آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

فرهنگ آلترناتیو:

اتوپیا همین حالا
فردریک جیمسن
ترجمه: وحید ولی زاده


توضیح: این مطلب مقدمه‌ی فردریک جیمسن بر یکی از کتاب های متاخر خود به نام باستان شناسی آینده است که در سال 2005 منتشر شده است.
اتوپیا همواره مساله‌ای سیاسی بوده است، سرنوشتی نامعمول برای یک فرم ادبی: در عین این که ارزش ادبی این فرم در معرض تردید همیشگی بوده است، جایگاه سیاسی آن نیز به لحاظ ساختاری مبهم است. افت و خیزهای بستر تاریخی آن نیز کمکی به حل این بی ثباتی (که مسئله ی مربوط به سلیقه یا داوری فردی نیست) نکرده‌اند.
در طول جنگ سرد (و در اروپای شرقی بلافاصله پس از پایان آن) اتوپیا به مترادفی برای استالینیسم بدل شده بود و  مشخصه‌ی برنامه ای شده بود که در آن لغزش پذیری انسانی و گناه اولیه را نادیده گرفته بود، و به اراده به هم سانی و خلوص ایده آل یک نظام بی نقص خیانت کرده بود که همواره به اجبار بر سوژه‌های مردد و ناکامل خود تحمیل می شد (در تحولی فراتر، بوریس گرویس این چیرگی فرم سیاسی بر واقعیت را با الزامات مدرنیسم زیبایی شناختی یکسان تلقی می کند).
چنین تحلیل های ضدانقلابی ای، که دیگر پس از فروپاشی کشورهای سوسیالیستی چندان مورد توجه راست نبود، سپس توسط چپ ضد اقتدارطلب برگرفته شد که در خرده سیاست هایش تفاوت را به عنوان یک شعار برافراشته بود و مواضع ضددولتی خود را در نقدهای رایج آنارشیستی از مارکسیسم به عنوان یک اتوپیا، دقیقا در معنای تمرکزگرا و اقتدارگرا، بازیافت.
به طرز ناسازواری، سنت های مارکسیستی قدیمی تر، مبتنی بر آموزه های غیرانتقادی از تحلیل‌های تاریخی مارکس و انگلس درباره ی سوسیالیسم اتوپیک در مانیفست کمونیست، و همچنین کاربرد متعاقب بلشویک ها، هماورد     اتوپی گرای خود را به این عنوان که فاقد هرگونه مفهومی از عاملیت و یا راهبرد سیاسی است محکوم کرده و اتوپی گرایی را به عنوان ایده آلیسمی که عمیقاً و به لحاظ ساختاری در تقابل با سیاست آن ها قرار دارد توصیف می کردند. ارتباط میان اتوپیا و امر سیاسی، و نیز پرسش هایی درباره ی ارزش سیاسی عملی اندیشه ی اتوپی گرا و هم سان گرفتن سوسیالیسم و اتوپیا، موضوعی هم چنان حل ناشده تا به امروز است، آن هم در هنگامی که به نظر می رسد اتوپیا سرزندگی خود را به عنوان یک شعار سیاسی و یک چشم انداز سیاسی انرژی بخش بازیافته است.
درحقیقت نسل کامل نوینی از چپ پساجهانی سازی، چپی که بازمانده های چپ قدیمی و چپ نو را در خود گنجانده، در کنار جناح رادیکال سوسیال دموکراسی، و اقلیت های فرهنگی جهان اول، و دهقانان پرولتریزه شده ی جهان سوم و     بی زمینان یا توده هایی که به طور ساختاری بیکار می شوند، هر چه بیش تر و بیش تر خواهان برافراشتن این شعارند، در وضعیتی که در آن اعتبارباختگی احزاب سوسیالیست و کمونیست به یک اندازه است، و نیز شک گرایی نسبت به مفاهیم متعارف انقلاب، این حوزه ی گفتمانی را محو کرده است. با یک پارچه شدن بازار جهانی بالنده، چیزی که در واقع جوهره ی آن چیزی است که جهانی سازی نامیده می شود، می توان به تدریج انتظار داشت که فرم های نوینی از عاملیت سیاسی تکامل یابد. در این حین، با کمی دست کاری در قول مشهور تاچر می توان گفت که هیچ آلترناتیوی وجود ندارد به جز اتوپیا. به نظر می رسد که سرمایه داری پسین هیچ دشمن طبیعی ای ندارد (بنیادگرایان مذهبی که در برابر امپریالیسم های غربی یا آمریکا مقاومت می کنند به هیچ عنوان از مواضع ضد سرمایه داری پشتیبانی نمی کنند). با این حال مساله تنها جهان شمولی شکست ناپذیر سرمایه داری نیست، بلکه هم چنین بازپس گیری بی امان تمام دستاوردهای اجتماعی است که از آغاز جنبش های سوسیالیستی و کمونیستی به دست آمده‌اند، یعنی الغای تمام برنامه های رفاهی، تور ایمنی اجتماعی، حق ایجاد اتحادیه های کارگری،  قوانین تنظیمی صنعتی و زیست محیطی، خصوصی سازی صندوق های بازنشستگی، و در واقع تخریب هر آن چه در برابر بازار آزاد می ایستد در سرتاسر جهان. آن چه فلج کننده است نه حضور یک دشمن، بلکه این اعتقاد فراگیر است که نه تنها این گرایش بازگشت ناپذیر است، بلکه ثابت شده است که آلترناتیوهای تاریخی سرمایه داری امکان ناپذیر و ناکارآ هستند، و گذشته از این که آیا به لحاظ عملی آلترناتیوی قابل حصول است یا نه، اکنون هیچ نظام سیاسی اقتصادی دیگری حتی قابل تصور نیست. اتوپیاها نه تنها تصوری از چنین نظام های دگرگونه ای به دست می دهند، بلکه فرم اتوپیک خود یک میانجی بازنمودی از تفاوت ریشه ای، دیگربودگی رادیکال، و ماهیت سیستماتیک این کلیت اجتماعی است، به میزانی که نمی توان هیچ گونه دگرگونی بنیادینی در هستی اجتماعی خود تصور کرد مگر این که از رویاهای اتوپیک بیرون جهیده باشد، همچون جرقه هایی از یک ستاره ی دنباله دار.
در نتیجه پویایی بنیادین هرگونه سیاست اتوپیکی (و یا هر گونه اتوپی گرایی سیاسی ای) همواره در دیالکتیک همسانی و تفاوت قرار خواهند داشت، تا  درجه ای که چنین سیاستی تخیل، و گاهی حتی تحقق نظامی را هدف می گیرد که به صورت ریشه ای از نظام موجود متفاوت است. در این راستا ممکن است هم چون مسافران فضا و زمان اولاف استاپلدون باشیم که به تدریج آگاه شدند که قابلیت آن ها در پذیرش بیگانگان و فرهنگ های اگزوتیک تحت تسلط اصول آنتروپومورفیک است:
”نخست، زمانی که قدرت تخیل ما به شدت توسط تجربه ی جهان مان محدود است، ما تنها می توانستیم با جهان هایی تماس برقرار کنیم که به جهان ما نزدیک بودند.
به علاوه، در این مرحله ی ابتدایی از کارمان، ما همیشه زمانی به این جهان ها می رسیدیم که آن ها در حال عبور از بحران های معنوی مشابهی بودند با آن چه امروزه شالوده ی گرفتاری نوع بشر را شکل می دهد. برای ما ورود به هر جهانی چنین می نمود که بایست هم سانی یا مشابهت ژرفی میان ما و میزبانان مان وجود داشته باشد.
استاپلدون نه تنها یک اتوپی گرا به معنای دقیق کلمه است، بلکه هیچ نویسنده ی اوتوپی گرایی در مواجهه با این سخن خردمندانه ی تجربه گرایانه، که هیچ چیز در ذهن نیست مگر این که قبلاً حس شده باشد، چنین رک و راست نبوده است. اگر حقیقت همین باشد، این اصل بیانگر پایان نه تنها اتوپیا به مثابه یک فرم، بلکه پایان داستان های علمی تخیلی در کل است و تصدیق می شود که حتی  وحشی ترین تخیلات ما صرفا کولاژهایی از تجربه هستند که با سر هم کردن قطعات و تکه های از این جا و اکنون ساخته شده اند. هنگامی که هومر ایده ی چیرما را شکل داد، او تنها به یک حیوان، اجزایی را که به حیوانات متفاوت متعلق بود متصل کرد. سر شیر، بدن بز و دم افعی. در سطح اجتماعی، این مساله بدین معناست که تخیلات ما در بند شیوه ی تولید ما هستند (و شاید  آن چه که از گذشته بازمانده و حفظ شده است). این مساله می تواند بدین معنا باشد که در بهترین حالت، اتوپیا می تواند هم چون هدفی سلبی خدمت کند که ما را از حبس ایدئولوژیک و ذهنی خود آگاه کند (چیزی که من خود گهگاه گفته ام) و این که در نتیجه بهترین اتوپیاها آن هایند که به جامعیت دست  نیافته اند.
این حکمی است که انتقال بحث اتوپیا را از محتوا به بازنمایی بایسته می کند. این متون غالبا به عنوان بیان های ایدئولوژی یا عقیده ی سیاسی در نظر گرفته شده اند، در این معنا که چیزی برای گفته شدن وجود دارد تا توازن به یک شیوه ی قاطعانه ی فرمالیستی جبران شود (خوانندگان هگل یا هیلم اسلو     می دانند که فرم در هر حال همیشه فرم یک محتوای معین است). تنها مواد و مصالح خام تاریخی و اجتماعی سازه ی اتوپیایی نیست که از این منظر جالب توجه است، بلکه هم چنین روابط بازنمودی میان آن ها، هم چون بستار، روایت و کنارگذاری و یا ابداع نیز اهمیت دارد. در این جا نیز هم چون هر مورد دیگر در تحلیل روایی آن چه که بیش از هر چه آشکار کننده است، آن چیزی نیست که گفته شده، بلکه آن چیزی است که نمی تواند گفته شود، آن چه در آن دستگاه روایی ثبت نشده است.
مهم است که این فرمالیسم اتوپیایی را با چیزی تکمیل کرد که تردید دارم آن را روان شناسی تولید اتوپیایی بنامم: یعنی مطالعه ی مکانیزم های فانتزی اتوپیایی، که از بیوگرافی فردی به نفع تحقق میل اشتراکی و تاریخی اجتناب می کند. چنین رویکردی به تولید فانتزی اتوپیک، ضرورتاً شرایط تاریخی   امکان پذیری آن را روشن می کند. چرا که به ویژه برای ما فهم این مساله   بیش ترین اهمیت را دارد که چرا اتوپیا ها در دوره ای شکوفا شدند و در دوره ای دیگر پژمرده شده اند. آشکارا این پرسشی است که بایستی داستان های علمی تخیلی را نیز دربر بگیرد، اگر بخواهیم – آن چنان که من انجام دادم- از دارکو سووین پیروی کنیم که معتقد است اتوپیا خرده ژانری اجتماعی اقتصادی از آن فرم وسیع تر ادبی است. اصل بیگانگی شناختی سووین، زیبایی شناسی ای که مبتنی بر مفهوم بیگانه سازی فرمالیست های روسی و تمهیدهای فاصله گذاری برشتی بنا شده است، داستان های علمی تخیلی را برحسب یک کارکرد اساسا اپیستمولوژیک توصیف می کند. درنتیجه یک زیرمجموعه ی معینی از این  مقوله ی ژنریک را مفروض می دارد که به صورت خاص به تخیل فرم های آلترناتیو اجتماعی و اقتصادی اختصاص یافته است. بنابراین در آن چه در پی می آید بحث ما به دلیل وجودِ نه تنها ژانر اتوپیایی یا متن های اتوپیایی، بلکه علاوه بر این ها سائقه ای اتوپیایی که بسیاری چیزهای دیگر را نیز در زندگی روزمره و نیز متن های آن آکنده است، پیچیده تر خواهد شد. این تمایز هم چنین بحث گزینش داستان های علمی تخیلی را نیز پیچیده تر می کند، چرا که در کنار متن های علمی تخیلی که به صورت آشکار مضامین اتوپیایی را به کار می گیرند (هم چون ماشین تراش بهشت اثر لوگوین) به آثاری نیز اشاره خواهیم کرد که به عملکردهای سائقه اتوپیایی خیانت خواهند کرد. در هر حال میلی که اتوپیا نامیده می شود برخلاف مقالاتی که در جلد دوم برگزیده شده اند، عمدتا با آن جنبه هایی از داستان های علمی تخیلی سر و کار دارند که با دیالکتیک اتوپیایی هم سانی و تفاوت مرتبط اند.
تمام این مسائل فرمی و بازنمودی به همان مساله ی سیاسی باز می گردند که ما با آن آغاز کردیم. اما اکنون آن مساله به این معضله ی فرمی تحدید شده است که چگونه آثاری که پایان تاریخ را مفروض دارند می توانند تکانه های تاریخی مفیدی را ارائه دهند، چگونه آثاری که هدف شان حل تمام تفاوت های سیاسی است می توانند هم چنان در هر معنایی سیاسی باقی بمانند، چگونه متونی که طراحی شده اند تا بر نیازهای بدن فائق آیند ماتریالیستی می مانند و چگونه رویاهای این عصر کاهلی (موریس) می تواند به ما انرژی ببخشد و ما را به کنش وادارد.
دلایلی وجود دارد که بیندیشیم درباره ی تمام این مسائل نمی توان تصمیم گرفت، و در عین حال می توان به تلاش برای تصمیم گیری درباره آن ها ادامه داد. در واقع در مورد متون اتوپیایی، قابل اعتمادترین آزمون سیاسی نه در قضاوت آثار منفرد مورد بررسی، بلکه در ظرفیت آن ها برای تولید متونی نوین قرار دارد، رویاهایی اتوپیایی که متون گذشته را در برگیرند و آن ها را اصلاح و ارتقا دهند.
با این حال این نامعلومی و عدم امکان تصمیم گیری در واقعیت بیش از آن که امری سیاسی باشد، امری عمیقاً ساختاری است و همین امر روشن می کند که چرا چنین شمار متعددی از مفسران اتوپیا (و نیز حتی خود مارکس و انگلس با تمام ستایش شان از فوریه) می بایست ارزیابی های متناقض در این باب را منتشر کنند. یکی دیگر از رویابین های اتوپی گرا، یعنی هربرت مارکوزه که مطمئنا تأثیرگذارترین اتوپی گرای دهه ی 1960 بود، در بحثی متقدم تر که موضوع رسمی آن بیش از آن که اتوپیا باشد فرهنگ بود توضیحی برای این دودلی ارائه می دهد. با این حال مساله هم چنان همان است: آیا فرهنگ می تواند سیاسی باشد، یعنی انتقادی و حتی برانداز، و یا ضرورتا هم دست و معاون آن نظام اجتماعی است که خود جزئی از آن است؟ مارکوزه استدلال می کند که این جدایی هنر و فرهنگ از امر اجتماعی است، تفکیکی که فرهنگ را به عنوان قلمرویی متکی بر اصول خودش تعریف می کند، که منبع ایهام رفع ناشدنی هنر است. چرا که دقیقا همین فاصله ی فرهنگ از زمینه ی اجتماعی آن است که به آن اجازه می دهد هم چون یک نقد عمل کند و هم چنین کیفرخواست بستر اجتماعی، مداخلات آن را محکوم به بی تاثیری می کند و هنر و فرهنگ را به فضایی پوچ و پیش پا افتاده تنزل می دهد که در آن پیشاپیش چنین تقاطع هایی خنثی شده اند. این دیالکتیک در مورد ایهام های متن اتوپیایی اقناع کننده تر نیز است. مطمئنا یک اتوپیای معین تفاوت ریشه ای خود را از آن چه در حال حاضر است، نه به درجه ی تحقق ناپذیری آن، بلکه ورای آن، به میزان تصورناپذیری آن بیان می کند.
اکنون ما دقیقا در همان نقطه ی شروع خود را بازنمی یابیم، که در آن کلیشه های ایدئولوژیک رقیب می کوشند این یا آن قضاوت سیاسی مطلق را بر اتوپیا تحمیل کنند. چرا که حتی اگر نتوانیم دیگر هوادار آگاهی خالصی نسبت به این فرم  غیرموثق بمانیم با این حال می توانیم به آن شعار سیاسی صادقانه که سارتر برای یافتن راه خود میان یک کمونیسم معیوب و آنتی کمونیسمی غیرقابل قبول تر ابداع کرد متوسل بشویم. شاید چیزی مشابه را بتوان برای اتوپیا نیز طرح کرد. در واقع برای آنانی که صرفا درباره ی انگیزه های نقد آن به شدت نامطمئن ند، با این حال به ایهام ساختاری اتوپیا آگاه ند، آنانی که نگران کارکرد واقعی سیاسی ایده و برنامه ی اتوپیا در زمانه ما هستند، شعار آنتی آنتی اتوپی گرایی می تواند بهترین راهبرد عملی باشد.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژوئیه 29, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: