آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

در دفاع از خشونت انقلابی: جرات خشونت ورزیدن داشته باش!

جرات خشونت ورزیدن داشته باش!

عباس آهنگر-مهرنوش میرسعیدی
روشن ساختن تمایز میان خشونت کنش­گرانه و خشونت سیستمی و تمرکز بر دومی بمثابه بستر اصلی شکل­گیری فرایندهای خشونت­بار و نیز افسانه­ها و ایدئولوژی­های ”عدم خشونت“، بنیاد هر گونه تلاش برای دفاع از خشونت انقلابی است. البته کمونیست­ها در دفاع از قهر و خشونت انقلابی، سنتاً و در بسیاری اوقات بر مبنای غریزه و یا واکنش در مقابل تهاجمات خصم، این تمایز را در استدلالات خود لحاظ کرده­اند. اما در مقابله با تهاجمات رسانه­ای-تبلیغاتی شدید به مقولۀ خشونت انقلابی در دوران ما، لازم است که این تمایز بیش از پیش به سطح خودآگاهی وارد شده، بر روی آن مانور داده شده و کار شود. اسلاوی ژیژک بحث خود دربارۀ خشونت در مقدمۀ ”پنج نگاه زیر چشمی به خشونت“ را با همین مساله آغاز می‌کند.( اسلاوی ژیژک، خشونت، پنج نگاه زیر چشمی، ترجمۀ علی‌رضا پاک‌نهاد، نشر نی، 1389، صص 17-9) ژیژک علی‌رغم میل و سیمای وافور و سرنگ به دست معرفی‌کنندگانش در ایران، متفکری انقلابی است. ذهنیت مسلط و ”عقل سلیم“ رسانه‌ای، آکنده از تصاویر ماهواره‌ای از خشونت است که آن را با اقدامات جنایت‌آمیز و تروریستی (از سوی گروه‌هایی که در ”لیست سیاه“ وزارت خارجۀ آمریکا قرار دارند)، اعتراضات خشونت­بار مردمی (فی‌المثل غارت مغازه­ها و بانک­ها توسط مردم عاصی در انگلستان، اسپانیا، ایتالیا و…)، نسل­کشی در صربستان، عراق و ارمنستان، منازعات در افغانستان، عراق و اکنون سوریه و… مرتبط می­سازد.
این­ها همه جلوه­هایی از خشونت کُنِش‌گرانه (Subjective Violence) هستند یعنی خشونتی که یک کنش­گر آشکارا قابل تشخیص به اجرا می­گذارد؛ کنش­گری که با انگشت قابل اشاره است و می­توان بر روی آن فوکوس رسانه­ای کرد. از یاد نبریم که هر خشونت انقلابی تا آن­جا که توسط فرد یا گروهی انقلابی انجام و یا در دستور کار گذارده می‌شود، در غالب اوقات یک خشونت کنش‌گرانه است. ولی همان‌طور که ژیژک می­نویسد، لازم است ”بیاموزیم که یک گام عقب رویم“ و یا به تعبیری دیگر از فاصله­ای بالاتر و بیشتر به موضوع نگاه کنیم تا ”پس‌زمینه­ای که این فوران­های خشونت را پدید می­آورد، بشناسیم“. با چنین حرکتی است که در خواهیم یافت که خشونت کنش‌گرانه صرفاً بخش آشکار و مریی پدیده‌ای است که مانند کوه یخ در زیر آب قرار دارد و به عنوان خشونت عینی                          (Objective Violence) از دو بخش تشکیل شده است:
خشونت نمادین (Symbolic Violence) یعنی خشونت تبلوریافته در قالب زبان چه به شکل بازتولید مناسبات سلطۀ اجتماعی در قالب­های گفتاری و چه به شکل تحمیل جهان معینی از معانی توسط زبان.
و از آن مهم‌تر:
خشونت سیستمی (Systemic Violence) مشتمل بر نتایج و پیامدهای فاجعه‌بار ناشی از عملکرد نظام‌های سیاسی و اقتصادی.
ایدئولوژی مسلط و غالب، ایدئولوژی عدم ”خشونت“، ایدئولوژی تبلیغاتی-رسانه­ای، ایدئولوژی ان جی اوها، نهادهای حقوق بشری، موسسات خیریه، نهادهای ”انسان‌دوست“ و… خشونت‌ کنش‌گرانه را به شکل به هم خوردن وضعیت ملایم، مطلوب و بهنجار امور تصویر می­کنند؛ مانند پاره­سنگ بزرگ و نتراشیده و نخراشیده‌ای که به وسط برکه­ای آرام با چشم­اندازی سبز و رویایی پرتاب می­شود. اما خشونت عینی دقیقاً قوام‌بخش و بستر کلان و واقعی اما ناپیدای همان تصاویر زیبایی است که در تناسب و مقایسه با آن، چیزی را دارای خشونت‌ کنش‌گرانه می‌شناسیم. با در نظر گرفتن این سطح بنیادین و به تعبیری زیربنایی از خشونت است که می­توان به تحلیل فوران­های خشونت کنش­گرانه نشست. رقص خودکار سرمایه صحنه­گردان این نمایش است و کلید تحولات و مصیبت­های زندگی واقعی را در دست دارد؛ خشونت سیستماتیک، روتین و روزمره سرمایه­داری که به مراتب غریب­تر، شدیدتر و بی­رحم­تر از هر گونه خشونت اجتماعی-ایدئولوژیک پیشاسرمایه­داری است. این خشونت را دیگر  نمی­توان به افراد مشخص و نیات شرورانه­شان نسبت داد، چرا که این، خشونتی کاملا عینی، سیستماتیک، بی­نام و نشان و با فاعلین نامریی است. تنها می­توان جلوه­های این خشونت را در اخبار و آمارهای بی­شمار و پراکنده، دردآور و حیرت‌انگیز از سراسر دنیا به نظاره نشست. این اخبار و آمارها نیز دقیقا به آن شیوه­ای به اطلاع ما می­رسد که ژاک لکان بین ”واقعیت“ (Reality) و ”امر واقعی“ (the Real) تفاوت می­گذارد. واقعیت، واقعیت اجتماعی و ملموس زندگی انسان­های با پوست و گوشت و استخوانی است که درگیر تعامل و فرایندهای تولیدند در حالی که امر واقع، منطق بنیان‌برانداز و چاره‌ناپذیر سرمایه است که تعیین‌کنندۀ آن چیزی است که در واقعیت اجتماعی جریان دارد. آمار و اخبارها یا اساساً سطح نخست را مورد پوشش قرار می­دهند و یا دو سطح را بدون ارتباط با هم مورد توجه قرار می‌دهند. نتیجه این روند کلاه­برداری و شیّادی را در موردی مانند وضعیت اقتصادی-اجتماعی کشور هند به خوبی و روشنی می­توان مشاهده کرد: گزارش­ها و تحلیل­های اقتصاددانان خبر از یک ”معجزۀ اقتصادی“، رشد 8 درصدی اقتصاد هند و تبدیل آن به چهارمین اقتصاد بزرگ دنیا می‌دهند. در همان حال و از سویی دیگر بدون دردسر زیادی می‌توان فهمید که یک سوم فقرای جهان در هند زندگی می­کنند، خود بانک جهانی اعلام کرده است که حدود 37 درصد مردم هند زیر خط فقر (تازه با معیارها و استانداردهای داخلی) زندگی می­کنند، 8 ایالت هندوستان جمعیت فقیر بیشتری از 28 عدد از فقیرترین کشورهای آفریقایی دارند که حدود 410 میلیون تن از فقیرترین مردمان آفریقا را در خود جای داده‌اند، یک سوم کودکان جهان که از سوء تغدیه رنج می­برند در هند زندگی می­کنند و… . اما از نظر تحلیل­گران و استراتژیست­ها، ”واقعیت“ (وضعیت زندگی ملموس انسان­ها در هند) اهمیت ندارد، آن­چه اهمیت دارد ”امر واقع“ (وضعیت سرمایه) است. وظیفۀ رسیدگی به ”واقعیت“ را بنیادهای خیریه، سلبریتی­ها، ان.جی.اوها، نهادهای حقوق بشر و… به مثابه مکملین معنوی فاجعۀ کنونی بر عهده دارند و نه اقتصاددانان. سهم رسانه‌ها از انعکاس وضعیت خشونت در هند چیست؟ اعمال خشونت­بار انقلابیون مائوئیست در شرق هند و درگیری مسلمانان و هندوهای بنیادگرا در جامو و کشمیر. تقسیم کار، کامل است.
متاسفانه در دنیای کنونی آمارها در مورد نشانه­ها و جلوه­های خشونت عینی و سیستماتیک نظام اجتماعی-اقتصادی حاکم بر جهان یعنی کاپیتالیسم آن­قدر زیاد هست که انسان از فرط وفور و تنوع نمی‌داند به کدام اشاره کند و کدام یک را در اولویت قرار دهد. رفیق ریموند لوتا از حزب کمونیست انقلابی آمریکا در یک سخنرانی تحت عنوان ”تجسم دوبارۀ انقلاب و کمونیسم“ می‌گوید:
”می­خواهم از گزارشی که در نشريه انقلاب چاپ شده بخش­هایی را براي­تان بخوانم. اين گزارش بر پايه تحقيقات »اتحاديه آزادی­های مدنی در آمريکا« در مورد رفتار 4600 پليس درمدارس دولتی نوشته شده است. آنان گزارش می­دهند رفتار پليس به طور روزمره عبارتست از آزار و تحقير زبانی و  بي­رحمی هولناک نسبت به دانش‌آموزان. اين بي­رحمی شامل حال بيکو ادواردز هم شد. وقتی جلوی ورود بيکو به کلاس درسش را گرفتند او اعتراض کرد. در جواب، معاون مدرسه فورا به پليس زنگ زد. وقايع بعدی را گزارش »اتحاديه آزادی های مدني« اين طور شرح می‌دهد: افسرريويرا در صحنه حاضر شد و بر گرده بيکو چنگ انداخت و او را به ديوار کوبيد و صورتش را دريد و خون­آلود کرد. سپس با اسپری »ميس« به صورت و چشمانش پاشيد و چشمانش را سوزاند. به جای درمان دانش­آموز، جناب افسر نيروهای ديگر را  خبر کرد که به او دستبند زده و ببرند… بيکو را به بيمارستانی بردند. پس از 2 ساعت کار بر روی       زخم­هايش توانستند آن­ها را ببندند. در اين مدت با دست­بند به يک صندلی بيمارستان زنجير شده بود… او را متهم به 5 جرم جنایی کردند.
به احتمال زياد پدر و مادر بيکو به خاطر استيون بيکو اين نام را برای او انتخاب کرده­اند. استيون بيکو از انقلابيون آفريقای جنوبی بود که در دوران آپارتايد دستگير شد و پليس در زندان او را به حد مرگ کتک زد و به قتل رساند. نظام آپارتايد يک نظام نژادپرست و مورد حمايت دولت آمريکا بود. چه طنز تلخي! کاری که با بيکو ادواردز کردند پژواک کاری است که با استيون بيکو کردند و در هر مدرسه گتوهای آمريکا هر روز تکرار می‌شود.
از خود بپرسيد چه نوع نظامی می­تواند با جوانانش اين طور رفتار کند؟ بگذاريد از مقاله­ای که چند هفته پيش در مجله نيويورک تايمز بود گزارشی را در مورد يکی از واحدهای ضد چريکی ارتش آمريکا در افغانستان بخوانم. اين مقاله وقايع دهشتناک مختلفی را شرح می­دهد که يکی در مورد حمله شبانه اين واحد به يک دهکده است. مقاله می­نويسد پس از حمله به دهکده، »سروان مات پيوسا که از فارغالتحصيلان غيور مدرسه افسری وست پوينت است… با بی­سيم به واحد خود خبر داد که ريش سفيدان ده درخواست دفن مرده­هايشان و جمع­آوری غير نظاميان زخمی­اند. تلفات بد بود: 5 کشته و 11 زخمی که همه آن­ها زنان، دختربچه­ها و پسر بچه­ها بودند.« خوبست که همه مقاله را بخوانيد تا ببيند کسانی که باراک اوباما و هيلاری کلينتون »مردان و زنان غيور نظامی ما« می­خوانند در واقع مشغول چه کاری هستند.
ارتش دنبالچه جامعه­اي­ست که از آن دفاع می­کند؛ آن چگونه جامعه­اي­ست که چنين ارتشی را توليد می­کند؟ يک چرخ ديگر بزنيم و نگاهی به جنبه ديگری از اين »بهترين جهان ممکن« کنيم. با خانواده­های 150 هزار دهقان هندی که در ده سال گذشته، بعد از نابودی اقتصادی توسط سرمايه­داری جهانی، دست به خودکشی زدند صحبت کنيد. آن­ها با خوردن سم ضد آفات نباتی خود را کشتند. به آنگولا در آفريقا سفر کنيم. مقاله­ای از «تايمز» می­نويسد: «کودکانی که فقط شورت به تن دارند در نهرهایی که راه­شان با فضولات بسته شده راه می­روند و با صفحات مسی  آشغال­ها را به درون چاه­های پر از گوه می‌ريزند، در حالي که مديران شرکت­های بزرگ نفتی با جت‌های شخصی در رفت و آمدند و در هتل­های لوکس قراردادهای چرب و نرم می­بندند.«در اروپای شرقی يک استاپ بزنيم. هر ساله هزاران زن را می­دزدند و در بازار جهانی سکس به بردگی می­فروشند. سری به مکزيک بزنيم و اعضای خانواده يکی از 400 نفری که هر ساله در تلاش برای يافتن کار هنگام گذر از صحرای آريزونا از تشنگی هلاک می­شوند. به اين آدم­ها فکر کنيد و آن­گاه به آن­ها (و به خودتان) بگوئيد که اين جهان نياز به تغييرات اساسی ندارد و لازم نيست زير و رو شود. به من بگوئيد که اين جهان نيازی به انقلاب ندارد…“
دسته­ای از خشونت­های کنش­گرانه، خشونت­های قومی، مذهبی، فرقه­ای، تبه­کارانه و… است. این دسته از خشونت‌ها شکل­دهنده خوراک و ماتریال اصلی رسانه­های موجود، نهادهای حقوق‌بشری و… برای ایجاد فضایی است که قربانی، طعمه و هدف اصلی آن نه خود این خشونت­ها و مناسبات اجتماعی موجد آن، بلکه خشونت انقلابی است. شالودۀ واکنش‌های رسانه‌ای، حقوق بشری، خیریه­ای و… به خشونت، نوعی احساس ریاکارانۀ خشم اخلاقی است. خط راهبردی این نهادها، تلاش برای منحرف ساختن توجه افراد از کانون راستین مشکل از طریق جلوگیری از دیدن ریشه­های مشترک تمامی این پدیده­ها و نیز سایر اشکال خشونت است. ملاحظات سیاسی، شکل‌دهندۀ اصلی این احساسات بشردوستانه در گذشته و حال است. همیشه فهرستی از موضوعات مورد علاقۀ این ”احساسات“ وجود دارند: قربانیان 11 سپتامبر و خانواده­های­شان، تبتی­های رانده‌شده از کشور، وضعیت ”آدم‌خواران“ در کرۀ شمالی و… . و در گذشته: اردوگاه­های کار اجباری در سیبری و گولاک، انقلاب فرهنگی چین، خمرهای سرخ و… . آیا تا کنون شاهد یک مانور و موج گستردۀ حقوق بشری و ”روشنگری“ و افشاگری‌های رسانه‌ای در مورد 162 هزار تلفات جنگ آمریکا در عراق بوده‌اید که 79 درصد آن را غیر نظامیان تشکیل می‌دهند؟ (رادیو فردا، 13 دی 1390)، کودکان تلف­شده در اثر سوء تغذیۀ ناشی از تحریم­های آمریکا و متحدینش بر علیه عراق در دهۀ 1990؟ مرگ روزانه 25 هزار نفر در دنیا در اثر گرسنگی، فقر و سوء تغذیه؟ برابری دارایی چند صد میلیونر با دارایی دو نیم میلیارد نفر از جمعیت فقیر جهان؟ وضعیت فاجعه‌بار کارگران شرکت اَپل در چین و نقاط دیگر دنیا که رییس ”ساده­زیست“ آن، استیو جابز را به عنوان ”نماد اخلاق“ در همۀ جهان جار زدند و… و یا در گذشته: چیزی از تلفات بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی توسط آمریکا، وضعیت بازماندگان و خانواده­های قربانیان شنیده­اید؟ از یک میلیون کمونیست سلاخی‌شده در اندونزی؟ سه نسل کمونیست­های قتل‌عام شده در عراق؟ قتل عام هزاران نفر از کمونیست­های چین در سال 1927 در جریان کودتای چیان‌کای‌شک و کومین‌تانگ که بعدها کشور تایوان مورد حمایت غرب را تاسیس کردند، به جای تاکیدات هزار باره بر انقلاب فرهنگی چین در دوران مائو؟ و… .
اما شکل‌گیری خشونت‌های قومی-نژادی، مذهبی و ارتجاعی نیز دقیقا ریشه در عملکرد سیاسی و اقتصادی نظام جهانی سرمایه‌داری دارد. این امری است که در پرداخت و تدوین رسانه‌ای-حقوق بشری این مسائل، آگاهانه و با دقت و ظرافت پوشانده می‌شود. بر خلاف تصاویر رسانه‌ای، این جنبش‌ها به جهان سوم محدود نیست، بلکه در کشورهای برجای مانده از بلوک شرق نیز به شکل جنبش­های نئوفاشیستی پان‌اسلاو و در کشورهای پیشرفتۀ صنعتی غرب نیز در اشکال نئوفاشیست و نئونازی و بنیادگرایی مسیحی سر برآورده­اند. شاید برای خوانندۀ خو گرفته به اراجیف و تصاویر رسانه‌ای-تبلیغاتی که بنیادگرایی را تنها در بین مسلمانان جستجو می­کنند و تنها خزعبلات و لطیفه­های احمدی‌نژاد پیرامون ”مهدویت“ و چاه جمکران و اتوبان کشیدن در مسیر حرکت امام زمان آنان را به خنده می‌اندازد، باور این مساله سخت باشد که ادارۀ محیط زیست اسراییل در پی تکمیل کلکسیون حیوانات کشتی نوح است چرا که بر مبنای تعالیم تورات این کشتی در عرض کنعان به زمین نشسته است و باید تمامی حیواناتی که در کشتی نوح حضور داشتند اکنون نیز در کنعان یافت شوند تا این آموزۀ تورات راست از آب دربیاید. (گیدیون آران، بنیادگرایی صهیونیستی یهود، ترجمۀ احمد تدین، انتشارات هرمس، 1378، صفحۀ هشت) و یا اداره‌ای دیگر در همین کشور پروژۀ پر خرج ”گوسالۀ سرخ“ را پیگیری می‌کند تا به قوۀ علم ژنتیک گوساله‌ای سرخ پدید آورد که علامتی از علائم آخرالزمان یهودی است.(همان)
به هر حال در شکل­گیری برخی از این جنبش­ها مستقیماً می­توان نقش دول غربی و به ویژه سازمان‌های جاسوسی-امنیتی آمریکا و انگلستان را ردیابی کرد و تشخیص داد که در میانۀ قرن بیستم در مقابل نفوذ روز افزون کمونیسم و ناسیونالیسم ضد امپریالیست امکانات گستردۀ سیاسی و مالی برای اوج‌گیری این جنبش­ها فراهم آوردند. نمونۀ حمایت از اخوان‌المسلمین در تضاد با جمال عبدالناصر و حمایت از طالبان و مجاهدین در افغانستان نیاز به توضیحات بیشتر ندارند. اما پایۀ مادی و اجتماعی چنین حرکاتی، اعم از مذهبی و قومی، پیامدهای فاجعه­بار و وخیم انکشاف جهانی سرمایه­داری در روند موسوم به ”جهانی­شدن“ است. این جنبش‌ها بیان اعتراضات اقشار حاشیه­ای­شده و تحت فشار به نتایج اقتصادی-اجتماعی و سیاسی رشد سرمایه‌داری و گسترش فرایند جهانی‌سازی سرمایه است. انعکاس ایدئولوژیک این جنبش‌ها طیفی از نمونه‌های مذهبی، قومی، نژادی و قبیله‌ای به شکل جداگانه و یا ترکیبی را در بر می­گیرد. وجه مشترک این جنبش‌ها، پایه و محتوای اجتماعی ارتجاعی مشترک است که زمینۀ شکل­گیری گفتمان­های بنیادگرایانه، راسیستی، قبیله­ای (به ویژه در آفریقا) و… را ممکن و مطلوب می‌سازد.
اگر با جنس و اهداف مقولات به کار گرفته شده در مبحث خشونت آشنا باشیم، نخواهیم گذاشت که موج‌آفرینی­های رسانه­ای-تبلیغاتی برای­مان دستور کار تعیین کنند و ثانیاً مراقب آن هستیم که در دام واکنش­های ”بشردوستانه“ کاذب و احساس شرم از گذشته و پوزش‌خواهی و… گرفتار نشویم. این، تله و منگنه­ای است که دستگاه­های تبلیغاتی نظام سلطه برای انقلابیون طراحی کرده­اند و حاصل­اش تنها افتادن در تاس لغزنده­ای است که دست و پا زدن بیشتر یا کم­تر در آن تغییری در نتیجه ایجاد نخواهد کرد. خشک کردن این باتلاق­های سرشار از نکبت و فلاکت در جهان خشونتی بیش از حد تصور را  می­طلبد. منتها خشونتی از جنس خشونت انقلابی که بنیادهای وضعیت موجود و نیز نگهبانان و سودبرندگان اصلی از آن را هم­زمان آماج خود قرار می­دهد و امواج ریاکاری رسانه‌ای دستش را نمی­لرزاند. باید از همه جهت برای اعمال آن آماده بود. از عمیق‌ترین تحلیل‌ها تا ساده‌ترین مشاهدات روزمره به هزار زبان بر ضرورت چنین مساله‌ای گواهی می‌دهند. اما کمونیست‌ها در رابطه با این مساله عموماً در فاز واکنشی قرار دارند، در فضای عذرخواهی­های شرمگینانه و ”انسان دوستانه“ که حاکی از تغییر روحیۀ آن‌ها و درس‌گرفتن از ”اشتباهات“ گذشته است. این به معنای فقدان ابتکار عمل و فقدان جسارت و اعتماد به نفس در میان آنان است.
همیشه و همه جا باید به یاد داشت که:
آب و گل ایدئولوژی‌های ”عدم خشونت“ و آه و ناله‌های رسانه‌ای حاصل آن را با اومانیسمی سانتی­مانتال، جعلی و در نتیجه سطحی و دروغینی سرشته­اند که بوی گند ریاکاری نهفته در آن امروزه دیگر کل جهان را برداشته است. بحث و غرض اصلی، تخطئه هر نوع مبارزۀ قهرآمیز از جانب انقلابیون و طبقات فرودست علیه طبقات حاکم است. این­جا مبارزۀ پایینی­ها است که همیشه با مهر ”توحش“ تخطئه می­شود. این را خود اف.بی.آی، سیا، پلیس آفریقای جنوبی، گارد ضدشورش سپاه پاسداران و… نمی­توانند بگویند چرا که دست بر ماشه دارند و چشم بر هدف دوخته‌اند. وظیفۀ چنین کاری دیگر بر عهدۀ مزدوران رسانه­ای و رسانه­های مزدور است که با چهرۀ ”بی­طرف“ و ”ناظر آگاه“ وارد صحنه شوند و حکم را صادر کنند. این خاصیت ذاتی لیبرال­ها و ”میانه‌رو“هاست، هنگامی که بر سلسله اعصاب‌شان رعشۀ درد می‌افتد که خشونت از پایین به بالا جریان پیدا می­کند، جایی که مقاومت علیه خشونت بورژوایی و دولتی شکل قهرآمیز به خود می‌گیرد. کسی که چُس­ناله‌های امثال رامین جهانبگلو و بهنود و سازگارا در بی‌بی‌سی و ویس آو امریکا را ناشی از اومانیسم سرریز کرده­شان بداند، بر بلاهت سیاسی خود گواهی داده است. این تقدیس جان عزیز انسان انتزاعی و مجرد ساختۀ رسانه­ها، چماقی برای تحقیر و سرکوب حیات و مبارزۀ انسان­های واقعی است؛ از معدن­چیان آفریقای جنوبی تا کارگران اسپانیایی تا مردم عاصی در روز 6 دی ماه 1388 در خیابان‌های تهران. تنها این مشاطه‌گران چهرۀ درندۀ نظام حاکم هستند که می‌توانند قهر و خشونت و مبارزۀ قهرآمیز و خشونت‌بار را به طور کلی محکوم کنند. و گرنه هر آدمی که فی‌المثل فقط نیم ساعت از عمرش را در ایران گذرانده باشد می­داند که با مجموعه آثار جین شارپ و مسخره‌بازی‌هایی نظیر ”راهپیمایی سکوت“ و فراخوان ”هیس هیس“ نمی­توان جواب اوباش و گَلّه‌های حزب‌اللهی و نیروهای سپاه پاسداران را داد. هر گاه مبارزه برای انسان واقعی و تعالی واقعی ارزش­های راستین انسانی کمونیست­ها، کارگران و تودۀ مردم را وادار به اعمال قهر، در مقام مقاومت یا تعرض، در مقابل پاسداران نظام حاکم و قاهر می­کند، یک یا چند واعظ و  ریش­سفید که خود را در هیات مهاتما گاندی آراسته­اند، با لباس سفید، چهرۀ نورانی و احیاناً بزغاله و دوک نخ‌ریسی در ایوان تاریخ ظاهر می‌شوند و با کلماتی توخالی و صد من یک غاز ”خشونت و توحش“ را محکوم می­کنند. برای اینان ”انسان“ کاغذی، توخالی و انتزاعی واقعیت و ارزش است اما وفاداری به آرمان بهروزی انسان‌های واقعی در عمل و در میدان نبرد، جنگیدن و خون دادن برای آن­ها، در هم کوبیدن توطئه‌ها و تعرضات مسلحانۀ بورژوازی و قوای حاکم علیه انسان‌های واقعی، تماما در حیطۀ ”تروریسم“ قرار می‌گیرد.
تمام حیثیت انسان‌گرایی پیگیر و انقلابی مارکسیسم در این است که در مقابل وراجی­های لطیف اومانیسم بورژوا-لیبرالی درباره انسان انتزاعی و اتم انسان و جان و حرمت انتزاعی او، انسان واقعی و جان و حرمت واقعی او را قرار می­دهد. انسان­ها تنها با تغییر جامعۀ متوحش بورژوایی به نیروی مبارزۀ خود می­توانند ارزش­های انسانی را در جامعه مستقر سازند. انسان­های واقعی در جامعۀ موجود به طبقات اجتماعی متضاد و متخاصمی تقسیم شده­اند. اقلیتی از این جامعه، استثمارگر، متنعم، برخوردار و اکثریت عظیمی تحت استثمار و سرکوب‌اند. جان و توان گروه دوم هر روز و هر ساعت وحشیانه به یغما می­رود و اعتراض و مقاومت­شان وحشیانه مورد سرکوب قرار می‌گیرد. بنابراین این بخش از جامعه   (99 درصدی­ها) باید انقلاب کنند و در جریان انقلاب برزمند تا ارزش­های راستین انسانی تحقق یابد. در این مبارزه بارها و در مقاطع گوناگون باید دست به اسلحه برد، باید خون داد و خون ریخت. اما خون‌ریزی، هدفی فی نفسه و در خود نیست، آموزۀ تاریخ است. هر آینۀ طبقات حاکم به زبان خوش از منافع خود کوتاه می­آمدند، شاید جهان گل و بلبل مدنظر امثال جهانبگلو و دزموند توتو تحقق می‌یافت. اما در جامعۀ طبقاتی، طبقۀ حاکم و بورژوازی خود مهندس و معمار اصلی خشونت طبقاتی است. توحش پدیده­ای عادی، ساری و جاری در هر دقیقۀ زندگی زحمتکشان و شرط انقیاد و بردگی آنان است. در مقابل این توحش، سکوت جواب­گو نیست، نمی­توان یک­سره کتک خورد و گونۀ دیگر را تقدیم کرد. این توحش را باید با نیروی واقعی و قهر و خشونت متناسب    ریشه­کن کرد. رهایی واقعی انسان و تحقق ارزش‌های انسانی حاصل یک دوره و کورس کامل ”روشنگری“ و ”کار فرهنگی“ نیست بلکه تنها در یک مبارزه و نبرد واقعی به دست می­آید. پا به میدان گذاشتن و آمادگی برای فداکاری و       جان­فشانی شرط انقلابی نامیده­شدن انسان است، اما برای آنان که بیرون از معرکۀ اصلی قرار می‌گیرند، تخطئه و انکار نکردن ضرورت و حقانیت این مبارزه، شرط حداقلی برخورداری از شعور و شرافت انسانی است. یک انقلابی و حتی در معنایی عام‌تر انسان‌دوست واقعی کسی است که به نام بشر و حقوق او، به مبارزۀ جاری و واقعی برای رهایی انسان پشت نکند. قربانیان این خشونت در صف نیروهای دشمن، از ژاندارم کشته شده در سیاهکل تا خیل بسیجیان اعزام شده به کردستان تا عباسعلی شهریاری و اسدالله لاجوردی دست کم در معنای بیولوژیک کلمه، انسان هستند. اما آن کس که این قربانیان را لیست کند و آنان را گواه بگیرد تا طبقات فرودست و نیروهای انقلابی را به تمکین در برابر سرکوب و اختناق و نظم کثیف موجود فرابخواند، انسان­دوست و حقوق بشری نیست، بلکه متحد و مفسر معنوی همان گند و کثافتی است که انسان­های واقعی تا خرخره در آن فرو رفته‌اند.
کمونیست­ها به نام کمونیسم متشکل می‌شوند، انضباط می­پذیرند، به اعتقادات خود عمل می‌کنند، هنگام جان‌باختن در معرکۀ نبرد، میادین اعدام و اتاق­های شکنجه فریاد زنده باد سوسیالیسم و پیروز باد کمونیسم سر می­دهند و با شور سرشار انقلابی و سرود انترناسیونال بر لب روانۀ سنگرها می­شوند. کسی که به نام ”حقوق بشر“ و ”ارزش­های انسانی“ آن­ها را ایدئولوژیک، عروسک خیمه  شب­بازی، دگم، تروریست و شست­وشویی مغزی داده شده می­خواند، تنها دارد انتخاب خود را در این تقابل با صدای بلند جار می­زند. خطاب ما به این انسان‌دوستان قلابی همان شعر برتولت برشت است که:
گام پیش بگذار!
شنیده‌ایم که از مردان نیک روزگاری…
شنیده‌ایم که
پای‌بند گفته‌های خویشی،
ولی چه گفته‌ای؟
صادقی و نظرت را می‌گویی،
چه نظری؟
شجاعی،
آخر در برابر که؟
خردمندی،
ولی به نفع که؟
چشم به سود شخصی خود نداری،
پس سود چه کسی را در نظر داری؟
و سرانجام
آیا برای مردمان نیک هم دوست خوبی هستی؟
پس اکنون بشنو:
از آن رو که می‌دانیم دشمن مایی،
اکنون تو را در مقابل دیواری می‌گذاریم.
ولی نظر به ارزش‌های مثبت و ویژگی‌های نیک تو،
تو را در برابر دیوار خوبی می‌گذاریم
و با گلوله‌ای خوب از تفنگی بهتر
به تو شلیک می‌کنیم
و با بیل خوبی دفنت می‌کنیم
در خاکی مرغوب.

*** 
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: