آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

سیاست روز آلترناتیو:

چرا جنگ؟ کدام ضد جنگ؟

علی عطارپور

اشاره
از 11 سپتامبر  2001 (شهریور 1380) و به طور ویژه از سال 1384 به این سو به شکل موسمی شاهد مطرح شدن موضوعاتی مانند تحریم و جنگ در رابطه با ایران و درگرفتن میاحثاتی متنوع و مطوّل پیرامون آن در سطح اپوزیسیون بوده‌ایم. در هفته‌های اخیر نیز دور تازۀ تحریم‌ها و بالا گرفتن تنش در روابط بین ایران و دول غربی، منجر به نامه‌نگاری‌هایی توسط سیاسیون ایرانی و آغاز دور جدیدی از مباحثه در این مورد شد. البته قطعنامۀ 1929 و دور چهارم تحریم‌های شورای امنیت سازمان ملل را سخت‌ترین فشاری می‌دانند که آمریکا از زمان انقلاب 1357 تا کنون بر رژیم ایران وارد آورده است؛ اقداماتی که تنها چند گام کوچک تا محاصرۀ اقتصادی کامل که طبق عرف دیپلماتیک یک اقدام خصمانۀ آشکار به شمار می‌رود، فاصله دارد. در چنین شرایطی یک اقدام نظامی علیه ایران در قالب حملۀ هوایی و دریایی (و نه زمینی) کاملا محتمل است. تبلیغات رسمی رژیم اسلامی مانند همیشه حول دور زدن تحریم‌ها، بی‌اثر بودن آن‌ها و حتی تبدیل آن­ها از تهدید به فرصت(!) و نیز به رخ کشیدن امکانات ایران برای برخورد متقابل دور می‌زند. اما واقعیت‌هایی مانند نوسانات بازار ارز، تاثیر ملموس تحریم‌ها بر زندگی تودۀ مردم و افزایش قیمت اقلام حیاتی زندگی و در چشم‌انداز قرار گرفتن پدیده‌هایی مانند قحطی و بیکاری و وسیع و … همگی حکایت از این دارد که تحریم­های اقتصادی تاثیر و کارایی خود را نشان داده‌اند.
بررسی دقیق و تفصیلی این موضوعات بدون ورود به مباحث کلان­تر در چارچوب بحث کلی اوضاع سیاست بین‌الملل پس از فروپاشی بلوک شرق در آغاز دهۀ 1990، دوران خلاء ده ساله (تا سال 2001) و از 11 سپتامبر 2001 تا به امروز میسر نیست. اما ما برای حفظ ویژگی روزآمد بودن نوشته و نیز ورود بیشتر در جزییات، بحث خود را منحصرا بر دوران ریاست جمهوری باراک اوباما (از سال 2009 به این سو) متمرکز خواهیم کرد.

اوباما بالاخره با کی است؟
سیاست نخستین دولت اوباما در قبال ایران، ایجاد تغییر در رویکرد خصمانۀ نو-محافظه‌کاران، تاکید بر گفت­وگو، راه‌حل مسالمت‌آمیز و نیز مذاکرۀ مستقیم و بدون قید و شرط بود. این بدان معنی بود که دولت اوباما حاضر است قدرت رژیم اسلامی ایران در منطقه را به رسمیت بشناسد و بر سر تعیین حدود آن با این رژیم به مذاکره بنشیند. این، به معنای پذیرش رویکرد اتحادیۀ اروپا در این زمینه یعنی پیگیری سیاست نرم در قبال رژیم ایران در تمایز از تمایل دولت نو-محافظه‌کار بوش به برخورد سخت در این رابطه بود. شعار تغییر سیاست اوباما در مورد ایران بر زمینۀ شکست سیاست بوش مطرح شد که نشانه‌های آن در دور دوم ریاست جمهوری خود او کاملا آشکار شده بود.
دولت بوش، سرمست از بادۀ قدرت نظامی، به همکاری ایران با ائتلاف داوطلبناتو به ویژه در جریان اشغال افغانستان با بی­اعتنایی نگریست، پیشنهادات دولت خاتمی در سال 2003 (1382) که در قالب نامۀ کمال خرازی (وزیر خارجۀ وقت ایران) به گولیدمن (سفیر سوییس در تهران به عنوان حافظ منافع آمریکا) ارائه شد و متضمن عقب‌نشینی‌های اساسی از سوی ایران بود، را رد کرد. اما دولت بوش در به راه‌انداختن انقلاب مخملی در ایران در سال 1384 از طریق سرمایه­گذاری بر روی جناح­هایی از اصلاح­طلبان (نظیر سازگارا و گنجی) ناتوان ماند. در سال‌های 2006 و 2007 با شکست اسراییل در جنگ 33 روزه و جدایی نوار غزه تحت حاکمیت حماس از کرانۀ باختری، عمق استراتژیک ایران گسترش عجیبی می‌یابد و ایران به نوعی از دو سو با اسراییل همسایه  می­شود. این موفقیت­ها در کنار سایر اقدامات رژیم در عراق و افغانستان و … باعث شد که رژیم با اقداماتی ظاهرا تهاجمی که در واقع خصلت تدافعی داشتند، بتواند تا پایان دوران ریاست جمهوری بوش تاب آورد.
سیاست متفاوت اوباما و تغییر سیاست آمریکا در مورد ایران در همان نخستین پیام نوروزی وی در سال 1388 آشکار بود (تاکیدها از ماست):
”من به ویژه می­خواهم به طور مستقیم با مردم و رهبران جمهوری اسلامی ایران صحبت کنم... برای مدتی نزدیک به سه دهه روابط میان دو کشور تیره و تار بوده است. ولی این جشن، یادآوری برای نقاط مشترک بشریت است که همه ما را به هم پیوند می­دهد. پس این فصلی برای آغازی نو است. من میل دارم به روشنی با رهبران ایران سخن بگویم. ما اختلافاتی جدی داریم که با گذشت زمان بر آن­ها افزوده شده است. دولت من اکنون به دیپلماسی متعهد است که طیف کاملی از مسائلی را که پیش روی ماست مورد بررسی قرار می‌دهد و در صدد ایجاد یک پیوند سازنده میان ایالات متحده، ایران و جامعۀ جهانی است. این فرایند با تهدید به پیش نمی‌رود. به جای آن ما خواستار برقراری ارتباطی صادقانه و مبتنی بر احترام متقابل هستیم.شما نیز در برابر خود انتخابی دارید. ایالات متحده مایل است که جمهوری اسلامی ایران بر جایگاه راستین خود در جامعۀ بین الملل قرار بگیرد. شما دارای چنین حقی هستید. اما این حق با مسئولیت­های واقعی همراه است و به این جایگاه نه از راه ترور یا به مدد جنگ­افزار، بلکه از طریق اقدامات مسالمت­آمیز که نشان­دهندۀ بزرگی حقیقی ملت و تمدن ایران است می­توان دست یافت. و معیار سنجش این بزرگی داشتن توانایی برای ویران کردن نیست، نشان دادن توانایی شما برای ساختن و آفریدن است. بنا بر این، به مناسبت فرارسیدن سال نو شما، مایلم شما، مردم و رهبران ایران بدانید که ما در جستجوی چگونه آینده­ای هستیم. این آینده­ای است همراه با مبادلات تجدید شده میان مردم ما، و فرصت­های بزرگتری برای مشارکت و بازرگانی. این آینده­ای است که در آن اختلافات دیرین برطرف شده‌اند، آینده‌ای که در آن شما و همسایگانتان و جهان در بعد وسیع‌تر می‌توانیم همه در صلح و امنیت بهتری زندگی کنیم.“
اما از سال 1388 چه اتفاقاتی افتاد که نوروز و سعدی و بزرگی حقیقی ملت و تمدن ایران به دست فراموشی سپرده شد و کار دولت اوباما با ایران نیز به تحریم‌های شدید و تهدید حملۀ نظامی کشید؟
نخستین امواج اخلال­گر در روند این هم­گرایی با جنبش اعتراضی 1388 در ایران آغاز شد و سپس عوامل دیگر به آن اضافه گشت. تغییر سیاست‌های اوباما را نیز باید در امتداد خطوط به جا مانده از دولت بوش بررسی کرد. پس از 11 سپتامبر، دولت بوش تصمیم گرفت به ضرب قدرت نظامی هژمونی خود را بر جهان و بر سایر قدرت­های امپریالیستی تثبیت کند. به علت عدم توازن میان قدرت نظامی و قدرت اقتصادی، آمریکا علی­رغم پیروزی­های سریع و سهل‌الوصول در جنگ، در فاز صلح و تثبیت در افغانستان و عراق شکست سختی خورد. عواقب و نتایج نهایی این شکست­ها اکنون متوجه دولت اوباما است. دولت اوباما مجبور به خروج نیروهای ارتش آمریکا از عراق و افغانستان شده است در حالی که هیچ کدام از این کشورها وضعیت مطلوب و باثباتی ندارند. امروز روشن است که آمریکا دیگر توان عملیات گستردۀ نظامی ندارد و همین مساله باعث شده است که دولت­های دست‌نشانده و اقمار آمریکا در منطقه به این نتیجه برسند که دیگر توان تامین امنیت خود را با اتکاء به دولت آمریکا ندارند. موج خیزش‌های انقلابی در جهان عرب و بحران اقتصادی گستردۀ جهان سرمایه‌داری و به طور مشخص آمریکا هم علائم ضعف آمریکا و هم هراس حکام خاورمیانه را تشدید کرده است.
زیبگنیو برژینسکی، دیپلمات مشهور آمریکایی، سال گذشته در مصاحبه با صدای روسیه به طور مشخص و آشکار به این مساله اشاره کرد و گفت:
آمریکا در مقطع انعقاد پیمان کمپ دیوید با چهار قدرت برتر منطقه یعنی ایران، ترکیه، عربستان و مصر روابط خوب و دوستانه داشت ولی امروز نفوذ آمریکا در هر 4 کشور از دست رفته است… در مقطع کنونی حتی عربستان نیز از سیاست منطقه‌ای آمریکا مایوس شده و ترکیه هم از سیاست‌های واشنگتن ناراضی است… متاسفانه موقعیت خود را در منطقه از دست داده‌ایم. خیزش‌های مردمی نیز باعث ناراحتی و سردرگمی آمریکا شده است… این رویدادها دستاوردهای دیپلماسی آمریکا در خاورمیانه را نیز بر باد می­دهد و رفتارهای ناتوان آمریکا باعث ناراحتی من است.(سایت خبری-تحلیلی افق، 7 تیر 1390)
موسسه پژوهش‌های دفاع ملی رند نیز که یک موسسۀ دولتی است، در گزارشی به قلم دیوید آرون، فردریک وری و برت اندرو والاس از دلسردی شورای همکاری خلیج فارس از آمریکا صحبت و به سرخوردگی فراگیر کشورهای عضو شورا از همکاری با آمریکا و نگرانی گستردۀ آنان در خصوص میزان قابل اعتماد بودن این کشور به عنوان شریک امنیتی اشاره می­کند. طبق این گزارش، این روند پس از خالی کردن پشت حسنی مبارک توسط آمریکا افزایش یافته است. (سایت اشراف، 4 دی 1390)
بر چنین بستری است که با عقب‌نشینی آمریکا از منطقه، رژیم اسلامی ایران با توجه به برتری­های جمعیتی، نظامی، صنعتی، نفوذ در جنبش­های اسلامی منطقه و … می­تواند گام به جلو بگذارد و مدعی تبدیل شدن به قدرت اول منطقه و بسط نفوذ خود گردد. مساله­ای که به شدت مورد هراس متحدین آمریکا (ترکیه، اسراییل، عربستان و حتی قدرت نوظهوری مانند قطر) در منطقه و به ویژه اعراب قرار دارد. بنا بر این مقدمات، دولت آمریکا برای حفظ سلطۀ خود بر متحدان منطقه‌ای خویش، باید نشان دهد که علی‌رغم ضعف و عقب‌نشینی، قادر به تامین و تضمین منفع امنیت این رژیم‌ها است. پیگیری سیاست اولیه (پیام نوروزی 1388 اوباما) و مذاکره و سازش با ایران در شرایط جدید، یک نقض غرض آشکار در این زمینه تلقی خواهد شد. بنا بر این اولا هدف راهبردی آمریکا ابدا دموکراتیزه کردن ایران، بسط حقوق بشر و یا حتی پوشش­های حقوقی و دیپلماتیکی مانند جلوگیری از دسترسی ایران به سلاح‌های هسته‌ای و … نیست. ثانیا هدف آمریکا از شدیدتر کردن تحریم­ها و انجام محتمل عملیات نظامی محدود (هوایی-دریایی)، از بین بردن بنیه و توان صنعتی، نظامی و هسته‌ای ایران و تضعیف آن به شکل آشکار و تا درجه‌ای است که هم خود ایران و هم متحدین آمریکا در منطقه به شکل عینی و عملی به این نتیجه برسند که ایران نمی‌تواند نیروی برتر در منطقه باشد.
گفتن نکته‌ای در رابطه با روسیه و چین هم در این میان ضرورت دارد. برخلاف تصور عامیانۀ لیبرال‌ها، در عرصۀ این تقابل‌ها، ارتباط این دو کشور با ایران به هیچ وجه جنبۀ استراتژیک ندارد و در سطح تاکتیکی قرار می‌گیرد. رای مثبت به قطع‌نامه 1929 و برخی قطع‌نامه‌های دیگر، امتناع از تحویل اس 300، اخلال مکرر در راه‌اندازی نیروگاه بوشهر و … را می‌توان از نشانه‌های این سطح از رابطه محسوب داشت. بسیاری از کارشناسان خود رژیم هم می‌دانند که روسیه به ویژه در دورۀ مدودوف منافع کلان خود را در همراهی با غرب تعریف کرده است. (سایت خبرآنلاین، 5 دی 1390) طبق گزارشی که دو کارشناس آمریکایی به نام براندن نایت و آنتونی کوروزمن برای مرکز مطالعات راهبردی و بین‌الملل آمریکا تهیه کرده‌اند، روسیه و چین نه متحد استراتژیک هر یک از طرفین که محوری برای رقابت دو طرف (ایران و آمریکا) هستند.هر دو کشور (چین و روسیه)با خودداری از ایجاد تعهد در طرفین رقابت به دنبال به حداکثر رساندن سودی هستند که می‌توانند از رقابت جاری به دست آورند… اما آگاه‌اند که ایران در مقایسه با منافع وسیع راهبردی چین و روسیه، انگیزه­های بسیار محدودی به آن‌ها می‌دهد. (سایت بررسی‌های استراتژیک، 29 بهمن 1390) بر این اساس، این دو کشور در ازای منافعی بیشتر در موضوعاتی مانند پیدا کردن حامیانی در کشورهای عرب، گسترش ناتو به شرق اروپا و سپر دفاع موشکی، عقب‌کشیدن غرب در موضوع تایوان و تبت و … در قطع و یا سست کردن حمایت از ایران تردیدی نخواهند کرد.
ادامۀ حیات رژیم اسلامی بر روی زانوها
باز هم برخلاف تصور بسیاری از لیبرال‌ها، انگیزۀ ایران از مواجهه با غرب به هیچ وجه جنبۀ ایدئولوژیک ندارد. موارد نقض بسیاری برای چنین نظرگاهی در تاریخ جمهوری اسلامی یافت می‌شود. از ماجرای مک‌فارلین در میانۀ دهۀ 1360 و در دوران حیات خمینی تا سرکشیدن جام زهرتوسط خود خمینی، نامۀ خرازی به گولیدمن در سال 2003 برای توافق از موضع ضعف با آمریکا و ….. حتی سخن اخیر رفسنجانی مبنی بر نامۀ او به خمینی با این محتوا که دشمنی ما با آمریکا نمی‌تواند پایدار باشد نیز دلیلی دیگر بر نادرست بودن این دیدگاه است. نظرات فقهی خمینی که مبنای هویت و فعالیت جمهوری اسلامی قرار دارد، اصولا با اولویت مصلحت بر هر عنصر دیگری حتی نماز و روزه و حج و …  شناخته می‌شود. بنابراین این تقابل جنبۀ کاملا پراگماتیک دارد. رژیم اسلامی حاضر است بر متن نظام جهانی و طرح آمریکا برای منطقه و به شرط به رسمیت شناختن قدرت و حیطۀ نفوذش توسط غرب به حیات خود ادامه دهد. گفتیم که در سال 1388 شرایط در حال آماده شدن برای شکل‌گیری این سازش بود که جنبش اعتراضی در آن سال و سپس خیزش‌های جهان عرب معادلات را یکسره بر هم زد.
اما هدف ایران از تبدیل‌شدن به قدرت اول منطقه، ایجاد مصونیت در مقابل تهدیدهای داخلی و خارجی است. هدف راهبردی مشترک تمام دولت‌های ایران در دوران پس از جنگ با عراق، البته از راه‌های گوناگون و متفاوت، کسب چنین موقعیتی به شکل دوفاکتو و تحمیل خود بر نظم جهانی بوده است. با کسب چنین موقعیتی در عرصۀ سیاسی-نظامی، رژیم قادر به رونق بخشیدن به اقتصاد سرمایه‌داری ایران و تحکیم سیاسی و اجتماعی خود خواهد بود. اما موقعیت رژیم در این مسیر از سال 1388 به این سو رو به تضعیف بوده است. دلیل آن را می‌توان در مسائل زیر جستجو کرد:
· اعتراضات سال 1388 و جنایات رژیم در جریان آن، منجر به رسوایی و بی­آبرویی کامل رژیم جمهوری اسلامی حتی در نزد جنبش­های اسلامی در منطقه گردید. راشد غنوشی (رهبر حزب اسلامیست النهضه تونس) در مصاحبۀ خود با بی‌بی‌سی فارسی اشارۀ واضحی به این مساله داشت.
· خیزش‌های انقلابی در جهان عرب که رژیم از تعبیر بیداری اسلامی برای توصیف آن استفاده می‌کند، منجر به تقویت جریانات اسلامیست گردید. اما مهم‌ترین این جریانات (و به طور مشخص اخوان‌المسلمین) امروز به ترکیه و حزب عدالت و توسعه به عنوان الگوی راهبردی خود می‌نگرند. به عبارت دیگر رشد اسلامیسم، زمینه را برای بسط نفوذ قدرت رقیب ایران یعنی ترکیه هموار ساخته است. شاید یکی از مهم‌ترین ضربات به رژیم در این زمینه را بتوان چرخش اساسی موضع حماس در قبال سوریه و انتقال دفتر آن از دمشق به قاهره دانست.
· افزایش نفوذ عربستان در منطقه در کشوری مانند بحرین و حتی تحرکات و مانورهای جدید کشوری مانند قطر در منطقه
· غرق‌شدن متحد استراتژیک ایران یعنی سوریه در گرداب مشکلات داخلی و افزایش نفوذ و قدرت مانور ترکیه، عربستان و قطر در صحنۀ سیاست این کشور
· تحریم‌های مکرر و تشدیدیابنده بر علیه ایران و خطر حملۀ نظامی محدود به آن
رژیم اسلامی ایران برای از پای درنیامدن، دقت‌کنید تنها از پای درنیامدن و تسلیم شدن و نه موفقیت و پیروزی، تنها می‌تواند بر عوامل زیر تکیه کند:
· احتمال حمله را از طریق عنصر تهدید و جنگ روانی کم کند. حال این تهدید می­تواند تهدید رسمی حمله به اسراییل و شخم‌زدن آن در بالاترین سطوح (در اظهارات خامنه‌ای و یا فیروزآیادی رییس ستادکل نیروهای مسلح)، تهید ضمنی به عملیات تروریستی در اروپای غربی و آمریکای لاتین (از طریق اوباشی مانند حسن عباسی)، تهدید به دست‌یابی به سلاح هسته‌ای، تهدید به بستن تنگۀ هرمز و قطع صادرات نفت و … باشد. خوانندگان باید دقت کنند که این تهدیدها و از جمله تهدید اسراییل به هیچ وجه جدی و معطوف به محتوای سخت‌افزاری و نظامی کلمه نیست. اصولا سپر حفاظت موشکی که اسراییل به آن مجهز است، یکی از دستاوردهای و مزیت‌های آمریکا و غرب در جنگ ستارگان در دهۀ 1980 است که هر گونه احتمال تهدید جدی در این زمینه را خنثی می‌کند. تهدید علنی اسراییل معطوف به کسب نفوذ و وجهه در میان تودۀ مردم منطقۀ خاورمیانه و افکار عمومی است.
· ایران در جریان خیزش­های انقلاب اسلامی در منطقه که خود آن را بیداری اسلامیمی­داند، نتوانست موقعیت هژمونیک را در میان جریانات اسلامیست بیابد و این جایگاه را به ترکیه و حزب عدالت و توسعه واگذار کرد. اما شرایط به وجود آمده در اثر این قیام‌ها می‌تواند امکان تاثیرگذاری رژیم اسلامی بر گروه­های افراطی و حاشیه­ای­تر و تشکیل سلول­های تروریستی بر این مبنا را میسر سازد. با استفاده از این نفوذ و نیز جریاناتی مانند حزب‌الله، جریانات مزدور رژیم در عراق و افغانستان و … می­تواند بحران را به مناطق دورتر از مرزهای ایران صادر و در آن­جا مدیریت کند. ساختار رزم نیروهای مسلح رژیم اسلامی و به ویژه سپاه پاسداران نیز از میانۀ دهۀ 1380 بر مبنای جنگ نامتقارنتنظیم شده است.
· پیدا کردن ترفندهایی مقابله با تحریم‌ها در عرصۀ اقتصادی از قبیل همان دور زدن‌هایی که خود مکررا از آن نام می‌برد و به آن افتخار می‌کند.
· پاسیفیزه کردن و آرام نگاه‌داشتن جامعه از طریق سیاست سرکوب لاینقطع و ارعاب مداوم که نسبت مستقیمی با روند تضعیف آن دارد. بدین معنا که رژیم هر چه بیشتر از طریق تحریم‌ها و تهدیدها تحت فشار قرار گیرد و تضعیف شود، بر غلظت و فشار سرکوب و اختناق خواهد افزود.
سناریوهای اپوزیسیون بورژوایی
از همان آغاز دور جدید مباحثات پیرامون این مسائل در اپوزیسیون، به تدریج خطوط شکل­دهنده به دو سناریوی اصلی در اپوزیسیون بورژوایی ایران و دو سناریوی فرعی مشتق از هر کدام، متمایز گردید.
سناریوی نخست به جناح بازها در اپوزیسیون نولیبرال-اسلامیست تعلق دارد. فعالیت عملی این گرایش در خارج از کشور بخشا بر بستن روزنه­ها و احتمالات و امکانات سازش رژیم با غرب و افشای لابی‌های رژیم در غرب تمرکز دارد. این جناح آشکارا طرفدار تشدید تحریم‌ها علیه ایران است و به شکل ضمنی‌تر از جنگ افروزی علیه ایران نیز حمایت به عمل می­آورد. تنها عنصر ساده‌لوحی مانند علی میرفطروس نیات درونی خود مبنی بر حمایت کامل و علنی از جنگ را منتشر ساخت و بعد از چند روز مجبور به تعدیل آن شد. نحوۀ طرح موضع این جناح، حمایت مستقیم از جنگ نیست (به علت تاثیرات مخربی که می‌تواند بر وجهۀ این گرایش داشته باشد) بلکه نقطۀ تاکید را نه بر سناریوی جنگی قدرت‌های امپریالیستی که بر نقش رژیم اسلامی در جنگ‌افروزی و ایجاد فضای جنگی می‌گذارد و در صورت عقب ننشستن جمهوری اسلامی از برنامۀ هسته‌ای، اجرای سیاست‌های جنگی را حق بدیهی و طبیعی دول غربی و شورای امنیت سامان ملل می‌داند. بدیهی است که با توجه به موضع اعلام شدۀ رژیم اسلامی از سال‌ها پیش تا کنون، این دیدگاه معنایی جز حمایت از جنگ‌افروزی قدرت‌های امپریالیستی بر علیه ایران نخواهد داشت. به باور این گرایش، درست است که اعمال تحریم‌های هر چه بیشتر و شدیدتر رژیم را تضعیف می‌کند اما این بها و هزینۀ لازم برای آزادی است چرا که در نهایت باعث تضعیف رژیم و افزایش نارضایتی‌های مردمی خواهد شد. آن‌ زمان است که یک دوقطبی آشنا در مقابل جامعه شکل خواهد گرفت که از مقطع جنگ افغانستان تا کنون و در هر تندپیچ جنگی از سوی طرفداران جنگ مطرح شده است: انتخاب بین امپریالیسم دموکرات و مدرن یا رژیم ارتجاعی ضدامپریالیست. برخی از نیروهای چپ حتی با ظاهر رادیکال نیز بوده‌اند که چنین صورت مساله‌ای را عملاپذیرفته‌اند: حزب کمونیست کارگری جنگ آمریکا در افغانستان را با این استدلال که در یک طرف این جنگ نیروی ضدبشری و ارتجاعی طالبان ایستاده است، محکوم نکرد. در جریان حملات سال گذشتۀ ناتو به لیبی، انترناسیونال چهارم (تروتسکیست) با استناد به احتمال کشتار مردم بنغازی توسط قذافی، از عملیات نیروهای ناتو در این کشور حمایت کرد. بگذریم از خیل آکادمیسین‌ها و محققین چپی مانند فرد هالیدی که در حمایت از چنین جنگی، محذوریت­های ناشی از رادیکالیسم ح.ک.ک و انترناسیونال چهارم را نیز نداشتند.
بدنۀ اصلی این گرایش از لیبرال‌ها و اصلاح‌طلبانی که در سال‌های نخستین دهۀ 1380 با امید به راه‌انداختن یک انقلاب مخملی راه خود را از خاتمی جدا کردند و نهایتا سر از آمریکا در آوردند، تشکیل می‌شود. سناریوی فرعی مشتق از این سناریوی اصلی و وابسته به آن که در قالبیرادیکال‌تر مطرح می­شود، مدل آزادسازی لیبی و نزاع­های جاری در سوریه را به عنوان الگو مطرح   می­کند؛ یعنی به راه انداختن جنگ داخلی با حمایت مالی، تسلیحاتی، بین‌المللی (حقوقی و دیپلماتیک) و در نهایت نظامی قدرت­های امپریالیست و دول ارتجاعی رقیب ایران در منطقه (عربستان و قطر) از هوا اما با عاملیت یک نیرو یا نیروهای داخلی. این مدل مطلوب سازمان مجاهدین خلق و نیز برخی چپ­های سنخ شورای ملی مقاومتی و سرنگونی‌طلب است. سازمان مجاهدین فرمول‌بندی عجیب خاص خود را در توجیه تبدیل شدن کامل به آلت دست امپریالیست‌ها دارد: از نظر این سازمان در شرایط کنونی مقولات چپ و راست نه در ارتباط با موضع یک جریان در قبال نظام جهانی سرمایه‌داری و امپریالیسم که در رابطه با موضع­گیری در قبال رژیم اسلامی ایران مشخص می‌شود. طبق این فرمول، مثلا جان بولتون نو-محافظه‌کار یکی از رادیکال‌ترین چپ‌های موجود در جهان خواهد بود! این سازمان از فرط شیفتگی به این الگو از نیروهای شورشی در لیبی و سوریه مشخصا تحت عنوان ارتش آزادی­بخش ملی لیبی یا سوریه نام می‌برد و بدین معنا، مدل ایرانی چنین ارتشی، نقدا و فی‌الحال در اردوگاه‌های اشرف و لیبرتی موجود است.
سناریوی دوم، سناریوی جناح کبوترها در اپوزیسیون بورژوایی لیبرال-اسلامیست است. فرمول‌بندی‌های مورد نظر این گرایش با زیرکی و دقت هر چه تمام‌تر انتخاب شده است و سرشار از معانی و دلالت‌های ضمنی و تلویحی است. ظاهر راه‌حل مورد نظر این گرایش، نفی هر دو طرف تقابل یعنی امپریالیسم-رژیم اما به شیوۀ خاص و ناقصی است که امکان گشایش و سازش را به روی هر دو طرف باز نگه می‌دارد. چگونه؟ این گرایش، از یک سو و با زیرکی فساد گستردۀ دستگاه ولایت فقیه (و نه کلیت رژیم جمهوری اسلامی)، نظام ستم‌گر فقیه‌سالار(و نه نظام دینی و اسلامی و رژیم جمهوری اسلامی) که مظالم خودش را به نام دین(پس لابد این مظالم ربطی به اصل دین ندارد) توجیه می‌کند، محکوم می‌نماید. کاملا مشخص است که با این نحو طرح مساله، امکان هم­گرایی و سازش با جناح­های مخالف ولایت فقیه و اسلامیست‌های شبه-اپوزیسیونی برای رسیدن به یک راه گذار مسالمت‌آمیز و غیر خشونت­بار به دموکراسی کاملا باز می­ماند. بدین ترتیب طرح آشنای اصلاح‌طلبی به ویژه در ورژن متاخر آن (موسوی-کروبی (سبز)) از پس خطوط در هم و بر هم مخالفت با دستگاه ولایت فقیه بیرون می‌زند. از سوی دیگر طی این مسیر صد در صد نیاز به هماهنگی با نظام جهانی امپریالیستی دارد. بنا بر این در قطب مخالف هم نظامی‌گری جهانیو طرح خاورمیانۀ جدید به عنوان وجوه مشخصۀ نو-محافظه‌کاران و جمهوری­خواهان تندرو در آمریکا محکوم می‌شود. نتیجه مشخص است: گفت و گو و مذاکره جناح‌های عاقل‌تر و متمدن‌تر هیات حاکمۀ آمریکا با رژیم جمهوری اسلامی (سیاست اولیۀ دولت اوباما) و فشار بر آن به ویژه از کانال­های حقوق‌بشری و در عین حال پیگیری طرح گذار مسالمت­آمیز به دموکراسی با محوریت انتخابات آزاد و حمایت از پروژه اصلاح‌طلبی در درون. در قسمت‌های بعدی به این مساله خواهیم پرداخت که این سناریو علی‌رغم پرستیژ ظاهری آن و در مقایسه با سناریوی بورژوایی نخست، تا چه حد بر مفروضات تخیلی و توهمات پوچ استوار شده است.
سناریوی فرعی وابسته به این سناریوی اصلی و گرایش رادیکال‌تر آن، تکیه بر پوپولیسم خیابان و مفهوم مبهم سیاست مردمی در مخالفت با جنگ است که در حقیقت همان نسخۀ انقلاب مخملی را با رنگ و لعاب رادیکال­تر پیش رو می‌گذارد. از آن جا که این گرایش، راه حل مورد نظر خود را در زیر لوا و لفافۀ چپ ارائه می‌دهد، بسیار خطرناک و توهم‌آفرین است و برخورد با آن از جانب چپ انقلابی کاملا ضروری و فوری است. در بخش‌های بعدی نشان خواهیم داد که چگونه طرح چنین سناریوهایی به ابهام و اغتشاش در صفوف چپ و نهایتا دنباله­روی از بورژوازی ضدانقلابی در یک جنبش همگانیمی‌انجامد و به علاوه عملا و با وجود شیک بودن ابزارها و مفاهیم تئوریک مورد استفاده، حاکم شدن این گفتمان بر بخشی از چپ (و به ویژه جوانان چپ)، سطح تئوریک-راهبردی آن را از جنبش ضد-پوپولیستی چپ انقلابی در سی سال قبل کاملا عقب‌تر می‌برد. نیروی اصلی طرح‌کنندۀ این سناریو، همان چپ سبزی است که از رادیکالیزه شدن بخش‌هایی از اصلاح‌طلبان، لیبرال‌ها و ملی-مذهبی‌های سابق و چرخش آنان به سمت نوعی چپ پسامارکسیستی در جریان جنبش اعتراضی سال 1388 و پس از آن شکل گرفت. این گرایش مورد حمایت بخشی از گروه‌های چپ طرفدار جنبش سبز در اروپا و آمریکا قرار دارد. به عنوان مثال حمید دباشی در سوسیالیست ریویو (ارگان حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا) می­نویسد و برخی دیگر از آن­ها در رسانه­هایی مانند بی‌بی‌سی و موسسات مطالعاتی و پژوهشی در داخل ایران به فعالیت مشغول هستند.
سیاست انقلابی (ضد امپریالیسم-ضد رژیم اسلامی سرمایه)
نقطۀ عزیمت سناریوی مورد نظر انقلابیون ردّ دو قطبی باطل و بی‌معنای امپریالیسم مدرن و دموکرات و رژیم ارتجاعی ضدامپریالیست است. در سالیان اخیر، دروغ­ها و جعلیات بسیاری از سوی لیبرال­ها پیرامون ضد امپریالیسممنتشر شده است. ضمن این که بخشی از چپ‌ها و به طور مشخص حزب کمونیست کارگری در راستای سیاست­های مدرنیستی و حرکت به سوی تمدن غرب، عبارت چپ ضد-امپریالیست را در ادبیات فرقه­ای خودشان به عنوان یک دشنام سیاسی مورد استفاده قرار می‌دادند! ضمن تاکید بر این‌که در دوران کنونی نیاز به پررنگ‌تر کردن جهت­گیری­های ضد-امپریالیستی در صفوف جنبش کمونیستی داریم، بگذارید این بحث را از این‌جا آغاز کنیم که ضد-امپریالیسم در وهلۀ نخست، چه نیست؟
· ناسیونالیسم جهان سومی نیست؛ مخالفت از منظر ناسیونالیسم جهان سومی را شاید متاسفانه بتوان شناخته‌شده‌ترین و مشهورترین موضع‌گیری دانست که تحت عنوان ضد-امپریالیسم مطرح شده است و طیف گسترده‌ای را از نشریه مانتلی ریویو در آمریکا تا جیمز پتراس، چاوز، کاسترو و … در بر می­گیرد که از امثال احمدی‌نژاد، کیم جونگ ایل، موگابه، قذافی و … حمایت می‌کنند. طبق این دیدگاه، این وابسته بودن سرمایه است که مشکل اصلی کشورهای جهان سوم می‌باشد و منشاء اصلی وابستگی در دوران کنونی، گلوبالیزاسیون و جهانی شدن سرمایه می‌باشد. پس هر دولتی که به نوعی و به هر درجه­ای در مقابل این روند مقاومت می­کند، در حال ساختن اقتصاد ملیاست که به نفع آحاد مردم کشور خودشان می‌باشد. دیکتاتوری و فساد گستردۀ این رژیم‌ها هم به علت جهت‌گیری درست آن‌ها قابل صرف نظر کردن است. این دیدگاه در اغلب موارد سوگیری ضد-آمریکایی بی‌پایه‌ای می‌یابد. به عنوان مثال مانتلی ریویو،  اوباما را به خاطر رهبری حمله علیه لیبی متهم می‌کرد. در حالی که حمله علیه لیبی اصولا به رهبری دول اروپایی انجام گرفت و نه اوباما. پایۀ اجتماعی این دیدگاه در حدود نیم قرن پیش خرده‌بورژوازی رادیکالیزه شده‌ای بود که جهت­گیری ضدامپریالیستی را در راه ساختن یک اقتصاد سرمایه‌داری دولتی به کار می‌گرفت (ناصر و کاسترو) اما امروز هیچ پایگاه و ما به ازای اجتماعی در جهان سوم ندارد و چهره‌های محبوب خود را در بین دیکتاتورهای غیروابستهجستجو می‌کند که بخشی لاینفک از نظام جهانی کاپیتالیستی هستند و برای ادغام سریع­تر در آن سر و دست می‌شکنند.
· از منظر اومانیستی به معنای انسان‌دوستی سانتی­مانتال و      اخلاق­گرایانه نیست. در صورت بنا نهادن مواضع ضدامپریالیستی بر این مبنا، در بسیاری مواقع همان اولویت‌های انسان‌دوستانه حکم به تایید دخالت­گری امپریالیستی می‌دهد. پیشتر به سکوت و تایید تلویحی حملۀ آمریکا به افغانستان توسط حزب کمونیست کارگری ایران به خاطر مسالۀ توحش طالبان و نیز تایید دخالت­گری ناتو در لیبی توسط انترناسیونال چهارم به خاطر احتمال قتل‌عام مردم بنغازی اشاره کردیم. اصولا طرفداران حملۀ نظامی نیز جنگ‌افروزی خود را تحت عنوان دخالت بشردوستانه توجیه می‌کنند.
· از منظر پاسیفیستی و صلح‌طلبانه و صلح‌پرستانه و مخالفت با هر گونه جنگ و نظامی­گری نیست که در حقیقت امتداد نگرش­های مبارزات مسالمت­آمیز و غیرخشونت‌بار در عرصۀ بین‌المللی محسوب می‌شود. به عنوان مثال هیچ انقلابی نمی‌تواند با دخالت بریگادهای انترناسیونال در جریان جنگ داخلی اسپانیا، حملۀ ارتش ویتنام به کامبوج و سرنگونی حکومت خمرها، کمک­های نظامی اتحاد شوروی به ارتش آزادی‌بخش ویتنام، جنبش‌های انقلابی در آفریقا و … مخالفت داشته باشد.
· ….
می‌توان به این فهرست موارد دیگری افزود اما ما فعلا به برخی از مهم‌ترین­ها بسنده می‌کنیم. جهت‌گیری ضد-امپریالیستی مارکسیست­ها، مبتنی بر متدی است که آن می­توان را یک متد کلوزویتسی معکوسنامید؛ روشی که بر شناخت و تحلیل عینی سیاست­هایی تاکید دارد که در جریان یک جنگ امپریالیستی تعقیب می­شود. این روش بر تحلیل عینی تاثیرات مداخله و جنگ‌افروزی امپریالیستی متکی است و اعتقاد دارد که ماهیت عادلانه یا ارتجاعی جنگ را اهداف عادلانه یا ارتجاعی آن مشخص می‌سازند. این روش، یک روش پیشینی مبتنی بر پیش‌فرض‌ها، اصول و ارزش‌های صرفا مورد قبول مارکسیست‌ها نیست بلکه شیوه‌ای پسینی، ابژکتیو و معطوف به نتایجی است که جنگ افروزی امپریالیستی به بار می‌آورد. طبق این تحلیل، وضعیت کنونی تنها نتیجۀ سیاست آمریکا و غرب نیست بلکه حاصل تقابل سیاست‌های دولت آمریکا و رژیم ایران یعنی یک قدرت امپریالیستی با یک قدرت درجۀ دوم سرمایه‌داری است که در چارچوب کلی همان مناسبات نظام سرمایه­داری و امپریالیسم در سطح جهانی می­گنجد و قابل تحلیل است. این بدین معناست که پیگیری سیاست ضد-امپریالیستی هم به معنای مقابله با سیاست آمریکا و دول غربی و هم سیاست برتری‌جویی منطقه­ای رژیم است. در بخش­های بعدی به تدریج برخی نتایج کاربست تحلیل و سیاست ضدامپریالیستی مارکسیست­ها را بیان خواهیم کرد. با اتخاذ چنین روشی است که مارکسیست­ها به نقد بنیادین سناریوهای بورژوایی مطرح در این عرصه می‌پردازند.
نتایج فاجعه‌بار سناریوی تشدید تحریم‌ها-جنگ
بدیهی است که دود اعمال سیاست تحریم بیش از هر کس دیگری در چشم تودۀ مردم ایران می‌رود. رژیم برای مقابله با تحریم، عوارض و تبعات آن را به جامعه منتقل خواهد کرد تا خود بتواند با دول غربی مقابله کند. چشم­انداز فقرگسترده و بیکاری در مقابل زحمت‌کشان و فرودستان کاملا گشوده شده است. در همین ابتدای سال جدید اعلام شده است که 30 درصد کارگران واحدهای تولیدی در سال جدید اخراج شده‌اند (سایت اخبار روز، 21 فروردین 1390). در صورت حملۀ محدود (هوایی-دریایی) آمریکا به ایران با هدف تخریب بنیۀ اقتصادی و نظامی این کشور، خطر فرو رفتن جامعه در گرداب فلاکت و همین‌طور کشتار غیرنظامیان بیش از پیش جدی خواهد شد. طرفداران دو آتشۀ تحریم هم به چنین امری معترف هستند اما آن را بها و هزینۀ لازم برای آزادی می­دانند و بدین گونه به توجیه موضع­گیری خود می­پردازند. اما آیا فرورفتن هر چه بیشتر جامعه در فقر و فلاکت، واقعا بهای لازم برای آزادی است؟ همان‌طور که پیشتر گفته شد، هدف آمریکا در مرحلۀ کنونی تضعیف شدید، ملموس و محسوس رژیم ایران به گونه‌ای است که دیگر نتواند به عنوان مدعی قدرت منطقه‌ای کمر راست کند. این امر هیچ ملازمه‌ای با سرنگونی رژیم، دموکراتیزاسیون، پیشرفت معیارهای حقوق بشر و … در ایران ندارد بلکه در چارچوب سیاست کلی آمریکا برای مهار ایران می­گنجد. برخی از طرفداران سیاست اعمال تحریم-جنگ از سوی دول غربی، این واقعیت را هم می‌پذیرند اما معتقدند که اعمال این سیاست‌ها در عمل منجر به تضعیف رژیم و افزایش نارضایتی­های مردمی و در نتیجه پیشبرد پروژۀ سرنگونیو در نهایت رسیدن به مدرنیسم، سکولاریسم و دموکراسی خواهد شد. این دیدگاه بر این مبنا متکی است که گویا افزایش فقر و فلاکت باعث شکل‌گیری امواج اعتراض و انقلاب در جامعه خواهد شد. جالب این­جاست که لیبرال‌ها در نشریات خود با تمسخر این نظر را به مارکسیست­ها نسبت می­دهند اما در عمل خود آن را پایۀ سیاست‌های‌شان قرار می‌دهند. در مقابل، کمونیست‌ها هیچ‌گاه فقر و فلاکت و بیکاری و جهل را عامل تسریع‌کنندۀ انقلاب پرولتری نمی‌دانند بلکه معتقدند که از طریق بهبود وضعیت اقتصادی، گسترش آزادی­های دموکراتیک و بالا رفتن سطح ”فرهنگ“ و … است که شرایط لازم برای شکل­گیری آگاهی انقلابی در کارگران فراهم خواهد شد. اعتقاد مارکسیست­ها به عدم تناقض دفاع از ایجاد رفرم و بهبود در وضعیت کارگران و زحمت­کشان و انقلابی بودن، در همین‌جا ریشه دارد.فقر و فلاکت و تهیدستی ممکن است به شورش‌هایی بدون برنامه از سر استیصال و خشم منجر شود که رژیم مانند همیشه به راحتی و با شقاوت آن­ها را سرکوب خواهد کرد و همین مساله خود به گسترش روحیۀ یاس و ناامیدی در جامعه می­انجامد. از سویی دیگر درست است که اعمال سیاست تحریم‌های فزاینده، رژیم را در عرصۀ منطقه‌ای و بین‌المللی تضعیف خواهد کرد اما باعث انقباض درونی هر چه بیشتر آن و تشدید فزاینده اختناق و سرکوب در داخل و میلیتاریزه کردن عرصۀ سیاست در داخل خواهد شد.
به علاوه ما در زمینۀ سیاست تحریم فزاینده-جنگ، یک نمونۀ زنده پیش روی خود داریم که بررسی آن بسیار درس­آموز خواهد بود. پس از حملۀ عراق به کویت در سال 1990، عراق در طول بیش از دهه گرفتار سیاست‌های تحریم‌های فزایندۀ بین‌المللی شد که از محدودیت‌های کنونی ایران بسیار فراتر رفت و نقطۀ اوج آن را می‌توان در سیاست نفت در برابر غذا(1997) مشاهده کرد. اعمال این سیاست از سوی قدرت‌های امپریالیستی و سازمان ملل به هیچ وجه منجر به بالا گرفتن روحیۀ اعتراض و انقلاب در مردم عراق نشد بلکه تنها سرکوبگری رژیم صدام حسین را افزایش داد. رژیم نامشروع و جنایتکار صدام حسین در شرایط سنگین­ترین تحریم­ها هم با اعتراض جدی جمعی از سوی مردم این کشور مواجه نشد و سرانجام آمریکا و متحدینش با حملۀ مستقیم و مداخلۀ نظامی تمام‌عیار آن را سرنگون ساختند. یکی از مهم‌ترین نتایج تحریم‌ها، مرگ بیش از نیم میلیون کودک عراقی در این مدت بر اثر نتایج اعمال این سیاست بود (به غیر از موارد دیگری نظیر کاهش شدید امکانات زندگی، سطح آموزش زنان و کودکان، افزایش شدید آمار کودکان کار و …) . هنگامی که از مادلین آلبرایت، وزیر خارجۀ وقت آمریکا، در یک کنفرانس عمومی در این خصوص سوال شد که آیا پیگیری سیاست تحریم‌های فزاینده در طول بیش از یک دهه، ارزش آن را داشته که در اثر آن بیش از نیم میلیون کودک عراقی تلف شوند؟ او با خونسردی پاسخ داد که: انتخاب سختی بود اما ما فکر می‌کنیم که ارزشش را داشته است. (جان پیلجر، روزنامۀ گاردین، 4 مارس 2000)
در این زمینه همین‌طور رجوع به نمونه‌های حملۀ مستقیم آمریکا و متحدینش هم حتما لازم است. دخالت مستقیم نظامی دول امپریالیستی در افغانستان، عراق و لیبی نه تنها مدرنیته، سکولاریسم، دموکراسی و آزادی را به ارمغان نیاورده است بلکه فی‌الحال منجر به تقویت و حاکمیت ارتجاعی‌ترین نیروها در این کشور شده است. در افغانستان، امروز آمریکا دست به دامن همان طالبان برای شرکت در مذاکرات سازش و گرفتن سهمی از حکومت شده است. عراق، صحنۀ تقابل گروه‌های حاکم مرتجع اسلامیست شیعه و دست‌نشاندگان دولت ایران از یک سو و تروریست‌های سنی مورد حمایت عربستان از سوی دیگر است. در لیبی نیز سررشتۀ کار در دست امثال بوالحاج و القاعده‌ای­های به سازش رسیده با آمریکا افتاده است. با استناد به این تاریخ و تجارب می‌توان گفت که اعمال سیاست‌های تحریم فزاینده-جنگ از سوی قدرت‌های امپریالیستی نه تنها راهی به مدرنیسم، سکولاریسم، دموکراسی و … نخواهد برد بلکه اتفاقا و به شیوه‌ای کاملا معکوس زمینه را برای سر بر آوردن بدیل‌های رنگارنگ فاشیستی قومی و مذهبی فراهم خواهد ساخت.
افسانه و سراب اصلاحات و انقلابمخملی
پیشتر در مقاله‌ای اشاره کردیم که جنبش اعتراضی سال 1388 در عرض 8 ماه بطلان و بی‌حاصلی واریاسیون‌های گوناگون پروژۀ اصلاح‌طلبی از قبیل اصلاحات از بالا (با محوریت انتخابات و صندوق رای)، چانه‌زنی از پایین-فشار از بالا و انقلاب‌های رنگی و مخملین که به تدریج و در طول بیش از یک دهه مطرح شده بود را آشکار ساخت. مارکسیست‌ها از همان اول اشاره کردند که ساختار حقیقی و ماهیت رژیم اسلامی قابل مقایسه با دولت­های سست و لرزان امثال شواردنادزه در گرجستان نیست. کما این که موج انقلاب‌های رنگی در همان کشورهای باقی‌مانده از بلوک شرق که با های و هوی تبلیغاتی بسیار همراه بود، به تغییراتی حتی سطحی در وضعیت زندگی مردم منجر نشد و مردم در بسیاری از این کشورها بر علیه همان دولت­های روی کارآمده در اثر انقلاب رنگی شوریدند. اما اخیرا و در پی وقایع و رویدادهای مصر و تونس در امواج انقلاب‌های جهان عرب که به ویژه در دومی به انتقال نسبتا مسالمت‌­آمیز قدرت انجامید، بار دیگر هواداران این سناریو را در ایران به تحرک و تکاپو حول نسخه­های جین شارپ و بنیاد آلبرت اینشتین واداشته است. هواداران این سناریو امروز در صف مخالفین جنگ قرار دارند و در ارتباط تنگاتنگ با محافلی از هیات حاکمۀ آمریکا قرار دارند که به مهار و تغییر رفتارایران از طریق روش­هایی نظیر استحاله از درون و بدیل‌سازی معتقدند. امضاءکنندگان نامۀ 120 نفره در مخالفت با جنگ شاخص‌ترین چهره‌های این گرایش هستند.
اما اگر در جریان موج انقلاب‌های مخملین در کشورهای برجامانده از بلوک شرق در نیمۀ نخست دهۀ 1380، می­بایست بر تفاوت ماهوی و اساسی این دولت­ها با رژیم اسلامی ایران و نیز بی‌پایه بودن شعار تغییر و تحول در آن­ها و محدود شدن تغییرات در یک جابه­جایی در الیت حاکم تاکید داشت، در بررسی تطبیقی تحولات دو کشور تونس و مصر با ایران باید بر دو تفاوت چشمگیر و عمدۀ دیگر نیز انگشت گذاشت:
الف) وابستگی کامل نهاد ارتش به عنوان مهم‌ترین رکن سرکوب‌گر دولت مستقر به قدرت‌های امپریالیستی در دو کشور مصر و تونس. همین وابستگی باعث شد تا ارتش بدون هیچ‌گونه مقاومتی به تغییر رییس دولت تن دهد و از این طریق وجاهت مردمینیز پیدا کند. بسیاری ساده‌لوحان سیاسی در همان روزها با تحسین بسیار به ارتش مصر به عنوان الگوی یک ارتش مردمی هوادار دموکراسی می­نگریستند اما خبر نداشتند که یک گام عقب­نشینی ارتش به اشارۀ امپریالیست‌ها به منظور کسب وجهۀ مردمی و سپس برداشتن دو گام به جلو و در اختیار گرفتن قدرت به عنوان جانشینی مطمئن برای مبارک بوده است. بی‌شرمی در مصر به حدی رسیده است که امروز عمر سلیمان، رییس دستگاه امنیتی مصر، که باید پاسخگوی اتهامات خود باشد، به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری در انتخابات شرکت می‌کند! اما در ایران دستگاه سرکوب­گر و نیروهای مسلح و در راس آنان سپاه پاسداران نه تنها مانند ارتش­های مصر و تونس وابسته به غرب نیست که با اشاره‌ای کنار بکشد و راه را برای پیشروی تحولات مخملی و مسالمت­آمیز بگشاید، بلکه هم اکنون بر سیاست و اقتصاد ایران چنگ انداخته است، در نوک پیکان تقابل با غرب در منطقه قرار دارد و هر گونه اعتراض جدی را مانند سال 1388 به خاک و خون خواهد کشید.
ب) در مصر و تونس آلترناتیو مطلوب غرب به شکل جریانات لیبرال-اسلامیست (به تعبیر خود غربی‌ها اسلام میانه­رو) پیرو الگوی ترکیه موجود بود. مطلوب بودن این آلترناتیو از آن­جا ناشی می­شد که اولا این جریانات به قدرت رسیدن خود را در سازش و همگرایی با غرب جستجو می‌کردند و ثانیا از آن‌چنان نفوذ توده‌ای برخوردار بودند که بتوانند عواقب بحران نظام کاپیتالیستی در سطح جامعه را مهار کنند و آن را به مسیری کانالیزه کنند که مغایر با منافع غرب نباشد. این چنین آلترناتیوی امروز نه تنها در ایران موجود نیست بلکه چشم‌انداز شکل‌گیری آن هم وجود ندارد. غرب یک بار در مقطع انقلاب 1357 گزینۀ اسلامیسم را برای خاموش‌کردن شعله‌های انقلاب مصرف کرد و بر خلاف سایر نقاط منطقه، این گزینه در آیندۀ ایران نه تنها هیچ‌گونه جایی نخواهد داشت بلکه سیر اضمحلالش از همین جا آغاز خواهد شد. اپوزیسیون لیبرال ایران از بی‌ریشگی، تشتت و عدم انسجام و آشفتگی نظری و عملی کامل رنج می‌برد. نگاهی به نشست­های گوناگون این جریانات از جمله نشست اخیر در واشنگتن خود گویای چنین واقعیتی است و نیازی به توضیح ندارد. جریان لیبرال اپوزیسیون که معجونی است از اسلامیست­های دوآتشۀ لیبرالیزه شده، چپ‌های سابق و ملی‌گرایان لیبرال که هر کدام انشقاقات درونی و دغدغه­های خاص خود را دارند، هنوز تا تعیین تکلیف نهایی با خود فاصله بسیار دارد چه برسد به این که بتواند با گذر از اختلافات و رسیدن به حداقلی از انسجام نظری و عملی برسد که بتواند به عنوان یک آلترناتیو مطلوب و قابل اتکای غرب در مقابل رژیم قد علم کند. حیات تا کنونی این جریان نیز مدیون حمایت­های بی‌دریغ و گستردۀ رسانه­ای و مالی غرب از این جریان است که این جریان و شخصیت‌های وابسته به آن را هم‌چنان در اذهان عمومی زنده و فعال نگاه داشته است.
بر اساس این استدلالات است که مارکسیست‌ها اعتقاد دارند که اگر انقلاب سرخ را در ایران بتوان یک امکان هر چند کوچک محسوب داشت، سناریوی اصلاحات از درون و گذر مسالمت‌آمیز و به ویژه انقلاب‌های رنگین و مخملی در ایران را باید با استناد به تجارب تاریخی و تحلیل­های دقیق به مثابه یک افسانه به فراموشی سپرد. تقابل دستگاه­های سرکوبگر رژیم با مردم عاصی و معترض و عدم فرمانبری آنان از غرب و عدم وجود یک آلترناتیو معتبر و ذی‌نفوذ بورژوایی برای تحمیل سریع بر مردم، فرصت و فرجۀ لازم را برای کمونیست­ها برای پیشبرد سریع­تر و قاطع­تر روند انقلاب و خرد کردن دستگاه دولت بورژوایی اسلامی و ابزارهای سرکوبش باز خواهد کرد. و این البته مسیری است که از میان آتش و خون دخالت‌گری حتمی امپریالیست‌ها و باندها و دسته‌جات قومی و مذهبی وابسته به آنان خواهد گذشت.
محدودیت‌ها و تناقضات سیاست مردمی
بحث این قسمت را باید از این مشاهده آغاز کرد که بورژوازی در کشورهای منطقۀ خاورمیانه قادر نیست به نیروی خود رژیم نامطلوب و نامتعارف موجود را کنار بزند و به حکومت مطلوبخود شکل دهد. چرا؟ چون یا باید برای این کار به نیروی طبقۀ کارگر و اقشار فرودست جامعه تکیه کند و به تحرک آن­ها میدان بدهد که ریسکی خطرناک برای بورژوازی و کل موجودیت او را در معرض خطر قرار می‌دهد و یا باید با رژیم حاکم سازش کند و به رفرم و اصلاح راضیباشد. مطمئنا در شرایط عادی انتخاب بورژوازی همواره گزینۀ دوم است اما در مقاطع خاص و به طور مشخص در بطن یک خیزش انقلابی در جامعه، انتخاب آن ناممکن و در حکم انتحار سیاسی است. در چنین حالتی بورژوازی تمایل به سرنگونی دارد اما تواناییآن را ندارد؛ این دور بسته تنها با مدد گرفتن از دخالت‌گری امپریالیستی و یاری جستن از بورژوازی جهانی می‌تواند شکسته شود. بدین ترتیب در بطن چنین شرایطی، پایۀ اجتماعی­ای در ابعاد طبقات اجتماعی و نه صرفا احزاب و گروه­های سیاسی برای حمایت از جنگ‌افروزی امپریالیستی ایجاد می‌گردد.
در بطن هر بحران و تلاطم انقلابی، طبقات گوناگون در مقطعی، با امیال، منافع و نیات گوناگون، صف واحدی را در مقابل رژیم حاکم تشکیل می‌دهند. نمونۀ زندۀ چنین مساله‌ای را می‌توان در همان انقلاب 1357 ایران دید. ویژگی خاص و خود-ویژگی فاز کنونی خیزش­های انقلابی در منطقۀ خاورمیانه (و از جمله ایران) است که از همین اکنون و در لحظۀ جاری دو طبقۀ اصلی بورژوازی و پرولتاریا و در صف ظاهرا واحد علیه رژیم حاکم از نظر عینی به مبارزه با یکدیگر برای تامین هژمونی خود بر همان صف واحد مشغول هستند. این امری معطوف به فردا و آینده نیست بلکه هم‌اکنون با شدت و حدت و بی­رحمی هر چه تمام‌تر جریان دارد. تناقض تراژیک بورژوازی در این منازعه در آن است که تنها با پافشاری بر سرنگونی رژیم می‌تواند در این صف واحد هژمونی کسب کند اما در عین حال هم نمی­تواند به نیروی خود چنین کاری انجام دهد و هم نمی‌خواهد به نیروی کارگران و زحمتکشان تکیه کند چرا که تحول و انقلاب را از سطح سیاسی به سطح اجتماعی-اقتصادی خواهد کشاند که خط قرمز بورژوازی و برای او در حکم زهری کشنده است. به همین خاطر و به ناچار هنگامی که بورژوازی آخرین امیدهایش را به سازش با رژیم و امتیازگیری از آن دست می‌دهد و سرنگونی رژیم حتمی می‌گردد، بورژوازی سرنگونی به دست قدرت‌های امپریالیست و هم‌طبقه‌ای‌های جهانی خود را بر سرنگونی توسط یک انقلاب کارگری صد در صد مرجح می­شمارد. بر این اساس حملۀ نظامی امپریالیستی در سیاست داخلی به قدرت‌گیری شدید بورژوازی منجر می‌گردد. مارکسیست­ها دقیقا از همین رو یعنی به این خاطر که حملۀ نظامی امپریالیستی به بهای بسته شدن امکان انقلاب کارگری منجر به تقویت شدید جبهۀ بورژوازی می‌شود، این اقدام را تماما ضد-انقلابی ارزیابی می­کنند. بر اساس چنین تحلیلی، مارکسیست‌ها راه مقابله با خنثی کردن احتمال مداخلۀ نظامی امپریابستی را از بین بردن پایۀ اجتماعی آن یعنی مقابله با اعمال هژمونی بورژوازی و برقراری هژمونی پرولتری بر این صفوف در جنبش­های اعتراضی جاری می‌دانند.
برخی رفقا البته با نیات خیر و مثبت، در مقابل دو قطبی امپریالیسم-رژیم ارتجاعی اقدام به مطرح کردن جبهۀ مردمیو سیاست مردمیمی‌کنند. این موضع نادرست و گمراه کننده است؛ نه تنها به این خاطر که بر یک پوپولیسم گل و گشاد متکی است، نه تنها به این خاطر که از دستاوردهای مباحثات ضدپوپولیستی جنبش کمونیستی در سی سال قبل گامی به عقب‌تر می­رود و حتی مفهومی گسترده‌تر تحت عنوان مردم (یعنی تمام جامعه) را جانشین خلق (که بخش‌های مشخصی از جامعه را در بر می‌گرفت) می‌سازد، نه تنها به این خاطر که بر درک منشویستی و مرحله­ای از انقلاب (سیاسی و دموکراتیک-اجتماعی و اقتصادی) اتکاء دارد و … بلکه به این دلیل ساده که مردم مفهومی یک‌دست و همگن نیست و شامل طبقات مختلف است و بر متن خیزش­های انقلابی، بخشی از همین مردم یعنی بورژوازی می­تواند زمینه‌ساز مداخلۀ امپریالیستی گردد. اگر بخواهیم به زبان استعارۀ مثلثی و جبهۀ سومی که مورد علاقۀ برخی رفقا است صحبت کنیم، مثلث تخاصم در بطن خیزش­های انقلابی در فاز کنونی، مثلث مردم، رژیم، امپریالیسم نیست بلکه مثلث طبقۀ کارگر، بورژوازی، رژیم است. مداخلۀ نظامی امپریالیستی به خواست بورژوازی و از ضلع او وارد صحنه می‌گردد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 28, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: