آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

استراتژی آلترناتیو: درس‌های سوریه بخش اول

درس‌های سوریه
بخش اول
هیات تحریریه نشریهی الکترونیکی آلترناتیو
درآمد
آن­چه که رسانه­ها ”بهار عربی“ می­نامند و پری اندرسون، ”شورش عربی“ (”شورش“ در تمایز با ”انقلاب“) به تعبیر خود او زنجیره‌ای از قیام‌های سیاسی (Political Upheavals– ”قیام“ یا ”شورش“ یا ”خیزش“ در تمایز با انقلاب و ”سیاسی“ در تمایز با ”اجتماعی“) و از آن دسته رخدادهای سیاسی است که در جهان تا کنون سه نمونه از آن وجود داشته است: جنگ­های رهایی‌بخش بولیواری در آمریکای لاتین (25-1810)، انقلاب‌های 49-1848 در اروپا و سقوط حکومت‌های وابسته به بلوک شرق در سال‌های 90-1989. این شورش‌ها از تونس و مصر آغاز شد و به لیبی و یمن رسید و اکنون در سوریه به اوج خود رسیده است. این رخدادهای زنجیره‌ای با خود تعدادی از مسائل قدیمی را زنده کرد و تعدادی مسالۀ جدید پیش آورد و تحلیلگران و نظریه­پردازان با گرایش‌های گوناگون را به مصاف طلبیده است.
مورد سوریه از هر جهت نقطۀ اوج این تحولات بوده است و در آینۀ آن می‌توان طیفی از مسائل مطرح شده در این رابطه را در پررنگ‌ترین و حادترین اشکال آن دید. رویدادهای این کشور انعکاس بسیار بیش­تر و پررنگ‌تری در فضای سیاسی ایران داشته است تا مثلاً تحولات مصر و تونس و سایر رویدادهای مرتبط با موج موسوم به ”بهار عربی“. این واقعیت می‌تواند دلایل گوناگونی داشته باشد: اتحاد استراتژیک رژیم جمهوری اسلامی با رژیم بعث سوریه و تضعیف شدید قدرت منطقه‌ای ایران و متحدش حزب‌الله لبنان در صورت سرنگونی بشار اسد، شباهت رویدادهای جاری در سوریه با تحولاتی که ممکن است در آینده‌ای نه چندان دور در ایران روی دهد (از حیث رویکرد سبعانه رژیم‌های حاکم در دو کشور با اعتراضات مردمی، تقابل هر دو رژیم با آمریکا و متحدان منطقه‌ای­اش، ضعف اپوزیسیون در هر دو کشور و غیره) و… .

اپوزیسیون چپ ایران مسالۀ سوریه را مانند تمام موضوعاتی که هر از گاهی در کانون توجه قرار می‌گیرند به بهانه‌ای برای به راه انداختن ”جنگ مواضع“ تبدیل ساخت؛ کشمکش‌هایی از نوع حیدری-نعمتی بر سر حوادثی که هر از گاهی از راه می‌رسند (از قبیل ایران تریبونال، آلترناتیو سازی، زلزله و…) و البته بدون هر گونه مابه‌ازا و تاثیرگذاری خارجی و نقش مثبت در پیشروی چپ و اتخاذ مواضع جدید و نیرومندتر جنگی در صحنۀ سیاسی جامعه. بستر اصلی اپوزیسیون چپ به این موضوع نیز یورش آورد و با تبدیل آن به مبحثی مبتذل، تفاله­ای از آن باقی گذاشت. اوج هنرنمایی چپ در این بود که این یکی آن را ”حمید غلیون“ بنامد و آن یکی دیگری را ”بهمن اسد“ ! حتی رویدادها بزرگی نظیر قیام­های زنجیره‌ای نیز قادر نیست این چپ را از روند رو به اضمحلال و فترت تاریخی که به آن دچار شده است نجات دهد.
آن­چه ما در این مورد بدان نیاز داریم، جمع‌بندی است و بر مبنای آموزه‌های اخذ شده از آن حرکت در مسیر فتح مواضع جنگی در جامعه در صورت وقوع رویدادهای مشابه. در این­جا ابتدا مروری بر زمینۀ تاریخی بحث از دیدگاه مارکسیستی خواهیم داشت و سپس با بررسی ماهیت رژیم بشار اسد و زمینه‌های اجتماعی نارضایتی‌ها، به تدریج به بررسی موضوعات گوناگون و در هم تنیده‌ای خواهیم پرداخت که این موج از خیزش‌ها با خود به همراه آورده است.   
نگاهی به تاریخ تحولات سیاسی معاصر سوریه
 برای شناخت ماهیت رژیم بعثی سوریه لازم است زمینۀ تاریخی را که این رژیم در بطن آن شکل گرفت را مورد بررسی قرار دهیم. سرزمینی که امروز به نام سوریه شناخته می‌شود، در اوایل قرن شانزدهم میلادی پس از نبردی سنگین در شمال شهر حلب به اشغال عثمانی‌ها درآمد. عثمانی‌ها آن را به سه استان دمشق، طرابلس و حلب تقسیم کردند و در هر یک از استان­ها ”پاشا“یی را به حکومت برگماردند. در بیرون شهرها قدرت به دست ایلات و عشایر بومی بود. در اولین دهۀ قرن بیستم ناسیونالیسم عربی در میان تحصیل‌کردگان سوری و به ویژه افسران ارتش نفوذ یافت و انجمن‌های ناسیونالیستی مخفی در بین آنان تشکیل شد که با افرادی نظیر شریف حسین در ارتباط بودند. در جریان جنگ جهانی اول مکاتباتی میان شریف حسین و مک ماهون نمایندۀ دولت بریتانیا در منطقه رد و بدل شد. شریف حسین، بزرگ قبیلۀ هاشمی و نمایندۀ عثمانی در منطقۀ حجاز بود که انگلیسی‌ها او را تحریک کردند که شورش اعراب بر علیه عثمانی‌ها را رهبری کند. این روابط، این توهم را در میان محافل ناسیونالیست ایجاد کرده بود که با پایان جنگ جهانی اول و شکست عثمانی یک دولت بزرگ عربی ایجاد خواهد شد. بورژواها و شهرنشینان عرب پس از مدتی نوسان بین ناسیونالیسم اسلامی (دیدگاه امثال سید جمال اسدآبادی که آنان را در کنار عثمانی و بر علیه اروپاییان قرار می‌داد) و ناسیونالیسم عرب، در نهایت دومی را برگزیدند (نهضت ترک‌های جوان در سال 1908 و جهت‌گیری ضدمذهبی آنان در این انتخاب موثر بود) و برای رها شدن از چنگال امپراتوری عثمانی به اتحاد با خارجیان روی خوش نشان دادند. دستگاه دیپلماسی انگلیس نیز بلافاصله به آنان روی خوش نشان داد (فیلم ”لورنس عربستان“ ظاهراً ماجرایی از این دوران را روایت می‌کند). شریف حسین در سال 1916 بر علیه عثمانی قیام کرد، خود را ”شاه اعراب“ نامید و پسرش فیصل در سال 1919 به تصمیم ”کنگرۀ ملی سوریه“ که منتخب ناسیونالیست­های عرب بود پادشاهی ”سوریۀ بزرگ“ (متشکل از سوریه و اردن و فلسطین کنونی) را عهده‌دار شد. در حالی که طبق توافقات پنهانی میان انگلیس و فرانسه در قرارداد سایکس پیکو، این منطقه بین آنان تقسیم شده بود. واکنش اعراب به این مساله شدید و خشمناک بود. راهبرد انگلیسی‌ها برای مهار این اعتراضات، خریدن ضعیف­ترین حلقۀ زنجیر جنبش ناسیونالیستی عرب یعنی ”روسای صحرا“ بود که بورژوازی شهری برای زنده‌کردن رویای تجدید اتحاد سنتی میان شهرهای بازرگانی و چادرنشین‌ها، آنان را مناسب پادشاهی تشخیص داده بود. نهضت ناسیونالیستی تجزیه شد و روسای قبائل صحرانشین تجزیه را در مقابل دریافت دو مقام پادشاهی ضعیف و تحت نظارت انگلیس (فیصل در سوریه و برادرش عبدالله در اردن) پذیرفتند. بدین ترتیب سوریه سهم فرانسه گردید و بر همین اساس پس از پایان جنگ جهانی اول یک دولت موقت فرانسوی در منطقۀ ساحلی سوریه (ساحل مدیترانه) تشکیل شد و در بخش داخلی کشور یک دولت عربی به سرپرستی امیر فیصل فرزند شریف حسین به قدرت رسید. از این زمان کشمکش میان ملی­گرایان بازی‌خوردۀ سوری و فرانسوی‌ها آغاز شد.
 نخستین گشایش در مسالۀ استقلال سوریه با روی کار آمدن دولت جبهۀ متحد خلق در فرانسه (متشکل از احزاب سوسیالیست و کمونیست) به ریاست لئون بلوم در سال 1936 آغاز شد و سرانجام در آوریل 1946 (1325 ش) استقلال کامل سوریه حاصل آمد. دوران پس از سال 1946 یکی از دوران‌های آشفتگی اجتماعی در سوریه است که طی آن طبقات گوناگونی که در مبارزۀ رهایی‌بخش ملی شرکت داشتند، قدم به میان گذاشتند. زمین‌داران یک نیروی محافظه‌کار اجتماعی را شکل دادند که به دنبال برقراری سیستم فئودالی در روستاها بود. در حالی که کارگران و دهقانان فقیر برای تقسیم برابر زمین و ثروت برای رسیدن به یک ”دموکراسی واقعی“ مبارزه می‌کردند. طبقۀ کوچک سرمایه‌دار صنعتی نیز در حالی که از جنبش­های از پایین هراس داشت، بین سازش و تنش با    زمین­داران در نوسان بود و توانایی پیشبرد پروسۀ صنعتی‌ساختن کشور را نداشت. تلاطم‌ها و مبارزات اجتماعی در این دوره، سوریه را به ”مکۀ سیاسی و فرهنگی جهان عرب“ تبدیل کرد. در سال 1946 اعتصابات کارگری منجر به تصویب یک قانون کار پیشرفته شد (اندکی زودتر از تصویب نخستین قانون کار در ایران در سال 1327) که حق اعتصاب و تاسیس اتحادیه­ها را به رسمیت می‌شناخت. یک خیزش دهقانی ملی در سال 1950 منجر به تشکیل نخستین کنگرۀ دهقانی در جهان عرب در آلِپوی سوریه در 1951 شد. از خلال این مبارزات و تلاطمات اجتماعی است که خطوط اصلی تحولاتی که تئوری­هایی نظیر تئوری ”انقلاب مداوم منحرف شدۀ“ تونی کلیف بر مبنای آن تدوین شدند، مشخص می‌گردد. این نظریه که در واقع تکمله‌ای بر نظریۀ انقلاب مداوم لئون تروتسکی محسوب می­شود که طبق آن در کشورهای رها شده از بندهای استعمار، این طبقۀ کارگر است که می­باید وظیفۀ در هم شکستن بندهای فئودالی و پایان دادن به سلطۀ طبقۀ زمین‌دار را بر عهده بگیرد و از این طریق حرکتی بی‌وقفه به سوی سوسیالیسم را رهبری کند. کلیف در این­جا ملاحظات خود را به نظریۀ اصلی اضافه می‌کند: طبقۀ کارگر در این کشورها به دلیل    الف)کوچک بودن اندازۀ آن در مقایسه با خیل وسیع دهقانان (مانع عینی) و   ب)سازمان‌های سیاسی رهبری‌کنندۀ طبقۀ کارگر (مانع ذهنی) قادر به رهبری کردن چنین فرایندی نیست. از سوی دیگر بورژوازی این کشورها نیز جبون‌تر و محافظه‌کارتر از آن است که هدایت چنین روندی را بر عهده بگیرد. سمیر امین، نظریه­پرداز مارکسیست مصری، همین نظریات را به شیوایی در مبحث امپریالیسم و ائتلاف‌های طبقاتی آن در جهان عرب توضیح می‌دهد. طبق تحلیل امین، امپریالیسم در این کشورها نخست با طبقاتی که مولود نفوذش می‌باشند و از ورود کشورشان در سیستم جهانی بهره­مند می­شوند، متحد می­گردد. این طبقات عبارت‌اند از بورژوازی کمپرادور و مالکین بزرگ ارضی که امین آن‌ها را ”فئودال“ نمی‌نامد بلکه برای این که بتواند تغییری را که صورت­بندی مسلط سرمایه­داری بر آن تحمیل کرده است را نشان دهد، از اصطلاح بورژوا-ملاک استفاده می‌کند. ”بورژوازی ملی“ در حالی که هنوز کاملا به دنیا نیامده، سقط می‌شود و آن­چه می‌توان تحت عنوان ”بورژوازی داخلی“ مشخص ساخت به زائدۀ امپریالیسم تبدیل می‌شود. این دیدگاهی خلاف جریان حتی در بین جنبش چپ بود (در تضاد با رویکردهای غالب طرفدار شوروی و چین و قائلین به مرحله‌بندی انقلاب) که مشابه آن در جنبش کمونیستی ایران نخست به شکل یک ایدۀ کاملاً بسط نیافته اما با تیزبینی بسیار درخشان توسط رفیق جان‌باخته مسعود احمدزاده در ”مبارزۀ مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک“ ارائه می­شود و تدوین کامل‌تر و پخته‌تر آن را می‌توان در سال 1358 در قالب جزوۀ ”اسطورۀ بورژوازی ملی و مترقی“ دید که توسط رفیق زنده‌یاد منصور حکمت به نگارش درآمد و اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) آن را منتشر ساخت.
حال خطوط اصلی نظریۀ ”انقلاب مداوم منحرف‌شده“ را با استفاده از تحلیل‌های سمیر امین، در مورد مشخص سوریه پی‌ می‌گیریم تا در پایان به استنتاج نهایی تونی کلیف از این تز برسیم:
در مورد بورژوازی؛ به نظر امین در فاصلۀ سال‌های 55-1920 یعنی از زمانی که سوریه پس از پایان جنگ جهانی اول تحت قیمومت فرانسه قرار گرفت تا یک دهه پس از پایان جنگ جهانی دوم، وابسته شدن به امپریالیسم و    سرمایه­داری جهانی به بورژوازی داخلی این کشور فرصت داد تا اندکی توسعه یابد و در عین حال این وابستگی به شکل‌گرفتن یک بورژوازی وابسته، جبون و بی­ادعا منجر شد که از جایگاه خود در این تقسیم کار رضایت خاطر داشت. نیکوس پولانزاس نیز در تحلیل‌های خود از دوره‌بندی امپریالیسم به این مساله اشاره می‌کند که در این مرحله، صدور سرمایه از کشورهای امپریالیستی به کشورهای وابسته عمدتاً به کنترل مواد خام (صنایع استخراجی) و کنترل بازارها محدود می‌شد. در ارتباط با همین مساله، خط فاصل اصلی میان کشورهای متروپل (مرکز) و کشورهای تحت سلطه و وابسته (پیرامونی) اساساً خط فاصل میان کشاورزی و صنعت یا شهر و روستا بود. بدین گونه شیوۀ تولید سرمایه‌داری که به شکل انحصاری‌اش در متروپل‌های امپریالیستی و زنجیر امپریالیستی به طور کلی مسلط بود، هنوز در ادغام و تسلط بر روابط تولید در کشورهای وابسته موفق نشده بود. در درون این کشورها، دیگر شیوه‌ها و اشکال تولید (شیوۀ تولید فئودالی و تولید خرده‌پا) مقاومت می‌کردند، هر چند زیر نفوذ روابط سرمایه‌داری به نحو مناسبی تغییر شکل داده بودند. به نظر پولانزاس، این وضعیت تاثیرات اساسی بر ساخت اجتماعی-اقتصادی و حتی سیاسی این کشورها گذاشت: خصوصیت نقش مقدم و برتر کشاورزی و استخراج مواد اولیۀ همراه با تاخیر مشخصی در فرایند صنعتی‌شدن. نتیجۀ این امر در سمت طبقات تحت سلطه بدین قرار بود: ضعف‌های متعدد و نقش نسبتاً اندک سیاسی و اجتماعی طبقۀ کارگر در مقایسه با دهقانان که هنوز تابع روابط تولیدی پیشاسرمایه‌داری بودند. (همان مانع عینی رهبری طبقۀ کارگر از نظر تونی کلیف) و وضعیت خاص خرده‌بورژوازی که در درون آن یک خرده‌بورژوازی مهم سنتی مانوفاکتوری صنعت‌کاران (تولید خرده‌پا) و تجارت و نقش اساسی یک خرده‌بورژوازی دولتی (عوامل دستگاه دولت) به خاطر رشد انگلی بوروکراسی که ویژگی این وضعیت وابستگی است، قابل تمایز است. از سویی دیگر طبقات مسلط در یک ترکیب خاص بلوک قدرت که پولانزاس آن را با واژۀ اُلیگارشی مشخص می‌کند و سمیر امین به آنان بورژوا-ملاک می‌گوید: زمین‌داران بزرگ که وزنۀ مهمی به شمار می­رفتند در اتحاد با یک بورژوازی بزرگ کاملاً دلال (کمپرادور) که پایۀ اقتصادی‌اش در کشور ضعیف بود و عمدتاً به عنوان یک واسطۀ تجاری و مالی برای نفوذ سرمایۀ خارجی امپریالیستی کار می­کردند و کاملاً به وسیلۀ این سرمایۀ خارجی کنترل می‌شدند.
 این چنین است که سوریه که قبل از سال 1920، کانون جوشان ناسیونالیسم عربی محسوب می­شد، به مدت سی و پنج سال (55-1920) در خواب  ”منطقه­گرایی“ فرو برود. منظور از منطقه­گرایی از نظر امین، دست‌کشیدن از داعیه­های ناسیونالیستی برای وحدت جهان عرب و دل‌ خوش­کردن و راضی شدن به موقعیت خاص ناشی از وابستگی به سرمایه‌داری جهانی در ”منطقه“‌ای مشخص و محدود از جهان عرب (مانند سوریه) است. پس دینامیزم این مرحلۀ سی و پنج ساله را روانه‌شدن بورژوازی به سمت زراعت به دلیل ناامید شدن از تجارت (در اثر رقابت با واردات اروپایی) و صنعت (به علت سلطۀ سرمایۀ فرانسوی) تشکیل می­دهد. این روند از ابتدای قرن نوزدهم به تدریج و با آهستگی آغاز شده بود و با آغاز قیمومت فرانسه در سال 1920 تا سال 1955 شتاب بسیاری به خود گرفت و به نهایت خود رسید. در این دوره بورژوازی زراعی و مالکین بزرگی که به عنوان جیره‌خواران امپریالیسم ثروتمند شده بودند، برای حفظ منافع و خدمت و اربابان خود منطقه‌گرایی و ولایت‌اندیشی را پذیرا شدند. سلطۀ استعمار اساساً به وسیلۀ این طبقه عملی شده بود در حالی که بسیاری از روشنفکران معترض و حتی کمونیست‌ها برای مبارزه با امپریالیسم نگاه خود را به این طبقه دوخته بودند و تمایل داشتند به عنوان ”جناح چپ“ این بورژوازی ایفای نقش کنند. نتیجۀ خیانت بورژوا-ملاکان بزرگ عرب و توهم بقیۀ جریانات، تسلیم خلق فلسطین به امپریالیسم و صهیونیسم بود. شکست در جنگ 1948 با اسراییل نمودار اوج ناتوانی این طبقه بود. تجلی مشخص­تر و ملمو‌س‌تر ویژگی‌ها، محدودیت‌ها، ضعف‌ها و مشکلات این طبقه را می‌توان در آینۀ سیاست­مداران برخاسته از این طبقه دید که پژوهشگری مانند مایکل وان‌دوسن از آنان تحت عنوان ”رجال سنتی“ نام می‌برد. وضعیت و موقعیت این قشر را می­توان با سیاست­مداران سنتی برخاسته از طبقۀ اشراف ایران مقایسه کرد که از مقطع انقلاب مشروطه تا اصلاحات ارضی اوایل دهۀ 1340 ادارۀ ممکلت و به ویژه پست نخست­وزیری را در دست داشتند (امثال فروغی، حکیمی، قوام، علاء، بیات، صدر و حتی مصدق). وان‌دوسن به هیچ وجه مارکسیست نیست، اما تحلیلی که از رشد و افول این قشر از سیاست‌مداران ارائه می­دهد، به نحو جالبی با تحلیل‌های پایه‌ای طبقاتی نظریه­پردازان مارکسیستی مانند کلیف و امین منطبق است و به درک و تصویرپردازی زنده­تر از این تحلیل­ها یاری می‌رساند. به نظر وان‌دوسن مهم‌ترین واقعۀ سیاسی تاریخ سوریه در قرن بیستم، ”ویرانی کامل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی قشر سنتی رجال سیاسی“ و جایگزینی آنان با قشری از رجال جدید است. این رجال آن بخش از جامعۀ سوریه هستند که تا اواسط دهۀ 1950 (دقیقاً مشابه تحلیل و دوره‌بندی امین) بر نظام سیاسی کشور چیره هستند. آن‌ها غالباً مذکر، سنتی، تحصیل‌کرده، ثروتمند و غیرنظامی هستند و به پنجاه فامیل اشرافی وابسته هستند که برای نسل‌ها و قرن‌ها قدرت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را به خاطر ثروت و مالکیت بر زمین در سوریه به دست داشته­اند. وان‌دوسن شرحی از تذبذب، چنددستگی و آشفتگی این قشر در برخورد با مسائل گوناگون از جمله برخورد با استعمار، اصلاحات ارضی، مسالۀ ملی و استقلال، صنعتی­شدن کشور، مسالۀ فلسطین و نیز منافع مشترک­شان با امپریالیسم ارائه می­دهد و مانند تحلیل­گران مارکسیست شکست سال 1948 از اسراییل را در نقطۀ         تعیین­کننده­ای در سقوط آنان می­داند. این رجال عمدتاً در حزبی تحت عنوان ”اردوگاه ملّی“ و سپس ”همبستگی ملّی“ و سپس ”خلق“ جمع شده بودند و نخستین رییس دولت مستقل کشور یعنی شکری القُوَّتلی در سال 1943 از میان آنان برگزیده شد. آن‌ها پس از مدتی و در پی ناتوانی در پاسخ­گویی به مطالبات اجتماعی، سیاست محدود کردن آزادی­های اجتماعی را در پیش گرفتند. در سال 1947، حزب کمونیست سوریه را غیرقانونی اعلام کردند، اجرای قانون کار به حالت تعلیق درآمد، اصلاحات کشاورزی ممنوع شد و دولت هیچ گامی برای برداشتن فشارهای اقتصادی از دوش مردم نکرد. به علاوه دولت ظاهراً برای رفع تنگنای اقتصادی، بار دیگر در راه وابستگی به انحصارات امپریالیستی قدم برداشت و قراردادهایی را با شرکت­هایی مانند تاپ­لاین و شرکت نفت عراق تنظیم کرد که در اثر اعتراضات مردمی از تسلیم آن‌ها به پارلمان خودداری کرد.
از سویی دیگر، از آن­جا که ارتش را می­توان بازتاب‌دهندۀ مناسبات جامعه­ای دانست که از آن برخاسته است، این تقسیم‌بندی (رجال سنتی-رجال جدید) را می­توان در ارتش سوریۀ در آن دوران نیز مشاهده کرد. پس از شکست اعراب از اسراییل در سال 1948 و موج فزایندۀ نارضایتی­ها، سه تن از وابستگان رجال سنتی در ارتش یعنی امرای سالخورده‌ای با اسامی حسنی الزعیم، سامی الحناوی و ادیب الشیشَکلی این نهاد را به نیابت از این طبقه وارد میدان کردند و تا سال 1954 بر کشور حکومت کردند. کودتای زعیم در مارس 1949، حناوی در اوت و شیشکلی در دسامبر همان سال، نمودار آخرین تلاش‌های این طبقه در آخرین سنگرهای مطمئن خود (بالاترین سطوح ارتش) برای حفظ قدرت و نیز جایگزینی نفوذ و دخالت­گری فرانسه با انگلیس و به ویژه آمریکا در سال­های پس از جنگ جهانی دوم است که در پشت هر سه کودتا قرار دارد. همان‌طور که فوبلیکوف می­نویسد، ”همۀ این کودتاها نشان از برتری­جویی تنگ­بینانه داشت و و کشمکش­های اردوگاه بورژوازی تیول­دار ]همان بورژوا-ملّاکان مورد نظر سمیر امین و الیگارشی مورد اشارۀ پولانزاس[، دلگرم به گروه­های شناخته‌شده­ای از ارتشیان و برخوردار از پشتیبانی انحصارهای آمریکایی و انگلیسی بر سر چیرگی سیاسی را باز می‌تاباند.“
طبقۀ کارگر؛ در سوریه فروپاشی صنایع یدی و مانوفاکتورها هم­زمان با توسعۀ صنعت مدرن است و با توجه به سطح پیشرفته این صنایع در سوریه (به عنوان مهم­ترین مرکز تولیدات صنعتی در امپراتوری عثمانی)، فروپاشی آن­ها عواقب وخیم گسترده­ای به بار می­آورد. سرمایۀ خارجی در مقایسه با کشوری مانند مصر (به علت منابع طبیعی غنی­تر و موقعیت جغرافیایی به علت نزدیکی به سوئز و…) به درجات کمتری جذب سوریه می­شود و آن بخش از بورژوازی و زمین­دارانی که حاضر به انتقال به بخش صنعتی هستند، بسیار کوچک­تر و ضعیف­تر از مصر است. به همین خاطر انباشت امپریالیستی بیش­تر در وجه منفی و نابودکننده رخ می­نمایاند تا سازنده و متحول‌کننده. بخش صنعتی مدرن تنها بخش کوچکی از صنعتگران و کارگرانی که به خاطر فروپاشی صنایع سنتی خانه‌خراب شده‌اند را به خود جذب می­کند. گزارش دولت فرانسه به جامعۀ ملل در سال 1931 تعداد افرادی که در سال­های 14-1913 در بخش صنعتی به کار مشغول هستند را حدود 250 هزار نفر ارزیابی می­کند. با سلطۀ فرانسه بر سوریه در سال‌های پس از جنگ جهانی اول، فروپاشی صنایع سنتی و آغاز جذب  بورژوا-ملاکان به نظام سرمایه­داری جهانی و عدم علاقۀ آنان به گسترش صنایع مدرن، تعداد کارگران صنعتی از 250 هزار نفر در سال 1914 به 60-50 هزار نفر در سال 1932 سقوط می­کند، اما از سال 1935 مجدداً رو به افزایش     می­گذارد. در مقطع پایانی بازۀ مورد بحث ما یعنی در میانۀ دهۀ 1950، سهم تولید صنعتی در درآمد ملی هنوز چیزی در حدود 12 درصد است که تازه عمدتاً صنایع دستی کوچک را شامل می­شود. صنعت، ساختمان و حمل و نقل در این مقطع تقریباً 100 هزار نفر را به خود جذب نمودند که 2/5 تا 3 درصد جمعیت شاغل را تشکیل می­داد. از این عده تنها 35 تا 40 هزار نفر در صنایع بزرگ کار می­کنند. اما باید در نظر داشت که علی­رغم این محدودیت­های عینی، همان­طور که تونی کلیف اشاره می­کند، میزان تاثیرگذاری طبقۀ کارگر بسیار گسترده­تر از نسبت تعداد آن به کل جمعیت کشور است زیرا طبقۀ کارگر در قلب مناسبات کاپیتالیستی قرار دارد و نمایندۀ منافع تمامی زحمت­کشان است. رشد طبقۀ کارگر در کشورهای تحت استعمار نتیجۀ رشد بورژوازی محلی است بلکه تابعی از ورود سرمایۀ خارجی است. به همین خاطر میزان تمرکز آنان در صنایع کلیدی و در مراکز شهری بسیار بالاتر و به همان مقدار، میزان تاثیرگذاری آنان بر کل جامعه از بورژوازی بسیار بیشتر است. با توجه به این که نیروی مستقیماً مقابل این طبقه نه سرمایۀ بومی که سرمایۀ خارجی و امپریالیسم است، میزان تاثیر آنان بر طبقات متوسط و به ویژه دهقانان افزایش می­یابد. از سوی دیگر به این خاطر که سیستم وحشتناک استثمار امپریالیستی از این طریق مقدور می­شود که، نرخ فقیر شدن جمعیت دهقان بسیار سریع­تر از نرخ پرولتریزه شدن آنان بالا می­رود، پرولتاریای کشورهای استعمارزده اشتیاق فراوانی به الغای مناسبات فئودالی و برداشتن موانع تکامل نیروهای تولیدی دارد. علاوه بر این با توجه به پیوندها و ریشه­های دهقانی زنده این طبقه، تقابل پرولتاریا با امپریالیسم و فئودالیسم اشکال حاد و شدیدی به خود می­گیرد. پس به این دلایل قدرت پرولتاریا در کشورهای تحت سلطۀ استعمار بسیار فراتر از میزان جمعیت آنان نسبت به کل جمعیت جامعه می­رود: میزان تمرکز بالا در مراکز شهری و صنعتی و قدرت تاثیرگذاری بر جمعیت وسیع دهقانی.
از همان مراحل آغازین شکل­گیری طبقۀ کارگر در سوریه، مبارزه برای متشکل شدن و استیفای حقوق کارگران نیز آغاز می­شود و در سال­های پس از جنگ جهانی دوم به اوج می­رسد. در زیر فشار اعتصاب­های پیاپی کارگری دولت در سال 1946 نخستین قانون کار در کشور را از تصویب می­گذراند. این قانون رعایت موارد ذیل را الزامی می­شمرد: بستن قراردادهای فردی و گروهی میان کارگر و کارفرما، 8 ساعت کار روزانه برای بزرگسالان و 6 ساعت کار برای نوجوانان، جلوگیری از دادن کارهای دشوار و شبانه به بانوان و نوجوانان، حق تشکیل اتحادیه­های کارگری و… . این قانون دارای پاره­ای محافظه­کاری­ها نیز بود که حقوق کارگران را محدود می‌ساخت اما تصویب آن در پارلمان پیروزی بزرگی برای طبقۀ کارگر در آن مقطع به شمار می‌آمد.
در سال 1924 حزب کمونیست سوریه و لبنان در بیروت و از اتحاد دو گروه خلق لبنان به رهبری یوسف یازیک و فواد شمالی و گروه اسپارتاکوس به رهبری آرتن مداین تشکیل تشکیل شد. غیر از این سه نفر، هکایون بواجیان و الیاس ابونذیر نیز در اولین کمیتۀ مرکزی حزب حضور داشتند. حزب در سال 1932 چند اعتصاب در راه­آهن و تصفیه‌خانۀ نفت طرابلس به راه انداخت. در این دوره بیش­تر اعضای حزب ارمنی سیلیسی‌الاصل (شهری واقع در جنوب ترکیه و نزدیک به ساحل مدیترانه و مرز سوریه) بودند. پس از مدتی حزب مورد سرکوب نیروهای پلیس فرانسه واقع شد و آرتن مداین دبیرکل حزب دستگیر شد. در سال 1936 خالد بکداش یکی از اعضای کُردتبار حزب و اهل دمشق که در سال 1930 به حزب پیوسته بود به دبیر کلی حزب انتخاب شد. او که مترجم مانیفست کمونیست به زبان عربی بود، به مدت چند دهه و با کمک گروه پیرامون خود (مانند نیکولا شعوی، مصطفی القریس، فرج­الله الهیلو و آنتوان تابیت در لبنان) کلیه شئون جنبش کمونیستی در سوریه و کل جهان عرب را زیر نفوذ و سیطره خود گرفت. بکداش یک استالینیست تمام‌عیار بود و در ”دانشگاه کمونیستی زحمتکشان شرق“ در مسکو تحت آموزش قرار گرفته بود. برای رفقایی که امروز خط استالینیستی را به عنوان تنها خط انقلابی معرفی می­کنند، توجه به عمل­کرد فاجعه­بار احزاب استالینیست (از جمله حزب توده ایران) در منطقۀ خاورمیانه برای رسیدن به ارزیابی­های دقیق­تر در این زمینه ضروری است. بکداش نخست سیاست عربی‌کردن حزب را به اجرا گذاشت. تا آن موقع رهبری حزب در دست ارامنه بود و تبلیغات احزاب مخالف هم بر روی همین مساله متمرکز بود به طوری که خواهان تبعید ارامنۀ کمونیست به ارمنستان شوروی شدند! رهبری جدید عمدتاً از اعراب انتخاب شد، حال چه اعراب مسیحی­تبار مانند فواد کازان و نیکلاس شای و خواه مسلمان­تبار مانند مصطفی عریس. البته چند شخصیت ارمنی در داخل کمیتۀ مرکزی باقی ماند اما کار آن­ها به فعالیت در میان اقلیت­ها محدود شد. حزب کمونیست سوریه و لبنان توانست به سرعت در میان کارگران، روشنفکران و اقلیت­های ملی و مذهبی (کردها و مسیحیان) به نفوذ گسترده­ای دست یابد. در سال 1944 با جدایی سوریه و لبنان، حزب کمونیست نیز به دو بخش مجزای سوری و لبنانی تقسیم شد و خالد بکداش دبیرکلی بخش سوری را بر عهده گرفت. حزب کمونیست سوریه راست­ترین و اپورتونیستی­ترین خط را در میان احزاب کمونیست منطقه در پیش گرفت و در سه دهۀ بسیار حساس و سرنوشت­ساز 1930، 1940و 1950 بهترین فرصت­های رهبری روند انقلابی در سوریه و منطقه را در نتیجۀ اتخاذ سیاست­های به شدت راست­روانه از دست داد. بر بستر شکست و ورشکستگی حزب کمونیست بود که بعداً احزابی مانند بعث سربرآوردند و توانستند سرنوشت بخش مهمی از جهان عرب را با کسب قدرت سیاسی در دست بگیرند. به نظر سمیر امین ”حزب کمونیست سوریه از موضع راست­روانه حمایت از بورژوازی ملی فراتر نرفت و در برنامۀ ارائه شده­اش جز از استقلال و عدالت اجتماعی حرف دیگری نمی­زد و جرات پیشنهاد رفرم ارضی را از ترس خصومت بورژوازی نداشت.“ این به نظر او به معنای حاکمیت مطلق ”خط خرده‌بورژوایی“ بر حزب بود. حاکمیت این خط و ناتوانی احزاب کمونیست ناشی از گردن‌نهادن به استراتژی اتحاد شوروی بود که در جهان عرب بر حمایت از بورژوازی دولتی و ”خرده‌بورژوازی ضدامپریالیست“ استوار بود و با قربانی کردن مصالح جنبش کمونیستی در پیش‌ پای بعضاً جزیی­ترین منافع دیپلماسی شوروی، راه را بر هرگونه استراتژی انقلابی موثر می­بست. اما خط پرولتری و انقلابی در آن دوره چه معنایی می­توانست داشته باشد؟ تاکید بر خط پرولتری به هیچ وجه به معنای به فراموشی سپردن جنبش رهایی­بخش ملی (چه در سطح کشور و چه در سطح جهان عرب) نبود بلکه بدین معنا بود که در چنان شرایطی این وظیفه از عهدۀ بورژوا ملاکان برنمی­آید، بلکه از عهدۀ توده­های پرولتاریا و نیمه پرولتاریا در شهرها و روستاها (با محوریت حل مسالۀ ارضی) تحت رهبری سیاسی و ایدئولوژیک پرولتاریا امکان‌پذیر است. از بین احزاب کمونیست منطقه، این حزب کمونیست عراق بود که در یک دورۀ کوتاه تحت رهبری رفیق جان‌باخته یوسف سلمان یوسف (مشهور به ”رفیق فهد“) این خط انقلابی را برگزید و با استقبال بسیار توده­های شهری و روستایی مواجه شد. اما با اعدام رفیق فهد توسط رژیم سلطنتی عراق در سال 1949 این خط نیز به محاق رفت.
پیروزی ”جبهۀ خلق“ متشکل از احزاب سوسیالیست و کمونیست در انتخابات سال 1936 در فرانسه، بلافاصله تاثیر خود را در منطقۀ تحت سلطۀ فرانسه در شرق نیز برجای گذاشت. در تابستان 1936 حزب کمونیست سوریه قانونی شناخته و نشریۀ رسمی آن یعنی ”صوت الشعب“ به صورت علنی منتشر شد. شعار حزب در این مرحله، ”آزادی ملی و همکاری جدی با سرمایه­داری ملی“ و ضدیت با فاشیسم و نازیسم بود. مصطفی عریس مسئولیت فعالیت­های کارگری حزب را در این دوره بر عهده داشت. حزب توانست فعالیت اتحادیۀ کارگران چاپخانه -که قدیمی­ترین تشکل کارگری در سوریه و لبنان بود- را رهبری کند و این سندیکا را به پایگاه نفوذ کمونیست­ها تبدیل کند. سپس حزب تشکلی برای کارگران نفت در طرابلس و رانندگان کامیون سازمان داد. در سال 1937 اتحادیۀ سندیکاهای سوری به رهبری مصطفی عریس فهرست کامل مطالبات خود را اعلام کرد. در اوت 1939، معاهدۀ شوروی و آلمان نازی حزب را با بحرانی اساسی مواجه کرد چرا که این احزاب در دورۀ استالین عملاً به ادامۀ دستگاه دیپلماسی شوروی تبدیل شده بودند و از خود اختیار تعیین و پیشبرد یک سیاست مستقل انقلابی و پرولتری را نداشتند. در نتیجه شعارهای         ضد فاشیستی، رها شد و در حالی‌که کل افکار عمومی حزب بر روی خط      ضد فاشیستی بسیج شده بود، مجدداً شعارهای ضد فرانسوی در دستور قرار گرفت. بسیاری از اعضای حزب، صفوف آن را ترک کردند. در سال 1939 دولت فرانسه پس از آغاز جنگ با آلمان فعالیت حزب را غیر قانونی اعلام کرد. به همین خاطر اکثر اعضای کمیتۀ مرکزی دستگیر و زندانی شدند. حملۀ آلمان نازی به شوروی بحران حزب را به طریق دیگری حل کرد و مجدداً مبارزۀ     ضد فاشیستی در اولویت قرار گرفت. با خاتمۀ جنگ، خالد بکداش طی نطقی در اول ماه مه 1944 سیاست­های جدید حزب را اعلام کرد. این سیاست­ها به  گونه­ای تنظیم شده است که حتی نویسندۀ وارفته­ای مانند علی السمان آن را از ”ملایمت و میانه­روی حیرت­آور“ برخوردار می­داند. خالد بکداش در نطق خود می‌گوید:
”ما در نظر نداریم سرمایه­های وطنی و صنایع را ملی نماییم. نه قبلاً چنین درخواستی داشته­ایم و نه امروز چنین می­کنیم. بلکه برعکس، آرزوی ما این است که این هر دو توسعه یابد. خواست ما این است که شرایط زیست کارگران بهبود یافته و قانون­گذاری دموکراتیک کار، روابط کارگر و کارفرما را مشخص نماید. ما نه تنها به زمین­داران بزرگ قول می­دهیم زمین­های آنان را ملی نکنیم بلکه برعکس خواهان کمک به آن­ها از طریق شبکه­های آب­رسانی و مکانیزه کردن کشاورزی هستیم. تمام آن­چه ما می­خواهیم، عبارت است از دلسوزی به حال دهقانان و کمک به آنان برای رهایی از فقر، جهل و بیماری. و به تجار بزرگ قول می­دهیم که درخواست نخواهیم کرد که فعالیت­های آنان ملی شود. تمام آن­چه ما می­خواهیم، پایان‌دادن به احتکار است. ما با درخواست کاهش مالیات­ها و اعطای اعتبارات بیش­تری به تجار کوچک از آنان حمایت خواهیم کرد…“
این­ها رئوس سیاست­هایی است که تا چند دهه بعد در حزب کمونیست حاکم بود و در پیش گرفتن آن، نتایج فاجعه‌باری برجای گذاشت. بهای اجرای این سیاست­ها عبارت بود از ورشکستگی کامل حزب کمونیست در سوریه و جهان عرب؛ ورشکستگی­ای که زمینۀ برآمدن و به قدرت رسیدن حزبی مانند بعث را فراهم ساخت. حزب بعث نه تنها خود را به اجرای برنامۀ ”میانه‌روانۀ“ حزب کمونیست محدود نکرد بلکه با اجرای برنامه­هایی به مراتب رادیکال­تر از آن، حزب کمونیست را به زائدۀ خود در ”جبهۀ میهنی“ تبدیل کرد. این وضعیت تا کنون نیز ادامه داشته است.
اما ضربۀ سنگین دیگری بر اعتبار حزب کمونیست در سال 1947 فرود آمد. در ماه نوامبر، شوروی در سازمان ملل به ایجاد دولت اسراییل رای مثبت داد. سمیر امین در تحلیل دلایل صدور این رای می­نویسد:
”اما چرا اتحاد شوروی از این تقسیم حمایت کرد و با این کار به مدت 20 سال امکان موفقیت کمونیسم در منطقه را به خطر انداخت در حالی که کلیه شرایط عینی برای پیروزی کمونیسم مهیا بود؟ عمل شوروی بدین نحو قابل توضیح است که نمی‌خواست در رابطه با موضوعی که در آن موقع برای منافع روس‌ها بی‌اهمیت جلوه می‌نمود، زمینۀ ناخشنودی آمریکاییان را فراهم سازد و هم­چنین دلیل دیگر این امر را می‌توان ناشی از اشتباه استالین در ارزیابی نیروی بالقوۀ نهضت آزادی‌بخش ملی عرب دانست.“
آیزاک دویچر رفتار استالین در زمینه را ”موذیانه“ و ”مصلحت‌اندیشانه“ می‌داند و به خاطر این تصمیم، او را ”پدرخواندۀ دولت اسراییل“ می‌داند. طبق تحلیل او، استالین به خاطر یک کرشمۀ دیپلماتیک به آمریکا، کل حیثیت کمونیسم در جهان عرب را در معرض تاراج قرار داد. به گزارش او زمانی که بسیاری از دولت‌ها در سازمان ملل هنوز در مورد مشروعیت دولت اسراییل بحث و مشاجره داشتند، نمایندۀ استالین تقاضا کرد که این تقاضا به رسمیت شناخته شود. این تقاضا نه تنها در تضاد با مصالح حیاتی و راهبردی کمونیسم در جهان عرب قرار داشت و منجر به قطع ارتباط آن با توده‌های مردم می‌شد، بلکه در تقابل با سنت ضدصهیونیستی جنبش سوسیالیستی روسیه و اروپای شرقی و حتی      یهودی­تباران سوسیالیست بود. استالین بعضی از دولت­های اروپای شرقی را تشویق کرد که به یهودیان بازمانده در آن کشورها اجازه دهند به فلسطین مراجعه کنند و حتی اسلحۀ مورد نیاز صهیونیست­ها برای جنگ          استقلال­طلبانه­شان را تامین نمایند. دویچر محاسبات استالین در اخذ این تصمیمات را این چنین مورد واکاوی قرار می­دهد: شورش صهیونیست­ها در فلسطین مرحله‌ای پراهمیت در فروپاشی امپراتوری بریتانیا بود و باعث تسریع عقب‌نشینی بریتانیا از خاورمیانه می‌شد. از آن­جا که ایالات متحدۀ آمریکا نیز از اسراییل حمایت می‌کرد، استالین امیدوار بود با اتخاذ این سیاست بتواند رابطۀ بین روسیه و آمریکا را بهبود ببخشد. این به معنای فروختن آیندۀ کمونیسم در جهان عرب به ثمن بخسی بود که آن هم یک رویا و توهم کامل از آب درآمد. اسراییل به زودی به پایگاه اصلی آمریکا و کل اردوگاه امپریالیسم تبدیل شد و استالین رهبران آن را به خاطر ناسپاسی به سرزنش گرفت. اما این سرزنش و تَشَر قادر به برگرداندن آب رفته به جوی نبود.
به هر روی چنین سیاستی حزب کمونیست سوریه را که به عنوان نمایندۀ سیاست‌های شوروی شناخته می‌شد، در نزد افکار عمومی در حال غلیان عرب به شدت منزوی ساخت. نتیجه این بود که حزب کمونیست سوریه در ژانویه سال 1948 منحل اعلام شد و کودتای حسنی الزعیم در سال 1949 آن را به زیر زمین کشاند. به تعبیر امین کمونیست­های سوری بهای پذیرفتن تزهای دیپلماتیک شوروی و عمل کردن بر مبنای آن را ”با شش سال غیرقانونی شدن و از دست دادن وجهۀ خود که باعث ایجاد و استقرار حزب بعث گردید، پرداختند.“
و اما خرده‌بورژوازی؛
 تا کنون دو محور نظریۀ ”انقلاب مداوم منحرف‌شدۀ“ تونی کلیف را به اجمال مورد بررسی قرار دادیم: از یک سو بورژوازی داخلی به علت این که به جزیی پیوسته (انتگره) از نظام امپریالیستی و مناسبات سرمایه‌داری تبدیل می­شود، قادر به رهبری روند تحولات دموکراتیک و متحقق‌ساختن اهداف تاریخی آن نیست. از سویی دیگر پرولتاریا به علت کوچک و کم‌شمار بودن در مقایسه با تودۀ عظیم دهقانان (مانع عینی) و نیز خطاهای راهبردی و بی‌کفایتی رهبران و نمایندگان سیاسی خود (احزاب کمونیست وابسته به اردوگاه سوسیالیستی به عنوان مانع ذهنی) نمی­تواند رهبری این روند را در دست بگیرد و آن را در جریان یک انقلاب بی‌وقفه به سمت سوسیالیسم رهنمون شود. در این­جا خلایی پدید می‌آید که بخش‌هایی منسجم و مصمم از خرده‌بورژوازی آن را پر می‌کنند و با قرار گرفتن در راس تحولات، آن را به سوی برقراری گونه­ای از سیستم سرمایه‌داری دولتی هدایت می‌کنند. ناسیونالیسم عربی که در دو قالب بعثیسم و ناصریسم تبلور یافت، نمایانگر چنین جریاناتی در جهان عرب بود و در هر دو حالت، ارتش را به عنوان ابزار تحقق خواسته‌های خود به کار گرفت.
سمیر امین دقیقا همین مضمون را دقیقاً به شکل یک تز فرموله می‌کند:
”به علت ضعف پرولتاریا و دهقانان فقیر رهبری جنبش ضدامپریالیستی به خرده‌بورژوازی واگذار می‌شود. خرده‌بورژوازی در مقابل اولین نسل بورژوازی سازشکار موضع می­گیرد و بدین ترتیب راه برای رشد اشکال جدید از نوع سرمایه‌داری دولتی وابسته باز می‌شود. خرده‌بورژوازی که حاضر به معدوم کردن خود به عنوان یک طبقه نیست، هر وقت که رهبری جنبش ضدامپریالیستی را در دست می‌گیرد، در بطن خود یک بورژوازی دولتی را پرورش می‌دهد.“
امین در جای دیگری بخش‌هایی از این تز را بدین نحو توضیح می­دهد که در این مرحله بورژوازی به امپریالیسم، شیوه‌های جدیدی از تقسیم بین‌المللی کار را تحمیل می­نماید که به بورژوازی امکان رشد می­دهد و او را به متحد اصلی امپریالیسم تبدیل می‌نماید. اصلاحات ارضی طبقۀ جدیدی را به وجود می‌آورد از نوع کولاک­های روسی که شاخۀ روستایی ائتلاف جدید طبقاتی بین­المللی می‌گردد. شکل اصلی که بورژوازی در این مرحله به خود می‌گیرد، شکل دولتی است. بر این اساس امین اساس تز راه رشد غیر سرمایه‌داری نظریه‌پردازان بلوک شرق را هدف می‌گیرد چرا که به نظر او بورژوازی دولتی نه تنها ”سمت‌گیری سوسیالیستی“ ندارد و در جادۀ ”رشد غیر سرمایه‌داری“ قرار نگرفته، بلکه به متحد استراتژیک امپریالیسم تبدیل شده است.
دورۀ بعد از جنگ جهانی دوم تا جنگ شش روزه در سال 1967 در جهان عرب از سه ویژگی بنیادین برخوردار است: نخست ورشکستگی بورژوازی عرب و به لطف اپورتونیسم و سازش­کاری حاکم بر احزاب کمونیست، عروج خرده‌بورژوازی ناسیونالیست. دوم پایان نفوذ بریتانیا در منطقه به نفع افزایش نفوذ دو ابر قدرت آمریکا و شوروی در منطقه و تهیه مقدمات تقسیم منطقه بین خود و سوم، به اثبات رسیدن خصلت توسعه‌طلبی صهیونیسم.
منطقه‌گرایی سال‌های بین پایان جنگ جهانی اول تا پایان جنگ جهانی دوم و فروختن آرمان وحدت عرب بر پایۀ تعادل اجتماعی‌ای استوار بود که بر اساس ائتلاف طبقاتی بین امپریالیسم مسلط منطقه (بریتانیا و به نحوی فرعی­تر، فرانسه) و بورژوا-ملاکان کشورهای مختلف بنا نهاده شده بود. این سیستم تا موقعی تعادل خود را حفظ می­کرد که استعمار، توزیع خرده‌نانی را بین خرده‌بورژوازی این کشورها تامین و تضمین نموده بود. اما تضادهای درونی سیستم ادامۀ این روند را با مشکل مواجه ساخت. پس از جنگ جهانی اول این تضادها به واسطۀ رشد سریع توده­های پرولتر و نیمه‌پرولتر شده، فلاکت و بیکاری متزاید و فزایندۀ آنان و در سطح سیاسی با پیدایش نیروهای نوین و به شکل عمده جنبش کمونیستی و اخوان‌المسلمین آشکار شد.
حزب سوسیالیستی بعث عرب در اواخر سال 1954، بر بستر آشکار شدن ورشکستگی و ناتوانی حزب کمونیست سوریه پس از سه دهه فعالیت و به دنبال سقوط و واژگونی رژیم دیکتاتوری ژنرال ادیب شیشکلی در 2 فوریه 1954 از ادغام دو حزب سیاسی یعنی حزب بعث به معنای اخص کلمه به رهبری میشل عَفلَق و حزب سوسیالیست عرب به رهبری اکرم الحورانی تشکیل می‌شود. اشاره به این نکته قابل توجه است که میشل عفلق، بنیان‌گذار و تئوریسین اصلی حزب بعث در دهۀ 1930 از اعضای حزب کمونیست سوریه بود و به دنبال ناامیدی از رهبری حزب و فرصت‌طلبی آن در جریان سیاست جبهۀ خلقی از حزب جدا شد. هر دو حزب بعث و سوسیالیست عربی تا سال 1949 به ایفای یک نقش درجۀ دوم در عرصۀ سیاست سوریه رضایت داده بودند. در این سال بود که به دنبال تحولات جدید، حزب بعث اقدام به انتخاب یک هیات اجرایی کرد و به طور رسمی به خود موجودیت داد و حزب سوسیالیست عرب هم موفق شد اکرم حورانی و تعدادی دیگر از اعضایش را به پارلمان سوریه بفرستد. اوج‌گیری حزب سوسیالیستی بعث از همان سال تاسیس یعنی از همان 1954 آغاز می­شود: حزب در انتخابات سپتامبر و اکتبر همان سال 22 کرسی را تصاحب می‌کند، در سال 1955 در کابینه شرکت می‌کند و در سال 1957 اکرم حورانی را به ریاست پارلمان می‌رساند. ایدئولوژی حزب بر دو پایه استوار بود: پان عربیسم و آنتی کمونیسم. در رابطه با موضوع اول حزب بعث در کنفرانس بنیان‌گذاری خود در سال 1947 تاکید می‌کند:
وطن عربی یک واحد تجزیه‌ناپذیر سیاسی-اقتصادی است و هیچ کشور عربی قادر نیست در انزوا از دیگر کشورهای عرب نیازهایش را تامین کند.
ملت عرب یک واحد فرهنگی است و تمام اختلاف‌های فرزندانش القایی و بدلی می‌باشد که با بیدار شدن اندیشۀ عربی از میان خواهد رفت.
سرزمین‌های عربی از آن عرب‌هاست و تنها آن‌ها حق ادارۀ امور، مصرف ثروت و تعیین سرنوشت آن را دارند.
آنتی کمونیسم از دیگر محورهای ایدئولوژی بعثی‌ها بود. در بیانیۀ کنگرۀ سوم در اکتبر 1959 می‌خوانیم:
”ما در برابر کمونیسم ماتریالیست، نمایان‌گر روح عربی هستیم و به همین علت حزب هواره با کمونیسم که آزادی و ارزش‌های اخلاقی انسان را نابود می‌کند، در ستیز بوده است.“
میشل عفلق در رسالۀ ”در راه بعث“ می‌نویسد:
”ما به دو علت حزب کمونیست را ویران­گر می­دانیم: نخست به خاطر سوسیالیسم فریبندۀ آن که نوید رضایت و ارضای نیازهای اولیه را می‌دهد در حالی که هدف اصلی‌اش پیوند سرنوشت ملت عرب به سرنوشت کشوری دیگر یعنی روسیه است. دوم به خاطر جنبۀ ضد ملی آن است که در اشتغال به مسائل بین‌المللی اندیشۀ ناسیونالیسم را نفی می‌کند.“
آنتی‌ کمونیسم حزب بعث و ترس از قدرت‌گیری کمونیست‌ها، بعثی‌ها را به این سمت راند که در اتحاد با مصر تحت رهبری جمال عبدالناصر و استفاده از محبوبیت افسانه‌ای او در آن دوران، بساط کمونیسم را از سوریه بروبند. ناصر که خود ضدکمونیستی قهار بود، در سال 1957 به سوری‌ها در مورد نفوذ کمونیسم هشدار داد و از آن‌ها خواست که در مقابل کمونیست­ها اقداماتی قاطع انجام دهند. مقامات سوری جواب دادند که آن­ها از پس این مساله بر نمی­آیند. این چنین بود که در سال 1958 سوریه با مصر وارد اتحاد شد و جمهوری متحد عربی تشکیل شد که تا سال 1961 دوام آورد. اختلافات بعثی­ها و ناصر    زمینه­ساز کودتایی دست‌راستی توسط سرهنگ عبدالکریم نحلاوی در سال 1961 شد که به مدت دو سال دیگر قدرت را در دست رجال سنتی مورد حمایت عربستان سعودی، پادشاهی اردن و بورژوا-ملاکان سوریه قرار داد. برخورد از موضع بالای ناصر با سوری­ها زمینه­ساز بروز این اختلافات شد و بعثی‌ها را به این نتیجه رساند که ناصر نقش درجۀ دومی برای آنان در ادارۀ امور قائل است. نارضایتی بعثی­ها از یک سو و ناخشنودي محافل پورژوا-ملاکان سوريه، زمينه‌ كودتاي 28 سپتامبر 1961 را توسط همان محافل بورژوا-ملاک فراهم كرد. هدف اصلی این کودتا فسخ اتحاد با مصر و انحلال جمهوری متحد عربی بود. كودتاچيان قدرت را به شوراي عالي فرماندهي انقلاب سپردند. يكي از اعضاي همين محفل به نام مأمون كزبري كابينه‌اي ائتلافي از صاحبان منابع و زمين­داران تشكيل داد. دو روز بعد اكرم حوراني و صلاح‌الدين بيطار دو تن از رهبران بعثی از كودتا اعلام حمايت كردند. در انتخابات مجلس موسسان كه رسالتش تنظيم قانون اساسي جديد بود، بيش­ترين كرسي‌ها را، اعضاي محافل بورژوا-ملاک به دست آوردند. حزب بعث كه اينك محبوبيت خود را به دليل انشعاب و ناكامي در وحدت از دست داده بود فقط توانست آراي دو شهر حمص و حماء را به دست آورد. ناظم القدسي رهبر حزب خلق، رئيس‌جمهور و شيخ دواليبي از همين حزب، نخست‌وزير شد. اين رژيم مالكيت را محترم اعلام کرد و قانون ملي‌سازي را كه دولت‌هاي قبلي وضع كرده بودند، لغو كرد. در بيانيه‌اي كه از طرف ناظم القدس در همين مورد منتشر شد، همبستگي عربي را ارج مي‌نهاد و خواهان وحدت با برخي از كشورهاي عرب شده بود. اما زمين­هايي را كه براساس قانون اصلاحات ارضي در سال 1961، ميان كشاورزان تقسيم كرده بودند، با زور از كشاورزان پس گرفتند و تظاهرات گسترده و سراسري كشاورزان و به حمايت از آنان ساير زحمت­كشان، اوضاع سياسي نگران‌كننده‌‌اي را به وجود آورد. رهبران حزب بعث دوباره خواستار احياي وحدت با مصر و احتمالاً كشور ديگر عرب شدند كه منظورش عراق تحت رهبري عبدالكريم قاسم بود.
در سال 1963 بعثی‌ها در یک کودتا قدرت را تماماً در اختیار گرفتند و دولتی با گرایش‌های تند بعثی شکل دادند و عناصر جناح راست مانند عفلق و بیطار را با وجود تمامی سوابق‌شان از حزب بیرون راندند. در فاصلۀ سال­های 70-1963 صحنۀ سیاست سوریه شاهد اختلافات و تصفیه‌های درونی مکرر در حزب بعث و کودتاهای رنگارنگ بر این زمینه بود. شکاف اصلی که بر مبنای آن می­توان اختلافات درونی حزب را توضیح داد، شکاف بین یک ناسیونالیسم دست‌راستی، لیبرال و ضدکمونیست به رهبری میشل عفلق و یک ناسیونالیسم رادیکال ضد امپریالیست خواهان پیوستن به اردوگاه شرق و در واقع شکاف بین دو جناح راست و چپ بود. این شکاف اصلی خود را در قالب شکاف­های دیگری بروز   می­داد که عبارت بودند از: اختلاف بین بعثی‌های نظامی و غیرنظامی، اختلاف بین بخش‌های ملی و منطقه­ای حزب بعث (در ادبیات حزب بعث، ”ملی“ به معنای کل جهان عرب و ”منطقه‌ای“ به معنای هر یک از کشورهای این منطقه بود) و سرانجام اختلاف بر سر مسالۀ وحدت با مصر و عراق.
در سال 1963 و پس از کوتا، دولت بعثی اجرای برنامه‌ای را که وجه هویتی و فلسفۀ وجودی آن را تشکیل می­داد، آغاز کرد. رهبران سوریه اجرای برنامه‌های تصویب‌شده توسط کنفرانس حزب بعث در مارس 1966 مبنی بر در پیش گرفتن ”راه رشد غیر سرمایه‌داری“ (خط مورد حمایت اتحاد شوروی)، ”تصفیۀ حزب از عناصر بورژوا“ و ”تبدیل آن به حزب کارگران، دهقانان و روشنفکران“ را اعلام کردند. ملی‌شدن بانک‌ها و موسسات صنعتی در سال 1963 و انجام اصلاحات ارضی نارضایتی جهان سرمایه­داری و خشم بورژوا-ملاکان را برانگیخت. در آوریل 1964 قانون اساسی موقتی تصویب شد که کشور را یک جمهوری دموکراتیک سوسیالیستی و بخشی از ملت عرب معرفی می­کرد و سپس در 14 مه یک شورای ریاست جمهوری به رهبری ژنرال امین الحافظ به وجود آمد. در همان سال دولت صنعت نفت، منابع طبیعی و تعدادی دیگر از موسسات صنعتی را ملی اعلام کرد. قانون جدید ملی‌کردن به تصویب رسید که بنا بر آن دولت کنترل صنایع نساجی، پنبه‌پاک‌کنی، مواد غذایی و بخش عمدۀ بازرگانی خارجی را به دست گرفت و اجرای برنامه‌های 5 سالۀ توسعه آغاز شد. در پی اجرای این برنامه­ها مخالفت­هایی از جانب بورژوا-ملاکان و اخوان المسلمین سوریه اعلام شد که همگی سرکوب شدند. هم­زمان با این مخالفت‌ها، اختلافات درون حزب نیز اوج می‌گرفت. در 23 فوریه 1966 بار دیگر کودتایی از طرف عناصر رادیکال­تر حزب به رهبری صالح جدید انجام شد و رهبران معنوی و سنتی و نظریه‌پردازان حزب بعث یعنی میشل عفلق و صلاح‌الدین بیطار که به جناح راست حزب تعلق داشتند، تحت نظر قرار گرفتند. این کودتا توسط یک کمیتۀ مخفی نظامی انجام شد که از افسران بعثی علوی و دروزی‌مذهب تشکیل می‌شد که در دوران جمهوری متحد عربی در مصر مشغول انجام ماموریت بودند. این افسران که در راس آنان صلاح جدید و حافظ اسد قرار داشتند، تشکیل این کمیته را از حزب پنهان کردند و در موقع مناسب راساً وارد فعالیت شدند.
پس از این کودتا و نیز پس از جنگ شش روزۀ ژوییه 1967 اعراب و اسراییل، این بار اختلاف میان جناح رادیکال حاکم‌ آشکار شد که خود به دو جناح تقسیم می‌شد: یک جناح ایدئولوژیک که متشکل از نورالدین اتاسی نخست­وزیر و صلاح جدید بود و یک جناح پراگماتیست که توسط ژنرال حافظ اسد رهبری می‌شد. درگیری میان دو جناح حزب بالا گرفت و سرانجام حافظ اسد در نوامبر 1970 دست به کودتا زد و قدرت را به دست گرفت. با به قدرت رسیدن حافظ اسد، روند ”انقلاب مداوم منحرف‌شده“ به فرجام نهایی خود رسید.
ادامه دارد….
***

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: