آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

سیاست روز آلترناتیو: یونان: خروج از اروپا؟

یونان: خروج از اروپا؟
آندروس پاییاتسوس*
 برگردان از متن آلمانی به فارسی: سیاوش محمودی
 پیشگفتار چاپ آلمانی از ساشا استانیسیچ در آپریل 2012


بحران بدهی ها در اروپا به مرز سرنوشت سازی رسیده است. این بحران که هم زمان با بروز بحران اقتصادی در سال های 2007 و 2008 تمام بازارهای بین المللی را تحت شعاع خود قرار داد و کلیه عرصه های اقتصادی و اجتماعی را در نوردید، ابعاد خود را در اروپا به اشکال   ویژه ای نمایان ساخت. ورشکستگی مالی بسیاری از اقتصادهای حوزه اروپا که خود را به شکل بحران بدهی ها نمایان ساخت، بسیاری از مؤسسات مالی و برنامه ریزی اروپایی را واداشت تا با طرح های پیش گیرانه، به نجات سیستم بانکی در سطح اروپا و متعاقب آن نجات دولت های حوزه اروپایی اقدام کنند. در همین رابطه بحث های داغ و متفاوتی چه در میان نظریه پردازان سیستم و چه نظریه پردازان چپ در جریان است تا با نشان دادن عمق و ابعاد بحران، راه های برون رفت از آن را مورد بررسی قرار دهند.
چنان چه به روند تحولات در سه سال اخیر در اروپا نگاهی بیاندازیم، یونان، از جمله کشورهایی است که بیش و قبل از همه مورد اصابت ضربات ویران کننده این بحران قرار گرفته و تأثیرات مخرب آن را تجربه می کند.  هر روز که می گذرد، ویران شدن اقتصاد داخلی و متعاقب آن نابودی زندگی میلیون ها انسان در این کشور به وضوح عیان می شود. از آن جایی که روند تحولات اقتصادی-سیاسی و اجتماعی در یونان نمونه بارز و روشنی از تأثیرات گلوبالیزاسیون و بحران اقتصادی و به ویژه بحران بدهی ها در اروپا است، بررسی آن از اهمیت ویژه ای برخوردار است. این روند بحرانی در یونان آیینه تمام نمای تحولاتی است که متعاقب آن در ایتالیا، اسپانیا، پرتغال و… اتفاق خواهد افتاد.
هدف اصلی ترجمه این متن، پرداختن به بحثی است که نظرات بخشی از چپ در یونان را در خود مستتر دارد. برای این که به نکات اساسی و کلیدی ای می پردازد که جنبش کارگری و نیروهای چپ با آن دست به گریبانند. ترجمه این متن به هیچ وجه تبلیغ و یا دفاع از نظراتی نیست که در این جزوه بیان شده است، بلکه انتقال بحث ها و نظراتی است که به مسائل جامعه یونان می پردازد. با امید به این که در آینده نزدیک بتوان زوایای دیگری از بحث های مطرح در نیروهای چپ یونان را بازتاب داد.

مترجم
 ***
بحران اقتصادی ای که  در سال های 2007 و 2008 در امریکا آغاز شد، یونان را نیز در یک دپرسیون عمیق اقتصادی فرو برد. دولت یونان دیگر نتوانست بدهکاری های خود را پرداخت کند و می بایستی دو بسته به اصطلاح نجات اقتصادی را در یک برنامه رسمی در چارچوب ورشکستگی دولت به انجام برساند. توان اقتصادی در سال های 2010 و 2011، 11.3 درصد کاهش پیدا کرد و برای 2012 به این کاهش 4.5 تا 8 درصد نیز افروده خواهد شد.
بر اساس برنامه های دیکته شده  تروئیکا (هیئت کارشناسان و بازرسان اتحادیه اروپا)1 یک برنامه رادیکال فقیرسازی علیه مردم یونان طراحی شده است. بر اساس این طرح، عاملین بحران سرمایه داری و عوامل بدهکاری ها در رژیم و طبقه رهبری کننده، یعنی بانک ها و کنسرن ها نیستند که باید جریمه این بحران را پرداخت کنند، بلکه این توده ها، طبقه کارگر و مردم ساده هستند که می بایستی تاوان این غرامت را بپردازند. نتیجه، تنها یک فلاکت اجتماعی است. درآمدهای حقوق بگیران عادی در سه سال گذشته تا پنجاه درصد نزول یافته، حداقل دستمزدها شدیداً کاهش پیدا کرده، شرکت هایی که تحت مالکیت دولت قرار داشتند، خصوصی شده و قراردادها بر سر مزدها قطع شد و حقوق های کارکنان پرداخت نشد. خانواده ها دیگر نمی توانند فرزندان خویش را سیر کنند و مجبورند که فرزندان خویش را برای این که از گرسنگی رهایی یابند، به (SOS) دهات (محل نگهداری) کودکان بفرستند. میزان خودکشی شدیداً افزایش یافت. در آوریل 2012 دیمیتری کریستولاس بازنشسته که دست به خودکشی زد، در نامه خداحافظی اش می نویسد: «به دلیل این که پیری زودرس به من اجازه یک عکس العمل پویا را نمی دهد (با این حال اگر یک یونانی دیگر کلاشینکف بلند می کرد من پشت سر او قرار می گرفتم) هیچ چاره ی دیگری برای خودم نمی بینیم، به جز پایان دادن افتخارآمیز به زندگی خود، که دیگر مجبور نباشم که برای ادامه زندگی سطل های آشغال را حفاری کنم».
انسان هایی هستند که خود را آگاهانه به ویروس ایدز مبتلا می کنند، فقط به این خاطر که تأمینات اجتماعی بهتر و دائمی به دست آورند. فقر و بی خانمانی در خیابان های آتن گرسنگان را به مبارزه برای به دست آوردن غذا و مایحتاج زندگی از میان آن چه که ثروتمندان در زباله دان ها می ریزند، کشانده است. در این میان کلیسای ارتودوکس250 هزار نفر را روزانه با سوپ تغذیه می کند. یونان قدم در راه بربریت نهاده است.
اما با تمام این احوال، طبقه کارگر و جوانان یونانی مقاومت سختی را در پیش گرفته اند. 16 اعتصاب عمومی در دو سال، جنبش »خشمگینان» در تابستان 2011، تظاهرات های توده ای، اعتصاب، اشغال کارخانجات و محل کار و موسساتی مثل وزارت بهداشت، و یک حرکت برای بایکوت پرداخت آبونه  اتوبان ها و بلیط اتوبوس ها نمونه هایی از این مقاومت هستند. یونان به یک جامعه شورشی بدل شده است. برای اولین بار بعد از سه دهه، شرایط انقلابی در یک کشور اروپایی در حال شکل گیری است.
در واقع در فوریه 2012 قدرت در خیابان تعیین می شد. اگر جنبش کارگری مصمم با رهبری انقلابی و یک حزب توده ای وجود داشت، می توانست رژیم را سرنگون کرده و قدرت آلترناتیو را ایجاد کند. بزرگ ترین احزاب چپ ک ک ا2KKE  و سیریزا3 SYRIZA در یک همه پرسی عمومی در آوریل 2012 تا 30 درصد آراء را به خود اختصاص داده بودند. علاوه بر این، 15 درصد چپ های دموکرات، انشعاب راستی از سیناسپیسموس (SYNASPISMUS)،  را می توان به آن اضافه کرد. یک اتحاد چپ که   می توانست منجر به اکثریت پارلمانی شده و هم چنین راه را برای ایجاد یک دولت کارگری هموار سازد.
چپ در یونان سوالات مهمی را در پیش روی خود دارد که باید به آن پاسخ گوید. آیا می تواند راهی برای خروج از بحران سرمایه داری نشان دهد؟ چه چیزی می تواند در مرکز خواسته ها و اهدافشان قرار گیرد؟ یافتن چاره ای در چارچوب سیستم سرمایه داری یا این که چنین چاره ای تنها از راه سرنگونی و شکست شرایط سرمایه داری امکان پذیر است؟ و چه نقشی را در رابطه با جامعه اروپا و ارزش پول آن یورو می تواند ایفا کند؟ به ویژه این که این سوال آخر، نقش محوری در بحث های درون چپ یونان ایفا کرده است.
با در نظر گرفتن خواسته های برلین و بروکسل، در حقیقت یونان می بایستی بخش بزرگی از استقلال ملی خود را از دست بدهد به این خاطر عضویت در اتحاد پولی به شکل یک ژاکت مخصوص دیوانگان برای یونان عمل می کند که از استقلال سیاست مالی یونان جلوگیری می کند، این امر باعث آن شده است که در میان بخش بزرگی از چپ های یونان که تعدادشان نیز در حال گسترش است، ایده خروج از یورو و بازگشت به سیاست پولی ملی، دراخما(Drachme)، گسترش یابد. به این امید که به بخش بزرگی از استقلال ملی دست یابند و امکانی برای کاهش ارزش ارز خارجی برای تحرک اقتصادی برای اقتصاد ملی ایجاد شود. این تصور از این ایده سرچشمه می گیرد که برای مقابله با بحران در سیستم سرمایه داری، تنها می توان با پارامترهای دیگر سرمایه داری غلبه کرد.
در این جزوه، آندرآس پاییاتسوس (Andreas Payiatsos) به جزئیات این سوالات می پردازد. پاییاتسوس ناشر روزنامه مارکسیستی خکینیما (Xekinima) و سخنگوی اصلی حزب نامبرده ی سازمان سوسیالیستی است که حزب خواهر آلترناتیو سوسیالسیتی (SAV) است و بخش یونانی کمیته برای انترناسیونال کارگری می باشد.
خکینیما مدافع درخواست خروج  یونان از اتحادیه اروپا و یا واحد پولی یورو نیست. نه به خاطر این که از یورو یا اتحادیه سرمایه داری اروپا پشتیبانی می کند و یا طرفدار ماندن کشور در پول واحد و اتحاد کشورها باشد، بلکه کاملاً برعکس. استدلال خکینیما بر این استوار است که در چارچوب سرمایه داری هیچ چاره نجاتی برای یونان وجود ندارد. چه در درون اتحادیه اروپا و چه خارج از آن. بر اساس این استدلال پایه ای، این سازمان برنامه ای را ارائه می دهد که بر پیشنهادات انتقالی ای استوار است تا بر راه های غلبه بر سرمایه داری متکی باشد: عدم بازپرداخت بدهکاری ها، دولتی کردن سیستم بانکی و مهم ترین بخش های صنعتی که تحت کنترل و رهبری دموکراتیک کنترل کارگری باشد تا بر این اساس ضروری ترین سرمایه گذاری ها را برای بازسازی اقتصاد فعال سازد، و بنای  رژیم کارگری. خکینیما چاره را در ایجاد یک اتحاد دولت های سوسیالیستی اروپایی از چشم انداز انترناسیونالیستی می داند و تأکید می کند که برای خروج از بحران هیچ راه ملی ای وجود ندارد. چه بر پایه سیستم سرمایه داری و چه بر اساس سیستم سوسیالیستی در یک کشور.
در این جزوه سعی خواهد شد تا چنین دیدگاهی دقیق توضیح داده شود. دوباره به بحث های محوری ای پرداخته خواهد شد که در حال حاضر در میان چپ و جنبش کارگری یونان حول آن بحث می شود. این بحث ها مسائل بسیار  آموزنده ای در خود دارد که برای چپ ها در کشورهای دیگر نیز آموزنده است و حتی در آلمان، جایی که در آن مردم روز به روز به یورو به دیده تردید می نگرند و نیروهای راست پوپولیست تقاضای بازگشت به دویچه مارک (واحد پولی سابق آلمان) را طرح می کنند.
مدخلی بر چاپ دوم
اولین موضوعی که در این بروشور به چشم می خورد، تیتر آن است. چه رابطه ای می تواند بین یورو و دراخما و انقلاب و چپ ها وجود داشته باشد؟ چرا. وقتی که بحث ها و اختلاف نظرهای درون چپ دنبال شود، چنین رابطه ای روشن خواهد شد.
آن چیزی که در وحله اول باید به آن توجه شود، بازگشت علنی و روشن به انقلاب است. چیزی که در دو سال پیش خیلی دور و رمانتیک به نظر می رسید، به شکل ناگهانی به موضوع روز بدل شد و خیلی هم طبیعی به نظر می رسد که در ملأ عام و به طور گسترده در مورد آن به بحث پرداخته شود. در این رابطه دو فاکتور مهم نقش بازی می کنند. یکی از آن ها انقلابات عربی است که در اوایل 2011 از تونس آغاز شد و به سرعت  باد در کشورهای دیگر عربی گسترش یافت. فاکتور دوم بحران اقتصادی جهانی بود که انفجار آن از بنگاه ها و بازار مسکن آمریکا در سال 2007 آغاز شد و هنوز هم به پیش می رود. این بحران سیستم بانکی را در بر گرفت و امروز فرم بحران بدهی ها را به خود گرفته که کشورهای حوزه اروپا را در خود فرو برده است.
این بحران هنوز به پایان نرسیده است و شرایط انفجاری ای را در زنجیره ای از کشورها ایجاد می کند. این بحران در واقع پایه اصلی انقلابات عربی نیز بود. در عین حال علت اصلی جنبش »خشمگینان« نیز شد که با اشغال میادین مراکز شهرهای بزرگ خود را نشان داد که از تونس و مصر سرمشق گرفته بودند و خود را به سرتاسر جهان گسترش داد و همچنین پایه اصلی شرایط فلاکت بار و بحرانی است که امروز کشورهای حوزه اروپا را در بر گرفته و به ویژه در یونان موقعیت متناقض انفجاری ای را فراهم ساخته است.
پروسه هایی که ما در دو سال گذشته در یونان تجربه می کنیم، از کاراکترهای انقلابی برخوردار است. در مورد این مسئله نه فقط در حوزه های محدود بعضی از انقلابیون، بلکه در سطح کل جامعه به بحث پرداخته می شود. تنها با در نظر گرفتن این واقعیت که آلکا پاپاریگا، رهبر حزب کمونیست یونان در 20 اکتبر 2011 بیان می کند که در یونان «شرایط انقلابی فراهم نیست»، خود نشان دهنده آن است که پیشروی به این جهت آغاز شده است.
ما در یک دوره جدید قرار داریم، که آبستن رویدادی های انقلابی است. پرداختن به این موضوع  برای جامعه، چپ ها و بحث های ما در سال های آینده فوق العاده مهم است.
حال چه ارتباطی بین این شرایط با یورو و دراخما وجود دارد؟ اگر چپ ها موضوع خروج از بحران را با مسئله ارزش پول مرتبط سازند، به این معنی که گذشت از سد یورو به دراخما را طرح کنند، بدون این که آن را به مسئله سرنگونی جامعه سرمایه داری پیوند بزنند، به مقیاس فاجعه انگیزی، دچار اشتباهی خواهند شد که چه چپ ها و چه جامعه بابت آن بهای گزافی را باید پرداخت کنند.
اگر چپ موضوع سرنگونی سیستم سرمایه داری را در دستور کار خود قرار دهد، آن گاه ما به ضرورت های سوسیالیستی، کارگران و انقلاب توده ای به عنوان تنها راه نجات خواهیم پرداخت که از طریق آن جامعه یونان از این تنگنا خلاصی خواهد یافت. تنگنایی که یونان در آن گرفتار شده است. در چنین موردی، اما چه دلیل موجه ای برای پرداختن به موضوع ارزش پول وجود خواهد داشت؟ این بحث از چه مفهوم برخوردار است؟ آیا به جنبش کمک خواهد کرد تا پیشرفت کند و یا آن که آن را دچار اغتشاش خواهد کرد؟ پاسخ به آن، همه چیز می تواند باشد به جز »سیاه یا سفید«.
مدخلی بر چاپ اول
هر چه بیشتر این سوال  توجه همه را به خود مشغول می دارد، که تا چه حدی خروج از یورو و اتحادیه اروپا، به مسئله بحران در اقتصاد یونان و موضوع حمله به جنبش کارگری و مردم کشورمان پاسخ خواهد داد. این بروشور می خواهد به این موضوعات پاسخ دهد.
این که آیا چپ ها باید این موضوع را به عنوان یک خواسته در برنامه های خود بگنجانند و به آن ارزش ویژه ای اعتاء کنند؟ آیا خروج از اتحادیه اروپا و واحد پولی یورو خود به خود اجتناب ناپذیر است؟ اگر چپ چنین روشی را در پیش بگیرد این موضع گیری چه تأثیری خواهد داشت؟ چه چیزی از تجربه آرژانتین می آموزیم که در یونان بحث های زیادی در مورد آن صورت می گیرد؟ ما خواهان چه نوع قدرت دولتی هستیم که بایستی هدف مبارزه چپ ها قرار گیرد؟ آیا سرنگونی کامل و جهت گیری به سوی قدرت کارگری و هم چنین شرایط سوسیالیستی ضروری است تا به راه چاره ای دست یافت یا این که یک »جبهه خلقی«، یا رژیم »پیشرفته« در چارچوب سرمایه داری کافی است؟ و بحث »جبهه آزادیبخش ملی« EAM که در این اواخر خیلی به آن پرداخته می شود، چه مفهمومی برای چنین سوالی دارد؟
در میان چپ همه چیز وجود دارد به جز یک گرایش یکسان در مورد این سوال. مطمئناً به دلیل عمیق تر شدن بحران چه در یونان و چه در کشورهای حوزه اروپا، دیدگاه خروج از یورو قوی تر خواهد شد.
در این نوشته ما سعی نمی کنیم که تنها یک جواب به یک گرایش در درون چپ بدهیم. بخش هایی از چپ هستند که خروج از یورو و اتحادیه اروپا را به ضرورت اجتماعی و سیاسی سرنگونی پیوند می زنند. بخش دیگری از چپ ها نیز در اساس خودشان را به این محدود می کنند که خروج از یورو و اتحادیه اروپا را به پیش ببرند و در ادامه ببیند که چه پیش خواهد آمد. برای یک بخش مهم از چپ که طرفدار خروج از اتحادیه اروپا است، این موضع به عنوان یک پرنسیب غیر قابل بحث شناخته شده است و هر کسی که آن را نپذیرد، در زمره چپ های »رفرمیست« به حساب می آید. از طرف آنان، این جریانات به عنوان برگ درخت انجیر سیستم به حساب می آیند که هیچ همکاری مشترکی با آنان مجاز نیست. ما قصد نداریم که به این اختلافات و تأکیدهای متفاوت در میان چپ ها بپردازیم. ما می خواهیم به این بپردازیم که: این که آیا اصولاً خروج از اتحادیه اروپا و یورو باید یک موضوع مرکزی برنامه ای پیشبرد اهداف چپ ها باشد یا نه؟
در صورت برگزاری همه پرسی عمومی، پاسخ ما نه خواهد بود!
بحث درباره یورو، خروج از آن و بازگشت به دراخما، بعد از شکست مفتضحانه طرح ارجاع به همه پرسی عمومی که توسط جورجیو پاپاندرئو در روز پنجشنبه، 31 اکتبر 2012 اعلام شد و بعد از تهدید وحشیانه مرکل و سرکوزی که نمایندگان اروپایی دیگر را به دنبال خود داشتند، ابعاد تازه ای به خود گرفت.
درخواست همه پرسی عمومی درباره پیمان های متعدد اتحادیه اروپا از طرف بسیاری از احزاب چپ در اروپا مطرح شد و آن هایی که این همه پرسی را به کلی رد می کنند، در واقع نمایندگان طبقات حاکم هستند که از نتایج همه پرسی عمومی وحشت دارند. براساس این طرح اکثریت قریب به اتفاق موارد، قراردادها و پیشنهادات قانونی که مربوط به یورو می شود، می بایستی از طریق پارلمان ها بسته شود. پاپاندرئو به خاطر تصویب قرارداد جدید اعتبارهای بانکی که در نشست سران اروپا در تاریخ 26 و 27 اکتبر 2011 توسط کنفرانس سران اروپا تصویب شد، به رجوع به همه پرسی عمومی تهدید می شود. اگر نتایج این    همه پرسی منفی باشد، پروسه از هم پاشی اروپا، که بدون آن نیز به سوی فروپاشی می رود، به شکل فوق العاده سرعت خواهد گرفت. (در اینجا امکان توضیح آن که این روند چرا و چگونه اتفاق خواهد افتاد، را نداریم). نتیجه اعلام خبر رفراندوم توسط او یک ناآرامی در سطح جهان به وجود آورد، که بازارهای بورس در تمام جهان مجدداً سقوط کرد، مرکل و سرکوزی گوش پاپاندرئو را کشیدند تا او به شکل نامنظمی دست به عقب نشینی بزند.
اما سوال در این رابطه هم چنان در این چارچوب باقی ماند و ثابت کرد که رفراندوم احتمالی در مورد ماندن و یا خارج شدن از یورو و اتحادیه اروپا، تنها در سطح تئوری مطرح نیست بلکه تحت شرایط ویژه ای می تواند به واقعیت بدل شود. چپ، در صورتی که چنین شرایطی پیش آید چه عکس العملی خواهد داشت؟ خکینیما دارای یک موضع روشن در رابطه با این مسئله بود و یک روز بعد از اعلام خبر همه پرسی آن را طرح کرد. در توضیح شان که با تیتر »نه! صریح و با صدای بلند! سرنگون باد رژیم، تروئیکا باید اخراج گردد!«، روشن کرد که در صورت برگزاری رفراندوم در مورد یورو، پیشنهاد چپ ها به مردم، باید دادن رأی منفی به آن باشد.
دلایل برای این »نه«
چنین موضعی بر چه اساسی استوار است؟ پاپاندرئو امیدش را در یک همه پرسی عمومی در این نمی دید، چون یک دمکرات حساس است، بلکه به خاطر این که سیاست او که باعث یک عکس العمل خشمگین و مبارزه جویانه جنبش کارگری یونان از اوایل سال 2010 شده بود در یک بن بست ناامیدانه ای قرار گرفته بود. رژیم او در آستانه از هم پاشی بود. جامعه در مقابل او صف آرائی کرده بود. حزبش به دلیل اختلافات درونی در حال از هم پاشی بود. در واقع رژیم پاپاندرئو مجبور شد که از آن استقبال کند و بپذیرد. یک بخش از رهبران حزب، به این واقعیت پی بردند و تصمیم گرفتند تا از طریق رفراندوم به مخالفان خود و مردم یونان به ظاهر دست دوستی دراز کنند. بر این اساس آن ها سعی کردند تا ابتکار عمل را دوباره به دست گیرند. پاپاندرئو می خواست جامعه و مخالفین سیاسی خود را تحت فشار قرار دهد، چرا که نتیجه منفی در رفراندوم دو مفهوم را در بر داشت.
اول از همه به معنی پایان به دادن وام از طریق تروئیکا بود. یونان نه می توانست هشت میلیارد یورو، ششمین قسط از اولین قراردادش را دریافت کند و نه 130 میلیارد یورو از دومین قسمت موافقت نامه اعتباری جدید را.
دوم این که این موضوع خود به خود به مفهوم خروج از یورو بود. به محض این که اتحادیه اروپا پرداخت وام را قطع کند، رژیم یونان مجبور می شود که پول چاپ کند و تنها پولی که می توانست چاپ کند، دراخما بود. (ضمنا مرکل و سرکوزی بلافاصله  بعد از آن روشن کردند که، اگر یک رفراندوم به مرحله عمل گذاشته شود، موضوع ماندن و بیرون رفتن از یورو طرح خواهد شد).
پاپاندرئو سعی کرد از طریق همه پرسی جامعه یونان را در مقابل یک شرایط دشوار تحت فشار قرار دهد. شرایط دشواری به این شکل که: یا به قرارداد وام جدید رأی می دهید و سیاست من -که توسط آن جنبش کارگری سرکوب خواهد شد که رسماً ده سال دیگر طول خواهد کشید- و یا این که ما به وام جدید دست نخواهیم یافت که بتوانیم حقوق ها و حق بازنشستگی را پرداخت کنیم و خودمان را خارج از اروپا خواهیم یافت. رفراندوم بر سر پاسخ به این سوالات متمرکز می شد: »یا به نفع آن رأی خواهید داد که جاده صاف کن را بر روی زندگی شما به حرکت در آوریم و یا این که از اتحادیه اروپا خارج شویم.«
اگر طبقه حاکم تصمیم دارد که یک »کارد«ی به نام «یورو» در پشت جنبش کارگری فرو ببرد، پس پاسخ دیگر به جز «نه برای یورو» باقی نخواهد ماند. این تنها شکلی است که جنبش توده ای »نه به کارد« و »نه به جاده صاف کن» بگوید! اگر با «آری» جواب می داد، یک ضربه سختی به جنبش بود که   توانایی اش را در مقاومت آینده تضعیف می کرد، چرا که از این طریق توده ها به سیاست نابودی استاندارد زندگی و نیز به الغای حقوق خود رأی می دادند.
اگر به نظرسنجی عمومی نگاهی بیاندازیم، بیشتر مردم یونان یورو را به دراخما  ترجیح می دهند. این پدیده را در جای دیگری توضیح خواهیم داد. اما در این شرایط که طبقه حاکم مردم یونان را با »یا زندگی تو، یا یورو« تحت فشار قرار داده، چپ تنها می تواند قدرتمند و مبارزه جویانه در کنار طبقه کارگر قرار گیرد، وقتی که آنان نه به یورو می گویند. این موضوع شاید در شرایط دیگر برای  توده ها به سادگی قابل حضم نباشد، اما تحت این شرایطی که در آن قرار داریم یک کمپین مشخص چپ ها می تواند توازن قوا را به شکل مثبتی تغییر دهد.
در صورت برگزاری یک همه پرسی، می توان توده ها و چپ ها را به یک مبارزه برای ”نه به یورو و نه به اتحادیه اروپا“ فراخواند. هم چنین ممکن است شرایط و (پیش شرط های) دیگری وجود داشته باشد که چنین موضع گیری را ضروری می سازد که توضیح همه ضرورت ها از محدودیت این نوشته فراتر می رود.
در این جا لازم است که بر نکات پایه ای زیر تأکید کنیم: تحت شرایط ویژه، اگر موضع گیری عملی سیاسی ای مانند مورد فوق، یعنی همه پرسی عمومی، در پیش روی ما قرار گیرد، چپ می بایستی یک موضع مبارزه جویانه برای خروج از یورو و اتحادیه اروپا اتخاذ کند. اما این نباید به مفهوم ایجاد توهم نسبت به دراخما و پشتیبانی از آن باشد! این مسئله البته تا حدی متفاوت از این است که اگر پس از نتیجه ای منفی از یک همه پرسی، نتیجه واقعاً بازگشت به دراخما باشد، انگار که چپ ها صرف نظر از چنین شرایط مشخصی، بازگشت به دراخما را در اهداف برنامه ای خود قرار داده اند. بنابراین، هنگامی که چنین گفته شود و یا فهمیده شود که بازگشت به دراخما به عنوان هدف قرار می گیرد، این بدان معنی است که خروج از یورو و یا از اتحادیه اروپا به تنهایی به عنوان یک راه حلِ مشکلِ کارگران فهمیده شده است. بگذارید مسائل را به ترتیب مورد بررسی قرار دهیم، به ترتیبی که با یک مثال آغاز کنیم که در روزهای اخیر حول آن بحث های زیادی درگرفته است.
نمونه آرژانتین
آرژانتین برای بسیاری از چپ ها نمونه ای است که می خواهند از آن تقلید کنند اما برای رژیم به نمونه ای برای ایجاد وحشت بدل شده است.
فرار رئیس جمهور »دلا رائو« در دسامبر 2001 از کاخ ریاست جمهوری توسط هلی کوپتر، زمانی که توده ی تظاهرکننده به حرکت درآمده بود، برای کارگران و جوانان کشور به یک سمبل بدل شده است. اما از جانب دیگر «پانگالوس»4 یکی از وزرای پازوک دچار زیاده روی شده بود، که در اوائل سال 2011 تهدید کرده بود که در صورت پدید آمدن شرایطی مثل آرژانتین، تانک ها را به خیابان بفرستد (که احتمالاً از سپرده های بانکی »ما« حفاظت کند). وقتی که به  بررسی این تحولات می پردازیم با دو دیدگاه کاملاً آشکار و متفاوت مواجه    می شویم.
آرژانتین در سال 2002 تحت فشار یک جنبش که از خصلت های انقلابی برخوردار بود، تصمیم گرفت که از پرداخت بدهی های دولتی سرباز زند تا از »دلاریزه« کردن ارزش پول خود »پزو« جلوگیری کند. (این کار را با ثابت کردن سریع ارزش پزو با دلار، و مساوی کردن ارزش آن انجام داد) بدهی های دولت آرژانتین بالغ بر 100 میلیار یورو بود (یعنی چیزی حدود 27 تا 28 درصد از بدهی های امروز یونان) و صندوق بین المللی پول(IWF) در سال 1999 در آرژانتین مداخله کرد تا آن را نجات دهد. صندوق بین المللی پول آرژانتین را مجبور کرد تا حقوق کارمندان دولت را بیست درصد کاهش دهد، بیکاری به بالاترین حدش رسید و کشور در یک بحران اقتصادی عمیق فرو رفت. در دسامبر 2001 دولت تصمیم گرفت محدودیت هایی برای برداشت پول توسط مردم از بانک ها، ایجاد کند. در واقع جلوی حق برداشت پول خودشان از بانک ها را از دست شان گرفت. مردم آرژانتین در اعتراض به این تصمیم وحشیانه، از دسامبر 2001 تا فوریه 2002 در کمتر از چند هفته پنج دولت را سرنگون کردند و بانک جهانی را نیز روانه جهنم ساختند.
نتیجه چه بود؟ نتیجه آن قدر هم فاجعه آمیز نبود که «ونیسلوس»5 و »پانگالوس« از وزرای پازوک می خواهند تصویر کنند. بین سال های 2002 و 2008 اقتصاد آرژانتین 65 درصد رشد داشت. این یک صعود    شگفت انگیز تولید ناخالص داخلی بود، که در طول سال 2011 باز هم هشت درصد رشد صعودی داشت.
ممکن است این را با سقوط اقتصادی ای که ما امروز در یونان آن را تجربه    می کنیم، و آن چه که در پیش رو داریم، هم سان پنداشت/ مقایسه شود!
با بخش دوم توافق نامه 26 و 27 اکتبر 2011 یونان رسماً وارد اجرای سیاست ریاضت اقتصادی تا سال 2020 خواهد شد. با چه هدفی؟ با این هدف که دولت یونان بدهی های خود را به سطحی که 120 درصد از تولید ناخالص ملی را در بر می گیرد، برساند. اما بدهی ها در سال 2009 در این سطح قرار داشت، یعنی قبل از این که بحران های بدهی  ضربه اش را وارد کند.
در نگاه اول به نظر می رسد راهی که آرژانتین در پیش گرفت، پاسخ مناسبی برای بحران یونان باشد. روشی که آرژانتین در پیش گرفت، »مرسدس مارکو دل پونت«، (رئیس بانک مرکزی آرژانتین که خود از نمایندگان طبقه حاکم است و مطمئناً هیچ رابطه ای با ایده تئوری انقلابی مارکسیسم ندارد) را وادار به اقرار می کند: او می گوید: »تصور سنتی و رسمی تفکر اقتصادی شکست خورد. کاری که ما در آرژآنتین انجام دادیم دقیقاً بر خلاف سیاست اقتصادی رسمی برای ثبات بود و نتیجه بسیار خوب آن خود را به اثبات رساند.«
اقتصاددان معروف بین المللی برنده جایزه نوبل، «پاول کروگمان» تأکید می کند که: سیاست «درست»، آرژانتین را در اواخر سال های90 از اقتصاد خراب و پوسیده خارج ساخت. و با توجه به این که مسئله پرداخت (عدم بازپرداخت بدهی ها.م) باعث کوچک شدن ناگهانی اقتصاد شده بود، اما در زمان کوتاهی سریعاً و طولانی مدت بهبود یافت. مطمئناً نمونه آرژانتین نشان داد که یک ورشکستگی می تواند ایده خوبی باشد.«
اگر بخواهیم از این زاویه به مسئله نگاه کنیم، به نظر می رسد که موضوع بسیار ساده است: در اولین نگاه به نظر می رسد که سیاست عدم پرداخت (بعد از ورشکستگی »بازار« ) و خروج از واحد پولی یورو، کمک زیادی برای غلبه بر بحران می کند. و یا شاید هم نه؟
آرژانتین- قرائت دوم
اگر موجودیت یک واحد پول ملی و کاهش آن چاره ای برای مشکلات اقتصادی است، برای چه جهان در به در به دنبال چاره ای برای حل مشکلات اقتصادی خود می گردد؟
در خارج از اروپا هیچ قاره ای وجود ندارد که از یک واحد پولی مشترک برخوردار باشد. آیا واقعاً تمام کشورهایی که از واحد پولی خودشان برخوردارند، چاره ای برای بحران اقتصادی یافته اند؟ به عنوان مثال به اقتصاد امریکا نگاهی بیاندازیم. امریکا یک کشور فقیر »جهان سوم«ی نیست، بلکه از پیشرفته ترین اقتصاد با مدرن ترین سطح تکنولوژی و قوی ترین واحد پولی برخوردار است. بحرانی که هنوز هم جهان با آن درگیر است، در اوائل 2007 با در هم شکستن سیستم بانکی و بازار املاک آغاز شد. در حال حاضر بیش از 46 میلیون نفر در زیر خط فقر زندگی می کنند. در عین حال تا به امروز بزرگ ترین کشور مقروض در شرایط صلح است. بحران اقتصادی دومی نیز در راه است. یا شاید لازم باشد تا از نمونه ژاپن نام ببریم که اقتصادش بیش از دو دهه در رکود به سر می برد؟
بعد از این که محدودیت های »واحد پولی ملی« در رابطه با قدرتمندترین اقتصادها در کره زمین را مورد بررسی قرار دادیم، آن گاه به خودمان نگاهی بیاندازیم، که چه اتفاق مفرطی در طیف دیگر، در کشورهای فقیر خواهد افتاد. در تمام کشورهای آفریقا واحد پولی ملی حاکم است، اما تقریباً همه جا گرسنگی حاکم است. هندوستان از واحد پولی ملی برخوردار است و از منابع وسیعی نیز برخوردار است، اما کشوری است که بیش ترین فقیر را در خود جای داده است. این لیست بسیار طولانی است و ما نمی خواهیم خوانندگان را با نام بردن یکایک آن ها خسته کنیم. ما فقط می خواهیم تأکید کنیم که در سرتاسر کره زمین سه میلیارد فقیر وجود دارد (انسان هایی که با کمتر از یک و نیم یورو در روز زندگی شان را می گذرانند) و یک میلیارد انسان که گرسنه اند، (انسان های که تنها درآمدشان 75 سنت در روز است) و تمام آن ها در کشورهایی زندگی می کنند که از واحد پول ملی خودشان برخوردارند.
بدیهی است که تحت شرایط ویژه ای واحد پول ملی می تواند نتیجه مثبت اقتصادی با خود به همراه داشته باشد. اما در اکثر قریب به اتفاق موارد هیچ مشکل واقعی ای را حل نخواهد کرد، هیچ کشوری را که در مقابل فاجعه ای که بحران سیستماتیک سرمایه داری عاملش است، نجات نخواهد داد.
علاوه بر این نباید این امر را نیز فراموش کنیم که مردم یونان از ورود یونان به اتحادیه اروپا حمایت کرده اند به خاطر این که دوران دراخما دوران بحران،    بی ثباتی اقتصادی و بالا بودن درجه تورم اقتصادی بود. ضمناً این موضوع عاملی است که چرا امروز، با توجه به خشم عمومی مردم یونان از رژیم و تروئیکا، تنها تعداد اندکی هستند که از بازگشت به دراخما حمایت می کنند. این نگرش یونانی ها نه خیلی آگاهانه است و نه مطمئناً از پایه علمی ای برخوردار است. این امر در اصل غریزی بوده و علتش نیز در اساس به تجربه منفی آنان از دوران دراخما بازمی گردد.
همانطوری که »پاول کروگمان« می گوید، قبل از بهبود اقتصادی در آرژانتین، اقتصاد این کشور کوچک شده بود. ارزش پزو در مقابل دلار پایین آمد. در حقیقت پزو سقوط کرده بود، و 70 درصد از ارزش خود را در عرض یک سال از دست داد. سرمایه ها »نابود« شدند. کشور با یک بحران قدرتمند اقتصادی مواجه شد؛ که تنها در سال 2002 با رشد منفی 12 درصدی مواجه گردید. (در مقایسه با آن: در بین سه سال 2009 تا 2011 در سال های بحرانی، تولید ناخالص ملی در یونان 14 در صد کاهش یافت) و بیکاری (رسماً) به سطح تقریباً 25 درصد رسید.
در اکتبر 2002، درصدِ آرژانتینی هایی که زیر خط فقر زندگی می کردند، به 57.5 درصد رسید که همزمان 27.5 درصد در مرز گرسنگی به سر می بردند. در فاصله دوازده ماه تعداد فقرا و گرسنگان به دو برابر رسید، در حالی که در اکتبر 2001 خط فقر و گرسنگی به 38.5  و 13.6 درصد می رسید. 
بعد از این که (بحران اقتصادی آرژانتین .م) به عمیق ترین نقطه خود رسید، بازگشت به آرامش در اقتصاد آغاز شد. کاهش ارزش پول، صادرات را قابل رقابت کرد (تولید کالاهای ارزان تر از کالاهای موجود در بازار جهانی). و آرژانتین توانست به برکت صادرات خود، به رشد اقتصادی دست یابد. اما تقریباً چهار سال نیاز داشت، یعنی تا تابستان 2005، تا تعداد فقرا و گرسنگان را به میزان دوران ماقبل بحران کاهش دهد.
اما این موضوع مربوط به رشد اقتصادی است. آیا این رشد با توجه به »بهای« سنگینی که در ابتدا پرداخت کردند، ارزش آن را داشت؟ و باز هم جواب به همین سادگی» آری« نخواهد بود. اساس آرامش اقتصادی آرژانتین در هیچ موردی قابل مقایسه با اقتصادهای دیگر نیست که به شرایط مشابه ای دچار شدند. و این در رابطه با موقعیت کنون یونان نیز صدق می کند. در اصل اقتصاد جهانی در موقعیتی که آرژانتین در آن قرار داشت، بسیار مناسب بود. در    سال های 2002 تا 2007 اقتصاد جهانی در موقعیتی با رشد بالای اقتصادی قرار داشت. اقتصاد جهانی در سال 2008 با بحران مواجه شد. آرژانتین در شرایط بسیار مناسبی دست به کاهش ارزش پول خود زد. و این شانس (شرایط مناسب) هم چنان بعد از سال 2007 نیز برایش فراهم بود، علاوه بر این مهم ترین کشورهایی که آرژانتین به آن ها کالا صادر می کرد، چین و برزیل بودند. این کشورها از رشد اقتصادی بالایی برخوردار بودند و در فاصله سال های 2008 و 2009 لوکوموتیو ضروری اقتصاد جهانی 2009 بودند و تا به امروز نیز باقی مانده اند. (این در شرایطی بود که آمریکا و اروپا در یک رکود اقتصادی قرار داشتند و امروز نیز در بحران بدهی ها گرفتار شده و چشم انداز دومین رکود اقتصادی نیز مقابل شان قرار دارد.)
چنین موقعیت مناسبی همیشه  برای آرژانتین دوام نخواهد داشت. قبل از هر چیز به این دلیل که آرژانتین در اصل یک کشور صنعتی نیست، بلکه دو سوم صادرات آن را محصولات کشاورزی و منابع طبیعی (از جمله نفت) تشکیل   می دهد. در این نکته آرژانتین از این شانس برخوردار بود که: از سال 2008 هنگامی که بازار بورس به علت بحران جهانی از هم پاشید، دلالان بورس (که سرمایه گذار نامیده می شوند) به سمت بورس بازی و احتکار در بخش کشاورزی و مواد خام روی آوردند، به سمت موادی که قیمت آن در بازار جهانی به بالاترین حد خود رسید. این برای اقتصاد آرژانتین خیلی راحت بود، اما: این یک »تاریخ انقضاء« دارد. و این تاریخ، بازگشتِ آرژانتین به رکود اقتصادی و دوران رکود را نشان خواهد داد.
امروز اقتصاد آرژانتین از رشد بسیار پویاتر از زمانی برخوردار است که زیر چکمه های صندوق بین المللی پول قرار داشت. اما در واقعیت امر جامعه آرژانتین در چه شرایطی قرار دارد؟ به هیچ وجه تصویر خوبی به چشم نمی خورد. در سال 2007 در ابتدای بحران جهانی، بیست درصد مردم در فقر زندگی می کردند. تورم و بیکاری هم چنان بالا است و میلیون ها نفر در حاشیه شهرهای بزرگ زندگی می کنند. آرژانتین کشور فقیری است که تولید ناخالص ملی آن تقریباً 40 درصد از تولید ناخالص ملی یونان امروز را تشکیل می دهد. تصور نکنیم که این کشور امروز یک »بهشت« است. در کشوری که در دوره جنگ جهانی دوم، نهمین کشور ثروتمند در کره زمین بود!
«بازگشت» یونان به دراخما
وقتی به موقعیت پیچیده و متضاد کنونی باز می گردیم، باید اول از همه تأکید کنیم که موقعیت مناسب اقتصادی، که برای آرژانتین بعد از سال 2002 وجود داشت، برای یونان امروز وجود ندارد. اقتصاد جهانی در آستانه یک رکود جدید اقتصادی قرار دارد و اتحادیه اروپا، به عنوان مهم ترین کشورهای حوزه صادرات برای یونان، خود را در شرایط ترسناکی می بیند که بحران عمومی اقتصادی، تهدید رکود جدید اقتصادی و بحران بدهی ها را به پیش خواهد کشید. دقیقاً چه اتفاقی خواهد افتاد زمانی که یونان از اتحادیه اروپا خارج شود؟
در وحله اول، دراخما با ارزش قبلی خود در مقابل یورو کاهش خواهد یافت. اگر ما بپذیریم که این کاهش با 70 درصد، مثل کاهش پزو (آرژانتین .م) در مقابل دلار در سال 2002 باشد، به این معنی خواهد بود که واردات تمام کالاهای مصرفی6 (با پرداخت دراخما) به سرعت به دو و یا سه برابر افزایش خواهد یافت. قیمت نفت نیز افزایش خواهد یافت. نفت پایه اصلی  تأمین انرژی در اقتصاد کشور است. در نتیجه افزایش قیمت نفت، قیمت تمام کالاهای مصرفی که در داخل تولید می شود (علاوه بر بالا رفتن قیمت حمل و نقل) افزایش خواهد یافت. علاوه بر آن به دلیل کاهش ارزش دراخما، بهای کالاهای سرمایه ای، یعنی ماشین آلات و ابزار کار که تولید اقتصاد و تجارت یونان به آن وابسته است، نیز افزایش خواهد یافت. این امر خود مجدداً باعث افزایش بهای کالاها و خدمات تولید شده خواهد بود.
تورم یکی از بزرگ ترین ضعف های هر اقتصادی (چه در سیستم سرمایه داری و چه در سیستم های دیگر) است. تورم به یکی از کاراکترهای دائمی اقتصاد یونان بدل خواهد شد، آن هم در شرایط بحران زده و در قاره ای که خود نیز در بحران قرار دارد. منظورمان تورم دو، سه یا چهار درصد در سال نیست، بلکه باید 20 تا 25 درصدی را به یاد آوریم که در اواسط سال های 90 به کاراکتر اصلی اقتصاد یونان بدل شده بود.
آیا ما دلیل خاصی داریم که باور کنیم، اقتصاد یونان تحت پوشش دراخما از امکان بهتری در مقابل یورو برخوردار است؟ بسیاری از دانشمندان مطرح    بین المللی اقتصاد (طبقه حاکم) در سطح جهان دقیقاً این را تأیید می کنند که: »کاهش ارزش پول، صادرات را ارزان تر کرده و این به مفهموم یک پیشروی در تولیدات داخلی خواهد بود.«
در واقعیتِ امر برای سیستم سرمایه داری کاهش ارزش پول از جمله معدود روش هایی است که سعی می شود تا با روش های نسبتاً سریع از بحران خارج شود. اما این روش نمی تواند پاسخ چپ ها به مسئله باشد! اول این که موفقیت آن به هیچ وجه تضمین شده نیست، و دوم، به این دلیل که دائمی نخواهد بود.
این درست است که کاهش ارزش پول ملی صادارت را ارزان تر خواهد کرد، اما این تنها نیمه ای از واقعیت است! در مقابل آن تورم دائمی ای وجود دارد که ما در بالا به آن اشاره کردیم، و این به مفهوم بالا رفتن دائمی قیمت ها در بازار داخلی است که کارگران به طور روزانه با آن مواجه خواهند شد. در حقیقت اقتصاد وارد یک مدار جهنمی خواهد شد: از یک طرف قیمت صادرات به دلیل کاهش ارزش دراخما، مثل سال های70 و80، دائماً کاهش می یابد؛ اما از طرفی دیگر واردات گران (مواد معدنی، کالاهای سرمایه ای و کالاهای مصرفی) قیمت ها را به طرف بالا سوق خواهند داد. و کارگران می بایستی دائما دست به مبارزه بزنند تا حقوق های شان ارزش خود را از دست ندهد، در حالی که مایحتاج زندگی روزمره شان گران تر می شود.
آیا با بازگشت به دراخما وضعیت اقتصاد و مردم رو به بهبود خواهد رفت؟ هیچ کس نمی تواند به طور جدی چنین ادعایی کند. به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست که آیا با دراخما و یا با یورو وضعیت بهتر خواهد شد! تحت شرایط    ویژه ای می تواند اثرات بحران کمتر خانه برانداز باشد. اما تحت شرایط ویژه دیگری می تواند واقعاً فاجعه انگیز باشد. در هر صورت می توان از یک چیز مطمئن بود: بحران روز به روز عمیق تر شده و شرایط زندگی کارگران یونانی فلاکت بارتر خواهد شد. حتی اگر بهترین امکانات رشد مثل آرژانتین فراهم شود، اقتصاد  هم چنان ضعیف، بی ثبات، و شکننده خواهد شد و جامعه هم چنان تحت فقر و بیکاری در عذاب خواهد بود.
نتیجه می گیریم:
با یورو و در درون اتحادیه اروپا، یونان به ورطه نابودی کشانده خواهد شد. در فاصله مابین دو سال بسته اقتصادی(Memorandum) و تروئیکا، استاندارد زندگی اکثریت کارگران چهل تا پنجاه درصد سقوط کرد. بیکاری واقعی در حول و حوش 25 درصد می چرخد و بیکاری جوانان رسماً به 43 درصد رسیده است. اخراج دسته جمعی نه تنها به کاراکتر بخش خصوصی، بلکه به کاراکتر بخش های دولتی نیز بدل شده است. بیمه های اجتماعی در حال از بین رفتن است. قراردادهای کاری اساساً ملغی شده اند. تمام ثروت اجتماعی در زیر ضربات پتک قرار گرفته است. کودکان در مدارس به دلیل گرسنگی از پا می افتند.20 هزار بی خانمان در خیابان های آتن زندگی می کنند. تمام این ها در عرض دو سال اجرای تروئیکا، با هدف:» یورو نجات خواهد یافت«، و ما در آستانه اجرای دومین بسته اقتصادی، ده سال سیاست ریاضت اقتصادی را در پیش رو داریم؛ و بعد از آن….؟ باید دید که چه پیش خواهد آمد!
با دراخما (در خارج از اتحادیه اروپا) نیز همین اتفاق خواهد افتاد. شاید کمی بهتر شود، اما می تواند بدتر از این هم پیش آید. بازگشت به دراخما هیچ مشکل اقتصادی و اجتماعی را حل نخواهد کرد. و نتیجه چه خواهد شد؟
مسئله اساسی سرمایه داری است نه واحد پول.
اگر کاهش ارزش ارز (پول) نتیجه مثبت سریعی برای اقتصاد سرمایه داری به ارمغان می آورد، بی گمان طبقات حاکم (در عرصه بین المللی) در اولین فرصت مناسب دست به چنین اقدامی می زدند. اما آن ها چنین کاری را نمی کنند. کاهش ارزش پول به عنوان ابزاری برای رشد اقتصادی روشی است که تنها زمانی به کار می رود که از تمام روش های دیگر ناامید شده باشند. و واقعاً جای تعجب است که امروز هم اقتصاددانان و تحلیل گران چپی وجود دارند که کاهش ارزش پول را به عنوان پایه ای ترین ابزار حل بحران اقتصادی پیشنهاد می کنند. 
سرمایه داران به دو دلیل آرزوی کاهش ارزش پول را نمی کنند. اولین دلیل، همان طوری که در بالا ذکر کردیم، مسئله دایره جهنمی تورم است، که یک وضعیت متزلزل دائمی را با خود به همراه دارد. دوم این که: کاهش ارزش پول موقعی در تمام رژیم های سرمایه داری اثر گذار خواهد بود که اصولاً هیچ کاهش ارزش پول (در رژیم های دیگر) وجود نداشته باشد. کاهش ارزش یک ارز، موقعی در رقابت با اقتصادهای سرمایه داری دیگر عمل می کند که دقیقاً ارزیابی شود که تا چه حد یک اقتصاد از طریق کاهش ارزش پول یکی از رقبای خود را به تحلیل می برد. و تنها زمانی دست به چنین اقدامی خواهند زد که به این نتیجه رسیده باشند که چنین اقدامی استفاده اش بیشتر از ضررش است و در این صورت دست به کاهش ارزش پول خواهند زد. ما می خواهیم برای خوانندگانی که اقتصاددان نیستند یک مثال بیاوریم. تصور کنیم که یونان و پرتغال تحت پوشش یورو و اتحادیه اروپا نیستند و از واحد پول ملی برخوردارند. دراخما و اسکودو. باز هم تصور کنیم که هر دو کشور از صادرات زیتون در سطح بالایی حمایت می کنند. وقتی یونان ارزش پول خود را کاهش دهد، ارزش زیتون یونان در بازار کاهش خواهد یافت. این کاهش ارزش زیتون در بازار باعث پایین آمدن ارزش زیتون پرتغالی خواهد شد، رژیم پرتغال از طرف خود دست به کاهش مشابه ارزش پول خود، اسکودو خواهد زد که آن را در شرایطی مثل شرایطِ قبل از کاهش ارزش دراخما قرار دهد. این مثال بسیار ساده شده، به ما تصویری ارائه خواهد داد تا علت اصلی پروسه ای که در جریان است را درک کنیم. می توانیم به جای پرتغال و یونان و مسئله زیتون، از یونان و ترکیه و مسئله صنعت توریسم به عنوان مثال نام ببریم.
نتیجه کاهش ارزش پول در ابعاد مشخصی، در صورتی که نتایج قابل استفاده ای را به بار بیاورد، تنها می تواند موقتی باشد. و این یک اصل مهم است (نه تنها یک اصل) که اقتصادهای قوی مثل اقتصاد آلمان به ثبات ارزش پول به عنوان ارزش پایه ای در سیاست اقتصادی شان می نگرند. از طریق کاهش ارزش پول ملی و حتی در ترکیبی با عدم بازپرداخت بدهی ها، عوامل مشکلات و مسائل اقتصادی و اجتماعی که علت آن بحران سرمایه داری است، را نمی توان حل کرد.
با توجه به این که بحران اقتصادی امروز احتمالاً عمیق تر از بحران در سال 1929 خواهد بود و نشانی از وجود هیچ گونه راه خروجی هم  از آن نیست، انتخاب میان یورو و دراخما، تا زمانی که سیستم سرمایه داری قرار است حفظ شود، شبیه به این است که »در مقابلمان پرتگاه قرار دارد و در پشت سرمان سیل روان است.« هیچ علتی وجود ندارد که ما یا پرتگاه یا سیل را انتخاب کنیم. برای این که چپ ها یک آلترناتیو دیگری را پیشنهاد می کنند که جواب دیگری برای بحران دارد: نبرد برای جامعه سوسیالیستی. تمام چپ ها، لااقل در حرف با آن موافقند. و تمام چپ ها لااقل در کلام هم با این جمله مارکس موافق هستند که »کارگران جهان، متحد شوید.« این به معنی انترناسیونالیستی است، که علاقه های ناسیونالیستی را در اولویت قرار نمی دهد. بلکه سوسیالیزم در سرتاسر جهان را هدف خود قرار داده است. وقتی چپ ها بتوانند به این امر نه تنها در حرف، بلکه عملاَ  پایبند بمانند، امروز جهان مکان بهتری بود. اما نمی خواهیم موضوع بحث را عوض کنیم…
پاسخ به بحران، سوسیالیستی و انترناسیونالیستی است….
اگر در چارچوب سرمایه داری راه حلی برای حل بحران وجود ندارد و اگر تنها راه در چشم انداز قدرت کارگری و سوسیالیزم نهفته است، پس چه دلیلی برای بحث در مورد ارزش پول وجود دارد؟
در نگاه اول به نظر می رسد که سوال بسیار ساده باشد. اگر چپ این امکانش را داشته باشد که کل جنبش کارگری را سازماندهی کرده، به شکلی که در مقابل سرمایه داری اروپایی قیام کند، وارد نبرد با طبقات حاکم شود و پیش فرض های لازم را برای قدرت کارگری و سوسیالیزم (سوسیالیزم به مفهموم واقعی آن، نه آن چیزی که پاپاندرئو در نظر دارد و یا رژیم استالینیستی اتحاد شوروی سابق، چین و غیره) در سراسر اروپا فراهم آورد، در آن صورت هیچ دلیلی برای بحث درباره واحد پول ملی وجود ندارد. چرا؟
ما از این واقعیت حرکت می کنیم که، نبرد برای تغییرات سوسیالیستی در جامعه برای طبقه کارگر نه نتیجه یک کشف فلسفی، بلکه نتیجه پیشبرد اقدامات ضروری ای است برای خروج از فقر و بربریتی که سیستم سرمایه داری عاملش است. این اقدامات همیشه از محتوای عملی برخوردار است.
امروز به عنوان مثال خواست های ضروری برای این که طبقه کارگر خود را در مقابل حمله تهدیدآمیز نجات دهد این است: ممانعت از پرداخت بدهی ها، دولتی کردن سیستم بانکی، دولتی کردن سازمان ها و شرکت هایی که سابقاً دولتی بودند و خصوصی شدند و از نقش تعیین کننده ای برخوردار هستند، کنترل و اداره کارگری و برنامه ریزی اقتصادی بر اساس نیازهای واقعی تمام جامعه به جای استثمار از طرف مشتی سرمایه دار.
این پیشنهاد اقتصادی می تواند در شرایط کنونی معجزه آفرین باشد. این   برنامه ریزی باید بر اساس ثروت عظیم موجود برای سرمایه گذاری وسیع در عرصه آموزش، بهداشت، تحکیم شالوده ها و در تولید »واقعی« متحقق شود. از این ثروت می توان به دو شکل بهره برداری کرد. اول، از طریق عدم بازپرداخت بدهی ها، که در حال حاضر میزان آن به 360 تا 370 میلیارد یورو می رسد. و دوم: از طریق اجتماعی کردن مالکیت سیستم بانکی. این راه ها، این امکان را فراهم می آورند که تقریباً دویست میلیارد یورو پولی که متعلق به کارگران است، به جای جاری شدن در بورس بازی، برای تولیدات ضروری و نیازهای واقعی جامعه مورد استفاده قرار بگیرد.
این تنها امکانی است که ضمانت می کند تا از نابودی سپرده های مردم عادی به خاطر بحران بانکی که بحران سرمایه داری عاملش است، جلوگیری کند.
بدیهی است که چنین سیاستی تنها از طریق دولت و قدرت دولتی ای قابل اجرا است، که در دست کارگران باشد. و برای یک قدرت دولت کارگری کارا، باید »رژیم« مرکزی به شکل دموکراتیک انتخاب شده و از طریق شوراهای کارگری و توده ای، نشست های عمومی و کمیته های پایه ای که عملکرد واقعی دموکراتیک دارند، نمایندگانی که قابل عزل باشند، اداره شود.
این اقدامات بر اساس ایده ای خشک از یک ایدئولوژی انتزاعی بر نمی آید. این ها اقدامات عملی کاملاً ضروری است که از طریق آن جلوی نابودی استاندارد و حق زندگی کارگران گرفته شده و اقتصاد را در مسیر رشد قرار خواهند داد.
این اقدامات، اما در عین حال یک برش کامل از سیستم سرمایه داری است. آن ها از طبقه حاکم (طبقه ای که چیزی بیشتر از یک دوجین خانواده نیستند که اقتصاد یونان را تحت کنترل خود دارند) چه از قدرت اقتصادی و چه از قدرت سیاسی خلع ید خواهند کرد. این ها ستون هایی هستند که بر روی آن ها یک جامعه سوسیالیستی و یک دولت کارگری ساخته خواهد شد.
سوسیالیزم استراتژی ای برای آینده دور نیست که ارتباطی با مبارزه جنبش کارگری و جنبش چپ که در زمان حال برای آن مبارزه می کنند، نداشته باشد. بلکه پروسه ای از مبارزه طبقاتی است که به شکل ارگانیکی با خواسته هایی که نیازهای طبقه کارگر را در خود مستتر دارد، پیوند خورده است. مبارزه برای چنین خواسته هایی باید امروز آغاز شود! از طریق پیشبرد چنین خواسته هایی توسط جنبش توده ای است که پیش فرض های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ای فراهم خواهد شد تا زمینه انتقال قدرت از سرمایه های بزرگ به طبقه کارگر و توده های مردم فراهم گردد.
… و این اصلاً ربطی به ارزش پول ندارد.
عملکرد چنین مطالباتی تنها به یونان مربوط نمی شود. بلکه به شکل واقعی تری در مورد پرتغال، ایرلند، اسپانیا و ایتالیا نیز صدق می کند که یکی بعد از دیگری در این گردباد گرفتار خواهند آمد. بعد از یونان، نوبت همه این کشورها فرا خواهد رسید، اما آن ها با سرعت بیشتری به آن نزدیک خواهند شد. در نهایت دامن اروپای شمالی را نیز خواهد گرفت، با توجه به این که در حال حاضر هنوز مشهود نیست.
پیش فرض های عینی ای برای یک جنبش ایجاد شده است که تمام این کشورها را با هم متحد کند. اگر ما از این زاویه حرکت کنیم که جنبش کارگری در این کشورها به اهداف (انقلابی، سوسیالیستی، نابود کننده، با هر نامی که بخواهیم کاراکتریزه کنیم) نامبرده دست یابد، یک روز بعد از به دست گرفتن قدرت توسط کارگران و انقلاب سوسیالسیتی این وظیفه در مقابلش قرار دارد که »قدرت ها«ی این خلق ها و کشورها را در چهارچوبی آزادانه و دموکراتیک و فدراسیون سوسیالیستی با حقوق برابر متحد کند.
اگر کسی این خواسته ها را نپذیرد، به مفهوم اختلاف نظرش با »خکینیما« نیست. چرا که خواست فدراسیون سوسیالیستی کشورهای اروپایی کشف »خکینیما» نیست، بلکه هدف جنبش انقلابی از زمان لنین، تروتسکی و روزا لوکزامبورگ از ابتدای قرن قبلی، به خصوص سال های انقلاب سوسیالیستی روسیه در سال 1917 بوده است.
هم چنین چنین اهدف برنامه ای چپ ها نه نتیجه یک موضع «اخلاقی» یا یک «ایده فلسفی»، بلکه نتیجه این واقعیت است که استقرار قدرت کارگری در یک سری از کشورها، و اتحاد نیروهای شان برای بهبود نتایج اقتصادی و برای یک اتحادی قدرتمند(اقتصادی و سیاسی) به نفع همه آن ها در مقابل دشمن واحد به نام سرمایه داری است که آن ها را احاطه کرده است. سوسیالیزم از همان ابتدای شکل گیری اش یک وظیفه انترناسیونالیستی بود. به این دلیل بود که حتی مارکس در پی آن نبود که یک جنبش کارگری انقلابی آلمانی ایجاد کند، بلکه سعی کرد اولین سازمان انترناسیونالیستی کارگری را بنا نهد. برای    مارکسیست های کلاسیک هدف ایجاد یک فدراسیون سوسیالیستی کشورهای اروپایی در دوره انتقالی برای یک قرن اکتوئل بوده است. در نتیجه اگر چنین هدفی در پیش روی مان قرار دارد، پس چه جایی برای بحث در مورد دراخما، لیر و یا پزو وجود دارد؟
به بیان دیگر: اگر هدف چپ ها انقلاب کارگری سوسیالیستی است و اگر این هدف را که به عنوان یک هدف انترناسیونالیستی است، نه هدفی که در چهارچوب های ناسیونالیستی محدود باشد، درک کند، پس دلیلی برای  بازگشت به یک واحد پولی مشترک، حتی در چهارچوب سرمایه داری وجود ندارد و این امر هیچ مفهومی نخواهد داشت. چرا که در یک چشم انداز سوسیالیستی چپ ها باید، حتی در مورد کشورهایی بدون واحد پولی مشترک، بازار مشترک و سازماندهی مشترک را -با خصلت سوسیالیستی- پیشنهاد کنند. پاسخ به یک اروپای سرمایه داری نه »خروج از اتحادیه اروپا و خروج از واحد پولی یورو«، بلکه »اتحاد سوسیالیستی اروپا« است که بر پایه »انتخاب آزادانه، دموکراتیک با حقوق برابر« استوار است.
دلایل مقابل 
غالباً طرح می شود که، این (ایده سوسیالیسم) چشم اندازی »متعلق به آینده دور« است، و این که ایده زیبایی است اما امکان عملی شدنش در آینده قابل پیش بینی نیست.
این درست است که چشم انداز بلافاصله ای وجود ندارد. «چرا انتظار بلافاصله وجود ندارد»، سوال بسیار مهمی است! چرا که این امر به شرایط امروز جنبش کارگری باز می گردد، که در وحله اول عمدتاً توسط رهبران آن تعیین می شود، یعنی اتحادیه های کارگری و احزاب چپ.
اگر امروز در یونان و در یک سلسله از کشورهای اروپایی احزاب توده ای چپ با سیاست و اهداف انقلابی وجود داشته باشند، چشم انداز مبارزه برای سرنگونی سرمایه داری و ایجاد جامعه سوسیالیستی نه به یک آینده دور، بلکه به نیازی فوری تبدیل می شود.
اما ما وظیفه داریم که واقعیت ها را، هر چند ناخوشایند، بپذیریم. چرا که فقط بر اساس چنین واقعیت هایی می توانیم خود را برای گام های آینده آماده کنیم. ما امروز در اروپا چپی نداریم که هدفش را تغییرات اجتماعی (انقلابی، سوسیالیستی، کمونیستی و یا هر چیز دیگری که می توان نام برد) قرار داده به طوری که بر آگاهی جنبش کارگری در جهت یک انقلاب سوسیالیستی تأثیرگذار باشد.
پس وقتی که از وظایف جنبش کارگری یونان سخن به میان می آوریم، باید امکانی را در آن نظر داشته باشیم: جنبش کارگری یونان پیش فرض های قدرت کارگری را در یونان فراهم می سازد، در حالی که در بقیه کشورهای اروپایی چنین »آمادگی«ای وجود ندارد. حداقل در آینده نزدیک. بنابراین چه اتفاقی خواهد افتاد؟
در چنین صورتی است که مسئله ارزش پول ملی به یک موضوع واقعی بدل  می شود. یورو و اتحادیه اروپا در مقابل یونان صف آرایی می کنند. یونانی که تحت سیطره کارگران شورشی قرار دارد. کشورهای اروپایی  با تمام ابزارهایشان به مقابله با یونان خواهند پرداخت. آن ها مطمئناً از در اختیار گذاشتن تمام امکانات مالی و پولی به یونان خودداری خواهند کرد، فراموش نکنیم که یورو نه در یونان، بلکه در بانک مرکزی اروپا چاپ می شود که در اختیار کشورهای مختلف عضو جامعه اروپا قرار دارد. به ویژه اتحادیه اروپا از در اختیار گذاشتن پول به یونان سوسیالیستی ای که حاضر به بازپرداخت بدهی هایش نبوده و سیاست دولتی کردن سیستم بانکی را در پیش بگیرد، خودداری خواهد کرد. (همان طوری که در نوامبر 2011 ششمین قسمت از بسته اقتصادی 2010 به ارزش هشت میلیار یورو را بلوکه کرد) تحت چنین شرایطی باید دولت کارگری- سوسیالیستی یونان پول ملی خود را چاپ کند.
این که آیا برای سرمایه داران اروپا این امکان وجود دارد که کارگران یونانی را ایزوله کنند، به جنبش کارگری اروپا بستگی دارد! اگر آنان نیز به قیام انقلابی خود دست بزنند، و برای کمک به پشتیبانی از جنبش کارگری یونان تعجیل کنند، در آن صورت موضوع واحد پول ملی جداگانه مطرح نیست. اما اگر بر خلاف آن، انقلاب اروپایی به تأخیر بیافتد، در حالی که یونانی ها گام های    پیش روی را برداشته اند، در آن صورت دراخما نتیجه غیر قابل چشم پوشی چنین تحولی خواهد بود.
آیا این بدان معنی نیست که جنبش کارگری یونان و چپ ها خواهان بازگشت به دراخما هستند، به این خاطر که یک امکان و یا شاید تنها امکان این سناریو باشد که آن ها را مجبور به بازگشت به دراخما خواهد کرد؟ آیا آن ها باید این ضعف را به یک موضع برنامه ای بدل سازند؟
برنامه چپ ها یک چیز است و سازشی که شاید آن ها مجبور باشند انجام دهند، چیز دیگری.
در راه مبارزه برای قدرت کارگری و سوسیالیزم، جنبش و چپ ها مجبور خواهند بود دست به سازش های زیادی بزنند. نتیجه هر مبارزه ای را توازن قوا در مبارزه طبقاتی تعیین خواهد کرد -پیروزی کامل در نهایت، در یک مسیر متناقض و عروج و صعود به دست خواهد آمد. این امر برای یک مبارزه ساده برای بالا بردن دستمزدها و علیه اخراج تا مبارزه برای آلترناتیو جامعه سوسیالیستی و دموکراسی کارگری صدق می کند. اما برنامه، متفاوت است از یک سازش! برنامه هدف مشخصی را در بر می گیرد که برای چه، باید مبارزه کرد. سازش را نباید به بخشی از برنامه تبدیل کرد، سازش هدف نیست. کاملاً برعکس، ضعف های پیشبرد اهداف است به دلیل این که نیروهای مخالف دست بالا را دارند.
پرنسیپ ها و اهداف برنامه ای چپ ها باید کاملاً روشن باشند. و اگر چپ و جنبش مجبور شوند تا دست به سازش بزنند به علت این که نیروی مقابلش به علت بعضی نقاط قوتش شرایطی را می تواند تحمیل کند، پس باید به چنین سازشی دست زد. اما باید کاملاً باز و روشن این موضوع را بپذیرند! (این مسئله را لنین در کتابش »بیماری کودکانه چپ روی در کمونیسم» مورد بررسی قرار داده است.)
به این مفهوم که: چپ باید اذعان دارد، که مبارزه و پیش روی جنبش کارگری یونان تنها از طریق یک مبارزه متحد با دیگر جنبش های کارگری اروپایی و از طریق سرنگونی سرمایه داری در سرتاسر اروپا به پیش برده خواهد شد. تنها از این طریق می توان سوسیالیزم را در یونان بر یک زمینه سالم پایه گذاری کرد. آن ها باید توضیح دهند که قدرت سرمایه و اروپای سرمایه داری را باید سرنگون کرد و یک اروپای کارگری و سوسیالیستی ایجاد کرد. چپ ها باید به یاد بیاورند که این راه حل انقلابیون سوسیالیستی و کمونیستی بیش از صد سال است که هم چنان به قوت خود باقی است.
در پرتو چنین نگاهی، علتی وجود ندارد که امروز موضوع واحد پول را طرح کنیم. اگر ما به هدف اروپای سوسیالیستی دست یابیم (همان طوری که انقلاب روسیه در ابتدای پایه گذاری اتحاد شوروی دست یافت)، به همین سادگی، جایی برای طرح واحد پول وجود نخواهد داشت. در نتیجه مشکلی وجود نخواهد داشت که واحد پول بخواهد آن را حل کند. اما اگر نتوان به اروپای سوسیالیستی دست یافت، به خاطر این که بقیه جنبش کارگری اروپایی (یا دیگران) نتوانند نمونه یونان را سرمشق خود قرار دهند، آن گاه است که باید خود را آماده پذیرش واحد پول خودمان کنیم!
در عین حال باید کاملاً روشن و واضح گفت که این به معنی، پدید آمدن سلسله ای از رشد منفی در اقتصاد و سطح زندگی مردم مان خواهد بود، که در عین حال ارزش آن را خواهد داشت! برای این که نتایج مثبت  قدرت کارگری و برنامه اقتصادی سوسیالیستی به شکل غیر قابل مقایسه ای بزرگ تر از تمام مشکلاتی خواهد بود که با جایگزین کردن یک پول قدرتمند و با ثبات (مثل یورو) با یک ارزش پولی بی ثبات مثل دراخما، به بار خواهد آورد. یک پول     بی ثبات که برای یک دوره مشخصی باعث بی ثباتی در اقتصاد خواهد شد، تا ماشین اقتصاد سوسیالیستی برای غلبه بر مشکلاتش به سرعت خود دست یابد، مسائلی است که که اجرای دراخما با خود به همراه خواهد داشت.
واقعیت های زنده
برای بعضی ها شاید موضوعات طرح شده به عنوان مسائل غلوآمیز انتزاعی به نظر برسد و شاید از خود بپرسند، که همه این ها چه مفهومی می تواند داشته باشد؟ اما در تاریخ مارکسیزم، تئوری نقشی مرکزی ایفاء می کند. پیش کسوت های جنبش های انقلابی مثل مارکس، انگلس، لنین، تروتسکی، رزا لوگزامبورگ و دیگران، انرژی زیادی را برای مدل های تئوریک برنامه چپ ها صرف کردند. بعضی ها هم شاید آن را به عنوان »وقت تلف« کردن ارزیابی کنند. همان طوری که استالین از مبارزه تئوریک این گونه می فهمید، زمانی که بحث نظری لنین بعد از شکست انقلاب 1905 را به عنوان »طوفان در فنجان« ارزیابی می کرد، به دلیل این که مفهومش را درک نکرده بود.
ما می خواهیم بر ایده هایی که در بخش های پیشین مورد بررسی قرار گرفته است، یک بار دیگر تأکید کنیم: اجازه نداریم که مسائل را به شکل سیاه و سفید ببینیم، بلکه باید موضوع را به عنوان یک پروسه فهمید، که متغیر است و به زمان نیاز دارد تا بارور شود و نباید از پیش تعیین کرد. ما نمی توانیم بدانیم که مبارزه طبقاتی و به ویژه مبارزه برای قدرت چه مسیری را در پیش خواهدگرفت. 
انقلاب پروسه ای است در سطح ملی، قاره ای و جهانی. کار یک لحظه نیست، بلکه کاملاً برعکس، می تواند سال ها و حتی در مواردی سالیان سال، طول بکشد. به ویژه اگر ما در رابطه با یک قاره، نه فقط در مورد یک کشور صحبت می کنیم. تاکنون چنین بوده، و از این پس نیز چنین خواهد بود. در »زندگی واقعی« انقلاب در اروپا از یک کشور، که ضرورتاً حتماً نباید یونان باشد، آغاز شده و به دیگر کشورها سرایت خواهد کرد.
چنین برداشتی شاید یک خوش بینی غلوآمیز به نظر برسد؟ اما وقتی نگاه کوتاهی به تاریخ قاره اروپا بیاندازیم، می توانیم پاسخی درخور، به این سوال بدهیم. در آن صورت مشاهده خواهیم کرد که، هیچ دوره تاریخی نبوده است که اروپا را تحولات انقلابی تکان نداده باشد. در مورد  اتفاقاتی که چه در قرن نوزدهم رخ داد و چه در قرن بیستم، تاریخ نشان داد همه آنانی که ایده انقلاب را به سخره می گیرند، هر گونه درک واقع بینانه از عملکردهای تاریخی را از دست داده اند.
انقلاب ناسیونالیستی ایزوله شده وجود ندارد
تاریخ اروپا (و نه تنها اروپا) نشان داد، که هیچ انقلاب ایزوله شده ای وجود ندارد. هر انقلاب جدی ای در هر کشوری، تأثیرات خود را به کشورهای همسایه خود، و حتی در قاره خود گسترش خواهد داد. یکی از نمونه های برجسته انقلاب روسیه در 1917 بود که به سرعت در آلمان گسترش یافت و این کشور را از سال 1918 تا 1923 تکان داد. و هم چنین خود را در مجارستان، اتریش، ایتالیا و کشورهای دیگر گسترش داد و در تمام قاره نفوذ کرد. انقلابیون این دوره سخت بر این باور بودند که انقلاب به تمام اروپا سرایت خواهد کرد،        خوش بینی ای که متأسفانه به واقعیت بدل نگشت.
انقلاب روسیه یک استثناء نبود، بلکه یک قائده بود، قائده ای که ما نمی توانیم آن را به عنوان یک استثناء ارزیابی کنیم. به عنوان نمونه به یکی از انقلابات نه چندان معروف نگاه کنیم: به انقلاب 1848. »اریش هوبس باون« در این رابطه می نویسد: »انقلاب تقریباً هم زمان آغاز می شود. (…) هیچ گاه اتفاقی نیافتاده بود، چیزی که بیشتر به یک انقلاب انترناسیونالیستی شبیه باشد، رؤیاهای انقلابیون تمام دوران ها از شعله های خود به خودی و سراسری. (…) شباهت داشت به »بهار خلق ها«ی تمام قاره.«
انقلاباتی نظیر انقلاب 1848، کمون پاریس در 1871، انقلاب 1917 روسیه، انقلاب اسپانیا که در سال 1936 اتفاق افتاد، از جدیدترین نمونه های آن می توان از می 1968 فرانسه، انقلاب پرتغال در 1974 و غیره نام برد. همه این انقلابات قاره اروپا و تمام جهان را تکان داد. نمونه چنین اتفاقاتی در تمام قاره ها وجود دارد. ادامه بحث در این زمینه، در این بروشور امکان پذیر نیست. حتی امروز نیز انقلابات کشورهای عربی و جنبش »خشمگینان«، (در اروپا و امریکا .م) که با سرعت بی سابقه ای از قاره ای به قاره ای دیگر در حال پیش روی است، بر این منطق صحه می گذارد.
امروز ما می توانیم عناصر انقلابی را در وضعیت واقعی یونان مشاهده کنیم، که جامعه یونان به جوش آمده و آماده برای انفجار است و طبقه در قدرت، خود را در وضعیت بحرانی می بیند. از این نقطه تا آغاز یک انقلاب و حتی بیشتر از آن، پیروزی یک انقلاب، فاصله زیادی وجود دارد. اما این به معنای آن است که چنین پروسه ای آغاز شده است. باروری آن به زمان نیاز دارد، به ویژه با در نظر گرفتن عدم وجود یک حزب توده ای انقلابی که به آن سرعت فوق العاده ای ببخشد.
مهم تر این که چنین فاکتورهای مشابهی که در یونان وجود دارد، در دیگر کشورهای اروپایی نیز مشاهده می شود. از کشورهایی که درگیر بحران بدهی ها هستند، »یونان حتی بعد از آنان« قرار دارد. اما بدون استثناء در تمامی موارد در سه سال گذشته جنبش هایی شکل گرفتند، که دهه ها است که هیچ اتفاقی در آن کشورها نیافتاده بود. و این تنها به جنوب اروپا مربوط نمی شود. حتی در بریتانیای کبیر که ماشین سرکوب، جنبش کارگری آن کشور را دچار شکست سختی کرد، در یک سال و نیم گذشته بزرگ ترین جنبش جوانان و بزرگ ترین سازماندهی کارگری بعد از جنگ دوم جهانی اتفاق افتاد. در آن جا برای اولین بار بعد از 1926 تحرکات قدرتمندی در جهت اعتصاب عمومی در حال شکل گیری است! پس پروسه های انقلابی زنده اند! آری، تنها به زمان نیاز است تا بارور شوند، اما این پروسه آغاز شده است!
چرا برنامه های انقلابی دور به نظر می رسند؟
اگر انقلاب اروپایی خیلی دور به نظر می رسد، که در واقع نیز چنین است! اما چرا؟ دلیل این امر چیست؟ این سوالی اساسی است که باید به آن پاسخ داد. در حقیقت این همان واقعیتی است که چرا انقلاب در یونان دوردست به نظر می رسد! جای یک حزب چپ توده ای خالی است که خود را در رهبری جنبش قرار دهد، به آن جهت دهد، حرکت هایش را سازمان دهد، یک برنامه مبارزاتی پیشنهاد کند، طبقه در قدرت را به زیر کشد و پیش زمینه های کسب قدرت دولتی را توسط طبقه کارگر و اکثریت توده ها فراهم سازد.
جای یک حزب توده ای انقلابی خالی است که به جامعه ای که از شدت عصبانیت و خشم به جوش آمده، چشم انداز روشنی ارائه دهد. اگر چنین چپی ایجاد نشود، تمام بحث بر سر انقلاب تنها یک رمانتیسم انتزاعی است. بر این اساس است که ساختن یک چپ (نه چپ به طور عمومی) یکی از مهم ترین وظایف دوره ای است که ما در آن  قرار داریم.
برای جمع بندی باید بگوییم که اگر پروسه انقلابی در یک کشور آغاز شود –که در اروپا حتماً نباید یونان باشد– راه های مبارزه گشوده خواهد شد. سرعت این پروسه در یک کشور به شکل اجتناب ناپذیری پروسه های شبیه به آن در کشورهای دیگر و نهایتاً در تمام کشورهای اروپایی را به دنبال خواهد داشت. برای این که این پروسه در سطح اروپایی پیروز شود، ضروری است که در کشورهای مختلف اروپایی حزب انقلابی توده ای چپ وجود داشته باشد.
«وظائف» در یونان
همان طوری که در بالا بدان اشاره کردیم این پروسه ها به زمان نیاز دارد. در واقع آن ها نتیجه تصمیم جنبش ها و چپ ها نیست، بلکه توسط سیستمی به پیش کشیده می شود که جامعه را به سوی بربریت سوق می دهد. هرچقدر چپ انقلابی ضعیف تر باشد، به همان نسبت این پروسه ها به درازا کشیده خواهد شد. اگر جنبش و چپ ها پیروزی در سطح کل اروپا را مورد هدف خود قرار دهند، و جنبش کارگری یونان به عنوان کاتالیزاتور یا چاشنی پیروزی عمل کند، آن گاه موضوع ارزش پول ملی، خود به خود منتفی خواهد بود. اگر انقلاب کارگری یونان خود را محدود به کشور خودمان کند، در آن صورت واحد پول ملی نتیجه ضعف انقلاب خواهد بود که خود را گسترش خواهد داد، نه یک راه حل.
در چنین موردی واحد پول ملی یکی از نتایج ضعف جنبش کارگری است که نتوانست مبارزه را در سطح کل اروپا به پیروزی برساند. این به معنای نتیجه یک شکست نسبی است –پیروزی انقلاب در یک کشور– اما نقطه ضعفی که نتوانست انقلاب را  به کشورهای دیگر گسترش دهد. به عبارتی دیگر، واحد پول ملی به قیمت ایزوله شدن، تمام خواهد شد.
ما از خطرهایی پشتیبانی نمی کنیم که از یک انقلاب ایزوله شده سرچشمه   می گیرد! نقطه اتکاء واحد پول ملی می تواند شاید در ترکیبی که از برنامه های حمایتی پولی و کنترل تجارتی پشتیبانی شده، امکان پیش روی در اقتصاد را ایجاد کند. اما وقتی که انقلاب در مدت طولانی ای ایزوله بماند، از هم خواهد پاشید! اما و اگری برای چنین ارزیابی ای وجود ندارد. در هر صورت از هم خواهد پاشید! انقلاب اکتبر روسیه در این رابطه نیز درس با ارزشی به ما داده است: ایزوله شدن آنان، زمینه مناسبی برای به وجود آمدن فساد استالینیستی شد که نتیجه اش از هم پاشی اتحاد جماهیر شوروی بود.
ما می خواهیم به رفقای چپ، که ما را در مقابل مثال کوبا و ونزوئلا قرار می دهند، پاسخ کوتاهی بدهیم. دستاوردهای مثبتی در کوبا وجود دارد که ما از آن ها حمایت می کنیم. در عین حال به آن انتقاد می کنیم، چرا که در آن جا نیز همان کمونیزم و سوسیالیزمی وجود دارد که در شوروی و چین وجود داشت: شوروی از هم پاشید و چین در دنیای سرمایه داری ادغام شد. در کوبا نیز بازگشایی در چنین جهتی آغاز شده است. یک »سوسیالیزم« بدون دموکراسی، آزادی و آزادی بیان عقیده و تشکل (آزادی اتحادیه ای و سیستم چند حزبی و الی آخر) سوسیالیزم نیست. آن چه که به ونزوئلا مربوط می شود، شاید چاوز از سوسیالیزم صحبت کند، کشوری که او بر آن حکومت می کند، یک کشور سرمایه داری است، حتی اگر او به برخی از دولتی کردن ها دست زده و برنامه های تأمین اجتماعی را تقویت کرده باشد، که چپ باید با حفظ موضوع        انتقادی اش از آن ها حمایت کند. در عین حال کاملاً جای دموکراسی کارگری در ادارات و شرکت های دولتی و عمومی و تصمیم گیری ها در رابطه با اوضاع سیاسی خالی است.
تناقضات سرمایه داری بدون شک تهدیدی است برای یورو
یک بررسی واقعی دیگر این ضرورت را ایجاد می کند که به یاد بیاوریم که تناقضات سرمایه داری خود موجب از هم پاشی یورو خواهد شد.
چنین از هم پاشی یورو به عمیق تر شدن ناگهانی بحران عمومی، و نه فقط در یونان، خواهد انجامید. در حال حاضر تمامی نهادهای رهبری کننده سرمایه بر این عقیده هستند که از هم پاشی یورو به قیمت زیادی تمام خواهد شد و باید با تمام ابزارهای ممکن از آن ممانعت کرد. تلاش آلمان و فرانسه برای نگه داشتن یونان در حوزه یورو (در حالی که هم زمان آنان به زمانی که یونان را وارد اتحادیه اروپا کردند ”لعنت می فرستند“) به این موضوع باز می گردد که از هم پاشی یورو منجر به  واکنش زنجیره ای خواهد شد که به قیمت گزافی برای خود آنان تمام می شود. به عنوان مثال غول اقتصادی اروپا، آلمان را در نظر بگیریم. طبق اظهار نظر فایننشال تایمز »…آلمان استفاده بی نهایتی از اتحاد پولی می برد.(…) به خاطر واحد پول مشترک صادرات آلمان افزایش سرگیجه آوری را نشان می دهد، که حدود 18 درصد برآورد می شود،(…) اگر آلمان در داخل یورو قرار نداشت، حتی به نیمی از این چنین رشدی نیز نمی توانست دست یابد!«
هم زمان بر اساس تحقیقات بانک سوئیسی او ب اس (UBS)، از هم پاشی یورو، در همان یک سال اول باعث کاهش 20 تا 25 درصدی تولید ناخالص ملی در آلمان خواهد شد. در مقام مقایسه: تولید ناخالص ملی یونان از ابتدای سال 2010 تا آخر 2011 تقریباً 11 درصد کاهش داشت!
نتیجه احتمالی از هم پاشی یورو به معنی عمیق تر شدن بحران اقتصادی خواهد بود. باید به شکل باور نکردنی ای ساده بود که تصور کرد، اقتصاد یونان در چهارچوب چنین قیامت اقتصادی ای »دست به کار بزرگی« بزند. این چشم اندازی که ما تصویر می کنیم، یک سناریوی تئوریک نیست. مربوط به آینده بسیار دوری نیست. این ها واقعیت های امروز است. انفجار خشمی را پیش خودمان تصور کنیم که نه تنها در یونان، بلکه در مجموعه ای از کشورهای اروپایی اتفاق خواهد افتاد، هنگامی که یورو از هم بپاشد و بحران عمیق تر شود!
آیا شرایط ایده آلی برای چپ نخواهد بود که طبقات در قدرت و سیستم شان را در رابطه با تمام دروغ هایی که درباره اروپا طرح کرده اند، مورد بازخواست قراردهند، و این که عمق بحران نشان داده است که از هم پاشی واحد پول شان عامل این بحران بوده است؟ این که توضیح دهند، عامل تمامی بدبختی هایی که کارگران از آن رنج می برند، صد درصد بر روی شانه های طبقات حاکمِ نه تنها یونان بلکه تمام اروپا سنگینی می کند؟
اما نقش چپ در چنین شرایطی چه خواهد بود، درحالی که که در تمام این دوره، نوکِ تیز حمله متوجه خروج از یورو می باشد؟ چگونه می تواند به سیستم حمله ور شود، زمانی که تنها راه پیشنهادی اش، خروج از یورو، خود عامل  عمیق تر شدن بحران اقتصادی است؟ تحت چنین شرایطی چگونه باید یک عکس العمل توده ای اجتماعی در مقابل چپ را متوقف کرد؟ چرا نباید مردم در مقابل چپ قرار نگیرند، اگر به آن ها توضیح داده نشود که موضوع اصلی، واحد پول نیست، بلکه سرنگونی سیستم است، و این که بازگشت به دراخما بدون سرنگونی سیستم به خودی خود نه تنها راه چاره ای ارائه نخواهد داد، بلکه خطر عظیمی را با خود به همراه خواهد داشت؟
برای جمع بندی مجدد باید بگوییم که: بزرگ ترین اشتباه چپ ها این است که در این رؤیا فرو روند که تنها خروج از یورو می تواند زندگی کارگران را بهتر کند! به جای آن باید آن ها توضیح دهند که در چهارچوب سرمایه داری هیچ راه خروجی وجود ندارد و این که تنها راهِ بیمه کردنِ حق زندگی کردن کارگران، تغییرات سوسیالیستی در جامعه است. اگر چنین روشی را در پیش گیرند، هیچ دلیلی وجود ندارد که به موضوع ارزش پول بپردازند. چرا که، همان طور که در بالا توضیح دادیم، این موضوع بستگی به توازن قوای طبقاتی و رشد پروسه انقلابی در سرتاسر اروپا دارد.
خروج از یورو و اتحادیه اروپا و» استقلال ملی«
موضوع خارج شدن از یورو و اتحادیه اروپا برای بخشی از چپ ها به موضوع »استقلال ملی« تبدیل شده است. بر این اساس آنان بر این عقیده اند که اولین و مهم ترین وظیفه، خروج از یورو و اتحادیه اروپا است. آن ها پیشنهادات تکمیلی ای را طرح می کنند که از جهت گیری سوسیالیستی ای برخوردارند، مانند، عدم پرداخت بدهی ها (پاک کردن یک طرفه بدهی ها)، دولتی کردن بانک ها و   برنامه ریزی جدید تولیدی. اما تأکید مرکزی آنان بر خروج از اتحادیه اروپا استوار است. این موضع گیری از آن جایی حرکت می کند که، استقلال ملی از دست رفته است و یک »رژیم جدید تحت سلطه« وجود دارد و ما نیاز به یک جنبش رهایی بخش نظیر »اِ آ ام« (EAM) داریم. ما باید از اروپا خارج شویم، تا بتوانیم یک اقتصاد »غیر وابسته«، »بی قید«، و »ملی« و سیاست پولی ملی واحد داشته باشیم.
با نکته ای شروع می کنیم که ما با آن هم عقیده هستیم: یونان، در حقیقت امر، مواجه است با شکل جدیدی از نئوکلونیالیسم! این که خلق یونان نمی تواند خود برای سرنوشت خویش تصمیم بگیرد، یک واقعیت است! مسئله »استقلال ملی« از یک حس واقعی نشأت می گیرد! تمام تصمیمات در بروکسل گرفته می شود   –و این برای طبقه کارگر قابل پذیرش نیست. برای طبقه حاکم یونان، این موضوع نه تنها قابل پذیرش، بلکه کاملاً درست و ضروری است، چرا که طبقه سرمایه دار حاکم یونان مستقیماً پیوند خورده و وابسته به سرمایه های بزرگ اروپایی هستند. ما باید علیه این نئوکلونیالیسم مبارزه کنیم. در این جا ما با هم هم نظریم. راجع به این که چگونه باید با آن به مبارزه پرداخت، دیدگاه های مان متفاوت است.
این که خروج از یورو و اتحادیه اروپا به هیچ وجه نمی تواند مسئله وابستگی و یا عدم وابستگی و انقیاد را حل کند؛ یونان نه امروز، بلکه در تمام تاریخش (چه با یورو و چه بدون یورو) آن را ثابت کرده است.
در واقعیت امر، در پس مواضع این رفقا این امر نهفته است که از گرفتن موضع روشنی در جهت مبارزه برای سرنگونی سرمایه داری در عرصه اروپایی و جهانی، برای یک جامعه سوسیالیستی شانه خالی می کنند. اگر ما مطالب رفقایی را مطالعه کنیم که به این بخش از چپ تعلق دارند، خواهیم دید که به یک »مرکزیت ناسیونالیستی« قانع شده اند. جای مبارزه مشترک با کارگران اروپایی به همان نسبت خالی است که مبارزه مشترک برای سوسیالیزم. اگر مبارزه در سطح اروپا و مبارزه انترناسیالیستی «نادیده» گرفته شود، به طور         اجتناب ناپذیری به «راه و چاره ناسیونالیستی» متوسل خواهند شد. و این موضع، به اشکال مختلف به سوی راه خروج از یورو و دراخما راهبری       خواهد شد.
نقطه مرکزی اختلاف نظر ما چنین است: در چهارچوب سرمایه داری در واقعیت امر استقلال ملی ای وجود ندارد. سرمایه داری از ابتدای پیدایشش (و امروز حتی خیلی بیشتر) یک سیستم جهانی بوده است. وابستگی متقابل بین اقتصادها در سطح جهانی یکی از کاراکترهای اصلی این سیستم است. انقیاد طبقات حاکم ضعیف توسط طبقات حاکم قوی، چه مستقیم و چه غیر مستقیم توسط سازمان های جهانی، یک قانون است، چرا که این یک شرط زنده ماندن طبقات حاکم ضعیف است همان طوری که در یونان نیز این قانون عمل می کند. خروج یونان از یورو و اتحادیه اروپا به معنی استقلال ملی نیست. در خارج از اتحادیه اروپا صندوق بین المللی پول (IWF)، بانک جهانی و سازمان های بین المللی جهانی زیادی وجود دارند. حتی به طور فرضی هم اگر یک کشور سرمایه داری تصمیم بگیرد که از همه این ها خارج شود، با فاکتورهای دیگر مواجه خواهد شد: »بازارها.« شاید کارگزاران سرمایه خودشان نیز از (عملکرد) »بازارها«، بورس بازان و … »شرمنده« باشند اما بدون چنین »هیولایی« هیچ امیدی برای ادامه حیات ندارند – نه خودشان به عنوان کارگزاران طبقه  سرمایه دار و نه اقتصاد سرمایه داری، که نمایندگی آن را دارند. امروز قدرت بازار سرمایه عظیم است، به شکل غیر قابل تصوری بزرگ تر از صد سال پیش، زمانی که لنین در نوشته خود «امپریالیزم به مثابه بالاترین مرحله ی سرمایه داری» به آن می پردازد.
چگونه می توان به وابستگی به امپریالیزم و نئوکلونیالیسم پایان داد؟ تنها از یک طریق: از کانال سرنگونی سرمایه داری و ایجاد یک جامعه سوسیالیستی. و این تنها می تواند، همان طوری که در بالا به آن اشاره کردیم، در سطح انترناسیونالیستی و نه »مرکزیت گرایی ناسیونالیستی« اتفاق بیافتد – چرا که سوسیالیزم در یک کشور امکان پذیر نیست. یک »جامعه سوسیالیستی« یونانی در چهارچوب یک سرمایه داری اروپایی و یک سرمایه داری امپریالیستی جهانی نمی تواند دوام بیاورد، اگر چنین تحولاتی در کشورها و قاره های دیگر و در جهان به دنبالش صورت نپذیرد. یا قبل از این که خود را مستحکم کند از هم خواهد پاشید یا این که همانند شوروی منحط شده و بعدها از هم خواهد پاشید، و یا این که به سرنوشتی همانند »کوبا« دچار خواهد شد.
مدافعان »استقلال ملی«، اگر واقعاً خواهان دست یابی به چنین هدفی هستند، باید روشن، باز و با جرأت بگویند: »سرمایه داری باید سرنگون شود تا قدرت کارگری و سوسیالیزم ایجاد شود. این چیزی نیست که ما به تنهایی قادر به دست یابی بدان باشیم. ما باید متحد با کارکنان در دیگر کشورهای اروپایی و جهان به مبارزه بپردازیم. اگر ما می بایستی از این طریق از یورو و اتحادیه اروپا خارج شویم، در چنین صورتی تمام عواقب آن را بایستی پذیرا باشیم، چرا که استفاده اش بی نهایت خواهد بود.«
دراخما و «جبهه خلق»
چپ هایی که خروج از یورو و اتحادیه اروپا را به عنوان اولین اولویت خود قرار داده اند، برای پیشبرد این پیش فرض شان ایجاد »جبهه خلقی« توده ای، یک EAM جدید و ایجاد یک رژیم »مردمی« و یا »مترقی« را مد نظر دارند. اما »جبهه خلق«، رژیم »مترقی« دقیقاً یعنی چه؟ چه تفاوتی با قدرت کارگری و سوسیالیزم دارد؟ نگاه دقیقی به »جبهه خلق« و EAM  به ما کمک می کند که اشتباه بخشی از چپ را روشن کنیم.
لفظ »جبهه خلق« از آهنگ جذابی برخوردار است: جبهه ای از تمام خلق، که مبارزه می کند. اما واقعیت کمی پیچیده تر است… هر چه بیشتر در آثار لنین به جستجو می پردازیم، در هیچ کجا به واژه »جبهه خلق« برخورد نمی کنیم. در وهله اول به احتمال قوی غافلگیر کننده خواهد بود. دوم این که، به واژه دیگری بر می خوریم: به واژه »جبهه متحد.« دقیق تر بگوییم »جبهه متحد کارگری«. 
واژه »جبهه متحد کارگری« توسط بلشویک ها و انترناسیونال کمونیستی (در زمان لنین) به کار برده شد تا ضرورت های مبارزه مشترک طبقه کارگر در هر کشوری را برای مقابله با مسائل مشترک و علیه طبقات حاکم، بدون    وابستگی های حزبی و پیش زمینه های سیاسی شان توضیح دهند. به این مفهموم که »جبهه متحد«ی شکل گیرد  تا  طبقه کارگر هم زمان که چشم اندازی را نشان می دهد، هم چنین روابط خودشان را با احزاب متحد خود در مبارزه اجتماعی-یعنی احزاب دهقانان فقیر و اقشار متوسط شهری- بر پایه های قدرتمندی بنا کند.
واژه »جبهه خلق« در سال های دهه 30 سر در آورد و خالقش کسی به جز استالین نبود. تفاوت میان «جبهه متحد» لنین و «جبهه خلق« استالین در آن بود که، »جبهه خلق« خارج از طبقه کارگر (و احزاب متحد فقیرش) بود و طبقات بورژوایی را نیز در بر می گرفت – بخش به اصطلاح »پیشرفته« واژه »خلق« همه را در بر می گرفت، به جز واژه »طبقه کارگر« را. در آن زمان استالینیسم در اتحاد شوروی نظرات خود را به طور کامل پیش برد و سعی کرد با تمام ابزار ممکن از گسترش انقلاب سوسیالیستی در دیگر کشورهای اروپایی جلوگیری کند. استالین به بهانه اوج گیری فاشیزم در آلمان تئوری خود را بر این مبنا گسترش داد که همکاری طبقه کارگر، دهقانان و طبقه متوسط شهری و هم چنین طبقات سرمایه دار، که از خصلت های »دموکراتیک«، »وطن پرستانه« و» مترقی« برخوردارند، ضروری است.
اما فاشیزم دست به نقد از سال 1922 در ایتالیا وجود داشت. لنین، تروتسکی و دیگر بلشویک ها، هیچ گاه همکاری مشترک بین کارگران ایتالیایی و سرمایه داران ایتالیایی علیه موسولینی را پیشنهاد نکردند. کاملاً بر عکس، پیشنهاد آن ها برای ایتالیا اما، »جبهه متحد (کارگری)« بود.
»جبهه خلق« از لحاظ تاریخی آن قدرها هم بی تقصیر نبود که گفته می شود. در سال 1936 در اسپانیا و فرانسه تصرف قدرت دولتی از طریق »جبهه خلق« صورت پذیرفت، به این معنی که کمونیست ها به همراه نمایندگان طبقه سرمایه دار دولت تشکیل دادند.
اما سرمایه داران به هیچ وجه در تشکیل دولتی شرکت نخواهند کرد که تهدیدی برای گرفتن قدرت از دست شان باشد! هیچ طبقه در قدرتی حاضر نیست در قدرت دولتی ای شرکت داشته باشد، که قدرت را از آنان سلب کرده و به کسان دیگری (در این مورد مشخص طبقه کارگر) واگذار کند. در نهایت شرایط ضروری برای شکل دهی »جبهه خلق« برای یک چپ این است که از هدف سرنگونی سرمایه داران، که با آن ها همکاری می کند، صرف نظر کند.
این به مفهوم پذیرفتن سرمایه داری است و (ما در این جا تأکید می‌کنیم) مبارزه با تمام بخش های جامعه، که آگاهانه یا خود به خودی در جهت انقلاب سوسیالیستی گام بر می دارند. نتیجه آن، پیروزی فرانکو بر انقلاب اسپانیا بود. نتیجه اش شعله ور شدن انقلاب فرانسه در سال 1935 بود که به آن خیانت شد و دست بسته تحویل نازیسم داده شد. نتیجه اش روانه ساختن »آریس ولوچیوتیز« به چنگ مرگ بود، به خاطر این که قرار داد »وارکیزا« را رد کرد که در سند سازش KKE با طبقات در قدرت در چهارچوب »سیاست جبهه خلق«شان بود. 
اما قبل از این که به EAM بپردازیم، می خواهیم به یک سوال دیگر پاسخ دهیم. آیا پدیده «جبهه خلق» که برای اولین بار در تاریخ، در سال های دهه 30 مطرح شد و بدین طریق سوالات جدیدی را طرح کرد،  نیاز به پاسخ جدیدی دارد؟ چنین چیزی نیست!
اولین »جبهه خلق« در تاریخ
اولین »جبهه خلق« در تاریخ در سال 1917 در روسیه شکل گرفت. در فاصله بین سرنگونی تزار در فوریه و به قدرت رسیدن بلشویک ها در اکتبر، که رژیم انتقالیِ ائتلافی معروف شکل گرفت، متشکل از دو حزب چپ و یک حزب از طبقه سرمایه دار. دو حزب چپ شامل منشویک ها و سوسیال روولوسیونر(اس ار) می شدند. حزب سرمایه داران را مشروطه خواهان دموکرات (کادت)ها تشکیل می داد.
بنابراین ما با یک »جبهه خلق« مواجه ایم که در نگاه اول به نظر می رسد که از پایه های اساسی مهمی برخوردارند: آن ها برای استحکام دموکراسی بلافاصله بعد از سرنگونی تزار »مبارزه« می کردند. آن ها برای این «مبارزه» می کردند که از دموکراسی در مقابل «فاشیزم»ی که ژنرال کورنیلوف آن را نمایندگی می کرد، دفاع کنند، دقیقاً آن طوری که ژنرال فرانکو در اسپانیا با سپاه خود دولت انتقالی را سرنگون کرد. و ما طبعتاً نباید فراموش کنیم که روسیه در شرایط جنگی با آلمان قرار داشت و رژیمش برای آن مبارزه می کرد تا شرایطش را برای جنگ و صلح پیش ببرد.
با وجود این که کشور در یک شرایط جنگی قرار داشت، با این که تهدید مستقیم »فاشیزم« به صورت بالفعل وجود داشت، با توجه به این که دموکراسی شکننده بود و باید استحکام می یافت، بلشویک ها، نه حمایت از »جبهه خلق« را در پیش گرفتند و نه در دولت شان شرکت کردند! آن ها روش دیگری را در پیش گرفتند: آن را سرنگون کردند!
EAM چه بود؟
اگر کسی با چنین عملکرد بلشویک ها موافق نیست، برمی گردد به تفاوت  عقیده اش در رابطه با انقلاب اکتبر -و این مبحث دیگری است. اما همه این موضوعات ما را به بحث در مورد EAM سوق می دهد.
EAM جنبش شگفت انگیزی بود، که هر کارگر و چپ یونانی به آن افتخار  می کند. لازم نیست که به جزئیات آن بپردازیم، چرا که نتایج عمومی آن برای همه روشن است. جنبش مقاومت یونان در مقابله با نازیسم، تمام دنیا را در حیرت فرو برد. در همان زمان »چرچیل« می گوید: »همانند یونانی ها باید قهرمانانه جنگید«. چند صباحی دیرتر ارتش انگلستان، قهرمانان یونانی را قتل عام می کند. چه اتفاقی افتاده بود؟
با توجه به این که EAM و ELAS در دسامبر 1944 تمام یونان به استثناء کولوناکا9 را تحت کنترل خود داشتند، رهبران KKE، در جایگاه رهبران این جنبش شگفت انگیز حاضر نبودند تمام قدرت را به ELAS واگذار کنند. آنان خواهان یک «یونان سوسیالیستی کارگری» نبودند. آن ها یک رژیم «ناسیونالیستی متحد» می خواستند، رژیمی که KKE در آن قدرت را با نمایندگان طبقه سرمایه دار تقسیم می کرد. با چنین عملکردی از زاویه ایدئولوژیک، »جنبش خلق« امکانپذیر شد. EAM و ELAS در دسامبر 194410 در مبارزه شکست خوردند، چرا که در واقعیت امر، رهبران هیچ گاه آن را رهبری نکردند. این رهبری تحت کنترل «زاخاریادیس»11 عامدانه در   تعیین کننده ترین شرایط، نیروهای «وحشت برانگیز کلاه سیاه ها» تحت فرماندهی «آریس ولوچیاتیس» را در «اپیروس» 12 زمین گیر کرده، تا متعاقب آن قرارداد »وارکازیا« را امضاء کنند، که بر اساس آن تمام سلاح ها را به دشمن تحویل دهند! که در نهایت به یک جنگ نابودکننده داخلی کشیده شدند.13
در این جا یک سوال پیش می آید. چرا EAM و ELAS نتوانستند در مقابل تصمیمات سیاسی KKE مقاومت کنند و آن را رد کنند؟ چرا »آریس« نتوانست آن ها را قانع کنند و ایزوله شد؟ رهبری KKE  او را ایزوله کرد، اما چرا جنبش، جامعه و EAM و ELAS او را تنها گذاشتند؟
با فریب دادن خود نمی توان از کنار این سوال گذشت. این یک ضرورت است که چپ ها پاسخ قانع کننده ای برای آن بیابند تا از تکرار چنین تراژدی هایی جلوگیری کنند.
و پاسخ مطمئناً در عدم وجود دموکراسی درونی نهفته بود: اجازه بحث، دیالوگ، مواجهه و شرکت در تصمیم گیری های اساسی. ثانیاً، به خاطر این که ایدئولوژی EAM بر اساس منطق »جبهه خلق«، استالین و زاخاریادیس و بقیه »رهبران مفتخر« KKE استوار شده بود. بر اساس این تئوری رهبران حزب کمونیست می بایست قدرت دولتی را با سرمایه و نمایندگان سیاسی آن تقسیم کنند. تلاش برای قدرت کارگری و سوسیالیزم خطا است. بلکه یک »اتحاد ملی«، یک رژیم »خلقی« و «مترقی« علیه فاشیزم ضروری است.
اما اگر عده ای از مدافعین بازگشت به دراخما صحبت از EAMی جدیدی   می کنند و تنها از خصلت توده ای و قهرمان های EAM  سخن به زبان می آورند، بدون این که توضیح دهند که چرا به »خطا« رفت، غیر مستقیم تأیید می کنند که سرنگونی سرمایه داری، قدرت کارگری و انقلاب سوسیالیستی را »مد نظر« ندارند. آن ها یک بلوک گسترده ای از نیروهایی را »مد نظر« دارند که تحت نام »استقلال داخلی«، که قصد سازمان دادن  اقتصاد و واحد پولی «غیر وابسته و مستقل» و غیره را دارند که به مقاومت علیه تروئیکا بپردازند.
در واقعیت امر این بخش از چپ ها در خفا امکان ناپذیر بودن سرنگونی     سرمایه داری را پذیرفته و به دنبال »بهترین« چاره در چهارچوب سیستم هستند. آن ها هم چنین می پذیرند که واژه های مبارزه متحد کارگران اروپایی، واژه های بسیار مهمی هستند، اما این امر فقط در همین حد باقی می ماند. آن ها مایل نیستند که به طور جدی و پیگیر دست به ابتکاراتی برای یک مبارزه طبقاتی متحد کارگری در سطح اروپا بزنند.
«آلکا پاپاریگا» (به عنوان مثال در یک مصاحبه مطبوعاتی) به هیچ وجه علیه مبارزه متحد کارگران اروپایی صحبت نمی کند. اما اگر حتی به دو مورد از   مهم ترین مداخلات سیاسی او در طی نوامبر 2011  نگاه شود -صحبت های او در جمعه 4 نوامبر در میتینگ KKE در »سیناگماپلاتز« و مصاحبه او با »نیکوس چاتزینیکولااو« در »رئال اف ام« در 18 نوامبر- هیچ کلمه ای نمی توان یافت که مربوط به جنبش کارگری اروپایی و یا حتی دست کم در مورد مبارزه مشترک برای سوسیالیزم باشد.
با توجه به تمام این مواردی که طرح کردیم، می خواهیم تأکید کنیم که KKE در موارد مشخصی دارای »مترقی ترین مواضع« در میان چپ ها است، به این دلیل که مبارزه جویانه از »خروج از اروپا و یورو« دفاع می کند. به این مفهموم که آن ها خود را محدود به بازگشت به دراخما نمی کنند، بلکه توضیح می دهند که وضعیت بدون نابودی قدرت کشورهای صنعتی بدتر از همراه بودن با یورو خواهد بود. ما این بخش از تجزیه و تحلیل شان را تأیید می کنیم،   همان طوری که در تمام مطالب مان طرح شده است. اما داشتن چنین تجزیه و تحلیلی کافی نیست! باید چشم انداز سوسیالیستی را ترسیم کرد، به این مفهوم که باید راه های مبارزه جنبش را در یونان و اروپا توضیح داد. و در این جا است که ما جای هر گونه پرداختن به ابعاد انترناسیونالیستی در مواضع »آلکا پاپاریگا« را خالی می بینیم. بعضی ها شاید بگویند که شاید این امر اتفاقی باشد. در جواب باید بگوییم که ذکر نکردن به این شیوه به هیچ وجه اتفاقی نیست.
چشم انداز مقاومت انترناسیونالیستی به ما بستگی دارد
با توجه به تمام مسائلی که گفتیم، می خواهیم روشن کنیم: که موضع بازگشت به دراخما و دفاع از موضع »جبهه خلق«، واقعیتی است که در بخشی از چپ و جنبش از بازتاب مشخصی برخوردار است. دلیلش نیز این است که چشم انداز بلاواسطه سوسیالیستی قدرت کارگری، واقعی به نظر نمی رسد. اما آن چه واقعی است و یا آن چه که غیر واقعی است از آسمان نازل نمی شود. بلکه به عملکرد قدرت های خلاق و زنده اجتماعی بستگی دارد.
این که چرا چشم انداز انقلاب در اروپا امروز، دور به نظر می رسد را، در بالا توضیح دادیم: هنوز یک حزب چپ توده ای وجود ندارد، که برای این هدف مبارزه کند. این واقعیت، بخشی از جنبش را به جهتی سوق می دهد که به جای این که آگاهانه (ضروری و حیاتی) یک چپ را با برنامه سوسیالیستی- انقلابی ایجاد کند، به دنبال راه و چاره ای می گردد که در نهایت جنبش را در چهارچوب سیستم موجود محدود کند.
هیچ تردیدی وجود ندارد که هزاران تن از بهترین مبارزان در درون چپ، خود را به خواست خروج از اتحادیه اروپا و یورو نزدیک می کنند، به خاطر این که در آن خصلت از هم پاشی انقلابی نظم داخلی و اروپایی را می یابند. این نزدیکی بی شک از پایه های مشخصی برخوردار است، اما این تعیین کننده نیست. چرا که این موضع ناخودآگاه بر وظیفه اصلی سایه می اندازد، چرا که مبارزه برای نابودی سیستم مطرح است، چرا که »رؤیاهای ناسیونالیستی« چنین تصوری را ایجاد می کند که سرمایه داری یونانی خارج از اتحادیه اروپا بهتر رشد خواهد کرد.
این بخش از چپ مواضعی با حداقل مقاومت اتخاذ می کند، که از طریق آن شاید امید دارد که راه برای سرنگونی سرمایه داری آسان تر شود. این انگیزه بدون تردید بهترین انگیزه است –و این از مشخصه آنان که نوع دوستی/ از خود گذشتگی و نگرانی برای آینده چپ و جامعه است نشأت می گیرد. اما راه حل سوسیالیستی مسیر خود را از طریق آرزوهای ناروشن و عناوین زیبا و رؤیاهای خوب باز نمی کند. فراموش نکنیم که »راه جهنم با عناوین زیبا سنگ فرش   می شود.« چپ در گذشته این گونه با شکست های تاریخی رو به رو شد. چنین اتفاقی نباید مجدداً بیافتد.
جمع بندی مواضع ما
1- هیچ چشم اندازی برای راه حل بحران در چهارچوب سیستم سرمایه داری وجود ندارد. وظیفه تاریخی چپ ها، به ویژه با در نظر گرفتن بربریت حاکم امروز و فساد سیستم سرمایه داری، ارائه راه حلی است که راه سرنگونی سرمایه داری را هموار می سازد، تا قدرت کارگری و سوسیالیزم را نشانه گیرد. اگر چپ امروز نتواند در جهت چنین وظیفه ای گام بردارد، نمی تواند موفق شود.
2- خروج از یورو و اتحادیه اروپا به خودی خود چاره ای برای هیچ مسئله ای نیست. چه با یورو یا دراخما به عنوان واحد پول و چه حتی با تعلیق بدهی های خارجی در اقتصاد کشوری مثل یونان، تا آن جایی که در چهارچوب سرمایه داری باقی بماند، محکوم به توسعه شرایط بحران است.
3- در رابطه با مسئله نظرسنجی عمومی، که پاپاندرئو اوائل نوامبر طرح کرد، جایی که اجبار انتخاب بین یک سلسله تصمیمات سخت ضد مردمی و ماندن در یورو طرح می شود، چپ باید مستقل از این موضع عمومی شعار »نه به یورو« را طرح کند. در غیر این صورت مجبور به رأی دادن به سیاست ضد کارگری خواهد بود و امکان مبارزه با آن را به گور خواهد برد.
4- مسئله بر سر خروج از اتحادیه اروپا و بازگشت به دراخما نیست که به عنوان راه حل و پیشنهاد محوری مبارزه به پیش کشیده شود. چنین موضعی تنها به »توهم ناسیونالیستی« دامن زده، به این مفهوم که یونان می تواند با یک »ملی گرایی مترقی« یا سرمایه داری غیر قیم مآبانه »بهتر رشد« کند.
5- اگر چپ بر پایه انترناسیونالیستی و مبارزه برای یک اروپای دموکراتیک کارگری برای سوسیالیزم مبارزه کند، در چنین صورتی تقاضای خروج از یورو و اتحادیه اروپا پایه ای ندارد. راه حل محوری چیزی نیست جز اروپای کارگری و سوسیالیزم.
6- چپ و جنبش کارگری در اتحادیه اروپا باید هر گونه سیاست ضد کارگری را رد کند و در مقابل تمام قراردادهای این چنینی قرار بگیرد. اگر مقاومت جامعه یونان، در مقابل پذیرش مقررات اروپای سرمایه داری، عامل بیرون انداختن یونان از اتحادیه اروپا و یورو توسط طبقات حاکم در اروپا شود، چپ باید از این فرصت استفاده کرده تا آگاهی طبقاتی و ضد سرمایه داری جنبش کارگری یونان و متحدین انترناسیونالیستی جنبش در بخش های دیگر اروپایی را بالا ببرد.
7- اگر گسترش خواسته ها موجب شرایطی شود که چپ مجبور به پیش بردن یک کمپین مبارزه جویانه علیه ماندن در اتحادیه اروپا شود،  –به عنوان  نمونه نظرسنجی عمومی، چیزی که پاپاندرئو پیشنهادش را طرح می کند– در چنین صورتی نیز باید با تمام قدرت توضیح دهد، که تنها موضوع بازگشت به دراخما  هیچ چشم اندازی را در بر نخواهد داشت، مگر این که با مبارزه در جهت سرنگونی سرمایه داری و برای سوسیالیزم پیوند خورده باشد.
8- اگر تحت چنین شرایطی و یا شبیه به آن شکل از »رژیم مترقی« (تحت لوای مثلاً جبهه خلق) شکل بگیرد، که برنامه های خروج از اتحادیه اروپا و یورو و یا حتی تصمیم به عدم بازپرداخت بدهی ها را پیاده کند، چپ اجازه ندارد که در آن شرکت کرده (و حتی فراخوان شکل گیری اش را تبلیغ کند)، بلکه باید با موضع انتقادی به آن برخورد کرده و خود را برای نبرد با هدف تغییرات سوسیالیستی آماده کند.
9- مواضع بخشی از چپ که از این موضع حرکت می کند، که چنین رژیمی راه را برای تغییرات انقلابی فراهم می کند، نادرست است. چنین »پیش بینی ای« به هیچ وجه از یک بررسی علمی-مارکسیستی برخوردار نیست. این امر تنها در شرایط کاملاً ویژه ای معتبر است، از طرفی دیگر در خارج و در مقابله با  خواسته های چنین رژیمی و تحت شرایطی که یک چپ توده ای انقلابی وجود داشته باشد امکان پذیر است.
10- چپ نباید چشم انداز سوسیالیستی را به عنوان یک هدف »استراتژیک« عام (برای یک زمانی، یک جایی، یک طوری) ارائه دهد، بلکه این چشم انداز باید بر اساس ارائه یک سلسله از برنامه ها و پیشنهاداتی، که از شرایط امروز نشأت   می گیرد باشد: عدم بازپرداخت بدهی ها، دولتی کردن سیستم بانکی و حوزه های استراتژیک اقتصادی، کنترل و نظارت کارگری، برنامه ریزی اقتصادی بر اساس نیازهای عمومی و غیره.
11- سوسیالیزم نمی تواند در یک کشور شکل گرفته و قادر به ادامه حیات باشد. مبارزه برای سوسیالیزم باید از کاراکتر انترناسیونالیستی برخوردار باشد. در چنین حالتی، تقاضای »خروج از اتحادیه اروپا و یورو« از هیچ دلیل موجه ای برخوردار نیست. این ایده نه تنها مبارزه انترناسیونالیستی را تقویت نخواهد کرد، بلکه به توهم یک «سرمایه داری ملی» در میان کارگران یونانی دامن می زند، که بر اساس آن سرنگونی سوسیالیستی ضرورتی ندارد.
12- اگر بخواهیم به شکل انتزاعی هم به این نگاه کنیم که نه اتحادیه اروپا و نه واحد پول مشترک وجود داشته باشد، چپ باید در این مورد مبارزه مشترکی را با کارگران اروپایی، هم برای ایجاد یک فدراسیون سوسیالستی و هم برای یک واحد پولی مشترک به پیش ببرد. پاسخ طبقاتی و انقلابی در مقابل یک اروپای سرمایه داری، یک «اروپای سوسیالیستی» است و نه «خروج از اتحادیه اروپا و یورو».
13- برای این که در مبارزه برای تغییرات سوسیالیستی در جامعه چشم اندازی ارائه شود، چپ باید امروز برای خواسته های زیر وارد عمل شود: عدم بازپرداخت بدهی ها، دولتی کردن سیستم بانکی وحوزه های استراتژیک اقتصادی، برنامه اقتصادی بر اساس نیازهای عمومی، تحت کنترل و نظارت کارگری و جامعه.
چنین خواسته هایی بنیان های برپایی یک قدرت کارگری هستند که بر پشتیبانی ارگان های قدرت دموکراتیک جنبش های توده ای استوار است:  کمیته ها و مجامع عمومی ای که هر زمانی نمایندگانش قابل عزل باشند.
چپی که امروز وظیفه خود و جنبش را بر چنین خواسته هایی قرار داده، یک چپ انقلابی است. انقلابی به این معنی نیست که مثل بعضی از چپ های خارج از پارلمان »فریادهای انقلابی« سر داد. و هم چنین نه پرتاب سنگ و کوکتل مولوتوف توسط به اصطلاح «نیروهای مستقل» (آتونوم ها)؛ که در نهایت بهانه ای قانونی به دست دولت ها داده تا جنبش را سرکوب کنند. انقلاب به معنای دخالت توده ای میلیون ها کارگر، جوانان و دیگر جنبش های اجتماعی در مبارزه است، تا  توسط آن خواست های خود را متحقق نمایند.
فاکتور تعیین کننده ای که جایش امروز خالی است، که جامعه را با یک جهش به پیش سوق دهد، یک چپ انقلابی است. ایجاد چنین چپ توده ای انقلابی یکی از مهم ترین وظایف است که در مقابل مبارزین طبقاتی از خود گذشته امروز قرار دارد.
——————————————————————————————————————————————
*آندروس پاییاتسوس سردبیر نشریه مارکسیستی خکینیما (Xekinima) است.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در دسامبر 3, 2012 بدست در یونان، آلترناتیو، بحران اقتصادی یونان، ترجمه، سیاست روز، شماره پانزدهم فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: