آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

زونکن آلترناتیو: مرتضی (هوشنگ) ماهرویان؛ وکیل تسخیری پدر پنجه‌شاهی یا مزدور رژیم اسلامی؟

مرتضی (هوشنگ) ماهرویان؛ وکیل تسخیری پدر پنجه‌شاهی یا مزدور رژیم اسلامی؟
اسکندر اسدی
درآمد
در بخش­های قبلی ”زونکن“ پیرامون لژیون نویسندگان و قلم به دستان مزدوری که ستون‌های نشریات باند موسوم به اصلاح­طلب رژیم اسلامی را به سنگری برای جهاد ضدکمونیستی تبدیل کرده­اند، سخن گفتیم. (نک به آلترناتیو، ش 12، جوانان کمونیست، رژیم اسلامی و پروژه­های ضدکمونیستی) تبار سیاسی-تاریخی اداره­کنندگان این نشریات را تا باندهای جنایتکار مستقر در نهادهای جنایتکار امنیتی-اطلاعاتی رژیم اسلامی در دهۀ سیاه و خونین 1360 ردگیری کردیم. دیدیم که چهره­ها و برنامه­ریزان اصلی رسانه­ای-مطبوعاتی باند موسوم به اصلاح­طلب همگی سابقۀ فعالیت اطلاعاتی-امنیتی در دهۀ 1360 را در کارنامه دارند: محمد عطریان­فر، سعید حجاریان، عباس عبدی، علی ربیعی، محمدرضا (بیژن) تاجیک، فریدون وردی­نژاد و….

بخشی از این افراد در سال­های نخستین دهۀ 1370 در مرکز مطالعات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام (به ریاست محمد موسوی خویینی­ها، دادستان جنایتکار رژیم در قوه قضاییه دهۀ 1360) مستقر شدند و به برنامه­ریزی سیاسی-نظری و مطبوعاتی-رسانه­ای برای آیندۀ سیاسی جناح موسوم به خط امام (باند پیرامون سید احمد خمینی) و آیندۀ مطلوب برای رژیم اسلامی در قالب برنامۀ موسوم به ”توسعۀ سیاسی“ پرداختند. با پشتیبانی سیاسی باند خط امام و حمایت  مالی-رسانه­ای باند هاشمی رفسنجانی در دهۀ 1380 نشریاتی پا به عرصه گذاشتند که به خاطر ظاهر پر زرق و برق، قیمت نسبتاً ارزان و برخورداری از پول­های بادآورده و در واقع چپاول­شده توسط باند فاسد هاشمی رفسنجانی به ”رسانه­های نفتی“ شهرت یافتند؛ روزنامۀ شرق و نشریات شهروند امروز، ایراندخت، مهرنامه، آسمان، تجربه (نشریه فرهنگی-ادبی) و اخیراً اندیشۀ پویااز جمله نشریات تیمی هستند که با محوریت محمد قوچانیو دست­نشاندگانش (اکبر منتجبی، رضا خجسته‌رحیمی، مریم شبانی، فرید مدرسی و…) از یک سو و باند مافیایی-اقتصادی محمد عطریان­فر و غلام­حسین کرباسچی از سوی دیگر بیش از یک دهه است که با بهره­گیری از امکانات نامحدود و فاسد مالی و فضای آزاد و موقعیت انحصاری­ای که رژیم اسلامی در اختیار آن قرار داده است، به تُرکتازی در عرصۀ رسانه­ای و تاثیرگذاری بر افکار عمومی مشغول است. لژیون نویسندگان ضدکمونیست که در ابتدای مطلب به آن اشاره شد، با بهره­گیری از چهره و سوابق ”روشنفکری“ و دست چپی و ظاهر ”مستقل“ در ستون­های این نشریات، امیال و مطامع این کارفرمایان را برآورده می­سازد. این ریزه­خواران خوان گستردۀ رسانه­ای باند موسوم به اصلاح­طلب رژیم در مقابل، امکاناتی مانند دستمزدهای خوب، شهرت، برقراری ارتباط با باندهای ثروت و قدرت و مجوز اظهار نظر در چارچوب فضاهای مورد تایید رژیم اسلامی را دریافت می‌دارند. این قلم به دستان مزدور سال­هاست که با جد و جهدی بی­نظیر از تریبون­های رنگارنگ تحت کنترل جنایت­کاران و دژخیمان سابقه‌دار رژیم اسلامی به پراکندن جعل و دروغ و تلاش در جهت بی­حیثیت و ملکوک ساختن چهرۀ درخشان جنبش کمونیستی و کمونیست­ها اشتغال دارند؛ آن هم در زمانه­ای که ظاهراً خطر کمونیسم و کمونیست­ها، تهدیدی جدی و فوری برای رژیم مستقر نبوده است و به تعبیر خود آن­ها به گذشته و تاریخ تعلق دارد. در شماره­های قبل هم‌چنین گوشه­ای از کارنامه و عملکرد برخی از این افراد مانند مرتضی (هوشنگ) ماهرویان، مازیار بهروز، حمید شوکت، بابک امیرخسروی و… را مورد بررسی قرار دادیم. در این شماره به بررسی هنرنمایی دیگری از یکی از چهره‌های اصلی این لژیون مزدور    ضدکمونیست یعنی مرتضی (هوشنگ) ماهرویان خواهیم پرداخت.   
خانوادۀ قهرمان پنجه‌شاهی نیاز به وکیل و سخنگوی خودخوانده ندارد
شاید بی­شرمانه­ترین و وقیحانه­ترین خوش­خدمتی نوشتاری مرتضی (هوشنگ) ماهرویان به باند موسوم به اصلاح­طلب رژیم اسلامی، به مقاله­ای بازمی­گردد که او در شمارۀ چهارم نشریۀ مهرنامه، ارگان تئوریک تیم فرهنگی-رسانه­ای باند هاشمی رفسنجانی، به نگارش در آورده است. عناوین اصلی و فرعی این مقاله خود به خوبی گویای نیات نویسنده و محتوای مطلب است: ”آدم­کشی به جای قهرمان‌گرایی (بعد از چهار دهه به یاد آدم‌کشی­های‌تان افتاده‌اید؟)“.
ماهرویان از همان آغاز با توپ پر وارد میدان می‌شود و می‌نویسد:
دير شده است. خيلي دير، سي، چهل سال مي­گذرد و تازه به فكر عذرخواهي افتاده­ايد. پدر و مادر عبدالله هم سال­هاست مرده­اند و عكس عبدالله هنوز بر ديوار اتاق. خيره نگاه مي‌كند بر هر كسي كه وارد مي­شود و شش عكس در كنار اوست. عكس­هايي بزرگ و قاب گرفته. دو دختر، سه پسر و زني ميانه­سال كه مادر آن­هاست. همان كه شما مادر پنجه­شاهي­اش خطاب مي­كرديد. مرتباً رفيق مادر، رفيق مادر به او مي‌گفتيد تا حس مادري او را بكشيد تا بچه­هايش را نبيند. تا حس مادري‌ كه به ضمير ناخودآگاهش رفته است ملامتش نكند كه »آخر با بچه­هايت چه كردي زن!« و شما آن­قدر دير به فكر پوزش خواستن از اين پيرزن افتاديد كه مرد و آرزوي عذرخواهي را هم بر دل شما گذاشت. و پنجه­شاهي پدر هم آن­قدر سيگار كشيد و آن­قدر تحمل كرد و آن­قدر پوزش نخواستيد كه مرد. او مي‌دانست كه عبدالله را شما كشته‌ايد. خودم از او پرسيدم. سيگار تازه­اش را با ته سيگار كشيده شده روشن كرد و گفت آري مي­دانم. چند سالي از اين ماجرا مي­گذرد. پيرمرد صبور بود. صبور نشسته بود و سيگار مي­كشيد. گفتم آقاي پنجه­شاهي كمتر سيگار بكشيد. پك عميقي به سيگارش زد و گفت نكشم چه كنم؟ از جهان به حد كافي كشيده­ام. زنش، مادر پنجه­شاهي مرده بود و او با دختر و دامادش زندگي مي‌كرد. بازاري بود. مي­گفت در بازار هم مي­دانند كه به من چه رفته است. ولي بيشتر احترامم مي­كنند تا آزار و اذيت. با فاجعه زيسته بود و با فاجعه هم مرد. ولي كسي از او پوزش نخواست. با سيگار تاب تحمل فاجعه را در خود قوي مي‌كرد و من خجل بودم، از اين­كه چرا زبان درازي كردم و گفتم سيگار را كم كنيد. او تحمل مي‌كرد، سيگار مي­كشيد و اعتراض نمي­كرد. به او مدام گفته بودند كه شاكي نشو! آن­ها كه پسرت عبدالله را كشتند     تاريخ­سازان اين مملكت بودند. دست جبر تاريخ بودند تا عدالت و آزادي را به ارمغان آورند. بغض­ات را فرو خور! نگذار بتركد و سكوت كن و او نمي­توانست، پس پك به سيگارش مي‌زد. پك‌هايي عميق. و عبدالله در درون قاب عكس خيره شده بود به من و پدرش. شايد از پدر خجالت مي­كشيد و طلب پوزش مي­كرد. آخر او خانواده را به اين دام­چاله كشانده بود. به قيافه كودكانه­اش هم نمي­خورد كه جان بر سر عشق گذاشته باشد.“
ماهرویان از همان گام اول پِرِسینگ روانی-عاطفی را آغاز می­کند و دست به فضاسازی به سبک هالیوودی(اکشن)-بالیوودی(عاشقانه و احساسی) می­زند. خوانندۀ هوشیار درخواهد یافت که در زیر پوسته و ظاهر شدیداً احساسی-انسانی کلمات، ماهرویان می‌کوشد این مضامین را به او القا کند:
_ ماهرویان رابطه­ای بسیار صمیمی با خانوادۀ پنجه­شاهی و به ویژه پدر    پنجه­شاهی داشته و از نزدیک در جریان اوضاع و احوال خانوادگی آنان قرار داشته است.
_رفیق مادر پنجه­شاهی زنی ناآگاه، ساده­دل و فریب­خورده بوده است که چریک­های فدایی او را آلت دست خود قرار داده‌ بودند. او زندگی فرزندان خود را به خاطر این ساده‌لوحی فدا کرد و زندگی خودش و همسرش را به تباهی کشاند.
_درد و فاجعه‌ای که خانواده پنجه­شاهی در آن زیسته بود و رنج و زجر پدر پنجه­شاهی همه به خاطر سرنوشت رفیق عبدالله پنجه­شاهی بوده است که ظاهراً در جریان تصفیه­های درونی سازمان چریک­های فدایی خلق جان باخته است.
_رفیق عبدالله (و به تبع او، خواهران و بردارانش) کودکی ناآگاه و بی­اطلاع بوده است که جان بر سر عشق به دختری زیبا نهاده است و نه آرمان، و اوست که از سر خامی و غفلت خانواده را به ”این دام‌چاله“ کشانده است و اکنون تصویر او بر دیوار خطاب به مرتضی (هوشنگ) ماهرویان اعلام ندامت و پشیمانی و توابیت می‌کند!
ما بحث خود را با طرح سوالاتی از مرتضی (هوشنگ) ماهرویان آغاز می‌کنیم:
آقای ماهرویان، تو که ارتباطی تا بدین حد نزدیک و شخصی با خانوادۀ     پنجه­شاهی و پدر پنجه­شاهی داشته­ای، احتمالاً باید از سرگذشت دیگر فرزندان این خانواده یعنی رفقای جان‌باخته سیمین، نسرین، اسدالله و جعفر    پنجه­شاهی نیز مطلع باشی. چرا از امکاناتی که باند فرهنگی-رسانه­ای جناح موسوم به اصلاح‌طلب رژیم جنایتکار اسلامی با دست و دلبازی در اختیار تو قرار می­دهند برای روشنگری در مورد سرنوشت ایشان استفاده نمی­کنی؟ آیا این رفقا به دلیل این‌که توسط رژیم­های جنایتکار سلطنتی و اسلامی به قتل رسیده­اند، خارج از دایرۀ ”احساسات و تعهدات لطیف انسانی“ تو و دوستانت قرار می­گیرند؟ آیا درد و رنج پدر پنجه­شاهی و پُک­های پیاپی او بر سیگار همه ناشی از رنج از دست دادن رفیق عبدالله بوده است و یا اگر شما اجازه بدهید می­توان حداقل گوشه­ای از این درد و رنج را نیز معطوف به غم از دست­دادن سایر فرزندان­اش دانست که سینه­شان آماج گلوله­های ماموران رژیم­های جنایتکار سلطنتی و اسلامی (همین کارفرمایان امروز تو) قرار گرفت؟ آیا آن‌گونه که -تو        می­خواهی القا کنی- مسئولیت جان­باختن این رفقا بر عهدۀ زنده­یادان رفقا عبدالله پنجه­شاهی و مادر پنجه­شاهی است و یا مسئولیت مستقیم آن متوجه رژیم­های سلطنتی و اسلامی است؟ در پوشاندن این حقیقت بزرگ و انداختن بار تمام اتهامات بر شانه­های خسته، نحیف و زجردیدۀ رفیق مادر پنجه­شاهی چه منفعتی را به دست می­آوری؟ آیا سنگینی نگاه تصاویر این رفقا در قاب­هایی چسبیده به تصویر رفیق عبدالله را احساس نمی­کنی؟ با این تفاصیل نکند نزدیکی تو به این خانواده با هدف کسب اطلاعات در مورد رفیق عبدالله و استفاده بر علیه رفقا و یاران او و خواهران و برادران و مادرش و در خدمت مطامع باندهای رژیم اسلامی بوده است؟ و گرنه چرا حتی اشاره­ای به سرنوشت سایر فرزندان این خانواده نمی‌کنی؟ چرا یک بار از امکانات و تریبون­هایی که در اختیار داری استفاده نمی­کنی و جواب دژخیمانی مانند پرویز ثابتی که در پناه سکوت و کینۀ ضدکمونیستی امثال تو به تبرئۀ خویش مشغول­اند، نمی­دهی؟ مگر تو همیشه عنوان و مدال ”زندانی سیاسی رژیم سابق“ را پشتوانه هتاکی­ها و دروغ­بافی­های ضدکمونیستی خویش قرار نمی­دهی؟ آیا 7500 زندانی جان­باخته در زندان­های رژیم سلطنتی را می­توان نادیده گرفت و مرگ رفیق عبدالله را محور بازخوانی تاریخ آن دوره آن هم با چاشنی هزار مَن غرض و کینه و نفرت ضدکمونیستی قرار داد؟ چرا یک بار بر امثال سعید حجاریان نهیب نمی­زنی که یکی از همکاران اصلی تو در نشریات شهروند امروز و مهرنامه یعنی رضا خجسته رحیمی، شمارۀ 2 نشریه تازه‌تاسیس ”اندیشه پویا“ (که احتمالا باید منتظر دُرافشانی­های جدید تو در آن باشیم) را به تبرئه او از سوابق جنایتکارانه  امنیتی­اش اختصاص داده است؟ چرا در همین ستون­هایی که محمد قوچانی دست و دلبازانه در اختیار تو قرار می­دهد یک بار مطلبی نمی­نویسی و خواهان عذرخواهی امثال پرویز ثابتی و حجاریان و عبدی و علوی­تبار و… نمی­شوی؟ آیا خبر داری که زمانی که همین سعید حجاریان معاون وزارت اطلاعات بود و مادران سال‌خوردۀ جان­باختگان و از جمله مادر پنجه­شاهی قصد رساندن نامۀ خود به گالیندوپل را داشتند، مورد هجوم و ضرب و شتم ماموران امنیتی رژیم قرار گرفتند؟ این فرازها از زندگی مادر حساسیت­های انسانی حضرت عالی را تحریک نمی‌کند؟
ماهرویان با زیرکی از کنار این مساله می­گذرد که مبحث ”عذرخواهی“ در اجلاس باند کثیف اکثریت مطرح شده است. و کیست که نداند که این باند از همان سال 1359 از حامیان باند خط امام رژیم اسلامی و سپس جناح موسوم به اصلاح­طلب یعنی اربابان و کارفرمایان کنونی ماهرویان بوده است و بارها       بی­اعتقادی خود به مارکسیسم و وفاداری‌اش به سرمایه‌داری و لیبرالیسم را فریاد کرده است. حال که در اجلاس این باند صحبت از ”عذرخواهی“ و… است، به سود ماهرویان و کارفرمایانش است که این مساله به پای کل سازمان چریک­های فدایی خلق نوشته شود و اصلاً صحبت از باند اکثریت و مواضع آن در حمایت از رژیم اسلامی و جناح موسوم به اصلاح­طلب آن به میان نیاید. در اینجا ورود به این مبحث مورد نظر ما نیست و خوانندگان را به مطالعه متون روشنگر زیر در این رابطه دعوت می‌کنیم:
اکثریت؛ چرچیلیسم یا به قدرت رسیدن به هر شکل (در حاشیۀ اطلاعیۀ سازمان اکثریت در مورد قتل­های درون سازمانی)، رفیق حسین زهری (از اعضای قدیمی سازمان و سپس سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران-اقلیت)
اسناد تبهکاری باند اکثریت و حمایت آن از جنایات رژیم اسلامی
نوشته­های رفیق علی‌اکبر شالگونی در افشای ماهیات باند اکثریت و مکاتبات او با فرخ نگهدار
اما لازم است نگاهی به زندگی همۀ جان­فشانان خانوادۀ پنجه­شاهی بیاندازیم. رفیق عبدالله، چهرۀ پیشگام این خانواده، که ماهرویان می­کوشد او را ”مقصر افتادن خانواده به دام­چاله“، ”کودک“، ”عاشق بی­آرمان“، ”پشیمان“ و… جلوه دهد، در جریان تحصیل در دانشگاه تربیت معلم در رشتۀ زیست­شناسی به فعالیت­های سیاسی روی آورد. در سال 1354 به عضویت سازمان در آمد و دو سال در سخت­ترین روزها به فعالیت و مبارزه به عنوان یک چریک فدایی مشغول بود. پس از مدتی به عنوان مسئول شاخۀ اصفهان انتخاب شد. گویا این رفیق به نادرست و در اثر تصمیمی کاملاً نادرست و قابل انتقاد در اول اردیبهشت 1356 مورد تصفیه سازمانی قرار گرفت. اما این واقعۀ تلخ، اعضای دیگر خانواده را از ادامۀ مسیر مبارزه و انقلاب بازنداشت. لازم به ذکر است که بیست روز پیش از جان­باختن رفیق عبدالله یعنی در 10 فروردین 1356، خواهران او رفقا نسرین و سیمین در جریان یک درگیری دلاورانه با ماموران ساواک در منطقۀ نارمک و در نزدیکی منزل خانوادۀ پنجه­شاهی و در مقابل چشمان مادر پنجه­شاهی جان باختند. این رفقا در تیمی به سرپرستی رفیق جان­باخته غزال آیتی به فعالیت مشغول بودند و در سخت­ترین و سیاه­ترین دوران حیات سازمان چریک­های فدایی خلق، با تلاش و جدیت امر بازسازی سازمان را پیگیری می‌کردند.
ماهرویان در بخش بعدی مقاله، بَدمَن و نماد شر و سیاهی مطلق در سناریوی داستانی پر سوز و گداز خود را بر می­گزیند: رفیق جان­باخته احمد غلامیان لنگرودی (هادی). او را مسئول اصلی جان­باختن عبدالله آن هم در جریان یک دوئل عاشقانه معرفی می­کند، از این گله­مند است که چرا او هم­چنان ”رفیق کبیر“ نامیده می­شود و هر ناسزایی را که به ذهن آلوده‌ خودش می­رسد، نثار او می­سازد و… . آری، رفیق هادی، علی­رغم اشتباهات بزرگی که ممکن است مانند هر شخصیت بزرگ دیگری داشته باشد، برای ما هم­چنان رفیق کبیر است. رفیق احمد غلامیان لنگرودی (با نام سازمانی هادی) پس از حماسۀ سیاهکل به خط سرخ سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران جلب شد. چون هنوز به سازمان وصل نشده بود، همراه با رفیق حسن فرجودی دست به کار شدند و طاق نصرت­هایی که به مناسبت جشن­های 2500 ساله به پا شده بود را به آتش کشیدند. به همین خاطر توسط ساواک شناسایی و دستگیر شد و سه سال را در زندان گذراند. پس از زندان به سرعت به سازمان وصل شد و به عضویت آن درآمد. اما نقش‌آفرینی اصلی رفیق هادی به مقطع پس از ضربه سال 1355 و جان­باختن کلیۀ رهبران سازمان باز می­گردد. در این زمان رفیق هادی به محور اصلی بازسازی تشکیلات تبدیل شد و در رهبری سازمان قرار گرفت. رفیق هادی در این زمان دوبار حلقۀ محاصرۀ دشمن را شکافت و گریخت، در عملیات­های نظامی مختلف شرکت کرد و یک بار نیز بر اثر انفجار نارنجک به شدت مجروح شد. در سال 1357 و در دوران قیام به عنوان فرمانده در تسخیر ساختمان رادیو و سایر نهادها نقش فعال داشت. پس از قیام تا مدتی عضو کمیتۀ مرکزی سازمان بود اما با دسیسه و تقلب باند فرخ نگهدار-مهدی فتاپور از راه یافتن به مرکزیت سازمان باز ماند و پست مشاورت مرکزیت را به عهده گرفت. رفیق هادی از نخستین رفقایی بود که پرچم مبارزه با باند اکثریت در درون سازمان را برافراشت و دلیل اصلی کینه و نفرت دشمنان کمونیسم به او از همین جا ناشی می­شود. او به عنوان یکی از رهبران اصلی سازمان چریک­های فدایی           خلق  ایران-اقلیت، مسئولیت­های متعددی در زمینه­های اجرایی، مالی، چاپ و توزیع، تدارکاتی و… را بر عده گرفت و استعدادهای انقلابی شگرفی را از خود بروز داد. پس از جان باختن رفیق اسکندر (رفیق فرمانده جان­باخته سیامک اسدیان) فرماندهی و مسئولیت نظامی سازمان چریک­های فدایی اقلیت را نیز بر عده گرفت. سر انجام این رفیق در روز 25 اسفند 1360 و در اثر خیانت فردی به نام احمد عطااللهی در درگیری مسلحانه با مزدوران رژیم جمهوری اسلامی جان باخت.
رفیق هادی یکی از چهره­های اصلی و نمادهای سازمان چریک­های فدایی خلق ایران-اقلیت است. برای ماهرویان و امثال او مایۀ حیرت است که رفقا جعفر و اسدالله یعنی برادران رفیق عبدالله پس از اختلافات درونی سازمان چریک­های فدایی خلق ایران در سال 1359، چرا و چگونه جانب اقلیت را گرفتند که به گفتۀ اینان ”قاتل برادر“شان در راس آن قرار داشت؟ در حقیقت ماهرویان و  هم­پالکی­هایش دوبار توسط خانوادۀ پنجه­شاهی شوکه می­شوند؛ یک بار زمانی که علی رغم واقعۀ تلخی که برای رفیق عبدالله پیش آمد، خط مبارزه و حمایت از چریک­های فدایی خلق ایران را رها نکردند و پرشورتر و از استوارتر از قبل مبارزه را ادامه دادند. و بار دیگر زمانی که در جریان اختلافات درونی سازمان چریک­های فدایی خلق در ماه‌های پس از قیام، جانب خط انقلابی سازمان یعنی سچفخا-اقلیت را می­گیرند و به اعضای فعال و موثر آن تبدیل می­شوند. ماهرویان و امثال او با ذهن کوچک و ذهنیت مبتذل­شان نمی­توانند بفهمند که در کادر محاسبات یک انقلابی کمونیست، مسائلی مانند پیوندهای خویشاوندی، خونی، عشیره‌ای و قبلیه‌ای و… به هیچ وجه نمی­گنجند و معیار اصلی، وفاداری به آرمان رهایی پرولتاریا و استقرار سوسیالیسم در جامعه است که همه چیز و همه کس در چارچوب آن سنجیده می­شوند و مورد ارزیابی قرار می­گیرند. سخن از رفقای جان­باخته جعفر و اسدالله به میان آمد. رفیق اسدالله پس از قیام به عضویت سچفخا درآمد و اقدام به تاسیس یک چاپخانۀ سازمانی در جادۀ کرج نمود. پس از انشعاب اکثریت-اقلیت و پیوستن رفیق به سچفخا-اقلیت، این چاپخانه به موضوع تبلیغات سنگین و کثیف باند اکثریت تبدیل شد. به همین دلیل پاسداران و ماموران رژیم جمهوری اسلامی به تحریک و راهنمایی اکثریتی­ها به چاپخانه حمله بردند و علی­رغم این‌که تجهیزات موجود در آن­جا توسط رفقا به جایی دیگر انتقال داده شده بود، رفیق اسدالله را به عنوان مسئول اصلی آن دستگیر کردند. رفیق اسدالله پس از چندین سال تحمل حبس و شکنجه و استواری بر آرمان­های خویش، در جریان کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 1367 به عنوان یک کمونیستِ استوار و سَرِموضع به جوخه اعدام سپرده و جاودانه شد. رفیق جعفر (خشایار) پنجه­شاهی پیش از قیام و پس از جان­باختن برادر و دو خواهرش در ارتباط با سازمان قرار گرفت و به زندگی مخفی روی آورد. رفیق خشایار در قالب یک تیم عملیاتی در شهر اصفهان سازماندهی شد و در جریان قیام 1357 به اهواز منتقل شد و در همین زمان مخفی شد. رفیق جعفر مسئول بخش جعلیات سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران-اقلیت بود. در 22 اسفند 1360 بر سر یک قرار سازمانی توسط احمد عطااللهی خائن لو رفت و در جریان یک درگیری مسلحانۀ خیابانی با پاسداران و ماموران رژیم جمهوری اسلامی جان باخت. 
‌اما در این­جا باید از عضو دیگری از این خانواده یاد کنیم که امروز بیش از همه مورد کینه و عداوت قلم به دستان مزدوری مانند ماهرویان قرار دارد و آن کسی جز رفیق زنده­یاد مادر پنجه­شاهی نیست. دیدیم که ماهرویان چگونه در   نوشته­اش با رذالت هر چه تمام­تر می­کوشد او را فردی ناآگاه، فریب‌خورده،    بی­مسئولیت، برهم زننده ”کیان خانواده“ و مسئول اصلی تباهی آن و مقصر اصلی جان­باختن فرزندانش جلوه دهد. نگاه ماهرویان به مادر پنجه­شاهی به شدت عقب‌مانده، مردسالارانه و ارتجاعی است. او قصد القای این مطلب را دارد که مادر، فرزندانش را قربانی می­کرد تا احترام ببیند و لقب ”رفیق“ دریافت دارد. ماهرویانِ بی­چاره نمی‌تواند بفهمد که به قول غزال طبری اگر مادر جلسات روضه می­رفت و گوشه­نشین خانۀ این و آن آخوند بود و در کنج مطبخ آش نذری درست می­کرد، احترام بیشتری در مناسبات سنتی می­یافت و احتمالاً برگی از نشریات رنگارنگ قوچانی و ماهرویان می­توانست به او اختصاص پیدا کند که در وصف زن و عروس خمینی کاغذها سیاه می­کنند. او نه چریک­های فدایی را  می­شناسد و نه مادران فدایی را؛ مادرانی از جنس رفیق مادر عزت غروی که خانۀ پر ناز و نعمت و احترام منزل پدر آخوند گردن‌کلفتش را رها کرد تا هم­رزم فرزندانش احمد و مجتبی (خرم‌آبادی) باشد و در صحنۀ نبرد خونین با دژخیمان ساواک جان ببازد. متاسفانه زندگی­نامۀ مدونی از رفیق مادر پنجه‌شاهی در دسترس نیست. نام اصلی او شمسی انصاری بود و در 20 بهمن 1379 در تهران جان باخت. اما از نگاه و زبان آشنایان می‌توان با وجوهی از شخصیت و زندگی او آشنا شد و آن را با تصویری که ماهرویان می­کوشد از مادر ارائه دهد، مقایسه کرد.
جعفر بهکیش می‌نویسد:
”آن سال هم مثل هر سال، با نزدیک شدن نوزده بهمن، دلم گرفته بود. نه به آن علت که دل در گروی نوع مبارزه‌ای داشتم که رفیقان‌مان انتخاب کرده بودند، که بیشتر بدان دلیل بود که چه آرزوهای نیکی در میان ما جان گرفته بود و چه شوری را آن حماسه در ما برانگیخته بود. به آن جان­های پاکی که با ایمانی شگرف، جان بر کف نهاده بودند. به سعادتی که نصیبم شده بود تا پدران و مادران عاشقی را بشناسم که بی­تردیدی ما را نیز از آن عشق سیراب می­کردند… از آن میان مادر پنجه­شاهی، همیشه مرا مجذوب خویش نموده بود؛ شوری بی‌حد و عشقی وصف­ناشدنی به تمام فرزندان فداییش. آن­گاه که او را از  نزدیک­تر شناختم، دیگر جسم بیمارش، توان همراهی آن جان و روح سرکش را نداشت. خبر درگذشت مادر پنجه­شاهی را که شنیدم، تلخ گریستم. گویا بخشی از وجودم را با خود برده بود. مادر پنجه­شاهی با آن روح عمیق و با آن قلب مهربانش مادر تمام ما بود. همیشه در خانه‌اش بر روی ما گشوده بود و بی­دریغ محبت خویش را به ما ارزانی می‌داشت… مادر را چند باری در سال­های دور دیده و احترام و علاقه‌ای که بچه­ها به او داشتند را شنیده بودم. می‌دانستم که اسکندر]رفیق جان‌باخته سیامک اسدیان، فرمانده نظامی سچفخا-اقلیت[ و محمد و زهرا]بهکیش[ مادر را چون مادر خویش دوست می‌داشتند. اما تا کشتار سال 67 هرگز با او سخن نگفته بودم. اعدام­ها را که اعلام کردند، اسدالله، پنجمین فرزندش را نیز اعدام کرده بودند. با پنج شاخه گل سرخ به یاد فرزندان شهیدش به دیدارش رفتیم. روی دیوار اطاق عکس­های عبدالله، سیمین و نسرین و خشایار و اسدالله را زده بود. عکس اسدالله نو بود و نشان مصیبتی تازه را با خود داشت. به یاد پدرم افتادم که می‌گفت بچههایم را توی قاب گذاشته‌ام سینه دیوار و می­دانستم که در تمام ساعت­های تنهایی با آنان درددل می­کند. مادر هم بچه­هایش را گذاشته بود سینه دیوار. چه غمانگیز است خانه­ای که تنها آذین دیوارهایش عکس فرزندان جوان و شهید خانواده باشد. بعدها عکس دیگری را بر آن افزود. همه بچه­های شهیدش را کنار هم در یک قاب نشانده بود….
مرا با محبتی بسیار پذیرفت. مادرم را در آغوش گرفت. از آن روز، گاهاً می‌رفتم و می‌نشستم و به خاطراتش و حرف‌هایش گوش می‌دادم. برایم از آن روزهایی گفت که عبدالله می‌خواست به سازمان بپیوندد و مادر به او گفته بود که هر کجا که بروی من با تو خواهم ماند و تا آخرین دم به این گفته وفادار ماند. از سال پنجاه و پنج و شش برایم گفت که خانه‌اش شده بود پناهگاه بچه‌های سازمان که جایی را برای ماندن نداشتند. از آن روزی برایم گفت که ساواکی­ها به خانه ریختند و غزال آیتی و عباس هوشمند و نسرین و سیمین را در مقابل چشمان حیرت‌زده‌اش به رگبار بسته بودند. از در به دری­ها و بی‌خانمانی­اش برایم گفت. از آن روزی برایم گفت که قاسم سیادتی]از اعضای مرکزیت و فرماندهان سازمان که در روز 22 بهمن 1357 در جریان تسخیر ساختمان رادیو تلویزیون جان باخت[ او را بر ترک موتورش نشانده بود و به یکی از خانه­های تیمی سازمان برده بود. از آن روزی برایم گفت که خبر شهادت عبدالله را به او داده بودند. از دربدری و بی­خانمانی ناصر و زهره برایم گفت. از آن روزهایی گفت که در   خانه­های تیمی سازمان هم بچه­ها را تیمار می­کرد و هم با علاقه­ای بی­حد، می‌خواند….
مادر اما در زیر تمام این فشارها، سلامتی‌اش را از دست داده بود. به سختی راه می‌رفت. قلبش دیگر همراهی نمی‌کرد. مادر ده‌ها فرزندش را از دست داده بود. با همان حسرتی از شهادت غزال آیتی یاد می‌کرد که از شهادت عبدالله سخن می­گفت. غزال را بی­نهایت دوست داشت. در آخرین سالگرد فرزندانش بود که سرود مورد علاقه غزال را برایمان خواند. بعد از فوت مادر با خانواده آل­آقا به بهشت زهرا رفتم. سنگ قبر همه بچه­ها را شکسته بودند. قبر سیمین و نسرین را هم یافتیم، به سختی توانستم نامشان را بخوانم. از قبر عبدالله و خشایار و اسدالله اما نشانی در دست نبود. تنها همین اواخر بود که همسر خشایار با پیگیری طاقت‌فرسا توانسته بود محل دفن خشایار را بیابد. خشایار و محمد، برادرم، را در کنار هم گذاشته بودند. دریغ که مادر زنده نبود تا بر سر خاک خشایارش برود. به خاوران می‌آمد و بی­نشانی از قبر فرزندانش در آن زمین خالی که برخی از مادران آن را مثل قبرستان بقیع می‌دانستند، دوری می‌زد و سپس خسته از کشاندن آن پیکر سنگین به همراه دیگر مادران و دوستان این روزهای سخت، در گوشه­ای از قبرستان می‌نشست و با اندوه بر این زمین سوخته، زمینی که هزاران هزار از فرزندانش را در دل خود جای داده بود، می‌نگریست…
به خانه­اش که می‌رفتیم، با سختی از جای برمی‌خواست تا از میهمانش پذیرایی کند. گاهاً که پدر هم از سر کار آمده بود چند ساعتی می‌نشستیم و مادر که با دقتی عجیب اخبار را دنبال می­کرد، آن­ها را بازگو می­کرد. امیدی به آینده همیشه در وجودش زبانه می‌کشید. روح مبارزه جویانه‌اش را تا به انتها حفظ کرده بود. زمانی که گالیندوپل به ایران آمده بود و مادران می‌خواستند در مقابل دفتر سازمان ملل اجتماع کنند، با تلفنی از کانون زندانیان سیاسی، راهی شده بود. اما نه دیداری میسر شد و نه مادران توانستند نامه خود را به گالیندوپل بدهند. مزدبگیران رژیم، به مادران حمله کردند. من نگران مادران پیری بودم که با یک تلنگر می­توانستند از پای درآیند….“ (جعفر بهکیش، سایت بیداران، 3 اسفند 1382)
در ابتدای این مطلب، روایت رذیلانه مرتضی (هوشنگ) ماهرویان را از قاب عکس رفقای جان‌باخته بر دیوار خانۀ پدر پنجه­شاهی خواندیم. جعفر بهکیش روایت و تصویر دیگری از این قاب عکس‌ها ارائه می‌دهد:
” با اعدام شدن محمود و محمدعلی 6 نفر از خانواده‌ام توسط دولت جمهوری اسلامی اعدام شده بودند. در اطاق پذیرایی عکس­های تک تک بچه‌ها را به دیوار زده بودیم. خانواده پنجه‌شاهی هم با اعدام شدن اسدالله 5 نفر را از دست داده بودند. مادر پنجه‌شاهی عکسی دسته‌جمعی از همه بچه­ها را به دیوار خانه­شان زده بودند. مادر آن روزها زیاد خانه ما می‌آمد و با مادرم می‌نشستند و درد دل می‌کردند.
روزی از مادرم خواست که عکس­های بچه‌ها را به او بدهد تا همان دوستی که عکس­های دسته‌جمعی بچه‌هایش را درست کرده بود، عکسی دست‌جمعی از بچه­ها را درست کند. یکی دو هفته گذشت، مادر سه قاب از عکس دست جمعی را برایمان آورد.
یکی از قاب­ها خیلی بزرگ بود. آن را به دیوار زدیم. سالی چند گذشت و قاب بزرگ بر دیوار بود، آن سال­ها پدرم هنوز زنده بود و می‌گفت بچه­هایش را قاب کرده و گذاشته سینه دیوار. مادرم ابتدا قاب بزرگ را از دیوار پایین آورد و دور آن پارچه­ای پیچید و قاب کوچک­تر را به دیوار زند.
پس از چند سالی قاب کوچک هم پایین آمد. مادر پنجه­شاهی هم پس از چند سالی قاب دست‌جمعی بچه‌هایش را از دیوار برداشت و قاب‌های تکی آن­ها را بر دیوار زد. گمان می‌کنم برای آن­ها تحمل عکس­های تکی بچه­ها ساده­تر بود. عکس دست‌جمعی 5-6 نفر از اعضای یک خانواده که اعدام شده بودند، سرگذشت غم­انگیز آن خانواده را نشان می­داد. عکس دست‌جمعی را برای مراسم­های عید و شهریور به خاوران می­بردیم. یکی دو سال قبل در یکی از مراسم‌ها، عکس دست جمعی توسط ماموران دولت جمهوری اسلامی ربوده شد…“
عکس دست‌جمعی ربوده شده توسط ماموران امنیتی رژیم اسلامی، حالا از آستین مرتضی (هوشنگ) ماهرویان و جیب محمد قوچانی (سردبیر مهرنامه) به ضمیمۀ یک روایت جعلی بیرون آمده است.
اشک تمساح هوشنگ ماهرویان برای رفیق جان‌باخته ادنا ثابت
او در این مقاله تاکید ویژه‌ای بر رابطۀ عاشقانۀ عبدالله با ادنا ثابت دارد و گاه به سبک فیلم­های هالیوودی و بالیوودی، مانند تایتانیک، به پررنگ‌تر کردن هر چه بیشتر این رابطه می­پردازد تا سرانجام خشم و نفرت بیشتری را متوجه ”عاشق‌کُشان“ نماید.  در تمام نوشتۀ ماهرویان نگاه سکسیستی و مردسالارانه به سبک بورژواهای مسلمان همکارش غلبه دارد. غزال طبری اشاره جالبی دارد به این که:
”…سوال من این­ست آقای ماهرویان: اگر ادنا، ادنا نبود… اگر زیبا و قد بلند نبود. اگر از خانواده خوبی نیامده بود. اگر دختر جوانی بود با قدی کوتاه که از شهرستانی دور دست و از خانواده­ای فقیر آمده بود تا به جنبش بپیوندد اگر اسمش به جای ادنا، دختر بس خانم بود… اگر… اگر … اگر… شما درباره چه مقاله می­نوشتید؟ شرمم می­آید از بیان این مطلب. شرمم می­آید از برخورد این­قدر سکسیستی و کلاسیستی شما… چطور ممکن است در یک مقاله با ادعای تحلیل یک جریان سیاسی شما یک صفحه تمام را به توصیف ظاهر ادنا بپردازید؟… واقعا که نگاه­تان در جای جای مطلب به جنس زن چه آمیخته با نشانه­های مردسالاری سنتی و برخوردتان با تصمیم یکسان خواهران پنجه­شاهی و ادنا که از طبقه اجتماعی متفاوتی برخاسته­اند چقدر نابرابر است. نگاهی دوباره به نوشته­تان بیاندازید. حقیقت این نیت که شما برای ادنا به خاطر طبقه  اجتماعی­اش احترام بیشتری قائلید و خواهران عبدالله را دقیقا به دلیل طبقه­شان فاقد اراده شخصی برای تصمیم­گیری می­دانید؟“ (غزال طبری، به نام عبدالله، به کام لیبرال­ها، اخبار روز، 11 شهریور 1389)
ماهرویان مزورانه می­نویسد:
تازه خواستید ادنا را هم بکشید. او مقاومت کرد و نتوانستید… شاید هادی به عبدالله حسادت می‌کرد که چنین دختر تیزهوش و زیبایی شیفتۀ او شده بود. آخر ادنا بسیار زیبا بود و باهوش. دانشجویی با رتبۀ عالی بود. در دانشگاه صنعتی شریف درس می­خواند و همان‌جا جذب چریک­ها شد. به لندن رفت تا زبان انگلیسی­اش تکمیل شود و نرفته، برگشت و به خانۀ تیمی رفت. اصلا لندن را ندید و آن شد که می‌دانیم… ادنا چنان تیزهوش بود که با کشته‌شدن عبدالله به دست رفقا! فکر کرد و فکر کرد و اسلحه و مبارزۀ مسلحانه را زیر سوال برد. به تنهایی هم به این نتیجه رسید. در مقابل حماسۀ چریک-قهرمان ایستاد. ادنا به نتیجۀ خود رسید و از شما جدا شد. چنان خط‌کشی با شما کرده بود که به شما ششلول‌بند می‌گفت. او نمی‌خواست تسلیم نظر نسل تحقیر شدۀ پس از کودتای 28 مرداد شود. پس ترور را هم زیر سوال برد. اما جوان بود و فرصت نوشتن را زمانه از او ربود…
قطعۀ تغزلی و رمانتیک ماهرویان پس از این نیز ادامه می‌یابد. او فصل مشبعی در مورد ویژگی‌های رفیق ادنا ثابت، جدایی او از چریک‌ها، زیبایی و باهوشی او و… ارائه می‌دهد که همۀ آن‌ها را درست فرض می‌کنیم. اما پس از آن چه؟ ادنا چه شد؟ سرانجام چه بر سر این رفیق زیبا و تیزهوش و جان­فشان رفت؟  ماهرویان در این­جا مزورانه و موذیانه ساکت می‌شود و اشارۀ مبهمی به سرنوشت او می‌کند و این که ”زمانه“، فرصت را از او ربوده است. آخر ”زمانه“ یعنی چه؟ چطور؟ کجا؟ وقاحت و بی‌شرمی هم حقی دارد آقای هوئشنگ ماهرویان. چرا زندگی‌نامۀ رفیق ادنا را ادامه نمی‌دهید؟ تا آن­جا در راستای   قصه­پردازی شماست، داستان­سازی می‌کنید و سپس او را به دست ”زمانه“ می­سپارید؟ چرا نمی­نویسید که رفیق ادنا پس از تحمل این همه دشواری­ها و ناملایمات، نه خانه­نشین شد، نه به عرفان و کلبی­مسلکی پناه برد و نه مانند شما هم­دست و کاتب‌باشی دژخیمان شد. چرا نمی‌نویسید که رفیق ادنا هم‌چنان استوار در صف انقلاب و کمونیسم باقی ماند، از چریک‌ها جدا شد اما به مجاهدین   مارکسیست-لنینیست و سپس سازمان پیکار در راه آزادی طبقۀ کارگر پیوست. پس از انقلاب عضو کمیتۀ کارگری سازمان در تهران بود. در زمستان 1360 در ضربۀ کارفرمایان کنونی شما بر سازمان پیکار به اسارت جانیان رژیم اسلامی درآمد و اندکی بعد به همراه همسرش رفیق جان‌باخته حسن سلیمی آرونی، که او هم از مسئولان سازمان بود، به دست همان دژخیمانی که شما امروز در نشریات­شان قلم می‌زنید، در راه کمونیسم و در همان مسیر انقلابی جان باخت. رفیق حسن را یکی از همکاران شما یعنی یک مزدور خودفروختۀ اکثریتی که از قدیم او را می‌شناخت، شناسایی کرد و با داد و فریاد فراوان باعث دستگیری او شد. رفیق ادنای زیبا و تیزهوش نیز در زمستان 1360به عنوان یک سازمانده کارگری کمونیست به جوخۀ تیرباران رژیم اسلامی سپرده شد.
هوشنگ ماهرویان به مناسبتی و در جایی به ترحم اظهار نظری در مورد پرویز نیکخواه و کوروش لاشایی می‌کند. باید به او گفت که شما و امثال شما مانند مازیار بهروز، بابک امیرخسروی، حمید شوکت و… روی نیکخواه و لاشایی را سفید کردید. آن‌ها زیر فشار و شکنجه و داغ و درفش بریدند. نیکخواه 5 سال حبس کشید. تازه خود را هم چندان ارزان نفروختند. مقامات بالایی را در رژیم سابق به دست آوردند. بیچاره شماها که سهم­تان از قدرت رژیم جمهوری اسلامی و امکانات آن، همین چند ستونی است که محمد قوچانی به عنوان مهرۀ دست چندم باند رفسنجانی جلوی­تان پرتاب می­کند تا از طریق فحاشی به کمونیسم و کمونیست‌ها ارتزاق و امرار معاش کنید. بیچاره شماها. اما از ما از انتظار نداشته باشید که بر بیچارگی شماها به ترحم نظر کنیم. شما که با ریاکاری و تزویر تمام عملا در صف دیکتاتوری و اختناق حاکم بر علیه کمونیست‌ها می‌ایستید و از ما و رفقای جان‌باختۀ ما شیطان‌سازی می‌کنید، باید انتظار داشته باشید که در حال و آینده با شما چونان توجیه­گران و بزک‌کنندگان بی‌شرم رژیم اسلامی سرمایه برخورد شود.

Advertisements

1 دیدگاه برای “زونکن آلترناتیو: مرتضی (هوشنگ) ماهرویان؛ وکیل تسخیری پدر پنجه‌شاهی یا مزدور رژیم اسلامی؟

  1. Anonymous
    سپتامبر 25, 2012

    مطلب خوبی بود، اما ایکاش ادبیات اش بیش از این محترمانه باقی می موند. و البته بهتر بود درباره ی قتل عبدالله پنجه شاهی هم می نوشتید و با یک جمله، از کنارش نمی گذشتید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: