آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

تاریخ آلترناتیو:

 
<!–[if gte vml 1]> True True («««««` («««««` 0 287 6380304 1727463 setareh_shab.jpg <![endif]–>

بلشویک‌وار بباید جنگید      
چه کند با دل چون آتش ما آتش تیر؟
تیمور پیروانی



جان‌باختگان 8 تیر 1355- خانۀ پایگاهی مهرآباد جنوبی
در صدر فهرست جان‌باختگان چپ انقلابی در تیر ماه با جان‌باختگان چریک فدایی در روز 8 تیرماه 1355 در خانۀ پایگاهی واقع در محلۀ مهرآباد جنوبی تهران روبرو هستیم که بی‌تردید در راس آن‌ها رفیق کبیر حمید اشرف قرار دارد. در قسمت نخست نگاهی کوتاه به زندگی این ده رفیق خواهیم داشت. همچنین مطلب بسیار مهم دیگری نیز در رابطه با دلایل و زمینه‌های وارد آمدن ضربۀ 8 تیر و شناسایی مسبب اصلی آن و یکی از شاه مهره‌های نفوذی و مزدور ساواک شاه در همین شماره در بخش ”زونکن“ درج شده است.
رفیق کبیر حمید اشرف
سال گذشته در یادبود این رفیق، نوشتاری تحت عنوان ”حمید اشرف؛ آمیزۀ سرود و فلز“ منتشر گردید. امسال در سالگرد جان‌یاختن او امید داریم که ویرایش جدیدی از آن نوشته را منتشر سازیم.
رفیق محمدرضا یثربی
محمدرضا پیش از آغاز زندگی مخفی انقلابی و در دوران دانشجویی، از فعالین در اعتراضات دانشجویی در دانشگاه علم و صنعت تهران بود و به همین خاطر مدتی را نیز در بازداشت به سر برد. او از سال 1350 به همراه رفیق کیومرث سنجری زندگی مخفی را آغاز کرد. او مسئولیت یک تیم سه نفره در سازمان و نیز مسئولیت تیم‌های ارتباطی دانشگاه علم و صنعت را بر عهده داشت. آبدیده شدن و پرورش یافتن در جریان و کوران مبارزۀ انقلابی باعث شد رفیق محمدرضا به تدریج مسئولیت‌های انقلابی سنگین‌تری را بر دوش بگیرد. آخرین مسئولیت او، عضویت در کمیتۀ مرکزی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران بود. در نشست‌های مشترک با نمایندگان بخش مارکسیست-لنینیست سازمان مجاهدین، محمدرضا نیز به همراه رفقا حمید اشرف و بهروز ارمغانی شرکت می‌کرد. رفیق محمدرضا در روز 8 تیر 1355 مانند سایر یارانش تا آخرین گلوله جنگید و بعد از چندین ساعت مقاومت سرانجام خون خود را وثیقۀ آرمان‌های فروزان کمونیسم ساخت.

رفیق محمدحسین حق‌نواز
رفیق محمدحسین از سال 1351 به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران پیوست. او مدتی در شمال تحت مسئولیت رفیق جان‌باخته علی‌اکبر (فریدون) جعفری فعالیت می‌کرد و سپس مسئولیت تیمی در مشهد را به عهده گرفت. او در 8 تیر 1355 عضو کمیتۀ مرکزی سازمان بود.
رفیق محمدرضا فوقانی
رفیق محمدرضا فارغ‌التحصیل رشتۀ ریاضی دانشگاه تهران بود. او مدتی به عنوان کارمند در سازمان برنامه و بودجه اشتغال داشت. از سال 1353 زندگی مخفی را آغاز کرد و به عنوان مسئول یک تیم در شهر رشت برگزیده شد.
رفیق عسگر حسینی ابرده
رفیق عسگر در سال 1322 به دنیا آمد. او فعالیت سیاسی را از دوران دبیرستان آغاز کرد و مدتی را در زندان به سر برد. پس از آزادی از زندان در ارتباط با چریک‌ها قرار گرفت و به سازمان پیوست.
رفیق یوسف قانع خشک بیجاری
رفیق یوسف در نیمۀ دوم دهۀ 1340 دانشجوی رشتۀ برق دانشگاه پلی‌تکنیک بود. در سال 1348 بازداشت شد و پس از چند ماه آزاد گردید. مدتی بعد مجددا بازداشت شد و در سال 1354 پس از سه سال حبس مجددا از زندان آزاد شد. پس از آزادی از زندان، زندگی مخفی را آغاز نمود. او مدتی پیش از ضربۀ 8 تیر 1355 در تیمی در شهر گرگان سازماندهی شده بود.
رفیق علی‌اکبر وزیری
رفیق علی‌اکبر در سال 1335 در روستای اسفرجان در اطراف اصفهان متولد شد. در سال 1353 رفیق علی با نمرات بسیار بالا در 11 رشتۀ دانشگاهی قبول شد. او به علت جو سیاسی دانشگاه صنعتی، آنجا را برگزید و پس از مدت کوتاهی از طریق رفیق یثربی در ارتباط با سازمان قرار گرفت. در فروردین 1354 خانۀ تیمی دانشجویی رفیق شناسایی شد و او زندگی مخفی را آغاز کرد. او از ضربات اردیبهشت 1355 جان سالم به در برد و در ضربۀ 8 تیرماه 1355 جان باخت.
رفیق فاطمه حسینی
رفیق فاطمه در سال 1326 در شهر بروجرد به دنیا آمد. پس از تحصیلات دبیرستان وارد انستیتوی علوم بیمارستانی در رشتۀ پرستاری شد. در 8 تیر 1355 در خانۀ پایگاهی مهرآباد جنوبی حضور داشت و پس از نبردی حماسی جان باخت. خواهر او رفیق افسر حسنی نیز از جان‌باختگان فدایی در سالیان پیش از انقلاب 1357 است.
رفیق فاطمه خرم
رفیق طاهره در سال 1333 در خانواده‌ای مرفه در آذربایجان به دنیا آمد. در سال 1351 در رشتۀ برق دانشگاه صنعتی پذیرفته شد. از اسفند 1354 در یک تیم تحت مسئولیت رفیق غزال آیتی به زندگی مخفی روی آورد. آخرین نبرد رفیق در روز 8 تیرماه 1355 در مهرآباد جنوبی بود؛ نبردی که خونین‌ترین و حماسه‌سازترین نبرد رفقای فدایی تا آن زمان بود. تمام منطقه با ده‌ها مزدور ساواک، شهربانی و ارتش از زمین و هوا به محاصره درآمده بود. اما رفیق طاهره به پیمان خود با آرمان‌های کمونیسم وفادار ماند و پس از نبردی حماسی تا آخرین گلوله جنگید و در سن 24 سالگی جان خود را وثیقۀ تحقق اهداف انقلابی خود ساخت و جاودانه شد.
رفیق غلام رضا لایق مهربانی
رفیق غلام رضا در تیمی با مسئولیت رفیق خراط پور سازماندهی شده بود، و به همراه رفیق طاهره خرم عضو ثابت خانه ی تیمی مهرآباد جنوبی بود. رفیق  غلام رضا نیز در روز هشتم تیرماه مانند دیگر رفقا جانانه تا آخرین گلوله در مقابل مزدوران جنگید و در کنار دیگر رفقا پس از ساعت ها مقاومت خونش را وثیقه ی آرمان های کمونیسم ساخت.
چهار تن از جان‌باختگان چریک فدایی خلق در دوران رژیم سلطنتی
رفیق احمد خرم‌آبادی
رفیق احمد خرم‌آبادی در بروجرد متولد شد. او در رشتۀ شیمی دانشگاه پلی‌تکنیک پذیرفته شد و در سال 1348 از این دانشگاه فارغ‌التحصیل گردید. رفیق احمد در دوران آموزش سربازی از طریق رفیق غفور حسن‌پور با ”تیم جنگل“ آشنا شد. پس از رقم خوردن حماسۀ سیاهکل در 19 بهمن 1349 توسط همین تیم، رفیق احمد در اسفند ماه 1349 بازداشت شد و تحت شدیدترین شکنجه‌ها قرار گرفت اما لب رازدارش را نگشود. او در 14 تیرماه 1350 به همراه رفیق کاظم سلاحی به پای جوخۀ تیرباران رفت. در همان ایام نامه‌ای شعرگونه و آهنگینی از رفیق احمد خطاب به مادرش منتشر شد که در همان دوران و در سال‌های پس از انقلاب 1357 تاثیر بسیار وسیعی بر هواداران کمونیسم گذاشت. در تاثیرگذاری این نامه، همین نکته بس که عزت غروی، مادر رفیق احمد به همراه فرزند دیگرش مجتبی و خواهرش تحت تاثیر این نامه و مبارزات فرزندش از تار و پود مناسبات سنتی خانوادگی در خانواده ای آخوندزاده (رفیق عزت فرزند یکی از آخوندهای سرشناس بروجردی بود) گسست و به سازمان چریک‌های فدایی پیوست. هر دو این رفقا در سالیان پیش از انقلاب 1357 در نبردهای مسلحانه جان باختند. به خاطر شهرت و ماندگاری این نامه و سرایندۀ آن یعنی رفیق احمد، نویسنده یا نویسندگان کتاب وزارت اطلاعات رژیم اسلامی در مورد چریک‌های فدایی خلق (محمود نادری، چریک‌های فدایی خلق، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، چاپ اول، بهار 1387) تلاش ویژه‌ای در این کتاب برای تخریب چهرۀ این رفیق به عمل آورده است. نامۀ رفیق احمد به مادرش در همین شماره نشریه منتشر می‌شود.
رفیق نسترن آل‌آقا
رفیق نسترن در سال 1346 در رشتۀ برق به دانشکدۀ فنی دانشگاه تهران وارد شد. از اوایل سال 1350 به سازمان پیوست و از اوائل 1353 در مرکزیت سازمان قرار داشت. او از نخستین رفقای زنی بود که به سازمان پیوست و توسط رفیق حمید اشرف عضوگیری شد. رفیق نسترن مسئولیت‌های گوناگونی را در سازمان به عهده گرفت و در عملیات‌های متعددی شرکت کرد. او مسئول تیم اجرای عملیات اعدام انقلابی نیک‌طبع، بازجوی ساواک، بود و در عملیات اعدام انقلابی عباس‌علی شهریاری مرد هزارچهرۀ ساواک نیز شرکت داشت. در 2 تیر ماه 1355 با رفیق نادعلی پورنغمه در خیابان هاشمی به محاصرۀ مزدوران کمیتۀ مشترک درآمدند و پس از مقاومتی شجاعانه جان باختند.
رفیق نزهت روحی آهنگران
در سال 1324 به دنیا آمد. در رشتۀ ریاضی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد و به کار در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پرداخت. پس از مدتی به دلیل روشنگری و تلاش برای ترویج عقاید خود در بین همکاران و جذب آن‌ها از کانون اخراج شد. رفیق نزهت در سال 1348 به همراه خواهرش اعظم، زهره مدیر شانه‌چی و میترا بلبل‌صفت و … جمعی مطالعاتی زیر نظر رفیق جان‌باخته حمید مومنی تشکیل داده بودند که به ”گروه حمید مومنی“ شهرت داشت و به سازمان چریک‌های فدایی خق پیوست. رفیق نزهت همچنین در دبیرستان فروردین دبیر ریاضی بود و از این طریق توانسته بود رفقا زهرا آقانبی قلهکی و زهره مدیر شانه‌چی را عضوگیری نماید. او از سال 1351 زندگی مخفی را آغاز کرد و در چارچوب فعالیت سازمانی مسئولیت‌های بسیاری را پذیرفت و در عملیات‌های متعددی (از جمله عملیات اعدام انقلابی نیک‌طبع، بازجوی ساواک و مرتضی فاتح، قاتل کارگران جهان‌چیت) شرکت کرد. روز هفتم (ششم) تیر ماه 1354 یکی از خانه‌های پایگاهی سازمان واقع در دولت‌آباد کرج به محاصرۀ ماموران امنیتی رژیم سلطنتی در آمد. این خانه به یکی از واحدهای آموزشی سازمان تعلق داشت که تحت مسئولیت رفیق نزهت به فعالیت مشغول بود. رفیق نزهت در حال مراجعه به پایگاه بود که از محاصرۀ خانه توسط ماموران با خبر می‌شود. او پس از آماده کردن نارنجک کمری خود سعی می‌کند به خانه نزدیک شده و رفقا را از محاصرۀ آن مطلع سازد اما قبل از رسیدن به پایگاه به محاصرۀ ماموران در می‌آید. در این هنگام رفیق نزهت ضامن نارنجک را آزاد کرده و خود را به میان ماموران می‌اندازد و بدین ترتیب خود او جان باخته و چهار مامور امنیتی نیز به هلاکت می‌رسند.
رفیق مارتیک قازاریان
رفیق مارتیک قازاریان در سال 1347 در رشتۀ ریاضی در دانشکدۀ علوم دانشگاه تهران پذیرفته شد. او یکی از دوستان نزدیک رفیق جان‌باخته مسعود احمدزاده در این دانشکده بود. در سال 1354 رفیق مارتیک مسئولیت یک واحد آموزشی را در خانه‌ای پایگاهی در دولت‌آباد کرج به عهده داشت که در آن رفقا یدالله زارع کهریزی و محمود عظیمی بلوریان تحت تعلیم بودند. این پایگاه روز هفتم (ششم) تیر 1354 به محاصرۀ ماموران درآمد. رفیق نزهت روحی آهنگران که رابط این واحد با مرکزیت سازمان بود، در هنگام رفتن به خانه متوجه محاصرۀ پایگاه شد و به درگیری با ماموران پرداخت و سرانجام به یک عملیات فدایی دست زد تا رفقا را از حضور ماموران مطلع سازد. رفقای حاضر در پایگاه بدین ترتیب از حضور ماموران باخبر شدند، اسناد و مدارک را از بین بردند و آمادۀ نبرد گردیدند. آن‌ها با تیراندازی و پرتاب نارنجک قصد شکستن خط محاصره را داشتند که به علت تراکم ماموران دشمن این عمل امکان‌پذیر نمی‌شود. رفقا در داخل پایگاه سنگر گرفته و به نبرد ادامه می‌دهند. دشمن که خود را قادر به مقابله نمی‌بیند، درخواست نیروی کمکی و یک فروند هلی‌کوپتر می‌کند. پس از آن طریق هوا نیز به پایگاه حمله می‌کند. پس از مدتی در اثر اصابت قطعات نارنجک به پروانۀ هلی‌کوپتر، هلی‌کوپتر آسیب دیده و از صحنه خارج می‌شود. در این زمان رفیق مارتیک و دو رفیق دیگر که دست به مقاومت قهرمانانه‌ای زده بودند، از حلقۀ محاصره خارج می‌شوند اما مورد محاصرۀ تعدادی از ماموران قرار می‌گیرند. ولی چون مهمات رفقا به پایان رسیده بود، قادر به ادامۀ نبرد نبودند. به گفتۀ شاهدان عینی در آخرین لحظات رفیق مارتیک با آخرین گلوله‌ای که به همراه داشته دست به خودکشی می‌زند.
جان‌باختگان کودتای ضدفرهنگی رژیم در دانشگاه‌ها-1359
رفیق مهدی علوی شوشتری
کودتای ضدفرهنگی رژیم اسلامی در دانشگاه‌ها در اردیبهشت 1359، یک سال پیش از آغاز سرکوب همه‌جانبه و سراسری، مقابله با نفوذ مارکسیست‌ها در مراکز علمی و دانشگاهی را هدف اصلی خود قرار داده بود. این کودتای ضدفرهنگی که با محوریت و میدان‌داری عوامل ارتجاع مانند عبدالکریم سروش به راه افتاد، در همان سال 1359 خون کمونیست‌ها را یا بر سنگفرش دانشگاه‌ها جاری ساخت و یا در میادین اعدام. یکی از خون‌بار‌ترین میادین پیشبرد کودتای ضدفرهنگی دانشگاه جندی‌شاپور اهواز (چمران کنونی) بود. در آن دوران آخوند احمد جنتی نمایندۀ خمینی در اهواز و امام جمعۀ این شهر بود و مهدی غرضی وزیر پست و تلگراف بعدی در دولت رفسنجانی و از ”کارگزاران سازندگی“ آینده، پست استانداری خوزستان را در دست داشت. کسانی که عملکرد وقیحانه و سیاه احمد جنتی را تنها محدود به دوران ریاست او بر شورای نگهبان می‌کنند، خوب است عملکرد جنایت‌کارانۀ او را در دوران امامت جمعۀ شهر اهواز و نمایندگی ”امام عزیز“ و ”امام اصلاحات“ در همان ”دوران طلایی“ کذایی در این شهر به یاد داشته باشند.
رفیق مهدی علوی شوشتری از جانباختگان مقاومت در مقابل کودتای ضدفرهنگی جمهوری اسلامی در سال 1332 متولد شد. او مبارزۀ سیاسی و اجتماعی را در همان دوران دبیرستان آغاز کرد و در سال‌های 54-1353 دوبار به زندان افتاد. بار دوم به سه سال و نیم زندان محکوم شد. او در زندان اهواز نیز فعالیت‌های مبارزاتی و آگاه‌گرانه خود را ادامه داد و تلاش بسیار زیادی نیز در ارتباط‌گیری با زندانیان عادی (به ویژه عرب‌ها) می‌نمود. او پس از آزادی از زندان در سال 1356 در کنکور شرکت کرد و در رشتۀ ریاضی در دانشگاه جندی شاپور پذیرفته شد. پس از قیام 1357  از فعالین و کادرهای ”دانشجویان مبارز“ (هواداران گروه‌های خط سه) در دانشگاه جندی شاپور بود و سپس به سازمان پیکار در راه آزادی طبقۀ کارگر پیوست. او در جریان یاری‌رسانی به سیل‌زدگان جنوب از فعال‌ترین رفقا بود و با شور و اشتیاق بسیار در این فعالیت‌ها شرکت می‌کرد و به همین خاطر به چهره‌ای آشنا در بین روستاییان اطراف اهواز تبدیل شد. او سپس در یکی از محلات کارگری اهواز به کار توده‌ای پرداخت و به عنوان مثال اقدام به تاسیس کتاب‌خانه‌ای برای بچه‌های محل کرد که 250 عضو داشت. او در جریان حملات ارتجاع به دانشگاه جندی‌شاپور از پیشتازان سازماندهی مقاومت در مقابل این عمل ننگین کودتایی شد و پس از زخمی شدن به دست مزدوران رژیم اسلامی سرمایه به همراه دیگر هم‌رزمانش بازداشت شد. در یک دادگاه فرمایشی او را به اعدام محکوم کردند اما رفیق مهدی ذره‌ای در دفاع از آرمان‌ها و عملکرد خود تردید به دل راه نداد. رفیق مهدی سرافرازانه در سحرگاه روز جمعه 6 تیر 1359 به همراه رفقا اسماعیل نریمیسا و منوچهر جعفری در مقابل جوخۀ تیرباران قرار گرفت.  
     
رفیق اسماعیل نریمیسا
رفیق اسماعیل در سال 1323 در هفت‌گل خوزستان به دنیا آمد. او پزشک بیمارستان جندی شاپور بود اما علاوه بر کار پزشکی همواره چه در سال‌های پیش از قیام 1357 و چه در دوران پس از این قیام به آگاه‌گری در میان مردم مشغول بود. در اردیبهشت 1359 و پس از آغاز کودتای ضدفرهنگی رژیم اسلامی در دانشگاه‌ها با تدارک امثال عبدالکریم سروش،که خون‌بارترین جلوه‌های خود را در دانشگاه اهواز یافت، دکتر نریمیسا به یاری دانشجویان زخمی شتافت. او را به همین جرم در محل کار خود در یک درمانگاه دستگیر کردند و در یک دادگاه فرمایشی به محاکمه کشاندند. رفیق اسماعیل در 7 تیر 1359 به همراه تعدادی دیگر از قربانیان کودتای ضدفرهنگی رژیم در دانشگاه اهواز تیرباران شد. آخوند جلاد احمد جنتی که در آن زمان امام جمعه و نماینده خمینی در اهواز بود و محمد غرضی استاندار وقت اصفهان و وزیر پست بعدی در کابینۀ رفسنجانی برجسته‌ترین نقش را در این جنایت‌ها ایفا کردند.
رفقای جان‌باختۀ تشکیلات کومله در تبریز، 8 تیر ماه 1360
رفیق امجد مصطفی سلطانی
رفیق امجد در سال 1329 در مریوان به دنیا آمد. در سنندج به هنرستان صنعتی رفت و در انستیتو تکنولوژی ارومیه پذیرفته شد. پس از انقلاب 1357 در کنار برادرش رفیق فواد مصطفی سلطانی در تشکیل اتحادیۀ دهقانان مریوان و سازماندهی کوچ تاریخی مردم این شهر نقش مهمی را ایفا نمود. در سال 1358 و پس از صدور فرمان جهاد خمینی علیه جنبش انقلابی کردستان، در عرض چند هفته سه برادر خود فواد، امین و حسین را از دست داد. رفقا امین و حسین به دستور صادق خلخالی جلاد اعدام شدند. امجد در 7 خرداد 1360 در حین یک ماموریت تشکیلاتی از سوی کومله در تبریز دستگیر شد و در 8 تیر همان سال در کنار برادرش ماجد و سایر رفقای تشکیلات تبریز کومله به جوخۀ تیرباران سپرده شد.
رفیق ماجد مصطفی سلطانی
رفیق ماجد در سال 1325 در مریوان به دنیا آمد. تحصیلات خود را در انستیتو تکنولوژی تبریز و سپس در رشتۀ پزشکی دانشگاه رازی کرمانشاه و سپس بوعلی سینای همدان ادامه داد. در جریان اعتصاب غذای زندانیان سیاسی سنندج در تابستان 1357 که رفیق فواد، برادر بزرگ‌تر وی، نقش برجسته‌ای در رهبری آن داشت، در سازماندهی تجمعات حمایتی خانواده‌های زندانیان سیاسی در بیرون زندان نقش مهمی ایفا نمود. او در تابستان‌ها به کار مقطعی و فصلی در کارخانه‌های تراکتورسازی و ماشین‌سازی تبریز جهت آشنایی با محیط و فعالین کارگری می‌پرداخت. او نیز جریان انجام ماموریت تشکیلاتی در تشکیلات کومله در تبریز بازداشت شد. در وصیت‌نامه این رفیق خطاب به رفقایش آمده است: ”رفقا پس از ماه‌ها اسارت در زندان بالاخره در دادگاه ضدمردمی جمهوری اسلامی به اتهام دفاع از آرمان طبقۀ کارگر و برادر کاک فواد بودن به اعدام محکوم شدم. پس از محرز شدن اتهام در دادگاه، به آرمان طبقۀ کارگر سوگند، به رهایی مردم زحمتکش سوگند، با جوابی آتشین بر دهان یاوه‌گوی نوری و مرتضایی جلاد کوفتم… من دفاع از آرمان طبقۀ کارگر را از کاک فواد آموخته‌ام و تا آخرین لحظات زندگیم به مبارزه علیه ظلم و ستم سرمایه داری علیه کارگران و زحمتکشان مبارزه خواهم کرد.“ رفیق ماجد نیز در روز 8 تیر 1360 در کنار برادرش امجد و دو رفیق دیگر از تشکیلات کومله در تبریز و 9 زندانی دیگر به جوخۀ اعدام سپرده شد.
رفیق اسماعیل یگانه‌دوست
رفیق اسماعیل در سال 1331 در تبریز به دنیا آمد. او از فعالین و مبارزین دانشجویی در دانشگاه تبریز بود. قبل از انقلاب 1357 به یکی از گروه های موسوم به خط سه یعنی گروه مبارزین آزادی طبقۀ کارگر پیوست و علاوه بر محیط دانشجویی در بین کارگران نیز به فعالیت مشغول بود. در بهار 1359 به کومله پیوست و در منطقۀ آذربایجان و شهر تبریز به فعالیت تشکیلاتی خود ادامه داد. مدتی نیز در صفوف پیشمرگه‌های کومله به مبارزه علیه رژیم جمهوری اسلامی مشغول بود. در 8 تیر 1360 به همراه رفقای دیگرش سرافرازانه در مقابل جوخۀ اعدام ایستاد.
چند تن از جان‌باختگان کمونیست در دوران رژیم جمهوری اسلامی
رفیق جمال مفتی
رفیق جمال در سال 1335 در مهاباد به دنیا آمد. پس از انقلاب 1357 به نیروی پیشمرگ کومله پیوست و در عملیات‌های گوناگون این نیرو در منطقۀ مهاباد شرکت جست. رفیق جمال شهرت و محبوبیت بالای خود را مدیون فعالیت به عنوان هنرمند و آوازه‌خوان انقلابی است. سرودهایی نظیر انترناسیونال، کاک شوان، پیشمرگ کومله و … از او به یادگار باقی مانده است که هنوز بر زبان مردم و دوستدارانش جاری است. او در 28 تیر ماه 1360 در جریان یک عملیات نیروی پیشمرگ کومله در منطقۀ مهاباد جان باخت.
رفیق فریدون آبرومند آذر
رفیق فریدون در یکی از روستاهای شهرستان هشترود در آذربایجان به دنیا آمد. در سال 1352 در دانشگاه تبریز پذیرفته شد و در اعتراضات و فعالیت‌های دانشجویی شرکت جست. در بهار 1358 از جانب سازمان رزمندگان راه آزادی طبقۀ کارگر (از گروه‌های موسوم به خط سه) به کردستان اعزام شد. در سال 1359 با پذیرفتن نظریات اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) و دیدگاه های مارکسیسم انقلابی به این جریان پیوست. در 25 تیر ماه 1360 در جریان یک عملیات در کردستان جان باخت.
رفیق هاشم سَریدی
رفیق هاشم سریدی در سال 1339 در امامزاده هاشم رشت به دنیا آمد. در دوران انقلاب 1357 به فعالیت و کار آگاه‌گرانه در میان زحمتکشان محلات نازی‌آباد، 13 آبان و جوادیه در تهران مشغول بود. پس از انقلاب بهمن 1357 با نام مستعار و به عنوان فلزکار در شرکت فیروزه به کار مشغول شد. او ابتدا به سازمان اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقۀ کارگر (از گروه‌های موسوم به خط سه معتقد به نظریات رفیق جان‌باخته تقی شهرام) پیوست و سپس به سازمان پیکار در راه آزادی طبقۀ کارگر ملحق شد. با پذیرفتن دیدگاه‌های اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) و نظرات جریان مارکسیسم انقلابی، در شکل‌گیری ”فراکسیون انقلابی“ در درون سازمان پیکار و سپس تاسیس ”سازمان کمونیستی پیکار“ شرکت کرد. در 13 آبان 1362 دستگیر شد و در 23 تیر ماه 1363 به جوخۀ اعدام سپرده شد.
رفیق شهرام محمدیان باجگیران
رفیق شهرام در سال 1351 به دانشکدۀ پزشکی دانشگاه تهران قدم گذاشت و هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران شد. در سال‌های 54-1353 به بخش مارکسیست-لنینیست سازمان مجاهدین پیوست و زندگی مخفی را آغاز نمود. در نیمۀ دوم سال 1355 در قالب شاخۀ کارگری سازماندهی شد و در کارخانه‌های پارس‌متال و ترانس‌پیک به کار مشغول شد. پس از تاسیس سازمان پیکار در راه آزادی طبقۀ کارگر در آذر 1357 به عنوان عضو شورای مسئولین و کمیتۀ اجرایی سازمان برگزیده شد. در کنگرۀ اول پیکار در اسفند 1357 به عضویت کمیتۀ مرکزی سازمان درآمد. بخش مهمی از اسناد و جزوات سازمان پیکار در نقد فداییان و مجاهدین در سال‌های پس از انقلاب 1357 به قلم او به نگارش درآمده است. در کنگرۀ دوم سازمان پیکار در تابستان 1359 به عضویت علی‌البدل کمیتۀ مرکزی و همچنین هیات تحریریۀ پیکار انتخاب شد. در پی بحران سیاسی-نظری ایجاد شده در سازمان پیکار در خرداد 1360، از بنیان‌گذاران جناح چپ و فراکسیون انقلابی سازمان حول دیدگاه‌های جریان مارکسیسم انقلابی و سپس سازمان کمونیستی پیکار شد.  در زمستان 1361 به دعوت کمیتۀ برگزارکنندۀ کنگرۀ موسس حزب کمونیست ایران در سمینار مقدماتی تشکیل این حزب در کردستان شرکت کرد. پس از آن این رفیق به همراه تعدادی از رفقای دیگر برای تجدید سازماندهی فعالین و هواداران سازمان کمونیستی پیکار و اتحاد مبارزان کمونیست روانۀ تهران شد. در مهر ماه 1363 بازداشت شد. نظر به جایگاه تشکیلاتی و سوابق رفیق، دژخیمان جمهوری اسلامی نهایت فشار را بر وی برای اخذ مصاحبۀ تلویزیونی وارد ساختند اما قادر به در هم شکستن مقاومت رفیق شهرام نشدند. او در 24 تیر ماه 1364 سرافرازانه در مقابل جوخۀ تیرباران ایستاد.
رفیق یحیی رحیمی
رفیق یحیی رحیمی از جمله کادرها و مبارزان بسیار برجسته و توانای چریک فدایی در جریان احمدزاده-پویان بود که متاسفانه تا کنون بسیار گمنام و ناشناس باقی مانده است. در این جا به نقل تنها زندگی‌نامۀ موجود از او به قلم سوسن زرکار که در شهریور 1388 در سایت‌های ”بیداران“ و ”دگرگونی“ درج شده است:
در عمر سراسر سیاه و ننگین رژیم جمهوری اسلامی که مملو از سرکوب و جنایت است، مقاومت و پایداری توده ها و فرزندان مبارز و انقلابی اش به ویژه در دهه 60، جایگاه برجسته‌ای دارد. رژیم که  از همان آغاز روی کار آمدنش خواسته و مطالبات مردم را با گلوله پاسخ می‌داد، از 30 خرداد سال 1360 به منظور سرکوب هر چه وسیع تر توده‌ها و محروم ساختن آنان از آگاهی، تشکل و سازمان یابی، کمر به نابودی سازمان‌های سیاسی و قلع و قمع کردن مبارزین و انقلابیون بست. رژیم (با تمامی جناح هایش) برای سرکوب و ایجاد جو رعب و وحشت، با گشتی هایش به  دستگیری های وسیع خیابانی دست زد و بسیاری را به زندان ها کشاند و پس از شکنجه های وحشتناک به جوخه های اعدام سپرد.
این رژیم دار و جنایت نه تنها به کشتار وسیع و تیر باران ها در اوین و شهرستان ها دست زد، بلکه عامدانه و درمسیر پیشبرد اهدافش، روزانه و مستمر به درج اسامی مبارزین و انقلابیون کشته شده در روزنامه‌هایش مبادرت می کرد. رفیق یحیی رحیمی که یکی از کادرها و سمبل‌های مبارزه در راه آزادی و سوسیالیسم بود نیز در این برهه تیرباران و نامش در روزنامه ها درج گردید.
رفیق یحیی رحیمی متولد قصرشیرین و در کرمانشاه معلم بود. هنوز خاطره برخوردهای انسانی و انقلابیش در اذهان شاگردانش پا برجاست. وی در سال 50 در رابطه با جریان فدایی دستگیر شد. زندان قزل قلعه و شکنجه های ساواک را تجربه کرد. مقاومت مستحکم و پایداریش موجب شد تا با محکومیتی کوتاه‌مدت زندان را سپری کرده و به جامعه باز گردد. رفیق یحیی بار دیگردر سال 1352  دستگیر گشت و مدت 2 سال را در سلول های انفرادی گذراند. مقاومت قهرمانانه وی در ”کمیته مشترک“و تحمل قریب به 3 ماه ”جیره شلاق“ زبانزد همه زندانیان سیاسی بوده و هست. نمونه‌ای از آن توصیفی است که رفیق عباس سماکار در کتاب ”من یک شورشی هستم“ از رفیق یحیی به دست می‌دهد. وی می نویسد: ”او واقعا انسان مقاومی بود و وقتی از پرونده اش و کتک خوردنش تعریف می‌کرد، می‌دیدم که آرزوی من است که شجاعت او را می داشتم و مانند او انسان قاطعی بودم.“ رفیق یحیی تنها از این منظر برجسته نبود، بلکه نرمش همراه با حفظ اصول، روحیه جمعی و فداکاری، درک شرایط افراد و یاری دادن به آن ها برای ارتقاء سطح مبارزاتی شان و یاد گرفتن و یاد دادن، از دیگر خصائل برجسته وی بود. زندانیان سیاسی زمان شاه در سال 55  به یاد دارند که چگونه وی از دو زندانی سیاسی که ناراحتی روانی داشتند -یکی دانشجوی دارو سازی و دیگری معلم- در مقابل پلیس حمایت کرده و آنان را یاری می‌داد. به یاد دارند که چگونه در اجرای مراسم اول ماه مه و گرامی داشت روز سیاهکل در زندان، در بسیج و سازماندهی زندانیان مبتکر بود و نقش فعالی داشت. وی که از معتقدین و مدافع مشی مسلحانه رفیق مسعود احمدزاده بود، با متانت و استوار از آن دفاع کرده و تبلیغ می‌کرد. سماکار می نویسد: ”یحیی هوادار مشی چریکی و پیرو خط احمدزاده بود و با شدت تمام از مشی چریکی دفاع می کرد و حاضر بود برای آن به سختی بجنگد.“ رفیق یحیی  واقعا ”تاریخچه متحرک“ سیر تکوین، عملیات‌ها و زندگینامه رفقای جان‌باخته سازمان بود. اوج مبارزه و مقاومت و فداکاری رفیق یحیی اعتصاب غذای 86 روزه به همراه رفیق عباس سماکار در بند سیاسی زندان کرمانشاه بود که انعکاس وسیعی یافت و در ارتقاء مبارزات مردم و به ویژه خانواده های زندانیان سیاسی نقش بسزایی داشت و هنوز در خاطره ها باقی است. آنان بعد از 80 روز اعتصاب غذای تر، مدت 6 روز نیز به اعتصاب غذای خشک دست زدند و دو بار رگ دست های شان را زدند و سرانجام با به زانو در آوردن زندانبانان به خواست‌ها‌ی‌شان و من جمله انتقال به زندان تهران دست یافتند. این تقریبا هم زمان بود با خروش میلیونی توده ها که خواست ”آزادی کلیه زندانیان سیاسی“ را فریاد می‌زدند. در پرتو این خواست توده‌ها بود که رفیق یحیی در اوایل آذر ماه سال 57 از زندان آزاد شده و از طرف توده ها در آغوش کشیده شد.
رفیق یحیی رحیمی  در شرایط بعد از قیام در رابطه مستقیم و یا غیرمستقیم با دفاتر و ستادهای سازمان چریک ها قرار گرفت و به تلاش های مبارزاتی‌اش تداوم بخشید. به ویژه سخنرانی‌هایی را در کرند غرب، کنگاور (که درآن  سران ارتش شاهنشاهی به خدمت ارتش جمهوری اسلامی در آمده بودند) و صحنه (طی برنامه هفتگی در یکی از دبیرستان ها) در دفاع از مبارزات کارگران و زحمتکشان و خط مشی انقلابی فدایی ایراد کرد. وی ضمن فعالیت در سازماندهی و آموزش جوانان طرفدار جنبش فدایی، به تماس با رفیق جلال فتاحی و دیگر          هم فکرانشان ادامه می داد. وی نیز معتقد بود که عدم مبارزه ایدئولوژیک فعال درون سازمانی موجب اشاعه نظرات رفیق جزنی و انحراف نظری سازمان  چریک ها شده است. به علاوه نسبت به روابط و مناسبات سانترالیزه دید انتقادی داشته و به مناسباتی دمکراتیک و مبارزه ایدئولوژیک فعال و هدفمند باور داشت. تلاش ها و گفتگوی برخی افراد از جریان ”چریک های فدایی خلق“ (جریان اشرف دهقانی) به منظور تفاهم و نزدیکی بیشتر با آنان راه به جایی نبرد و علت آن مواضع مندرج در ”مصاحبه با رفیق اشرف دهقانی“ بود. این رفقا به  مواردی  مانند: دولت وابسته، این که مسعود و بیژن هر دو هوادار مشی مسلحانه‌اند، و یا به نقشی که ”مصاحبه“ برای پرولتاریا در نظر گرفته بود، انتقاد داشتند. و به ویژه برخورد نادرست و غیر اصولی پیرامون چگونگی نظر خواهی از آنان در مورد مصاحبه“ مذکور  نیز مزید بر علت شد و آنان را بر مواضع خود راسخ‌تر نمود. این رفقا به همراه دیگر هم فکرانشان تشکل نو پایی را به نام ”هسته های هوادار مشی انقلابی فدایی“ شکل دادند و در طی فعالیت شان در سال های 60-1358 جزواتی را نیز به همین نام منتشر کردند. آنان تشکیل هسته های سیاسی- نظامی مستقل و خودکفا را مبنای سازماندهی قرار دادند و شورای هسته‌ها می‌بایست بر اساس استراتژی مبارزه مسلحانه، وظایف تاکتیکی را تدوین و ارائه نماید و هر هسته‌ای به طور مستقلانه و متکی بر توانایی و امکانات خود در پیشبرد و انجام آن وظایف تاکتیکی تلاش نماید. این نوع برداشت و سازماندهی تلاشی راه جویانه در شرایط بعد از قیام با چشم انداز بازگشت اختناق همه جانبه بود. و هم چنین تلاشی برای شکل دهی تشکلی از پایه و پایین براساس مناسباتی مبتنی برمرکزیت- دمکراتیک واقعی بود. این رفقا در ادامه فعالیت های    انقلابی شان دچار ضربات جبران‌ناپذیری شدند. رفیق یحیی رحیمی  در نهم تیرماه سال 1360 دستگیر گشت و بعد از تحمل شکنجه های وحشیانه و مقاومتی قهرمانانه – هم چنان که در زندان های رژیم شاهنشاهی رفتار کرده بود- و با سری افراشته در سحر گاه 22 تیر ماه سال 60 در محوطه زندان اوین به دست پاسداران جنایتکار جمهوری اسلامی  تیرباران گردید و پیکرش در خاوران به خاک سپرده شد. وی با اعتقاد به مشی مسلحانه و عمل کردن بدان ”چریک  فدایی خلق“ بودن را با خون خود رقم زد. رژیم جمهوری اسلامی خبر این جنایت را از رادیو کرمانشاه اعلام کرد. به علاوه  بر اساس سیاست جار زدن اعدام ها و جنایات برای ایجاد رعب و وحشت در جامعه که در پیش داشت، روزنامه کیهان رژیم نیز، در همان روز با عنوان ”دوازده ضد انقلاب تیر باران شدند“، اطلاعیه بی‌دادگاه انقلاب اسلامی مرکز، همراه با اراجیفی درباره رفیق یحیی – این شخصیت محبوب توده های منطقه- را درج کرد. بدین ترتیب این انقلابی راستین و پیشتاز مبارزات توده ها، در راه آزادی و سوسیالیسم جان باخت. یادش گرامی باد.
رفیق رحیم هاتفی
رفیق رحیم در سال 1327 در سنندج به دنیا آمد. به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد و در این شهر به دانشگاه رفت. در اوایل دهۀ 1350 توسط ساواک دستگیر شد. محیط زندان در 1350 محلی برای بازبینی انتقادی استراتژی مبارزۀ مسلحانه در بین برخی جمع‌های زندانیان مارکسیست و ایجاد هسته‌های اولیۀ برخی از گروه های موسوم به خط سه بود که با محوریت کار          سیاسی-توده‌ای در مقابل مبارزۀ مسلحانه مشخص می‌شد. رفیق رحیم نیز پس از آزادی از زندان تا سال 1360 در شکل‌گیری بسیاری از گروه‌های خط سه مشارکت داشت. از جملۀ این گروه‌ها، جمعی به نام ”مبارزین طبقۀ کارگر“ بود که در سال 1358 در تشکیل سازمان وحدت انقلابی شرکت کرد. رفیق به عنوان عضو کمیتۀ کردستان سازمان وحدت انقلابی انتخاب شد و در شهر سردشت با تشکیلات کومله همکاری می‌کرد. به دنبال تشدید بحران سیاسی-تشکیلاتی در بین گروه‌های خط سه در سال 1360 و از هم پاشیدن سازمان وحدت انقلابی، رحیم از کردستان به تهران بازگشت و به همراه تعداد دیگری از رفقایش گروه دیگری به نام ”رزم انقلابی“ را تشکیل داد. در زمستان 1361، رفیق رحیم جذب جریان و قطب ”مارکسیسم انقلابی“ شد که با محوریت تشکیلاتی اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) و کومله و نقد پوپولیسم و افق تشکیل حزب کمونیست ایران در بین تمام گروه‌های خط سه و جریانات دیگر هواداران بسیاری به دست آورده بود و راهی برای برون‌رفت جنبش کمونیستی در ایران از بحران ارائه می‌داد. او به سرعت به یکی از کادرهای زبدۀ جریان مارکسیسم انقلابی تبدیل شد و پس از تشکیل حزب کمونیست ایران در سال 1362 به عضویت آن برگزیده شد. رفیق رحیم تا لحظۀ دستگیری به عنوان آژیتاتور و مبلغی برجسته، مروجی توانا در محیط‌های کارگری و محلات زحمتکش‌نشین به کار کمونیستی و شرکت در مبارزات کارگری پرداخت. رفیق رحیم عضو منتخب تشکیلات مخفی شهرها برای شرکت در کنگرۀ دوم حزب کمونیست ایران بود اما متاسفانه اندکی قبل از برگزاری کنگره در اواخر بهمن 1364 همراه همسر و فرزند خردسالش توسط مزدوران رژیم شناسایی و بازداشت گردید. پس از شکنجه‌های هولناک و طاقت‌فرسا به اعدام محکوم شد. دژخیمان رژیم جمهوری اسلامی او را حدود دو سال و نیم زیر حکم اعدام و بلاتکلیف نگاه داشتند و سرانجام در 27 تیر ماه 1367 در مقابل جوخۀ اعدام قرار دادند. یکی از آشنایان رفیق رحیم به نام مجید تمجیدی در 19 خرداد 1382 مطلبی را در یادبود رفیق در سایت ”اخبار روز“ منتشر ساخته است:

چند روز پيش، در سايت ايران نت يادداشتی در بزرگداشت ”گل پرپر مطبوعات ايران“ رحمان هاتفي، خواندم. در مورد رحمان، به ويژه به علت فعاليت  فرهنگی اش در كيهان زمان شاه،  بازتاب وسيع اعدامش توسط جمهوری اسلامی و به خاطر احساس مسئوليت دوستانش، نوشته های زيادی منتشر شده است. با خواندن اين مطلب زخم از دست دادن برادر او رحيم هاتفی كه در كشتار سياسی سال ۶۷ اعدام شد، در قلبم عود كرد. [تمجیدی در این جا جان‌باختن رفیق رحیم را مقارن با کشتارهای مرداد و شهریور 1367 می‌داند ولی نشریات و سایت حزب کمونیست ایران، تشکلی که رفیق در آن عضویت داشت، تاریخ اعدام او را 27 تیر ماه ذکر کرده است] فكر كردم برای دل خودم هم كه شده چند سطری بنويسم. شايد عزيزان او و خانواده اش نيز علاقمند باشند با    بخش هايی از زندگی رحيم آشنا شوند.
در سال ۵۷ به همراه تعدادی از فعالين سياسی گروهی درست كرده بوديم به نام ”مبارزين طبقه كارگر“.  چيزی بود بين طيف مشهور به ”خط ٣“ و ”خط ۵“.  از نظر سنت نظری بيشتر به گروه های ”خط ٣“ شبيه بود. محور فعاليتش كارگری بود. از اين نظر بيشتر شبيه طيف ”خط ۵“ بود. گروه كوچكی بود ولی در مبارزات كارگري، به ويژه در روند ايجاد ”كميته های اعتصاب“ در تعدادی از كارخانه های غرب تهران سهيم بود. يكی از اعضای گروه محمد ذوالفقاري از زندانيان سياسی زمان شاه كه در سال ۶۰ توسط پاسداران در ¨چهارراه دموكراتيك¨ نارمك ترور شد، رحيم را از زندان مي‌شناخت. از اين كانال با رحيم و چند محفل همراه هم‌گروه شديم. آشنايی من با رحيم از اينجا شروع شد. در گروه هر كس يك اسم مستعار داشت. اسم رحيم هم ”كاظم“ بود.
آن روزها آن قدر مشغول انقلاب بوديم كه وقتی برای گپ های خصوصی و يا تئوريك باقی نمی ماند. با اين كه جانمان را برای هم مي‌داديم ولی كمتر از خصوصيات فردي، زندگی خصوصی و… همديگر باخبر بوديم. بحث های تئوريك هم بيشتر سياسی بود. فقر تئوريك يكی از خصوصيات جنبش چپ، به ويژه بخش داخل، بود. بر خلاف اين زمينه، اما آشنايی من با رحيم از اين دو عرصه شروع شد. رحيم فردی شوخ طبع و حاضر جواب بود. برای هر چيزی      ضرب المثلی و يا شعری بلد بود. شوخي های رحيم خستگی بحث های ماراتنی را از تنمان در مي‌آورد. قلم تيز و دل نشينی داشت. حتی نوشته های تئوريكش شبيه آثار ادبی بود. آن موقع من نمي دانستم كه رحيم برادر رحمان است. با اينكه رحمان و رحيم متعلق به سنت های مختلف سياسی (توده ای و خط ٣) بودند با
  قلم و بيانی شيوا و دل نشين، قابليت و شيوه ادبی مشتركی داشتند. در دوره رابطه با فدايی‌ها (سال های ۵۵ و ۵۶) من كمتر كتب كلاسيك و يا تئوريك دست اول خوانده بودم. اما وقتی در شركت ماستيك (متعلق به تيمسار طوفانيان) كار مي كردم از طريق كارگرهای افغانی برای اولين بار تعدادی كتب كلاسيك و تئوريك گير آوردم. از طريق اين مطالعات متوجه شدم كه چپ ايران بسياری از ادبياتی كه در موردش حرف مي‌زند را نخوانده. اما رحيم با اين كه سال ها در زندان شاه بود مايه تئوريك خوبی داشت و كتاب های دست اول متنوع و زيادی خوانده بود. بحث های تئوريكی كه به طور جسته و گريخته بين ما انجام مي گرفت، لااقل به رشد تئوريك من كمك زيادی كرد.
بعد از مدتی گروه ما با يك گروه ديگر ”مبارزين آزادی طبقه كارگر“ يكی شد. در اين مقطع من و رحيم در عرصه های متفاوتی به فعاليت مشغول شديم. در حالی كه من در كارخانه سيمان تهران كار كرده و مشغول ”جنبش مصادره زمين در خاك سفيد“ بودم، رحيم به كردستان رفت. رفقا و پيشمرگان كومله خاطرات خوشی از صميميت، فداكاري، خاكی بودن و سواد تئوريك ”كاك محسن“ تعريف مي‌كنند. بعد از چند ماه گروه ما به همراه چند گروه ديگر ”وحدت انقلابي“ را تشكيل دادند. وقتی بعد از چند ماه بحث های درونی ”وحدت انقلابي“ اوج گرفت رحيم از كردستان به تهران آمده و به طور فعالی در ”مباحث داخلي“ دخيل شد. طی اين بحث ها, كه محور آن ”تئوری وابستگي“ بود، معلوم شد ما نظرات مختلفی داريم. من و تعدادی از رفقا تحت تاثير جزوه ارزنده ”اسطوره بورژوازی ملي“ (اتحاد مبارزان كمونيست-سهند)  بوديم. رحيم هنوز از ”تئوری وابستگی“ دفاع مي كرد. در آن مقطع ما از چالش ”تئوری وابستگی“ توسط امانوئل والرشتاين (۱۹۷۴ و ۱۹۷۶) در سطح مباحث تئوريك بين المللی بی خبر بوديم. به هر حال ما به ”اتحاد مبارزان“ پيوستيم و رحيم همراه تعدادی از رفقايش گروه ”رزم انقلابي“ را تشكيل دادند. در اين مدت عملا رابطه ای با هم نداشته و از فعاليت های رحيم اطلاعات زيادی ندارم. يكی از رفقای اين دوره رحيم تعريف مي كرد كه پس از  سركوب سال 60 رحيم يار و ياور رفقای زيادی بود. بدون توجه به تعلق گروهی به هر كس كه مي توانست ”همه رقم“ كمك مي‌كرد.
ماه های اوليه پس از خرداد ۶۰ يكی از سخت ترين دوران زندگی بسياری از فعالين سياسی در ايران است. در اين مقطع من در شهرك كارگری ”شاد شهر“ جاده ساوه زندگی كرده علاوه بر فعاليت در محل كار همراه با تعدادی از رفقا ”هسته های محلي“ در شهرك های كارگری جاده ساوه (شاد شهر، باغ فيض، محموديه، چهاردانگه، نعمت آباد، فلاح و غيره) به وجود آورده بوديم. با توجه به فضای بگير و ببند سعی مي‌كردم كمتر به مناطق پر رفت و آمد تهران بروم. آدم مطمئن نبود رفيقی را كه امروز مي بيند فردا نيز ملاقات خواهد كرد يا نه. خيلی وقت ها خبر دستگيری و يا اعدام رفيقی را كه قرار بود چند روز بعد ملاقات كنم از راديو شنيده و يا در روزنامه ها مي‌خواندم. در چنين فضايی رسم بود كه اگر رفيقی را از روابط ”سابق“ در خيابان مي‌ديدي شتر ديدی نديدی و عملا سلام و عليكی هم انجام نمي‌گرفت. يك روز وقتی سوار اتوبوسی در فلكه دوم تهران پارس شدم رحيم را ديدم. اشك در چشمانم جمع شد. فضای امنيتی را فراموش كردم. به طرفش رفتم. همديگر را در آغوش گرفتيم. تا ميدان فوزيه (امام حسين) انگار كه چند دقيقه بيشتر نگذشت. عجولانه از هر دری سخن گفتيم.
در ضمن صحبت ها پرسيدم: جزوهاسطوره…“ را خوانده اي؟
جواب داد: آره، بحث قديمی در نقدتئوری وابستگي“ است.
سال ۶۱ قراری به من داده شد تا رابط تعدادی از رفقايی از ”رزم انقلابي“ را كه قصد پيوستن به گروه ما را داشتند در سه راه آذری ملاقات كنم. مي‌دانستم، شايد هم آرزو مي‌كردم كه اين رابط رحيم باشد. رسم بود قبل از انجام ملاقات منطقه و محل قرار را چك مي كرديم. بی تابي فرصت انجام اين وظيفه تشكيلاتی را به من نداد. علائم قرار به طور غريبی مضحك به نظر مي‌رسيدند. همديگر را در آغوش گرفتيم و در مقابل چشمان متعجب رهگذران بی اختيار اشك ريختيم. در يكی از قهوه خانه های سه راه آذري قبل از آن كه چای و قليان برسد گفت  مي خواهم قبل از شروع صحبت ها يك چيزی بگويم.
رحيم با عجله گفت: مي‌خواهم به يكی از دروغ های بی مزه زندگی ام اعتراف كنم. آن روز در اتوبوس تهران پارس بدون فكر گفتم كه آن جزوه را خوانده‌ام. نخوانده بودم. بعد از ملاقات با تو آن را خواندم و امروز اين جا با هم اين جا نشسته‌ايم.
بعد از معرفی عمومی رفقايی كه با او مرتبط بودند متوجه شدم كه خيلی از   آن ها را مي‌شناسم. با بعضی از آن ها روابط اجتماعی و طبيعی‌تري در مقايسه با رحيم داشتم.
رحيم به شوخی گفت: حالا كه مسئول من شده‌ای تلافی روزهايی را كه من مسئول تو بودم در نياوري.
گفتم: نه شانس آوردي. فلانی از روابط خودتان مسئول تو مي شه. ما از كانال او با تو رابطه خواهيم داشت. اين جوری از نظر امنيتی بهتر است.
طی اين سال ها رحيم در محله فلاح تهران ساكن بود. در يك داروخانه كار   مي كرد و روابط خيلی خوبی در محيط كار و محل زندگی خود داشت. رفيقی تعريف مي كند كه در اين سال ها آقا رحيم يار و ياور اهالی فلاح بود و برای حل مشكلات كوچك و بزرگ همسايه ها قبل از همه به سراغ او می‌آمدند. با اين كه من مسئول روابط آن ها بودم ولی خود آن مجموعه با وجود رحيم و رفقای قابل و توانای ديگر عملا كاری برای من باقی نمي‌گذاشتند. رحيم با   اين كه خودش در كارخانه كار نمي‌كرد ولی وجودش برای رفقای فعال كارگری خيلی مفيد بود. مجموعه ما (آن موقع ما با حزب كمونيست ايران كار مي‌كرديم) عملا شامل چند ده كارخانه مي‌شد. به طور روزمره سر مسائل متنوع كارگری بحث كرده و ضرورتا بايد به رهنمودي مشترك مي‌رسيديم. با توجه به فضای سركوب رابطه مان با تشكيلات عملا جواب اين بخش از نياز فعاليت ما را نمي‌داد. وجود رفقايی مثل رحيم غنيمت بزرگی بود. بحث های رحيم به ويژه در رابطه با قانون كار توكلی ]منظور احمد توکلی وزیر کار وقت رژیم است[ و چگونگی مقابله با آن نقش موثری در فعاليت ما در اين عرصه داشت. رحيم علاوه بر مسائل عمومی تئوريك تسلط خوبی روی مسائل مربوط به قانون كار و مسائل حقوقی داشت. كسی كه با رحيم وارد بحث ميشد زود متوجه ميشد كه در اكثر مواقع پايش روی زمين بود. با اين كه هر مسئله كوچك و روزمره را به بحثی تئوريك تبديل مي كرد اما تئوری برايش ابزاری برای تسهيل درك مسائل واقعی بود.
رحيم متعلق به يكی از خانواده های مشهور سياسی ايران بود. مي دانستم كه رژيم بد جوری دنبال او، رحمان و… بود. هميشه نگرانش بودم. اگر اشتباه نكنم اواخر سال ۶٣ رفتم خانه‌شان در محله فلاح تهران. هدف اصلی‌ام اين بود كه قانعش كنم كه از ايران خارج شود. رحيم جزء كسانی بود كه با توسل به تئوری سه جهان امضاء داده و از زندان زمان شاه بيرون آمده بود. با توجه به اين مسئله حدس مي‌زدم كه به پيشنهاد من بسيار حساس خواهد بود. نمي‌دانستم چه طور اين مسئله را با او مطرح كنم. خلاصه بعد از من و من و حاشيه روي و اين كه واقعا برای تشكيلات رفيق مهمی است گفتم كه بايد از ايران خارج شود.
رحيم پرسيد: نظر تو است يا دستور تشكيلاتي؟
نمي دانستم چی بگم. من با كسی در اين مورد حرفی نزده بودم. من هم مثل خود او يك دروغ بی مزه گفتم.
گفتم: نظر تشكيلات است ولی دستور نيست.
پرسيد: چرا خود تو بيرون نمی‌روي؟
گفتم: من مثل تو در خطر نيستم.
گفت: اگر اين تعريف هايی كه از من مي كنی حقيقت داره، خواهش مي‌كنم اين خواست را ديگر با من طرح نكن. دوست دارم اين جا باشم و در جريان فعاليت ها به طور مستقيم نقش داشته باشم. اين نوع فعاليت ها (منظورش فعاليت های كارگری بود) باعث شده احساس كنم از نو متولد شده‌ام.
چند ماه بعد با خبر شدم كه رحيم همراه همسر حامله و دختر كوچك شان دستگير شده. رفقايی كه با او هم بند بودند تعريف مي كنند كه وجود رحيم در زندان غنيمتي بود. يار و ياور و سنگ صبور همه بوده. مي‌گويند از همان لحظه اول ورود به زندان مي گفت: خيالم راحت است. چيزی برای مخفی كردن ندارم. مثل خيلی های ديگر اين جا نگران نيستم كه چيزی لو برود. اين ها همه چيز من را مي‌دانند.
رحيم رفيق تيز هوشی بود. مي‌دانست كه با دستگيری او من عذاب وجدان شديدی پيدا خواهم كرد كه چرا آن روز يك دروغ بی مزه ديگر نگفتم. چرا نگفتم كه نظر من دستور تشكيلاتی است. از طريق رفيقی كه آزاد شده بود و مي‌دانست من را مي‌شناسد پيغام داده بود كه خيلی خوشحال است كه به حرف من گوش نكرده!
در سال ۶٨ از طريق رفيقی با خبر شدم كه رحيم جزء اولين دسته اعداميان شهريور ۶۷ بوده. از آن روز خيلی وقت ها خواب (كابوس) مي بينم و عذاب وجدانی كه رحيم حدسش را زده بود ولم نمي‌كند. با اعدام رحيم بخشی از زندگی شخصی و سياسی من نيز اعدام شد. انسان موجود بسيار پيچيده‌ای است. خيلی از كسانی كه در زندان شاه مظهر مقاومت بودند در زندان جمهوری اسلامی به بازجو تبديل شدند. رحيم كه با توجيه ¨تئوری سه جهان¨ با امضاء از زندان شاه بيرون آمده بود به مظهر مقاومت در زندان جمهوری اسلامی تبديل شد. ياد رحيم هاتفی هميشه برايم گرامی و عزيز است!
Advertisements

1 دیدگاه برای “تاریخ آلترناتیو:

  1. Anonymous
    مارس 29, 2013

    سلامدرمورد زنده ياد دكتر اسماعيل نريميسا لطفاً موارد زير را تصحيح بفرماييد:*هفت گل = هفتگل*زمان اعدام:6تير سال1359 به همراه مهدي علوي و منوچهرجعفري.محل اعدام:هتل قديم اهواز ( جنب فلكه ي چهارشير)…تاريخ اعدام اشتباه نوشته شده 7 تير.در ضمن هيچگونه محاكمه اي در مورد آنها صورت نگرفت.يك هفته قبل از اعدام توسط يكي از زندانيان به پدرش آقاي چراغعلي نريميسا اطلاع دادند كه دكتر دو روز ديگر آزاد ميشود .اما پس از يك هفته در كمال ناباوري به خانواده اش اطلاع دادند كه بياييد بي سرو صدا و بدون تشريفات جسد دكتر را ببريد.اما عليرغم آنهمه سختي و سفارش ، مراسم باشكوهي در بهشت آباد اهواز برگذار شد و در اين مراسم علاوه بر خانواده هاي جانباختگان، گروههاي سياسي همچون: پيكار.فداييان.مجاهدين حظور داشتند.پيروزباشيد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژوئیه 29, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: