آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

ترجمه آلترناتیو: انقلاب دموکراتیک یا انقلاب سوسیالیستی؟

انقلاب دموکراتیک یا انقلاب سوسیالیستی؟
تونی کلیف
در تمام کشورهایی که در آن­ها دموکراسی سیاسی وجود ندارد یعنی کشورهایی که تحت حکم­فرمایی سلطنت مطلقه، ارتش، فاشیزم یا قدرت­های امپریالیست خارجی قرار دارند ، نیاز به دموکراسی امری واضح و بدیهی است. ما سوسیالیست­های انقلابی برای نیل به این اهداف به سختی مبارزه می­کنیم: انتخابات آزاد برای برگزیدن حکومت­های ملی یا محلی، آزادی بیان، اجتماعات و احزاب، حق تعیین سرنوشت ملی و… . اما این برای ما کافی نیست.
پیش از همه چیز، نابرابری ، استثمار و سرکوب برای سال­ها و تا زمانی که ثروت در دستان اقلیت کوچکی از سرمایه­داران است و مالکیت عمومی بر وسایل تولید وجود ندارد، باقی خواهد ماند. نه تنها نابرابری بین ثروتمندان و فقیران باقی خواهد ماند بلکه به دلیل رقابت کارگران بر سر شغل، مسکن، فرصت­های آموزشی و… نابرابری در داخل خود طبقه هم به حیات خود ادامه خواهد داد. همین واقعیت بستر شکل­گیری نژادپرستی و تبعیض جنسیتی را فراهم می­کند.

با تداوم وضعیتی که در آن کنترل ثروت جامعه به دست سرمایه­داران است، دموکراسی سیاسی نیز از امنیت لازم برخوردار نیست و تهدید بازگشت نظم سیاسی قدیمی هم­چنان وجود دارد. این اقلیت ناچیز سرمایه­دار نه تنها کنترل وسایل مادی تولید که کنترل وسایل معنوی تولید را نیز به دست دارد: مطبوعات، تلویزیون و سایر وسایل تبلیغی. آن­ها همین­طور وابسته به حمایت ماشین دولت کاپیتالیستی هستند: ارتش، پلیس و دستگاه قضایی به حمایت از طبقه سرمایه­دار ادامه خواهند داد.
تنها زمانی که طبقه کارگر قدرت دولتی را به دست بگیرد، حقوق دموکراتیک تضمین شده خواهد بود.
در نوامبر 1918 انقلابی در آلمان شر قیصر را از سر این کشور کم کرد و باعث پایان جنگ جهانی اول شد. متاسفانه کارفرمایان بزرگ مثل کروپ و تیسن و به همراه­شان ژنرال­ها و افسران ارتجاعی ارتش که واحدهای دست راستی تحت عنوان فرایکورپ (”سربازان آزاد“) را تشکیل داده بودند، به حیات خود ادامه دادند. وضعیت قدرت دوگانه بر آلمان حاکم شد: به موازات پارلمان شوراهای کارگری پا به عرصه نهادند. هیچ کدام از انقلاب­ها به یک­باره از موانع گذشته رها نمی­شوند. شانه به شانه نو که نوید بخش آینده است، کهنه نیز هم­چنان به حیات خود ادامه می­دهد. به تعبیر مارکس: ”بارنسل­های گذشته هم­چنان بر اذهان زندگان سنگینی می­کند.“ وقایع آلمان کاملا موید این جملات پیامبرگونه سن ژوست یکی از رهبران انقلاب فرانسه بود که می­گفت: ”آنانی که انقلاب را نیمه تمام انجام دهند، گور خودشان را کنده­اند.“ در زیر چتر حمایت حکومت سوسیال دموکرات، افسران وابسته به فرایکورپ، رهبران انقلابی رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنخت را به قتل رساندند. جریان انقلاب با فراز و نشیب­های بسیار تا سال 1923 ادامه یافت اما با پیروزی سرمایه­داری به اتمام رسید. جنبش نازی در سال 1919 تولد یافت و در سال 1923 یک کودتای ناکام در باواریا را سازمان داد اما هم­چنان مترصد فرصت باقی ماند. کارگران فرصت دیگری را از کف دادند و می­بایست بهای سنگینی را به خاطر آن در زمان به قدرت رسیدن هیتلر بپردازند.
فرانسه در دهه 1930 شاهد خیزش گسترده مبارزات طبقه کارگر بود که در فوریه 1934 شروع شد و در 1936 با پیروزی قاطع ”جبهه خلق“ -که ائتلافی بود متشکل از حزب کمونیست و حزب سوسیالیست  و لیبرال­ها (که به اشتباه سوسیالیست رادیکال نامیده می­شدند در حالی که نه سوسیالیست بودند و نه رادیکال)-  به اوج خود رسید. میلیون­ها تن از کارگران با خود گفتند که: ”حالا که حکومت به دست ما افتاده ، باید کارخانه­ها را به دست بگیریم.“ بدین ترتیب در ژوئن 1936 موجی از اشغال کارخانه­ها به راه افتاد . رهبران احزاب کمونیست و سوسیالیست عقب نشستند و با کارفرمایان سازش کردند. بعد از این جریان حزب کمونیست از جبهه خلق بیرون انداخته شد. این دالادیه عضو حزب رادیکال بود که توافق نامه مونیخ با هیتلر را در سال 1938 امضا کرد و همان پارلمانی که در سال 1936 در اثر پیروزی جبهه خلق انتخاب شده بود به نفع ژنرال پتن رهبر حکومت ویشی -که همکار نازی­ها بود و از 1940 تا پایان جنگ بر فرانسه حکومت کرد- رای داد.
وقتی اندونزی در سال 1949 استقلال خود را از هلند به دست آورد، حکومت به دست یک بورژوا ناسیونالیست یعنی احمد سوکارنو افتاد. ایدئولوژی حکومت او بر مبنای پانچاشیلا بنا شده بود که اعتقاد به خدا و وحدت ملی ارکان اصلی آن را تشکیل می­داد. حزب کمونیست اندونزی نه تنها به شکل تراژیکی از به چالش کشیدن سوکارنو سرباز می­زد بلکه در زمینه نیاز به وحدت ملی با او کاملا هم عقیده بود. نتیجه این بود که دوباره جمله سن ژوست درست از آب در آمد. حزب کمونیست اندونزی اعضای بسیار بیشتری از حزب بلشویک در زمان انقلاب روسیه داشت. یعنی حدود سه میلیون به نسبت 250 هزار نفر. طبقه کارگر اندونزی بزرگ­تر از طبقه کارگر روسیه در آستانه انقلاب بود. دهقانان اندونزی جمعیت بیشتری از دهقانان روسیه در آن زمان داشتند. در سال 1965 ژنرالی به نام سوهارتو توسط سوکارنو منصوب شد که کودتایی را با حمایت آمریکا، دولت حزب کارگری بریتانیا و استرالیا سازمان داد و در جریان آن چیزی بین نیم میلیون تا یک میلیون نفر قتل عام شدند.
خاورمیانه منطقه دیگری است که شاهد بسیاری از خیزش­هایی بوده که لرزه بر جامعه افکنده­اند اما از ایجاد گسست با گذشته ناتوان مانده­اند. در عراق ملک فیصل در 1951 توسط یک جنبش توده­ای سرنگون شد. حزب کمونیست عراق حزب بسیار قدرتمندی بود و در حقیقت بزرگ­ترین حزب کمونیست در جهان عرب به شمار می­آمد. این حزب وارد ائتلافی با حزب بورژوا ناسیونالیست بعث شد. حزب کمونیست تحت کنترل استالینیست­ها اعتقاد داشت که انقلاب آینده، انقلابی دموکراتیک است که اتحادی بین احزاب طبقه کارگر و بورژوازی را طلب می­کند. البته چنین ائتلافی به معنای زیر دست قرار داده شدن اولی توسط دومی بود. اعضای حزب کمونیست و طبقه کارگر بهای سنگینی برای این ائتلاف پرداخت کردند. حزب بعث به رهبری ژنرال صدام حسین با کمک آمریکا کمونیست­ها را به شکل گسترده­ای قتل عام کرد.
در ایران یک اعتصاب عمومی منجر به سرنگونی شاه در سال 1979 شد. شوراها در سراسر کشور پا گرفتند. متاسفانه رهبری این شوراها عمدتا به دست حزب طرفدار مسکوی توده و فداییان بود که انقلاب را به جای انقلابی سوسیالیستی، انقلابی دموکراتیک فرض می­کردند و به همین خاطر از برقراری جمهوری اسلامی حمایت کردند. بدین ترتیب آیت الله خمینی بدون نشان دادن   کوچک­ترین قدردانی از حزب توده و فداییان به قدرت رسید و چپ مورد سرکوبی خونین قرار گرفت.
من می­توانم به تعداد دیگری از انقلاب­های شکست خورده اشاره کنم: مانند مجارستان 1919 و 1956، آلمان 1923، چین 27-1925، اسپانیا 1936، فرانسه 1968 و پرتغال 1974.
هم عرض قرار دادن انقلاب دموکراتیک و انقلاب سوسیالیستی و ترجیح دومی بر اولی، تنها ویژگی احزاب سوسیال دموکرات نبود بلکه به اصل راهنمای احزاب استالینیست در سراسر جهان بدل شد.
انقلاب 1917 روسیه موردی استثنایی در بین تمام انقلاب­های نیمه تمام است.
انقلاب فوریه 1917 یک وضعیت نوین هیجان برانگیز ایجاد کرد: تزار کناره­گیری کرد، قرن­ها سلطنت به اتمام رسید، پلیس منحل شد. در هر کارخانه شوراهای کارگری تاسیس شدند. در بسیاری از واحدهای ارتش کمیته­های سربازان به وجود آمد. شوراهای کارگران و سربازان در هر کجا بر می­خاستند.
اما پس از انقلاب فوریه 1917 و به موازات شوراها، نهادهای قدیمی به حیات خود ادامه دادند. در کارخانه­ها مالکین قدیمی و مدیران قدیمی هم­چنان موقعیت خود را حفظ کرده بودند. در ارتش هنوز ژنرال­ها حکم­فرمایی         می­کردند: فرمانده ارتش ژنرال کورنیلوف بود که توسط تزار به این کار گمارده شده بود. به موازات قدرت شورایی حکومتی بورژوایی وجود داشت که توسط سیاستمداری لیبرال از دوران تزاری رهبری می­شد. این وضعیت که لنین و تروتسکی آن را ”قدرت دو گانه“ نامیدند، سرشار از تناقض بود.
رهبران شوراها نه تنها در مقابل ماهیت این نهاد سر سختی به خرج می­دادند بلکه به بورژوازی التماس می­کردند که قدرت را دوباره به دست بگیرد. اکثریت هیات­های نمایندگی شوراها در اختیار سوسیالیست­های دست راستی و منشویک­ها و سوسیال رولوسیونرها بود. این اتفاقی نبود بلکه محصول    اجتناب­ناپذیر موقعیتی بود که در آن میلیون­ها نفر از مردم به چپ چرخیدند اما هنوز بسیاری از یادگارهای ایدئولوژیک دوران تزاری را با خود به همراه داشتند. برای میلیون­ها نفری که سابق بر این از تزار و جنگ پشتیبانی می­کردند، چرخش به چپ به معنای جهش مستقیم به سمت افراطی­ترین حزب یعنی بلشویک­ها نبود. یکی از چهره­های قدرتمند منشویک­ها به نام تزرتلی که در دولت موقت بورژوایی پست وزارت کشور را به عهده داشت، لزوم سازش با بورژوازی را این­گونه توضیح می­دهد: ”راه دیگری برای انقلاب نمی­تواند وجود داشته باشد. این درست است که ما کل قدرت را در دست داریم و اگر  انگشتمان را تکان دهیم  دولت از بین می­رود اما این به معنای فاجعه­ای برای انقلاب خواهد بود.“
هنگامی که در 3 آوریل، لنین از سوییس به روسیه بازگشت، از طرف هزاران تن از کارگران و سربازان در ایستگاه فنلاند در پتروگراد مورد استقبال قرار گرفت. چخیدزه صدر شورای پتروگراد به این شکل به او خوشامد گفت: ”رفیق لنین، به نام شورای پتروگراد و کل انقلاب ورود تو را به روسیه خوشامد می­گوییم… اما ما فکر می­کنیم که وظیفه اصلی دموکراسی انقلابی دفاع از انقلاب در مقابل تمامی تعدیات بیرونی و درونی است. چیزی که برای رسیدن به این هدف لازم است نه تفرقه که نزدیکی تمام صفوف دموکراتیک به همدیگر است. ما امیدواریم تو نیز در کنار ما به پیگیری این اهداف بپردازی…“. لنین در پاسخ  با عنوان کردن این­که انقلاب روسیه بخشی از انقلاب جهانی است، فراخوان تداوم انقلاب را صادر کرد. واکنش منشویک­ها به لنین کاملا خصمانه بود. مثلا ای.پ.گلدنبرگ عضو سابق کمیته مرکزی حزب بلشویک اعلام کرد که ” لنین خود را کاندیدای تاج و تختی اروپایی کرده است که در سی سال گذشته خالی بوده است: تاج و تخت باکونین! عبارات جدید لنین طنینی مشابه حقایق کهنه و پوسیده آنارشیسم بدوی دارد.“
لنین خودش را با منشویک­ها و سوسیال رولوسیونرها که تجلی دموکراسی خرده­بورژوایی بودند وفق نداد. او پیگیرانه از فراخوان مارکس تبعیت نمود که در زمان انقلاب 1848 در انگلستان و فرانسه به کارگران توصیه کرد که کاملا از اردوی دموکراتیک خرده­بورژوازی مستقل بمانند. مارکس نوشت: ”کارگران آلمانی باید بیشترین کمک را به پیروزی نهایی خودشان بنمایند، با آگاه کردن خودشان از منافع طبقاتی متعلق به خود آن­ها، با اتخاذ موضع سیاسی   مستقل­شان در سریع­ترین زمان ممکن، با اجازه ندادن به خودشان برای این­که به واسطه عبارات ریاکارانه دموکراسی خرده­بورژوازی گمراه شوند و لحظه­ای در لزوم یک حزب مستقل سازمان یافته پرولتری تردید روا دارند… شعار آن­ها   می­تواند این باشد: انقلاب مداوم.“
پس از روزها و ماه­ها حوادث طوفانی، بلشویک­ها توانستند نظر اکثریت کارگران را به خود جلب کنند. در 9 سپتامبر شورای پتروگراد به دست بلشویک­ها افتاد و تروتسکی به عنوان صدر شورا برگزیده شد. در همان روز بلشویک­ها اکثریت شورای مسکو را نیز به دست آوردند. از این لحظه تا برقراری قدرت کارگری در 7 نوامبر 1917 فقط گام کوچکی باقی مانده بود.
طبقه کارگر و نه حزب، انقلاب را به راه می­اندازد اما حزب طبقه را رهبری   می­کند. همان­طور که تروتسکی حق مطلب را در این مورد به شایستگی ادا  می­کند: ”بدون یک سازمان رهبری کننده، انرژی توده­ها مانند بخاری که وارد محفظه پیستون نشود، به هدر خواهد رفت… اما آ­نچه حرکت را ایجاد می­کند نه پیستون و نه محفظه که همان بخار است…“.
تفاوت بین پیروزی و شکست، بین انقلاب اکتبر 1917 روسیه و سایر انقلاب­های کارگری، در این است که در اولی یک حزب انقلابی توده­ای وجود داشت که رهبری موثری را ایجاد کرد. زمانی که سوسیالیست­ها نمی­توانند لحظه­ای که بحران انقلابی روی می­دهد را تعیین کنند، حتما می­توانند نتیجه احتمالی را با ساختن تدریجی یک حزب بزرگ انقلابی مشخص نمایند.
کاتو یکی از اعضای سنای روم عادت داشت که سخنرانی­اش را با این عبارت تمام کند: ”کارتاژ باید نابود شود!“ و سرانجام روم کارتاژ را نابود کرد. ما باید سخنانمان را با این عبارت خاتمه دهیم: ”حزب انقلابی باید ساخته شود!“
منابع برای مطالعه بیشتر:
*همان­طور که تونی کلیف در این فصل اشاره می­کند، انقلاب اکتبر 1917 در روسیه تنها انقلاب پیروزمند در بین ”انقلاب­های نیمه تمام“ قرن بیستم است (که به گوری برای انقلابیون تبدیل شدند). طرح مفهوم ”انقلاب نیمه تمام“  در مقابل ”انقلاب مداوم“ کلیدی برای تحلیل دلایل ناکامی کمونیست­ها در انقلابات و تحولات قرن بیستم است. برای آشنایی با مبانی آن بصیرت سیاسی و انقلابی در رهبری کمونیستی که زمینه تداوم پیروزمندانه انقلاب روسیه را فراهم ساخت، مطالعه این نوشته­های لنین توصیه می­شود:
تزهای آوریل (درباره وظایف پرولتاریا در انقلاب حاضر)، ولادیمیر لنین
درباره قدرت دوگانه، ولادیمیر لنین
*درک مرحله­ای از انقلاب (مهم­ترین مروجان و حامیان در ایران حزب توده و فداییان اکثریت بودند اما تنها حامیان آن نبودند) که دیوار چینی بین انقلاب سوسیالیستی و انقلاب دموکراتیک (ضد امپریالیستی، خلقی، دموکراتیک ملی و…) می­کشید و حق رهبری بورژوازی یا خرده­بورژوازی (تحت عنوان ”بورژوازی ملی“، ”خرده­بورژوازی مترقی“ و…) را بر انقلابات نوع دوم به رسمیت می­شناخت، یکی از مهم­ترین صورت­بندی­های تئوری و استراتژی بود که انقلابیون را به مسیری می­راند که در نهایت به گورهای دسته جمعی و کشتارهای همگانی منجر می­شد (از جمله کشتارهای دهه 60 در ایران). در حقیقت با در پیش گرفتن این استراتژی، نوبت ”انقلاب سوسیالیستی“ هیچ­گاه فرا نمی­رسید تا کمونیست­ها رهبری آن را به دست بگیرند و این چرخه معیوب در طول قرن بیستم بارها و بارها و پشت سر هم در نقاط مختلف جهان تکرار شد. خوشبختانه تا امروز دست کم در ایران فعالیت­های مناسبی برای افشاگری­های روشنگرانه در این زمینه و روشن ساختن ابعاد این جنایت­های وحشیانه برای افکار عمومی جهانی صورت گرفته است. یاد و خاطره جانباختگان این کشتارها نیز به نحو شایسته­ای از سوی بازماندگان پاس داشته می­شود. اما این کافی نیست و امروز وقت آن رسیده است که به جمع­بندی سیاسی، نظری و راهبردی از دلایل و زمینه­های شکست انقلابیون و حاکم شدن ارتجاع که چنین فجایعی را به دنبال داشت بپردازیم، چرا که اگر از گذشته درس نگیریم نمی­توانیم از وارد آمدن چنین خسارت­هایی در آینده جلوگیری کنیم. کریس هارمن می­گوید: ”برای کسانی که در خیزش­های مبارزاتی شرکت می­جویند، این باوری مشترک است که آ­ن­چه انجام می­دهند کاری کاملا نو است و اغلب نیز به طور مسلم راه­های جدیدی برای مبارزه ارائه می­دهند. اما در عین حال الگوهای رشدی مشابه    آن­چه در گذشته بوده، وجود دارد. به ویژه تفکر بسیاری از کسانی که درگیر مبارزات جدید هستند هم­چنان مهر و نشان انگاره­های جامعه­ای را دارد که علیه آن مبارزه می­کنند. نگرش آن­ها آمیزه­ای از تمکین نسبت به ایده­های جا افتاده و رادیکالیسمی است که از ابتدا برای کشف قدرت دسته جمعی خود فرا می­آید. آن­ها آگاهی متناقضی دارند که تا حدی انقلابی و تا حدی اصلاح­طلبانه است“ (خود انگیختگی، استراتژی، سیاست/ 2004). همان­طور که اشاره شد در گذشته و به استناد تجارب مهم تاریخی، ”درک مرحله­ای“ از انقلاب یکی از مهم­ترین توجیهات مسیری بود که در نهایت به شکست انقلابیون در مقابل ارتجاع منجر می­شد. امروز چشم انداز ”انقلاب نیمه تمام“ توجیهات گوناگون و رنگارنگ دیگری به غیر از ”درک مرحله­ای“ نیز پیدا کرده است. نکته جالب اما نه غیر منتظره این­جاست که بازماندگان حزب توده و اکثریت مهم­ترین مشتریان چنین تئوری­هایی هستند. به عنوان مثال یکی از تئوری­هایی که امروز در سطح بین­المللی و تحت عنوان چپ مطرح می­شود، تئوری است که نام خود را ”تغییر جهان بدون تصرف قدرت“ نام نهاده و تصرف قدرت سیاسی را -که از نظر مارکسیست­ها یکی از مهم­ترین حلقه­ها در به پیروزی رساندن و تداوم انقلاب است-  برای انقلابیون مجاز نمی­داند. اندیشمندی که این ایده را ارائه داده است، جان هالووی نام دارد. خوشبختانه مارکسیست­های مطرح در سطح بین­المللی نقدهای اساسی از نظریات هالووی به دست داده­اند. برای آشنایی با دو نمونه از این نقدها می­توانید مطالب زیر را بخوانید:
آیا می­توان جهان را بدون کسب قدرت تغییر داد؟، مناظره الکس کالینیکوس و جان هالووی
یا
پیرامون تغییر جهان بدون تصرف قدرت هالووی، دانیل بن سعید
برای خواندن بقیه مقالات در نقد نظرات هالووی که توسط ”نشر بیدار“ و در دو جلد تحت عنوان ”درباره سوژه انقلابی“ تهیه شده است به این آدرس مراجعه کنید:
*همان طور که کلیف هم در این فصل اشاره می­کند، رفرمیست­ها (منشویسم، سوسیال دموکراسی و…) و استالینیست­ها مهم­ترین حامیان درک مرحله­ای از انقلاب هستند. برای آشنایی زنده و ملموس با ”درک مرحله­ای“ از انقلاب، توجه شما را به نقل قولی از ایرج اسکندری جلب می­کنیم. ایرج اسکندری در مقام دبیر کلی حزب توده در سال 1352 مقاله بلندی را تحت عنوان ”شناخت دقیق­تر مشی توده­ای“ منتشر ساخت. توده­ای­ها هنوز این نوشته را به عنوان ”اثر بالینی“ معرفی می­کنند. در این نوشته در زیر تیتر ”تمایلات چپ­روانه: سوزاندن مراحل تکامل انقلاب“ آمده است:
”هدف غائی حزب توده ایران استقرار سوسیالیسم و انجام تمام مراحل عالیه آن در ایران است اما از آن­جا که هنوز مسئله رهائی مردم ایران از قید سرمایه غارتگر امپریالیستی و ریشه­کن ساختن بقایای نظامات ماقبل سرمایه­داری حل نشده است و تضاد عمده جامعه کنونی کشور عبارت از تضاد اکثریت مطلق مردم ایران با امپریالیسم و سیاست نواستعماریش و تضاد مردم ایران با ارتجاع و قشرهای وابسته به امپریالیسم و بقایای نظامات کهن پیش از سرمایه­داری است، مسئله تامین استقلال واقعی و دمکراتیک کردن حیات اقتصادی و سیاسی کشور کماکان در دستور روز است. بنابراین کشور ما هنوز در مرحله انقلاب ملی و دمکراتیک قرار دارد و به همین سبب هدف استراتژی این مرحله انقلاب انتقال قدرت حاکمه از دست طبقات و قشرهای ارتجاعی (سرمایه­داران و زمین­داران بزرگ وابسته به امپریالیسم) به دست طبقات و قشرهای ملی و دمکراتیک، یعنی کارگران، دهقانان، زحمتکشان شهری، خرده بورژوازی و قشرهای ملی و مترقی بورژوازی، و استقرار حکومت ملی و دمکراتیک است… وسیله­ی اساسی تامین پیروزی قطعی انقلاب ملی و دمکراتیک ایجاد جبهه واحد کلیه نیروهای ملی و دمکراتیک است. طبقه کارگر و حزب آن رکن اساسی جبهه واحد است. اتحاد کارگران و دهقانان استخوان بندی چنین جبهه­ای­ست. حزب توده ایران با تمام قوا برای اتحاد و اتحاد عمل با کلیه نیروهای ملی و دمکراتیک خواهد کوشید و  با توجه به بغرنجی­ها و مشکلات این امر، نرمش، پیگیری و ابتکار و حرکت گام به گام به سوی هدف مهم را که وثیقه پیروزی خلق است، اسلوب عمل خود قرار می­دهد… خرده بورژوازی، و هم­چنين قشرهای مترقی و ملی بورژوازی نيز، پس از زحمتکشان شهری در مدار ياران و متحدين خلق در اين مرحله از انقلاب اجتماعی به شمار رفته اند… .“ (تاکیدها از ماست)
سرنوشت حزب توده درست ده سال پس از نوشتن این مقاله، نتیجه همراهی و همدوشی با ”یاران و متحدین خلق“ را به خوبی روشن ساخت.
* در مورد انقلاب آلمان علی­رغم اهمیت بسیار آن منابع کمی به فارسی موجود است. نگاه کنید به:
تاریخ مردمی جهان، کریس هارمن، ترجمه پرویز بابایی و جمشید نوایی، نشر نگاه، 1386، صص 37-522.
و
مقاله پیتر رچلف که یک کمونیست ضد بلشویک است اما مطالعه نوشته­اش برای کسب اطلاع از اوضاع طبقه کارگر آلمان در آن دوره خالی از لطف نیست:
فعالیت طبقه کارگر و شوراها در آلمان (23-1918(، پیتر رچلف
* در مورد قتل عام یک میلیون کمونیست در اندونزی نگاه کنید به:
قتل عام فراموش شده، مای ویشلمن، ترجمه حمید قربانی
 سند انتقاد از خود حزب کمونیست اندونزی 1966
*در مورد جنبش کمونیستی در عراق و سرنوشت تراژیک آن، که با سه دوره کشتار مواجه شد نیز منابع زیادی به فارسی در دست نیست. نگاه کنید به این نوشته کوتاه از ”انجمن فرهنگی هنری سایه“ تحت عنوان ”سرکوب چپ­ها در عراق توسط صدام“:
منابع برای مطالعه گسترده­تر:
پیدایش نظریه عام انقلاب مداوم، میشل لووی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: