب تجربه خودگردانی، شناخته می شود  برای نخستین بار و از مدخل زیست با شرایط و مناسبات عینی جامعه، بر اعضای همین جنبش مسلحانه کمونیستی مکشوف شده بوده است. دستاوردی که جنبش چپ را به حصول برداشتی دقیق و درست از ”آموزش با مردم“ و ”مبارزه با مردم“ رهنمون شده بوده است. لحظه ای منحصر به فرد؛ که آن ها را به عرصه درخشان زیست موثر در حاشیه ولی برای برساختن گفتمان حاوی اتوریته در متن رسانده بوده است. دریافتی که با اجرای پروژه ی سرکوب گسترده دهه شصت شمسی، باعث ایجاد وقفه ای بزرگ در خود انتقادی جنبش چپ و خلایی در استمرار تاریخی این جنبش گردید.

پایه گذاری مطالعات اجتماعی
در سال های دهه ی 40 شمسی و در پی اجرای اصلاحات ارضی و سرازیر شدن موجی از روستاییان فاقد زمین و ابزار تولید به شهرها، نویسندگان ایرانی  عرصه ی تازه ای را جهت تامل پیش روی خویش یافتند. آن ها با دستمایه قرار دادن نوع مواجهه این جمعیت با مسائل شهری، به خلق آثار داستانی نسبتاً پر تعدادی پرداختند که هر یک از آن ها نیز می تواند به عنوان منبعی در جهت شناخت شرایط اجتماعی این دوره به کمک پژوهشگر بیاید.
این تلاش های اغلب پراکنده به زودی توانستند خود را در قالب برخی نشریات یا جُنگ های شهرستانی متمرکز نمایند. جُنگ شهرستاني ”بازار“ در رشت،   جُنگ هاي ”هيرمند“ و ”پارت“ در مشهد، ”مهد آزادي“ و ”سهند“ در تبريز، ”فلك الافلاك“ در خرم آباد، جُنگ ”اصفهان“ و ”هنر و ادبیات جنوب“، از   جمله ی این نشریات هستند.
اگر تا پیش از این ”گیله مرد“ بزرگ علوی را بتوانیم به عنوان شاخص ترین داستان از این دست قلمداد کنیم، برخی تک نگاری های آل احمد، گلشیری و مدرسی نیز در همین فضاهای روستایی شکل می بندد. با این حال در این بین، آثار نویسنده ای چون غلامحسین ساعدی است که به جز شرحی دقیق از این مناسبات تازه، نگاهی انتقادی را نیز چاشنی کارهای خویش می کند. ”عزاداران بَيَل“، ”توپ“، ”ترس و لرز“، ”دَنديل“، ”واهمه هاي بي نام و نشان“ و ”گور و گهواره“، برخی از مهم ترین آثار او در این باره هستند.
اغلب این داستان ها در فضاهای عشایری جنوب ایران شکل می گیرند. و با توصیف روحیات سلحشوری و دلاوری ایلات ایران در برابر دستگاه جور،     درون مایه ای با ادبیات مقاومت را خلق می کنند. به عنوان نمونه در داستان ”توپ“، (1348) او سعی می کند با پرداختن شخصیت ”ملا هاشم“ نقبی انتقادی درخصلتِ گریز پذیریِ مردم در برابر ظلم بزند. او تلاش دارد تا این ایده را بپروراند، که فرار و بزدلی عاقبتی جز نابودی در پی ندارد.
نقدی که به گونه ای بسیار گزنده تر در داستان دندیل(1345) عیان می شود. جایی که او با بدل کردن کل پهنه ی روستا به یک نجیب خانه، نشان می دهد چگونه مواجهه ی چشم و گوش بسته ی مردم روستا با فرهنگ آمریکایی، آن ها را به قوادان حاشیه ای این فرهنگ تقلیل می دهد. در گاو (1350) نیز او بار دیگر با قوام دادن مفاهیمی چون از خودبیگانگی، روستا را نقطه ی مفصل بندی کردن برخورد انتقادی خود با ادبیات قرار می دهد.
اما دیری نمی پاید که دوست جوان ساعدی، رادیکال ترین ادبیات داستانی و نقادی نظام رایج تعلیم و تربیت را بنیان می نهد.
این دوست، صمد بهرنگی است که ساعدی خود درباره او می گوید:
”ﺻﻤﺪ ﺑﻪ ﺗﺪاوم ﻣﺒﺎرزه بیش تر اﯾﻤﺎن داﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﺒﺎرزه ي لحظه ای یا در برشی از یک زمان. دﻗﯿﻘﺎً ﺑﻪ اﯾﻦ ﻣﻌﻨﯽ ﮐﻪ ﺻﻤﺪ ﺣﺮﮐﺖ ﺗﺎرﯾﺨﯽ و ﯾﺎ ﻧﻘـﺶ ﺗـﺎرﯾﺨﯽ ﻫـﺮ ﺟﻨـﺒﺶ و ﯾـﺎ هـر اﻧـساﻧﯽ را مهم تر ﻣﯽ داﻧﺴﺖ تا حرکت یا ﻧﻘﺶ ﺗﻘﻮﯾﻤﯽ ﻫﺮ ﺟﻨﺒﺶ ﯾﺎ ﻫﺮ اﻧﺴﺎﻧﯽ را.“16
صمد اما آن چه را دلیل ستایش ساعدی می داند، هم نشینی او با مردم نقاط مختلف کشور و آموختن از آن هاست. بهرنگی دریافته است؛ آن چه در تمام این ادبیات داستانی و حتی در شاخص ترین نمونه ی آن یعنی ساعدی غایب است، پی گرفتن یک انتقاد تشخص یافته، به امید ارائه یک آلترناتیو برای ساختن جهانی بهتر است. در اغلب این نمونه های داستانی، اگر چه شرحی دقیق و درست از وضعیت اجتماعی شهر و روستا به دست داده می شود، اما مخاطب در انتها به امان خود در میان انبوهی از ناامیدها و تیرگی ها رها شده و در نهایت به یک گذشته آرمانی حواله می گردد. در واقع او پس از دریافت توصیفاتی به زبان زیبایی شناسانه اما نهایتاً خود را قادر به درگذشت از مرزهای تجرد نمی یابد. مانند نوشته های صادق هدایت که با توصیفاتی تیره و تار از زندگی اجتماعی و درج توصیفاتی گزنده از روحیات ایرانیان، اما در آخر به جستار شهر ”راگا“یی (ری) در گذشته، نوعی آرمان شهر نوستالوژیک برای پر کردن خلاء موجود، تصویر می کند.
بهرنگی اما با تیزبینی در نقد استمرار چنین نگاهی در آثار ساعدی و سایر دوستان او می نویسد:
ﻣﻦ ﻧﻤﯽ داﻧﻢ ﮐﻪ اﮔﺮ ﻣﺮدم ﻋﺎدي ﺑﺎﺳﻮاد از ﻗﺼﺪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه آﮔﺎه ﻧﺸﻮﻧﺪ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ آﮔـﺎه ﺷـﻮﻧﺪ، ﺑﺮاي ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه ﺣﺴﻦ اﺳﺖ ﯾﺎ ﻋﯿﺐ. اﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﺪر ﻣﯽ داﻧﻢ ﮐﻪ اﮔﺮ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻪ ﻫﻨﺮ ﺑﺮاي اﺟﺘﻤـﺎع ﺑﺎﺷﯿﻢ و ﻗﺒﻮل ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﺰرگ اﺟﺘﻤﺎع را ﻣﺮدم ﻋﺎدي ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽ دﻫﻨﺪ ﻧﻤﯽ ﺗـﻮان آن ها را نادیده ﮔﺮﻓﺖ… ﻧﮕﺮﯾﺴﺘﻦ ﭘﺮ اﻧﺪوه ”ﺳﺎﻋﺪي“ ﺑـﻪ ﮔﺬﺷـﺘﻪ (در ”ﭘـﻨﺞ ﻧﻤﺎﯾـﺸﻨﺎﻣﻪ“ از اﻧﻘـﻼب ﻣﺸﺮوﻃﯿﺖ)، ﻋﻨﺼﺮﻫﺎي ﺟﺪاﻧﺸﺪﻧﯽ دﯾﮕﺮي ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه دارد ﻣﺜﻞ ﺧﺸﻤﯽ ﻣﺒﺎرزه ﺟﻮي و اﻣﯿﺪي ﺳﺮﺳﺨﺖ و واﻗﻊ ﺑﯿﻦ… او ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ در ﭘﯽ ﮐﺸﻒ ﻧﻤﻮدن ﭘﺴﺘﯽ انسان هایی اﺳـﺖ ﮐـﻪ ”نانشان به قیمت ریختن خون دیگران“ ﺑﻪ دﺳﺖ ﻣﯽ آﯾﺪ.17
او در ”کند و کاو در مسائل تربیتی ایران“ می نویسد:
باید توی آتش بودن تا فهمیدن که سوختگان چه دردی دارند و کجایشان می سوزد و کباب می شود و بوی کز از کجایشان بر می خیزد. با از دور دستی بر آتش داشتن حال سوختگان را نمی شود فهمید. تمثیل حال و کار مولفان خودی است.18
بهرنگی و رفیق همیشه اش بهروز دهقانی، علاوه بر آن که سعی می کنند به تجربه های تازه ای در عرصه ی داستان نویسی، (که در عین توصیف شرایط اجتماعی روح امید به تغییر را نیز در مخاطب می دمد) دست بزنند، به اتفاق هم کوشش های جدی و کمتر دیده ای شده ای را نیز در رابطه با فهم و شناخت ادبیات فولکور آذربایجان و شناخت سبک زندگی و خصلت های اجتماعی مردمان این منطقه بنیان می گذارند. دو رفیق که ساعدی آن ها را به ”دو توامان آگاه“ توصیف کرده است، این حرکت مطالعاتی خود را به طور کامل با استقلال فکری از نهادهای دانشگاهی و دولتی ایران رقم می زنند. به گمان من می توان این تلاش را به عنوان نقطه ی عطفی در زایش فکر تاسیس نوعی ”مطالعات فرهنگی“ و انسان شناسی سیاسی در ایران معاصر قلمداد کرد.
چنان که گفتیم، اگر چه پیش تر تلاش های مشابهی در مجامع دانشگاهی ایران نیز انجام شده و گروه هایی از جامعه شناسان نیز به اهمیت شناخت مناسبات شهری و روستایی ایران مشتاق و بعضاً مجاب شده اند، اما اهمیت کار این دو رفیق از آن روست که از یک سو پژوهش را از پشت میز دانشکده به میدان اجتماعی منتقل کرده اند و خود به طور مستمر با عناصر زنده ی محیط در تماس قرار دارند، و از سویی دیگر پژوهش خود را اساساً نه برای افزودن به رفهای آرشیوی که برای تاثیر عینی آغازیده اند. خلاصه آن که آن ها در این فرایند قادرند با مردم نه به مثابه ابژه تحقیق که به عنوان سوژه تغییر گفتگو کنند.
مجموعه بزرگی از داستان های کوتاه این دو را نیز باید در همین راستا قرار داد. به عنوان نمونه داستان ”ملخ ها“ی بهروز دهقانی:
با کنار هم گذاشتن وقایع روزمره به طور ظریف و مناسب، و با پرهیز از اضافه گویی، یعنی بدون آن که از موضوعی کوچک، مسئله ای بزرگ ساخته و در دام خیال پردازی های ایده آلیستی گرفتار آید، با آفرینش استعاره هایی ناب، مخاطب را شریک دغدغه ها و درگیر زندگی روستایی ساخته و نیز تضادها و درگیری های جدیدی را تصویر می کند که ارمغان ”انقلاب سفید“ شاهنشاهی است؛ به اصطلاح انقلابی که روستائیان را به ظاهر از دست خان آزاد ساخته و به آغوش خان زاده ها در لباس بوروکراسی انداخت. ملخ ها نشان می دهد که انقلاب سفید شاه قبل از این که قادر به حل تضادهای فئودال و روستائیان گردد، به تضادهای جدیدی که به صورت زارع و بورژوازی وابسته شکل می گرفت عمق بخشیده است.19
 در واقع آن دو بر اساس بینش و میزان آشنایی ای که با مارکسیسم دارند، به طور مستقل بر آن می شوند تا با حصول شناختی عمیق از جامعه محل زندگی خود در رابطه با تامل در ایضاح چگونگی روزنه های تغییر در آن گام بردارند. انتشار نشریه ی ”مهد آزادی“ نیز به زودی محملی می شود تا رفقای دیگری با این دو همراه شوند.
انتشار این‌ هفته‌نامه‌ بر خلاف‌ آن چه‌ تصور کرده‌اند صرفاً یک‌ اقدام ‌ادبی‌ و یا روزنامه نگاری نبود، بلکه‌ گامی‌ بود آگاهانه‌ در جریان‌ یک‌ مبارزه‌    پیش بینی‌ شده‌ و به‌ منظور فراهم‌ آوردن‌ مقدمات‌ یک‌ کار تشکیلاتی‌ و در عمل‌ نیز منجر به‌ همین‌ نتیجه‌ شد. نابدل‌ که‌ خود در جریان‌ همین‌ نشریه‌ به‌ جرگه‌ دوستان‌ صمد پیوسته‌ بود، در بیانی ‌غلوآمیز نشریه‌ آدینه‌ را با نقشی‌ که‌ روزنامه‌ پیشاهنگ‌ ایسکرا در انقلاب ‌بلشویکی‌ شوروی‌ بازی‌ کرده‌ بود مقایسه می کرد.20
رفاقت صمد با امیرپرویز پویان باعث می شود تا پس از مرگ او، نه تنها این  ایده ها و کوشش ها دچار تعطیل نشود بلکه وارد فازی جدی تر شده و ”حلقه تبریز“ را به حلقه ای بسیار با اهمیت در مبارزات کمونیستی ایران بدل کند. بنابراین نقشی هم که نابدل برای این نشریه قائل بود، نقشی غلوآمیز نبوده، بلکه استعدادی بوده که او و دیگر رفقا در ادامه این حرکت می دیده اند.
رضا همراز در یادداشتی با نام بهروز دهقانی و یک نوشته ناشناخته در مورد سبک و کیفیت کار بهروز و صمد و ارتباط نهایی آن ها با جنبش چریکی     می نویسد:
من شاهد بودم که چطور بهروز و صمد پای صحبت روستاییان می نشستند و می دیدم که چقدر روستایی ها با بهروز و همین طور با صمد با صمیمیت برخورد می کردند. معلوم بود که بهروز و صمد در شرایط دیکتاتوری آن زمان نمی توانستند هر چه در روستا می دیدند را به همان صورت بنویسند و چاپ کنند؛ اما در مورد تحقیقات بهروز از قره داغ که البته در     پیش گفتار به اشتباه قره باغ نوشته شده است این طور نبود. این تحقیقات را بهروز در رابطه با گروهی که در آن فعالیت می کرد گروه احمدزاده که بعد با مبارزان دیگری متحد شدند و چریک های فدایی خلق را به وجود آوردند انجام داد. در قره داغ نیز در بعضی از روستاهایی که برای صحبت با روستاییان رفته بود من همراه بهروز بودم. باید خیلی مواظبت می کردیم که کسی از ماموران رژیم شاه متوجه این امر نشود که وظیفه ی من هم در آن جا همین بود. گزارش تحقیقات قره داغ خیلی مفصل است. آن طور که شنیدم کسانی در خارج از کشور هنوز آن را به صورت یک جزوه دارند. ولی با کمال تاسف اقدام به انتشار آن نکرده اند.21
در سال 1348 پویان، طی سفری به تبریز طرح تشکیل گروه چریکی و عملیات مسلحانه را با رفقا نابدل و دهقانی نیز طرح کرده و پس از انجام بحث های مقدماتی توافقات لازم برای تشکیل حلقه تبریز به عمل می آید. (گفته می شود از پیش فکر تشکیل یک تیم چریکی را با بهرنگی نیز در میان نهاده بوده است.)
از آن جا که قصد ما ورود به مسائلی نیست که مستقیماً با عملیات مسلحانه در ارتباط هستند، به این مسئله دقت خواهیم کرد که مطالعات اجتماعی که  پیش تر در تبریز پایه گذاری شده بود، هم چنان در اولویت برنامه ها باقی می ماند و چه بسا با جدیت بیش تر و سازمان یافته تری نیز پی گیری می شود. در برگه های بازجویی مربوط به ”عباس مفتاحی“ می خوانیم که:
”در این زمان هسته مرکزی گروه، طرح مطالعه روستاهای ایران، مطالعه تاریخ ایرن خصوصاً تاریخ نیم قرن اخیر، مطالعه منظم تجارب انقلابی کشورهای دیگر به ویژه روسیه، چین و کوبا و مطالعه سیستماتیک فلسفه و اقتصاد مارکسیستی را پی ریخت و پس از جلب نظر بیژن هیرمن پور و دوستانش به مرحله اجرا درآورد.“22
در ادامه اظهارات او و نیز ”مناف فلکی“ به نکاتی با اهمیت اشاره شده است:
هدف از مطالعه روستاهای ایران بررسی آثار و نتایج حاصل از اصلاحات ارضی و هم چنین یافتن پاسخی برای این پرسش بود که ”چه نیروهایی جانشین فئودالیزم شده اند.“ تعدادی از روستاهای آذربایجان توسط شاخه تبریز و تعدادی از روستاهای مازنداران مورد مطالعه قرار گرفت و پویان یک تک نگاری از گناباد و اطراف آن تهیه کرد. مناف فلکی مجموعه    تک نگاری ها و مقالاتی را که توسط افراد گروه تهیه و تدین شده بود و او توانسته بود ببیند؛ صرف نظر از دو اثر پویان و احمدزاده به این شرح بر می شمرد:
– باران عجم. در بررسی برخی از روستاهای کشور
– دو مقاله در بررسی روستاهای مازندارن؛ یکی در بررسی روستاهای کوهستانی و یکی در بررسی روستاهای جلگه ای.
– درباره دهات قره داغ که بهروز دهقانی نوشت.
– درباره ی روستاهای اطراف رضائیه که علیرضا نابدل نوشت.
– درباره روستاهای اطراف رضائیه که بنا به اظهارات بهروز دهقانی افشانی نوشت.
– درباره جنبش رازلیق که علیرضا نابدل نوشت.
– درباره قالیبافی آذربایجان که فلکی نوشت.
– اسلام روبنای کدام فرماسیون اجتماعیاقتصادی است.
– با کدام کارگر کجا و چگونه باید آشنا شد که علیرضا نابدل نوشت.
– نهضت دموکراتیک و فرقه دموکرات که دهقانی نوشت.
– آذربایجان و مسئله ملی که نابدل نوشت.
رفقای جان باخته عباس و اسدالله مفتاحی و احمد فرهودی دست اندرکار انجام این مطالعات، چنان که در لیست فوق اشاره شده است، در مازنداران می باشند. با توجه به اینکه نقی حمیدیان در کتاب ”سفر با بال های آرزو“ می نویسد:
”رهبری گروه اعضاء را به تحقیق و بررسی مستقیم اوضاع محل سکونت یا زادگاه خود تشویق می کرد.“
می توان به تقویت این فرض پرداخت که امیرپرویز پویان به عنوان رهبری اصلی گروه، به طور جدی در رابطه با اهمیت بنیان نهادن مطالعات اجتماعی رادیکال به   جمع بندی مهمی رسیده بوده است. این فرض می تواند به ما در درک بهتر اهداف نهایی گروه کمک کند. می توانیم دریابیم که اتخاذ مشی مسلحانه گامی عملی در جهت شکستن فضای اختناق و جنبه عملی بخشیدن به ”تاسیس حزب طبقه کارگر“ بوده است. در این صورت می توان دریافت که انتشار جزوه ”مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک“ خود نیز بخشی از تاکتیک گروه است برای تقویت روحیه مبارزه.
نگاهی به اهتمام جدی گروه در مطالعات ساختاری، نشان می دهد که گروه به تناسب میانگین سنی بسیار پایین، اما دارای آینده نگری سیاسی نبوغ آمیزی بوده است و سعی داشته از رهگذر پیشبرد مطالعاتی از این دست، بعدها به تدوین برنامه های عملیاتی برای پیشبرد منافع طبقه کارگر دست یازد.
حمیدیان در ارتباط با خواست ”رهبری گروه“ در ادامه می نویسد:
عباس مفتاحی از همان آغاز فعالیت تشکیلاتی مان، از ما خواست که شناسایی شرایط اقتصادی اجتماعی و فرهنگی روستاهای منطقه ساری را آغاز کنیم.24
با وجود طولانی بودن اما برای درک بهتر این خواست و نحوه تحقق آن، عین نوشته حمیدیان را در این جا درج می کنم:
”برای کمک و راهنمایی، متنی از منطقه دشتیاری چاه بهار که توسط یکی از اعضاء و یا هواداران گروه تهیه شده بود برای ما خواند (مفتاحی)، ما نیز با ایده گرفتن از آن، بعد از فراغت از کار با موتورسیکلت به بهانه ی شکار و دیدار دوستی از دوستان بی شمار احمد فرهودی به یکی از روستاهای اطراف ساری سر می زدیم.
در نزدیکی های سواحل فرح آباد و نیز منطقه دیگری به نام شاه آباد، دو برادر شاه به نام های عبدالرضا و محمودرضا، هر یک هزاران هکتار از بهترین زمین های زراعی روستاییان را به بهانه های مختلف زوری و پولی از چنگشان در آورده بودند. این زمین ها با وسایل مکانیزه بهره برداری     می شدند. زیر چشمان پر حسرت اما ترسان روستاییان دهات مجاور، ماشین آلات و امکانات اداره های راه در کنار ”سِمِسکَنده“سازی، کشاورزی، دفع آفات نباتی و غیره در خدمت منافع شخصی این آقایان قرار می گرفت.
در روستای شهر ساری یک شرکت سهامی زراعی با مشارکت دهقانان تازه خرده مالک شده و حتا کم زمین تأسیس شده بود. از این شرکت ها در برخی مناطق حاصل خیز دیگر ایران نیز ایجاد شده بودند. در اواخر سال 47 حاصل یادداشت های پنهانی ما طی مدت نه چندان کوتاهی (بیش تر به دلیل عدم توانایی در تحلیل و نوشتن) به تهیه یک مقاله تا حدی مفصل تحلیلی از شرایط اقتصادی و اجتماعی روستاهای اطراف ساری و مقاله دیگری مربوط به بررسی شرکت سهامی زراعی سمسکنده ساری انجامید.
ما نمی دانستیم که نتیجه کار و به خصوص کیفیت آن چیست و تا چه حدودی تحقیقات ما، منظور عباس و گروه را برآورده می کند! البته از عباس در جریان کار کمک می گرفتیم. او با راهنمایی ها و تشویق هایش به ما یاری می رسانید. به هرحال پس از مدتی عباس به ساری آمد و مانند همیشه به طور پنهانی به منزل اش رفتیم. برخلاف پیش بینی ما، عباس از نتیجه کار بسیار راضی بود.
واقعیت این بود که ما نتایج تازه ای از پژوهش های اقتصادی و اجتماعی مان که آن همه انرژی برایش گذاشتیم، متفاوت با تحلیل ها و جمع بندی های اولیه و غیر مدون قبلی مان به دست نیاوردیم. بلکه در حقیقت فاکت های عینی گسترده ای از شرایط اقتصای و اجتماعی اطراف ساری برای   تحلیل هایمان جمع آورده بودیم. در این جا باید تأکید کنم که ما تنها در چهارچوب دیدگاه های مارکسیستی به تحقیقات روستایی دست می زدیم.
در آن سال ها می کوشیدیم چگونگی رشد و گسترش سرمایه داری در روستاهای اطراف شهر ساری را مورد مطالعه قرار دهیم. ما در آن بررسی ها تلاش کردیم خصلت و ویژگی رشد سرمایه داری را بشناسیم. تضادهای طبقاتی و قطب های اصلی و عمده آن، حدود و ویژگی جابه جایی های طبقاتی که در کشور جریان داشت، میزان ژرفا، شدت و آشتی ناپذیری  آن ها را روشن نماییم.
ما در آن تحقیقات همه جا با نقش و عملکرد دستگاه های دولتی به ویژه ارگان های سرکوب آن مواجه می شدیم. از نظر ما سرمایه داری ایران بوروکراتیک و وابسته به غرب بود. ویژگی اصلی آن را نیز سرکوب و استبداد خشن تشکیل می داد. روشن است که این بررسی ها از موضعی کاملاً جانب دارانه به سود قطب کار و زحمت، یعنی کارگران و توده های وسیع خلق صورت می گرفت. با وجود سایه سنگین این جهت گیری سیاسی، تحقیقات و مطالعات ما از شرایط اقتصادی و اجتماعی محیط اطراف ساری، به میزان زیاد بی غرضانه، واقع بینانه و عینی و گسترده بود.
رشد چشم گیر و شتابان مناسبات اقتصادیاجتماعی جدید در اطراف ساری، مواد و مصالح کافی در اختیارمان قرار داده بود. ما از امکان    گفت وگو و بررسی و نقد و انتقاد جمعی (جمع سه نفره ما) برخوردار بودیم و در نتیجه به نحو موثرتری می توانستیم به کارمان ادامه دهیم (هر چند در شروع کار هیچ تجربه و دیدی از کار تحقیقی نداشتیم و یا          نمی توانستیم به راحتی نتایج کار را به روی کاغذ بیاوریم!).
نوشته ما در آن زمان در گروه بازتاب گسترده ای یافت. چندی بعد بخش قابل ملاحظه ای از تحلیل های ما به صورت جمع بندی های کل گروه در آمد. با این حال در آن زمان، ما همه ابعاد زندگی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی فرهنگی ملی و بین الملی را در بعد تفکر تاریخی طبقاتی خلاصه کرده بودیم. از این رو، ما، حتا با بررسی و تحقیقات مستقیم از جامعه، مادام که در چهارچوب آن بینش و تفکر قرار داشتیم نمی توانستیم به عمق محتوای عینی و ذهنی روندهایی که در کشور جریان داشت پی ببریم. و بیش تر از آن نمی توانستیم به نتیجه گیری درست و متناسب با واقعیت ها و نیازهای سیاسی کشور دست یابیم.
[…]
از این رو یکی از اهداف مشخص گروه تشکیل حزب طبقه کارگر ایران از طریق نزدیکی و وحدت با دیگر گروه های مشابه بود. با این حال گروه در زمینه شناخت جامعه با وجود بهره گیری از همه امکانات خود، از توان گسترده برخوردار نبود. گروه تنها توانست در مناطقی مانند خراسان، مازندران، آذربایجان، همدان و استان مرکزی و برخی نقاط دیگر آن هم به صورتی نمونه وار تحلیل ها و تحقیقات اقتصادی و اجتماعی انجام دهد.“ (همان)
تجمیع این تجارب است که به مرور بخش مسلح شده ی جنبش کمونیستی ایران را به سمت درک و شناخت ساختارهای اقتصادی و سیاسی جامعه سوق می دهد. در واقع اگر چه رویکرد مسلحانه برای سال های بعد نیز به رویه اصلی جریان باقی می ماند اما از همین لحظات است که فکر با مردم بودن و از آن ها آموختن وارد عرصه تاملات جنبش کمونیستی ایران می شود.
با تامل در همین مقدار از نوشته حمیدیان متوجه می شویم که این مطالعات به نحوی گسترده و در نقاط متعددی از کشور در حال انجام بوده است. چنان که حمیدیان نیز اساساً آشنایی خود و تیم مازندران با این تحقیقات را از رهگذر مطالعه ی مربوط به ”از منطقه دشتیاری چاه بهار“ حاصل می کند.
– بررسی ساخت اقتصادی روستاهای كرمان. خرداد 1353
– بررسی ساخت اقتصادی و اجتماعی روستای چيچالی غلامرضاخان و نقش اصلاحات ارضی در آن
– بررسی شركت های سهامی زراعی
– جنبش دهقانی صومالی قاسم آذربايجان
– درباره ی اصلاحات ارضی و نتايج مستقيم آن
– رشد اقتصادی و رفاه اقتصادی
از جمله تعدادی از تحقیقاتی هستند که در نتیجه تلاش های شکل گرفته در سازمان فداییان خلق متولد می شوند. با این حال آن چه با اهمیت است تعمیم اهمیت این مطالعات سیاسی و اقتصادی در بخش های دیگر جنبش است. به عنوان نمونه آثاری هم چون:
”روستا و انقلاب سفید؛ بررسی شرایط انقلابی روستاهای ایران“ و ”سه گزارش از کارخانه ذوب آهن آریامهر/ شرکت سهامی زراعی آریامهر/ گوشه ای از کارنامه 60 ساله شرکت های غارتگر نفت در مسجد سلیمان“ که در سال های 51 و 53 توسط سازمان مجاهدین، و ”مبارزات زحمتکشان خارج از محدوده“ که در  نیمه ی دهه ی پنجاه، از سوی سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر منتشر گشته است از مهم ترین کارهای انجام شده در همین رابطه می باشند.
مهم ترین دستاورد این آثار با مشاهدات دقیق و با تکنیک های مصاحبه و پرسشنامه گردآوری شده اند، آگاه کردن جنبش کمونیستی به اهمیت دستاوردهای خود به خودی و خلق عرصه های جدید مقاومت و مبارزه توسط خود مردم و کارگران است. چنان که پیش تر ذکر کردیم به خصوص با انتشار دو مجموعه با ماهیت یکسان توسط سازمان های فدایی و پیکار، تحت عناوین ”مبارزات دلیرانه مردم خارج از محدوده“ و ”مبارزات زحمتکشان خارج از محدوده“، بخش قابل توجهی از کنشگران کمونیست اساساً راه منحصر به فردی را پیش روی خود می بینند که ضمن رادیکال بودن و بنیادین بودن، خواست تاریخی و همیشگی آنان را مبنی بر استقلال از خطوط تحمیلی خطوط چینی یا روسی مبارزه تامین می کند.
ادامه دارد… .

پی نوشت ها
1 شهستان پهلوی: عنوان طرحی است که بنا بود در تپه های عباس آباد ساخته شود. طرح ساخت برج مخابرات (که بعدها در قالب طرح ایرانیاسلامی برج میلاد افتتاح گردید)، میدانی فراخ تر از میدان سرخ مسکو، مراکز تجاری، تالارهای هنری و فرهنگی، فضای سبز، منطقه ویژه برای احداث وزارتخانه ها و دستگاه های سیاسی و نیز اولین مترو تهران، بخش هایی از این پروژه بلند پروازانه محمدرضا پهلوی بودند. شایان ذکر است همین پروژه و درست در همان محیط جغرافیایی و در قالب طرح های اسلامی در قالب مصلّی و مراکز قرآنی و شیعی در جمهوری اسلامی بازتعریف شده اند.
2امیرپرویز پویان، ضرورت مبارزه مسلحانه و ردِ تئوری بقا، از خواندن با گلوی خونین، نشر آلترنانیو، تابستان 1391
3 عبور از خط: مبحثی در نیهیلیسم، ارنست یونگر، محمود هومن (مترجم)، جلال آل احمد (ویراستار)، ناشر: راوی، ۱۳۶۴ (انتشارات مهر نیوشا، در دست چاپ)[۸]
4 اشاره به کتاب آسیا در برابر غرب، داریوش شایگان، انتشارات  امیرکبیر- چاپ چهارم- ۱۳۸۲- تهران.
5 اشاره به کتاب اقبال لاهوری محمد، احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه احمد آرام، تهران، کانون نشر و پژوهش های اسلامی.
6 بخشی از شعر تنها صداست که مي ماند فروغ فرخزاد؛ از مجموعه ی ”ايمان بياوريم به فصل سرد
7  از سخنرانی علی شریعتی با عنوان ”روشنفکر و مسئولیت او در جامعه
8 در رابطه با تلاش های نظری و ایجاد گروه ترجمه، رجوع کنید به ”چریک های فدایی خلق“ نادری، جلد اول، 1387 صفحات 252 تا 264
9 اشاره به حضور برخی از رفقا در کانون نشر معارف اسلامی مشهد.
10 علی میرفطروس، ملاحظاتی در تاریخ ایران صفحه 102 تا 109، 1988، نسخه اینترنتی در تارنمای: www.mirfetros.com
11 حمید مومنی ، درباره ی روشنفکر، 1353 نسخه اینترنتی در:
12 اشاره به کندو، فیلمی به کارگردانی فریدون گله؛ محصول ۱۳۵۴
13  پویان، رد تئوری بقا هم چنین نقد پویان را به روشنفکری ایران، در ”خشمگین از امپریالیسم و ترسان از انقلاب“ بخوانید.
14 به منبع بالا مراجعه شود.
15- عباس زرندی، تجربه فعالیت سیاسی در تشکل دانشجویان مبارز، انتشارات اندیشه و پیکار، 1390
16- کند و کاوی در ادبیات داستانی ایران، علیرضا ذیحق، چاپ اول 1389، نسخه الکترونیکی در:
17 نظری به ادبیات امروز؛ درباره ی عزادارن بَیَل، صمد بهرنگی، خرداد 1344 نسخه اینترنتی در:
 http://xalvat.org/KetabkhaneheXalvat/Adabiyat/Nevissandegan/Behrangi/HonarVaAdbiat.pdf
18 کند و کاو در مسائل تربیتی ایران، صمد بهرنگی، انتشارات صدای معاصر، تهران، چاپ دوم،1379 نسخه اینترنتی در:
http://samadbehrangi.com/books/kandokav(www.samadbehrangi.com).pdf
19 معرفی آثار شناسی بهروز دهقانی؛ ملخ ها و جان رنجه های بهروز دهقانی، علیرضا ذیحق، 1390، نسخه الکترونیکی:
http://www.maral65.blogfa.com/
20 از حلقه‌ هفته ‌نامه‌ مهد آزادی‌ آدینه تا حلقه ‌چریکی‌ تبریز، علی مرادی مراغه ای؛

21 بهروز دهقانی و یک نوشته ناشناخته، رضا همراز،
22 چریک های فدایی خلق ایران، از نخستین کنش ها تا بهمن 57، محمود نادری، چاپ اول؛ بهار 1378، ج اول، ص 279
23 همان، ص 268
24سفر با بال های آرزو، نقی حمیدیان، استکهلم،2010، نسخه الکتورنیکی در: http://www.iranarchive.com/start/372، صفحات 34 تا 37.
***
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: