آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

سرمقاله آلترناتیو: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

سرمقاله
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا


درآمد
چیزی به نام تاریخ وجود ندارد. بلکه تاریخ، تنها، بازنماییِ ”گذشته“ در یک گفتمان است. مانند عکسهایی پراکنده که هر گفتمانی آنها را با چینشی خاص و به همراه موسیقی و مونولوگی که بر آن سوار میکند به صورت فیلمی در میآورد که در صدد القای معنایی مشخص (به صورت آشکار و یا پنهان) است. جنگ و رقابت رسانههای سرمایهداری و باندهای استثماری به همراه گسترش فناوریهای ارتباطاتی، یافتن مثالهای گوناگون در این رابطه را در فرایند خبررسانی آسان نموده است. به همین دلیل است که در آلترناتیو، ما همیشه به روایتی آلترناتیو از تاریخ اهمیت میدهیم. این گونه است که ما باور داریم نه تنها تاریخ تمام جوامع تا کنون تاریخِ تضاد طبقاتی بوده، بلکه روایت تاریخ نیز خود بخش مهمی از این تضاد طبقاتی است.
اما مثال بارز این امر که به بحث این نوشتار مرتبط میشود، روایت رژیم اسلامی از فرایندی که به قیام سال 57 ختم شد و تاریخ معاصر ایران است. شما هم شاید مانند ما، کتابهای درسی تاریخ را به اجبار سیستم آموزشی و یا از سر تفنن و یا پژوهش تورقی کرده باشید. در روایت رسمی، تاریخ قیام 57 از سال 42 شروع میگردد که خمینی ظاهراً در مورد انقلاب سفید سخنرانی کرده و به شاه اعتراض نمود (و البته در بیشتر مواقع هم ذکر نمیشود که چه چیز گفته و دقیقاً اعتراضش به چه بوده است) و درگیریهای بعدی به تبعید وی ختم    میشود. و در ادامه این اعتراضات اسلامی هستند که پیشبرندهی مبارزهی مردم شده و ناگهان خمینی به صورت باشکوهی به کشور برگشته و ”انقلاب اسلامی“ را به سرانجام میرساند. در این میان، گویی نه خبری از جریانات چپگرا هست و نه مجاهدین و غیره. البته خمینی این وسط بیکار هم نبوده و شجاعانه! نوارهای سخنرانی خود را داخل ایران میفرستاده است. انقلابیون هم، گویی تنها، مذهبیهایی هستند که مبارزهشان به تکثیر این نوارها و شرکت در مجالس مذهبی و مسجدها ختم میشود. این داستان به شکلها و از تریبونهای مختلف تکرار میشود تا بتواند با استفاده از این دوپینگ رسانهای و انحصار پیامرسانی به بخشی از واقعیتهای پذیرفته شده و فهم عمومی جامعه بدل شود. برای یادآوری میتوانید به برنامههای تلویزیون رسمی ایران، از سریالهای سردستی مناسبتی و تصاویر راهپیماییهای مردم محجبه با تصاویر خمینی تا اظهار  فضلهای ”کارشناسان“ برنامههای گوناگون در مناسبتهای مختلف مراجعه کنید. این سرهمبندی تا جایی پیش میرود که حتی به تکهای از دفاعیات رفیق جانباخته خسرو گلسرخی در بیدادگاه سلطنتی هم چنگ میزند و در حالی که احتمالاً وی هیچگاه نمیتوانسته تصور چنین روزهایی و چنین برداشتهایی را کند، از جملات وی برای استحکام بیشتر این روایت سوءاستفاده مینماید. چرا که هم دالِ ”سبیل“ را دارا است و ”خلقی“ حرف میزند و هم ذکر خیری از امامان شیعه میکند. در این میان نه خبری از طرح سپاس و جشن توبه گرفتن مذهبیون در زندان شاه است و نه کشتار و اعدام مبارزان کمونیست و مجاهد. همه چیز در یک تعلیق مسخره که اوج هیجانش رد و بدل کردن ”نوار امام“  است ختم میشود و سر به نیست میگردد.

پیشتر و در مقالهی ”نسل آلترناتیو“ اشاره نمودیم که چگونه این روایت میتواند مبنای نسلبندی افراد در ایران نیز قرار گرفته و برای اهداف سیاسی روزمره مورد استفاده قرار گیرد. به یاد بیاورید همین چند سال پیش را که قرقره کردن کلید واژهی ”نسل سوم“ در نشریه چهل چراغ  و دیگر ”نُنُرنامهنویسی“های اصلاحطلبان، حتی کیهانِ عبوس را هم برای مدتی به نشخوار آن وادار گردانید. پس میتوان نتیجه گرفت که این داستانسازیها دارای اثراتی جانبی هستند که شایسته است از طرف مبارزان کمونیست جوان در ایران مورد توجه قرار گیرند. در این جا ما به طور مشخص و البته بسیار مختصر به نقش یکی از روایتهای تاریخی یعنی عاشورا و دست آویختن نیروهای گوناگون رژیم به آن میپردازیم تا گوشهای از تناقضات نهفته در آن را روشن سازیم و درکی حداقل از آرایش ایدئولوژیک و هژمونیک جبههی دشمن به دست دهیم.
اما چرا عاشورا و کربلا؟ چون دلالتهای مربوط به رابطهی تشیع و حکومت را میتوان به آسانی از آنها استخراج نمود و مثال خوبی برای سرک کشیدنهای بعدی مخاطبان به دیگر بخشها و گفتمانهای رژیم اسلامی است و فهم  عمیقتر ابعاد آن است. بگذریم. روایت رسمی حکومت میگوید که حکومت، حقِ حسین بن علی بود و وی برای به دست گرفتن و تشکیل آن قیام کرد و به گونهای بیرحمانه سلاخی شد. در ادامه هم یک تیپشناسی از آدمهای مختلف ارائه میکند که در این مخزن میتوان هم ”حر“ را یافت که در آخرین دقایق به حسین پیوست و هم ”شمر“ را که قرار است تجسد بیرحمی و قساوت نسبت به ”امام مظلوم“ باشد. روایتهای جانبیِ دیگر با برجسته کردن وجوهی مانند مظلومیت و… هم میتوان در حاشیهی این روایت اصلی یافت. اما چطور میتوان از این روایت برای تأثیرگذاری بر مخاطبان یاری گرفت؟ نکتهای اصلی در اینجا شباهت هر دو جریان اصلاحطلبی و محافظهکاری در دست یازیدن به این روایت است. هر دو یک به اصطلاح سرمشق دارند که ستونِ اصلی مفصلبندیِ گفتمانی آنها را تشکیل میدهد و آن این جملهی معروف است: روزها همه عاشورا و سرزمینها همه کربلا هستند. یعنی همیشه و همه جا میتوان یک حسین و یک یزید یافت و باقی ماجرا را سرهم نمود. اما تفاوت نحوهی استفاده به این صورت است که محافظهکاران به روشنی به این موضوع اعتراف میکنند تا بتوانند حول این محور ایدئولوژیک به بسیج نیرو بپردازند در حالی که اصلاحطلبان ترجیح میدهند به صورت زیر پوستی و ناخودآگاه به این روایت بازگردند تا در حالی که از مزایای آن استفاده مینمایند، همزمان قمپز مدرن بودن و مطابق مد روز بودن را نیز در کنند. لازم است این نگاشت یک به یک را در هر مورد توضیح دهیم.
با محافظهکاران آغاز کنیم. در گفتمان محافظهکاری، مختصات کربلای امروز به این گونه است که ”یزیدِ زمان“ ظاهراً آمریکا بوده و حسینِ مربوطه را هم در وجود خامنهای باید جست. حالا که شخصیتپردازی اولیه انجام شد به سراغ دالها و دلالتهای جانبی میرویم. در این داستان، خامنهای در حال حرکت به سمت تشکیل حکومت جهانی اسلام است و در مقابلش یزیدی در واشنگتن نشسته که این حکومت جهانی که سندش قبلاً به اسم ”مستضعفان“ زده شده است در قرآن را بالا کشیده و با زبان خوش هم پس نمیدهد. در این میان با کمی ”بصیرت“ میتوان عمر بن زیاد و دار و دسته را هم که در باقی کشورهای اروپایی موضع گرفتهاند شناسایی نمود. البته تناقضات داستان آن جا بر ملا  میشود که خامنهای، نیمچه حکومتی را هم این جا سر هم نموده و میتواند ”یزیدیتی“ هم به خرج دهد. حال میتوان این دوگانگی را بیشتر واشکافت. جایگاه ولی فقیه به عنوان تجسد تشیع، یک جایگاه دوگانه است. از یک طرف حسین مظلومی است در مقابل آنهایی که نمیگذارند آن اسلام واقعی روی کار بیاید. و از طرف دیگر اقتدار دارد و ادعای حکومت بر جهان. این دوگانگی به صورتهای مختلف خودش را نشان میدهد. احتیاج به کار عجیب و غریبی هم برای یافتن بازنماییِ آن نیست. حتما شما هم شعارهای نوشته شده با اسپری بر دیوارهای شهر را دیدهاید که ”مرگ بر منافق“ و ”زنده باد خامنهای“ میگویند. رسانهی دیوارهای شهر قاعدتاً جایی برای فریاد زدن مطالبات بیصدایان و فرودستان است و نه رژیمی که با انحصار رسانه صبح تا شب از هزار و یک رسانهی بیشمار بر سر مردم هوار میکشد و عربده سر میدهد. پس چرا اهمیت دارد که شعارهایش را این گونه بر دیوارها بنویسد؟ با اسپری و استفاده از تم دیوارنویسی فرودستان؟ چون این گونه نوشتن اشاره به مظلومیت تشیع و امامِ مربوطهی آن که لابد اکنون خامنهای است دارد. داستان به همین جا ختم نمیشود. تعینات ساختاری این بازنمایی در ارکان رژیم اسلامی هم دیدنی است. یعنی، این دوگانگیِ جایگاه را در بازتولید نمایش اختلافات ریاست جمهوری و رهبری در تمام برههها نیز میتوان یافت. پس در رژیم اسلامی، هیچ گاه  رئیسجمهوری نخواهد بود که انتظارات رهبر را برآورده کند. چون انتظارات رهبر قابل برآورده شدن در زندگی مادی نیست. این گزاره ربط مستقیمی به آنتاگونیسم نظام سرمایهداری دارد. مشخص است که این تناقضات را نمیتوان هیچگاه در چهارچوب مناسبات مادی این رژیم حل نمود و هر تلاشی برای بهبودی تنها به تأخیر ایجاد کردن در بحرانها و یا انداختن بار آنها بر دوش دیگران ختم میشود. دور نشویم. بحث بر سر این است که در این وضعیت، رهبر همیشه در جایگاه طلبکار قرار دارد و متهم را در وجود ریاست جمهوری مییابد. پس رهبر باید همیشه پادوهایش را فرا خواند تا بر مظلومیت این ”سید“ اشک بریزند و پوسترهای با لبخند ملیح و ریشهای سپید بلندش را که بر نمایندگیِ رسمی و خدمات پس از فروش عرش کبریایی دلالت دارند در همه جا نصب کنند. همزمان، ضربهگیرهای حرفهای رژیم در نقش منتقدان موجه وضعیت موجود روز و شب به شماتت آن مدیرانی و لابد مردمی بپردازند که عامل این مظلومیت هستند. که، اهل کوفه شدهاند و در نیمهی راه، جا ماندهاند -راهی که قرار است به حکومت جهانی اسلام ختم شود. این واشکافی وضعیت هژمونیک و ایدئولوژیک و نقشی که گفتمان شیعه در برساختن آن دارد را میتوان ادامه داد. اما اجازه دهید که به همین سرنخهای اندک اکتفا کنیم و باقی را به عهدهی ذهن خلاق شما بگذاریم.
اما اصلاحطلبان، که سابقهی ”درخشان“تری در استفاده زیر پوستی از این گفتمان تشیع دارند هم باید محل بحث ما باشند. تشیع در ذهنیت اصلاحطلبی به این صورت نفوذ دارد که کربلا به ایران محدود شده و یزید در باند خامنهای تجلی پیدا کرده و باز هم نگاشتی یک به یک از وقایع صدر اسلام را در وضعیت موجود مییابند و برخی از عناصر گفتمانی را برجسته میکنند. بازنمایی تشیع در گفتمان اصلاحطلبی این گونه است که خمینی در جایگاه محمد قرار      میگیرد که از قضا هجرت هم نموده، یارانش هم اندک بودهاند (منظور به طور مشخص جمعی است که از ابتدا در حلقهی نزدیکانش بودهاند) حکومت هم تشکیل داده است و جهاد هم داشته چه در کردستان (احتمالاً مانند خیبر و با یهودیان مدینه) و چه با دشمنان دیگر و بعد از این عمر ”پر برکت“ رضایت داده و به گور رفته است. و اما بعد چه اتفاقی افتاده؟ مانند روایت رسمی شیعیان، یاران نزدیکش را از حکومت اخراج نمودهاند. در این معنی، موسوی و کروبی و خاتمی و دار و دسته در نقش ابوذر و سلمان و زید و دیگران ظاهر میشوند. چرا؟ چون با وجودی که این معدود ”یاران نزدیک امام“ سررشتهی امور را در 10 سال اول بعد از 57 در دست داشتهاند در عرصههای مختلف آن دورانِ ”طلایی“ به هنر نمایی اشتغال داشتهاند، اکنون طرد شدهاند و دیگرانی که لیاقت ندارند (لابد خامنهای در نقش ابوبکر و دار و دسته مربوطه) بر جایگاه جانشینِ رهبر (خلیفه پیامبر) چنگ انداختهاند. پس بازگشت به ”دوران طلایی امام“ را باید از همین منظر دریافت. و اشکهایی که بر بیت مظلوم امام که لابد در نقش اهل بیت قرار است خدمت رسانِ همین داستان باشند (با تأکید بر چهرهی نورانی سید حسن خمینی و بقیه اعضای خوشگل خاندان). دقت کنید که دلیل ندارد که ترتیب زمانی این وقایع لزوماً مانند یکدیگر باشد. به این معنی که   ”72 نفر“ همیشه قرار است عدد شهدای مظلوم باشد و تعداد بیشمار آنها. چه در کربلا، چه در مورد کشته شدههای حزب جمهوری اسلامی و چه در مورد کشته شدههای وقایع بعد از انتخابات 88. در دو مورد آخر حداقل به اعتراف خودشان با دستکاری آماری این عددسازی انجام میگیرد که خودشان به آن تبرک میگویند و در واقع تأکید بر عناصر گفتمانی تشیع است با دروغگوییِ آشکار. حقیقت شیعهگری اصلاحطلبان را با تأکید بر شعار ”یا حسین میرحسین“ و رنگ سبز سیدی آن نیز میتوان دریافت. شکر خدا، سید هم هست و روایت تکمیل است. خندهدارتر این که معلوم نیست در این میان آن همه ادعای دموکراسی را که جریانات لیبرال اسلامیست صبح تا شب از طریق سایتهای سبز و شبکههای خبری لجستیکشان مانند بی بی سی و صدای آمریکا به خورد ما میدهند باید کجای دلمان بگذاریم. چرا که دموکراسی حتی با درک محدود و کج و معوج لیبرالیسم هم هیچ ربطی به شیعهگری و سید بازی حضرات ندارد. همین است که هرجا در بلغور کردن داستانهای تخیلیشان از مزایای لیبرالیسم دچار کمبود میشوند از ادویهی دالهای تشیع برای طراوت بخشیدن به نبرد هژمونیک خود استفاده نموده و نقش مظلومهای تو سری خورده را بازی میکنند. همین طلبکاریِ سیاسی است که آنها را محق میکند که هر انتخاباتی را که خود در آن اجازهی حضور دارند را آزاد و محرومیت خود را نشانهی عدم آزادی در انتخابات قلمداد کنند. گویی که قبای آزادی را تنها بر قامت آنها میتوان متر نمود. سیری کوتاه در گفتهها و کردههای اصلاحطلبان، مثالهای فراوانی از این موضوع را به دست میدهد. آنچنان از ”حصر“ میگویند و نرسیدن دارو به میرشان که انگار لب تشنه بر لب فرات گرفتارش نمودهاند. یزید را به دیکتاتوری و عدم دموکراسی متهم میکنند و همزمان در بوق جملات کلیشهای میدمند: ”آنان كه رفتند كاري حسيني كردند و آنان كه ماندند بايد كاري زينبي كنند و گرنه يزيدياند“. و این گونه است که گند و کثافت دلنوشتههای اصلاحطلبان همزمان که یادآور کاری زینبی کردن قرار است باشد، به بازتولید گستردهی گفتمان تشیع یاری میرساند.
بالاتر از دعواهای باندهای حکومتی در رقابت برای بردن سهم بیشتر از استثمار فرودستان و طبیعت ایران، میتوان بازنمایی این دعواهای مادی در وجوه غیر اقتصادی و مناسبات هژمونیک و ایدئولوژیک را نیز مورد توجه قرار داد. این دقت نظر باید همزمان از دو مسیر انحرافی که میتواند به نتیجهگیریهای سیاسی اشتباه بیانجامد پرهیز کند. اول، یک کاسه نمودن تمام جریانات درون رژیم است. یعنی به جای دقیق شدن و یافتن نقش هر کدام در یک کلیت بزرگتر، تنها به زدن حرفهای کلی که نه راهبردی را مشخص میسازد و نه مسألهای را توضیح میدهد بسنده نمود. جملاتی از قبیل ”اینها همه سر و ته یک کرباسند“ بیش از آن که مثلاً قرار است نفی کلیت رژیم را هدف قرار دهد، نشان دهندهی خالی بودن عریضه و نشاندن شعار در جایگاه تحلیل سیاسی است. در مقابل، فراموش کردن کلیتی که در برگیرندهی این جریانات مختلف است و نقشی که در مجموع برای بازتولید مناسبات سرمایهداری چه در ایران و چه آن بخشی که به صورت خدمات گوناگونی که در راستای منافع امپریالیسم بر عهده دارند، خطر فروافتادن در وادی انحلالطلبی را در میان دارد. این، یعنی دل خوش نمودن به دینامیسم درونیِ این اختلافات و فروکاستن نقش چپها به پادوهای این یا آن جناح. مسخرهتر این است که این پادویی را به اسم واقعگرایی و در مواردی با وقاحت بیشتر، تحلیل مشخص از وضعیت مشخص به خورد فعالان کمونیست میدهند.
نکته آخر این که، نتیجهی بلافصل این نوشته این نیست که مبارزهی طبقاتی در ایران را باید به مبارزه با تشیع فروکاست. کاری که به شکل بسیار میانمایه و عوامفریبانهای در سیاست خلاصی فرهنگی و تلاش برای مدرن شدن یافت. بلکه، نشان دهندهی اهمیت شناسایی دقیق نحوهی مفصلبندی گفتمان حاکم و مورد توجه قرار دادن آن در نبردهای هژمونیک است. این تمرکز بر وجههی سیاسی و نبرد هژمونیک در راستای مبارزهی طبقاتی است که میتواند با پرهیز از کلیگویی و انحلالطلبی، گامهایی اساسی به سوی یک سیاست طبقاتی صحیح و مشخص بر دارد.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در دسامبر 4, 2012 بدست در آلترناتیو، سرمقاله، شماره پانزدهم فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: