آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

مقالات رسیده: ستم ملی در ایران و آلترناتیو کمونیستی


ستم ملی در ایران و آلترناتیو کمونیستی
خبات مازیار و ئاسو فولادی



ملتی نمی تواند آزاد باشد و در همان حال به ستم بر سایر ملل ادامه دهد“
فردریش انگلس
”آیا ملتی که بر ملت های دیگر ستم روا می دارد می تواند آزاد باشد؟ خیر“
ولادیمیر ایلیچ لنین
اواخر تابستان 1391 حزب دموکرات کردستان ایران و حزب کومله کردستان ایران پس از حداقل یک دهه تلاش برای صدور یک بیانیه ی مشترک موفق شدند متنی را امضاء کنند که همه ارواح و اشباح سیاسی جامعه ایرانی را به صف اول جبهه ی میهن پرستی فراخواند. دو جریان کردستانی که بیشترین روابط سیاسی را با جریانات اوپوزیسیون لیبرال ایرانی برقرار کرده بودند، بر خلاف انتظار و به ناگه دریافتند که روی دم گربه ی ایرانی پا گذاشته اند. از آن پس روزی نبوده است که جریانات سیاسی ایرانی بحثی را بدون اشاره به توطئه و خطر تجزیه طلبی گذرانده باشند. حزب دموکرات که باتوجه به روابط و سوابق اش در صدور بیانیه ی مشترک با حزب پان ایرانیست گمان می برد کسی بر تعهد و التزام عملی اش به قداست خاک و خون ایران شک و تردیدی روا نمی دارد (و حتی در نقش ناجی فراریان ایرانی از کوه های کردستان سال هاست امید به یافتن متحدهای مرکزنشین داشت)؛ به همان اندازه ای شوکه و غافل گیر شد که حزب کومله. عبدالله مهتدی دبیرکل حزب کومله درچند سال اخیر در پرتو برقراری ارتباطات وسیع با اپوزیسیون لیبرال و سلطنت طلب ایرانی چنان بر مورد وثوق بودن خویش اطمینان یافته بود که رؤیای بازی در نقش ”مام جلال“ ایران را می دید. اما ناگهان هر دوی این جریانات از رویای شیرین ایجاد رهبری دو حزبی در کردستان ایران و ایفای نقش بازیگر جدی صحنه ی سیاست سراسری ایران به کابوس اتهام قدیمی تجزیه طلبی و سیبل لعن و نفرین جریانات سراسری شدن فروغلتیدند. اگرچه اینان موفق یه ایجاد جبهه ی کردستانی فراگیر نشدند اما جبهه ی ایرانی به دست اینان از خماری انتظار عبث برای پایان سریال سقوط بشار اسد (و آغاز سناریوی امریکایی رژیم چنج در ایران) بیدار شد.
هنوز مَرکب حزب کومله کردستان ایران پس از پایان جلسه اش در کویه به مقر اردوگاه خویش نرسیده بود که بابک امیرخسروی آستین هایش را بالا زد تا آش پشت پای ”رویای جبهه ی کردستانی-جلال طالبانی ایرانی“ را برای مصطفی هجری و عبدالله مهتدی بپزد. بیانیه ای که امیرخسروی آن را نگاشت بلافاصله به امضای افرادی درآمد که اگر خطر تجزیه ایران نبود، برای تجزیه و تحلیل هیچ مسئله ای حاضر نبودند کنار هم بنشینند.

دراین میان ماشاالله آجودانی پیرو آرامش دوست دار و دشمن ”آخوند“ سابقه روحانیت حسن یوسفی اشکوری را مورد عفو قرار داد و با سرکوب غریزه ی ضداسلامی اش وی را به آغوش کشید، دکتر مهرداد درویش پور به همه ی ارادتش به کردها و روابط حسنه اش با این احزاب پشت پا زد و با دریادار هوشنگ  آریان پور و محمد امینی دست اتحاد داد. و نوه ی دکتر محمد مصدق اسطوره ی بورژوازی ملی ایران نیز درکنار مهدی خانبابا تهرانی نگرانی شان را از نیات غیر دموکراتیک و شوم احزاب مذکور اعلام کردند. ترکیبی از نظامیان رژیم سلطنت پهلوی، اخلاف ملی گرایی ایرانی، وزرای محمدرضا شاه پهلوی، جامعه شناسان ایرانی، توده ای های سابق، اصلاح طلبان خارج نشین و پیروان زنده ی دکتر شریعتی ارکستری را شکل دادند که یک آهنگ قدیمی اما گوش خراش را اجرا می کرد: دفاع از تمامیت ارضی و افشای تجزیه طلبان خائن. ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور اسبق جمهوری اسلامی نیز که دیگر سنی ازش گذشته است وشاید گمان می کند ارتش ایران دیگر از وی حساب نمی برد به جای فرمان درنیاوردن پوتین ها تا سرکوب غائله به همین بسنده کرد که بر تقدس و اهمیت ”وجب به وجب خاک ایران“، تاکیدی از سوی یک ساکن خاک پاریس، بیافزاید.
این جمع نامتجانس که تازه حلاوت ”وحدت بی تمایز“ هم وطن بودن را کنار هم مزمزه می کردند اعلام کردند که تکیه بر ”حق ملت در تعیین سرنوشت خویش“ باعث ایجاد دولت های ساختگی می شود. به باور اینان ”در ایران علی رغم وجود نارسایی های بسیار در رفتارهای حاکمیت، هیچ گاه دولتی منبعث از گروهی قومی در راس ملت یا ملت های زیر سلطه دیده نشده است.“ درایران: ”اقوام ساکن فلات ایران، طی قرن ها درکنار هم زیسته و ملت واحد ایران را پدید آورده اند.“ مسلماً روح قزاق کبیر از این گزاره به شدت متاثر خواهد شد، زیرا که این داعیه ها به منزله ی نفی تمام تلاش های فداکارانه شوونیستی اش در تحکیم فرادستی ملت فارس می باشد. پدران فکری شووینیسم و پان ایرانیسم نظیر محمود افشار، محمد حجازی، علی دشتی، ملک الشعرای بهار و احمد کسروی نیز این تحریف تاریخی را هرگز از سوی فرزندان ناخلف خویش نخواهند بخشید. بیچاره علی اصغر حکمت که زمانی (درتناقض با ادعای مطرح شده) فکر می کرد 95% جمعیت ایران به زبان فارسی صحبت می کنند (بخوانید ”باید“ صحبت کنند) و افسوس برای احمد کسروی که خواستار جایگزینی زبان بیگانه ترکی ”متعلق به اقوام تاتار“ با زبان فارسی بود و علت عقب ماندگی ایران را به وجود زبان های مختلف نسبت می داد. هم چنین بیانیه فراموش می کند اعلام کند ندیدن دولت متعلق به یک ملیت (یا به قول اینان قوم خاص) از چشم کسی است؟
برخلاف رشد طبیعی و غیر ساختگی ”دولت-ملت واحد ایران“، از دید این بیانیه: ”در درازنای تاریخ ایران تا پس از جنگ جهانی دوم (1324 خورشیدی) هرگز جنبشی با مضمون جدایی طلبانه از سوی اقوام ایرانی دیده نشده است. یک یک اقوام پیوندهای ملی خود با همدیگر را به خوبی می شناختند و هرگز به دنبال دولتی مستقل با سرشت قومی نبوده اند. نخستین بار این روس ها بودند که با اهداف استعماری، زمینه تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان و جمهوری مهاباد را پدیدآوردند“. ملی گرایان رنگارنگ ایرانی آن قدر در نگارش بیانیه عجله داشتند و آن قدر در امضاء و انگشت گذاشتن پای بیانیه ی میهن پرستی شتاب کرده اند که فراموش می کنند به ماجرای جدایی ”قوم“ افغان که اگر بیشتر از بلوچ ها و کردها ایرانی تر و فارس تر نباشند کمتر نیستند اشاره ای بکنند. به باور سینه چاکان همه رنگ بیانیه ی مذکور، دولت ملی در ایران صرفاً رشد طبیعی قرن ها زندگی سعادت مندانه اقوام ایرانی بوده است و نه پروژه وارداتی روشنفکران فرنگ رفته ایرانی یا آرزوهای قزاق دست نشانده ی انگلیسی. فقط تجزیه طلبی اقوام است که جدید، ساختگی و توطئه ی بیگانگان است.
شدت اضطرار و تعجیل رزمندگان صف اول شووینیسم ایرانی آن جا روشن    می شود که به ادامه ی بیانیه ی ایشان دقت کنیم. نویسندگان بیانیه آن قدر در هنگام تایپ این بیانیه احساس اضطرار کرده اند که حتی فرصت نمی کنند از دانش و اطلاعات تاریخی محمد امینی و ماشاالله آجودانی برای جلوگیری از نگارش یکی از بهترین گاف های تاریخ بیانیه های سیاسی کمک بگیرند. زیرا در ادامه این برچسب زنی تجزیه طلبی و آلت دست استعمار شدنِ ”جمهوری مهاباد“، بلافاصله همین متفکرین معتقدند که: ”آن ها [یعنی روس ها] به محض رسیدن به منافع کوتاه مدت خود، پشت این دو ”جنبش ملی“ را خالی کردند تا دشمنان تمام ایران، رادمردانی چون قاضی محمد را بر دار کنند.“ میزان درخشش نبوغ و درک تاریخی نویسندگان و امضاءکنندگان این بیانیه در همین پاراگراف چنان است که عقل سالم در مقابل آن بی شک راهی جز سکوت    نمی تواند برگزیند.“جنبش جدایی طلبانه ساخته دست اهداف استعماری روس ”درکمتر از یک جمله فاصله با سرعتی افسانه ای بدل به جنبشی ملی می شود و رهبر این توطئه ی استعماری از سوی وزراء، ژنرال ها و سرسپردگان سلطنت پهلویِ امضاءکننده بیانیه ”رادمرد“ خوانده می شود و شاهنشاه پهلوی و وزیر زیرک و میهن پرست وی ”دشمن تمام ملت ایران“ دانسته می شوند. هر قدر این گزاره ها در اثبات سلامت عقل و قوه ی فاهمه و ادراک افراد نویسنده و امضاء کننده ی این متن عاجز است در عوض می تواند بهترین گواه در کسب مجوز بستری شدن هر کدام از آن ها در کلینیک های روان پزشکی باشد.
بیانیه ی وطن پرستان رنگارنگ ایرانی بلافاصله زنجیری از اعلامیه ها و بیانیه ها را به دنبال داشت که در رقابت برای اعلام وطن پرستی سعی در سبقت گرفتن از یکدیگر داشتند. حزب مشروطه ایران که وارثان شاهان ”مستقل“ و ”آزاده“ی ایرانی است درباره ”سیاست های استعماری ملت سازی“ هشدار داد و درحالی که به تاریخ دموکراتیک 2500 ساله شاهنشاهی و اقدامات رضاخان و محمدرضا شاه مشروطه خواه خویش می نازید اعلام کرد: ”معلوم نیست نظام فدرالی که در چارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر عمل نکند درمان کننده کدام درد هم وطنان دردمند در کردستان و یا دیگر مناطق محروم ایران عزیز خواهد بود.“  جمهوری خواهان ملی نیز ناگهان متوجه توانایی های زبان شناختی خویش شده بودند و واژگان ”مقاومت ملی“ و جنبش رهایی بخش“ دربیانیه احزاب کرد را در ”گفتمان سیاسی دارای معانی معینی“ دانستند که افشاگر نیات توطئه گرانه و تجزیه طلبانه احزاب کرد است. این جریان که خود را دژ ملی گرایی و   جمهوری خواهی می داند تنها راه تحقق این توطئه را تکیه بر نیروهای خارجی اعلام کرده است اما متاسفانه تا این لحظه هیچ تحلیل گفتمانی و زبان شناختی درباره ی ”معانی معین“ اعلام شکیل ”شورای ملی ایران“ به زعامت شاهزاده   رضا شاه دوم، نیات آن و احیاناً شباهت آن با جریانات مشابه منطقه ای که متکی بر نیروهای خارجی در کشورهای خاورمیانه به راه افتاده است ارائه نداده است.
سازمان های جبهه ی ملی در خارج از کشور نیز معتقد است که: ”تفرقه اندازی و تشویق به جدایی در کشوری که در تاریخ چند هزار ساله خود به نام ایران از وحدت ملی برخوردار بوده است و تشویق مردم آن به جدایی از جمله ابزارهای حفظ تفوق توسط قدرت های جهانی محسوب می شود“. اما مصدقی های    خارج نشین توضیح نمی دهند که معادله عجیب و غریب امکان ایجاد تفرقه و جدایی در سرزمینی که وحدت ملی چند هزار ساله دارد چه تلاش عبث و ابلهانه ای می تواند باشد. از سویی دیگر روشن نیست نویسنده بیانیه چه اندازه پای صدا و سیمای جمهوری اسلامی نشسته است که پیرو همان بیانیه نویس ها و تحلیل گران تلویزیونی ایران قرار گرفته است که همواره درباره شدت و حدت ملی مردم همیشه در صحنه ی ایران قصه می بافند و از سوی دیگر یک دم از اضطراب توطئه دشمن خلاصی ندارند. شاید لگدی که جمهوری اسلامی در جواب سیلی مصدق بر گوش اسلام به مصدقی ها زده است آن ها را در تشخیص جهت خویش گیج کرده باشد.
علاوه بر مهرداد درویش پور و مهدی خانبابا تهرانی که نمک خوردند و نمکدان شکستند هیچ کس به اندازه این سازمان های جبهه ملی نمی توانستند دل احزاب دموکرات و کومله را به درد بیاورند، زیرا با نادیده گرفتن کل فعالیت های چند سال اخیر این دوجریان معتقدند: ”آن ها مدت هاست شرط همکاری با سایر نیروهای اوپوزیسیون دموکرات ایران را پذیرش اصول نظری خود یعنی فدرالیسم و ملیت بودن کردها اعلام داشته  و از هرگونه همکاری جدی باجریان هایی که این اصول را نمی پذیرند خودداری نموده اند.“ این سازمان ها یا حضور بی وقفه عبدالله مهتدی در همه کنفرانس های اپوزسیون لیبرال ناسیونالیست ایران و  هم پیاله شدن با طیفی از نیروهای مختلف ایرانی از محسن سازگارا تا رضا شاه پهلوی را همکاری تشخیص نمی دهند یا بدین وسیله سعی دارند به ما اعلام کنند تازه از خواب بیدار شده اند و ”حزب کومله“ عبدالله مهتدی را با ”سازمان انقلابی کومله“ و موسس حزب کمونیست ایران در سی سال پیش اشتباه گرفته اند که در این صورت باید اذعان کنیم که عصر ارتباطات و سرعت روی اصحاب کهف نیز بی تاثیر نبوده است.
کنشگران ملی-مذهبی خارج از کشور نیز برای آن که از قافله ی میهن پرستی عقب نماند به میدان آمدند و به پیروی از فرامین مقام معظم رهبری و پروژه های جمهوری اسلامی در ”بومی سازی“ دانش پلید غربی به ویژه در حوزه علوم انسانی اعلام کردند: ”در به کارگیری مفاهیم و ادبیات تولید شده در بسترهای متفاوت تاریخی درباره اقوام و اقلیت های ایرانی، باید در این تفاوت ها نیز تامل کرد و از به کارگیری مفاهیم و تجارب جهانی به صورت انطباقی و بدون    بومی سازی پرهیز کرد.“ این گروه نیز روشن نمی کند که با این حساب چرا جلای وطن کرده و رنج غربت بر خویش روا داشته اند و چرا از مواهب یک نظام دموکراتیک پارلمانی اما با طعم بومی و منطبق با تاریخ کهن استبدادی ایرانی روی برتافته اند و به عبث به جای جمهوری اسلامی در پی ایجاد یک دموکراسی گرته برداری شده از کشورهای خبیث غربی اند؟ کنشگران ملی گرای متدین ایرانی، نسبت به گرته برداری (یا به قول خودشان ”گرده برداری“) از الگوی عراق بیمناک اند و آن را ”مناسب شرایط ایران“ نمی دانند زیرا در ”مناطق غرب کشور تلفیقی از هم وطنان کرد و ترک، شیعه و سنی زندگی می کنند.“ گویا در عراق ایده آل اینان همه عرب شیعه اند و خبری از کرد، ترکمان، آسوری و سنی نیست. کنشگران مذکور که ”بر ستم ها و گاه سرکوب های برخی اقلیت های هم وطن“ اذعان می کنند و حکومت ها را متهم درجه اول ظلم های مذکور می دانند معتقدند که: ”با این حال واقعیت را سیاه-سفید نمی بینیم و به عملکرد برخی جریانات سیاسی محلی، به خصوص در روزها و سال های اولیه انقلاب نیز نقدی جدی داریم.“ پیروان دیندار نسبی گرایی و آموزه های کارل پوپر با این وجود اعلام نمی کنند کدام عملکرد جریانات سیاسی محلی شایسته نقد جدی اینان است. مذاکره با نمایندگان دولت موقت، صداقت و پایبندی نسبت به وعده های اسلاف این کنشگران یا مقاومت درمقابل فرمان جهاد و سرکوبگرانی که پوتین ها را تا سرکوب کردستان از پای درنیاوردند؟ شاید هم تشکیل اولین شوراهای مردمی در کردستان و دفاع از انقلاب درمقابل سرقت آن، دل این عزیزان را به درد آورده است. آخر اینان در پایان بیانیه در راستای دفاع از پاسیفیسم و رفرمیسم به اعلام نگرانی خود ”نسبت به هرگونه رادیکالیزه کردن فرایند جنبش دموکراسی خواهی و عدالت طلبی درکشور“ می پردازند.
بیانیه ی میهن پرستان رنگارنگ بر خلاف کنشگران ملی-مذهبی نه تنها اندک نقدی بر حکومت ندارند بلکه معتقد است تکیه براصل ”حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“، ”بیش از هرچیز دیگری مجوزی برای تشدید سرکوب خواهد بود.“ سازمان های جبهه ملی درخارج از کشور نیز بر خلاف ”خیال پردازان“    ملی-مذهبی چند گام جلوتر رفته و آشکارتر می سازد که: ”اگر واقع بین باشیم هیچ یک از کشورهای خاورمیانه امروز قادر به تحمل جدائی بخشی از خاک خود نیست و هر اقدامی در این جهت خواه ناخواه به افزایش عناد و دشمنی و جنگ در منطقه منجر می شود.“ این گونه است که طبق فرمان جبهه ملی باید با   واقع بینی ”ستم و حتی سرکوب“ حکومت ها را درک کرد. اما به راستی که  هیچ کدام از این جریانات نمی توانند کمترین شانسی در رقابت برای کسب جایزه واقع بین ترین میهن پرست ایرانی داشته باشند، وقتی پای حکمتیست ها به میان آید. اگر کنشگران ملی-مذهبی از سیاه-سفید دیدن مسائل می پرهیزند و ملیون ومصدقی ها سعی در همدلی و درک سرکوب های لازم از سوی حکومت های خاورمیانه دارند حکمتیست ها خود آستین بالا می زنند و واقع بینی را با چاشنی عمل گرایی به نهایت منطق خود می رسانند. آن ها ابتدا از مردم کردستان استمداد می طلبند و می خواهند که: ”مردم کردستان ایران باید بر سینه این نمایندگان خودگمارده، کهنه پرست و ارتجاعی که برای رسیدن به قدرت بر گرده مردم کردستان و یا پاشاندن خون بر کردستان و ده ها ده ها شهر و استان دیگر و راه اندازی جنگ قومی و مذهبی در سراسر ایران از ایفای هیچ نقش ارتجاعی و جنایتکارانه ای دریغ ندارند، دست رد بزنند“. اما این نیز میل واقع بینی و    عمل گرایی پیروان منصور حکمت را تسلی نمی بخشد و آن ها در پایان بیانیه ی خود قدم پیش می گذارند و اعلام می کنند: ”هجری و مهتدی برای به راه انداختن جنگ قومی و مذهبی در کردستان ایران، برای پیاده کردن نسخه فدرالیستی در کردستان ایران، باید در سراسر کردستان از روی جنازه کمونیست ها رد شوند.“ حکمتیست ها که در حمله به جریانات اقلیت و غیر سراسری هیچ بخششی ندارند و مسئله را تا حد پاشاندن خون بر ”ده ها و ده ها“ استان ایران گسترش می دهند باید توضیح دهند که در راه این وظیفه ی ملی و میهنی چگونه به تقسیم وظایف با ارتش ملی گرایان و یا احیاناً هر جریان وطن پرست عمل گرای دیگری می پردازند؟ آیا نیاز به صدور یک بیانیه مشترک با کسانی چون شهرام همایون و جنبش ”ما هستیم“ کافی است یا در آن هنگام نیاز به ایجاد یک جبهه میهنی فراگیرتر لازم خواهد بود؟
در حالی که سازمان های جبهه ملی در خارج از کشور دچار این توهم شده اند که: ”ستمی که امروز بر ملت از هر قوم و تباری می رود خصلتی سراسری دارد و هدف نخستین مبارزه مشترک نیز برداشتن تبعیض ها و برابری حقوقی همه مردم ایران است.“ حکمتیست ها معتقدند که ستم و ظلم اصلی اتفاقاً توسط این احزاب کرد ناسیونالیست آفریده خواهد شد زیرا آن ها: ”می خواهند از مردم ”تست خون“ قومی و مذهبی بگیرند! بر پیشانی دسته دسته مردم مارکِ کرد و ترک و آذری و فارس و بلوچ و عرب و… داغ کنند! برای شان شناسنامه قومی و مذهبی صادر کنند و خانه ها و محلات و شهرهای شان را با جنگ و خون و خونریزی بر سر سهم هر یک از هم جدا کنند! و سرانجام میلیون ها نفر از کسانی را که سال ها بدون خصومت ملی با هم کار و زندگی می کنند را با سدها و دیوارها و حصارهای ملی و مذهبی، از هم جدا و به جان هم بیاندازند.“ شکی نیست یکی از مهم ترین و تاثیرگزارترین ابزارهای رسانه ای جهان معاصر سینما می باشد اما شاید برای انسان های منزوی از اجتماع و منفک از واقعیات دچار شدن به توهماتی از این قبیل از عوارض گریزناپذیر دیدن فیلم های هالیوودی آخرالزمانی باشد. گرچه حکمتیست ها روشن نساخته اند که در چه فیلمی این وسیله مافوق تصور تست خون که در آن قومیت و مذهب افراد معلوم می شود به تصویر کشیده شده است. شاید هم این گروه با عقب گردی صد ساله باورهای نژادپرستان قرون نوزده و نیمه اول سده بیستم را پذیرفته اند که نژاد افراد را می توان از طریق خون تعیین کرد. چیزی که با توجه به حرکت روزافزون این جریان به منتهی الیه شوونیسم و راست گرایی چندان غیر قابل درک نمی تواند باشد. صدور شناسنامه قومی و داغ کردن مارک کرد و ترک و فارس هم ایده ی وحشتناکی است که باید امیدوار بود اینان آن را در جریان ائتلاف با هیچ جریان راسیست اروپایی(که در پروژه های آتئیستی با آنان ائتلاف دارند) مطرح نکرده باشند زیرا نیک می دانیم ایده ها اگر به میان توده ها بروند آن گاه می تواند بدل به نیرویی مادی شوند.
حکمتیست ها که برای ارائه ی یک تحلیل و راه حل کمونیستی برای مسئله ملی کوچک ترین دغدغه، درک و اهمیتی قائل نیستند در عوض در ارائه یک تصویر ضد مارکسیستی از جامعه و تضادهای آن حتی نسبت به شرکاء ملی گرا و مذهبی خود رقیب نمی شناسند. اگر بابک امیرخسروی، دریادار آریان پور و   بنی صدر به وجود ”برخی نارسایی ها“ اشاره ای می کنند و ملی مذهبی ها وجود ”ستم و گاه سرکوب“ را غیر قابل انکار می یابند؛ تصویری که حکمتیست ها از جامعه ایران می کشند در سادگی، صفا، صمیمیت و آرامش به تابلوهای بازاری قهوه خانه ها تن می زنند: ”میلیون ها نفر که سال ها بدون خصومت ملی با هم کار و زندگی می کنند.“ زمانی منصور حکمت خود وجود ملیت را افسانه ای هم سنگ سیمرغ و خدا اعلام کرده بود و اکنون مؤمنان وی وجود تضاد و آنتاگونیسم طبقاتی(درهم تنیده با ستم ملی، جنسیتی، مذهبی و…) را به درازای سال ها در ایران افسانه می دانند زیرا مردم ایران با هم کار و زندگی می کنند، آن هم بدون خصومت. چه عصر طلایی و جامعه ی بی طبقه ای داشته ایم و خودمان هم خبر نداشتیم! اگر حکمتیست ها در عالم واقع نه برنامه و نه کنشی برای ایجاد  جامعه ی بی طبقه ندارند اما با بیرون کشیدن شعبده ای دیگر از کلاه حکمت در عالم توهم همین وضعیت موجود را به جامعه بری از تضاد بدل می سازند.
حکمتیست ها برای زدودن هرگونه تردیدی در همسانی با ملی گرایان و سازمان ها و احزاب مختلف آن ها در اپوزیسیون ایرانی توافقنامه حزب دموکرات و کومله را پروژه ای غربی و آمریکایی می دانند و هدف آن را ”از هم پاشاندن شیرازه جامعه ایران“ اعلام می کنند. چیزی که به باور آن ها همسان با ماجرای عراق (که به ”از هم پاشیدن شیرازه جامعه عراق“ منجر شد) خواهد بود. از منتهی الیه طیف اپوزیسیون راست یعنی سلطنت طلبان و حزب مشروطه تا حکمتیست ها اگر حاضر به هر مصالحه ای در باب قیمومت سلطنت و وارث بر حق آن و یا اصل بنیادینی چون وجود تضادهای طبقاتی شوند اما درباره این مسئله ی ”صلح و صفای ملی“ (یا به قولی وحدت کلمه) با هیچ کس سرسازگاری و شوخی ندارند.
”تمامیت ارضی“ و ”شیرازه جامعه“ به هر قیمتی چه با ارتش تحت فرمان بنی صدر و فرمان جهاد امام خمینی و چه با خون حکمتیست ها باید محافظت و پاسداری شود؛ چیزی که بهتر از هرنقطه ای می تواند خود را در شورای ملی به رهبری شاهزاده رضا پهلوی متجلی سازد. در جلسه ی اختتامیه ی این کارناوال میهن پرستی و شووینیسم فرصتی فراهم شد تا کانون آرامش و وحدت ملی ایرانیان در قامت شاه آینده ایران و شورای ملی وی خود را معرفی و به جامعه مضطرب و نگران از خطر و توطئه ی شوم تجزیه طلبی تقدیم کند. در این صورت شاید دیگر چندان نیاز نباشد شووینیست های ایرانی متوسل به زانو زدن و طلب عفو از مقام معظم رهبری و نظام جمهوری اسلامی شوند.
بنیان های تحلیل مارکسیستی مسئله ملی:
کارل مارکس و فردریش انگلس رهبران و بانیان جنبش و تفکر مارکسیستی اگرچه سوسیالسیم خاص خویش را بر خلاف قرائت های تخیلی و دیگر نحله های رایج زمان خویش بر خود-رهایی مبارزات طبقه کارگر استوار ساختند اما به مثابه بهترین دیالکتیسین های زمان خویش از درک انضمامی دیگر جنبش ها و رویدادهای زمان خویش غافل نبودند. بر همین سیاق بود که مارکس شورش سپوی های هند را ”بهترین متحد جنبش انقلابی در غرب“ می دانست و یا جنبش استقلال لهستان را ”دماسنج انقلاب های اروپایی“ می نامید. مارکس از دهه 1850 با فاصله گیری از تلقی تا حدودی مثبت اولیه اش از استعمار در شرق، به تاثیرات ویرانگر آن در هند و چین پرداخت و در ماجرای جنگ داخلی در آمریکا عمیقاً خویش را درگیر درک و تحلیل آن رویدادها قرار داد. مارکس بر خلاف فردیناند لاسال که مبارزات ضد برده داری را بورژوایی و بی ارزش می خواند موضع وی را ”نظرورزانه، کلی و توخالی“ خواند. انگلس همواره نسبت به ستم ملی انگلستان بر ایرلند حساس بود و معتقد بود ایرلندی ها ”پرولتاریای راستینی“اند که می توانند دژ امپراطوری انگلستان را به لرزه درآورند. مارکس نیز ایرلند را ”اهرم انقلاب در بریتانیا“ می دانست و برخلاف باکونین و هواداران آنارشیست وی در بین الملل اول که معتقد بودند کارگران جز در مبارزات مختص به خویش نمی بایست در هیچ مسئله ای خویش را درگیر سازند، بر آن بود که انترناسیونال موظف به دفاع علنی از رهایی ملی در ایرلند و بیدارکردن آگاهی طبقه کارگر انگلیس است تا دریابند رهایی ملی ایرلند ”نخستین شرط رهایی اجتماعی خودآن هاست“.  مارکس در این رابطه بیش از هر چیز  بر اهمیت این نکته تاکید داشت که از یک سو طبقه کارگر انگلیس از هم صف شدن با نگرش استعماری و ناسیونالیستی طبقات حاکم بگسلد و از سوی دیگر پرولتاریای ایرلند با درک این که ستم ملی مسلط بر وی بلایی است که تنها مسئول آن بورژوازی انگلستان است و نه پرولتاریای انگلستان، در راستای انترناسیونالیسم کارگری حرکت کند. مارکس معتقد بود که اگر کارگر انگلیسی نتواند از هم جبهه شدن با ناسیونالیسم استعمارگرانه ی بورژوازی فاصله بگیرد آن گاه: ”کارگر انگلیسی در مقابل ایرلندی خود را عضو ملت مسلط می داند و بنابراین آلت دست اشراف و سرمایه داران علیه ایرلند می شود و به این ترتیب سلطه ی آنان را بر خود قدرتمندتر می سازد و به پیشداوری مذهبی، اجتماعی و ملی علیه ایرلند میدان می دهد.“ (نامه ی مارکس به دو عضو آلمانی-آمریکایی بین الملل در نیویورک، زیگفرید مه یر و آگوست فوگ،1870 ).
بنابراین آن چه که برای مارکس اهمیت داشت اتحاد و همبستگی طبقه کارگر بریتانیا بود اما نه به واسطه بی توجهی یا تحقیر مبارزه  علیه ستم ملی بلکه از طریق درک دیالکتیکی و انضمامی مسئله و تبدیل آن به ابزاری جهت هم کنشی پرولتاریای ملل مختلف. در مقابل این مسیر هیچ مانعی به اندازه ی گرایشات ناسیونالیستی ملت مسلط نمی تواند باعث جدایی پرولتاریا ملت مسلط و ملت تحت ستم گردد زیرا از یک سو تحت لوای شعارهای میهن پرستانه پرولتاریای ملت مسلط بدل به آلت فعل منافع بورژوازی جامعه خویش می کند و از سویی دیگر سبب بی اعتمادی و فاصله گیری پرولتاریای ملت تحت ستم از یک جنبش سراسری و انترناسیونال علیه سرمایه داری می شود.
البته در سنت مارکسیستی نمونه هایی از برخوردهای مکانیکی و اشتباه نسبت به مسئله ملی وجود داشته که با روح درک دیالکتیکی و فهم تاریخی امور هم خوان نیست. رویکردهایی که همانند مواضع پرودون و باکونین و هوادانشان در ظاهر بسیار رادیکال و کارگری است اما در عمل جز به بی توجهی به پتانسیل انقلابی مسئله و لزوم حضور پرولتاریا در آن منجر نمی شود. نمونه برجسته ی این انقلابی گری انتزاعی در برخورد با مسئله ملی را می توان در اندیشه رزا لوکزامبورگ مشاهده کرد. رزا لوکزامبورگ در مجموعه مقالاتی که با عنوان ”مسئله ملی و خودگردانی“ در مجله حزب سوسیال دموکرات لهستان منتشر کرد با رد نظرات لنین حق تعیین سرنوشت را حقی انتزاعی و متافیزیکی دانست و طرفداری از حق جدایی ملل را حمایت از ناسیونالیسم بورژوازی و استقلال ملل کوچک را بر خلاف قوانین تاریخ و خیال بافی ارزیابی کرد. رزا مشخصاً در مورد لهستان با بینشی مکانیستی ادغام بیش از پیش اقتصاد لهستان با روسیه را پایه مخالفت خود با امر جدایی قرارداد. در واقع رزا لوکزامبورگ تنها سویه های خرده بورژوایی و ارتجاعی خواست استقلال لهستان را می دید و پتانسیل انقلابی و مترقی آن را در پیوند با انقلاب در روسیه درک نکرد، البته گفته می شود که موضع گیری رزا لوکزامبورگ در قبال مسئله ملی محصول و بازتاب نیرو و مقابله ایدئولوژیک حزب سوسیال دموکرات لهستان با حزب سوسیالیست لهستان (فراک ها) و گرایشات میهن پرستانه ی لهستانی بوده است. لنین در این رابطه و در نقد رزا می گوید ”رزا لوکزامبورگ که به مبارزه با ناسیونالیسم در لهستان سرگرم شده، ناسیونالیسم ولیکاروس را فراموش می کند و حال آن که همانا این ناسیونالیسم در حال حاضر موحش تراست“. (ص1013 مجموعه آثار فارسی)
البته بعدها رزا لوکزامبورگ در جزوه ی جونیوس از بینش مکانیستی و اکونومیستی که ابعاد سیاسی مسئله ملی را درک نمی کرد، دوری گرفت و از اصل ”حق تعیین سرنوشت ملل“ دفاع کرد اما این حق را در چارچوب دولت های موجود سرمایه داری قابل تحقق نمی دانست. لئون تروتسکی نیز تا قبل از 1918 درقبال مسئله ملی موضعی بینابینی(رزا-لنین) اتخاذ کرد و در قالب رهیافتی تاریخی-اقتصادی دولت ملی را به ابعاد اقتصادی و فرهنگی اش تقلیل داد اما بعدها رابطه دیالیکتیکی میان انترناسیونالیسم و مسئله ملی را به خوبی درک کرد و به تبیین آن پرداخت. در متنی با عنوان ”آموزش جوانان در مورد مسئله ملی“ که در پراودای اول مه 1923 انتشاریافت، تروتسکی تحکیم قدرت طبقه کارگر را منوط به رودررویی با فوریتی بیشتر با مسئله ملی در تمام ”ابعاد حقیقی اش“ و در تمام تظاهرات مشخص روزانه اش از زمینه های دولتی، اقتصادی، فرهنگی و زندگی روزمره می داند. سانتریست ها و رفرمیست هایی نظیر کارل رنر و اتو باوئر(مارکسیست های اتریشی) نیز حل مسئله ملی را منوط به اعطای برخی حقوق فرهنگی و اصلاحات  قانونی و اجرایی در مورد ملیت ها  می دانستند. آن چه غیابش در تحلیل باوئر و رنر مشهود است پیوند مسئله طبقاتی و مسئله ملی در راستای انقلابی با سمت و سویی انترناسیونالیستی است. کارل رنر با جهت گیری حقوقی و اتو باوئر با تفسیری فرهنگ گرایانه از ملت به غیر سیاسی کردن مسئله ملت ها پرداختند.
مفاهیم ایده آلیستی باوئری نظیر ”سرشت ملی“، ”ساخت عام روحی“ و ویژگی روحی بعدها در فرامین استالین به عنوان میراث بر جای ماند؛ مفاهیمی که در تضاد کامل با بینش مارکسیستی بودند. جدای از به کارگیری قالبی تنگ و محدود در تعریف ملت ”زبان مشترک، قلمرو، زندگی اقتصادی، و ساخت روانی“ درجزوه ”مارکسیست ها و مسئله ملی“، استالین خط افتراقی میان ناسیونالیسم ملت ستمگر و ملت تحت ستم ترسیم نمی کند و با حدت و شدت نوک پیکان حملاتش را بیشتر به سوی ناسیونالیسم ملت تحت ستم نشانه می رود. نمونه های ذکر شده چه از سوی جریانات رادیکال و چه از سوی جریانات سانتریست و رفرمیست انحرافاتی را نشان می دهد که در غیاب درک و تحلیل دیالکتیکی، پتانسیل انقلابی مسئله ستم ملی را نادیده گرفته اند. پتانسیلی که به باور لنین می تواند هم چون ”باسیل“ برای انقلاب کارگری عمل کند.
اما پس از مارکس و انگلس جدی ترین و ژرف ترین تحلیل ها و مباحث در حوزه مسئله ملی از سوی و.ا.لنین طرح شده است. از همان هنگام که بین الملل دوم درکنگره ی 1896 حق کامل کلیه ملل را در تعریف سرنوشت خویش پذیرفت همواره جریاناتی در میان مارکسیست ها بودند که به انحا مختلف علیه این مسئله به مخالفت پرداختند. همان گونه که ذکر شد برجسته ترین این جریانات مارکسیست های لهستانی بودند که توسط رزا لوکزامبورگ علیه این تز و به ویژه بند نهم برنامه کنگره حزب سوسیال دموکرات روسیه درسال 1903 همواره به ذکر ایراداتی می پرداختند. لنین موضع لوکزامبورگ و مخالفان حق تعیین سرنوشت ملل را ”تجریدی“ و  ”متافیزیکی“ می دانست، زیرا بی توجه به شرایط تاریخی و اقتصادی جنبش های ملی به تخطئه ی آن ها می پردازد. اگر چه بی شک همانند مارکس و انگلس برای لنین نیز ”تامین تکامل طبقه کارگر“ و متابعت هرخواستی از ”منافع پرولتاریا درمبارزه طبقاتی“ قطب نمای اصلی درک و تحلیل هر مسئله و پدیده ای است.
لنین در مقاله ”درباره حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ به روشنی به این مسئله پرداخته و در این جا لازم است به صورت دقیق تر به احتجاجات و استدلالات وی در این نوشتار بپردازیم. لنین به مثابه یک مارکسیست راستین ضمن پذیرش حق مساوی ملل جهت ایجاد دولت های ملی خویش اعلام می دارد که پرولتاریا: ”اتحاد پرولتاریای کلیه ملل را بالاتر و ذی قیمت تر از همه می داند و هر گونه خواست ملی و هر گونه جدائی ملی را از نقطه نظر مبارزه طبقاتی کارگران ارزیابی می کند.“(مجموعه آثار لنین، صفحه 1012). اما لنین بر همین اساس و در راستای درک منافع طبقه پرولتاریا درمی یابد که ستم ملی پیرو مباحث مارکس باعث جدائی پرولتاریای ملت مسلط و ملت تحت ستم می شود، بنابراین می بایست با بهادادن به مبارزه رهایی بخش ضد ستم ملی، هم علیه این شکل تبعیض مبارزه کرد و هم آن را به خدمت مبارزه پرولتاریا درآورد. و این میسر نمی شود مگر با زدودن اندیشه پرولتاریا یا ملت ستمگر از غبار گرایشات شوونیستی و ایجاد اعتماد در پرولتاریای ملت تحت ستم و اقناع آنان به هم جبهه بودن با پرولتاریای ملت مسلط. بر خلاف سوسیالیست ها و   آنارشیست هایی که مبارزه علیه ستم ملی را بی ارزش و یا حتی برای منافع کارگران مضر می دانستند لنین معتقد بود که: ”وقتی که جنبش های توده ای ملی پدیدارگردید، روی گرداندن از آن و استنکاف از پشتیبانی از عوامل مترقی آن، معنایش در حقیقت امر این است که انسان به تعصب ناسیونالیستی دچارشود، یعنی ”ملت خود“ را ”ملت ایده آل“ بداند“.(همان ص 1038).
لنین حتی تا آنجا به موضع گیری ضد ستم و تبعیض اولویت می دهد که اعلام می کند: ”تا آن جا که بورژوازی ملت ستمکش با ملت ستمگر مبارزه می کند، تا آن جا ما همیشه و در هر موردی و راسخ تر از همه طرفدار وی هستیم. زیرا ما شجاع ترین و پیگیرترین دشمنان ستمگری هستیم. در آن جا که بورژوازی ملت ستمکش از ناسیونالیسم بورژوازی خود طرفداری می نماید ما مخالف وی هستیم. باید با امتیازات و اجحافات ملت ستمگر مبارزه کرد و هیچ گونه اغماضی نسبت به کوشش هایی که از طرف ملت ستمکش برای تحصیل امتیازات به عمل می آید روا نداشت“ (همان1013) وحتی این که: ”در هر ناسیونالیسم بورژوازی ملت ستمکش یک مضمون دموکراتیک عمومی بر ضد ستمگر وجود دارد و همین مضمون است که ما بی قید و شرط از آن پشتیبانی می کنیم.“(همان)
لنین حق تعیین سرنوشت را بر خلاف مارکسیست های اتریشی که همانند کادت ها در روسیه آن را به عبارت بی مسمای ”حق خودمختاری فرهنگی“ تقلیل داده بودند به معنای ”حق جدایی“ دفاع می کرد. از دید وی هر حزب و جریان سوسیالیستی که برای ایجاد یک رابطه برابر ملی با حفظ حق جدایی مبارزه نکنند خائن به سوسیالیسم است. لنین بر خلاف اپورتونیست ها و رویزیونیست ها که ژرفا و شدت ریاکاری آن ها را به ”طویله ی اوژیاس“ تشبیه می کند معتقد است که حتی این که مبارزه برای رهایی ملی ممکن است تحت شرایطی توسط ”قدرت های بزرگ برای اهداف امپریالیستی خود مورد استفاده قرار گیرد“ باعث نمی شود که کمونیست ها حق تعیین سرنوشت آن ملت را نفی کنند. بلکه راه حل در حضور در جنبش رهائی ملی و جلوگیری از استفاده ی امپریالیستی و ناسیونالیستی از آن و بهره گیری از مبارزه ی رهایی بخش ملت تحت ستم در راه رهائی طبقه کارگر و انقلاب سوسیالیستی است.
از سوسیال شووینیسم تا بی تفاوتی، مارکسیست های ایرانی و ستم ملی
مارکسیست ها همواره در ایران از این فرض شروع کرده اند که ایران کشوری کثیرالمله یا دارای خلق های متعدد است. این که الان برای لوث کردن مسئله واژه هایی چون قوم، قبیله، طایفه و تبار از ادبیات شوونیسم ایرانی به واژگان برخی ازگروه های چپ نیز وارد شده نه تنها نشان از استحاله این جریانات به جریاناتی دست راستی است بلکه از هژمونی سراسری ایدئولوژی شوونیستی در ایران خبر می دهد. فضایی که در آن تغییر نام خلیج فارس در سایت گوگل همه طبقات بورژوازی و خرده بورژوازی را برای انهدام این سایت اینترنتی به تحرک وامی دارد اما نسبت به خلیج طوفانی زندگی هزاران کارگر بیکار شده یا بی حقوق بهائی به اندازه ردیابی نوسانات قیمت روزانه دلار قائل نیست. اگر به تبعیت از لنین همه جریانات مخالف رفع ستم ملی را شوونیست بدانیم آن گاه باید طیفی از ”لیبرال شوونیست“ها تا ”سوسیال شوونیست“ها را رزمندگان اصلی صف میهن پرستی علیه ملت های تحت ستم ایرانی دانست: از جبهه ملی و حزب مشروطه تا احزاب کمونیست کارگری و حکمتیست ها. ملی گرایان دست راستی ایرانی بی هیچ استتار و شرمی پیرو همان پروژه ای گام می نهند که از زمان رضاخان بر نفی ملت های غیر فارس در ایران استوار شده است. دولت-ملتی که شکل فئودالی و ملوک الطوایفی سرزمین چند فرهنگی ایران را با مرکزیت ملیت فارس و سیاست یکسان سازی، جایگزین ساخت. امروز هم این گروه ها که یا رسماً از روح شاهنشاه بزرگ پهلوی مدد می گیرند و یا از نخست وزیر ملی گرای آن سلطنت، بی هیچ برو برگردی طرح مسئله ستم ملی را هم چون نظام جمهوری اسلامی توطئه اجانب برای تجزیه میهن آریایی/امت اسلامی می دانند اما حکایت سوسیال شوونیست ها حکایت دیگری است.
اگر از زمان تشکیل اولین حزب کمونیست ایران در باکو واقعیت کثیرالمله بودن ایران مفروض همه احزاب و جریانات چپ به شمار می رفت اما پس از ایجاد حزب کمونیست کارگری و در لوای نقد کومله و حزب کمونیست ایران لیدر حزب مذکور، یعنی منصور حکمت هم راستا با راست روی فزاینده ی این حزب در تمامی عرصه ها در باب مسئله ستم ملی این نظر را عنوان ساخت که تنها گروه ملی تحت ستم در ایران کردها هستند که اینان نیز دو راه پیش رو دارند، یا باید منتظر آینده شوند تا با اذن ایشان در فردای ایران تحت فرمان حزب کمونیست کارگری اجازه یابند پس از یک رفراندوم از ایران جدا شوند و یا همانند یک شهروند خوب و سر به زیر در ایران به زندگی ادامه بدهند. حکمت که معتقد بود تمامی کلمات ”حق تعیین سرنوشت ملل“ قابل تفسیر است، خود با تفسیری نه چندان بدیع از آن این اصل را بی معنا و تهی ساخت تا جریان متبوعش در عمل جز لفاظی های پراکنده فرقی با دیگر جریانات شوونیست ایرانی نداشته باشد. منصور حکمت درجزوه ی ”حزب و قدرت سیاسی“ اعلام می کند: ”اولین شرط حضور ما در جنگ بر سر قدرت سیاسی، این است که پرچمدار صف افراطی جامعه باشیم“ بر همین اساس نیز به راستی انواع شاخه های کمونیسم کارگری پیرو وی پرچمدار افراطی ترین گرایش و قرائت از شوونیسم تهاجمی ایرانی   می شوند.
درهمین ماجرای جنبش ملی-مذهبی بیانیه نویسی علیه دو حزب کرد هیچ جریان دست راستی ایرانی به اندازه پیروان حکمت به لجن پراکنی علیه ”خائنان به مام میهن“ نپرداختند. حزب کمونیست کارگری این بیانیه  را ”طرح قومی تفرقه افکنانه“ خواند و دو حزب مذکور را ”قوم پرست“ نامید وحکمتیست ها  آن ها را ”زباله های قومی و مذهبی“ و ”باند قومی مسلح و بی ریشه اجتماعی“ که در صورت پیگیری طرح هایشان باید منتظر ارتش حکمتیست ها باشند. این ادبیات و رویه ی افراطی سوسیال شوونیست ها سرتاسر بر خلاف آموزه های مارکسی لنینی، بهترین خادم تقویت مواضع ناسیونالیست های ایرانی و کرد است. جریاناتی که هم چون مرشد بزرگ شان استالین متاسفانه برند پرولتاریا و کمونیسم را مصرف می کنند اما با  تحقیر و توهین به ملل تحت ستم (که ”قوم“ و ”قبیله“ می خوانندشان)، در عمل آتش جریانات ناسیونالیستی در کردستان را شعله ورتر می سازند، و این برای احزاب بورژوا ناسیونالیست مشروعیت بیشتری در میان جنبش رفع ستم ملی به دنبال دارد. فحاشی ها و توهین های وقیحانه سوسیال شوونیست ها و تهدید به کشتار و سرکوب مجدد کردستان از سوی اینان و ملی گرایان دست راستی با تقویت مواضع ناسیونالیسم در کردستان طبقه کارگر و زحمتکشان کردستان را از همه جریانات سراسری می راند و بذر بی اعتمادی و ناامیدی از طبقه کارگر ایران را در دل آن ها می کارد. درست همان خطری که مارکس و انگلس برای جلوگیری از وقوع آن در مناسبات کارگران ایرلندی و طبقه کارگر انگلستان تلاش بسیاری را مبذول داشتند.
اگر لنین معتقد بودکه: ”هر قدر کشوری عقب مانده تر باشد به همان نسبت تولید زراعی کوچک، مناسبات پاتریارکال و دورافتادگی، که ناگزیر موجب نیرومندی و استواری خاص عمیق ترین خرافات خرده بورژوایی، یعنی خرافات خود خواهی ملی و تنگ نظری ملی می گردد، شدیدتر است. از آن جا که این خرافات فقط پس از محو امپریالیسم و سرمایه داری در کشورهای پیشرو و پس از تغییرات اساسی در تمامی بنیاد زندگی اقتصادی کشورهای عقب مانده محو خواهد شد، لذا سیر زوال این خرافات نمی تواند یک سیر بسیار بطئی نباشد. از این جا است که پرولتاریای آگاه کمونیست در کلیه ی کشورها موظف است نسبت به بقایای احساسات ملی درکشورها و در بین خلق هایی که طی مدتی طولانی تر از همه تحت ستم بوده اند با احتیاط و توجه خاصی رفتار نماید و به همین سان هم موظف است به منظور از بین بردن سریع تر بی اعتمادی و خرافات مذکور به گذشت های معینی تن در دهد.“ (لنین ، طرح اولیه تزهای مربوط به مساله ملی و مستعمراتی، دومین کنگره انترناسیونال کمونیستی).
باید توجه شود که لنین درباره خرافات خرده بورژوایی در باب ”خودخواهی ملی و تنگ نظری ملی“ حرف می زند و نه خواست بر حق رفع ستم ملی. لنین معتقد است که نیروی پرولتاریا باید با درک تاریخ فرودستی و ستم تحمیل شده بر ملت تحت ستم ”با احتیاط و توجه خاصی“ با این خرافات برخورد کند و حتی  ”گاه گذشت های معینی“ جهت ایجاد اعتماد از خویش نشان دهد. ”آیا برای اثبات ضد مارکسیست بودن سوسیال شوونیست های ایرانی همین بسنده    نمی کند که این رهنمود لنینی را با قرارگیری آنان در صف افراطی تحقیرکنندگان ملل تحت ستم مقایسه کنیم؟
لنین در سال های پایانی حیات خویش و نیز در دوران حاکمیت اتحاد جماهیر شوروی توجه خاصی به مسئله ستم ملی داشت و همواره از تعرضات روس های بلشویک علیه ملل دیگر بیمناک بود، کسانی چون استالین و دزرژینسکی که او آن ها را تلویحاً ”افراد حقیقتاً روس، روس های شوونیست و در ماهیت امر رذل و قلدرمنش“ می خواند. لنین در نوشتار ”درباره مسئله ملیت ها یا سیستم خودمختاری“ در پایان دسامبر 1922 درباره شوونیسم روسی دزرژینسکی می نویسد: ”من می ترسم رفیق دزرژینسکی که برای تحقیقات درباره   ”تبهکاری های“ این ”سوسیال ناسیونال ها“ به قفقاز رفته بود نیز در این جا فقط روحیه حقیقتاً روس منشانه از خود نشان داده باشد، می دانیم که افرادی از ملیت های غیر که روس منش شده اند همیشه در قسمت روحیه ی حقیقتاً   روس منشانه شورش را در می آورند.“ (مجموعه آثار فارسی ص2254). این همان داستان سوسیال شوونیست های ایرانی است که به راستی در صف مقدم و افراطی شوونیسم ایرانی واقعاً شورش را درآورده اند. از تحقیر و توهین به ملیت ها تحت ستم و قوم و قبیله خواندن آن ها تا تهدید به لشکرکشی و خون پاشاندن بر سراسر استان های محل سکونت ملل تحت ستم.
اما مسئله تنها به این طیف چپ و راست شوونیست های ایرانی ختم نمی شود. مسئله واقعی برای ما غیاب و سکوت مارکسیست ها، گروه ها و جریانات کمونیست راستینی است که با سکوت و کنار کشیدن خود از ماجرا بهترین کمک ممکن را به اوج گیری هذیانات و عربده کشی های شوونیستی فراهم   کرده اند. افراد و احزاب کمونیست ایرانی یا فاقد تحلیل و درک درست مارکسیستی از مسئله ستم ملی در ایران هستند و یا با موضعی شبیه به بوخارین و دیگر مارکسیست های روس مخالفِ لنین اهمیت مسئله را درک  نمی کنند، موضعی که لنین آن را ”اکونومیسم امپریالیستی“ نام نهاده بود. ملیت های تحت ستم ایرانی واقعیتی اند غیر قابل انکار و پتانسیل مبارزاتی آن ها در یک مبارزه ی قهرآمیز برای برانداختن نظم موجود به گواهی تاریخ معاصر ایران چنان است که اپوزیسیون کمونیست ایران به هیچ وجه نمی تواند آن را نادیده بگیرد. اما هم راستا با ضعف سراسری و کلی جریانات کمونیست ایرانی در این حوزه نیز جز سکوت صدایی از این سو شنیده نمی شود. در حالی که اپوزیسیون لیبرال شوونیست با تشکیل شورای ملی و انواع طرح های خاص خویش آماده تحویل گرفتن قدرت از امپریالیسم می شود فضای سیاسی ایرانی هم چنان فاقد هرگونه پروژه و بدیل جدی کمونیستی برای رهایی راستین از همه ستم هایی است که جامعه ایران را در حال نابودکردن است. در این میان حتی دریغ از یک آژیتاسیون کمونیستی و تاکید بر غیر قابل گذشت بودن ”حق تعیین سرنوشت ملل“. شاید جریان کمونیستی چنان مرعوب شوونیسم شده که امروزه و بر خلاف چند دهه ی قبل می ترسد امکان و حق جدایی را مطرح کند. اما بی شک همان گونه که مارکس، انگلس و لنین به درستی آنالیز کرده اند جز با طرح این حق و مهم تر از طرح مسئله ”مبارزه در راه آن“ نمی توان امیدی به برقراری یک مبارزه ی طبقاتی فراگیر و یک دست در ایران داشت. تا هنگامی که پرولتاریای ملت فرادست با معجون شوونیسم ایرانی مسموم می شود و پرولتاریای ملل تحت ستم از وسعت و توحش جبهه فراگیرِ حامیِ ستم ملی علیه خویش بهت زده است؛ امکان فرادستی جریانات ناسیونالیست در هر دو سوی این معادله باطل هر دم رو به افزایش است. ماجرای بیانیه دو حزب (خرده)بورژوا ناسیونالیست کرد و هجمه فراگیر شوونیسم ایرانی نشان از اهمیت و شدت و حدّت این ماجراست. در این میان پر واضح است که در صورت غیاب و سکوت کمونیست ها بی شک جنبش رهایی از ستم ملی، که از بهترین اهرم ها و ابزارهای عروج جنبش سراسری طبقه کارگر برای انقلاب سوسیالیستی می تواند باشد، زیر آوار هژمونی پاسخ های ناسیونالیستی تسلیم خواهد شد.
در پایان باز هم به لنین و تحلیل و درک درخشان دیالکتیکی وی از مسئله ستم ملی و وظایف پرولتاریا و حزب پرولتاریا در این راستا باز می گردیم. آن جا که وی در ”یاداشت درباره ی مسئله ملیت ها یا سیستم خودمختاری“ به تجزیه و تحلیل روابط میان جریانات انترناسیونالیست و ملل تحت ستم می پردازد. تحلیلی که آخرین هشدارهای رهبر بزرگ انقلاب اکتبر را در باب روش خرده بورژوایی و بورژوایی کمونیست های شووینیست(استالین و پیروانش) بیان می کند. این مقاله می تواند وزن و اهمیت دیدگاه و پراتیک انترناسیونالیستی پرولتری را در ایران به خوبی روشن سازد. امید است که در یک رستاخیز سراسریِ آلترناتیو کمونیستی، مسئله ی مهم ستم ملی به دور از رسوبات و سموم شوونیسم فراگیر ایرانی با تاسی از مارکس، انگلس و لنین راه حلی مارکسیستی بیابد.
ضمیمه:
یادداشتِ درباره ی مساله ملیت ها یا »سیستم خودمختاری»
31 دسامبر 1922
ولادیمیر ایلیچ لنین
من در تألیفات خود راجع به مسأله ملی نوشته ام که طرح مجرد مسأله ناسیونالیسم به طور کلی، به هیچ دردی نمی خورد. باید بین ناسیونالیسم ملت ستمگر و ناسیونالیسم ملت ستمدیده، ناسیونالیسم ملت بزرگ و ناسیونالیسم ملت کوچک فرق گذاشت.
ما ناسیونالیست های ملت بزرگ در برابر ناسیونالیسم دوم طی جریان تاریخ تقریباً همیشه مقصر بوده ایم، زیرا مرتکب اجحافات بی حد و حصر شده و حتی علاوه بر آن، بدون آن که خود متوجه باشیم، اجحاف و توهین بی حد و حصری روا می داریم. کافی است خاطرات ولگای مرا به یاد بیاوریم که در آن گفته ام چگونه افراد ملیت های غیر روس را تحقیر می کنند. لهستانی را »بدلهستانی«  می نامند و به تاتار برای مسخره می گویند »شازده« و به اوکراینی می گویند »ببو« و به گرجی ها و سایر قفقازی ها می گویند »قاپبازی«.
بدین جهت انترناسیونالیسم ملت ستمگر یا به اصطلاح »بزرگ« (ولو این که این بزرگی فقط به سبب اجحافات وی بوده و نظیر بزرگی یک قلدر باشد) علاوه بر مراعات برابری ظاهری ملل باید شامل آن چنان نابرابری هم باشد که بر اثر آن ملت ستمگر یعنی ملت بزرگ بتواند آن نابرابری را که عملاً در زندگی پدید  می آید جبران نماید. هر کس این نکته را نفهمیده باشد روش واقعاً پرولتاریایی را نسبت به مسأله ملی درک نکرده و در ماهیت امر در نظرگاه خرده بورژوایی باقی مانده و بدین جهت نمی تواند هر لحظه به سراشیب نظرگاه بورژوایی درنغلطد.
برای یک پرولتر چه نکته ای دارای اهمیت است؟ برای یک پرولتر نه تنها اهمیت بلکه ضرورت مبرم دارد که در مبارزه طبقاتی پرولتری حداکثر اعتماد افراد ملیت های غیر را در کشورش به سوی خود جلب نماید. برای این کار چه چیزی لازم است؟ برای این کار تنها برابری ظاهری کافی نیست. برای این کار باید به وسیله ی رفتار خود یا به وسیله ی گذشت های خود نسبت به فرد ملت غیر، آن عدم اعتماد و آن بدگمانی و آزردگی را که در گذشته ی تاریخ بر اثر اعمال ملت »عظمت طلب« در او پدید گشته جبران نمود.
تصور می کنم توضیح بیشتر و مفصل تر این مطلب برای بلشویک ها و  کمونیست ها لازم نباشد. به عقیده ی من در موضوع مورد بحث، یعنی در مورد ملت گرجی ما با نمونه جامعی روبرو هستیم که در آن برای این که روش ما نسبت به این مسأله حقیقتاً پرولتاریایی باشد باید نهایت حزم و احتیاط و گذشت را مراعات نماییم. آن گرجی که به جانب این مسأله وقعی نمی گذارد و با نظری حقارت آمیز تهمت »سوسیال-ناسیونالیسم« می زند (و حال آن که خود او نه تنها »سوسیال-ناسیونال« حقیقی و واقعی است، بلکه قلدر خشن روسی منش نیز هست)؛ این گرجی در ماهیت امر به مصالح همبستگی طبقاتی پرولتاریا پشت پا می زند، زیرا هیچ چیز مثل بی عدالتی ملی از پیشرفت و تحکیم همبستگی طبقاتی پرولتاریا جلوگیری نمی کند و ناسیونال های رنجیده خاطر نسبت به هیچ چیز این قدر رنجیده خاطر نیستند که نسبت به حس برابری و تخلف از آن هستند؛ ولو این تخلف از روی لاقیدی و بر سبیل شوخی و مزاح و حتی توسط رفقای پرولترشان انجام گیرد.
به همین جهت در این مورد زیاده روی در گذشت و نرمش نسبت به اقلیت های ملی بهتر از امساک است. به همین جهت در این مورد مصلحت اساسی همبستگی پرولتری و در نتیجه مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا ایجاب می کند که ما هرگز در مسأله ملی روش فرمالیته نداشته باشیم و همیشه فرق حتمی بین روش پرولتر ملت ستمدیده (کوچک) نسبت به پرولتر ملت ستمگر (یا بزرگ) را در نظر بگیریم.
مجموعه آثار لنین، ترجمه ی فارسی : صص 2256 و 2257
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: