آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

تاریخ آلترناتیو: بی پای پوش می توان از کویر گذشت؛ بی ستاره هرگز…

با یاد آن شهریور…
تیمور پیروانی- مهرنوش میرسعیدی

اشرف بهکیش؛ مظهر مقاومت زنان کمونیست در زندان­های رژیم اسلامی
رفیق جان‌باخته زهرا بهکیش (با نام سازمانی ”اشرف“) در سال 1325 متولد شد. پس از پایان تحصیلات به عنوان دبیر فیزیک در شهر مشهد به تدریس مشغول شد. در سال 1352 از تدریس محروم شد و پس از آن در ارتباط با سازمان چریک­های فدایی خلق (سچفخا) قرار گرفت و به زندگی مخفی روی آورد. پس از قیام بهمن 1357 تحت مسئولیت رفقا کاظم بهکیش (برادرش) و احمد غلامیان لنگرودی در بخش انتشارات سازماندهی شد. بعد از انشعاب بزرگ خرداد 1359 در سازمان چریک­های فدایی خلق ایران (اقلیت-اکثریت) زهرا قاطعانه بخش انقلابی سازمان یعنی سچفخا-اقلیت را برگزید و به مبارزۀ خود در صفوف آن ادامه داد. رفیق اشرف مدتی در بخش محلات و مدت کوتاهی نیز در بخش نظامی سچفخا-اقلیت به فعالیت مشغول شد. او همسر رفیق فرمانده سیامک اسدیان (با نام سازمانی ”اسکندر“) بود که از اعضای مرکزیت و نیز فرمانده نظامی اقلیت به شمار می­آمد. به علاوه پنج تن از برادران او نیز در گرایش­های گوناگون باقی­مانده از سازمان چریک­های فدایی خلق به فعالیت مشغول بودند. رفیق اشرف رفیقی بود از تبار مرضیه احمدی اسکویی­ها، شیرین معاضدها، مهرنوش ابراهیمی‌ها و… که طرح نوینی از سیما و شخصیت یک زن، فراتر از مدرنیسم توخالی و عقب‌ماندۀ بورژوازی ایرانی و زنجیرها و حجاب­های اسارت مذهب و به عنوان انقلابی و مبارز درافکندند.

اما رفیق اشرف این مبارزه را در شرایطی بسیار پیچیده­تر و دشوارتر از سالیان پیش از قیام 1357 و تحت حاکمیت رژیم آدم­خوار اسلامی به پیش می­برد. در سال 1360 رفیق فرمانده سیامک اسدیان در درگیری با مزدوران رژیم اسلامی در جنگل­های شمال جان باخت. در این سال رفیق اشرف مسئول کمیته­های مقاومت محلات و هم­چنین عضو کمیتۀ اجرایی تشکیلات سازمان در داخل بود. در سال­های سیاه و خون‌بار 62-1360 رفیق اشرف در سنگر مبارزه در داخل کشور و در سطوح بالای سازمانی به فعالیت و مبارزه مشغول بود. به لطف فعالیت جان­فشانانه و فداکارانه رفیق اشرف و رفقایی نظیر او بود که اقلیت توانست در آذر ماه 1360 کنگرۀ نخستش را در تهران برگزار کند، پس از ضربات سهمگین اسفند 1360 و   جان­باختن چند تن از موثرترین افراد مرکزیت مانند رفقا احمد غلامیان لنگرودی (با نام سازمانی ”هادی“)، یدالله گل­مژده (با نام سازمانی ”نظام“) و محمدرضا بهکیش (با نام سازمانی ”کاظم“-برادر رفیق اشرف)، مجدداً به بازسازی تشکیلات­اش دست بزند و علاوه بر انتشار و توزیع نشریۀ ”کار“ در داخل کشور، یک پلنوم وسیع را در زمستان 1361 برگزار کند. به رغم تمام محدودیت­ها، نقائص و ضعف­های سیاسی و تئوریک، رفقای اقلیت به مثابه یکی از گُردان­های جنبش کمونیستی ایران جان­فشانانه نهایت تلاش خود را برای سازماندهی مقاومت در مقابل هیولای در حال پیشروی جمهوری اسلامی به کار بستند. سچفخا-اقلیت در این دوره ”سازمانی است که پس از انشعاب، بدون امکانات با تلاش رفقا منصور اسکندری، سیامک اسدیان، محسن مدیرشانه­چی، یدالله گل­مژده، احمد غلامیان لنگرودی، محمدرضا بهکیش، نفیسه ناصری، سعید سلطان­پور، منوچهر کلانتر، فرهاد سروشیان و… جان گرفت، بازسازی شد و در کوران مبارزات فعالانه مشارکت داشت…“ (مصاحبه پیام فدایی با محمود خلیلی، ش 100، شهریور و مهر 1386)

رفیق اشرف در سحرگاه سوم شهریور در یک خانۀ پایگاهی به محاصرۀ ماموران رژیم اسلامی درآمد و برای حفظ اطلاعات سازمان و جلوگیری از زنده افتادن به دست دژخیمان رژیم، فدایی‌وار با جویدن کپسول سیانور اقدام به خودکشی کرد. اما مزدوران فوراً رفیق را به بیمارستان بردند و پس از زنده نگاه‌داشتن او، بلافاصله وی را به شکنجه­گاه زندان کمیتۀ مشترک منتقل کردند. مزدوران رژیم اسلامی که به نقش و جایگاه رفیق اشرف و ارزش و اهمیت اطلاعات او واقف بودند، او را تحت شدیدترین شکنجه­ها قرار دادند اما رفیق اشرف لبان رازدارش را نگشود و پس از چند روز شکنجه مداوم، جان در راه آرمان­های کمونیستی خود نهاد. از رفیق اشرف بهکیش در کنار رفقایی مانند علی­رضا سپاسی آشتیانی (از پیکار)، وازگن منصوریان (پیکار)، منصور اسکندری و… به عنوان قهرمانان و اسطوره­های مقاومت در مقابل شکنجه­های رژیم جمهوری اسلامی در زندان­ها نام می‌برند.
 

 

رفیق اشرف بهکیش از زمرۀ زنانی است که با طلایه­داری رفقایی مانند مهرنوش ابراهیمی، شیرین معاضد، خواهران روحی‌آهنگران، مرضیه احمدی اسکویی و… می­توان آنان را ”زنان سیاهکل“ نامید. ”کار“ شمارۀ 591 توصیف بسیار جالبی از این رفقای زن ارائه می‌دهد:
”…اگرچه هیچ رفیق ”زنی“ در نبرد سیاهکل مشارکت نداشت، اما ما زنانی داریم که به آنان ”زنانِ سیاهکل“ می­گوییم. ”زنانِ سیاهکل“ اولین زنانی نیستند که در تاریخ ایران سلاح بر دوش گرفتند. زینب پاشا پیش از آن­ها اسلحه بر دوش گرفته بود. ”زنانِ سیاهکل“ اولین زنانی نیستند که پا در سیاست گذاشتند. پیش از آن­ها در نهضت تنباکو، جنبش مشروطیت و دهه­ی ٢٠ زنان در اعتراضات سیاسی مشارکت داشتند. در کنار مشروطه­خواهان تبریز سلاح برگرفتند حتا در لباس مردانه ”زنانِ سیاهکل“ اولین زنانی نیستند که حجاب بر گرفتند. پیش از آن­ها ”قرة العین“ بود و قمرالملوک ادامه­ی آن. ”زنانِ سیاهکل“ اولین زنانی نیستند که وارد تشکلات سیاسی شدند، که پیش از آن در برخی از احزاب تشکیلات زنان شکل گرفته بود. با این همه این نمونه­ها موارد منفردی درتاریخ سیاسی ایران محسوب می­شوند اما مبارزه زنان سیاهکل از نوع دیگری بوده است. به راستی کیانند ”زنانِ سیاهکل“؟ زنانِ سیاهکل زنانی هستند که با حماسه سیاهکل و یا از پی آن به سازمان چریک­های فدایی خلق پیوستند. زنانِ سیاهکل با مبارزات خود بر سنت­های مردسالارانه پشت پا زدند و از اسارتِ زن در فرهنگ سنتی و کهنه­ای که بوی مرگ می­داد، پرده برداشتند. این ”زنانِ سیاهکل“ بودند که تصویر جامعه­ی سنتی آن روز را از ”زن“ در هم شکستند. زنانِ سیاهکل اولین بار زنان را به مبارزه­ای کشاندند که دیگر دنباله­روی از مردان در آن مطرح نبود. در آن آرمان‌ها مطرح بودند و مبارزه نه برای حمایت از مردان که برای آرمان­های مشترک بود. زنانِ سیاهکل راه را باز کردند. راهی که باید باز می­شد و آن­ها پرچم­داران­شان بودند. زنانِ سیاهکل زنانی هستند که اولین بار در تاریخ مبارزاتی ایران جایگاهی چنین شگرف در مبارزات سوسیالیستی یافتند. این زنانِ سیاهکل بودند که در زیر شکنجه حماسه­ها آفریدند. این زنانِ سیاهکل بودند که تیرباران گشتند. زنانِ سیاهکل بودند که ٣٢ تن از آنان تا پای جان و تا آخرین نفس در برابر مزدوران رژیم جنگیدند، کشتند و کشته شدند. آن گونه که حتا شاه جنایتکار نیز که هم چون خمینی زن­ها را پست­تر از مردها می­شمرد، به اعتراف در آمد و گفت: ”عزم و اراده­ی آن­ها در نبرد اصلاً باور کردنی نیست. حتا زن‌ها تا آخرین نفس به جنگ ادامه می­دهند.“ و اینان زنانِ سیاهکل بودند. از زنانِ سیاهکل و نسلِ سیاهکل سخن می­گوییم. از مرضیه احمدی اسکویی‌ها، از شیرین فضیلت‌کلام­ها، از صبا بیژن‌زاده­ها و از لیلا گلی آبکناری، اشرف بهکیش، نفیسه ناصری و منیژه طالبی­ها. از مادر       پنجه­شاهی، مادر عزت غروی و مادر شایگان، تنها فدایی و مادر زنده­ای که باید از او در این نوشته نام برد. از زنانِ سیاهکل سخن می­گوییم. از نزهت روحی آهنگران، نسترن آل‌آقا، از سیمین و نسرین پنجه­شاهی، از زهرا آقانبی قلهکی و اعظم روحی آهنگران. از مهرنوش ابراهيمی، پوران يداللهی، پروين فاطمی، پری ثابت، فاطمه حسن­پور اصيل، فاطمه (شمسی) نهان، فاطمه افدرنيا، لادن آل­آقا، مهوش حاتمی، فريده غروی، زهره مديرشانه­چی، میترا بلبل­صفت، مريم شاهی، مينا طالب­زاده، گلرخ مهدوی، فاطمه حسينی، طاهره خرم، افسرالسادات حسينی، نادره احمدی هاشمی، سيمين توکلی، فردوس آقا­ابراهیمیان، غزال آيتی، رفعت معماران بناب. چه بگوییم که این نسل، نسلِ حماسه است، نسلِ مقاومت و از خودگذشتگی، مبارزه و پایداری، در خیابان­ها، در زندان­ها، در شکنجه­گاه­ها و در پای چوبه­ی دار. زنانِ سیاهکل در تاریخ ماندگارند چون زنانِ سیاهکل‌اند. و سیاهکل اندیشه‌ای‌ست، راهی‌ست و عملی ا‌ست…“
و رفیق اشرف بهکیش بدون شک یکی از این ”زنان سیاهکل“ بود و با وفاداری به راه و آرمان خویش در شرایطی شاید به مراتب دشوارتر و هولناک­تر از روز و  ماه­های پس از حماسۀ سیاهکل، نام خود را بر قلل رفیع جنبش کمونیستی ایران جاودانه ساخت.

 

***   

 

 

رفیق محمدعلی پرتوی؛ از سچفخا تا حکا، دو دهه در مسیر بالنده­ترین مبارزات کمونیستی
هنگامی که صحبت از رفقای نزدیک و قدیمی رفیق کبیر فرمانده حمید اشرف در دوران دانشجویی و سپس مبارزه پیش می‌آید، برخی عامدانه تنها از مزدور خودفروخته­ای مانند فرخ نگهدار نام می‌برند و با انگشت گذاشتن بر نام او تلویحاً در پی اثبات این نکته هستند که گویا اگر رفیق حمید زنده می­ماند، هم اکنون در گنداب و ورطه­ای قرار داشت که نگهدار امروز تا گردن در آن فرو رفته است. در این­جا قصد معرفی یکی از رفقای قدیمی و نزدیک رفیق حمید اشرف را داریم و مروری کوتاه بر زندگی سیاسی او خواهیم داشت.
رفیق محمدعلی پرتوی در سال 1326 در شهر تبریز به دنیا آمد. در سال 1346 به دانشکدۀ فنی دانشگاه تهران راه یافت. او از رفقای نزدیک رفیق حمید اشرف بود و علاوه بر فعالیت­های سیاسی، در فعالیت­های ورزشی (عضویت در تیم شنای دانشکدۀ فنی و گروه کوهنوردی) و دانشجویی نیز با هم همراه بودند. رفیق محمدعلی توسط رفیق اشرف در سازمان عضوگیری شد و تحت مسئولیت رفیق حمید به فعالیت­های خود ادامه داد. رفیق پرتوی در روزها و ماه­های پس از حماسۀ سیاهکل و سپس واقعۀ 3 خرداد 1350 (جان‌باختن رفیق امیرپرویز پویان) در بطن فعالیت­های رفقای سازمان چریک­های فدایی خلق برای بازسازی سازمان و تداوم مبارزه قرار داشت. او مدتی در حوالی مجیدیه همراه با رفیق جان­باخته شیرین معاضد خانه­ای پایگاهی اجاره کرده بود که بعد از مدتی رفیق عباس مفتاحی از مرکزیت سازمان به آن­ها پیوست و رفیق حمید اشرف نیز به آن­جا رفت و آمد داشت. در این دوران در مقطعی سازمان تصمیم گرفت که مقدمات اجرای عملیات در کوه را مجدداً فراهم نماید و بدین منظور واحدی را برای شناسایی مناطق و تحت عنوان ”واحد بررسی آغاز فعالیت­ها در نواحی روستایی“ تشکیل داد. تصمیم سازمان این بود که خانۀ پایگاهی مستقلی برای این واحد تهیه کند و طی یک دورۀ چند هفته­ای در کوه­های شمال تهران نحوۀ زندگی در کوه و جنگل و فنون کوهنوردی و استفاده از طناب و عبور از رودخانه و… را به آنان آموزش دهند. این خانه در خزانۀ اتابک در جنوب خیابان فلاح قرار داشت و توسط رفیق پرتوی و با شناسنامۀ جعلی تحت عنوان رضا احمدی خریداری شد و رفقا عباس جمشیدی رودباری، حسن سرکاری و منوچهر  بهایی­پور در آن مستقر شدند. این رفقا برنامه­های نقشه­خوانی، مطالعۀ کتب جغرافیایی و ورزش را در دستور کار خود گذاشته بودند. در جنب این واحد، تیم چهار نفره­ای مرکب از رفقا مهرنوش ابراهیمی، چنگیز قبادی، بهرام قبادی و خود رفیق محمدعلی پرتوی مامور شناسایی مناطق کوهستانی در شمال و ایجاد انبارک و تامین مواد غذایی لازم شدند.
برای انجام اولین سفر شناسایی رفیق حمید اشرف به رفیق پرتوی گفت که در ساعت بعد از ظهر روز معینی با بیسکویت در مقابل سینما نارمک بایستد تا پیکان قرمز رنگی دارای دو سرنشین با اسامی محمد و پروانه او را سوار کنند. رفیق پرتوی در این روز با رفقای جان­باخته چنگیز قبادی و مهرنوش ابراهیمی آشنا شد و با آن­ها از طریق جادۀ هراز راهی آمل گردیدند. این تیم شناسایی، کار خود را از جادۀ چمستان آغاز کرد و به علت نامناسب تشخیص دادن این مسیر، به نوشهر رفت. روز بعد شناسایی در جادۀ چالوس تا جادۀ کجور و نور ادامه یافت و سپس تیم به تهران بازگشت. در سفر بعدی رفیق بهرام قبادی با آنان همراه شد و به دستور حمید اشرف قرار شد تا در انبارک­های از پیش تعیین‌شده مقداری مواد غذایی انبار کنند. سفر سوم نیز با هدف انبار کردن مواد غذایی انجام شد. اما در راه بازگشت از سفر سوم به تهران، جوانب پنهان­کاری را رعایت نکردند که رفیق اشرف در اثر مشهور ”جمع‌بندی سه ساله“ به تفصیل از آن سخن گفته است. نهایتاً این که ماموران ژاندارمری به این رفقا مشکوک شدند و آنان را در ساعت ده و نیم شب با دو مامور روانۀ ساواک ساری نمودند. در بین راه رفیق چنگیز قبادی شجاعانه و با واژگون کردن اتومبیل امکانی برای فرار مهیا می‌سازد. رفقا چنگیز قبادی و مهرنوش ابراهیمی موفق به فرار می­شوند اما رفقا محمدعلی پرتوی و بهرام قبادی هدف تیراندازی ماموران قرار می­گیرند و زخمی می‌شوند و ماموران اقدام به بازداشت مجدد آنان می­کنند. رفیق پرتوی در زیر شکنجه دست به مقاومتی حماسی می­زند. او ابتدا به اعدام و سپس با یک درجۀ تخفیف به حبس ابد محکوم می­شود. دوران زندان را در زندان­های بندرعباس، مشهد و اوین سپری می­کند. در زندان، رفیق پرتوی نمونه­ای از شخصیت و پرنسیب­های یک انقلابی کمونیست را به نمایش می­گذارد. نعمت میرزازاده (م.آزرم) شاعر شناخته‌شده و مبارز در مورد برخوردش با رفیق محمدعلی و چند تن دیگر از رفقای چریک فدایی در زندان مشهد می‌نویسد:
”…محمود محمودی همراه با محمدعلی پرتوی و محمود حسن­پور -که برادرش مصطفی حسن­پور در شمار سيزده نفر چريک­های سياهکل تيرباران شده بود- در اوايل بهار 1351، به عنوان زندانيان تبعيدی، از تهران به زندان تازه­ساز وکيل­آباد مشهد منتقل شده بودند. حسن­پور محکوميتی چهار ساله داشت. پرتوی و محمودی در شمار چريک­های سياهکل هر کدام با يک درجه تخفيف محکوميت زندان ابد داشتند و هر سه نفرشان نمونه­های عالی رفتار و اخلاق انسانی و بسيار متواضع و بی­تکلف بودند. پرتوی گلوله­ای در استخوان ساق پای چپ داشت و اندکی می­لنگيد. و محمودی ناخن­های انگشت­های پايش را در جريان بازجويی از دست داده­ بود. پرتوی دانش آموخته­ی دانشکده­ی فنی دانشگاه تهران و محمودی دانش آموخته­ی مدرسه­ی عالی بازرگانی لاهيجان بود. حسن‌پور اندکی جوانتر بود و رشته‌ی تحصيلی‌اش به يادم نمانده است. تأثير بسيار مثبت اين عزيزان و همچنين گروه (ساکا) -سازمان انقلابی کمونيست­های ايراندر زندان سياسی مشهد و نقش آن­ها در اعتصاب غذای بزرگ 22 روزه و… در مجال اين يادداشت نيست…“
رفیق محمدعلی پرتوی در زندان با رویکردی دست به مطالعات و تاملات سیاسی و تئوریک زده و بررسی انتقادی جنبش مسلحانه را در دستور کار قرار می­دهد. رفیق محمدعلی جزء آخرین زندانیان سیاسی است که از زندان شاه در سال 1357 آزاد می‌شود. او در سال 1358 و در ادامه بررسی­ها و تاملات انتقادی پیشین در مورد جنبش مسلحانه و پوپولیسم کلی حاکم بر جنبش کمونیستی و با وجود سوابق و افتخارات درخشان در سازمان چریک‌های فدایی خلق، از پیوستن به این سازمان خودداری کرده و به گروه اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) می‌پیوندد و در بخش کارگری این گروه سازماندهی می­شود. او از نخستین مسئولان تشکیلات فابریک اتحاد مبارزان کمونیست در تهران بود. اتحاد مبارزان کمونیست در این دوران در راس حرکتی در جنبش کمونیستی ایران قرار دارد که با نقد دیدگاه‌های پوپولیستی حاکم بر جنبش، و در همراهی با کومله و فراکسیون‌هایی از سازمان‌هایی نظیر پیکار و رزمندگان افق تشکیل حزب کمونیست ایران را در پیش روی خود گذاشته است. اما رفیق محمدعلی یک سال پیش از تشکیل حزب کمونیست ایران و  در شهریور 1361 در ترمینال مشهد توسط مزدوران رژیم اسلامی شناسایی و بازداشت می‌شود. اعتبار رفیق پرتوی به عنوان یک کمونیست با سابقۀ درخشان و طولانی، باعث می‌شود رژیم به دنبال شکاندن او در زیر فشار و شکنجه و کشاندن او به مصاحبه­های تلویزیونی باشد. اما رفیق محمدعلی دوران سرگردانی شش ساله در زندان­های جمهوری اسلامی را با استواری تمام و با پافشاری قهرمانانه پشت سر می‌گذارد و در شهریور 1367 همراه با خیل رفقایش در جریان قتل ‌عام زندانیان سیاسی جاودانه می‌گردد.
                                                                     *** 
داریوش کایدپور؛ فرزند طوفان، وفادار به آرمان زحمت­کشان
رفیق جان­باخته داریوش کایدپور در یک خانوادۀ زحمتکش در شهر مسجدسلیمان خوزستان به دنیا آمد. در دهۀ 1350 به دلیل فعالیت­های سیاسی به زندان افتاد. زنده‌یاد رفیق آلبرت سهرابیان در خاطرات خود از زندان رژیم سلطنتی در دهۀ 1350 می‌نویسد:
”…در زندان در آن اوج مبارزات بر علیه رژیم شاه با چهره­های جوان و مبارزی آشنا شدم که نشان‌دهندۀ گسترش مبارزه علیه رژیم شاه و جلب هر چه بیشتر جوانان در این راه دشوار و سخت بود. داریوش کایدپور و برادرش ایرج از جملۀ این جوانان بودند که در رابطه با یک محفل مارکسیستی با گرایش­های مائوئیستی دستگیر شده بودند. آن‌ها اهل مسجدسلیمان بودند و در یک خانوادۀ کارگری بزرگ شده بودند. داریوش جوانی با قد متوسط و پوستی سبز و چهره­ای دوست‌داشتنی بود. تهرانی جلاد او را خیلی شکنجه داده بود به طوری که برای مدتی خون استفراغ می­کرد و غذا خوردن برایش به عذابی مبدل شده بود. اگر چه ایرج سنش از داریوش بیشتر بود اما او تحت تاثیر داریوش به مبارزۀ سیاسی کشیده شده بود و و از همان نظر اول مشخص می­شد که داریوش با ایمان­تر و مقاوم‌تر از ایرج است.“
رفیق داریوش پس از آزادی از زندان و قیام 1357 به سازمان رزمندگان در راه آزادی طبقۀ کارگر پیوست که از جمله گروه­های منتقد مشی مسلحانه و معتقد به مشی سیاسی-توده­ای و موسوم به خط 3 بود. رفیق داریوش در مرکزیت و هیات تحریریۀ نشریه سازمان عضویت داشت. سازمان رزمندگان مانند سایر سازمان­های چپ انقلابی از سال 1359 و هم‌زمان با تشدید سرکوب و فشار رژیم اسلامی، درگیر یک بحران سیاسی و ایدئولوژیک درونی گردید. به تدریج سه جریان اصلی در درون سازمان شکل گرفتند: گرایشی که با پذیرش تز ”راه رشد غیر سرمایه­داری“ مانند سازمان اکثریت به حزب توده پیوست، جناح موسوم به ”فراکسیون انقلابی“ که طرفدار دیدگاه­های گروه اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) بود و پیوستن به روند تشکیل حزب کمونیست ایران به محوریت کومله و اتحاد مبارزان کمونیست را در دستور کار داشت و یک گرایش انقلابی دیگر که قصد بازسازی سازمان رزمندگان را داشت و منتقد سرسخت دو گرایش دیگر بود و نام ”کمیتۀ انقلابی سازمان رزمندگان آزادی طبقۀ کارگر“ را برگزیده بود. رفیق داریوش مهم­ترین سخنگوی گرایش سوم بود و آثار بسیاری را در شرایط سخت در نقد گرایش­های دیگر به نگارش درآورد. از وی پلمیک­های زیادی در نقد دیدگاه­های اتحاد مبارزان کمونیست و حزب کمونیست ایران بر جای مانده است. رفیق داریوش در دشوارترین شرایط و سیاه­ترین روزها در سنگر مبارزه در داخل کشور باقی ماند. او فرا رسیدن دوران ارتجاع و حاکمیت ضد انقلاب را درک کرده بود و لزوم عقب­نشینی انقلابی، حفظ کادرها، کار درازمدت صبورانه، نقد آوانتوریسم در سبک کار و… را مطرح می­ساخت. از سال 1363 رفقای کمیتۀ انقلابی رزمندگان ارگان تئوریک این گرایش را در داخل کشور منتشر می­سازند. رفیق داریوش در سال 1364 در شرایط زندگی و مبارزۀ مخفی از ایران به کردستان عراق رفت و به فعالیت‌های خود ادامه داد. رفیق داریوش در سال 1365 جهت رسیدگی به امور تشکیلاتی با قاطعیت و شهامت بسیار مجدداً به ایران باز می‌گردد و در کردستان بازداشت می­شود. او را به زندان اوین منتقل می­کنند و به خاطر سوابق و جایگاهش تحت شکنجه‌های شدید قرار می­دهند اما رفیق، با استواری بر سر آرمان­های خود پافشاری می­کند و در گروه زندانیان سر موضعی، اوین را به محل آموزش و بحث­های کمونیستی تبدیل می­کنند. او در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 1367 جاودانه می­شود. خاطرۀ زیر از توفیق عظیمی بیانگر روحیۀ اعجاب­انگیز رفیق در آخرین روزهای زندگی است:
 ”…اوایل شهریور تعدادی از ما را به سالن 325 منتقل کردند و در آن جا بود که فهمیدم چه فاجعه­ای رخ داده. هر روز اسامی تعدادی را می­خواندند. زندانی لباس می­پوشید و می­رفت. قبل از رفتن آقای عباس امیرانتظام با حالتی از احترام با زندانی از کنار تک تک ما می­گذشت. اواسط شهریور 67 حسین­زاده که معاون زندان اوین بود به داخل بند آمد از میان زندانیان داریوش کایدپور را مخاطب قرار داد و گفت چه کار می­کنی داریوش؟ داریوش با استواری فریاد زد باد می­کارم تا طوفان درو کنم. فردای آن روز داریوش کایدپور، رضا باقری، علیرضا تشید، علیرضا صمدی، سعید متین، سعید طباطبائی، سعید خواجهنوری، حسین فتحی و… را با کلیه وسایل صدا زدند و بردند.“
آلبرت سهرابیان در خاطراتش در مورد او می‌نویسد:
”…از او [ایرج-برادر رفیق داریوش] در مورد سرنوشت داریوش پرسیدم. او گفت: پس از این که من از دیدگاه‌های گذشتۀ خود دست کشیدم و آن‌ها را نادرست دانستم، رژیم از من خواست که با برادرم داریوش صحبت کنم که او هم با من همکاری کند و حاضر شود به خواسته‌های رژیم تن دهد. من چند بار با داریوش دیدار داشتم و هر چه کوشش کردم که او را آماده کنم که با من همگام شود، حاضر نشد. داریوش به من گفت: تو برادر من هستی اما هر کس راه و روش خودش را در زندگی شخصی‌اش مشخص می‌کند. من هیچ‌گاه حاضر به همکاری با این رژیم نیستم و هرگز به زحمت­کشان که در میان‌شان پرورش یافتم، خیانت نخواهم کرد…“
***
رفیق جلال فتاحی؛ استوار بر مشی فدایی
رفیق جلال فتاحی در اول مهر ماه 1329 در شهر ملایر به دنیا آمد. در سال 1341 همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد، در سال 1347 از دبیرستان خوارزمی در تهران دیپلم گرفت و در دهۀ 1350 دانشجوی رشته مهندسی دانشکده علم و صنعت بود. رفیق جلال در سال 1351 به مدت کوتاهی توسط ساواک بازداشت شد. وی در سال 1352 توسط رفیق خشایار سنجری عضوگیری شد و به سازمان چریک­های فدایی خلق ایران پیوست و بلافاصله زندگی مخفی مبارزاتی‌اش را آغاز نمود. پس از 7 ماه فعالیت در بهمن ماه سال 1352 طی یک درگیری مسلحانه در مشهد به دلیل زخمی و بیهوش شدن به دست دژخیمان ساواک اسیر گشت و به زندان اوین در تهران منتقل گردید. این رفیق با مقاومتی جانانه تمامی شکنجه­های ساواک را از سر گذراند و مدت بیش از 2 سال در سلول­های انفرادی اوین منتظر اعدام بود. به علت سفر شاه به خارج کشور و به منظور جلوگیری از اعتراض و واکنش کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی، رژیم از اعدام وی صرف نظر کرده و به حبس ابد محکوم شد که به ”ابد شاهی“ معروف بود. رفیق جلال که معتقد و مدافع نظر انقلابی و کمونیستی مشی مسلحانه رفیق مسعود احمدزاده بود، عدم مبارزه ایدئولوژیک فعال درون سازمانی را موجب اشاعه نظرات رفیق جزنی و انحراف نظری سازمان می­دانست. به علاوه روابط و مناسبات درونی ”سازمان“ را سانترالیزه و آمرانه دانسته و نسبت بدان دید انتقادی داشت. بر مناسباتی دمکراتیک و مبارزه ایدئولوژیک فعال و هدفمند باور داشته و بر مواضع مستقلانه خود در زندان پای می­فشرد. با اوج‌گیری مبارزات توده­ها در سال 1357 جزء آخرین سری از زندانیان سیاسی، آزاد شده و مورد استقبال توده‌ها قرار گرفت.
 در شرایط بعد از قیام در رابطه مستقیم و یا غیر مستقیم با دفاتر و ستادهای سازمان چریک­ها قرار گرفت و به تلاش­های مبارزاتی­اش تداوم بخشید. وی ضمن فعالیت در سازماندهی و آموزش جوانان طرفدار جنبش فدایی، به تماس با رفیق یحیی رحیمی و دیگر هم­فکرانشان ادامه می­داد. (در مورد زندگی رفیق یحیی رحیمی، نک به آلترناتیو، ش 13، تیر ماه 1391). این رفقا همگی طرفداران دیدگاه­ها و نظرات رفیق مسعود احمدزاده بودند که قبل از انشعاب بزرگ اقلیت-اکثریت (در خرداد 1359)، در همان سال 1358 به تدریج سازمان چریک­های فدایی خلق ایران را ترک کردند. بخشی از آنان به رهبری اشرف دهقانی در قالب جریانی موسوم به ”چریک­های فدایی خلق“ متشکل شدند. اما رفقا یحیی رحیمی و جلال فتاحی به دلیل پاره­ای اختلافات از پیوستن به این جریان خودداری کردند. تلاش­ها و گفتگوی برخی افراد از جریان ”چریک­های فدایی خلق“ به منظور تفاهم و نزدیکی بیشتر با آنان راه به جایی نبرد و علت آن مواضع مندرج در ”مصاحبه با رفیق اشرف دهقانی“ بود. این رفقا به مواردی مانند: دولت وابسته، این که مسعود و بیژن هر دو هوادار مشی مسلحانه­اند، و یا به  نقشی که ”مصاحبه“ برای پرولتاریا در نظر گرفته بود، انتقاد داشتند. و به ویژه برخورد نادرست و غیراصولی پیرامون چگونگی نظر خواهی از آنان در مورد ”مصاحبه“ نیز مزید بر علت شد و آنان را در مواضع خود راسخ­تر نمود. رفیق جلال به همراه رفیق یحیی رحیمی و دیگر  هم­فکرانشان تشکل نو پایی را به نام ”هسته­های هوادار مشی انقلابی فدایی“ شکل دادند و در طی فعالیت­شان در سال­های 60-1358 جزواتی را نیز به همین نام منتشر کردند. آنان تشکیل هسته­های سیاسی-نظامی مستقل و خودکفا را مبنای سازماندهی قرار دادند و شورای هسته­ها می­بایست بر اساس استراتژی مبارزه مسلحانه، وظایف تاکتیکی را تدوین و ارائه نماید و هر هسته‌ای به طور مستقلانه و متکی بر توانایی و امکانات خود در پیشبرد و انجام آن وظایف تاکتیکی تلاش نماید. این نوع برداشت و سازماندهی تلاشی راهجویانه در شرایط بعد از قیام با چشم­انداز بازگشت اختناق همه جانبه بود. و هم­چنین تلاشی برای شکل­دهی تشکلی از پایه و پایین بر اساس مناسباتی مبتنی بر مرکزیت-دمکراتیک واقعی بود. این تشکل در ادامه فعالیت­های انقلابی‌اش دچار ضربات جبران­ناپذیری شد.
رفیق جلال فتاحی در 29 بهمن ماه سال 1360  توسط پاسداران سرکوبگر رژیم اسلامی دستگیر شد. وی به مقاومتی سرفرازانه دست زده و بر مواضع انقلابیش پای فشرد. و هم­چون دفعه قبل که در اوین شاه رفتار کرده بود، این بار نیز در اوین جمهوری اسلامی  چهره­ای از نماد یک کمونیست مبارز با راه و رسم فدایی را به نمایش گذاشت. وی در بیدادگاه اسلامی اول به اعدام و سپس به 8 سال حبس تعزیری محکوم گردید. رفیق جلال پس از تحمل قریب به 7 سال زندان در طی کشتار سراسری زندانیان در شهریور ماه سال 67 با چوبه دار، اعدام گردید.

***

رفیق علی‌رضا زمردیان؛ خاری در چشم جنایت­کاران اسلامی
پیکارگر جان‌باخته رفیق علی‌رضا زمردیان در خانواده­ای مرفه و مذهبی در تهران به دنیا آمد. در دورۀ نخست فعالیت­های خود در چارچوب سازمان مجاهدین خلق ایران به فعالیت پرداخت. او در سال‌های پایانی دهۀ 1340 دانشجوی رشتۀ فیزیک دانشکدۀ علوم دانشگاه تهران بود و به همراه افرادی نظیر محمد حیاتی، موسی خیابانی و رفیق جان‌باخته تقی شهرام در این دانشکده از جمله کادرهای اولیه سازمان مجاهدین خلق محسوب می­شد. رفیق علی­رضا از رابطۀ نزدیکی با محمد حنیف­نژاد برخوردار بود و در دوره­ای مستقیماً تحت مسئولیت و آموزش ایدئولوژیک او قرار داشت. در جریان ضربات پس از شهریور 1350 به سازمان مجاهدین خلق بازداشت شد. او با روحیه و صداقتی انقلابی و با وجود سابقه و جایگاه شخصی و خانوادگی که در فعالیت­های سیاسی مذهبی داشت، با روند تغییر و تحولات ایدئولوژیک سازمان همراه شد، به نقد علمی مذهب روی آورد و از سال 1352 در زندان شیراز اعلام کرد که مارکسیست است. اعلام مارکسیست شدن او ضربۀ سنگینی به جریان اسلامیست محسوب می­شد. بهزاد نبوی در سال 1358 در مصاحبه­ای گفت که: ”وقتی در سال 52 شنیدیم علی­رضا تشیّد و علی­رضا زمردیان مارکسیست هستند، همۀ ما گریه کردیم!…“ این گریه البته نشان از نطفه بستن کینه‌ای سخت علیه علی‌رضا و رفقای دیگری نظیر او در بین اسلامیست­ها حکایت داشت. رفیق علی­رضا پس از آزادی از زندان در سال 1357 به عنوان یکی از کادرهای سازمان پیکار در راه آزادی طبقۀ کارگر به مبارزۀ خود ادامه داد و از نویسندگان ”پیکار تئوریک“ بود. پس از بازداشت توسط دژخیمان رژیم اسلامی و به خاطر سابقه و جایگاهی که داشت، تحت شدیدترین فشارها قرار گرفت تا به توابیت و مصاحبۀ تلویزیونی تن دهد اما رفیق علی­رضا هفت سال دیگر نیز در زندان و این بار زندان­های مخوف جمهوری اسلامی و در مواجهه­ای رو در رو و مستقیم با جلادانی که کینۀ سنگینی از او به دل داشتند، به مقاومتی قهرمانانه دست زد تا سرانجام در شهریور 1367 و در جریان قتل‌عام زندانیان سیاسی جاودانه شد. یکی از شاهدان روزهای آخر زندگی رفیق علی­رضا، این چنین از یکی از ”به چرا مرگ خود آگاهان“ روایت می‌کند:
”…اولین تصمیم ما این بود که این تحلیل را با دیگر زندانیان نیز در میان بگذاریم تا با توجه به واقعیات بتوانند تصمیم بگیرند. و دوم این که حداکثر عقب­نشینی ممکنی را که پرنسیپ­مان را زیر پا نگذارد انجام دهیم. علی­رضا زمردیان در این مورد ملاحظه­ای داشت و یادم می­آید که به طور ضمنی      می­گفت: ”عقب­نشینی به طور کلی برای زندانیان درست است، اما در موارد خاص و چهره‌های شناخته شده و با پرونده و سابقه زیاد جایی برای عقب­نشینی نیست. اگر زندانیان به طور عموم باید عقب­نشینی کنند و نرمش نشان دهند این افراد باید از مواضع­شان دفاع کنند.“ واضح بود که او خودش را خطاب قرار   می­داد و در این جمع او و حمید حیدری از اعضای با سابقه سازمان پیکار و جان به در بردگانی بودند که از مواضع­شان همیشه دفاع کرده بودند.  چند لحظه­ای نگاه علی­رضا و حمید بر هم خیره ماند و در نهایت حمید نیز حرف علی­رضا را تایید کرد. من و یکی دو نفر از رفقا تلاش کردیم نظر آن­ها را تغییر دهیم و در واقع نمی­توانستیم مرگ آن­ها را بپذیریم، و البته خبر نداشتیم که وسعت فاجعه بیش از این­ها است…“ (احمد شقاقی، جنایات سال 1367)
***
 رفیق رضا عصمتی؛ پایدار تا چوبۀ دار
رفیق رضا عصمتی سال 1329 در شهر تهران دیده به جهان گشود. پس از سپری کردن دوره­های ابتدایی و متوسطه تحصیلاتش را در رشته اقتصاد در دانشگاه پهلوی شیراز ادامه داد. با تشدید اعتراضات مردم ایران علیه رژیم شاه و گسترش مبارزات دانشجویی، رفیق رضا نقش فعالی در مبارزات دانشجویان دانشگاه پهلوی شیراز علیه رژیم شاه داشت و به دلیل فعالیت­هایش از این دانشگاه اخراج گردید. وی سپس در رشته جامعه­شناسی در دانشگاه ملی تهران پذیرفته شد و در زمان تحصیل در این دانشگاه بود که به مبارزه و زندگی مخفی روی آورد. رفیق رضا عصمتی سال 1353 از سوی ماموران ساواک رژیم شاه دستگیر و پس از تحمل 3 سال زندان، مرداد ماه سال 56 از زندان آزاد شد.
رفیق رضا پس از قیام توده­های مردم ایران و سقوط رژیم شاه همراه با رفقا بهمن دوستی، بیژن چهرازی و رستم بهمنی، گروه ”هوادار کومله“ را در تهران بنیان گذاشتند. رفقای عضو این گروه و از جمله رفیق رضا عصمتی بر این باور بودند که مبارزه در کردستان و جنبش انقلابی در این بخش از ایران، اوج مبارزه طبقاتی در ایران است و باید در این سنگر جریان کمونیستی را تقویت و مورد حمایت و پشتیبانی قرار داد. رفیق رضا ضمن تاکید بر حمایت از کومله و جنبش انقلابی کردستان فعالیت­های مبارزاتیش را ادامه داد و روابط گسترده­ای با کارگران برقرار کرد. رفیق رضا شهریور ماه سال 1360 در جریان فعالیت­هایش از سوی مزدوران رژیم تازه به دوران رسیده جمهوری اسلامی دستگیر شد، وی در زندان نیز تعلق خود را به حزب کمونیست ایران حفظ کرده و زندان برای وی نه پایانی بر مبارزه در راه آرمان­های کمونیستی­اش، بلکه عرصه دیگری از مبارزه بود. رفیق رضا در زندان نیز با تشکیل و سازماندهی گروه­های مطالعاتی و ترویج در میان زندانیان هم­چنان به مبارزه خود در راه رهایی طبقه کارگر ادامه داد. جلادان رژیم اسلامی پس از 7 سال زندان، عاجز و ناتوان در مقابل عزم و اراده رفیق رضا عصمتی روز 11 شهریور ماه سال 67 و در جریان موج گسترده اعدام زندانیان سیاسی در زندان­های ایران، وی را در زندان اوین به جوخۀ اعدام سپردند.

                                                                            ***

رفیق احسن ناهید؛ مرگی که جنایات ضدکمونیستی را افشا کرد

 

صحنۀ اعدام این رفیق در 5 شهریور 1358 در فرودگاه سنندج که توسط دوربین­های عکاسی ضبط شد و انتشار عمومی یافت، سندی شد بر سبعیت جنایت­کاران اسلامی و کینه و نفرت ضد کمونیستی آنان، و جهانیان را به واکنش برانگیخت. این تصویر تا به امروز سندی بوده است بر جنایات رژیم اسلامی و نمونه­ای از ستم وحشیانه‌ای که در تاریخ معاصر ایران از سوی     رژیم­های سرکوب­گر سلطنتی و اسلامی بر کمونیست­ها روا داشته شده و     می­شود. رفیق جان‌باخته احسن ناهید در این روز در حالی که بر روی برانکارد قرار داشت، در مقابل جوخۀ اعدام قرار گرفت و با پیکری زخمی و رنجور سرافرازانه مرگ در راه آرمان‌هایش را پذیرفت. سردستۀ جنایتکارانی که رفیق احسن را با وجود زخم‌هایی که در بدن داشت در مقابل جوخۀ اعدام نهادند، کسی نبود جز آخوند جنایت­کار صادق خلخالی که سال­ها بعد به کسوت  اصلاح­طلب و لیبرال‌ در آمد. پس از فتوای جهاد خمینی در 28 مرداد 1358 بر ضد مردم کردستان، خلخالی جنایت­کار به کردستان اعزام شد و هر جا که قدم گذاشت، چون عفریت مرگ ننگین‌ترین جنایات را رقم زد.

 

رفیق احسن ناهید در شهر سنندج به دنیا آمد. در سال‌های منتهی به قیام بهمن 1357 به دانشگاه پلی‌تکنیک در تهران راه یافت، به فعالیت‌های سیاسی روی آورد و در ارتباط با سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران قرار گرفت. پس از قیام به عضویت سازمان درآمد و در بخش کردستان به فعالیت مشغول شد. رفیق احسن در هنگام جان‌باختن 22 ساله و دانشجوی سال آخر رشتۀ شیمی بود. پس از فتوای خمینی، در یکی از ایست‌های بازرسی دستگیر به همراه برادرش شهریار که دانشجوی سال سوم رشتۀ پزشکی بود دستگیر می‌شود و در جریان فرار مورد اصابت چند گلولۀ مزدوران رژیم اسلامی قرار می­گیرد و مجدداً بازداشت می‌شود. او را در حالی که پایش تا کمر در گچ قرار داشت از بیمارستان ارتش به همراه برادرش به محل اعدام آوردند و تیرباران کردند.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: