آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

ترجمه آلترناتیو: گئورگ لوکاچ: مارکسیسمی از فاعلیت انقلابی


گئورگ لوکاچ: مارکسیسمی از فاعلیت انقلابی*
میشل لووی
برگردان: م. ستوده


اگر مارکسیسمِ گئورگ لوکاچ در نوشته های سال های دهه 1920، جایگاهی بسیار مهم به بُعد عامل ذهنی (سوبژکتویتهء) انقلابی می دهد، بی شک به این خاطر است که او در سال های پیش از پیوستنش به جنبش کمونیستی، به جریان رمانتیک/انقلابی اروپای مرکزی تعلق داشت. منظور ما از رمانتیسم صرفن جنبش ادبی و هنری نیست بلکه یکی از جهان بینی های اصلیِ فرهنگ مدرن است. رمانتیسم را می توان به مثابه یک جنبش اعتراض فرهنگی علیه تمدن سرمایه داریِ مدرن، به نام ارزش های پیشا-مدرن تعریف کرد. این نگرش اغلب گذشته گرا و یا پس رو، هم چنین می تواند شکل های انتقادی/اتوپیایی، انقلابی هم به خود بگیرد، از ژان ژاک روسو گرفته تا سورئالیست ها. این حساسیتی است که لوکاچ جوان، نظیر چندین تن از دوستان دوران جوانی اش (کارل مانهایم، ارنست بلوخ) و بسیاری از روشنفکران غالبن یهودی تبار فرهنگ آلمانی، از آن متأثر بودند و به آن جنبش تعلق داشتند.
هسته مرکزی کتاب نظریهء رمان (1916)، حسرت دوران گذشته طلایی و مطلوبی برای همیشه از دست رفته است (یونان هومری، عصر حماسه ها). لوکاچ این کتاب را پیش از مارکسیست شدنش، نوشت. با این همه، این کتاب با یک یادداشت یوتوپیایی به پایان می رسد: »تولستوی و داستایفسکی، دو نویسنده بزرگ معاصر روس،  پیشگامان یک  ”جهان نو“ خواهند بود. دوران نوینی برفراز تمدن بورژوایی غوطه ور در ”غرقاب گناه«. در بدو امر او با چنین چشم اندازِ ضد سرمایه داریِ رمانتیک از نوع داستایفسکی است که در سال 1917 جلب انقلاب روسیه می شود. رادیکالیزه شدنش در ابتدا شکلی کاملن ایدئالیستی دارد؛ برای نمونه، مطلبی که در اوایل 1918 با عنوان ”ایدئالیسم محافظه کار و ایدئالیسم مترقی“ نوشت. در این نوشته او ایدئالیسم اخلاقی را به مثابه ”یک انقلاب مداومی علیه وجود به مثابهء وجود“ پیشنهاد می دهد. او نسبت به هر نوع سیاست رسمی و به طریق اولی نسبت به سوسیال دموکراسی بدگمان است: ”هر نهادی که به غایتی برای خود تبدیل شده باشد، خصلتی محافظه کارانه به خود می گیرد، و این نکته صرفاً سیاست ارتجاعی کلیسا را توضیح نمی دهد (…) بلکه هم چنین توضیحی است برای رکود جنبش های در بدو امر مترقی. یعنی به مجرد این که این جنبش ها به هدف شان که رسیدن به نوعی خودمختاری نهادهای ایجاد شده، برسند، محافظه کار می شوند (تاریخ سوسیالیسم آلمانی پیش از جنگ جهانی اول، و بالاخص در طی این جنگ، نمونه آموزنده غم انگیزی است)“.(1) در این دوره هنوز آشنایی لوکاچ  با مارکس و شناختش از مارکسیسم بسیار محدود است و بیشتر به آنارکو- سندیکالیسم جورج سورل و پیرو مجارش ایستفان سزابو نزدیک است.

در دسامبر 1918، درست دو ماه بعد از سقوط امپراطوری اتریش- مجار و اعلام جمهوری در مجارستان بود که، لوکاچ به عضویت حزب کمونیست مجارستان که توسط بلاکون و رفقایش تأسیس شد، درآمد. زمانی که در مارس 1919 جمهوری نافرجام 133 روزه شوراها در مجارستان شکل گرفت، لوکاچ به مقام کمیسرِ خلق برای آموزش و پرورش منصوب شد. عضویت او در حزب کمونیست به معنی رها کردن بینشِ رمانتیکش نسبت به جهان نبود: در تفسیرش از مارکسیسم، این نگاه، خود را در معنای Aufhebung هگلی، انکارشده/حفظ شده/ و رفع شده، می یابد. یک مثال بارز از این مارکسیسم رمانتیک مقاله ی ”فرهنگ کهنه و فرهنگ نو“ی نوشته شده در ژوئن 1919 (در اوج انقلاب شورایی مجارستان) است: فرهنگ، به معنی کامل، در جوامع قدیمی پیشا سرمایه داری وجود داشته است، برای نمونه در یونان باستان و در دوران رنسانس؛ تمدن سرمایه دارانه ذاتاً ویرانگر فرهنگ است و کاهنده ی همه چیز به مرتبه ی کالا. این از وظایف بنیادین انقلاب پرولتری خواهد بود که اجازه ی رشد فرهنگ نوینی را بدهد، فرهنگی که دیگر چون در گذشته نخبه گرا نباشد، بلکه به گونه ای موزون در جامعه ی نوین بدون طبقه ادغام شود.(2)
لوکاچ شجاعانه به صفوف ارتش سرخِ مجار می پیوندد و علیه ائتلاف ضد انقلابی تحت رهبری دریادار هورتی می جنگد. بعد از سقوط کمون مجار و پیش از آن که مجبور شود در وین پناهنده شود، چند ماه در خفا در بوداپست به سرمی برد و تلاش می کند حزب کمونیست مجارستان را از نو سازمان دهد. بنا بر برخی شواهد، در 1920 او یکی از اصلی ترین، اگر نگوئیم اصلی ترین، رهبران حزب در دوران تبعید در وین محسوب می شد.(3)
بعد از یک دوره ”چپ روی“ -ضد پارلمانتاریسم- که نقد علنی لنین را برایش به ارمغان آورد، لوکاچ در طول سال های 1921-1923 با نزدیک شدن به دیالکتیک انقلابی از این کمونیسم ”اخلاقی“ فاصله می گیرد، و ترجمان این تحول در مهمترین اثرش،  تاریخ و آگاهی طبقاتی(1923) تبلور می یابد. در این کتاب ارزشمند، بحث عامل ذهنی جایگاهی محوری به خود اختصاص می دهد، هم از مجرای طرح مسأله  شی وارگی، یعنی دگرسانی همه ی مناسبات اجتماعی و اَشکالِ فرهنگی به چیزها و به روابط ”شی شده“ توسط سرمایه داری، و هم با تأکید بر اهمیت مرکزی آگاهی طبقاتی پرولتاریا به مثابه بدیلی انقلابی برای این شی وارگی تعمیم یافته.
کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی در شکل گیری چندین نسل از اندیشمندان مارکسیست، از والتر بینامین و تئودور آدرنو گرفته تا هنری لفبورو لوسین گلدمن، نقش بسیاری داشت. با این وجود، این کتاب به شدت هدف تیر انتقادهای مهلک هم سوسیال دموکراسی و هم کمونیست های مجار و روسی واقع می شود.
در طول سال های زیادی پژوهشگران و خوانندگان آثار  لوکاچ متعجب بودند که جرا او به انتقادات گزنده ای که عمدتاً از سوی نویسندگان کمونیست علیه کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی، درست پس از انتشار آن کتاب در سال1923 ابراز می شد هرگز پاسخ نداد. کشف اخیر کتاب Chvostismus und Dialektik در بخش  قدیمی بایگانی انسیتو لنین در مسکو نشان می دهد که این ”حلقه گم شده“ وجود داشته و لوکاچ تمام و کمال به واضح ترین و چشمگیرترین وجه به این حمله ها پاسخ داده بود و از ایده های اصلی شاهکار هگلی-مارکسیستی نوشته سال 1923 به خوبی دفاع کرده است. این پاسخ را می توان به مثابه آخرین نوشته ی دیالکتیکی/انقلابی، پیش از چرخش عمده اش در اندیشه تئوری و سیاسی، دانست. به لطف انتشاراتPassion  ترجمه این سند به زبان فرانسه اکنون (2001) با عنوان خودانگیختگی و دیالکتیک. در دفاع از تاریخ و آگاهی طبقاتی، در دسترس ما است.
لازلو ایلِس که در 1966 کتاب خودانگیختگی و دیالکتیک را به زبان   اصلی اش (آلمانی) در مجارستان منتشر کرد، در مقدمه ای که بر آن می نویسد، تاریخ نگارش آن را بین سال های 1925 و 1926 تخمین می زند ”هم زمان با انتشار مجموعه مقالاتِ مهمی از لاسال و نوشتجاتی از لوکاچ درباره موزس هِس“. با دلایلی که پائین تر بیان خواهم کرد، من همواره فکر می کردم که این نوشته نمی توانسته هم زمان نوشته ی درباره موزس هس (1926) باشد. مدارکی هم که به تازگی توسط ایلس کشف شده و نیکلاس ترتولیان در مقدمه ی درخشانش بر چاپ فرانسوی کتاب به آن اشاره می کند، نشان می دهند که کتاب خودانگیختگی و دیالکتیک در سال 1925 نوشته شده و لوکاچ همان موقع برای انتشارش آن را به دو نشریه روسی Westnik وPod Znamenen Marxisma  می فرستد، ولیکن هچ یک چاپش نکردند.
پی یرروش مترجم فرانسوی کتاب، واژه روسی Chvostismus را که لوکاچ در عنوان کتاب به کار گرفته، ”خودانگیختگی“ ترجمه کرده است. همان طور که او در یک یاداشت توضیح می دهد، این کلمه برگرفته از واژه روسیChvost  به معنای ”دم“ است. لنین در کتاب ”چه باید کرد؟“ برای تقبیح دنباله روی سوسیال دموکراسی از توده ها، این واژه را به معنای ”خزیدن از پس دم جنبش“ کارگری و سندیکایی در مورد آن ها به کار می برد. به نظرِ من ”دنباله روی“، با وجود همه ابهاماتش، ترجمه دقیق تری است برای کلمه روسی Chvostismus تا ”خودانگیختگی“، چرا که از خودانگیختگی بیشتر دینامیک مستقلِ جنبش اجتماعی مستفاد می شود تا تبیین رفتار کسانی که خود را به دنباله روی محدود می کنند.
اکنون که ما می دانیم لوکاچ به لزوم دفاع از تاریخ و آگاهی طبقاتی در برابر منتقدین کمونیست ”ارتدوکس“ باور داشت -او هرگز زحمت پاسخ دادن به سوسیال دموکرات ها را به خود نداد- پس چنان نابه جا نیست اگر از خود بپرسیم که بعد از امتناع نشریات شوروی از چاپ آن کتاب، چرا لوکاچ تلاش نکرد آن را جای دیگری به چاپ برساند؟ نشریهPod Znamenam Marxisma  (زیر پرچم مارکسیسم) که نقد دبورین علیه لوکاچ را در 1924 چاپ کرده بود و تمایلی به چاپ پاسخ لوکاچ نداشت، قطعن نشریه متنفذی بود، اما تصور این که لوکاچ نتوانسته باشد یک انتشارات دیگری، برای مثال در آلمان، بیابد که حاضر به چاپ کتابش باشد، دشوار است. یک فرض ممکن این می تواند باشد که مدتی بعد از نگارش آن -از چند ماه تا یک سال- لوکاچ تغییر موضع داده و دیگر کاملاً موافق جهت گیری سیاسی- فلسفی کتابش نبوده. در واقع، مقاله ای که در 1926 در مورد موزس هس می نویسد، که پایین تر از آن سخن خواهیم گفت، بیانگر تغییر ریشه ای موضعش نسبت به  تاریخ و آگاهی طبقاتی است، که از انتقاد از خودهای آتی، بعد از 1930، خبر می دهد.
خودانگیختگی و دیالکتیک همان طور که از عنوان آن پیداست، اثری است در دفاع از دیالکتیک انقلابی علیه افرادی نظیر لازلو روداس (یک روشنفکر جوان کمونیست مجار) و آبرام دبورین (فیلسوف ”رسمی“ حزب کمونیست، یک منشویک قدیمی و پیرو پلخانف)، هردو نفری که در درون جنبش کمونیستی نقطه نظرات شبه پوزیتیویستی و پیشا-دیالکتیکِی نسبتا بانفوذی را نمایندگی می کردند.(4) به نظر من این کتاب، علیرغم ارزش استثنایی اش، در مقام نوعی ضد نقد پسینی در دفاع از تاریخ و آگاهی طبقاتی، دارای ایرادهای جدی است.
آشکارترین شان این که جدلی است علیه نویسنگان درجه ی دوم. این مسئله به خودی خود چندان حایز اهمیت نیست: مگر مارکس صفحات بسیاری را صرف بحث با ترهات برونو و ادگار بوئر نکرد؟ اما ایراد در این است که لوکاچ تا حدی دستور کار حریفانش را پذیرفته و خود را به پاسخ دادن به دو پرسشی که آن ها مطرح می کنند (آگاهی طبقاتی و دیالکتیک طبیعت) محدود می کند. در حالی که نکته نخست (آگاهی طبقاتی) بی شک یک مساله بحث انگیز و اساسی برای دیالکتیک انقلابی است، اما مشکل بتوان در مورد نکته دوم (دیالکتیک طبیعت) همین قضیه را صادق دانست. آدم از خودش می پرسد که اهمیت فلسفی/سیاسی آن صفحاتی در خودانگیختگی و دیالکتیک که وقفِ معرفت شناسیِ علوم طبیعی شده، در چیست؟ همین طور ضرورت آن صفحاتی که به دانش اختصاص داده شده و به طرح این می پردازد که آیا تجربه و صنعت به خودی خود ابطال بسنده ی چالش فلسفی علیه مقوله شیِ درخودِ کانتی می تواند باشد یا نه؟ (از قرائن چنین برمی آید که انگلس هم به آن باور داشت) یک پیآمد دیگرِ این دستورکارِ محدود این است که از نظریه ی شی شدگی که یکی از موضوعات مرکزی کتاب  تاریخ و آگاهی طبقاتی است و مهم ترین سهم لوکاچ در نقد رادیکال تمدن سرمایه داری محسوب می شود، هیچ اثری نیست. در کتاب خودانگیختگی و دیالکتیک از این نظریه که در سراسر قرن بیستم نفوذ بسیاری بر مارکسیسم غربی داشت -از مکتب فرانکفورت و والتر بینامین گرفته تا لوسین گلدمن، هنری لفبور و گی دبُرد- هیچ سخنی نیست، تو گویی صرفاً موضوع مجادلات روداس و دبورین در طی گردش های تفریحی شان بوده است.
بحث در مورد آگاهی طبقاتی و نظریهء لنینیستی حزب، که بی چون و چرا جالب ترین بخش کتاب است، ایرادش از سرشت دیگری است. اگر نحوه ی تبیین این مقوله در دو کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی و خودانگیختگی و دیالکتیک را با هم مقایسه کنیم، این که تفسیرِ لوکاچ از لنینیسم در دومین اثر در مقایسه با کتاب اول چرخشی مقتدارانه تر به خود گرفته، امر بسیار آشکاری است. در حالی که در اثر سال ِ1923 ما شاهد تلاش بدیعی از سوی لوکاچ برای ترکیب برخی ایده های رزا لوکزامبورگ با لنینیسم هستیم،(5) اما در نوشته سال 1925، از انقلابیِ یهودی/لهستانی ما (منظور رزا لوکزامبورگ)، صرفاً یک چهره ساده اندیشی ارائه شده، با برخوردی منفی سیمائی از او ترسیم می کند که تجسم خودانگیخگی ناب است. لوکاچ در حالی که در تاریخ و آگاهی طبقاتی، رابطه ی بین ”آگاهی منتسب“ و ”آگاهی ساده تجربی“ را یک فرآیند دیالکتیکی می بیند که طبقه در طی آن با کمک پیشگام سیاسی اش، و به میانجی تجربه ی مبارزاتی اش، خود را تا ”بالاترین سطح آگاهی ممکن“ (ترجمه لوسین گلدمن از واژه آلمانیzugerechnetes Bewusstsein ) بالا می کشد، اما در خودانگیختگی و دیالکتیک، تز کاملاً غیر دیالکتیکی کائوتسکی که به استناد به آن سوسیالیسم ”از بیرون از طبقه“ توسط روشنفکران به درون طبقه ”برده“ می شود – یک نگرش مکانیکی پذیرفته شده توسط لنین در ”چه باید کرد؟“ (1902)، اما از  1905 به بعد آن کنار گذاشت- به عنوان جوهر ”لنینیسم“ ارائه می شود. در حالی که در تاریخ و آگاهی طبقاتی لوکاچ بر این نکته که ”شوراهای کارگری در گذشتن و رفع اقتصادی و سیاسی  شئی شدگی سرمایه دارانه است“ پای می فشارد،(6) اما در خودانگیختگی و دیالکتیک شوراها را نادیده می گیرد و تنها به حزب می پردازد و تا آن جا پیش می رود که دیکتاتوری پرولتاریا را با ”دیکتاتوری یک حزب کمونیست واقعی“ یکی می داند.
با وجود همه این ایرادات، خودانگیختگی و دیالکتیک ربط چندانی با استالینیزم ندارد و می توان آن را به عنوان یک جدل بسیار درخشان دیالکتیک/انقلابی علیه ”مارکسیسم- لنینیسم“ دروغینِ شبه پوزیتیویسم در نظر گرفت، که به سرعت ایدئولوژی رسمی بوروکراسی شوروی شد. عنصر کلیدی در این نبرد فلسفیِ تفکیک ناپذیر از نبرد سیاسی، تأکید لوکاچ بر اهمیت  سرنوشت ساز انقلابیِ عنصر عامل ذهنی در دیالکتیک تاریخ ذهن-عین است. اگر قرار باشد بُرد و معنای کتاب خودانگیختگی و دیالکتیک را در یک جمله خلاصه کنم، باید بگویم که این کتاب یک دفاعیه ی درخشان هگلی- مارکسی از عامل ذهنی انقلابی است.(7) رد این ایده در سرتاسر نوشته، به خصوص در بخش اول و تا حدی در بخش دوم، به روشنی دیده می شود. تلاش می کنیم تا عناصر اصلی این بحث را از نزدیک بررسی کرده و بفهمیم.
بگذارید با واژه رازآلودChvostismus  در عنوان کتاب، آغاز کنیم. لوکاچ با فرض این که خوانند گان روسی! با آن آشنایی دارند، هرگز زحمت توضیح آن را به خود نداد. همان طور که بالاتر دیدیم، پیشترها لنین این واژه را در مباحثات جدلی اش علیه ”اکونومیست ها“ به کارگرفته بود، یعنی در توصیف کسانی که دنباله روی جنبش خود به خودی کارگری بودند. اما، لوکاچ آن را در معنی فلسفه ی تاریخیِ به مراتب وسیع تر به کار می گیرد.Chvostismus  برای او به معنای دنباله روی منفعلانه در تمام اشکالش است، فلسفه ی پندارگرایانه ی     آن هایی که با بی توجهی شان به عنصر ذهنی/انقلابی فرآیند تاریخ، ”دنباله“ رویدادها می دوند.
لوکاچ، تلاش های روداس و دبورین برای تبدیل مارکسیسم به یک ”علم“ پوزیتیویستی در معنای بورژوایی آن را برملا می سازد. دبورین درصدد است با روشی واپسگرایانه، ماتریالیسم تاریخی را تا سطح جامعه شناسی آگوست کنت و هربرت اسپنسر به عقب برگرداند: نوعی از جامعه شناسی بورژوایی که در پی مطالعه ی قوانین فراتاریخی است و هر فعالیت ارادی بشری را قلم می گیرد. روداس هم بر جایگاه یک ناظر ”دانشمند“ می نشیند و از آن بالا به مشاهده سیر رویدادهای عینیِ تاریخ می پردازد، و خود را مجاز به ”پیش بینی“ انکشاف انقلابی می بیند. هر دو نفر فقط موضوعی را شایسته پژوهش علمی می دانند که فارغ از هر گونه مشارکت عامل ذهنی تاریخی باشد، و هر دو به نام علمِ ”مارکسیستی“ (در واقع پوزیتیویستی) هرگونه تلاش به منظور در نظر گرفتن ”یک نقش فعال و مثبت برای عنصر ذهنی در تاریخ را مردود می دانند.(8)
لوکاچ می گوید، جنگ علیه ذهنی گرایی، پرچمی است که همواره در زیر آن فرصت طلبی پیکارش علیه دیالکتیک انقلابی را به پیش برده است: برنشتاین علیه مارکس  بدان متوسل شد و کائوتسکی علیه لنین. روداس به نام مبارزه علیه ذهنی گرایی، برداشتی تقدیرگرایانه از تاریخ ارائه می دهد که فقط ”شرایط عینی“ را مد نظر دارد و برای ایفای نقش توسط بازیگران تاریخ، هیچ فضایی باقی نمی گذارد. روداس در نشریه اینپرکور در مقاله ای که علیه تروتسکی     می نویسد (این مقاله توسط لوکاچ در خودانگیختگی و دیالکتیک نقد   شده)،(9) مدعی می شود که شکست انقلابِ مجارِستان در 1919، صرفن به خاطر ”شرایط عینی“ بود و نه به واسطه خطاهای رهبری کمونیستی. او در این مقاله از تروتسکی و لوکاچ به عنوان نمونه کسانی یاد می کند که برداشتی یک سویه از سیاست داشته و برای آگاهی طبقه ی کارگر اهمیتی بیش از اندازه قایل       می شوند.
لوکاچ در عین رد اتهامِ ”ایدئالیسم ذهنی“، روی نظرش پامی فشارد: در لحظه های سرنوشت ساز مبارزه، همه چیز به آگاهی طبقاتی پرولتاریا -عامل ذهنی- بستگی دارد. مسلم است که در فرآیند تاریخی، بین ذهن و عین کنشِ متقابلِ دیالکتیکی وجود دارد، اما در لحظه ی بحران، این عامل ذهنی است که در شکل آگاهی و پراکسیس انقلابی، سیر رویدادها را تعیین می کند. روداس با رویکرد تقدیرگرایانه اش، به پراکسیس بی اعتناست و یک نظریه دنباله رویِ khvostismeمنفعلانه را انکشاف می دهد، نظریه ای که بر طبق آن فرآیند تاریخ مستقل از آگاهی بشری به پیش می رود.
لوکاچ می گوید، مگر لنینیسم چیز دیگری جز تاکید دائم بر نقش فعال و آگاهِ عنصر ذهنی است. مگر بدون انتساب چنین کارکردی به عامل ذهنی، می توان برداشت لنین از قیام به مثابه ی هنر را فهمید؟ در فرآیند انقلاب، لحظه قیام دقیقاً آن مقطعی  است که  ”نقش عامل ذهنی تعین کننده می شود“.(10) در این لحظه، سرنوشت یک انقلاب، و بنابراین سرنوشت بشریت به عنصر ذهنی بستگی دارد. این بدین معنا نیست که انقلابیون باید ”منتظر“ فرارسیدن این لحظه موعود باشند: در فرآیند تاریخ هیچ لحظه ای وجود ندارد که نیروهای ذهنی نتوانند نقش فعالی در آن داشته باشند.
با توجه به این پیش زمینه است که لوکاچ سلاح نقد خود را به سوی ”ایدئولوژی پیشرفت“ نشانه می رود. چرا که از دید او، ”ایدئولوژی پیشرفت“، در قالب برداشتی ”جامعه شناختی“، پندارگرایانه، تقدیرگرایانه، عینیت زده (که در کتاب خودانگیختگی و دیالکتیک با واژه دنباله روی تعریف شده) یکی از اصلی ترین تجلی های رویکرد پوزیتویستی به تاریخ است. روداس و دبورین بر این باورند که فرآیند تاریخی، یک تکامل مکانیکی و جبرگرایانه است که مراحل آن الزاماً به ترتیب در پی هم می آیند. یعنی مطابق جزم های تکامل گرایی، تاریخ، قالبِ از پیش ریخته شده ای است، یک پیشروی بی وقفه، یک ترقی بی پایان: »هر  مرحله اش بی چون و چرا و از هر جهت از مرحله پیشین مترقی تر است. در یک دورنمای دیالکتیکی، برعکس، فرآیند تاریخ نه یک فرآیند تکاملی است و نه یک فرآیند سازمند، بلکه فرآیندی است متضاد، ناهموار، شامل پیشروی ها و پسگردها.« متأسفانه لوکاچ این بینش را تا حد گسست ریشه ای از ایدئولوژیِ ”پیشرفتِ اجتناب ناپذیر“، که هم مارکسیسم رسمی انترناسیونال دوم و هم انترناسیونال سوم از سال 1924 به بعد به آن آلوده بودند، بسط نمی دهد.
لوکاچ در دومین بخش کتاب، تزهای روداس درمورد فناوری و صنعت را به نقد می کشد و مبارزه اش علیه انحطاط پوزیتیویستیِ در مارکسیسم را از جنبه مهم دیگری پی می گیرد. بنا به تزهای روداس، در روندِ  ”مبادله بین انسان و طبیعت“ فناوری و صنعت به مثابه ی یک سیستمِ ”عینی“  و خنثی عمل می کنند. لوکاچ در اعتراض می گوید که چنین باوری به معنای این می باشد که جوامع سرمایه داری و سوسیالیستی هر دو از یک سرشتند و همسان. در عوض لوکاچ بر این باور است که انقلاب نه تنها باید روابط تولید را دگرگون سازد، بلکه هم چنین انقلابیون باید در مقیاسی وسیع اشکال فناوری و صنعت موجود در نظام سرمایه داری را نیز انقلابی کنند. چرا که اشکال کنونی به گونه تنگاتنگی با نحوه تقسیم کارِ سرمایه دارانه گره خورده اند. در این مورد نیز لوکاچ از زمان خودش جلوتر بود، اما در این نوشته ایده هایش را به اندازه کافی نپروراند.
در حاشیه بگویم که همانندی شگرفی بین برخی از صورتبندی های لوکاچ درکتاب خودانگیختگی و دیالکتیک (از جمله اهمیتِ لحظه انقلابی، نقد ایدئولوژی پیشرفت، فراخوان به تحول بنیادی در فناوری) و نظریات والتر بنیامین در آخرین نوشته هایش، وجود دارد.
لوکاچ تقریباً یک سال پس از نگارش کتاب خودانگیختگی و دیالکتیک، مقاله ی ”موزس هس و مسائل دیالکتیک ایدئالیستی“ (1926) را نوشت که در آن با یک چشم اندازِ سیاسی-فلسفی اساساً متفاوتی روبرو هستیم. مقولـه  ”آشتی با واقعیت“ کهدر فلسفه ی هگل تا مرتبه بیان متعالی ”واقع گرایی باشکوه“و ”رد هر نوع آرمان گرایی“ ارتقا می یابد، توسط لوکاچ در این مقاله ی درخشان ستوده می شود. لوکاچ می نویسد، در حالی که این واقع گرایی به هگل امکان فهمِ ”دیالکتیک عینیِ فرآیند تاریخی“ را می داد، اما آرمان گرایی اخلاقی و ذهنی موزس هس و هگلی های چپ، راه به جایی نمی برد.
همان طوری که در کتابم  هم کوشیدم تا نشان دهم که این مقاله فرصتی بود برای لوکاچ تا با توجیه فلسفی ”آشتی  با واقعیت“، از در سازش درآمدنش با ”دیالکتیک عینی فرآیند تاریخ“، بخوان اتحاد شوروی استالینیستی، را هم به طور ضمنی و غیر مستقیم توجیه کند.(11) لوکاچ در مقاله ای که در ژوئن 1926 منتشر کرد با لحن مثبتی به تروتسکی برخورد کرده و از او نقل قول می آورد، اما کمی بعد، در 1927، اولین نوشته ”ضد تروتسکیستی“اش را در نشریه انترناسیونال، مجله ی نظری حزب کمونیست آلمان منتشر می کند.(12)
این چرخش ناگهانی لوکاچ در فاصله سال های 1925 و 1927، یعنی چرخش از ”فاعل ذهنی انقلابی“ به سمت ”آشتی با واقعیت عینی“ را چطور می توان توضیح داد؟ شاید این برداشت که امواج انقلابی سال های 23-1917 فروکش کرده بودند و جز ”سوسیالیسم در یک کشور“ چیز دیگری باقی نمانده بود، موجب تغییر مواضعش شد. لوکاچ تنها کسی نبود که به این نتیجه می رسد: بسیاری از روشنفکران کمونیست به دنبال همان استدلالِ ”واقع بینانه“ رفتند. فقط اقلیتی -البته لئون تروتسکی و پیروانش- با این جهت گیری سیاسی به مقابله برخاستند، که این داستان دیگری است…
در این مقاله ما نمی توانیم همه ی مراحلی که لوکاچ به عنوان یک مبارز و روشنفکر کمونیست پیمود را دنبال کنیم. در 1928 او  تزهای بلوم، که به لحاظ سیاسی از تزهایی از  نوع جبهه ی خلق سال های بعد بود، را به حزب کمونیست مجارستان پیشنهاد داد. اما از آن جایی که این تزها در تناقض با خط سیاسی حزب و کمینترن بود، او را از رهبری حزب کمونیست مجارستان کنار گذاشتند. لوکاچ تا آخرین روزهای زندگی سیاسی اش همواره از این دست جهت گیری های سیاسی، یعنی اتحاد با دموکرات ها علیه فاشیسم، دفاع می کرد. زمانی که این جهت گیری با خط سیاسی انترناسیونال تطابق داشت -سال های جبهه ی خلقی، یا در دوران بلافصله بعد از جنگ- هم در مجارستان صاحب ارج و قربی بود و هم نزد مقامات انترناسیونال کمونیست. اما هنگامی که نظرات سیاسی اش در راستای خط مشی کلی مقامات رسمی نبود، توسط مقامات شوروی مورد عتاب  واقع می شد. برای نمونه در زمان امضای پیمان دوستی بین آلمان هیتلری و شوروی او توسط پلیس سیاسی در مسکو بازداشت می شود، و یا از سال 1949 به بعد در مجارستان به ”تجدید نظر طلبی“ متهم می شود. لوکاچ که در 1956 در دولت ایمر ناگی، کمونیست ناراضی، شرکت کرده بود توسط مقامات شوروی به مدت دو سال زندانی می شود. او در طی آخرین سال های عمر، در سال های دهه 1960، تا اندازه ای به ایده های انقلابی سال های دهه1920 بازمی گردد.
وقت آن است که به جمع بندی کتاب ”خودانگیختگی و دیالکتیک: در دفاع از تاریخ و آگاهی طبقاتی“، نوشته لوکاچ در سال1925 بپردازیم. این اثر، علیرغم کاستی ها و ضعف هایش، اثری است جذاب، نه تنها از زاویه زندگی نامه روشنفکرانه نویسنده، بلکه بیشتر هم به خاطر فعلیت نظری و سیاسی آن در اوضاع و احوال کنونی، و هم به مثابه پادزهری قوی برای مقابله با آن دسته تلاش هایی که می کوشند تا مارکسیسم و اندیشه انتقادی را به سطح مشاهدات صرفا ”علمی“ سیر رویدادها فروبکاهند، یعنی تا سطح یک توصیف ”پوزیتیویستی“ از فراز و نشیب های شرایط اقتصادی کاهش دهند. وانگهی، با تأکیدش بر آگاهی و عامل ذهنی، با نقدش از توهم به پیشرفت خطی و با فراخوانش برای دگرگونی ریشه ای نظام فنی و صنعتی موجود، لوکاچ به طرز شگفت انگیزی با مباحثی که امروزه درون جنبش بین المللی علیه جهانی شدن سرمایه داری مطرح است، همگام است.
پانویس ها
* –  این مقاله اولین بار در مجله ی ”Contretemps“، شماره ی 3، فوریه 2002، پاریس، منتشر شد. این ترجمه از روی متن فرانسوی در سایت اینرنتی               http://www.europe-solidaire.org/spip.php?article3702  انجام شده است. یادآور می شویم که این نوشته به طور ناقص و با نثری ناسلیس توسط ح. آزاد به فارسی برگردانیده شده است. با توجه به نکات فوق و اهمیت متن، ترجمه دوباره آن را مفید دانستیم.
1 متن اصلی به زبان مجار منتشر شد. ترجمه فرانسویِ آن، ضمیمه کتاب من با عنوان زیر است:
Pour une sociologie des intellectueles hongtois. L’évolution de Lukacs 1909-1929, Paris, PUF، 1976, pp. 301-307.
2Lukacs, «Alte und Neue Kultur», Kommunismus, 1/43, Berlin, novembre 1920, pp. 1539-1549. 
3 – این نکته توسط ایلونا دوکزینسکا، یکی ازکادرها مهم حزب کمونیست مجار که در سال1920 مأمور مسکو در وین بود، تأئید شده است. (نامه به نویسنده در              تاریخ 1974/1/6).
4– در کتابی که در سال 1976درباره لوکاچِ نوشتم، البته بدون اطلاع از وجود نوشته سال 1925 لوکاچ، در رابطه با انتقادات علیه تاریخ و آگاهی طبقاتی چنین نوشتم:  ”بدون وارد شدن به جزئیات این انتقادات، کافی است خاطر نشان کنیم که دو نقد شناخته شده تر از سایرین، یعنی انتقادات روداس و دبورین، دقیقن بر مبنای ماتریالیسم پیشا- دیالکتیک قرار دارند. دبورین در نقدش بارها از پلخانف نقل قول می آورد تا ثابت کند که مارکسیسم از ”ماتریالیسم طبیعت گرا“ منتج می شود، نظری که توسط لوکاچ نقد شده است. در مقابل روداس، برای رسیدن به این نتیجه شگفت انگیز که مارکسیسم ”علم محض طبیعت“ است،  قوانین مارکسیستی جامعه را با قانون تکامل داروین مقایسه   می کند. مراجعه کنید به:
M. Löwy, Pour une sociologie des intellectuels révolutionnaires. L’évolution politique de Lukacs 1909-1929, Paris, PUF, 1976, p.198).
5 – برای مثال: ”رزا لوکزامبورگ به درستی دریافته بود که  ”تشکیلات“ باید در جریان مبارزه شکل گیرد و محصول آن باشد. او فقط بیش از اندازه به خصلت ارگانیک این فرآیند بها می داد…“ (گ. لوکاچ، تاریخ و آگاهی طبقاتی، پاریس، Minuit، 1960، ص.357).
6 – لوکاچ، تاریخ و آگاهی طبقاتی ص.106.
7نیکلاس ترتولیان این جنبه از قضیه را خوب فهمیده بود. او در مقدمه کتابش    می نویسد: ”مجادله اساساً حول تکوین و سرشت ذهنیت انقلابی می چرخد“… لوکاچ ”در روند ضرورت و شدن تاریخ، جایگاه و نقش مهمی برای قوه خلاقیت و نوآوری انسان قایل است“. در عوض اما من با انتقاد ”praxéo-centrisme“ دانستن لوکاچ جوان، با ترتولیان موافق نیستم. (ن. ترتولیان، ”مقدمه“ بر لوکاچ، دیالکتیک و خودانگیختگی، ص.9،19).
8G.Lukacs, Chvostismus und Dialektik, Budapest, Aron Verlag, 1996, p. 9.
9 L. Rudas, «Genosse Trotzky über die Ungarische Proletarierrevolution» , Inprekor, IV, 1923.
10 – گ. لوکاچ، دیالکتیک و خودانگیختگی، ص. 38. این بحث عمدتاً در بخش اول نوشته تحت عنوان ”سوبژکتیویسم“ بسط داده شده است، اما در باقی متن هم گهگاهی دیده می شود.
11–  M. Löwy, Pour une sociologie des intellectuels révolutionnaires, pp. 229-232
12–  مقاله ی 1926  ”L’art pour l’art und die proletarische Dichtung، Die Tat، ژوئن 1926، با لحنی تأئید کننده نقد پرولتکولت توسط تروتسکی را بازگو می کند. مشخصات مقاله 1927:
 Eine Marxkritik im Dienste des Trotzkismus. Rez. von Mx Eastman : Marx, Lenin and the Science of Revolution”,  Die Internationale, 6.X.1927
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در دسامبر 3, 2012 بدست در لوکاچ، م.ستوده، میشل لووی، آلترناتیو، تاریخ و آگاهی طبقاتی، ترجمه، شماره پانزدهم فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: