آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

ترجمه آلترناتیو:


چرا حق با مارکس بود؟
بخش هفتم: می گویند طبقه کارگر منقرض شده است

تری ایگلتون

برگردان: شهرام.ش

می گویند که:
هیچ چیزِ مارکسیسم منسوخ‌تر از وسواس کسالت بارش در مورد طبقه نیست. ظاهراً مارکسیست ها متوجه نشده اند که چشم انداز طبقۀ اجتماعی تغییر یافته است و از آن روزهایی که خود مارکس در موردشان می‌نوشت تقریباً غیر قابل تشخیص است. مخصوصاً طبقۀ کارگر که ساده لوحانه تصور می کنند به سوسیالیسم رهنمون خواهد شد، تقریباً بدون این که اثری از آن به جا مانده باشد ناپدید شده است. ما در جهانی اجتماعی زندگی می کنیم که اهمیت طبقه در آن کم تر و کم تر شده، و تحرّک اجتماعی بیش تر و بیش تری وجود دارد. و نیز در این جهان صحبت از مبارزۀ طبقاتی همان قدر منسوخ است که صحبت از سوزاندن مرتدان. ایدۀ کارگر انقلابی، به مانند سرمایه داری شرور با کلاه سیلندری، افسانه ای است که از تخّیلات مارکسیست‌ها ناشی می‌شود.
***
پیش از این دیده ایم که مارکسیست ها با ایدۀ اتوپیا دچار مشکل هستند. به همین علت آن‌ها، به خاطر این که فلان رئیس کارخانۀ تولید کفش ورزشی این روزها ممکن است موسیقی بَند ”شورش بر علیه ماشین“ [Rage Against the Machine] را گوش بدهد و از کارکنان بخواهد او را ”عمو جان“ خطاب کنند، دچار این توهّم که طبقات اجتماعی از صفحۀ گیتی محو شده اند نمی‌شوند. مارکسیسم طبقه را بر حسب سلیقه، پایگاه اجتماعی، درآمد، لهجه، شغل و پیشه و یا این که چه تابلویی به دیوار زده اید تعریف نمی کند. سوسیالیست‌ها اعم از زن و مرد، تنها به خاطر پایان دادن به افاده فروشی و تکّبر نبوده که چندین قرن جنگیده‌اند و جان خود را فدا کرده‌اند. 
چنین به نظر می‌رسد که مفهوم آمریکایی و عجیب ”کلاسیسم“ [به معنای پیش داوری داشتن نسبت به طبقات اجتماعی متفاوت] به این امر اشاره می‌کند که طبقه غالباً بستگی به نگرش و طرز تلقّی افراد دارد. طبقۀ متوسط باید احساس تحقیر آمیزش در مورد طبقه کارگر را کنار بگذارد به همان ترتیبی که سفیدها باید از حس برتری و فرادستی داشتن در برابر آفریقایی آمریکایی‌ها خودداری کنند. اما مارکسیسم وابسته به امر نگرش و طرز تلقی ها نیست. طبقه برای مارکسیسم، نظیر فضیلت در نزد ارسطو، مسئلۀ چگونگی احساس شما نیست بلکه آن چیزی است که انجام می‌دهید. طبقه، پرسش از این امر است که شما کجای یک شیوۀ تولید مشخص ایستاده‌اید به عنوان یک برده، دهقانی آزاد، مستأجر زمین کشاورزی، مالک سرمایه، سرمایه گذار، فروشندۀ نیروی کار، خرده مالک و غیره. مارکسیسم به این خاطر که محصلین کالج ایتون شروع به صحبت کردن با لهجۀ مردمان عادی کرده‌اند، شاهزادگان بیرون کلوب‌های شبانه بالا می‌آورند، و یا برخی از شکل‌های قدیمی برتری طبقاتی به وسیلۀ پول در حال محو شدن هستند از دستور کار خارج نمی شود. این واقعیت که امروزه این اشرافیت اروپایی است که از معاشرت با میک جگر مفتخر می‌شود قادر نیست ما را به جامعۀ بدون طبقه رهنمون کند.

ما از ناپدید شدن فرضیِ طبقۀ کارگر زیاد شنیده‌ایم. اما پیش از آن که به این موضوع بپردازیم، ببینیم در مورد مرگ کمتر جار زده شدۀ بورژوازی سنتّی والامقام و یا طبقه متوسط قدیمی چه باید گفت؟ همان طور که پری اندرسون ذکر کرده است، آن سنخ مردان و زنانی که به طرز فراموش نشدنی توسط رمان‌نویسانی چون مارسل پروست و توماس مان به تصویر کشیده شدند تقریباً همگی امروزه از میان رفته‌اند. اندرسن می‌نویسد، ”روی‌هم رفته بورژوازی آن گونه که بودلر یا مارکس، ایبسن یا رمبو، گروز یا برشت و یا حتی سارتر یا  اُهارا می‌شناختند، متعلق به گذشته است.“ هرچند سوسیالیست‌ها نبایستی از این آگهی ترحیم زیاد هیجان زده شوند. اندرسون در ادامه می‌نویسد، ”جای آن آمفی تأتر استوار را آکواریومی با فرم‌های ناپایدار و شناور گرفته است طرّاحان پروژه و مدیران، حساب رسان و سرپرستان، رؤسا و سفته بازانِ سرمایۀ معاصر: نقش‌هایی از جهان پولی هستند که هیچ گونه ثبات اجتماعی و یا هویت پایداری را به رسمیت نمی‌شناسد.“[1] طبقه ترکیب خود را دائماً تغییر می‌دهد. اما این مسئله بدین معنی نیست که بدون هیچ رد و نشانه‌ای ناپدید می‌گردد.
این در سرشت سرمایه‌داری است که امتیازات و تمایزات را درهم بریزد، سلسله مراتب [هیرارشی‌ها] را مضمحل کند و متفاوت‌ترین فرم‌های حیات را به طور بی قاعده‌ای با یکدیگر ترکیب نماید. هیچ شکلی از حیات دورگه تر و متکثّرتر از این نیست. وقتی به آن هایی که باید استثمار شوند می رسد، سیستم به طرز شگفت انگیزی مساوات طلب می شود. چنان ضد سلسله مراتب [هیرارشی]    می شود که وارسته‌ترین پست مدرن‌ها به گردش نمی رسند، و به طور     شگفت انگیزی همان تمایلات شمول گرایانه ای را دارد که از پرحرارت ترین کشیش آنگلیکن انتظار می‌رود. مراقب این است که مطلقاً هیچ کسی را از قلم نیاندازد. هر آن جایی که پای سود در میان باشد، با سفید و سیاه، زن و مرد، کوچک و بزرگ، محله‌های ویکفیلد و روستاهای سوماترا و همۀ آن چه که به کارش می‌آید، با بی‌طرفی کامل برخورد می کند. این نه سوسیالیسم که فرم کالایی است که همه چیز را هم تراز می‌کند. برای کالا مهم نیست که مصرف کنندۀ بالقوه‌اش به کدام مدرسه رفته، و یا فلان کلمه را چطور و با چه آهنگی تلفظ می‌کند. فرم کالایی آن قسم از هم سانی را تحمیل می‌کند که، همان‌گونه که پیش‌تر دیدیم، مارکس مصمم به نابودی آن است.
لذا نباید از این که سرمایه‌داری پیشرفته توهم ناپدید شدن طبقات اجتماعی را می پرورد شگفت زده شویم. این تنها نمایی نیست که سیستم بی عدالتی های واقعی خود را در پس آن پنهان می‌کند؛ این در ذات سرمایه‌داری است. با این حال، تقابلی قابل توجه میان صمیمیت بدون تشریفات یک دفتر کار مدرن و سیستمی جهانی که در آن تشخیص ثروت از قدرت سخت تر از همیشه شده است وجود دارد. هیرارشی‌های سبک قدیم در برخی از بخش‌های اقتصاد تسلیم فرم‌های غیرمتمرکز، شبکه‌ای، گروه گرا، با دسترسی بالا به اطلاعات و اعضایی که هم دیگر را با اسم کوچک صدا می‌زنند و یقه‌شان را باز می‌گذارند شده است. اما سرمایه بیش از پیش به صورت متمرکز در دستان افراد اندک‌تری مانده، و صف نیازمندان و محرومان هر ساعت درازتر می‌شود. در حالی که جناب مدیرعامل شلوار جین اش را با کفش ورزشی‌اش ست می‌کند، بیش از یک میلیارد نفر هر روز در جهان گرسنگی می‌کشند. اکثر کلان شهرهای جنوب متشکل اند از محله های فقیر نشین مملو از ازدحام و بیماری، و ساکنان این حلبی آبادها یک سوم جمعیت شهرنشین جهان را تشکیل می‌دهند.[2] در همین اثناء، برخی در غرب در شور انجیلی شان به دنبال گسترش دموکراسی لیبرال در بقیه جهان هستند، درست با این هدف که سرنوشت جهان را به دست یک مشت شرکت غربی که به هیچ کس جز سهام داران شان پاسخ گو نیستند بسپارند.
با این وجود مارکسیست‌ها چنان که کسی ممکن است مخالف شکار کردن یا سیگار کشیدن باشد، به سادگی ”مخالف“ طبقۀ سرمایه‌دار نیستند. پیش از این دیدیم که کمتر کسی به اندازۀ خود مارکس دست‌آوردهای باشکوه این طبقه را ستوده است. به نظر او، بر مبنای این دست‌آوردها تقابلی همیشگی با استبداد سیاسی، انباشتی کلان از ثروت که چشم انداز رونق و رفاه جهانی را به دنبال خود می‌آورد، احترام به فرد، آزادی های مدنی، حقوق دموکراتیک، جامعۀ    بین المللی و مانند آن‌ها- بوده که ایده سوسیالیسم بنا گردید. تاریخ طبقاتی باید مورد استفاده واقع می‌شد، نه این که به سادگی دور انداخته شود. همان‌گونه که نوشته‌ایم، سرمایه‌داری نیرویی رهایی بخش و در عین حال نیرویی فاجعه آفرین از آب درآمده بود؛ و این مارکسیسم است که بیش از سایر تئوری‌های سیاسی، به جای تجلیل بی‌پایه از یک سو و پوشاندن تقصیرات از سوی دیگر، به دنبال ارائۀ شرحی معقولانه از آن بر آمده است. طبقۀ کارگر هدیۀ بزرگی بود که سرمایه‌داری، هرچند ناخواسته، به جهان ارزانی داشته است. نیرویی اجتماعی که به هدف تأمین منافع شخصی خود پرورانده‌اند به نقطه‌ای می‌رسد که اصولاً قادر به تسخیر همۀ هستی سرمایه‌داری باشد. این دلیل وجود چنین طنزی در قلب دیدگاه مارکس از تاریخ است. شوخی مخوفی در چشم انداز نظم سرمایه‌دارانه وجود دارد که گورکن خویش را به وجود می‌آورد.
توجه مارکسیسم بر طبقۀ کارگر از این رو نیست که فضیلت‌های برجسته‌ای را در امر کار و کوشش تشخیص داده است. سارقین و بانک داران نیز زحمت زیادی می‌کشند، اما مارکس به این علت به آن‌ها برجستگی نمی‌دهد. (هرچند او یک بار در تقلیدی طنازانه و درخشان از تئوری اقتصادی خودش در مورد سرقت چیزهایی نوشت.) همان طور که دیدیم، مارکسیسم می‌خواهد تا سرحدّ امکان کار را از میان ببرد. و هم چنین مارکسیسم به این خاطر که طبقۀ کارگر فرضاً لگدمال شده ترین گروه اجتماعی است به آن، چنین اعتبار و اهمیت سیاسی را اعطا نکرده است. چنین گروه های اجتماعی بسیارند خانه به دوشان، دانشجویان، آوارگان، سالخوردگان، بی کاران و از کار افتادگان- و غالباً از یک کارگر متوسط فقیرتر هستند. طبقۀ کارگر پس از این که منزل‌اش دارای حمام شد و یا توانست تلویزیون رنگی داشته باشد توجه نظرش به مارکسیست ها را پایان نمی‌بخشد. این بر می‌گردد به جایگاه طبقۀ کارگر در درون شیوۀ تولید سرمایه‌داری که تعیین کننده ترین است. تنها آن‌هایی که در درون این سیستم با طرز کار آن آشنایی دارند، توسط آن به شکل نیرویی ماهر و به لحاظ سیاسی آگاه سازماندهی شده‌اند، وجودشان برای کارکرد موفقیت آمیز آن ناگزیر و ضروری است و در عین حال منافع مادی ایجاب می‌کند که پایین نگاه داشته شوند، قادر هستند تا به گونه‌ای عملی این سیستم را سرنگون کنند و به جای آن سیستمی به سود همگان بنا نمایند. هیچ پاترنالیست خوش نیتی و یا هیچ دستۀ آشوب گر خارج از طبقه‌ای نمی‌تواند این کار را برای شان انجام دهد و به این ترتیب می توان گفت که توجه مارکس به طبقۀ کارگر (که بدون شک اکثریت جمعیت روزگار او را تشکیل می‌دادند) از احترام عمیق او به دموکراسی تفکیک ناپذیر بوده است.
مارکس از آن رو برای طبقۀ کارگر چنین اهمیتی را قائل است که ایشان را بیش از هر چیز بسان حاملان رهایی همگانی می یابد: در شکل گیری طبقه ای با زنجیرهای رادیکال، طبقه‌ای در جامعۀ مدنی که طبقه‌ای از جامعۀ مدنی نیست، طبقه ای که انحلال تمام طبقات است، در شکل گیری بخشی که به دلیل رنج‌های همگانی‌اش خصوصیتی جهان شمول دارد، و حق خاصی را طلب    نمی کند زیرا نه بی‌عدالتی خاص که بی‌عدالتی عام در حق او روا می شود. این طبقه دیگر نه مقامی تاریخی که مقامی انسانی را طلب می‌کند … و در یک کلام این طبقه بیانگر گم گشتگی کامل انسان است و بنابراین تنها می‌تواند با بازیابی کامل انسان خود را بیابد. این مظهر زوال جامعه همچون طبقه ای خاص، پرولتاریا است.[3]
برای مارکس طبقۀ کارگر در یک معنا، مبیّن یک گروه اجتماعی خاص است. بدین خاطر که بر یک خطای سیستماتیک دلالت می‌کند که حاکی از این است که انواع مختلفی از خطاهای دیگر در پیش هستند (جنگ های امپریالیستی، گسترش مستعمراتی، قحطی، نسل کشی، چپاول منابع طبیعی، و تا حدی نژادپرستی و مردسالاری)، و بنابراین از اهمیت بسیار زیادی فراتر از سپهری که در آن قرار دارد، برخوردار است. در این معنا، طبقۀ کارگر همچون بز بلا گردانی است که در جوامع باستانی به نیابت از گناه همگانی از شهر بیرون می‌انداختند، اما درست به همان دلیل این قدرت را دارد تا به سنگ بنای یک نظم اجتماعی نوین بدل شود. طبقۀ کارگر بدین علت برای سیستم سرمایه‌داری هم ضروری و هم توسط آن محروم نگاه داشته شده است و بنابراین ”طبقه‌ای که طبقه نیست“ گونه‌ای معما و مسئله ای بغرنج است. به بیانی کاملاً تحت اللفظی، طبقۀ کارگر این نظم اجتماعی را می‌سازد بر مبنای کار مداوم و کوشش خموشانۀ طبقۀ کارگر کل این عمارت باشکوه بنا شده و با این وجود، نه نمایندگی واقعی‌اش و نه شناسایی کامل انسانیت‌اش را در درون این نظم نمی‌یابد. این طبقه هم مفید و دارای کارکرد است و هم محروم شده است؛ هم خاص و هم عام و همگانی است. طبقۀ کارگر جزئی لاینفک از جامعۀ مدنی است که در عین حال هیچ چیز نیست.
از آنجایی که بنیان چنین جامعه ای در این معنا با خود در تناقض قرار می‌گیرد، طبقۀ کارگر نشان گر نقطه ای است که کلّ منطق آن نظم شروع به از هم گسیختن و نابودی می‌کند. طبقۀ کارگر عنصر ناسازۀ تمدن است، عاملی است که نه در داخل آن و نه خارج از آن پایگاه مطمئنی ندارد، جایگاهی است که آن شکل از حیات مجبور به مقابله با تناقضات بسیاری است که آن را تشکیل    می دهند. از آن جایی که طبقۀ کارگر جایگاهی واقعی در وضع موجود ندارد، در درون آن نسبتاً نامرئی است؛ اما دقیقاً به همین دلیل قادر است تا آینده ای آلترناتیو را از پیش نشان دهد. و آن انحلال جامعه در معنای نفی خودش است محصول زائدی که نظم اجتماعی نمی‌تواند جایگاهی واقعی برای آن بیابد. در این مفهوم، طبقۀ کارگر به مثابه نشانه‌ای از آن بازسازی و گسست رادیکال عمل می کند، که مورد نیاز او خواهد بود. این همچنین انحلال جامعۀ کنونی در معنای اثباتی آن نیز هست، به این ترتیب که طبقه کارگر، طبقه ای است که وقتی به قدرت دست می یابد همۀ جامعۀ طبقاتی را با هم از میان برخواهد داشت. افراد تنها در آن هنگام است که سرانجام خواهند توانست از خفت و قفس جامعۀ طبقاتی آزاد شوند، و قادر خواهند بود خود را و توانایی‌هایشان را شکوفا کنند. در این معنا، طبقۀ کارگر طبقه‌ای ”جهانی“ است، زیرا در تلاش برای تغییر دادن شرایط خود، قادر است پردۀ آخری باشد بر تمامی روایت کثیف و زننده جامعۀ طبقاتی.
در این‌جا تناقض یا کنایۀ دیگری نیز وجود دارد این حقیقت که تنها از طریق طبقه است که می توان بر طبقه غلبه کرد. اگر مارکسیسم این میزان درگیر مفهوم طبقه است، تنها به این خاطر است که می‌خواهد پسِ پشتِ آن را ببیند. به نظر می‌رسد که مارکس طبقه اجتماعی را به مثابه شکلی از بیگانگی در نظر گرفته است. ”کارگر“ و یا ”سرمایه‌دار“ نامیدن انسان‌ها، دفن کردن فردّیت‌های منحصر به فردشان، در پسِ مقوله‌ای فاقد هویت است. اما این بیگانگی ای است که فقط از درون می‌تواند نابود شود. تنها با آغازی تمام عیار از طبقه و تأیید آن به عنوان یک حقیقت اجتماعی غیرقابل اجتناب – به جای این که با وارستگی آرزوی محو آن را داشته باشیم است که نابودی آن میسر می‌شود. این مسئله دقیقاً مشابه با مسئلۀ نژاد و جنسیّت است. برخورد با هر فردی به عنوان چیزی منحصر به فرد نابسنده است، هم چنان‌که برای برخی از لیبرال‌های آمریکایی (از جمله دونالد ترامپ و بوستون استرنگلر) همه کس موردی ”خاص“ است. این حقیقت که مردم به گونه‌ای بی نام و نشان با هم ادغام و انباشته شده‌اند شاید به یک معنا گونه ای از بیگانگی باشد، اما به معنایی دیگر این شرطی برای رهایی ایشان نیز هست. یک بار دیگر، تاریخ را جنبۀ ”بد“ آن حرکت می دهد.    لیبرال های خوش نیتی که همۀ اعضای جنبش آزادی روریتانیا (یک کشور کوچک اروپایی خیالی) را به مثابه فردی منحصر به فرد در نظر می گیرند، در درک قصد و نیّت جنبش آزادی روریتانیا ناموفق مانده‌اند. هدف این جنبش آن است که به نقطه‌ای برسد که اتباع روریتانیا بتوانند به راستی خود را آزاد کنند. به هر حال اگر آن‌ها بتوانند همین الان چنین کنند، دیگر به جنبش آزادی‌شان نیازی نخواهند داشت.
دریافت دیگر نیز وجود دارد که در آن مارکسیسم با چشم دوختن به ماورای طبقۀ کارگر، فراروی از آن را دنبال می‌کند. هر سوسیالیستی که برای خودش ارزش و حرمتی قائل باشد هیچ گاه به این امر باور نداشته که طبقۀ کارگر به تنهایی می تواند سرمایه‌داری را به زیر کشد. تنها با بنا کردن پیوستگی های سیاسی است که چنین وظیفۀ دلهره آوری امکان پذیر می‌شود. خود مارکس می‌اندیشید که طبقۀ کارگر باید دهقانان خرده بورژوا را دست‌کم در کشورهایی مانند فرانسه، روسیه و آلمان که کارگران صنعتی هنوز اقلّیتی از جمعیت آن‌ها را تشکیل می دادند، حمایت و پشتیبانی نمایند. بلشویک‌ها نیز در تلاش بودند تا جبهه‌ای متحّد از کارگران، دهقانان فقیر، سربازان، ملوانان، روشنفکران شهری و مانند آن را تشکیل دهند.
در این رابطه گفتن ندارد که پرولتاریای اولیه کارگران مرد یقه آبی نبودند. آن‌ها زنان طبقات پایین در جوامع باستان بودند. کلمۀ ”پرولتاریا“ از کلمۀ لاتینی که برای ”زاد و ولد“ به کار می‌رفته به ما رسیده است، یعنی آن هایی که فقیرتر از آن بودند که به دولت جز با زهدان‌هایشان خدمتی بکنند. این زنان محروم تر از آن بودند تا در حیات اقتصادی به گونه ای دیگر مشارکت داشته باشند و از این رو نیروی کار را در فرم کودکان تولید می‌کردند. آن‌ها به جز ثمرۀ بدن‌هایشان چیزی برای تسلیم کردن در اختیار نداشتند. چیزی که جامعه از ایشان می‌خواست نه تولید که بازتولید (تکثیر) بود. حیات پرولتاریا نه در داخل پروسۀ کار، که از بیرون آن آغاز شد. با این وجود سختی هایی که متحمّل می‌شدند به مراتب از سنگ شکنی رنج آورتر بود.
امروز، در عصر کارگاه‌های بهره کشی و نیروی کار کشاورزی جهان سومی، نمونۀ نوعیِ پرولتر، کماکان یک زن است. کار یقه سفید که در عصر ویکتوریایی عمدتاً توسط مردان طبقۀ متوسط رو به پایین انجام داده می‌شد، این روزها تا حدّ زیادی به زنان طبقۀ کارگر که معمولاً دست مزد کمتری به نسبت کارگران یدیِ غیر ماهر دریافت می‌کنند، اختصاص می‌یابد. به علاوه، زنان به دنبال رکود در صنایع سنگین پس از جنگ اول جهانی، غالباً در سطح وسیعی به کار در فروشگاه‌ها و کارهای دفتری پرداختند. در زمان خود مارکس، بزرگ ترین گروه کارگران مزدی، نه طبقۀ کارگر صنعتی که خدمت کاران خانگی بود که بیشتر آنان را زنان تشکیل می‌دادند.
بنابراین طبقۀ کارگر همواره متشکل از کارگران مردِ عضلانی و چکش به دست نیست. اگر بدین گونه می اندیشید، از این ادعّای دیوید هاروی جغرافی دان متعجّب خواهید شد که ”پرولتاریای جهانی وسیع تر و بزرگ تر از همیشه است“ [4] اگر طبقۀ کارگر به معنای کارگران یقه آبی کارخانه باشد، قطعاً در جوامع سرمایه داری پیشرفته جمعیّت آن به شدت تقلیل یافته است اگرچه این مسئله تاحدّی به این علت است که حجم قابل توجّهی از چنین کارهایی، به فقیرترین مناطق سیاّره صادر شده است. هرچند، این واقعیت هم پابرجا می‌ماند که اشتغال صنعتی در مقیاسی جهانی رو به کاهش داشته است. با این وجود حتی در زمانی که بریتانیا کارگاه جهان بود، کارگران تولیدی در محاصرۀ گروه‌های عظیم‌تر خدمت کاران خانگی و کارگران کشاورزی بودند.[5] و نیز اینکه کار یدی رو به افول و کار یقه سفید رو به گسترش دارد، ابداً پدیداری ”پست مدرن“ نیست. برعکس، این امر می‌تواند بازگشتی به عقب، به آغاز قرن بیستم باشد.
خود مارکس به هیچ وجه این‌گونه نمی‌اندیشید که بایستی به کار یدی مشغول باشید تا جزئی از طبقۀ کارگر به شمار آیید. برای نمونه او در کتاب سرمایه، کارگران بخش بازرگانی را در همان ترازی قرار می‌دهد که کارگران بخش صنعت را، و نمی‌پذیرد که پرولتاریا را صرفاً با کارگران تولیدی، یعنی کارگرانی که به طور مستقیم کالا و محصول مادی تولید می‌کنند، این-همان بگیرد. در عوض، به زعم وی طبقۀ کارگر همۀ آن‌هایی که مجبور شده‌اند تا نیروی کارشان را به سرمایه بفروشند، آن‌هایی که در زیر نظم سرکوب گر آن کمر خم کرده اند و   آن هایی که کم ترین کنترلی بر شرایط کارشان ندارند را شامل می‌شود. در مفهوم منفی آن، می‌توانیم طبقه کارگر را به عنوان کسانی که بیشترین نفع را از سقوط سرمایه‌داری خواهند برد، تعریف نماییم. به این معنا، اغلب کارگرانِ یقه سفیدِ سطح پایین که غالباً بدون تخصّص نیز هستند، دستمزدهای اندکی دریافت  می کنند، امنیّت شغلی پایینی دارند و اجازۀ اظهار نظر در مورد پروسۀ کار را ندارند، در شمار این دسته بندی قرار می‌گیرند. طبقۀ کارگر یقه سفید به همان نسبت طبقۀ کارگر صنعتی وجود دارد؛ طبقه‌ای که گروه‌های بسیار وسیعی از کارگران فنّی، دفتری و اداری را شامل می شود که از هرگونه اختیار و خودگردانی محروم شده‌اند. باید به یاد بیاوریم که طبقه تنها به مسئلۀ مالکیت قانونی انتزاعی مربوط نمی‌شود، بلکه مسئله، ظرفیت استقرار قدرت یک نفر بر دیگران، برای سود شخصی آن یک نفر می‌باشد.
مبنای استدلالی بسیاری از آنانی که مشتاق‌اند تا مناسک تشییع جنازۀ طبقۀ کارگر را به جا آورند برپایۀ رشد بسیار زیاد در بخش‌های خدمات، اطلاعات و ارتباطات بوده است. گذار از سرمایه‌داری صنعتی به سرمایه‌داری ”متأخر“، ”مصرف‌گرا“، ”پساصنعتی“ و یا ”پسامدرن“ همان گونه که پیش تر دیدیم، واجد برخی تغییرات قابل توجه بوده است. اما این را هم بررسی کردیم که هیچ کدام از این موارد جوهر بنیادین روابط مالکیت سرمایه‌داری را دگرگون نکرده است. بلکه برخلاف انتظار، این قبیل تغییرات غالباً همسو با بسط و تثبیت بیشتر این روابط روی داده‌اند. ذکر این نکته هم مفید است که اشتغال در بخش خدمات می‌تواند دقیقاً به اندازۀ کار صنعتیِ سنتّی سنگین، کثیف و نامطبوع باشد. برای تصّور کارگران خدماتی، ذهن ما نباید تنها به سرآشپزهای رده بالا و منشی‌های کلینیک‌های خیابان هارلی معطوف شود، بلکه باید به کارگران باراندازها، بخش حمل و نقل، جمع آوری زباله، خدمات پست، بیمارستان‌ها، و همچنین کارگران نظافت‌کار و تهیه و حمل مواد غذایی توجّه داشته باشیم. در واقع، تمایز میان کارگران بخش‌های تولیدی و خدماتی تا آن جا که به دست مزد، کنترل بر کار و شرایط کار برمی گردد، تقریباً غیر محسوس است. کارگرانی که در مراکز    پاسخ گویی تلفنی کار می‌کنند درست به اندازۀ کارگرانی که در معادن ذغال سنگ جان می‌کنند استثمار می‌شوند. برچسب‌هایی چون ”خدمات“ و یا ”یقه سفید“ می تواند در خدمت پنهان کردن انبوهی از تفاوت های میان مثلاً خلبان‌های خطوط هوایی و دربان‌های بیمارستان‌ها، و یا کارمندان ارشد دولتی با نظافت کاران هتل‌ها باشد. همان‌گونه که جولز تاونشند توضیح می‌دهد، ”طبقه بندی کردن کارگران یقه سفید ردۀ پایین که هیچ کنترلی بر نیروی کارشان ندارند و متحّمل دستمزد پایین و عدم امنیت شغلی هستند، به مثابه افرادی خارج از طبقۀ کارگر مستقیماً و بی واسطه مشکوک و پرسش برانگیز است.“[6]
در هر صورت، صنعت خدمات خود بخش قابل توجهّی از تولیدات را شامل می‌شود. اگر آن گونه که می گویند، کارگران صنعتی جای شان را به کارمندان بانک و میخانه‌چی‌ها داده‌اند، پس همۀ این گیشه ها، میز و نیمکت ها، بارها، کامپیوترها و ماشین‌های خودپرداز چطور درست شده اند؟ یک پیش خدمت، راننده، دستیار آموزشی یا اپراتور کامپیوتر صرفاً به این دلیل که محصول قابل لمسی را تولید نمی‌کند، نمی تواند به عنوان جزئی از طبقۀ متوسط محسوب شود. آن‌ها تا آن جا که منافع مادی‌شان اجازه دهد به اندازۀ سایر بردگان مزدی که به سختی استثمار می‌شوند، در ساختن یک نظم اجتماعی عادلانه‌تر سهیم هستند. به علاوه این را باید همیشه به یاد داشته باشیم که ارتش پر شمار بازنشستگان، بیکاران و بیماران مزمن که به همراه کارگران فصلی اگرچه بخشی دائمی از پروسۀ کار ”رسمی“ نیستند اما مطمئناً جزو طبقۀ کارگر به حساب می‌آیند.
این حقیقتی است که گسترشی عظیم در مشاغل فنی، اداری و مدیریتی به وجود آمده است، همچنان که سرمایه‌داری تکنولوژی‌اش را برای بیرون کشیدن مقدار بیشتری کالا از گروه اندک‌تری از کارگران به حرکت در می‌آورد. با این وجود این مسئله نمی‌تواند ردیه‌ای بر مارکسیسم باشد، به این خاطر که مارکس شخصاً با دقت زیاد به این مسأله توجه کرده است. از همان اواسط قرن نوزدهم، نوشته هایی از او دربارۀ ”رشد فزاینده در طبقۀ متوسط“ یافت می شود که در  آن ها او اقتصاد سیاسی متعارف را برای چشم پوشی از این مسئله ملامت می‌کند. این ها زنان و مردانی هستند که ”از یک طرف میان کارگران و از طرف دیگر میان سرمایه‌داران قرار گرفته‌اند.“[7] فرازی که باید برای بی اعتبار دانستن این اسطوره که مارکس پیچیدگی جامعۀ مدرن را کاملاً به دو طبقۀ قطبی شده فرو کاسته، کافی باشد. در واقع، یکی از مفسران این گونه استدلال می‌کند که مارکس ناپدید شدن واقعی پرولتاریایی را آن گونه که در زمانۀ او شناخته شده بود، در نظر داشته است. سرمایه‌داری توسط قحطی زدگان و بیچارگان سرنگون نمی‌شود. سرمایه داری به وسیلۀ کاربرد دانش فنی پیشرفته در پروسۀ تولید به زیر کشیده خواهد شد، یعنی موقعیتی که جامعه‌ای از افراد آزاد و برابر را به وجود خواهد آورد. هر قدر به همین خوانش از مارکس توجه کنیم، شکی باقی نمی ماند که او به خوبی از این که چگونه پروسۀ تولید سرمایه‌داری نیروی کار فنّی و علمیِ بیشتر و بیشتری را به مدار خود کشیده آگاه بوده است. او در کتاب گروندریسه از ”دانش عمومی اجتماعی که به یک نیروی مولّد مستقیم مبدل می‌شود“ صحبت می‌کند. عبارتی که آن چه بعضی امروزه جامعۀ اطلاعاتی خوانده می‌شود را از پیش اعلام می‌کند.
با این حال گسترش بخش‌های فنّی و اداری با کم رنگ شدن تدریجی مرز میان طبقۀ کارگر و طبقۀ متوسط همراه گشته است. تکنولوژی‌های جدید اطلاعات باعث نابودی بسیاری از مشاغل سنتی شده‌اند، و به همراه آن ثبات اقتصادی، ساختار شغلی پایدار و انگارۀ تمایل به یک شغل به طرز مؤثری تحلیل رفته است. یک تأثیر این امر گسترش پرولتریزه شدن نیروهای متخصص و به همراه آن باز-پرولتریزه شدن شاخه های مختلف طبقۀ کارگر صنعتی بوده است. همان‌گونه که جان گری توضیح می‌دهد، ”طبقۀ متوسط اکنون دارد آن شرایط عدم امنیت اقتصادی و کمبود منابع که پرولتاریای قرن نوزدهمی را به خود مبتلا کرده بود را دوباره از نو کشف می‌کند.“[8] بسیاری از آنانی که به طور سنتّی بایستی جزء طبقۀ متوسط روبه پایین محسوب شوند معلّمان، مددکاران اجتماعی، کارشناسان فنی، ژورنالیست‌ها، کارمندان و مقامات دفتری دون پایه علاوه بر این که از جانب قیود مدیریتی محدود کننده‌ای تحت فشار قرار دارند، تحت تأثیر پروسۀ بی رحمانۀ پرولتریزه شدن نیز قرار گرفته اند. و این بدان معناست که آن‌ها در صورت وقوع بحرانی سیاسی، بیشتر احتمال دارد که به مبارزۀ طبقۀ کارگر بپیوندند.
البته برای سوسیالیست‌ها بسیار عالی خواهد بود اگر مدیران، رؤسا و هیئت‌های تجاری نیز تسلیم جنبش آن‌ها می‌شدند. مارکسیست‌ها دلیلی برای بیزاری از قضات، ستارگان راک، متنفذین رسانه ها و ژنرال هایی که با شور و شوق به صفوف آن‌ها ملحق می‌شوند، ندارند. هیچ منعی برای روپرت مورداک و پاریس هیلتون برای این که بخواهند به طرز مناسبی تغییر خود را بفهمانند و دوره‌ای از پشیمانی را طی کنند وجود ندارد. حتی ممکن است به مارتین آمیس و تام کروز هم فرم عضویت اعضای تازه وارد با قید اکید ”موقتّی“ داده شود. این را تنها به این خاطر می‌گویم که چنین اشخاصی، با توجه به پایگاه اجتماعی و وضعیت مادی‌شان، بیشتر احتمال دارد تا با سیستم فعلی شناسایی شوند. با این حال اگر به دلایلی عجیب و غریب، نه کارگران پُست که طراحان مّد منفعت شان در گرو پایان بخشیدن به سیستم مستقر قرار گیرد، آن گاه مارکسیست‌ها باید کانون توجّه خود را بر طراّحان مُد بگذارند و قویاً با پیش روی کارگران پُست به مخالفت بپردازند.
از این رو، وضعیت به هیچ وجه به آن سرراستی که ایدئولوگ های مرگ طبقۀ کارگر ادّعا می‌کنند نیست. در مراتب بالای جامعه ما با حضور آن چه به درستی طبقۀ حاکم می‌توان نامید روبرو هستیم، هرچند این مطمئناً توطئۀ سرمایه‌داران نا به کار نیست. صفوف این طبقه حاکم، اشراف، قضات، وکلا و روحانیون ارشد، ارباب جراید، افسران بلند پایۀ نظامی و مفسران رسانه ها، سیاست مداران عالی رتبه، افسران پلیس و کارمندان دولت، اساتید دانشگاه (که اندکی از آن‌ها به لحاظ سیاسی مرتداند)، زمین داران بزرگ، بانک داران، دلالان سهام، کارخانه‌دارها، مدیران ارشد، رؤسای مراکز آموزشی و مانند آن‌ها را در برمی‌گیرد. بسیاری از این افراد خود سرمایه‌دار نیستند، اما، هرچند غیر مستقیم، به مثابه کارگزاران سرمایه عمل می‌نمایند. گذران زندگی آن‌ها چه از سرمایه باشد و چه اجاره داری و یا حقوق بگیری، تغییری در این امر نخواهد داد. هم چنین همۀ کسانی که حقوق بگیرند یا دست مزد دریافت می‌کنند؛ جزء طبقۀ کارگر نیستند. مثلاً بریتنی اسپیرز را در نظر بگیرید. در زیر این لایۀ اجتماعی عالی رتبه، قشری از مدیران، دانشمندان، کارفرمایان و بوروکرات‌های طبقۀ متوسط قرار گرفته است؛ و مادون آن‌ها طیفی از شاغلین طبقۀ متوسط رو به پایین مثل معلمّان، مددکاران اجتماعی و مدیران رده پایین امتداد یافته است. سپس طبقۀ کارگر که هم نیروی کار یدی و هم کارگران یقه سفید رده پایین را در برمی‌گیرد، از قبیل: کارگران و کارمندان دفتری، فنی، اداری، خدماتی و امثالهم. و این نسبت عظیمی از جمعّیت جهان است. کریس هارمن وسعت جمعیت طبقۀ کارگر جهانی را در حدود دو میلیارد نفر تخمین می‌زند، همراه با تعداد مشابهی که تحت منطق اقتصادی کاملاً مشابهی قرار دارند.[9] ارزیابی دیگری جمعّیت طبقۀ کارگر را در حدود سه میلیارد نفر می‌داند.[10] به نظر می‌رسد که ناپدید شدن طبقۀ کارگر به مراتب کمتر از غیب شدن لرد لوکان با موفقیت روبرو بوده   است.[11]
هم چنین ابداً نباید جمعیت عظیم حلبی آبادهای جهان که با نرخ بسیار سریعی در حال رشد هستند را فراموش کرد. تا پیش از این ساکنین حلبی آبادها اکثریت جمعیت شهرنشین جهان را تشکیل نمی‌دادند، اما به زودی چنین خواهند بود. این انسان‌ها در مفهوم کلاسیک کلمه بخشی از طبقۀ کارگر نیستند، اما به تمامی به خارج از پروسۀ تولیدی نیز پرتاب نشده‌اند. آن‌ها بیش تر بدون این که خود بخواهند و بدانند، دست‌خوش پیامدهای سیستم هستند، به طور نمونه در کارهای خدماتی غیرمهّم و پر خطر با دست مزد پایین، بدون حقوق و قرارداد رسمی، خارج از دایره اعمال قوانین کار و در شرایط فقدان قدرت چانه زنی اشتغال دارند. آن‌ها عبارت‌اند از: دست‌فروشان، کلاه برداران جزء و شرّخرها، کارگران صنایع پوشاک، فروشندگان خوراکی و نوشیدنی، روسپیان، کودکان کار، حماّلان ریکشا (ارّابه تک نفره که به جای اسب انسان آن را می کشد)،    خدمت کاران خانگی و کارچاق کن‌های ارباب خود جزء. مارکس میان لایه‌های مختلف بیکاران تمایز قائل می‌شود؛ و آن چه که او دربارۀ بیکاری ”شناور“ یا کارگران فصلی دوران خود می‌گوید و آن‌ها را به عنوان بخشی از طبقۀ کارگر به حساب می‌آورد، با شرایط بسیاری از حلبی آباد نشین‌های امروز مشابهت های فراوانی دارد. آن‌ها به طور منظّم مورد بهره کشی قرار نمی‌گیرند، اما مطمئناً به لحاظ اقتصادی تحت ستم قرار دارند؛ و سریع‌ترین نرخ رشد جمعیّتی را در میان همۀ گروه‌های اجتماعی جهان به خود اختصاص داده‌اند. اگرچه این امکان وجود دارد که آن‌ها را به راحتی خوراک جنبش های راست گرای مذهبی شوند، اما آن‌ها هم چنین می‌توانند مقاومت‌های سیاسی چشم گیری را نیز سازمان دهند. امروزه این اقتصاد غیر رسمی در آمریکای لاتین بیش از نیمی از نیروی کار را به کار گرفته است. آن‌ها پرولتاریایی غیررسمی را تشکیل می‌دهند که قابلّیت‌های بالای خود در سازماندهی سیاسی را به خوبی نشان داده است؛ و اگر زمانی بخواهند بر علیه شرایط وخیم خود قیام کنند، بدون شک سیستم سرمایه‌داری جهانی را از پایه به لرزه در خواهند آورد.
مارکس اعتقاد داشت که تمرکز کارگران در کارخانه‌ها پیش شرطی برای رهایی سیاسی آنان است. سرمایه داری برای برآوری اهداف نفع طلبانۀ شخصی اش کارگران را گردهم آورده و شرایطی را خلق می‌کند که در آن کارگران می‌توانند خود را به لحاظ سیاسی سازماندهی کنند. امری که لزوماً با آن چه حاکمان سیستم در نظر داشتند هم خوان نیست. سرمایه‌داری نمی‌تواند بدون وجود طبقۀ کارگر به حیات خود ادامه دهد، در حالی که بدون سرمایه‌داری طبقۀ کارگر قادر است تا به طور بسیار آزادانه تری شکوفا شود. ساکنین حلبی آبادهای کلان‌شهرهای جهان در حاشیۀ پروسۀ تولید سازماندهی نمی‌شوند، اما دلیلی وجود ندارد فرض کنیم که کارخانه‌ها تنها نقاطی از کره زمین‌اند که بی چارگان می توانند برای دگرگونی وضعیت شان در آن جا هم پیمان گردند. حلبی آباد نشین‌ها به مانند پرولتاریای کلاسیک به صورت جمعی وجود دارند و قوی‌ترین منفعت امکان پذیر آن‌ها در گذر کردن از نظم جهانی کنونی است، و البته جز زنجیرهای‌شان چیزی برای از دست دادن ندارند.[12]
بنابراین، ایدۀ مرگ طبقۀ کارگر، بیش از حد گزافه گویانه است. کسانی هستند که از چرخش محافل رادیکال از بحث طبقه به نژاد، جنسّیت و پسااستعمارگرایی صحبت می‌کنند. ما این را نیز کمی بعدتر خواهیم آزمود. اما تا آن موقع، باید به این مسئله توجه کنیم که تنها آن‌هایی که طبقه برایشان در تصویر کارخانه‌داران فراک پوش و کارگران اُوِرال پوش خلاصه می شود می توانند چنین مفهوم ساده‌لوحانه‌ای را بپذیرند. آن‌ها قبول کرده‌اند که طبقه نیز مانند جنگ سرد از میان رفته است و در عوض باید به فرهنگ، هویّت، قومیت و جنسّیت توجه کرد. در جهان امروز اما این چیزها بیش از همیشه با طبقۀ اجتماعی درهم تنیده شده‌اند.
پانوشت‌ها:
1. پری اندرسون، بنیادهای پست مدرنیته (لندن، 1998)، ص. 85.
2. بنگرید به مایک دیویس، سیارۀ حلبی آبادها (لندن، 2006)، ص. 25.
3. مارکس، مقدمه‌ای بر نقد فلسفۀ حق هگل، در مارکس و انگلس: منتخب آثار (لندن، 1968)، ص. 219.
4. به نقل از لئو پانیچ و کالین لیز، سوسیالیست رجیستر (نیویورک، 1998)، ص. 68.
5. من این نسبت‌ها را از منابع زیر درآورده‌ام، الکس کالینیکوس و کریس هارمن، طبقۀ کارگر در حال تغییر (لندن و ملبورن، 1987)؛ لیندزی جرمن، مسئلۀ طبقات (لندن، 1996)؛ کریس هارمن، مقالۀ ”طبقۀ کارگر جهان“ مجلۀ سوسیالیسم بین‌الملل، شمارۀ 96 (پاییز 2002).
6. جولز تاونشند، سیاست مارکسیسم (لندن و نیویورک، 1996)، ص. 237.
7. به نقل از تام باتامور، تفاسیری از مارکس (آکسفورد، 1968)، ص. 19.
8. جان گری، صبح کاذب: اوهام سرمایه‌داری جهانی (لندن، 2002)، ص. 111.
9. کریس هارمن، مقالۀ ”طبقۀ کارگر جهان“. برای یک دعوی مخالف در مورد طبقۀ کارگر بنگرید به جی. ای. کوهن، اگر شما یک مساوات گرا هستید، چگونه ممکن است این قدر ثروتمند شوید؟ (لندن، 2000).
10.  بنگرید به پری اندرسون، نیو لفت ریویو، شمارۀ 48 (نوامبر-دسامبر 2007)، ص. 29.
11.  برای آگاهی خوانندگانی که با تاریخچۀ جنایات اشراف بریتانیا آشنایی ندارند، لرد لوکان یکی از اشراف انگلیسی بود یا هست که بنا بر قول‌هایی پرستار بچه‌اش را به قتل رسانده و از چند دهۀ پیش بدون هیچ ردی ناپدید شده است.
12.  نکته‌ای که توسط اسلاوی ژیژک در کتاب در دفاع از دلایل نامقبول (لندن، 2008)، ص. 425. به آن اشاره می کند. برای یک گزارش عالی راجع به حلبی آبادهای امروزین، بنگرید به مایک دیویس، سیارۀ      حلبی آبادها (لندن، 2006)
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژوئیه 29, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: