آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

استراتژی آلترناتیو:

تجدید سازمان دهی و چپ انقلابی امروز
الکس کالینیکوس‌


آلترناتیو: الکس کالینیکوس عضو کمیتۀ مرکزی حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا است. او این مقاله را در نخستین سال‌های قرن بیست و یکم برای ترسیم خطوط شکل‌گیری گرایش‌های نوین چپ رادیکال در اروپا در دورۀ جدید به نگارش درآورده است.
هزاره، که ورود جهان به عصر صلح و کام‌یابی سرمایه دارانه را نوید می‌داد، جشن گرفته شد. با این وجود، سال های بعد از آن مهر رکود اقتصاد جهانی و شدیدترین بحران بین‌المللی بعد از پایان جنگ سرد را بر پیشانی داشت. در برابر این رخ‌دادهای ناخوش‌آیند، در مخالفت با سرمایه‌داری جهانی و نیز با تحرکات جنگی امپریالیسم امریکا، از اعتراضات نوامبر 1999 سیاتل جنبش هایی در سطح جهان شکل گرفته است. و این، زمینه‌ را برای احیای چشم‌گیر آن چه که به عنوان چپ انقلابی]یا رادیکال یا افراطی[ در اروپا شناخته شده است ــ یعنی احزابی که در سمت چپ جریان اصلی سوسیال دموکراسی قرار دارند ــ، فراهم آورده است. در بین مهم ترین برآمدها، پیروزی کاندیداهای تروتسکیست در دور نخست انتخابات ریاست جمهوری در آوریل 2002 در فرانسه، گردش به چپ جریان بازسازی حزب کمونیست (PRC) در ایتالیا، و چالش انتخاباتی حزب کارگر توسط اتحاد سوسیالستی و حزب سوسیالیست اسکاتلند (SSP) در بریتانیا حائز اهمیت است.
این فرآیند به هیچ‌روی به اروپا محدود نمی شود. امریکای لاتین که در صدر فهرست قربانیان اجماع نئولیبرالی واشنگتن قرار دارد، زایش دوباره ی چپ را به‌عنوان نتیجه ی یک سری از مبارزات چشم گیر ــ به‌ ویژه در شورش دسامبر 2001 آرژانتین ــ تجربه کرده است. فایننشال تایمز لندن، روزنامه ای در زمینه ی تجارت بین‌الملل، در یک سری مقالات پر سوز و گداز با نگرانی به بررسی این برآمدها پرداخت.

در یکی از این مقاله ها به یادداشتی از مایکل شیفتر از اینترامریکن دیالوگ استناد می شود که برآمد چپ می تواند در مورد بیش تر کشورهای قاره صادق باشد: ”مردم به گونه ای به خیابان کشیده شده‌اند که دیری بود آن را ندیده بودیم… در پرو، جنبش های چپ سال های 1960 و 1970 که همه فکر می کردند مرده اند، دوباره سربرکشیده اند“.(1) در عصر روز پیروزی قاطع لولا، رهبر حزب کارگران (PT)، در انتخابات ریاست جمهوری برزیل، فایننشال تایمز گزارش کرد که برای راست جمهوری‌خواه واشنگتن این برآمدها در حکم گسترش ”محور شرارت“ جدیدی است؛ چیزی که تا حال شامل کوبای فیدل کاسترو و انقلاب بولیواری هوگو چاوز در ونزوئلا بود.(2)

در واقع، پیروزی لولا رخ‌دادی بسیار مبهم بود. از طرفی این پیروزی بازتابی از قدرت جنبش های توده‌یی برزیل ــ مشخصن فدراسیون اتحادیه‌ای CUT و جنبش بی‌زمین‌های MST، که طلایه‌دار اپوزیسیون ضد نئولیبرالی بوده‌اندــ است و از طرفی دیگر آن با حرکت به راستPT، از طریق انطباق فزاینده‌ی خود با سیاست‌های نئولیبرالی برای لبیک به بازارهای مالی ــ الگویی بسیار آشنا از گذار سوسیال دموکراسی اروپاــ همراه بود.
اگرچه در این نوشته تمرکز من بر پروسه‌های تجدید سازماندهی‌های جدید در اروپا است، ولی در تحلیل‌ام بر این برآمدها در دیگر قاره‌ها نیز گریزی خواهم زد.
چپ‌های جدید اروپا
چپ رادیکال در اروپا گروه‌بندی ای است ناهمگن که دربرگیرنده ی برخی از شکل‌بندی های اصلی چپ انقلابی ــ به‌برجسته ترین شکل اتحاد انقلابیون کمونیست (LCR) در فرانسه و حزب کارگران سوسیالیست (SWP) در بریتانیاــ است. به عبارتی، اتحاد انقلابیون کمونیست (LCR) و حزب کارگران سوسیالیست (SWP) سازمان های عمده ی دو گرایش اصلی بین الملل تروتسکیستیِ انترناسیونال چهارم (FI) و گرایش انترناسیونال سوسیالیستی      (IST) را تشکیل می دهند.(3) برعکس، PRC یعنی جریان بازسازی حزب کمونیست در ایتالیا به رغم مشارکت انقلابیون(شامل حامیان FI و IST) در آن، ریشه در سنت‌های استالینیستی و چپ سوسیال دموکراتیک دارد. سرانجام، چپ رادیکال چندین ائتلاف را در بر می گیرد: اتحاد سوسیالیستی در انگلیس و ولز، اتحاد سرخ ـ سبز در دانمارک، بلوک چپ در پرتقال و حزب SSP، که آن نیز انقلابیون و رفرمیست ها را در گروه بندی هایشان متحد می کند. این شکل‌بندی‌های گوناگون اکنون رسمن از طریق کنفرانس‌های چپ ضد سرمایه‌ی اروپا، که دو بار در سال تشکیل می شود، گرد هم می آیند. وجود این  شکل‌بندی ها و دیگر شبکه های مرتبط به چپ رادیکال حکایت از پروسه ی بازسازمان یابی ای دارد که هم اکنون در جریان است. برای مثال، مشارکت   SWP  در نشست سپتامبر 2002 در شهر رم، عمدتن متشکل از احزابِ اصلیِ کمونیستِ اروپائیِ جان به‌در برده، که توسط PRC  فراخوانده شده بود، پنج سال پیش قابل تصور نبود. این پروسه در مباحث برآمده بین گرایش‌های انقلابی ــ به‌ویژه بین FI و IST، که نمایند‌گان شان در همان ماه در پاریس جلسه داشتند ــ نیز بازتاب دارد. لازم به تاکید است که یک چنین جلسه یی چند سال پیش تر تصورپذیر نبود.
به ‌هر حال، مهم است متوجه باشیم که تکوینِ چپِ رادیکالِ به طور رسمی متشکل در اروپا هنوز از نتایج سحر است و فقط نوک قله‌ی یخی است. پروسه‌ی رادیکالیزاسیونی که در جریان است بسیار گسترده تر است. از اواخر سال های 1990 یک سری از شبکه های ضدسرمایه داری در اروپا پدیدار شد: برای مثالATTAC، کمپین فرانسوی ضد مالیات توبین که تمرکز و عرصه ی فعالیت خود را از زمان تاسیس‌اش در سال 1998 تا کنون وسیعن گسترش داده است؛ جنبش فوروم اجتماعیِ ایتالیا که پس از اعتراضات به نشست سران G8 در جنوا در جولای 2001 توسعه یافت؛ جنبش ضد جهانی سازیGlobalise Resistance در بریتانیا و ایرلند؛ کمپین جنوا 2001 در یونان.(4) این شبکه ها و بسیاری از دیگر ائتلاف‌ها هم‌اکنون در فوروم اجتماعی اروپا، که برای نخستین بار در نوامبر 2002 در فلورانس ایتالیا تشکیل شد، درگیر هستند؛ هم چنین بسیاری در فروم اجتماعی جهانی درگیر شده‌اند. این شبکه‌ها با بسیج‌های توده یی که از سال گذشته اروپا را فراگرفته است  ــ علیه قانون ضدیت با اتحادیه در ایتالیا، علیه ژان ماری لوپن فاشیست در فرانسه، و مهم‌تر از همه، علیه جنگ افغانستان و عراق ــ هم پوشی دارند. ائتلاف ”جنگ را متوقف کنید“ [The Stop War Coalition]  به‌ مرکز شاید بزرگ‌ترین جنبش صلح تاریخ  پسا جنگ جهانی دوم در بریتانیا، که آن را با طنین ضدامپریالیستی رادیکال به منازعات گسترده‌تر سرمایه‌داری جهانی پیوند می‌زند، تبدیل شده است.
حزب و جنبش
برآمد این جنبش ها وظیفه ی چپ رادیکال امروز را تعریف می کند. آیا آنان   می توانند موثرن با این جنبش ها ارتباط برقرار کنند ــ خود را ‌بخشی از این جنبش ها کنند، ساختن آن ها را وجهه ی همت خود قرار دهند، و برای تاثیر بر آن‌ها به طور سیاسی مبارزه کنند. این آزمونی است تعیین کننده، که امروز ما باید از آن با موفقیت به‌در آییم. مداخله گری در انتخابات که توسط          شکل بندی های مختلف – چه در سطح ملی و چه به‌طور بالقوه در مقیاس اروپا-  انجام می گیرند، باید با این معیار [ارتباط با جنبش ها] و نه چونان هدفی در خود ارزیابی شوند. برای مثال، کمپین بسیار موثر ریاست جمهوری که توسط اولیویه بزانسن و LCR  در سال 2002 برپا شد، از آن روی موفق بود که اولیویه آگاهی ضد سرمایه داریِ علی‌الخصوص بخش های بزرگی از جوانان فرانسوی را مفصل بندی کرد و هم به‌این خاطر که این کمپینLCR   را به‌عنوان فاکتور کلیدی در ایجاد یک بُردار سیاسی برای این آگاهی ضد سرمایه‌داری معیین کرد.
کمپین های انتخاباتی منحصرن وسیله‌یی هستند که از طریق آن چپ رادیکال می‌تواند به روند رادیکالیزاسیون دامن بزند، نه (آن‌طور که  به ‌نظر متقاعد کننده می‌رسد) چونان شکلی از مداخله‌گری سیاسی.
بنا به تعریف، چپ رادیکال متعهد به برساختن احزاب سیاسی است؛ جایگاه مناقشه آمیزی که توسط بسیاری که تحت نفوذ جریان های رفرمیست و اتونومیست درون جنبش ضد سرمایه‌داری قرار دارند، رد می شود. به‌ نظر ما فهم درست سنت لنینیستی، ما را ملزم می کند که حق گزینشی که اغلب بین حزب و جنبش طرح می گردد را به‌عنوان یک دو راهۀ کاذب رد کنیم. سوسیالیست‌های انقلابی باید مترصد ساختن هم حزب و هم جنبش باشند. یک حزب سوسیالیست کارآمد  نه تنها هیچ سنخیتی با تضعیف جنبش ندارد بلکه می تواند جنبش را قوی تر، پویاتر و منسجم تر سازد. برای نمونه، SWP نیروی عمده یِ ائتلافِ ”جنگ را متوقف کنید“ بوده است. این اما منجر به محدود شدن دامنه ی ائتلاف نشد. برعکس، ما در برابر تلاش برای تنگ کردن دامنه ی ائتلاف ــ که از طریق متعهد کردن آن، برای مثال، به یک انتقاد صوری از امپریالیسم یا به محکوم کردن اسلام رادیکال انجام می گرفت ــ مقاومت کردیم. ما از طریق بحث اقناعی بر این اساس که ائتلاف منحصرن باید بر مخالفت با حرکت جنگی بوش و حملات نژادپرستانه و تهدید آزادی های مدنی پی آمد آن متمرکز باشد، تلاش کردیم تا جایی که ممکن بود ائتلاف را فراگیر کنیم، تا به پایه ای برای جنبش توده‌یی منتهی شود که هم اکنون شده است. این نوع شناخت از رابطه‌ی بین حزب و جنبش از سنت مارکسیست انقلابی گسترده‌تری ناشی می شود. این سنت اما مجموعه‌یی برگرفته از متون لایزال گزندناپذیر نیست بلکه پروسه یی تاریخی است که از طریق آن نسل های پیاپی انقلابیون، مارکسیسم را از طریق درگیر شدن در مبارزات ملموس زمان خود توسعه داده اند. برای تعیین این که چه نوع احزابی باید بنا کنیم و با چه کسی، خواندن لنین و تروتسکی کافی نیست (اگرچه ضروری است). ما باید به‌دقت موقعیت تاریخی یی که گشایش کنونی را برای چپ رادیکال فراهم کرده است بررسی کنیم. ”ساختن حزب“ امروز، در پی‌ سیاتل 1999 و جنوا 2001 و 11 سپتامبر 2003، همانی نیست که در سال‌های1970 و 1980 بود، چه رسد در زمانه‌ی انترناسیونال دوم یا بعد از انقلاب روسیه یا در دورۀ تسلط استالینیسم. نوع احزابی که ما اکنون باید برسازیم به ‌طور تعیین‌کننده بستگی به شرایطی دارد که در حال حاضر با آن رویاروی هستیم.
باززایی و تجدید سازمان‌‌دهی چپی که اکنون در حال شکل‌گیری است برخاسته از دو علت و رویاروی با یک چالش بزرگ است.(5) این دو علت یکی فروپاشی استالینیسم است و دیگری برآمد جنبش ضد سرمایه داری. چالش، اما، دوران جدیدی از جنگ امپریالیستی است. سقوط رژیم استالینیستی در اروپای شرقی و مرکزی و تقسیم شوروی در آغاز تاثیری منفی در سطح بین الملی بر چپ داشت، چرا که بسیاری ــ به‌احتمال زیاد به طور ناخودآگاه ــ از وجود آن‌چه ظاهرن آلترناتیوی عمومی برای سرمایه داری نوع بازاری ـ غربی بود هنوز قطع امید نکرده بودند. در داراز مدت، اما، پایان ”سوسیالیسم موجود“ در خدمت پاک‌کردن این حُسن پیشینه ی ایدئولوژیکی قرار گرفت، و در رویارویی با سرمایه‌داری فعالین و روشنفکران را بدون حس الزام به تعیین سیاست های شان با قطب نمای جبروت استالینیستی تشویق کرد. این احساس ِورود به دورانی جدید به شدت توسط جنبش بین‌المللی ضد سرمایه داری جهانی تقویت شد؛  پروسه ای که مهر اعتراضات عظیم سیاتل، جنوا، و بارسلونا، و نیز نشست های فروم اجتماعی جهانی در پورتوآلگره را بر خود دارد. یک دهه بعد از این که پایان تاریخ اعلام شد سرمایه داری باری دیگر به‌طور عملی به‌چالش طلبیده شد و از نظر ایدئولوژیک زیر سوال رفت. ضعف های آشکار جنبش ضد    سرمایه داری ــ مهم‌تر از همه عدم انسجام ایدئولوژیکی و رابطه‌ی مبهم با طبقه‌ی کارگر متشکل ــ از اهمیت زیاد آن در پوست اندازی چپ در سطح بین المللی نمی کاهد.(6) و اما، چالشی که در برابر جنبش قرار دارد چندان پوشیده نیست. دوران پساجنگ سرد نشان داده است که دورانی جدید از جنگ‌های امپریالیستی است که در آن ایالات متحد با هدف حفظ و گسترش هژمونی جهانی اش به رویارویی با دیکتاتوری‌های میان مرتبه ی سرمایه داری ــ نه در وهله ی نخست رقبای اصلی اقتصادی یا ژئوپلیتیک‌اش از قبیل آلمان، ژاپن، روسیه، و چین ــ می پردازد. حرکت جنگی دولت بوش، که اکنون بر عراق متمرکز است، این پروسه را به فاز نوین و خطرناکی سوق داده است.(7)
جنبش ضد سرمایه داری در صورتی می تواند متناسب با شرایط توسعه یابد که میدان توجه‌اش را گسترش داده و جنبش ضد جنگ و ضد امپریالیسم نیز بشود. هر جائی که جنبش ضد سرمایه داری این وظیفه را متحقق کرده است، چونان مورد ایتالیا و بریتانیا، تعمیق و گسترش جنبش را به بار آورده است (در واقع بسیج های ضد جنگ در بریتانیا آن‌چه را که تا آن زمان بیش‌تر توسعه ی یک فضای ضد سرمایه‌داری بود به یک جنبش واقعی تبدیل کرد). برعکس، وقتی که شبکه های ضد سرمایه داری قادر نشدند مخالفت با حرکت جنگی بوش را در مرکز فعالیت‌های خود قرار دهند، مثل مورد فرانسه، جنبش متوقف شد. در زیر به برخی از عملکرد‌های این تباین بر می گردم.
آیا عمر رفرمیسم به‌سر آمده است؟   
این تحلیل از منابع باززایی چپ، اخیرن توسط موری اسمیت، روشنفکری سرشناس در جنبش انترناسیونال سوسیالیستی (ISM) ــ جنبشی که پلاتفرم غالب در SSP را تشکیل می‌دهد ــ به‌چالش گرفته شده است. او می نویسد: ”آغازگاه برای هر گونه ملاحظه ی بازگروه‌بندیِ چپِ انقلابی، پروسه‌ی گسترده ترِ بازترکیبِ جنبش کارگری است.“
”آغازگاه تغییرِ کیفی در احزاب سنتی کارگر است، که منجر به گشایش امکاناتی مبتنی بر سیاست های سوسیالیستی و مبارزه ی طبقاتی برای احزاب جدید کارگر شد، [تغییرِ کیفی] که خود محصول تکامل سرمایه داری از سال‌های 1970 است. شرایط برای بازگروه بندی و برای احزاب جدید طی ده الی پانزده سال در حال شکل‌گیری بوده است. مسئله دقیقن این است که نیروهای سیاسی متفاوت چه وقت متوجه ی آن شدند. حزب کارگر میلیتانت اسکاتلند در میانه ی سال های 1990 درک این مسئله را آغاز کرد، و از همین روی بود که آغازگرِ شکل دادن به اتحاد سوسیالیستی اسکاتلند در 1996 و به حزب سوسیالیست اسکاتلند (SSP) در 1998 شد. SWP این را در آن زمان اصلن درک نکرد و اکنون هم به‌طور کامل درک نمی کند.“(8)
این دقیقن چیست که SWP از درک کامل آن قاصر است؟ پاسخ را باید در ارجاع بی مورد اسمیت به ”بورژواشدگی سوسیال دموکراسی“ که او از تبیین آن ناتوان است جستجو کرد. این در واقع تغییر بزرگی می بود، اگر احزاب سوسیال دموکراتیک رشته های مهار جنبش کارگری را گسسته بودند و شکل‌بندی های آشکارا سرمایه دارانه می یافتند. مساله این‌جا کم تر ناشی از قصور در ”درک“ از طرف SWP است تا ناشی از یک ‌تفاوت سیاسی عمده. اما حتا اگر این واقعیت می بود که سازمان هایی از قبیل حزب کارگر بریتانیا، همتای استرالیائی اش، حزب سوسیال دموکراتیک آلمان (SPD)، حزب سوسیالیست فرانسه ((PS ”بورژوائی‌شده“ بودند، این برآمد [بورژوائی‌شدن] برای توضیح باززائی بین المللی چپ، در معنایی که من آن را توصیف کرده ام، بسنده نبود. برای پرکردنِ فضایی که توسط سوسیال دموکراسی خالی‌شده است به چیزی بیش از بلندکردن یک بَنِر سیاسی جدید ــ یا حتا معرفی کاندیداهای پارلمانی ــ نیاز است. پرکردن این فضا به برآمد مبارزات و جنبش های جدید نیز وابسته است ــ مبارزات و جنبش هایی که به لایه های در حال رشد کارگران و جوانان حس ملموسی از توانائی برای مقاومت و مبارزه در راه یک آلترناتیو را می‌دهد. از این روی آغازگاه برآمد ”چپِ چپ“ در فرانسه اعتصاب های بخش خصوصی در نوامبرـ دسامبر 1995 بود.(9) سیاتل، جنوا و آرژانتین این نقش را در یک جبهه ی بین المللیِ گسترده تر ایفا کردند.
به‌هر حال یک درک فراگیر با اهمیتی وجود دارد که در چارچوب آن اسمیت محق است. بدون تردید این صحت دارد که افول احزاب کارگری سنتی فضایی را در چپ خود گشوده است که چپ رادیکال فعالیت برای پرکردن آن را آغاز کرده است. اما این پروسه‌ای است که گشایش اش به زمانی بسیار دورتر از ده یا 15 سالی که اسمیت به آن ارجاع می کند بر می گردد. این فرآورده ای است مشتمل بر دو رخ‌داد ــ رخ‌دادهای سال‌های 1956 و 1968ــ و یک پروسه ی درازمدت، که همان پروسه ی افول رفرمیسم باشد. سال1956 که طی آن بحران بین المللی به واسطۀ سخنرانی مرموز خروشچف در محکوم‌کردن استالین از طرفی و  سرکوب انقلاب مجارستان از طرف دیگر تسریع شد، نشانگر نخستین تَرَک در قطب مسلط بر جنبش کارگری که تا آن زمان به‌طور تنگاتنگ از احزاب سوسیال دموکراتیک و کمونیست تشکیل می‌شد، بود. اریک هابز‌بام مورخ، که به حزب کمونیست بریتانیای کبیر تا فروپاشی آن در اوایل سال های 1990 وفادار باقی ماند، اخیرن سال 1956 را ”سال تکان دهنده“ و ”زمین لرزه ی بزرگ“ در تاریخ جنبش کمونیستی نامید.(10) لطمه‌دیدنِ هم مشروعیت و هم فعالین احزاب کمونیست منجر به پدیداری نخستین شکل‌بندی ها و فعالیت های یک چپ جدید، که سودای ایجاد آلترناتیوی برای هم استالینیسم و هم سوسیال دموکراسی را داشت، گردید.(11)
سال 1968 و به ‌طور عمومی تر عروج مبارزه ی طبقاتی و رادیکال‌شدن سیاسی که کشورهای سرمایه داری پیش‌رفته را بین اواخر1960و نخستین سال های 1970 فراگرفت، مخاطبان بسیاری بین کارگران و جوانان برای آن سازمان های چپی که در صدد برساختن نوع جدیدی از حزب انقلابی لنینیستی بودند، آفرید. افول این جنبش‌ها در اواخر سال های 1970 بود که منجر به آغاز بحران چپ شد که با تهاجم سرمایه داری، که در دوران ریگان و تاچر در سال های 1980 رسمن آغاز و در سال های1990 زیر بیرق نئولیبرالیسم عمومیت یافت، وسیعن تقویت گشت.  این بحرانی است که ما اکنون از دل آن ‌تولدمان را آغاز کرده ایم. با این وجود، برخی سازمان ها که از مبارزات سال های 1960و 1970، بیرون آمدند، مشخصن LCR و SWP در اروپا، هم چنان نیروهای مهم در چپ رادیکال باقی ماندند. سنت‌های روشنفکری و تجربه ی تاریخی که آن‌ها از خود به جای گذاشتند می تواند ادای سهمی با اهمیت در توسعه ی بیش تر این چپ داشته باشد.(12)
گذار از فراز و نشیب های مبارزه ی طبقاتی نسل گذشته با افت رفرمیسم کلاسیک همراه بوده است، این اما نه روندی ممتد، که پروسه‌ی پیچیده و درگیر تنوعی از نیروهای هم درکنش بوده است. در این روند، دو نیرو به‌ویژه بارزاند: نخست، احزاب رفرمیست توده‌ای، خواه سوسیال دموکراتیک یا کمونیست (یکی از جنبه های دوران پساـ1956 تغییر شکل کم و بیش کامل احزاب استالینیستی به شکل‌بندی های رفرمیست مرسوم است)، متحمل افت چشم گیر در پایه ی طبقاتی کارگری خود شده اند. احزاب توده ای و کاملا کارگری نیمه ی نخست قرن بیستم مانند حزب سوسیال دموکرات آلمان SPD، که هم در آلمانِ پیشاجنگ جهانی اول و هم در جمهوری وایمار در خلال سال‌های 1920 چونان ”دولتی در دولت“ تصور می شد، دیگر نمی توانستند به دخالت گری مستمر و وفاداری سیاسی لایه های وسیع فعالین طبقه ی کارگر تکیه کنند.(13) این پروسه ناموزون است که در بریتانیا و فرانسه (جایی که حزب سوسیالیست فرانسه PS هرگز همبستگی ارگانیک شمار چشم گیری از کارگران یدی را نداشت) بارزتر از آلمان است، و در احزاب کمونیست با روندی آهسته تر ولی با این وجود بدون تردید پدیده ای عمومیت‌یافته است. فرسایش پایه ی احزاب رفرمیست علت‌های گوناگون داشته است، که بسیار از آن‌ها پروسه‌های اجتماعی گسترده تری را بازتاب می دهند. از طرفی، بورکراتیک‌شدگی سیاست های پارلمانی و شهری به‌طور فزاینده آن‌ها را از زندگی روزمره ی طبقه ی کارگر جدا کرده؛ در عین حال، ماشین های مدرن انتخاباتی کنونی بسیار کم تر از گذشته فعالیت معمول و بسیج هرازگاهیِ فعالین محلی را می طلبد، و این در حالی است که کمپین‌های رسانه‌ایِ فوق العاده گران قیمت در حال تبدیل‌شدن به یک عامل محوری در مبارزات انتخاباتی هستند. از طرف دیگر، توسعه ی اتحادیه گرایی، فعالیت های دسته‌جمعی، و دیگر اشکال فعالیت جمعی توسط توده های مردم وسیله ی طرح و کسب خواست هایی را آفریده است که اساسن وابسته به انتخابات و اجابت نمایندگان پارلمان یا شهرداری ها نیست. این نوع رفرمیسم ”جنس از ما، ساخت از تو“ به جداکردن کارگران از احزاب”شان“ کمک کرده است. این جداسازی توسط دومین عامل اصلی در افت رفرمیسم، یعنی عرصه ی تنگ‌ شده‌ی رفرم‌ها، تقویت شده است. در سی سالی که از بحران سرمایه‌داری و بازسازی نئولیبرالی گذشت، رفرم های کسب شده در خلال شکوفایی دیرپای سال‌های 1950 و 1960، یا حتا زودتر، دست خوش تهاجم های بی امان بوده است. احزاب سوسیال دموکراتیکِ در قدرت، زیر فشار از بالا و پائین، از سوی روسا و پایه‌ی کارگری، تسلیم سرمایه شده اند و برنامه ی رفرم های به طور     دم افزون رقیق تر شده شان را زیر نام ریاضت مالی و رقابت های اقتصادی رها کرده اند. به همین گونه سرنوشت حکومت های تشکیل شده توسط حزب کارگر بریتانیا در سال های 1960و 1970، و نیز ریاست جمهوری دیرپای و به‌طور فزاینده بی‌خاصیت و فاسد میتران بین سال‌های 1981 و 1994 در فرانسه.
آخرین دسته از حکومت‌های سوسیال دموکراتیک در اروپا که، در اواخر سال‌های 1990 در موجی از اعتراضات علیه تجربه‌ی تاچریسم در بریتانیا و تعمیم آن، از طریق اتحادیه ی پولی اروپا، به قاره [اروپا منهای انگلیس]، قدرت را قبضه کردند مرحله ی پیشرفته تری از این پروسه را بازنمود می کنند که در آن [پروسه] اصطلاح ”رفرم“ کاملن از معنا تهی شده است و در ارجاع به پیاده کردن ضوابط باز هم بیشتر نئولیبرالی مورد استفاده قرار می‌گیرند. خسارتی که این می‌تواند به خود سوسیال دموکرات ها وارد کند در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس قانون‌گذاری آوریل ـ ژوئن 2002 در فرانسه بازتاب یافت، که در آن آرای سنتی حزب سوسیالیست و متحد کمونیست اش از سمت چپ به کاندیداهای تروتسکیست و از سمت راست به لوپن فاشیست سرشکن شد، که منجر به ریاست جمهوری شیراک، گلیست رسوا، با اکثریت عظیم پارلمانی گردید.
سوسیال دموکراسی بدون تردید در سراشیبی است. این، اما، با ”بورژواشدگی“ آن یکسان نیست. لنین حزب کارگر و مشابه‌های آن را به عنوان احزاب کارگری سرمایه داری خصلت بندی می کند. آن ها، به‌عبارت دیگر، احزابی هستند برای هدایت مقاومت کارگران در برابر سرمایه داری و مترصد محدودکردن آن مقاومت در چارچوب نظام. این کر دو کار متناقض وابسته به نقش بوروکراسی اتحادیه ها است، که چونان رابط بین رهبری پارلمانی حزب سوسیال دموکراتیک و طبقه ی کارگر متشکل کنش می کند. خود بوروکراسی موقعیتی دو پهلو را اشغال     می کند، با عمل کردن به‌عنوان یک لایه ی اجتماعی که منافعش وابسته به توانایی اش در برقراری مصالحه بین کار و سرمایه است، و بنابراین جلوگیری از مبارزات کارگران از توسعه یافتن به یک چالش برای نظام. به بیانی ساده تر، سوسیال دموکراسی بیان سیاسی بوروکراسی اتحادیه‌‌ای است. این رابطه هم یک جداکننده می آفریند، رهبری پارلمانی را از فشارهای اعضای معمولی اتحادیه جدا می کند، و هم محدوده هایی برای آزادی مانورش در جولان گاه سیاسی بورژوائی تعیین می کند.(14)
با در نظرگرفتن تحلیل مارکسیستی از رفرمیسم و بورکراسی اتحادیه ای، برای دفاع از این دیدگاه که سوسیال دموکراسی ”بورژوازده“ شده است باید مدعی شد که سوسیال دموکراسی از تکیه گاه‌اش در طبقه‌ی کارگر، که از طریق پیوندش به بوروکراسی اتحادیه ای فراهم گشته، گسیخته است. به طور قطع این نتیجه ای است که مشتاقانه توسط جناح راست رهبری های سوسیال دموکراسی کنونی دنبال می شود، که عمدتن توسط تونی بلر و دیگر ایدئولوگ های راه سوم، که مدل اش توسط ”دموکرات های نوینِ“ بیل کلینتون فراهم گردیده است، نمایندگی می‌شود. با وجود این حتا بلر در رسیدن به این هدف ناکام مانده است. کمپین حزب کارگر در انتخابات 1997 و 2001 به کمک مالی و انسانی اتحادیه ها سخت وابسته بود؛ اکنون رهبریِ حزبی آس و پاس سعی دارد که با ترغیب اتحادیه ها حمایت مالی برای حزب کارگر را افزایش دهد. این نیز پروسه‌ای یک‌طرفه نیست. تلاش‌های مذبوحانه‌ی بلر در ترغیب جورج بوش برای رفتن به سازمان ملل به منظور دست ‌و پا کردن پرده ای از مشروعیت برای جنگ علیه عراق، عمق مخالفت با جنگ در جنبش طبقه ی کارگر را بازتاب می دهد که، به ویژه، توسط 40 درصد آرایی بیان شد که در کنفرانس حزب کارگر در اکتبر 2002، عمدتن توسط کارگران عضو اتحادیه‌ها، در حمایت از آن چه که یک اصلاحیه‌ی ضد امپریالیستی از آب در آمد، شکل گرفت.
جنبش طبقه‌ی کارگر در هیچ کجای اروپا هرگز متحمل آن چنان شکست های سختی نشد که در بریتانیا در دوران تاچر متحمل شد. سوسیال دموکرات های اروپای قاره‌ای در حالی که با اتحادیه های در کل کمتر مرعوب رو به رو بودند، به‌رغم تمامی قصورشان در هنگامه ی قدرت، برای نگه داشتن پایه های شان به مانورهایی دست یازیدند. در فرانسه لیونل ژوسپن به دقت یک نغمۀ سوسیالیستی کاملن متفاوت با سیاست‌های نئولیبرالی سر داد. وی بر آن بود که گریبان خود را از این ریاکاری، که در دور نخست انتخابات ریاست جمهوری او را به خفت محکوم کرده بود، رها کند و حرکت آشکارتری را در سنتر سیاست های بورژوائی در پیش‌گیرد. جالب‌تر، اما، گرهارد شرودرِ اولترا اپورتونیست بود که در مواجهه با قوی‌ترین جنبش کارگری و مجدانه ترین حزب رفرمیست پرولتاریایی در اروپا مشی یکی به نعل و یکی به میخ را در پیش گرفت: امضا کردن یک سند کلاسیک راه سوم با بلر از طرفی اما نجات دادن شرکت های ورشکسته از طرف دیگر، بازگذاشتن کمپانی‌های آلمانی به روی شرکت‌های مالی سوداگر به شیوه‌ی آنگلوساکسونی از طرفی، اما کم‌کاری در ایجاد بازار کارِ ”انعطاف پذیرِ“ مورد تقاضای کارفرمایان از طرف دیگر، مشارکت‌کردن مشتاقانه در کمپین بمباران یوگسلاوی در سال 1999 از طرفی اما برنده شدن با اختلاف کم در انتخابات 2002 به خاطر مخالفت با جنگ عراق از طرف دیگر.
پیوندهای بین سوسیال دموکراسی و طبقه کارگر متشکل طی نسل گذشته به طور چشم گیری سست شده است اما شکسته نشده‌است. سست شدن مهم است: از سویی، امکان مانور را برای رهبری تیم های از نزدیک درگیر با رسانه ها و شرکت های بزرگ افزایش می‌دهد؛ از سوی دیگر، به‌گسترده‌تر شدن فضایی برای برآمدن آلترناتیوها در سمت چپ سوسیال دموکراسی می انجامد. اما پیوندهای باقی مانده نیز مهم است: هر پروژه‌ی آلترناتیوی که مبتنی بر این باور باشد که رفرمیسم به‌پایان رسیده است به طور خطرناکی به خطا خواهد رفت. یک دلیل که چرا این باور خطرناک است این است که رفرمیسم پدیده یی گسترده تر از احزاب سوسیال دموکراتیک متشکل است. رفرمیسم ــ در معنای جنبشی سیاسی که در پی بهبودی گام به گامِ سرمایه داری و نه تغییر شکل انقلابی جامعه است ــ از شرایط مادی زندگی طبقه ی کارگر تحت نظام سرمایه داری ریشه می گیرد، علی‌الخصوص که این شرایط (به خصوص تکه تکه سازی و انفعالی که توسط اقتصاد سرمایه‌داری ایجاد می شود) کارگران را، حتا وقتی که درگیر مبارزه هستند، در توانایی شان برای به دست گرفتن کنترل جامعه به تردید وامی دارد. این فقدان اعتماد به‌نفس فقط می تواند از طریق مبارزات طبقاتی طولانی و مداخله گری فعال انقلابیون متشکل فروریزد. شکست رفرمیسم چیزی نیست که به‌طور خود به‌خودی رخ دهد. مضافن، آگاهی رفرمیستی    می تواند وجود داشته باشد حتا وقتی که یک حزب سوسیال دموکراتیک موجود نباشد. این از دیرزمان در مورد ایالات متحد حقیقت داشته است، یعنی جایی که نوعی از سوسیال دموکراسی غیرآشکار درون اتحادیه ها در خدمت پیوستن بسیاری از کارگران به یک حزب سرمایه‌داری آشکار، که همان حزب دموکرات‌ها باشد، قرار گرفته است. اشکال گوناگونی از رفرمیسم می تواند حتا درون  جنبش های توده ییِ مبارز توسعه پیدا کند. این درون جنبش های ضد     سرمایه داری در اروپا بسیار مشهود است، جایی که ATTAC در فرانسه به عنوان جناحی که هر روز راست بودن اش بیش تر معلوم می شود پدیدار شد، با تلاش اش برای درمان مصائبی که نئولیبرالیسم ایجاد کرده است و از طریق قوی کردن دولت ـ ملت و اصلاح اتحادیه ی اروپا و بسیج جنبش علیه حرکت جنگی بوش. این نباید تعجب کسی را برانگیزد اگر لنین این را به کارگران یادآوری کند: اگر طبقه ی کارگر به‌طور خود انگیخته به آگاهی انقلابی جذب نشود چرا باید به جنبش‌های شُل و ول‌تر و بی‌شکل‌تر جذب شود؟
الگوهای تجدید سازماندهی
تداوم رفرمیسم در اشکال هم متشکل و هم غیر متشکل دو معنای مهم سیاسی را تلویحن در خود دارد. نخست، این معنا را که وظیفه ی استراتژیکِ اصلیِ چپِ رادیکال همراه‌کردن پایه ی کارگری احزاب سوسیال دموکراتیک است. ابزار کلیدی آب‌دیده شده توسط انترناسیونال کمونیست در سال های اولیه ی تاسیس اش برای دست یافتن به این هدف ــ که همان تاکتیک جبهه ی متحد باشد ــ اهمیت تاریخی‌اش را حفظ می‌کند، حتا اگر امروز جبهه‌های متحد اغلب اشکال جدیدی به‌خود بگیرند. اگر قرار است کسانی که هنوز زیر نفوذ سوسیال دموکراسی قرار دارند جذب برنامه انقلابی شوند تجربه‌ی عمل مشترک در مبارزه حول خواست های مشترک و از طریق اشکال سازمانی که بتواند بین نیروهای گوناگون مشترک باشد ضروری است.(15) دوم، تمایز کلاسیک بین رفرم و انقلاب ــ مطرح شده توسط لوکزامبورگ و لنین در دوران انترناسیونال دوم و سوم ــ نیز هم‌چنان اهمیت تعیین کننده ی خود را حفظ می کنند. اگر     پروسه های تاریخی به‌طور خودکار سوسیال دموکراسی را مضمحل نمی کنند، پس برای تضعیف نفوذ رفرمیسم هم در طبقه‌ی کارگر متشکل و هم جنبش‌های ضد سرمایه‌داری و ضد جنگ مداخله‌گری و بحث سیاسی لازم خواهد بود. حزبی که سودای نشان دادن راه برون رفت از بن‌بست سوسیال دموکراسی را دارد فقط در صورتی قادر به این کار است که برنامه و عمل اش بر بنیاد نقد انقلابیِ رفرمیسم استوار باشد. این شرایط در ایجاد چهارچوبی  برای رویکرد به مساله ی تجدید سازماندهی کمک می‌کنند. در این ارتباط، سه درک در سطح بین‌المللی اکنون در چپ وجود دارد: نخستین درک، درکی است که جریان بازسازی حزب کمونیست در ایتالیا مورد پشتیبانی قرار می دهد، و تکامل به لحاظ سیاسی مبهم PRC  را بازتاب می دهد. رهبری PRC به‌نظر می‌رسد در تلاش است احزاب کمونیستِ عمده یِ باقی مانده در اروپا، سازمان های مهم چپ انقلابی، و عناصر منفرد را درون جنبش ضد سرمایه داری گردآورد. این روی کرد دارای دو مشکل است. در وهله ی نخست، PRC در بین احزاب کمونیست اروپا، در حرکت سریع اش به‌ چپ در سال های اخیر، یک استثنا است. وضع اسفناک حزب کمونیست فرانسه (PCF) چشم اندازی دیدنی را از یک سیر بدیلی به دست می دهد: این حزب در ائتلافِ ”چپِ پلورال“ ژوسپن مشارکت کرد؛ وزرای اش را در حکومتی که سیاست های داخلی نئولیبرالی در دستور کارش بود مشارکت داد و آتش بیار جنگ یوگسلاوی در 1999 و افغانستان در 2002 شد. این حزب، به‌دلیل تنبیه انتخاباتی سختی که متحمل شد (حتا سخت تر از دیگر        شکل بندی های بنیان گذار ”چپ متکثر“)، خود را به اپوزیسیون تسلیم کرد. بنا به نظرسنجی سال 2002، اکنون حزب کمونیست فرانسه از طریق کمپین علیه جنگ عراق درپی بازسازی اعتبار چپ بودن خود است. با ‌این وجود، این تاریخ نامطبوع حاکی از آن است که، حتا اگر تعریف ”چپ رادیکال“ را گسترش دهیم، بازماندگان استالینیسم تاریخی در کل شرکای مناسبی نیستند.
بنابراین PRC در بین احزاب کمونیست اروپا مورد خاصی است. گردش به چپ قاطع آن، از زمانی که در 1998 به عنوان نخستین چپ میانه‌ در ائتلاف درخت زیتون شرکت کرد، برآمدی فوق‌العاده نویدبخش بود. با این همه، در رویکردش نسبت به ساختن حزب، عناصری مساله‌ساز وجود دارد. در حالی کهPRC  افت شدید فرهنگ مارکسیستی را در ایتالیا از زمان انفجار درون‌سوی چپ انقلابی در اواخر سال‌های 1970 بازتاب می‌دهد، به لحاظ تئوریکی شدیدن التقاطی است، و به ویژه، بدون هر گونه نگاه انتقادی بخش عمده یی از مارکسیسمِ اتونومیستِ بازآرایی شده برای عصر کنونی توسط مایکل هارت و تونی نگری، بازتاب یافته در کتاب مشهورشان امپراتوری را جذب کرده است.
چیزی متناقض در یک حزب کارگریِ توده ییِ مجهز به یک ایدئولوژِی چپ باید وجود داشته باشد که به طور نظام‌مند هم نسبت به کارگر متشکل و هم نسبت به ساختن حزب ناسازگار است.(16)
مضافن، PRC از گذشته اش درکی از حزب که آن را با جنبش یکسان می کند حفظ کرده است ــ درکی مشترک بین هم استالینیسم و هم سوسیال دموکراسی که از اساس در تقابل با روی‌کرد لنینی قرار دارد و همان تمایز شدیدی است که بین حزب و طبقه قائل است و در واقع حزب را به عنوان بخش خودآگاه طبقه ی کارگر که به منظور جلب حمایت اکثریت متشکل می شود درک می کند.(17) در نتیجه PRC بر این گرایش است که با ناهمگنی سیاسی جنبش ضد سرمایه داری مقابله نکند، و بنابراین در شناخت اهمیت ساختن جبهه های متحد از جریان های متنوع و مبارزه ی ایدئولوژیکِ درون جنبش برای یک رویکرد مارکسیستی انقلابی قاصر است.
دومین رویکرد به تجدید سازماندهی رویکردی است که مورد حمایت ISM و متحدان‌ بین‌المللی‌اش است. این رویکرد یک الگو برای برساختن حزب در اختیار SSP قرار می دهد. همان‌طور که به ویژه توسط موری اسمیت دفاع شده است، این حزبی گسترده یا ”بدون مرزبندی استراتژیک“ در معنای برخورد نکردن به مساله ی [تفاوت] رفرم و انقلاب است. توجیه این رویکرد مفروض دانستن ناپدید شدن رفرمیسم است ــ که همان ایده ی ”بورژوا شدگی سوسیال دموکراسی“ است که در بالا نقد کردم.(18) اسمیت به این ایده مستمسک می شود که در نقد این مدلSWP حزب سوسیالیست اسکاتلند (SSP) را به سنتریسم، یک توهین بنیادی در فرهنگ واژ‌گان پلیمیک انقلابی، متهم می کند: ”ما باید حزب را به طور صحیح تعریف کنیم، از طریق نقشی که در رابطه با طبقات اصلی در جامعه و با دولت ایفا می کند. یک حزب سنتریست حزبی است که بین رفرمیسم و سیاست‌های انقلابی در نوسان است. این آیا آن کاری است که SSP می کند؟ واقعیت این است که SSP نقش هدایت تبلیغ و آژیتاسیون در طبقه ی کارگر را ایفا می کند، تمامی موضوعاتی که طبقه‌ی کارگر در سطح ملی و بین‌المللی با آن رویاروی است را می گیرد و آلترناتیوی سوسیالیستی ارائه می کند. در این تردیدی نیست که این حزب هنوز نقاط ضعفی دارد، اما هیچ نشانی از نوسان یا تبعیت از نیروی سیاسی دیگر وجود ندارد.“ (19)
در واقع، SWP حزب سوسیالیست اسکاتلند را به‌عنوان حزبی سنتریست در نظر نمی گیرد. حامیان اش وفادارانه به‌عنوان اعضای پلاتفرم سوسیالیستی کارگری در SSP شرکت می کنند. SSP بدون تردید در رویارویی با    آزمون های مهم از خود تردید نشان نداده است ــ در راس همه، این قاطعیت از طریق موضع این حزب در مقابل حرکت جنگی بوش به‌نمایش درآمد. این حکایت از آن دارد که این حزب توسط انقلابیون جدی رهبری می‌شود. اما دادن اعتباری که رهبری حزب شایسته ی آن است با پذیرش شیوه ای که آنان   سنگ بنای فلسفی ساختن حزب را دریافته‌اند یکسان نیست.
پیشاپیش تاریخ کوتاه SSP مشکلاتی را در برابر مدل ”عدم مرزبندی استراتژیک“ برجسته کرده است. دو مشکل علی الخصوص بارزند. نخست، این باور که رفرمیسم مرده است به نقطه مقابل اپورتونیسم منتهی می شود، یعنی در شکل یک بینش سکتاریستی نسبت به حزب کارگر. در نظرگرفتن مفروضات ISM کاملن منطقی به‌نظر می رسد: اگر حزب کارگر فقط حزبی است کاپیتالیستی مثل دیگر احزاب کاپیتالیستی، پس چرا با آن متفاوت از دیگر احزاب بزرگ بورژوائی ــ محافظه کاران، ناسیونالیست های اسکاتلندی، و دموکرات های لیبرال ــ  برخورد می شود؟ اما حزب کارگر متفاوت است در این که هنوز از وفاداری توده یی کارگران متشکل برخوردار است، و این به‌ویژه به‌خاطر چپ‌ بودنش و نیز به خاطر رهبران اتحادیه‌ها است. کوتاهی در فهم این مساله به از دست رفتن فرصت‌ها برای ساختن جبهه‌های متحد که قادر به از جا کندن ستون اصلی آن است خواهد انجامید.SSP  مرتکب حملاتی نابخردانه علی الخصوص به جرج گالووی، نماینده ی پارلمانی حزب کارگر که از   سرسخت ترین رهبران ضد امپریالیست جنبش ضد جنگ در بریتانیا است، شده است. مشکل درک تری‌یوم فالیستیِ [ناشی از احساس پیروزمندی] SSP این است که می تواند به ایزوله شدن غیر ضروری اش از طبقه ی کارگر متشکل اسکاتلند بینجامد.(20)
دوم، کم بها دادن به رفرمیسم می تواند به تلاش تناقض آمیزی برای پرکردن تمامی فضای متصورن به‌جا مانده منتهی گردد. رهبری SSP ظاهرن باور دارد که مرگ سوسیال دموکراسی به این معنا است که تاکید بر خواست های اقتصادیِ بلافصل˚ به‌طور خودکار از پویائیِ رادیکال سازی برخوردار است. این می تواند به نوعی اقتصادگرایی محدودی منتهی شود که توسط، برای مثال، گرایشی از برخی اعضای رهبری به عنوان برابرنهادی برای آژیتاسیون انتخاباتی حول خواست های اقتصادی (برای مثال، غذای مجانی در مدرسه) که حزب به آن نسبت به ساختن جنبش ضد جنگ الویت داد بیان شد.
البته که خواست های اقتصادی مهم هستند، اما در جو کنونیِ اروپا سعی در جدایی مصنوعی آن ها از رادیکالیزه شدن سیاسی گسترده تر اشتباه فاحشی خواهد بود. در بریتانیا، برای مثال، یک شاخه‌ی چپ مبارزه ی طبقاتی اصیل در بوروکراسی اتحادیه‌ها سر برکشید که آمده است هم به مخالفت با جنگ عراق بر بنیادی اصولی برخیزد و هم اقتصاد نئولیبرالی دستورکار تونی بلر را به چالش بگیرد (اگرچه برخی از آنان، برای مثال، اندی گیل‌کریست، از اتحادیه‌ی کارکنان آتش‌نشانی، هنوز قوین به حزب کارگر پای‌بند مانده‌اند). غم‌انگیز خواهد بود اگر انقلابیون، با تلاش برای جدا نگاه داشتن امر سیاسی از امر اقتصادی، در پس رفرمیست های چپ ‌لِک‌ولِک کند. هیچ کدام از این ها به این معنا نیست که در برخی شرایط ساختن یک حزبِ ”بدون مرزبندی استراتژیک“، که از موضع گیری بین رفرم و انقلاب دوری ‌گزیند، مناسب نباشد. برای مثال، اگر بخش قابل ملاحظه‌ای از بورکراسی اتحادیه‌های چپ، با حمایت چشم‌گیر اعضای معمولی، از حزب کارگر گسست کنند و مترصد ‌راه اندازی حزبی جدید با برنامه نسبتن سرراست رفرمیستی باشند، احتمالن ارزش آن را دارد که هر سازمان انقلابی مشارکت در این حزب را از آغاز به‌طور بسیار جدی در نظر گیرد. اما در نظر گرفتن این نوع سناریو این را برجسته می کند که احزاب نوع SSP نمی توانند به‌عنوان مدلی عمومی تلقی گردند، بلکه صرفن باید به عنوان بُرداری محتمل برای پروسه‌ی دراز مدتِ برساختن یک حزب انقلابی توده‌ای درنظر گرفته شوند. تاکید می‌کنم، در موقعیت واقعی که بر انگلیس و ولز غالب است ساختن اتحاد سوسیالیستی ــ که بخشن ویژگی های حزب و بخشن ویژگی‌های جبهه ی متحد را دارد ــ با برنامه یی که سوسیالیستی است اما نه در حد انقلاب یقینن صحیح است: به طور مصنوعی اتحاد را حزب انقلابی خواندن، آن را از بخش هایِ بنیادیِ چپِ جنبشِ طبقه ی کارگر، که تازه گسستن از حزب کارگر را آغاز کرده اند، محروم خواهد کرد.(21) با این وجود، در چنین ائتلاف های گسترده‌ برای انقلابیون حفظ استقلال سازمانی ضروری است به منظور ترکیب کردن ساختن ائتلاف با هدفی که به این کار معنای‌اش را می دهد ــ برپا کردن حزب انقلابی توده‌ای.(22)
سومین درک از بازگروه بندی ــ درک بازگروه بندی انقلابی ــ درکی است که توسط SWP پشتیبانی می‌شود. هدف‌اش جمع کردن تمامی کسانی است که با سنت مارکسیست انقلابی هویت می‌یابند، به همان سیاقی که آن توسعه یافت و مورد حمایت مارکس و انگلس، لنین و بلشویک ها، تروتسکی و اپوزیسیون چپ، و کسانی که بر آنند که جنبش امروز را بر بنیادی غیرسکتاریستی بنا کنند، بوده است. به‌منظور روشن کردن آن چه در این دریافت از تجدید سازماندهی درگیر است، بیائید عناصر شاکله‌ی آن را درنظر گیریم. نخست، مهم است تصریح کنیم که هیچ گروه بندی با معنایی نمی تواند صورت گیرد اگر جریانی مصر باشد که تفسیرش از این سنت باید اساس و محور گروه بندی قرار گیرد. این اما به این معنا نیست که، برای مثال، SWP دست از دفاع از   جنبه های کلیدی میراث تئوریک اش بکشد؛ برای مثال، تفسیر استالینیسم به مثابه ی سرمایه داری دولتی بوروکراتیک که توسط تونی کلیف توسعه یافت. اما تاویل های دیگری از مارکسیسم انقلابی وجود دارد که نمی توانند صرفن به‌این دلیل که آن‌ها با تاویل ما در رابطه با، فرضن، مساله‌ی استالینیسم در تباین قرار می گیرند، کنار گذاشته شوند. برای مثال، کتاب Marx L’Intempestif  از دانیل بن‌سعید ــ اخیرن ترجمه شده به انگلیسی زیر عنوان مارکس برای دوران ما ــ از دریافتی از مارکسیسم دفاع می کند که به شدت غیر دترمینیستی است، دریافت تاریخ به عنوان معارضه ی دوران متفاوتی است که در آن انقلاب برآمد غیرقابل اجتناب نیست بلکه قطع به‌هنجاریت normality بورژوائی است، مداخله ی شدید در دنیایی که سرمایه داری در حرکت به سوی فاجعه است. آن طور که بن‌سعید اشاره می کند، این خوانشی مجادله آمیز از سنت مارکسیست انقلابی است که ــ می توان اضافه نمود ــ به هیچ عنوان حاکی از تحلیل کشور شوراها به‌مثابه ی دولت کارگری غیرمولد، که برای دیرزمانی موضع رسمی انترناسیونال چهارم که بن‌سعید یکی از شخصیت‌های بارز آن بود، نیست.
به‌بیانی دیگر، بیش از یک راه برای انتقال سنت مارکسیسم انقلابی وجود دارد. اما، بن‌سعید هم چنین اشاره می کند، مارکسیسم ”تئوری عمل است که امکان چندین خوانش از آن وجود دارد. اما نه هر نوع خوانشی: هر چیزی تحت عنوان تفسیر آزاد مجاز نیست؛ هر چیزی معتبر نیست“.(23) مارکسیسم انقلابی در پاسخ به یک سری از بحران های بزرگ در جنبش کارگری توسعه یافت ــ به خصوص در فروپاشی سه انترناسیونال که یک سری از انتخاب ها را مطرح کرد: بین مارکس و باکونین، لنین و کائوتسکی، تروتسکی و استالین. هیچ نسخه‌ای از مارکسیسم انقلابی احتمالن امروز به‌هیچ کاری نمی آید که به‌شکلی نقد تروتسکی از استالینیسم را درونی سازی نکند ــ نه صرفن تفسیر اجتماعی از رژیم استالین که به عنوان پدیده‌ای مادی برخورد شود و نه فقط به عنوان انحراف ایدئولوژیکی، بلکه هم چنین تئوری انقلاب ادامه دار و نقد جبهه ی    خلق باوری، ابزارهای لازمی که، اگر به‌کار گرفته شوند، می‌تواند به دوری جستن از یک سری از شکست های وحشتناک کمک کند، جایی که به‌جای این که جنبش پندار یک ”انقلاب دموکراتیک ملی“ را دنبال کند: چین 1925- 27، اسپانیا 1936- 39، عراق 1958- 62، اندونزی 1965- 66، ایران 1978- 79. هر تحلیلی از پیروزی نئولیبرالیسم در افریقای جنوبیِ پساآپارتاید ــ البته، نه یک شکست جهانی ـ تاریخی، بلکه یک فرصت شدیدن از دست رفته بعد از مبارزات عظیم کارگری و اجتماعی سال های1980ــ آشکار خواهد کرد که ریشه‌های‌اش هم چنین در تلاش هایی قرار دارد که توسط رهبری کنگره ی ملی افریقا و حزب کمونیست افریقای جنوبی، برای جداکردن مبارزه ی آزادی بخش ملی از مبارزه برای سوسیالیسم، صورت گرفته است.(24)
تئوری انقلاب مداوم، البته، ملک خصوصی هیچ جریان خاصی نیست، حتا اگر خوانش های متفاوتی از آن وجود داشته باشد. برای یک تجدید سازماندهی پایدار منحصرن تعهد مشترک به سنت انقلابی ای که این تئوری از آن برخاسته است ضروری نیست، بلکه رویکردی غیرسکتاریستی برای ایجاد جنبش ضد    سرمایه داری لازم است. مهم است به‌خاطر بسپاریم که گونه های سکتاریست بانفوذی از تروتسکیسم وجود دارند که به‌رغم دیگر افتراق‌های شان اما در تمایل به آغاز کردن از تفاوت هاشان با بقیه ی جنبش (و در واقع با یک دیگر)   مشترک اند. این را باید بین گروه‌هایی که از سنت تروتسکیستی ارتدکس ریشه می گیرند یافت ـــ برای مثال، بیش تر چپ های آرژانتین ـــ و هم‌چنین بین دست کم یکی از سنت انترناسیونال سوسیالیستی (IS)، سازمان انترناسیونال سوسیالیستی در ایالات متحد.(25)
نکته‌ی مشترک بین IST و FT تعهدشان به ساختن جنبشی علیه سرمایه‌داری جهانی است، اگر چه تفاوت های بسیار چشم گیری بین آن ها در مورد توازن دقیق بین کار جبهه ی مشترک و ساختن حزب در درون جنبش گسترده تر وجود دارد. رفقای FI، در کل، به‌طور قابل ملاحظه ای در دنبال‌کردن مباحث سیاسی درون جنش محتاط تر از ما هستند ـــ شاید مهم‌تر از همه بر سر آن چه که ما به عنوان مرکز مخالفت با تحرک جنگی ایالات متحد برای آینده‌ی مبارزه علیه جهانی سازی سرمایه داری در نظر می گیریم. این عدم توافق، به‌باور ما، حاکی از یک سوء تفاهم در مورد ماهیت جبهه‌‌های متحد است.
به باور ما، هیچ تضادی بین بناکردن بر گسترده‌ترین و فراگیرترین پایه‌ی ممکن، و درگیرشدن در بحث رفیقانه با دیگر نیروها در جنبش وجود ندارد. برعکس، اولی پیش شرط دومی است. ملاک یک رویکرد غیر سکتاریستی این است که انقلابیون، نه از آن چه آنان را از دیگران متمایز می کند، بلکه از آن چه آنان را متحد می‌کند بیآغازند، و یک استراتژی پویا برای استوارکردن جنبش ارائه‌ دهند. بحث های درون جنبش احتمالن بیش ترین ثمر را وقتی خواهند داشت که از پرسش های ملموس چه‌گونه باید مبارزه را توسعه داد برخیزند و نه از گزینه‌های دل‌بخواهیِ عقل کل های سکتاریست. اما اجتناب از بحث به‌هر قیمتی هم خودزنی است. توسعه ی هر جنبش توده ای جدی سرانجام درگیر یک پروسه ی تفاوت گذاری بین نیروهای کمتر و بیش تر رادیکال می شود. ما امروز این را در متبلور شدن یک جناح رفرمیست در جنبش ضد سرمایه داری حول رهبری ATTAC در فرانسه شاهد هستیم. انقلابیون باید بدانند چه‌گونه با نیروهایی که در راست آنان قرار دارند کار کنند بدون تسلیم شدن به آنان. آینده ی تجدید سازماندهی چپ شدیدن به چگونگی برخورد انقلابیون به این وظیفه ی ظریف بستگی دارد. اگر، هم زمان، آن ها بیآموزند که چه‌گونه با هم به طور مؤثرتر کار کنند، ماحصل چشم گیر خواهد بود.
بنابراین همکاری فزآینده بین LCR و SWP، به عنوان سازمان های مهم اروپائی در جریان‌های انترناسیونال با نفوذ چشم گیر در دیگر قاره‌ها (برای مثال، در برزیل در مورد FI، و در کره ی جنوبی و بخش هایی از آفریقای زیر ـ صحرا در مورد IST‌)، می تواند آغاز به تاسیس یک قطب انقلابی قدرت مند درون جنبش ضد سرمایه داری جهانی کند. در صورت تحقق، این از طریق یک  پروسه ی تدریجی خواهد بود، با درگیر کردن هم بحث سیاسی صریح و هم انباشت تجارب همکاری سیاسی که می تواند به خودباوری متقابل و چهارچوبی برای فهم سیاسی مشترک بینجامد. این ارزش تقبل مسئولیت و صرف وقت برای هدایت درست پروسه را دارد. مارکسیست‌های انقلابی شانس واقعی فزآینده برای شکل دادن به این موج جدید مبارزاتی که در حال برآمدن‌اند را دارند.
این یک تراژدی خواهد بود اگر ما ـــ با تاخیر طولانی و یا با ناشکیبی در اعمال فشار بر رخ‌دادها ـــ این فرصت را از دست دهیم.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژوئیه 29, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: