آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

ترجمه آلترناتیو: مارکسیزم و دموکراسی

مارکسیزم و دموکراسی
تونی کلیف


سوسیالیست های ترکیه ای که دوستان من هستند به من می گویند که باوری عمومی در ترکیه وجود دارد که اگر کشور به اتحادیه اروپا ملحق شود، دموکراسی تضمین خواهد شد. پیش از این که به این استدلال مشخص بپردازم، ترجیح می دهم تصویری عمومی تر از رابطه بین دموکراسی و تغییر در جامعه ترسیم کنم.
کلمه ”دموکراسی“ در یونان باستان ابداع شد و به معنای ”حاکمیت مردم“ بود. اگر چه بردگان و زنان و اهالی غیر آتنی در این دموکراسی از حق رای برخوردار نبودند.
حق رای عمومی به خودی خود تضمین کننده حاکمیت مردم نیست. در واقع این ناپلئون سوم بود که از رای عمومی برای تحمیل کردن دیکتاتوری از طریق همه پرسی استفاده کرد: دولت مرکزی استان های عقب مانده را علیه پاریس پیشرفته به حرکت درآورد. همین طور بیسمارک که رای عمومی را در آلمان رایج ساخت، از آن برای بیشتر کردن قدرت قیصر، شاهزادگان و یونکرها  (زمین داران پروس) علیه سوسیالیست های برلین بهره جست.
وقتی کسی به دولت های دموکراتیک سرمایه داری مانند فرانسه، انگلستان یا آلمان می نگرد در می یابد که حق رای عمومی در این کشورها وجود داد و نمایندگان پارلمان به شکل دموکراتیک انتخاب می شوند اما این دموکراسی صوری و سطحی است. نمایندگان پارلمان انتخاب می شوند اما قضات، افسران پلیس و فرماندهان ارتش نه. بالاتر از این، مردم از این حق برخوردار نیستند که به شکل دموکراتیک روسای کارخانه ها را انتخاب کنند و در صورت تمایل آن ها را برکنار سازند. سرمایه داران و کارگران از نظر قانون برابر هستند. وقتی که قانون می گوید: ”هیچ فقیر یا ثروتمندی مجاز به خوابیدن در پارک نیست“ یعنی آن ها ظاهراً با هم برابرند. به همین ترتیب وقتی قانون می گوید ”هر کسی اعم از ثروتمند و فقیر، حق سکونت در هتل ریتز را دارد“، بین ثروتمند و فقیر تبعیضی قائل نشده است.

یک غول رسانه ای در بریتانیا مانند هر شهروند دیگری تنها یک حق رای دارد. در واقع رابرت مورداک که کنترل یک امپراطوری بزرگ رسانه ای را در دست دارد -روزنامه او به نام سان روزانه 4 میلیون نسخه فروش دارد و به علاوه تایمز و ”خبرهای جهان“ که تیراژ بسیار بالایی دارند و همین طور ساندی تایمز به او تعلق دارند-  اصلاً حق رای ندارد چون به دلایل تجاری تبعیت آمریکا را برای خودش انتخاب کرده است. کارگران بریتانیایی 23 درصد از حقوقشان را به عنوان مالیات بر در آمد و 10 درصد آن را در بیمه ملی صرف می کنند. مورداک تنها 0/5 درصد از سودش را به عنوان مالیات می پردازد چون او کمپانی هایش را در یک پناهگاه مالیاتی در جزیره کایمن ثبت کرده است. در عین حال البته که کارگران و سرمایه داران از منظر قانون برابرند و صد البته که آن کارگر چاپی که برای مورداک کار می کند را نمی توان به طور غیر قانونی از حقوقش محروم کرد. من حاضرم شرط ببندم که به المپیک بروم و با لینفورد کریستی قهرمان دو سرعت بریتانیا رقابت کنم و شکستش بدهم  البته در صورتی که من 82 ساله در یک اتومبیل خوب نشسته باشم و یک راننده خوب نیز داشته باشم.
مهم تر از این، یک دموکراسی صوری، ستم بر ملیت ها یا نژادها را از بین نمی برد. در رودزیا ( زیمبابوه کنونی ) 200 هزار سفیدپوست ساکن آن جا از حقوق دموکراتیک برخوردارند. این مساله ستمی که بر پنج میلیون سیاه پوست در آن جا روا داشته می شود را تقلیل نمی دهد بلکه بر عکس باعث تقویت اتحاد سفیدپوست ها علیه سیاهان می شود.
این واقعیت که اسراییل دولتی دموکراتیک است به این معنا نیست که سه میلیون فلسطینی که از سرزمین خودشان رانده شده اند حق بازگشت به سرزمین شان یا حق اثبات موجودیت شان را دارند. معیار کلیدی برای تشخیص قدرتمند بودن دموکراسی مردمی، میزان دستیابی ستمدیدگان و سرکوب شدگان به قدرت واقعی است. در سال 1902 لنین نوشت که وقتی یک کارگر برای افزایش دستمزد دست به اعتصاب می زند، تنها به مثابه یک اتحادیه چی عمل کرده است اما هنگامی که به خاطر آزار یهودیان اعتصاب می کند، یک سوسیالیست انقلابی واقعی است. او این گونه ادامه داد که: ”ما تریبون ستمدیدگان هستیم.“ در شرایطی که با یک ملت ستمگر و یک ملت ستم دیده مواجه هستیم، وظیفه محوری سوسیالیست های متعلق به ملیت حاکم، نبرد برای حق تعیین سرنوشت ملیت تحت ستم است. برای ایجاد وحدت بین پرولتاریای ملیت فرودست و پرولتاریای ملیت حاکم، لازم است که پرولتاریای متعلق به ملیت حاکم بر حق جدایی ملیت زیر ستم تاکید کند و در همان حال پرولتاریای متعلق به ملیت تحت ستم باید قدرتمندانه برای اتحاد با پرولتاریای ملیت حاکم دلیل بیاورد.
پیش فرض مطالبی که در بالا بیان شد این است که ستم بر یک ملت، نه تنها به پرولتاریای ملیت تحت ستم که بر پرولتاریای ملیت حاکم نیز آسیب وارد می کند. یک کارگر سفید پوست در ایالات متحده آمریکا از حقوق بیشتری در مقایسه با یک کارگر سیاه برخوردار است. بهتر بودن شرایط یک کارگر سفید به نسبت یک کارگر سیاه از حیث دستمزد، شغل، مسکن و… در مثلاً تگزاس مشهودتر از نیویورک است. بدین ترتیب بدیهی است که کارگران سفیدپوست از ستم بر سیاهان منتفع می شوند اما شرایط کار و دستمزد و مسکن کارگران سفیدپوست در تگزاس بسیار بدتر از کارگران سفیدپوست در نیویورک است.
نکته کلیدی در شکل گیری یک دموکراسی مردمی و واقعاً فعال، همبستگی کارگران فراتر از نژاد، ملیت و جنسیت است.
وقتی من در تلویزیون صحنه های مربوط به زلزله سال گذشته ترکیه را می دیدم، کاملاً روشن بود که زلزله بیشترین آسیب را به محلات فقیرنشین وارد کرده است حال چه کردها ساکن آن منطقه باشند و چه ترک ها؛ در حالی که     خانه های مناطق ثروتمندنشین آسیب ندیده بودند. این تصاویر نقش ارتش را نیز به خوبی نشان می داد. ارتش ترکیه دومین ارتش بزرگ ناتو پس از ارتش آمریکاست. پس از وقوع زلزله، سربازان برای برقراری نظم سریعاً از راه رسیدند البته با سلاح های شان و نه با بلدوزر برای نجات جان آسیب دیدگان.
ملحق شدن ترکیه به بازار مشترک اروپا به هیچ وجه منجر به رشد خود عمل کنندگی کارگران نخواهد شد. نکته کلیدی برای مارکسیست ها خود عمل کنندگی توده کارگران است. البته هر حق دموکراتیکی هر چند کوچک و محدود می بایست پاس داشته شود. اما دموکراسی واقعی توده ای جز با عمل توده ای به دست نمی آید. همان طور که مارکس می گوید : ”رهایی طبقه کارگر تنها به دست خود کارگران میسر است.
کل سنت تاریخی نظام آموزشی در این جمله خلاصه می شود که تاریخ از بالا ساخته می شود. ما درباره تاریخ شاهان و امپراطورها و ژنرال ها چیزهایی می آموزیم و به همین خاطر این توهم که اگر نخست وزیر ترکیه در کنار تونی بلر و گرهارد شرودر و لیونل ژوسپن بنشیند دموکراسی واقعی ایجاد خواهد شد، توهمی است که می بایست از بین برود.
کارگران نه با حقه زدن در پستوهای تاریخ، که با مبارزه طبقاتی می توانند به اهداف خود دست پیدا کنند.
منابع برای مطالعه بیشتر :
* با یک دیدگاه مارکسیستی در خصوص دموکراسی در دوران کنونی و ”دموکراتیزاسیون“ و ”موج گذار به دموکراسی“  آشنا می شوید:
دموکراسی: تعابیر و واقعیات، منصور حکمت
منابع برای مطالعه گسترده تر:
دیکتاتوری پرولتاریا یکی از مقولات بسیار مهم در اندیشه مارکسیستی است که مورد شدیدترین هجمه ها به خاطر ”ضدیت آشکار با دموکراسی“ قرار گرفته است. به خاطر این تهاجامات و سوء تفاهم ها فی المثل اتحادیه کمونیستی انقلابی (LCR) در فرانسه در یک گردهمایی رسمی در اواخر دهه 80 میلادی تصویب کرد که برای جلوگیری از برداشت نادرست و به خاطر کاربردهای بسیار متفاوت واژه ”دیکتاتوری“ در زمانه ما در مقایسه با زمانه مارکس، از اصطلاح ”دموکراسی سوسیالیستی“ به جای آن استفاده شود. به هر روی چند مقاله روشنگرانه و مفید در این زمینه در این جا معرفی می شوند :
دموکراسی سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتری، ارنست مندل، ترجمه هوشنگ سپهر، بخش فارسی وب سایت ارنست مندل (اتحادیه کمونیست های انقلابی فرانسه (LCR) تحت تاثیر ارنست مندل قرار داشتند و تصمیمی که در بالا اشاره شد، در نتیجه این نظریات اتخاذ شد):
مارکسیزم و دیکتاتوری پرولتاریا، هال دریپر، ترجمه م. مهدی زاده
مرگ دولت نزد مارکس و انگلس، هال دریپر، هال دریپر، ترجمه سوسن روستا
مارکس و بلانکی و حاکمیت اکثریت، مونتی جانستون، ترجمه ح. ریاحی
کمون پاریس و دریافت مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا، مونتی جانستون، ترجمه م. مهدی زاده
توضیحات :
* الکس کالینیکوس در مقاله ای تحت عنوان با دولت چگونه برخورد کنیم؟ که توسط فریبرز راستی در سایت راه کارگر به فارسی برگردانده شده است، به تفکیک سه موضع رفرمیستی (اصلاح طلبانه)، اتونومیستی (دوری گزیدن از قدرت) و سوسیالیستی انقلابی در این زمینه می پردازد و در توضیح مورد سوم که با تیتر ”انقلاب به عنوان پیروزی دموکراسی“ مشخص شده است، می نویسد:
”عامل مشترک در اصلاح طلبی و اتونومیسم ناامیدی است. هر دو جریان در این باور مشترک اند که قدرت سرمایه و دولت حامی آن شکست ناپذیر است. بنابراین یا ما با دولت سرمایه داری به عنوان عامل با حسن نیت در تحول اجتماعی رو به رو می شویم یا تلاش می کنیم از آن اجتناب کنیم یا آن را محدود سازیم. سوسیالیست های انقلابی فکر نمی کنند که سرمایه و دولت آن قدر قوی هستند که نمی توان آن ها را سرنگون کرد. یک منبع قدرت بدیل در جامعه سرمایه داری وجود دارد. این منبع در ظرفیت های فوق العاده ی خودسازمان دهی دموکراتیکی باید جستجو شود که توده ی مردم عادی از آن برخوردارند.
مهم ترین مورد این گونه قدرت ها متعلق به طبقه کارگر است که مجبور به سازمان دهی جمعی خود برای دفاع از اساسی ترین منافع خویش است. بسیج و خودسازماندهی کارگران به خصوص از این نظر مهم است که از قدرت فلج کردن مناسبات تولید سرمایه داری برخوردار است. و بنابراین آن ها می توانند آفرینش سود را که بنیاد این نظام است متوقف سازند. اهمیت اتحادیه های کارگری در این است که چارچوبی برای سازمان دهی کارگران ایجاد می کند. که براساس آن برای مقاومت روزانه در برابر استثمار شکل می گیرد.
البته خودسازمان دهی منحصراً در اختیار کارگران نیست. جنبش های معاصر علیه سرمایه داری جهانی و جنگ که اکنون صرفاً تا اندازه ای با طبقه کارگر سازمان یافته هم پوشی دارند ظرفیت های شگفت آوری از کنش هماهنگ در فراسوی مرزهای ملی در اعتراض به نشست سران کشورهای بزرگ، از طریق فوروم اجتماعی و بیش از همه جنبش 15 فوریه به معرض نمایش گذاشته است.
یک ویژگی برجسته ی دوره های جدید مبارزه از سیاتل تا کنون جنبش هایی بوده اند که بر اساس محل کار به وجود نیامدند- مثلا در امریکای لاتین دهقانان کوچک و دهقانان بی زمین به علاوه پیکه تروس در آرژانتین. اما این جنبش ها با طبقه کارگر سازمان یافته اشکال مختلفی از روابط داشته اند(مثلا پیکه تروس توسط اتحادیه بیکاران رهبری می شد). اما هیچ یک از آن ها از قدرت اقتصادی کارگران برخوردار نیستند به خاطر این که [بنیان] سرمایه داری بر کار آن ها استوار است.
در گذشته در اوج مبارزات کارگران از محدوده ای فراتر می رفتند که اتحادیه ها به طور متعارف عمل می کنند. آن ها برای خواست های سیاسی و اقتصادی به اعتصاب توده ای اقدام می کردند. آن ها برای تعقیب این مبارزات اشکال جدیدی از سازماندهی به وجود می آوردند که تمامی طبقه را در سطح محلی و ملی بر اساس نمایندگی شوراهای کارگری متحد می کرد. این اشکال از نو در برآمدهای بزرگ توده ای قرن بیستم سر بر آورد- در انقلاب 1905 و 1917 روسیه، در انقلاب 1936 اسپانیا، در 1956 در مجارستان، در انقلاب79-1977 در ایران و ظهور سولیدارینوش در 1981 در لهستان.
این شوراهای کارگری یک شکل پیشرفته تر از دموکراسی را تجسم می بخشیدند که در جوامع لیبرال سرمایه داری اجرا می شود. این دموکراسی بر اساس شرکت پایه ها، تصمیم گیری غیرمتمرکز در جایی که مردم کار و زندگی می کنند و مسئولیت مستقیم نمایندگان ارگان های بالاتر در مقابل انتخاب کنندگان شان. کارگران این اشکال سازمانی را هر باره برای برآوردن نیازهای اولیه مبارزه شان مجدداً به وجود می آورند و شوراها یک راه بدیل از اداره ی جامعه را در مقابل اشکال متمرکز و بوروکراتیک قدرت نشان می دهد که سلطه ی سرمایه داری متکی بر آن است.
از طریق دموکراسی کارگری است که اکثریت تحت ستم و استثمار شده می توانند نیروی لازم را برای تصرف دولت سرمایه داری بسیج کند. در واقع یکی از فشارهایی که در شکل گیری شوراهای کارگری موثر است نیاز به تصرف عملکردهای حکومت محلی از عاملان دولتی است، هنگامی که ”خدمات معمول“ طی اعتصاب های توده ای در هم می شکند، دلیلی وجود ندارد که شوراهای کارگری در سطح جایگزین کردن نمایندگان محلی دولت باقی بمانند. وقتی که آن ها کل جامعه ی ملی را در بر بگیرند از این ظرفیت سازمانی و قدرت اقتصادی برخوردارند که جایگزین دولت به طور کل بشوند. نیل به این هدف وابسته به تکامل دولت کارگری با متمرکز کردن قدرت خود بر فایق آمدن -اگر لازم باشد با قهر- بر مقاومت دستگاه های مرکزی و دولت سرمایه داری است. این اساساً یک مساله سیاسی است نه تشکیلاتی، و به مبارزه سیاسی در چارچوب اشکال جدید قدرت کارگری نیاز دارد؛ تا اکثریت را برای قبول این که یا دولت سرمایه داری را دیر یا زود خلع سلاح کند یا او قدرت قهریه خود را برای درهم شکستن قدرت توده ای به کار گیرد. این بالاترین کارکرد حزب انقلابی توده ای است: نه کسب قدرت برای خود، بلکه پیروزی این استدلال که دموکراسی جدید باید آخرین سنگرهای قدرت سرمایه داری را درهم بشکند. در سنت کلاسیک مارکسیسم، انقلاب درباره یک کودتای اقلیت نیست، بلکه گسترش اشکال دموکراسی کارگری است که طی اعتصاب های توده ای از این که وسایل ساده ادامه ی مبارزه یا ضد قدرت در برابر نهادهای اصلی سلطه ی سرمایه داری باشد به ارگان هایی که از طریق آن توده ها به طور واقعی برای خودحکومتی بر جامعه تکامل می یابد. انقلاب باید کسب قدرت را مطرح کند چون در غیر این صورت، دولت    سرمایه داری برای تبدیل شدن به پایگاهی برای ضد انقلاب تبدیل خواهد شد. اما واژگون کردن دولت موجود، اوج یک روند خودرهایی است که طی آن توده ی مردم عادی اداره ی جامعه را به دست می گیرند و بنای جهان نوین را آغاز می کنند.“
کل مقاله را می توانید در این لینک ببینید :
* نیکوس پولانزاس نظریه پرداز مارکسیست یونانی در آخرین کتابش به شیوه خاص خود تحلیلی از جایگاه دموکراسی در نظام سرمایه دارای ارائه داده است. به نظرات پولانزاس به ویژه در اثر آخرش، انتقادات بسیاری از منظر مارکسیستی وارد شده است اما تحلیل او در این بخش واجد وجوه قابل توجه و استفاده نیز هست. وی به مکانیسم هایی اشاره می کند که به وسیله آن، مبارزه طبقاتی در عرصه اقتصادی را استتار می کند. دولت با استفاده از این روش ها، طبقه کارگر را از فرایند مبارزه بر سر تصرف وسایل تولید جدا می سازد و با ایجاد تفرقه در درون طبقات تحت سلطه، روابط تولید سرمایه داری را باز تولید می کند. از این رو دولت تنها واضع و مجری قوانین حامی مالکیت و روابط سرمایه دارانه نیست بلکه از طریق مکانیزم های نامبرده، شرایط انباشت و کنترل سرمایه توسط طبقات مسلط را تضمین و تامین می کند. کار ویژه اصلی این مکانیسم ها، انتقال منازعه و کشمکش از حوزه اقتصادی به حوزه سیاسی است. از این طریق حوزه سیاسی ظاهراً از حوزه اقتصادی یک سره جدا و منفک می شود.
پولانزاس در این رابطه به چهار مکانیزم اشاره می کند:
– جدایی فرایندهای فکری از فرایندهای تولیدی (جدایی تکنولوژی و فرایند کار، دانش و تکنولوژی در خدمت توجیه و مشروع سازی قدرت سیاسی، انحصار علم در دست دولت و جداکردن آن از مصرف توده ای و کار بدنی، جلوه دادن ایدئولوژی سیاسی حقوقی بورژوایی به مثابه مجموعه ای از حقایق علمی و فنی و تخصصی، تبدیل روشنفکران و ایدئولوگ ها به کارگزاران اصلی دولت سرمایه داری مدرن و تمایل آن ها به استقرار در حریم قدرت، …)
– فردی سازی شهروندان: بحث دموکراسی به این قسمت تعلق دارد. دولت اعضاء طبقات، خواه سرمایه داران و خواه کارگران را از متن زندگی جمعی و موقعیت آن ها در مبارزه طبقاتی در سطح تولید اقتصادی ”تجزیه“ و ”تفرید“ می کند. هر عضو طبقه ای به صورت مجرد به عنوان ”شهروند“ و ”فرد“ در نظر گرفته می شود. بدین سال دولت خود را نماینده خواست کلی اعضای طبقات مختلف می شمارد. دولت در عین حال که طبقه کارگر را از نظر سیاسی متفرق و ضعیف می کند، اعضاء طبقات مسلط را بار دیگر در عرصه سیاسی از ”تفرق شهروندانه“ به وحدت طبقاتی سوق می دهد. از این طریق خصلت طبقاتی روابط اجتماعی استتار می گردد و جدا افتادگی و تفرقه اعضای طبقه کارگر بازتولید می شود. دولت تنها انعکاسی از نظام تقسیم کار سرمایه دارانه نیست، بلکه خود از طریق بازتولید وضعیت جدا افتادگی کارگران از وسایل تولید یعنی فردیت طبقاتی خود نقش موثری در سازماندهی تقسیم کار اجتماعی انجام می دهد. دستگاه دولت این کار را از طریق دستگاه ایدئولوژیک خود انجام می دهد. در فرایند این استحاله اساسی، ایدئولوژی بورژوایی فرد را واجد حق و منبع قدرت و حاکمیت به شمار می آورد. این افراد و شهروندان انتزاعی در درون ساخت دولت ملی به عنوان ”فرد“ از حقوقی برخوردار می گردند که تجلی آن پارلمان بورژوایی است. در نتیجه مبارزه بر سر کنترل وسایل تولید به جدال بر سر نحوه اداره جامعه تبدیل می شود. اگر چه خود این فرایند هم به منظور ایجاد امکان منازعه بین بخش های مختلف طبقه مسلط و حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات تعبیه  می شود و در نهایت فرصت اندکی برای مبارزه طبقات تحت سلطه آن هم تنها در مسایل سیاسی و در چارچوب دموکراسی پارلمانی به وجود می آید.
– قانون و حقوق (چارچوب صوری همبستگی افراد تجزیه شده از حیطه تولید، تعیین جایگاه ”فرد شهروند“ در حیطه دولت ملی، جزیی از انحصار خشونت فیزیکی در دستان دولت، استفاده توامان از ایدئولوژی و زور، سلطه سیاسی مبتنی بر تکنیک های اجبار و اجماع، مظهر اجبار اجماع آمیز، …)
– ملت (سرزمین بخشیدن به کارگران اصولاً بی سرزمین، ”وحدت“ بخشی به افرادی که به طبقات تقسیم شده اند، …)
(نک به تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم، ج 1، اندیشه های مارکسیستی، حسین بشیریه، نشر نی، چاپ هفتم 1386، صص330-325(
* همان طور که پیش تر اشاره شد، تونی کلیف در خانواده یهودی و از پدر و مادری صهیونیست در فلسطین به دنیا آمد ولی پس از کمونیست شدن، به یک ضد صهیونیست پیگیر بدل گشت. وی مقاله ای در سال های آخر عمرش (1998) تحت عنوان ”ریشه های خشونت اسراییل“ نوشت و در آن تجربه و نظرات خود در این زمینه را توضیح داد. این مطلب کوتاه را با ترجمه صادق افروز بخوانید:
”هنگامی که خاطرات دوران جوانی ام را در فلسطین به یاد می آورم درمی یابم که چگونه آن حوادث کوچک و به ظاهر بی اهمیت، پایه گذار خشونت و وحشیگری امروزه دولت اسرائیل بوده اند.
صهیونیسم یعنی اعتقاد به جدا کردن یهودی ها و اعتقاد به مسکن اولیه  یهودی ها. این اعتقاد به خشونت کنونی دولتی منجر شده است. پدر و مادر من از پیش قدمان صهیونیست بودند که روسیه را به مقصد فلسطین ترک کردند. آن ها در سال 1902 به جمع چند هزار نفری صهیونیست ها در فلسطین پیوستند. من به عنوان یک صهیونیست رشد کردم. آن موقع صهیونیسم چهره کریه و منفور امروزی را نداشت. ولی علیرغم آن یک شکاف، صهیونیست ها را از اعراب جدا می کرد؛ همین شکاف ها دشواری هایی را در کشورهایی که صهیونیست ها زندگی می کردند به وجود می آورد. اگر به تاریخ قرن 19 روسیه نگاه کنید این مسئله را به خوبی مشاهده می کنید. در 1891 تزار روسیه الکساندر به قتل رسید. در سال بعد راست های روسیه برنامه ای را علیه یهودی ها سازمان دادند. شعار این برنامه این بود: ”یهودی را بکش تا روسیه را نجات دهی“.
سوسیالیست های روس از یهودی ها خواستند تا علیه راست ها و تزار با آن ها متحد شوند.
عکس العمل دیگری که نسبت به این وضعیت بود صهیونیسم بود. آن ها می گفتند ”یهودی ها به جز خودشان نباید به کس دیگری تکیه کنند. و       می بایست قبل از هر چیز روسیه را به قصد فلسطین ترک کند.“
برنامه های بعدی نیز با این دو عکس العمل همراه بود. بعضی از یهودی ها به جنبش انقلابی پیوستند و برخی دیگر جدایی را ترجیح دادند. وقتی یهودی ها به فلسطین آمدند بر جدایی هم چنان اصرار ورزیدند. آن ها زمین های اعراب را به تصاحب خود درآوردند. و به طور سیستماتیک علیه هزاران عرب بیکار تبعیض روا داشتند. اگرچه 80 درصد جمعیت فلسطین را اعراب تشکیل می دادند ولی من در دوران تحصیلم حتی یک عرب در مدرسه ام ندیدم. پدر و مادر من از صهیونیست های افراطی بودند. پدر من می گفت ”تنها از داخل مگسک تفنگت به یک عرب نگاه کن.“ من هیچ گاه با یک عرب زیر یک سقف زندگی نکردم.
دفاع
 صهیونیست ها اتحادیه خودشان را سازمان دهی کردند. نام اتحادیه ”هیس تادروت“ بود که دو نوع کمک مالی جمع آوری می کرد. یکی برای دفاع از کارگران عبری و دومی در دفاع از محصولات عبری بود. این کمک های مالی در جهت سازمان دهی اعتصاب علیه اشتغال کارگران عرب در موسسات یهودی و متوقف کردن ورود محصولات عرب به بازار یهودیان به کار میرفت. این نوع اتحادیه ها به هیچ وجه خطری برای موسسات یهودی به حساب نمی آمدند. در سال 1944 ما نزدیک بازار تل آویو زندگی می کردیم. یک روز همسر من متوجه جوانی شد که دور و بر زنانی که مشغول فروختن میوه و سبزیجات بودند     می چرخید. جوان از کنار بعضی فروشندگان می گذشت اما بر روی محصولات بعضی فروشندگان پارافین می پاشید و تخم مرغ های شان را می شکست. همسر من که تازه از آفریقای جنوبی آمده بود نمی توانست آن چه را می بیند باور کند و توضیح دهد. او با هیجان بسیار از من پرسید: ”چه خبر است؟“
پاسخ بسیار ساده بود. مرد جوان از فروشندگان می پرسید که میوه و سبزیجات آیا عبری هستند یا عرب. و بعد هرچه تولید عرب بود را از بین می برد. این در زمانی بود که این اتفاقات در اندازه های کوچک می افتاد و صهیونیست ها هنوز مثل چپ گراها صحبت می کردند. به طور مثال  انتشارات آن ها آثار لنین و تروتسکی را چاپ می کردند.
اما سازش ناپذیری آن ها با اعراب هم چنان باقی ماند. هیچ عربی به جنبش کیبوتص نپیوست. جنبشی که به اصطلاح سوسیالیست بود، و مزارع کالکتیو را اداره می کرد. اکثر زمین های متعلق به یهودیان در واقع با بودجه موسسه ملی یهودی تهیه شده بود. موسسه ای که به کارگیری اعراب و اجاره زمین به آن ها را قدغن کرده بود. و به این ترتیب اعراب کم کم این منطقه را ترک کردند. در سال 1946 وقتی که تل آویو را ترک می کردم هیچ عربی در میان 300 هزار نفر جمعیت آن شهر نبود. تصور کنید شما وارد ناتینگهام انگلیس – شهری با همان وسعت و جمعیت – بشوید و هیج انگلیسی را مشاهده نکنید.
دشمنی اعراب و صهیونیست ها آشکار بود. صهیونیست ها به کمک و پشتیبانی احتیاج داشتند. چون همیشه به قدرت های امپریالیستی چشم دوخته بودند. همان ها که فلسطین را در اشغال خود داشتند. هنگامی که در سال 1917 انگلیس، فلسطین را اشغال کرد، رهبران صهیونیست به وزیر خارجه انگلیس نامه نوشتند و به او توصیه کردند که بهتر است صهیونیست ها در فلسطین حضور نیرومندی داشته باشند. در جریان جنگ دوم جهانی هنگامی که مشخص شد در منطقه خاورمیانه ایالات متحده  قدرت اول امپریالیستی است، رهبران صهیونیست توجه خود را معطوف به آن ها کردند.
صهیونیست ها اگر برای فروش نیستند ولی همواره برای استخدام حاضرند. منطق این تفکر –جدایی از مردم بومی، روسی، لهستانی، و یا فلسطینی– آن ها را به وابستگی به امپریالیسم منجر می کند. نازیسم و ظهور آن بسیار با اهمیت بود. کمپانی های آلمانی به دلیل ترس از یهودی ها از هیتلر حمایت نکردند. وحشت از طبقه کارگر آلمان بود که آن ها را به این حمایت کشاند.
هنگامی که کارگران آلمانی در سال 1933 بدون درگیر شدن در یک مبارزه توده ای علیه هیتلر شکست خوردند، صهیونیست ها به طور وسیعی قدرت گرفتند. هنگامی که یک جنبش مومنتم مشخصی دارد نمی تواند متوقف شود مگر آن که یک جنبش جدیدی با مقیاس بسیار بزرگ تری به وجود بیاید.
اگر یهودی ها نمی توانستند به آلمانی ها اعتماد کنند برای آن ها طبیعی بود تنها پاسخ به نیازهای شان را در ایجاد یک کشور صهیونیستی ببینند. دولت اسراییل در سال 1948 اعلام موجودیت کرد. همراه با این اعلام موجودیت، ترور و کشتار روزمره، صدها هزار فلسطینی را از خانه و کاشانه شان آواره کرد. اسراییل با کشتار 240 مرد و زن و بچه فلسطینی در دهکده دیر یاسین متولد شد.
بعضی از این ها را زنده زنده در چاه انداختند. و برخی شان قصابی شدند. من   دیر یاسین را به خوبی می شناختم. فاصله زیادی با محل مسکونی من نداشت.
اعراب تنها کسانی نیستند که تاوان سیاست های اسراییل را می دهند. جستجوی مداوم برای متحدین، این کشور را به تولیدکننده اصلی ابزار نظامی برای ارتجاعی ترین رژیم ها درآورده است.
بعضی ها معتقد هستند که ستم همواره منجر به اتخاذ سیاست های مترقی از سوی ستم دیدگان می شود. اما این ایده درست نیست. یهودی ها به طرز وحشیانه ای مورد ظلم و ستم قرار گرفتند. ولی این ستم آن ها را به اتخاذ سیاست های مترقی و انقلابی سوق نداد. هنگامی که هسته اصلی تفکر صهیونیسم جدایی از نیروهای مترقی و انقلابی روسیه و جدایی از نیروهای ضد امپریالیست در خاورمیانه باشد مابقی داستان را می توان پیش بینی کرد.
در حال حاضر اسراییل آشکارا با فالانژیست های لبنان همکاری می کند. این واقعیت اصلاً مرا متعجب نمی کند. من به یاد می آورم در دهه 1930 مناخیم بگین (نخست وزیر اسبق اسراییل) سازمانی داشت به نام ایرگون. اعضای این حزب همچون نازی ها سلام هیتلری می دادند و پیراهن قهوه ای رنگ برتن    می کردند.
در سال 1935 من می پنداشتم صهیونیست ها فقط نسبت به اعراب تبعیض روا می دارند و هیچ گاه اقدام به قتل و کشتار نمی کنند. اما در دنیای دشوار امروز هر شکاف گسترش می یابد، و شکاف جدایی طلبی یهودی ها به این صحنه های وحشتناکی که در لبنان می بینیم منجر شده است. این وحشیگری ها منطق صهیونیسم هستند. طبقه کارگر عرب تنها نیرویی است که می تواند صهیونیسم را در خاورمیانه متوقف کند و پوزه امپریالیسم را به خاک بمالد. دولت های موجود عربی چنین توانایی را ندارند.“
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در دسامبر 3, 2012 بدست در مارکسیسم، نقد دموکراسی لیبرال، آلترناتیو، تونی کلیف، ترجمه، دموکراسی، شماره پانزدهم فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: