آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

سیاست روز آلترناتیو

صندوق رای یا جعبۀ پاندورا؟
(نگاهی به انتخابات دورۀ نهم مجلس رژیم اسلامی)
بهزاد جعفرپور

درآمد
رژیم جمهوری اسلامی به طور مشخص پس از نهمین دورۀ ”انتخابات“ ریاست جمهوری در سوم تیر 1384 وارد دوران جدیدی از حیات خود گردید؛ دورانی که با استقرار باندی جدید در راس دولت مشخص می­شد و باعث تسریع روندهایی در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک گردید که پیش از آن آغاز شده بودند. این تغییرات را به شکل خلاصه و کلی می‌شود در این عرصه‌ها مشاهده کرد:
· شکل­گیری یک جریان سیاسی-اجتماعی جدید در چارچوب جمهوری اسلامی؛ این جریان ابدا محدود به محمود احمدی‌نژاد و اطرافیان وی و ساختۀ او نبود بلکه همان‌گونه که امروز سخن­گویان همین جریان تاکید دارند، احمدی‌نژاد ”مخلوق“ این پدیدۀ جدید سیاسی بود. پیشینۀ شکل‌گیری این نیرو را در نهایت می‌توان به سال‌های پس از جنگ با عراق رساند اما وقایع پس از خرداد 1376 و شوک ناشی از آن، روند تشکل‌یابی این نیرو را وارد مرحلۀ جدید و جدی نمود. خود این نیرو علاقه دارد خود را ”اصول‌گرای جدید“ بنامد.

· درافکنده شدن یک افق اقتصادی کلان برای آیندۀ رژیم سرمایه­داری جمهوری اسلامی با محوریت بورژوازی بوروکرات-نظامی حول کورپوراسیون و قطب اقتصادی سپاه پاسداران، بنیادها، اقمار، وابستگان و لایه‌های گوناگون جیره‌خوران آن تا بخش‌های زیرین جامعه به عنوان پایۀ اجتماعی جدید رژیم به جای ”بخش خصوصی“ مورد نظر اصلاح‌طلبان.
· دگرگونی­های ایدئولوژیک و به ویژه تغییر رابطۀ تدریجی رژیم با نهاد سنتی روحانیت
· تغییرات در بلوک قدرت و تغییر مرزهای تعادل بین اجزای گوناگون این بلوک با در اختیار گرفتن سکان دولت
· تغییرات در شبه-اپوزیسیون داخل حاکمیت یعنی جریان لیبرال-اسلامیست موسوم به ”اصلاح‌طلب“ و اقمار داخلی و خارجی آن متناسب با تغییرات جدید
به طور خلاصه و کلی می­توان گفت که نطفۀ این جریان سیاسی-اجتماعی جدید پس از پایان جنگ با عراق بسته شد، تا سال 1376 دوران رشد جنینی را طی کرد، پس از شوک دوم خرداد 1376 و در واکنش به آن، تشکل‌یابی در حیطه­های گوناگون را آغاز کرد، در سال 1383، قوۀ مقننه و در 1384 سکان قوۀ مجریه را به دست آورد و به روندهایی که آغاز کرده بود، سرعت و عمق بسیار بیشتری بخشید. این تحولات در سال 1388 به ”نقطۀ بدون بازگشت“ رسید. پس از آن تحولات آتی رژیم جمهوری اسلامی در دل تغییرات این جریان جدید روی خواهد داد. تنها حوادث بزرگی مانند انقلاب یا جنگ قادر است در این وضعیت تغییری ایجاد نماید و مهره­های سوخته و وضعیت­ها و ”جناح‌بندی“‌های قدیمی را مجددا احیاء نماید. امری که پیش از آن باند اصلاح‌طلب در دوران 8 سال در دست داشتن دولت قصد داشت با چشم­انداز یک­سره متفاوت خود به سرانجام برساند و نهایتا ناکام ماند. با سخنرانی خامنه‌ای در کرمانشاه در سال 1390، مشخص شد که این جریان قصد دارد تا از طریق ایجاد دگرگونی در قانون اساسی و تغییر رژیم از ریاستی به پارلمانی، تحولات روی‌داده‌شده در عرصه‌های اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک و تعادل­های جدید در بلوک قدرت را در قالبی حقوقی تثبیت کند. بررسی دقیق و موشکافانه خصوصیات این جریان، دولت برآمده از آن و دوران­های گوناگون حیات آن،   بی­شک یکی از فرازهای مهم تاریخ سی سالۀ نوین ایران پس از انقلاب 1357 خواهد بود. برخی از تحلیل­گران مارکسیست به این گرایش دارند که تبار این جریان را به همان لمپن‌ها و الواتی برگردانند که از عصر قجر به این سو (هما ناطق پژوهش‌های بسیار جالبی در زمینه دارد) زیر دست و تابع آخوندها بوده‌اند و اکنون مجال استقلال­شان از روحانیت در قالب سپاه فراهم شده است. این تحلیل به باور ما بر درکی نادرست و فوق‌العاده محدود و ساده­انگارانه از این جریان بنا شده است چرا که: اولا این جریان در معنای دقیق کلمه محصول تحولات پس از جنگ ایران و عراق و شرایط سیاسی-اقتصادی ایران در آن دوره است ثانیا این‌که لمپن-حزب‌اللهی‌ها تنها یک بخش و از علنی­ترین بخش­های این جریان هستند و نه کل آن و ثالثا این که تحلیل سپاه پاسداران در همان بدو تاسیس (8-1357) بر مبنای محدود کردن آنان به لمپن‌ها و الوات و اراذل و اوباش زیردست آخوندها نادرست است چه برسد به سپاه پاسداران کنونی. سپاه پاسداران در همان بدو تاسیس عمدتا توسط اسلامیست­هایی برخاسته از خرده‌بورژوازی مدرن (عمدتا دانشجو) بنیان نهاده شد که پس از حوادث سال 1354 سازمان مجاهدین و در تقابل مستقیم با آن جریان، راه جلوگیری از تکرار خطر را پیوند با روحانیت می‌دانستند. با این مقدمه نقدا و فعلا در این نوشتار به تحلیل و بررسی مختصر انتخابات مجلس نهم رژیم که همین نیرو در آن ابتکار عمل را به دست داشت، خواهیم پرداخت. ذکر این مقدمه به منظور توجه‌دادن خوانندگان به مباحث پایه­ای و پیش‌نیازهای این بحث است که در این نوشتار مجال پرداختن به آن نیست و لازم است تا در فرصتی مناسب مورد بررسی قرار بگیرند. در این جا ما تنها به گزارش و بررسی لحظه­ای از این تحولات و روندها در مقطع ”انتخابات“ مجلس نهم شورای اسلامی خواهیم پرداخت.
دوران ”انتخابات“ و شکل‌گیری ”احزاب“ موسمی
شب ”انتخابات“ مجلس در رژیم جمهوری اسلامی ایران، همواره شب زایمان ”احزاب“ و گروه‌های موسمی بوده است؛ گروه‌هایی که عمدۀ فعالیت آن‌ها به همان مقاطع انتخاباتی محدود می‌شود. چرایی این مساله را باید در کارکرد ساز و کار موسوم به انتخابات مجلس در ساختار رژیم جمهوری اسلامی جستجو کرد. در واقع این ”انتخابات“ همواره منعکس‌کننده و تثبیت‌کنندۀ تعادل قوایی بوده است که پیش از آن در بین اجزای گوناگون بلوک قدرت شکل گرفته است. مقطع ”انتخابات“ (که معمولا از چند ماه پیش از روز برگزاری ”انتخابات“ آغاز می‌شود) مقطعی است که این اجزای گوناگون از لایه‌های پنهان و درونی قدرت به سطح می­آیند تا انسجامی در قوای خویش ایجاد کنند و شکل و شمایل روشن­تر و دقیق‌تری به دیدگاه‌ها و جهت­گیری­های خویش ببخشند و به بسیج بدنۀ اجتماعی مدنظر خویش بپردازند. همین مساله، مقطع انتخابات را به فرصتی برای مردم و تحلیل‌گران بدل می سازد تا با سهولت بیشتری تغییرات و دگرگونی­های درون بلوک قدرت را مورد بررسی قرار دهند؛ امری که در اوقات عادی و در شرایط اختناق حاکم در زیر آواری از شایعات و شنیده­ها و    گزارش­های غیرموثق و تفسیرهای متناقض،گیج‌کننده، دل­بخواهی یا جهت­دار پنهان می‌ماند. سیستم انتخابات مجلس در رژیم اسلامی، سیستمی تسهیمی و نوعی لویی جرگه ایرانی با آرایش ”مدرن“ است که سقف بلندپروازی هر یک از اجزای بلوک قدرت از طریق مکانیزم نظارت استصوابی شورای نگهبان نهایی می‌شود و در چارچوب آن، باندها و جناح‌های گوناگون می‌توانند به ”رقابت“ با یکدیگر بپردازند. تصمیم­گیری­های شورای نگهبان نیز بر مبنای تعادل قوایی است که پیش از آن در جریان تحولات و رویدادهای سیاسی در بین اجزای گوناگون این بلوک ایجاد شده است. راز و رمز فهم دلایل رفتارهای عجیب و متناقض شورای نگهبان در مقاطع گوناگون مانند ”رد صلاحیت“ و قلع و قمع کاندیداهای ”خط امام“ و موسوم به ”جناح چپ“ در مجلس چهارم (1370) و ”تایید صلاحیت“ تمامی آنان در انتخابات مجلس ششم (1378) و یا ”رد صلاحیت“ شخصی مانند بهزاد نبوی در دوره­های چهارم و پنجم و هفتم و ”تایید صلاحیت“ او در دوره‌های سوم و ششم، در درک کارکرد و مکانیزم‌های خاص ”انتخابات“ در رژیم جمهوری اسلامی نهفته است.
اما صحت این نظر که شب انتخابات در رژیم جمهوری اسلامی، شب زایش گروه­ها و جناح­های سیاسی بوده است را می­توان در خود تاریخ جمهوری اسلامی جست­وجو کرد. در انتخابات مجلس اول (1358) ظاهرا بسیاری از جریاناتی که در جریان انقلاب 1357 تاثیرگذار بودند، ”مشارکت“ داشتند اما ”مشارکت“ آن­ها به معرفی کاندیدا محدود می‌شد و در مرحلۀ ”انتخاب“ تمام کرسی‌های مجلس بین اجزای گوناگون بلوک قدرت در آن مقطع تقسیم شد: اکثریت حزب جمهوری اسلامی و دو اقلیت اسلامیست‌های مکلّا (که خود را در دهۀ 1370 ملی-مذهبی و ”نوگرایان“ دینی نامیدند) به رهبری بازرگان-سحابی و اسلامیست­های طرفدار ابوالحسن بنی‌صدر (که از جانب بخشی از جامعۀ روحانیت مبارز تهران هم پشتیبانی می‌شدند). پس از تصفیه، سرکوب و قتل‌عام تمامی مخالفان، انتخابات مجلس دوم (1362)، به عرصه‌ای برای آشکار شدن انشقاق در حاکمان تبدیل شد: اسلامیست­های تندرویی که ریشه در        خرده­بورژوازی مدرن داشتند و با در دست داشتن سکان دولت میرحسین موسوی و برخورداری از حمایت شخص خمینی، نوعی الگوی اقتصاد      سرمایه­داری دولتی را برای کشور مد نظر داشتند، با پیشاهنگی دفتر تحکیم وحدت راه خود را از حامیان خرده‌بورژوازی و بورژوازی سنتی و تجاری رژیم به نمایندگی جامعه روحانیت مبارز جدا کردند. انتخابات مجلس سوم (1366) به زاده‌شدن مجمع روحانیون مبارز یعنی آخوندهای باند احمد خمینی، انشعاب آنان از جامعه روحانیت مبارز و تکمیل انشقاقی انجامید که در همان مجلس دوم آغاز شده بود. با مرگ خمینی و پسرش، باند روحانیون مبارز و اقمار مکلای آن مانند دفتر تحکیم وحدت، نقاط اتکای خود را در قدرت از دست دادند و برای مدتی به محاق رفتند. انتخاب مجلس چهارم به شکل­گیری ائتلاف جامعه‌ روحانیت مبارز و ”گروه‌های اسلامی هم‌سو“ (هیات­های موئتلفۀ اسلامی، جامعه اسلامی اصناف و بازار و …) و حاکمیت مطلق آنان بر مجلس چهارم انجامید. مجلسی که نمایان­گر دوران کوتاه مدتِ هم­راهی جامعه روحانیت مبارز، رفسنجانی و خامنه‌ای، رهبر تازه‌کار، در مقابل باند بیت خمینی به رهبری احمد خمینی و آخوندهای عضو مجمع روحانیون و گروه­های اقماری آن مانند دفتر تحکیم، انجمن اسلامی معلمان، مدرسین دانشگاه­ها و … بود. دوران انتخابات مجلس پنجم (1374) به آشکار شدن شکاف در هیات حاکمه و انعکاس تغییرات جدید در تعادل قوای بلوک قدرت انجامید: اسلامیست‌های طرفدار لیبرالیزاسیون اقتصادی و تکنوکرات‌های مسلمان دولت رفسنجانی با عنوان جدید ”کارگزاران سازندگی“ راه خود را از جامعۀ روحانیت و بورژوازی تجاری سنتی جدا کردند. خامنه‌ای برای حفظ تعادل و مهار قدرت رفسنجانی به سرعت جانب جامعۀ روحانیت را گرفت. در این میان، طیف رانده شده از قدرت باند روحانیون مبارز و اطرافیان بیت خمینی با استفاده از این شکاف و با توسل به ”کارگزاران سازندگی“، نقطۀ اتکایی برای بازگشت به قدرت یافتند و در کنار ”کارگزاران“ اقلیت موثری را در مجلس پنجم در مقابل اکثریت جامعۀ روحانیت تشکیل دادند. دوران انتخابات مجلس پنجم به علاوه مصادف شد با احیای مجدد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی توسط جناح خط امامی که به دنبال جستجوی راه­های کسب موضوعیت و مطرح شدن در شرایط جدید داخلی و بین‌المللی (پس از فروپاشی بلوک شرق) بود. محصول دوران انتخاباتی مجلس ششم، تشکیل حزب مشارکت ایران اسلامی بود که از خط امامی­های لیبرالیزه و روزآمد شده و مدیران دولت خاتمی تشکیل می‌شد. در شرایط پرتلاطم آن سال و فشار شدید افکار عمومی بر هیات حاکمه این حزب توانست اکثریت کرسی‌های مجلس را به خود اختصاص دهد.
اما مقطع انتخابات دورۀ هفتم شوراهای اسلامی (1381)، به دوران زایش جریانی جدید در چارچوب رژیم جمهوری اسلامی تبدیل شد. همان‌طور که گفته شد، تاریخ شکل‌گیری این جریان به سال­های پس از جنگ با عراق باز می­گردد. خاطره و نوستالژی جنگ، نقش پررنگی در ذهنیت این جریان ایفا می‌کرد چرا که افراد تشکیل‌دهندۀ آن سابقۀ حضور در جنگ را به عنوان افتخاری بزرگ با خود یدک می­کشیدند. این افراد در دوران هاشمی رفسنجانی به یکی از منتقدین ثابت و پر و پاقرص سیاست­های اقتصادی و فرهنگی دولت تبدیل شدند. این جریان از طیف وسیع و متنوع از نیروهایی تشکیل می‌شد که وجه اشتراک آنان را مخالفت شدید با لیبرالیزه شدن جمهوری اسلامی و حرکت آن به سمت یک حکومت متعارف­تر کاپیتالیستی تشکیل می­داد. به علاوه آنان اعتقاد داشتند که حق آنان به عنوان هواداران راستین انقلاب اسلامی و کسانی که جان خود را در جنگ با عراق به خطر انداخته‌اند، در توزیع پست‌ها و مقامات سیاسی و امکانات اقتصادی رعایت نشده است و کار به دست عناصر ”ناصالح“، ”منافقین جدید“، ”لیبرال­های جدید“ و ….  افتاده است. تاکید پر رنگ بر ضرورت مقابله با تهاجم فرهنگی غرب و خودباختگی و کاهلی دولت وقت در این زمینه از دیگر وجوه اشتراک این طیف بود. آن‌ها حتی مخالفت خود با لیبرالیزه کردن اقتصادی جمهوری اسلامی را در لفافۀ توجیهات فرهنگی می‌پوشاندند. این طیف، وابستگی به هر دو جناح چپ و راست را رد می­کردند و خود را بیش و پیش از هر چیز تابع ولایت فقیه و ”ذوب در او“ می­دانستند اما به جهت برجسته بودن بعد ایدئولوژیک در تقسیم­بندی نیروها در چارچوب جمهوری اسلامی و اهمیت بعد ”فرهنگی“ از نظر خود آنان، تا قبل از کسب استقلال، بیشتر به جناح محافظه‌کار سنتی نزدیک بودند.   
قشرهای ”فرهنگی“تر این طیف در محافلی مانند موسسۀ سوره و پیرامون افرادی مانند مرتضی آوینی و یا روزنامۀ کیهان و سپس نشریۀ ”صبح“ (به مدیریت مهدی نصیری) حضور داشتند. لمپن­های وابسته به آنان که عمدتا از ”رزمندگان“ سابق جنگ تشکیل می­شد، در هیات­های مذهبی­ای گرد هم می‌آمدند که در آن‌ها بر خلاف هیات‌های سنتی علنا از موضوعات سیاسی سخن به میان می‌آمد و سیاست‌های فرهنگی دولت و مسائلی مانند وضعیت حجاب در جامعه به چالش گرفته می‌شد (توسط مداحانی مانند منصور ارضی، سعید حدادیان و …..). از دل این هیات‌ها، گروه­های چماقداری مانند انصار حزب‌الله و نشریاتی مانند یالثارات الحسین، شلمچه، دوکوهه و … بیرون آمدند که مورد حمایت مستقیم سپاه پاسداران و نهادهای امنیتی قرار داشتند. چماقداران انصار حزب‌الله هم در مخالفت با ”سرمایه­داران غرب‌زده“ در مقابل برج سفید در خیابان پاسداران تجمع می‌کردند (5 آبان 1374)، هم در مقابل روزنامۀ مخالف دولت و خط امامی ”سلام“ تجمع می‌کردند (13 شهریور 74) هم انتشارات مرغ آمین را به آتش می­کشیدند، هم به سینما قدس به بهانۀ اکران فیلم تحفۀ هند حمله می‌کردند و هم سخنرانی‌های عبدالکریم سروش در دانشگاه­ها را بر هم می­زدند. در سال­های پس از خرداد 1376، استفاده از این نیروها توسط نهادهای مانند سپاه پاسداران از حالت موردی و پراکنده و دل­بخواهی، یه صورت روتین و سیستماتیک در آمد که منجر به شکل­گیری فجایعی نظیر حمله به کوی دانشگاه در 18 تیر 1378 گردید.
در عرصۀ سیاسی در اوایل دهۀ 1370، از دل این طیف جریاناتی مانند ”جمعیت ایثارگران“ (که حسین فدایی و محمود احمدی‌نژاد از رهبران آن بودند) و ”جمعیت دفاع از ارزش­ها“ (به دبیرکلی ری‌شهری و قائم مقامی روح‌الله حسینیان) شکل گرفتند که از مدیران رده پایین دستگاه دولتی جمهوری اسلامی تشکیل می‌شد که سعی در ایجاد یک ”جریان سوم“ بین جناحین چپ و راست حکومت داشتند که تلاش آن­ها در آن مقطع ناموفق ماند. جمعیت ایثارگران ذیل جریان محافظه‌کار قرار گرفت و جمعیت دفاع از ارزش‌ها هم بین اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران تقسیم گردید. در مقطع انتخابات مجلس پنجم حتی سپاه پاسداران نیز هنوز وزنه و اعتماد به نفس عرض‌اندام مستقل در سیاست را نداشت اما این گرایش و تمایل در آن در تقابل با سیاست­های دولت وقت (هاشمی رفسنجانی) در همان موقع نیز آشکار بود. در این سخنان محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه پاسداران، که در روزگار خود نوعی تابوشکنی و شروع مرحله­ای جدید در حیات سپاه  محسوب می‌شد، این جهت‌گیری و به ویژه پیوند آن با مطالبات اقتصادی سپاه کاملا مشهود است:
”در حالی که آقای رفسنجانی رییس جمهور چندین بار نوشتند که کارخانجات به حزب‌اللهی‌ها واگذار شود و از این مصوبه، یک سال و نیم می­گذرد، عملا کاری صورت نگرفته، اشکال کار کجاست؟ امروز امنیت ملی ما با با فرهنگ حزب‌اللهی و حزب‌الله پیوند خورده لذا برای دفاع از ارزش­های انقلاب باید در صحنه حاضر باشید. نباید بنشینید و فقط توپ و تانک یاد بگیرید، شما نیاید در پادگان‌ها بنشینید و بگویید به ما چه مربوط؟… امروز روزی است که لشگر حضرت رسول باید اولین عملیات سیاسی خود را انجام دهد و این در تاریخ سیاسی لشکر ثبت و حفظ بشود. نیروهای حزب‌اللهی باید حکومت به طور طبیعی در اختیارشان باشد. بسیجیان ما باید پشت رهبرشان حرکت کنند… وقتی ایشان به صراحت از یک خطری اسم می‌برند و احساس خطر می‌کنند، دیگر توجیه و بهانه‌ای نداریم که بنشینیم و مثل گذشته عمل کنیم… ما در مرحلۀ دوم باید به صحنه بیاییم و با رای خود نگذاریم لیبرال‌ها ولو یک نفر از این‌ها به مجلس بروند… لشکر حضرت رسول باید به میدان بیاید و به حزب‌الله رای بدهد…“ (کیهان، 29 فروردین 1375)
شرایط جدید پس از دوم خرداد و شکست و زمین­گیر شدن مفتضحانه جریان محافظه­کار متکی بر ائتلاف تاریخی روحانیت-بازار در مقابل این شرایط و شکست سنگین آن‌ در دو ”انتخابات“ هفتم ریاست جمهوری (1376) و ششم مجلس (1378)، زمینه را برای ابراز وجود مستقل نیروی جدید فراهم کرد. در انتخابات ریاست جمهوری سال 1376، علی‌اکبر ناطق‌نوری کاندیدای برگزیده جامعه روحانیت-هیات موئتلفه که حمایت تمامی اجزای بلوک قدرت از بیت رهبری تا سپاه و بنیادهای رنگارنگ اقتصادی به غیر از هاشمی رفسنجانی و بخشی از دولت او را با خود داشت، در اثر اولین و آخرین اشتباه رژیم (در به راه نیانداختن یک ”کودتای انتخاباتی“ شبیه سال 1388) در مقابل محمد خاتمی شکست خورد. در انتخابات مجلس ششم، از لیست سی نفره محافظه‌کاران که هشت آخوند سرشناس عضو جامعۀ روحانیت مبارز بر صدر آن جای داشتند، تنها یک نفر یعنی غلامعلی حدادعادل به مجلس راه یافت. در انتخابات بعدی یعنی انتخابات دور دوم شوراهای اسلامی محمود احمدی‌نژاد که در انتخابات مجلس ششم در لیست ”جبهۀ پیروان خط امام و رهبری“ (جامعه روحانیت-هیات موئتلفه اسلامی) در تهران قرار داشت، به همراه حسین فدایی به نمایندگی از جمعیت ایثارگران مامور بررسی شرایط برای شرکت در انتخابات دور دوم شوراهای شهر (1381) شدند. او در تهیۀ لیست به هیچ وجه با جامعۀ روحانیت مشورت نکرد و نام حتی یک آخوند را هم در لیست قرار نداد. لیست جدید به نام ”ائتلاف آبادگران ایران اسلامی“ پیروزی بزرگی در تهران و سایر شهرها به دست آورد. اصلاح­طلبان و لیبرال-اسلامیست­ها، سرمست از بادۀ پیروزی­های پی­درپی، در این انتخابات به تاکتیک ”وزن‌کشی درونی“ روی آورده بودند. به این ترتیب که هر یک از این گروه­ها با ارائه لیست جداگانه اقدام به تعیین وزن مشخص خود در بین سایر نیروهای اصلاح‌طلب می‌نمودند. در این انتخابات حتی ملی-مذهبی‌ها (با محوریت ”نهضت آزادی“) نیز لیست جداگانه‌ و مستقلی ارائه دادند. اما مردم که از سیاست‌های بی‌حاصل اصلاح‌طلبان سرخورده شده بودند، در سطح بسیار پایینی در انتخابات شرکت کردند. در این جا بود که ”آراء اقلیت سازمان‌یافته“ آبادگران در بخش‌های مشخصی از جامعه وارد صحنه شد و نتیجه را کلا به نفع آنان برگرداند. در تهران، میزان مشارکت‌کنندگان از 5/3 میلیون نفر رای‌دهنده در مجلس ششم به 700 هزار نفر تقلیل یافت. کاندیداهای آبادگران به طور میانگین 100-80 هزار رای را به خود اختصاص دادند. آراء مصطفی تاج‌زاده، بالاترین فرد لیست‌های گوناگون اصلاح‌طلب که به عنوان عضو علی‌البدل انتخاب شد، تنها 60 هزار رای بود. در اثر این پیروزی، این شورای شهر توانست در دل دولت اصلاح‌طلبان، احمدی‌نژاد را به عنوان شهردار تهران انتخاب کند. احمدی‌نژاد در این مقام توانست ارتباط فعال­تری با بدنۀ اجتماعی نیروی جدید پیدا کند و پیوند خود را با آن­ها مستحکم نماید. به عنوان مثال پول­های کلانی را جهت کمک به هیات­های مذهبی واگذار کند، پروژه­های شهری را به شرکت­های وابسته به سپاه واگذار نماید و …. جریان جدید که از این پیروزی غیر قابل پیش‌بینی انگیزه بالایی گرفته بود، در لیست انتخاباتی خود برای مجلس هفتم (1382) نیز تنها نام دو آخوند عضو جامعه روحانیت را آن هم با شرط و شروط در لیست قرار داد و حاضر به گذاشتن نام حبیب‌الله عسگراولادی و اسدالله بادامچیان از رهبران اصلی جمعیت موئتلفه اسلامی در لیست خود نشد. نقطۀ اوج این روند، انتخابات نهم ریاست جمهوری (1384) بود که احمدی‌نژاد حاضر نشد به مصلحت‌اندیشی روحانیت محافظه­کار در ”شورای هماهنگی نیروهای انقلاب اسلامی“ تن بدهد و با شرکت مستقل و بدون حمایت جناح محافظه‌کار و با اتکاء به پایگاه اجتماعی-اقتصادی جریان جدید، رییس جمهور رژیم اسلامی شد.
برای این جریان سیاسی از سوی نویسندگان گوناگون نام‌های متفاوتی پیشنهاد شده است. سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در تحلیل‌های خود (در نشریۀ ”عصر ما“) و در راستای جذب این جریان، ابتدا آن را ”چپ جدید“!! نامید و سپس با ناامید شدن از صید آن، عنوان ”راست افراطی“ را برای آن برگزید. میزان نوسان موجود بین این دو نام‌گذاری، خود بیش از هر چیز نشان‌دهندۀ صحت و دقت آن است! برخی نویسندگان دیگر از عناوینی مانند ”راست نظامی“، ”راست توده­ای“، ”راست رادیکال“ و … برای توصیف این نیرو استفاده می­کنند. ما با الگوبرداری از اصطلاحاتی نظیر نئوفاشیست و نئونازی که در ادبیات سیاسی بین‌المللی رایج شده‌اند، این جریان جدید را نو-حزب‌اللهی و یا با استفاده از ادبیات قدیمی‌تر چپ در مقطع انقلاب 1357، نئوفالانژ می‌نامیم.
انتخابات مجلس نهم و شکاف‌های جریان موسوم به اصول‌گرا
در فاصلۀ بین انتخابات مجالس هفتم و نهم، جریان نو-حزب‌اللهی دچار یک سلسله اختلافات جدی درونی در سطح سیاسی شد. نخستین اختلاف جدی در آن­جا پیش آمد که برخی از اعضای سرشناس لیست ”آبادگران“ در مجلس هفتم در انتخابات ریاست جمهوری نهم از کاندیداتوری محمدباقر قالیباف (از فرماندهان ارشد سپاه و عضو دیگر جمعیت ایثارگران) حمایت کردند و شکافی بین آبادگران حاضر در شورای شهر تهران و آبادگران حاضر در مجلس پیش آمد. عملکرد فوق‌العاده بسته و باندی (در محدودترین معنای کلمه) احمدی‌نژاد پس از رسیدن به ریاست جمهوری و سهیم نکردن موئتلفین سابق در قدرت، برخی از آنها نظیر احمد توکلی، خوش‌چهره، نادران و علی‌رضا زاکانی را به منتقدین جدی دولت تبدیل کرد. این افراد حملات خود را بر یکی از اعضای باند خاص احمدی‌نژاد یعنی اسفندیار رحیم مشایی و مواضع و اقدامات جنجالی او متمرکز کردند. پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری در سال 1388 و خیزش اعتراضی آن سال، مجددا اختلافات بسیار کم­رنگ شد و اتحاد و اعلام وفادارای به ولایت و دولت در دستور کار همۀ گرایش‌های اصول‌گرا اعم از نوفالانژ و سنتی قرار گرفت و اصولا به متر و معیار تعریف نیروهای ”خودی“ تبدیل شد. در همان سال و با معرفی اسفندیار رحیم مشایی به عنوان معاون اول از سوی احمدی‌نژاد و مخالفت خامنه­ای با این تصمیم، زمینۀ اختلافات بعدی فراهم شد که با خانه‌نشینی و قهر 11 روزه احمدی‌نژاد از خامنه­ای بر سر تعیین وزیر اطلاعات در اردیبهشت 1390 به اوج خود رسید. این اتفاق باعث ایجاد نوعی شوک و آشفتگی شدید در بین بدنۀ جریان نوحزب‌اللهی شد که طبق انتظارات خود، احمدی‌نژاد را سرباز وفادار و مطیع ولایت و همواره پا در رکاب برای اجرای فرامین او می‌دانستند.
جریان نو-حزب‌اللهی در چنین حال و هوایی پا به فضای انتخاباتی گذاشت. در این هنگام بود که نخستین بیانیۀ انتخاباتی اصول­گرایان با امضای جامعه روحانیت مبارز و جامعه مدرسین حوزه علمیۀ قم منتشر شد که به تعریف مشخصه­های اصول‌گرایی می‌پرداخت و کلیۀ نیروهای اصول‌گرا را به وحدت در چارچوب این اصول برای انتخابات مجلس نهم دعوت می‌کرد. (دی ماه 1389) بسیاری از تحلیل­گران این بیانیه که مبنای تشکیل جریان انتخاباتی ”جبهۀ متحد اصول‌گرایان“ قرار گرفت را به منزلۀ نشانۀ احیای جریان اصول‌گرای سنتی (متکی بر بازار-روحانیت) بر بستر اختلافات و بحران درونی جریان نئوفالانژ  و نقش‌آفرینی مجدد آن در سطح کلان سیاسی تلقی می‌کردند. به ویژه آن‌که تشکیل این جبهه همراه با پا به میدان گذاشتن مستقیم آخوندی مانند مهدوی‌کنی به عنوان دبیر کل جامعۀ روحانیت مبارز شد. فردی که دو ماه بعد به عنوان جانشین اصول‌گرایان برای رفسنجانی در پست ریاست مجلس خبرگان معرفی شد (اسفند 1389) و با تحکیم جایگاه خود در ساختار قدرت، کل ”سرمایۀ سیاسی“ خود را که از تلاش در جهت جوش­کاری در روابط بین باندهای مختلف رژیم به دست آورده بود، در انتخابات مجلس نهم برای تحقق امر وحدت اصول‌گرایان به قمار می‌گذاشت. به زودی مکانیزمی به شکل تعریف دو هیات 8 نفره و 7 نفره برای وحدت اصول‌گرایان در قالب جبهۀ متحد طراحی گردید (موسوم به 7+8) و تمام تلاش‌ها از سوی مهدوی‌کنی، جامعه روحانیت مبارز و جامعه مدرسین حوزه علمیه قم برای ارائه لیست واحد از سوی اصول‌گرایان به کار گرفته شد. اما نه نقش‌آفرینی این دو ”جامعه“ را می­توان نشان احیای اصول‌گرایی سنتی به عنوان بدیل نئوفالانژها و گرایش‌های سرکش آنان دانست و نه اساسا مهدوی‌کنی و جامعتین در همین پروژۀ انتخاباتی خود به موفقیت دست یافتند. در نتیجه شکست و بی‌حاصلی جبهۀ متحد اصول‌گرایی در همان مقطع پیش از انتخابات مشخص گردید. دو فاکت عمده می‌توان در این زمینه ارائه کرد:
اولا حضور جامعه روحانیت مبارز و جامعه مدرسین حوزه علمیه و شخص مهدوی‌کنی در راس این جبهه، جنبۀ کاملا صوری و نمادین داشت و نه نقش محوری مانند انتخابات‌های قبل از سال 1381. در ذیل جبهۀ متحد، کنترل امور نه به دست موئتلفین سنتی روحانیت مانند هیات­های موئتلفه و جامعه اسلامی اصناف و بازار و … که اتفاقا در دست نو-حزب‌اللهی‌های منتقد دولت قرار داشت. علی مطهری از چهره­های مغضوب نوحزب‌اللهی به روشنی به این مساله در مصاحبه با مجلۀ آسمان اشاره می­کند (شمارۀ 3، 29 بهمن 1390، صص 44-39). به گفتۀ او این جمعیت ایثارگران و جمعیت رهپویان وصال (از تشکل‌های نوحزب‌اللهی منتقد دولت) با محوریت افرادی چون حسین فدایی، علی‌رضا زاکانی، غلامعلی حدادعادل بودند که کنترل امور را در جبهۀ متحد به دست داشتند و نه تشکل‌های سنتی اقماری جامعۀ روحانیت و جامعۀ مدرسین. اصولا این گروه‌ها از ابتدا قصد داشتند که جامعه روحانیت و جامعه مدرسین را به بازی انتخاباتی راه بدهند و تنها با اصرار لاریجانی و تاکید او بر این نکته که ”نمایندگانی هم از جامعتین بیایند که ارتباط با روحانیت قطع نشود“، بوده است که به این کار رضایت داده‌اند. قدرت آن‌ها به حدی بود که حتی سه کاندیدای معرفی‌شده از سوی علی لاریجانی، رییس مجلس، کاندیدای نمایندگی در قم، کاندیدای اصول‌گرایان سنتی در انتخابات ریاست‌جمهوری نهم و نزدیک‌ترین فرد به روحانیت و مراجع را برای قرار دادن در لیست جبهۀ متحد اصول‌گرایان رد کردند (از طرف لاریجانی علی مطهری، حمید کاتوزیان و علی عباسپور برای قرار گرفتن در لیست جبهۀ متحد در تهران معرفی شده بودند). نوحزب‌اللهی­های جمعیت ایثارگران و جمعیت رهپویان اگر چه منتقد دولت احمدی‌نژاد و باند رحیم‌مشایی بودند اما با دیدی راهبردی به مساله نگاه می‌کردند و مشکلات خود را با دولت تاکتیکی می‌دیدند ولی اختلاف خود را با جریان هاشمی رفسنجانی و ”سران فتنه“ را اساسی و اصولی ارزیابی می‌کردند. به همین خاطر بود که با نقل این روایت که لاریجانی برای موسوی به مناسبت انتخاب او به ریاست جمهوری پیغام تبریک فرستاده است، اقدام به حذف کاندیداهای منتسب به او از لیست نمودند. نکتۀ جالب توجه این­جاست که به گفتۀ علی مطهری در همان مصاحبه حتی شخص مهدوی‌کنی به رغم روابط نزدیک با لاریجانی، قدرت تغییر این تصمیم‌گیری را نداشت و تنها به اظهار تاسفی بسنده کرد.
ثانیا اعلام موجودیت جبهۀ پایداری انقلاب اسلامی در مرداد ماه 1390 کل پروژۀ مهدوی کنی، جامعه روحانیت، جامعۀ مدرسین و … را برای وحدت اصول‌گریان به شکست کشاند. جبهۀ پایداری نشان­گر تلاش در جهت بازسازی بدنۀ اصلی جریان نئوفالانژ و از سر گذراندن بحران ناشی از قهر احمدی‌نژاد از خامنه‌ای و نمایان‌گر بلوغ سیاسی بیشتر این جریان بود. حضور مصباح‌یزدی در نخستین نشست این جبهه به عنوان پدر معنوی آن و اعلام این‌که ”وحدت همیشه هم چیز خوبی نیست“، در واقع یک تودهنی محکم به مهدوی کنی، جامعه روحانیت و جامعۀ مدرسین و به شکست کشاندن تلاش­های آنان بود. آنان در نامه‌ای به جبهۀ متحد خود را چنین معرفی کردند که: ”ما همان‌هایی هستیم که احمدی‌نژاد را روی کار آوردیم و حماسۀ 9 دی ]تظاهرات اوباش و مانور گلّه‌های حزب‌الله در تهران در واکنش به خیزش مردم در روز 6 دی[ را رقم زدیم.“ (آسمان، شمارۀ 1، 16 مهر 1390، ص 34)آخوند حمید رسایی از نمایندگان شاخص این جریان در مجلس هشتم در مورد علت عدم وحدت با جبهۀ متحد می­گوید: ”اگر ما با این­ها وحدت می­کردیم، فشارشان به آقا ]خامنه‌ای[ و نظام بیشتر می‌شد.“ مرتضی آقاتهرانی، معلم اخلاقدولت(!) نیز دلیل عدم هم­راهی با جبهه متحد و جامعتین را این‌گونه بیان کرد که آن‌ها عده‌ای را آورده‌اند که آقا راضی نیست آن‌ها در راس باشند. محمدرضا باهنر از نمایندگان تاثیرگذار مجلس هست و از چهره­های اصلی جبهه متحد آشکارا در مصاحبه‌ای اعلام کرد: آقای مهدوی‌کنی در ماموریت خود شکست خورد و این بهترین فرصت برای آیت‌الله مصباح در فضای آتی کشور است. نقش ایشان در ادارۀ کشور بیشتر خواهد شد.(آسمان، شمارۀ 6، 20 اسفند 1390، ص 43) در بیانیه تاسیس این جبهه به عنوان معرفی‌نامۀ خلاصه آن جملات بسیار گویایی آمده است:
”بعد از ارتحال جانسوز امام كه رضوان خداوند بر او باد، همه اميد دشمن در شكست انقلاب، با انتخاب قاطع و دقيق خلف صالح امام(ره) و استقرار رهبري حضرت آيت الله العظمي خامنه اي (مد ظله العالي)، ناكام ماند. مع الوصف دشمن مستكبر و شيطان صفت با تهاجم گسترده و همه­جانبه فرهنگي تلاش نمود كه امكان اداره جامعه را بر اساس آموزه­هاي اسلام ناب محمدي(ص) غير ممكن جلوه دهد و نظام مبتني بر مردم­سالاري ديني را شكست خورده و ناكارآمد معرفي كند و عدالت اسلامي را غير قابل تحقق و مغاير با رشد و بالندگي اقتصادي و رفاه مناسب عموم مردم، جلوه­گر سازد. در آن دوران، با اتخاذ برخي سياست­ها، عدالت اسلامي در بستر توسعه مبتني بر آموزه­هاي غربي قرباني شد و شرايطي فراهم گرديد كه غلتيدن در آغوش سكولاريسم را شدت بخشيد و با اقدامات برآمده از مديريت تكنوكرات­هاي عموماً غرب‌گرا و عدالت‌گريز، مطالبات واقعي امت و رهبري معظم انقلاب در تحقق عدالت اسلامي ناكام ماند. متعاقباً پس از هشت سال دوره اصلاحات آمريكايي، ملت ايران كه فرصت عظيمي را از دست رفته يافت، بار ديگر در سوم تير84، پرچم­دار آرمان­هاي اسلام ناب محمدي(ص) شد و توانست با حضور سراسر بصيرت خود، گفتمان انقلاب اسلامي را كه گفتمان خالص ملت بود، به قدرت اجرايي بازگرداند و بازوان ولايت را در اين عرصه تقويت كند و با نصرت ولي امر مسلمين به مطالبات 16 ساله در تحقق عدالت پاسخ اميد بخشي دهد. كارآمدي اين گفتمان باعث گرديد تا بار ديگر دشمنان با يارگيري از عناصر بي­بصيرت، همه ظرفيت خود را براي بازگرداندن راه ملت از اين حركت و آرمان متعالي، بسيج نمايد.
 در 22 خرداد سال 88 ملت ايران با پيشتازي و مديريت حكيمانه رهبر فقيه و بصير خود، قدرتمندانه بر آرمان­هاي اسلامي و انقلابي خويش ايستاد و مهر ناكامي بر كارنامه سياه دشمن زد و در حماسه­هاي 9 دي و 22 بهمن 88 با الهام از كلام اميرمؤمنان علي(ع) كه در جريان فتنه صفين در تجليل و تاييد ياران با بصيرت خود فرمود ”وَثِقُوا بِالقائِدِ فَاتَّبَعُوهآنان به رهبر اعتماد كرده و از او تبعيت كردند“ چونان ميليون­ها عمار با حضور پر شكوه و پر صلابت خويش، دشمن توطئه­گر را مأيوس و خواص بي­بصيرت را رسوا و منزوي كردند. خواصي كه با فراموشي اصول، به تكيه گاه فتنه تبديل شدند و يا با سكوت و اتخاذ مواضع غير شفاف موجب تقويت و تداوم فتنه گرديدند.
 اكنون نيز ملت بزرگ و حماسه­آفرين ايران اسلامي، هم­زمان با تهديدات بقاياي فتنه، در برابر جريان خطرناكي قرار گرفته است كه قصد دارد اين مسير زلال و پر صلابت را به انديشه­هاي انحرافي آلوده كند. انديشه­هايي كه هيچ سنخيتي با آموزه هاي مكتب امام راحل(ره) و شعارها و اهداف حماسه­هاي سوم تير و نهم دي ندارد و بستر را براي جولان ورشكستگان مطرود ملت و دشمنان ديرينه و قسم­خورده انقلاب فراهم مي­سازد. اين حركت انحرافي و مطالبات ناسالم آن، نسخه بدل همان جرياني است كه با سكوت و هم­راهي خود، فتنه‌گران را ياري كرده و بعد از آن نيز به رغم تاكيدات صريح رهبر معظم انقلاب نه تنها جريان فتنه را محكوم ننموده بلكه هيچ­گاه مواضع خود را در برابر آن شفاف نساخته است.
 جبهه پايداري انقلاب اسلامي وظيفه و مسووليت خطير خود را تلاش براي تداوم شاخص­هاي عمده اين مكتب يعني عقلانيت، معنويت و عدالت در حول محور ولايت مي­داند. و به فضل و عنايت الهي همت خود را معطوف به پايداري از اصالت حركت ملت در انقلاب اسلامي57 كه تجلي آن در حماسه­هاي سال 84 و حضور 40 ميليوني سال 88 است خواهد نمود. بر اين اساس شروع فعاليت جبهه پايداري انقلاب اسلامي با شعار سه شاخص مهم مكتب امام يعني عقلانيت، معنويت و عدالت حول محور ولايت را اعلام مي­نماييم و كار خالص براي خدا و اطاعت از رهبري و صداقت با مردم را وجهه همت خويش قرار مي­دهيم.“
”جبهۀ پایداری انقلاب اسلامی“ چگونه جریانی است؟  
 سازمان­ده سیاسی اصلی این جبهه، شخصیتی با ویژگی نمادین بسیار پررنگ است: صادق محصولی؛ مشهور به سردار 20 میلیارد دلاری، یک بورژوای سپاهی، عضو حلقۀ موسوم به علم و صنعت(یاران نزدیک احمدی‌نژاد که از دوران دانشجویی در دانشگاه علم و صنعت با هم آشنایی داشته‌اند)، از فرماندهان سابق سپاه در آذربایجان غربی، وزیر کشور سابق دولت احمدی‌نژاد و برگزارکنندۀ جنجالی‌ترین انتخابات جمهوری اسلامی یعنی انتخابات سال 1388 در ایران. البته محصولی به خاطر حجم ثروت خود، در دوران تبلیغات انتخاباتی به یکی از نقاط آسیب‌پذیر جبهۀ پایداری تبدیل شد. علیرضا زاکانی از اعضای جبهۀ متحد در مناظره‌ای با قاسم روان‌بخش از اعضای جبهۀ پایداری به این مطلب اشاره کرد که خمس یک سال صادق محصولی 450 میلیون تومان بوده است و بدین ترتیب میزان سود خالص او در یک سال 2 میلیارد و 250 میلیون تومان می‌شود. (سایت خبرآنلاین، 1 اسفند 1390) به هر حال ثروت محصولی هر چقدر که باشد، او سازمان­ده سیاسی اصلی جبهه و از پشتیبانان مالی عمدۀ آن محسوب می‌شد. در سطح بیرونی و علنی کادرهای اصلی جبهۀ پایداری از سه پایگاه اصلی می‌آمدند: نخست فراکسیون انقلاب اسلامی مجلس هشتم که فراکسیون طرفدار دولت به حساب می­آمد (به ریاست روح‌الله حسینیان) و حمید رسایی از اعضای آن به وکیل‌الدوله بودن خود افتخار  می­کرد! دوم قرارگاه عمار که همان‌طور که از نامش بر می­آید، مرکزی فرهنگی-شبه‌نظامی (!) محسوب می­شد و در سال 1388 در تقابل مستقیم با خیزش مردمی توسط افرادی مانند آخوند علی‌رضا پناهیان (از سخنرانان هیات‌های مذهبی)، سعید حدادیان (مداح)، سردار سعید قاسمی (از فرماندهان سپاه و مرتبطین بیت رهبری)، آخوند طائب (برادر فرمانده حفاظت و اطلاعات سپاه پاسداران)، حسن عباسی، نادر طالب‌زاده (کارگردان)، حسین‌ الله‌کرم (از سران انصار حزب‌الله) و … تشکیل شده بود و سوم وزرایی که در مقاطع مختلف از دولت احمدی‌نژاد جدا شده و یا کنار گذاشته شده بودند مانند محصولی، صفارهرندی و ….  
جبهۀ پایداری در سطح تبلیغات سیاسی، توجه اصلی خود را معطوف به ترمیم و بازسازی روحیه و ذهنیت بدنۀ اجتماعی جریان نئوفالانژ پس از حادثۀ قهر احمدی‌نژاد از خامنه­ای و خانه­نشینی او نمود. به تعبیر محمدرضا باهنر، کُلُنی‌های حامی دولت را از حالت پراکندگی پس از قهر احمدی‌نژاد درآورد و به آن‌ها انسجام بخشید. منظور از پایگاه اجتماعی جبهۀ پایداری همان نیروی اجتماعی قابل بسیجی بود که در یک بلوک طبقاتی عمودی متشکل از بالاترین رده­های سپاه و مافیای اقتصادی تا تهیدستان شهری و لمپن‌پرولتاریای جیره‌خوار آن وجود داشت و در مواقع تهدید می‌شد به شکل نقد و فوری روی آن حساب کرد. جبهه به واسطه داشتن این پایگاه به خود می‌بالید و می‌گفت: تردیدی نیست که نه موئتلفه نه ایثارگران نه رهپویان وصال و نه هیچ گروه دیگری به لحاظ پایگاه و بدنۀ اجتماعی قابل مقایسه با جبهۀ پایداری نیستند و اصلی­ترین پایگاه این جریان نیز امت حزب‌الله است. خودمانی‌ترش بچه‌حزب‌اللهی‌ها، نماز جمعه‌ای‌ها، بچه‌هیاتی‌ها و خیلی از مردم عادی که نه علاقه­ای به عضویت در احزاب دارند و نه به دنبال بازی­های سیاسی و دردسرهای آن هستند، پایگاه اصلی جبهۀ پایداری هستند.  بازسازی روحیه و توان این پایگاه اجتماعی با مدد گرفتن از مفهومی تحت عنوان گفتمان سوم تیر (سوم تیر 1384؛ روز پیروزی احمدی‌نژاد بر رفسنجانی و انتخاب او به ریاست جمهوری) حاصل آمد. طبق تبلیغات جبهه، احمدی‌نژاد خود مخلوق گفتمان سوم تیر بود و نه خالق آن و لذا قبل از احمدی‌نژادی‌بودن باید سوم تیری بود. با این ترفند، امکان عبور از احمدی‌نژاد سرکش و لجوج و تغییر سخنگوی اصلی گفتمان نیز تسهیل می‌شود. به گفتۀ حمیدرضا ترقی: نباید از این نکته غافل بود که در گفتمان سوم تیر شخصیت­ها جایگاه آن­چنانی ندارند و یکی از تاکیدات این گفتمان عبور از شخصیت­ها و پایبندی به ارزش­هاست. مجموعۀ اصول­گرایان تا کنون با توجه به حوادث اخیر نسبت به پایبندی احمدی‌نژاد به اصول گفتمان سوم تیر دچار تردید شده­اند اما هنوز به طور کامل از او قطع امید نکرده­اند. منظور از گفتمان سوم تیر، همان پرچم جریان نئوفالانژ به عنوان یک جریان مستقل در مقابل دولت­های موسوم به سازندگی و اصلاحات و حاکمیت 16 سالۀ آنان بر کشور و به نوعی تمامی جناح‌های کشور از جمله اصول‌گرایان سنتی است که در آن انتخابات از احمدی‌نژاد حمایت نکردند، بود. بدین ترتیب لبۀ تیز حمله و نقد اصلی جبهه پایداری متوجه جریان فتنه و حامیان آن و ساکتین در مقابل آن (نظیر قالیباف، لاریجانی و باهنر) بود و اختلاف با احمدی‌نژاد در مقابل آن، درون جریانی و درون گفتمانی و لذا عملا فرعی تلقی می‌شد. جریان نئو فالانژ با صراحت و قاطعیت نسبت به این که این که سرکشی احمدی‌نژاد و عدم اطاعت او از خامنه­ای و اختلافات درونی جریان نئوفالانژ  زمینه­ساز بازگشت اصول­گرایان سنتی و نزدیکان هاشمی رفسنجانی (که خود از اعضای جامعه روحانیت مبارز است) به قدرت شود هشدار داد. حسین صفارهرندی در این رابطه می­گوید: این نشست و برخاست­هایی که اخیرا برخی اصول‌گرایان با آقای هاشمی داشتند، به نظر می­رسد نوعی تعریض به گفتمان اصول‌گرایی از جانب همین آقایان اصول‌گرا هم هست که باید گفت اگر آن‌ها هوس کرده‌اند این گفتمان را در مقابل گفتمان نوین اصول‌گرایی محک بزنند و از برخی سنت­ها دفاع بکنند، آن سنت­ها با واقعۀ سوم تیر به نوعی مدفون شد و از بین رفت. اگر باز کسانی بخواهند به نوعی همین سنت­ها را زنده کنند و سنت­های جناح راستی قبل از اصول‌گرایی نوین را مطرح کنند، مطمئن باشند که در چشم مردم این روش‌ها جلوه نخواهد کرد. اگر کسانی می­خواهند از این مسیر…دو مرتبه بازگردند به سنت­های ماقبل اصول­گرایی، به یک       بخت­آزمایی شکست‌خورده وارد می­شوند که نتیجۀ آن را در آزمونی مانند انتخابات خواهند دید. (تاکیدها از ماست) این حملۀ قاطع بیان‌کنندۀ این واقعیت است که در شکاف بین ولایت (خامنه‌ای و بیت رهبری) و روحانیت سنتی (جامعه روحانیت و حوزه علمیه قم)، جریان نئوفالانژ قاطعانه در جبهۀ خامنه­ای ایستاده است. اسدالله بادامچیان، از چهره­های سرشناس اصول‌گرایان سنتی، معنای سخنان صفار هرندی را به خوبی دریافت می­کند و در پاسخ خود، وضوح بیشتری به موضوع منازعه می­بخشد: اخیرا توطئۀ کثیفی به راه افتاده است که اصول­گرایی را به سنتی و نوین تقسیم کنند. کسانی که این تفکیک را بیان می‌کنند، می‌خواهند روحانیت را تضعیف کنند و می­گویند روحانیت، سنتی است. ما یک اصول‌گرایی ولایی داریم که در خدمت ولایت است.
مسالۀ بسیار حساس شکاف ولایت-روحانیت، بحث را به مبانی ایدئولوژیک دیدگاه­های جریان نئو فالانژ و جبهۀ پایداریمی‌کشاند که نوعی نوآوری در دیدگاه‌های کلاسیک هواداران رژیم اسلامی محسوب می‌شود. همان‌طور که از همان سال 1384 و پیش از آن مشخص بود، رهبر ایدئولوژیک جریان نئوفالانژ کسی نیست جز مصباح یزدی. در نخستین نشست جبهۀ پایداری مصباح شخصا حضور یافت و به سخنرانی پرداخت و جبهه را تایید کرد و صادق محصولی در اقدامی معنادار و نمادین دست او را بوسید. محمد ناصر سقای بی‌ریا از آخوندهای نزدیک به مصباح و رابط مصباح و دولت اعلام کرد که مصباح به منظور اجرای طرحی جدیدبا استفاده از کادرها و شاگردان خود وارد صحنۀ سیاست شده است. مصباح یزدی در دهۀ 1360 از آخوندهای درجۀ دوم و رده‌های میانی جمهوری اسلامی محسوب می‌شد. او در سال 1366 از موسسه در راه حقجدا شد و بنیاد فرهنگی باقر العلوم را تاسیس کرد. در سال 1374 و در شرایطی جدید، دست به اقدامی مهم‌ زد و موسسۀ بین‌المللی امام خمینی را تاسیس نمود و یک پروژۀ هدفمند و بلندمدت نهادسازی و کادرسازی حول آن را آغاز کرد. کادرهای تربیت‌شده توسط موسسه مصباح و موسسات اقماری آن (دفتر پژوهش­های فرهنگی موسسه امام خمینی، کانون طلوع و …) به تدریج پست‌هایی نظیر نمایندگی ولی فقیه در دانشگاه­ها، ائمه جمعه در شهرستان­ها، واحدهای عقیدتی-سیاسی در مراکز نظامی، هیات­های مذهبی، مساجد محلات و … را در اختیار گرفتند. مصباح یزدی در اظهاراتی به روشنی ایدۀ اصلی‌ای که در پس پروژه‌های او وجود دارد را به این شکل توضیح می­دهد:
مدت­ها به خصوص پس از رحلت حضرت امام احساس می‌شد که تدریجا دست­اندرکاران اعم از اعم از مسئولین رسمی و کسانی که نقشی در فعالیت­های سیاسی کشور دارند، از مسیر انقلابی کمابیش دارند زاویه پیدا    می­کنند و به سمت و سوهای دیگر می‌روند. چند نفری از طلبه­ها به فکر افتادند که یک حرکتی در جهت انجام این وظایف اجتماعی انجام دهند… و به این نتیجه رسیدند که در تمام شهرهای کشور مردم نقاط مختلف به اسلام و انقلاب بسیار علاقمندند… که پراکنده هستند. اگر این نیروهای متعهدی که در اطراف کشور در همۀ اقشار وجود دارند، همدیگر را بشناسند و با همدیگر ارتباط برقرار کنند و فعالیت­های­شان را متمرکز کنند، در مقابل قدرت‌های دیگر دست بالا را خواهند داشت… منظورم این است که ما یک نخ رابطی بین آن‌ها باشیم…
مصباح یزدی در دوران پس از خرداد 1376 دیدگاه‌های خود را در سطح عمومی و در تقابل تمام عیار با سیاست­های دولت خاتمی و فضای عمومی حاکم بر جامعه مطرح کرد. ولایت فقیه، مفهوم مرکزی خوانش مصباح از ایدئولوژی رسمی جمهوری اسلامی است که هوادارانش آن را گفتمان مصباحمی­خوانند. طبق دیدگاه مصباح، ولایت فقیه نه تنها جانشین امامان و پیامبر اسلام که جانشین مستقیم خداست و مخالفت با آن در حکم کفر و ارتداد محسوب    می­شود. رای مردم به عنوان بنیان لیبرال دموکراسی هیچ‌گونه تاثیری در مشروعیت ولایت فقیه و حکومت اسلامی ندارد و تنها می­تواند نشانۀ مقبولیت آن باشد. مصباح دموکراسی را ره‌آورد باطل سقیفه می‌خواند، در سخنرانی پیش از خطبه‌های نماز جمعه علنا خواستار اعدام هاشم آقاجری شد و در اوج خیزش سال 1388 گفت که وقتی رییس‌جمهور از جانب رهبری نصب و تایید می‌شد، به عامل او تبدیل می‌شود و از پرتو نور رهبر بر او تابانیده می­شود و لذا وقتی رییس‌جمهور حکم ولی‌فقیه را دریافت کرد، اطاعت از او نیز چون اطاعت از خداست. (پارلمان‌نیوز، 21 مرداد 1388) اولین ورود علنی و مستقیم بوروکراسی مصباح به عرصۀ سیاست، حمایت تمام و کمال او در انتخابات نهم ریاست جمهوری (1384) از احمدی‌نژاد بود که به دیدارها و ارتباطات بعدی آن­ها انجامید. دیدگاه­های مصباح مخاطبین خود را در حوزه در سطح طلاب جوان و رده پایین جستجو می­کند که قرار است پست­هایی نظیر سخنرانی در هیات­های مذهبی و مساجد محلات و ادارات و … را بر عهده بگیرند. در زمان حیات خمینی، وجود خود او به عنوان یک مرجع تقلید، شکاف محتمل بین ولایت فقیه و نهاد روحانیت را پوشانده بود و به آن مجال بروز نمی­داد. با انتخاب خامنه­ای به عنوان یک آخوند رده‌پایین از نظر فقهی به رهبری، این شکاف به تدریج سر باز کرده است و منجر به مانور و سهم­خواهی بیشتر نهاد سنتی روحانیت در مقابل بیت رهبری شده است. در این میان تاکید پررنگ مصباح بر ولایت فقیه و نهادسازی موازی او با حوزه و مورد خطاب قرار دادن طلاب جوان و رده‌پایین از جانب او به معنای بی­اعتنایی ضمنی به مراجع آخوندهای رده‌بالا در هیرارشی روحانیت می­شود. خود او در اقدامی معنادار در آخرین انتخابات شورای عالیۀ حوزۀ علمیۀ قم، به عضویت این شورا برگزیده نشد. موسسه بین‌المللی امام خمینی تا سال 1386، حدود 2 هزار فارغ‌التحصیل و دانشجو داشته است که چند ده نفر از آنان برای تکمیل تحصیلات به دانشگاه­هایی مانند مک‌گیل، کنکوردیا، بنگهامتون و منچستر اعزام شده بودند. بسیاری از برنامه­های آموزشی نهادها و مراکز دولتی و غیر دولتی کشور از سوی اعضای موسسه مصباح طراحی و سازمان­دهی می‌شوند. به عنوان مثال مهم­ترین برنامۀ آموزشی- ایدئولوژیک موسسه مصباح مربوط به طرح ولایت است. در چارچوب این طرح از تابستان 1375 هر ساله در تابستان با همکاری نیروهای مقاومت بسیج برای دانشجویان و طلاب بسیجی برگزار می­شود. هدف از این طرح توانایی رودررویی با شبهات عقیدتی و سیاسی روز است. پیوندهای موسسات زیر نظر مصباح با نهادهای نظامی و به ویژه سپاه پاسداران را در چنین سطوحی می‌توان مشاهده نمود.
البته مصباح و سپاه پاسداران در سال­های اخیر رابطۀ خود را از کسی پنهان کرده­اند. خود مصباح و شاگردان او بارها در تجمعات واحدهای گوناگون نیروهای سپاهی به سخنرانی پرداخته‌اند که از 1388 به این سو سیر صعودی داشته است. در اردیبهشت ماه سال 1390 و در هفتۀ عقیدتی-سیاسی، سپاه به شکل رسمی از مصباح تقدیر به عمل آورد. مصباح نیز در سخنرانی­های خود بارها سپاه را مقدس­ترین نهاد شکل‌گرفته در انقلاب اسلامی خوانده و جملاتی نظیر این را به زبان آورده است: حفظ همۀ دستاوردهای نهادها و دستگاه‌ها بر عهدۀ سپاه است و بدون وجود سپاه هیچ دستگاهی قادر به انجام وظایف خود در کشور نیست…سپاه تنها نهادی است که همۀ نیازهای کشور را تامین می­کند و هر گاه به آن نیاز باشد، در صحنه حاضر است. تا جایی که انقلاب بدون وجودش قادر قادر به ادامۀ حیات نیست و قوام و استواری ولایت بر عهدۀ سپاه است. در همین انتخابات مجلس نهم و باز در اقدامی نمادین و بسیار معنادار، مصباح رای خود را در حوزۀ انتخاباتی مستقر در مینی‌سیتی یعنی محل سکونت فرماندهان ارشد سپاه به صندوق انداخت.
اما حمایت سپاه پاسداران به عنوان قطب سیاسی-اقتصادی و هستۀ مرکزی جریان نئوفالانژ در انتخابات از جبهۀ پایداری نیز بر کسی پوشیده نماند. سردار مسعود جزایری، معاون فرهنگی و تبلیغات دفاعی ستاد کل نیروهای مسلح، در مورد انتخابات مواضعی کاملا منطبق بر مواضع جبهۀ پایداری اتخاذ کرد و گفت: همۀ کسانی که در جایگاه رهبری، مدیریت، خط­دهی، تشویق و ترغیب و همراهی قضایای فتنۀ 1388 حضور داشته­اند یا نسبت به این ظلم بزرگ در مورد انقلاب سکوت کردند و یا آنان که با تردید به این صحنۀ ضدانقلابی نگریستند و از کنار آن گذشتند، هیچ‌کدام صلاحیت تکیه زدن بر کرسی نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی را ندارند.
سردار حمیدرضا مقدم‌فر، معاون فرهنگی-اجتماعی فرماندۀ کل سپاه، هم علنا در اظهاراتی اعلام کرد که به مواضع افرادی چون علی لاریجانی و محمد باقر قالیباف انتقاد دارد و به علی مطهری و محمدرضا باهنر هم رای نخواهد داد چرا که آنان به قصد قربت که برای جذب رای مردم به دولت انتقاد می‌کنند.
سخن پایانی       
از سال 1384 و به ویژه از سال 1388 به این سو و به دلیل شرایط داخلی و بین‌المللی، رژیم اسلامی وارد فاز انقباضی شده است که متناظر با در دست گرفتن ارکان قدرت توسط جریان نئوفالانژ بوده است. این به معنای تک‌پایه و یک­پارچه شدن مطلق رژیم نیست چرا که همواره شکاف­های مادی برای شکل‌گیری باندهای جدید وجود دارد و هم این‌که باندهای قدیمی را نمی­توان به شکل کامل از میدان خارج کرد. اما به یک معنا می­توان گفت که هم‌اکنون اهرم‌های اصلی قدرت رژیم در دست این جریان قرار دارد و دیگر هیچ­گاه به شکل عادی و متعارف از دست آن خارج نخواهد شد. همین مساله، این جریان را به بستر اصلی سیاست­ورزی رژیم تبدیل کرده است. این جریان چشم­انداز سیاسی-اقتصادی خاص خود برای آیندۀ رژیم اسلامی را در نظر دارد. این بلوک طبقاتی که هم‌کنون دست بالا را در کلیت بلوک قدرت دولتی رژیم پیدا کرده است، در سطح سیاسی توسط بیت رهبری اداره می­شود (که در این سطح تنش­هایی با دولت احمدی‌نژاد دارد)، در سطح ایدئولوژیک با دستگاه­های ایدئولوژیک مصباح یزدی شناخته می­شود و در سطح اقتصادی با محوریت بنیادهای اقتصادی و بورژوازی نظامی-بوروکرات فعالیت می­کند. سپاه پاسداران با واسطه­های مختلف در هر سه سطح نفوذ، دخالت و تاثیرگذاری دارد و به علاوه به عنوان دستگاه‌اصلی سرکوب‌گر حامی منافع این بلوک و نیز بسیج‌کننده پایگاه اجتماعی آن (عمدتا در قالب نیروی مقاومت بسیجوابسته به نیروی زمینی سپاه و نهادهای مشابه) عمل می‌کند. این بلوک طبقاتی از نظر درونی و به شکل عمودی دربرگیرندۀ بالاترین لایه­های بورژوازی بوروکرات-نظامی وابسته به سپاه، بیت رهبری و اقمار آن‌ها تا لایه‌های میانی بوروکراسی دولتی و طبقات تهیدست و فرودست شهری است که به نوعی جیره‌خوار این مناسبات محسوب می‌شوند، با اتصال به این بدنه ارتزاق می‌کنند و در نهادهایی مانند پایگاه‌های بسیج و هیات‌های مذهبی و … تجمع می­کنند. چسب و ملاط کلیت این بلوک روایت خاصی از ایدئولوژی رژیم اسلامی است که با درکی باطنی و تفسیری عاشقانه-عارفانه از ولایت فقیه مشخص می­شود. کلیت این صورت­بندی،    شکل­دهنده به رژیمی کاپیتالیستی از نوع استثنایی و نامتعارف است. فاز انقباضی رژیم که در ابتدای این قسمت به آن اشاره شد و ناشی از شرایط داخلی و بین­المللی است شکاف و اختلاف در سطوح بالا را بیشتر از حد مشخصی برنخواهد تافت چون می­داند شکاف در راس، باعث گشوده شدن گسل از زیر و زبر خواهد شد و با هجوم تودۀ مردم طومار رژیم در هم خواهد پیچید. هر چه فشار از داخل و خارج بر رژیم بیشتر شود، درجۀ انقباض بالاتر خواهد رفت. در این فاز، رژیم نیاز به دوست دانا، منتقد دلسوز، مصلح آگاه و … ندارد بلکه پیرو بی چون و چرا و هوادار تیغ‌کش و قداره­بند می­خواهد. قاسم روان‌بخش این مفهوم را در تعریفی که از اصول‌گرایی ارائه می‌دهد، به روشنی بیان می‌کند: اعضای جبهۀ پایداری تعریف خیلی واضحی از اصول­گرایی دارند. هدف جبهۀ پایداری این است که اگر کسی خود را اصول­گرا می­داند، باید به محض شنیدن این عمار؟ رهبر انقلاب خود را آمادۀ اجرای فرمان ولایت فقیه کند نه این که صبر کند تا همۀ دنیا صدای این عماررهبری را بشنوند و این آقایان خودشان را به این کوچه و آن کوچه بزنند.(مجله آسمان، شمارۀ 1، 16 مهر 90، ص 32) در این فاز و در همین چارچوب است که شعار مجلس ولایی، به شعار بسیاری از کاندیداهای نمایندگی تبدیل می‌شود. علی مطهری بر اساس تجربیات شخصی خود در مجلس هشتم، معنای مجلس ولایی را به تصویر می­کشد: مجلس اختیارات و وظایف خودش را ….نادیده بگیرد و هر کجا که می­خواهد ورود پیدا کند، بخواهد از رهبری اجازه بگیرد و ببیند نظر ایشان چیست و اگر می­خواهد طرحی را امضاء کند حتما اول نظر رهبری را بگیرد… نباید این طور باشد که بیایند اعلام کنند که دیروز با رهبری ملاقات داشتیم و چنین فرمودند و بنا بر این دیگران اظهار نظر نکنند… طرح­هایی بود که کار شده بود و آمادۀ توزیع در مجلس بود اما به ناگهان می­آمدند و می­گفتند که احساس می‌شود که رهبری با این موضوع موافق نیستند… حتی ممکن بود از کسی نقل قول شود و بلافاصله این طرح کنار گذاشته می­شد…در این فاز، مبارزۀ پارلمانتاریستی، گذار مسالمت­آمیز و کلیه اشکال نرم تقابل با رژیم موضوعبت خود را از دست می­دهند و نیروهای حامی چنین روش­هایی یک­سره موضوعیت خود را از دست دادند. علت شکست و به افتضاح کشیده شدن کنفرانس­هایی نظیر کنفرانس واشنگتن سرگیجه و استیصال همین بخش از اپوزیسیون است. بر اساس اصل تقارن در نبرد، هر درجه از انقباض رژیم باید با بالا رفتن درجه­ای از      سازمان­یافتگی، تمرکز و تدبیر و هوشیاری در بین تودۀ مردم و نیروهای مخالف همراه باشد. در این کادر تقابل آنتاگونیستی، منطقا فضا برای فعالیت اپوزیسیون سازمان‌یافته و هوشیار انقلابی فراهم‌تر می‌گردد.
انتخابات مجلس نهم در کلیت خود کاملا به نفع جریان نئوفالانژ تمام شد. جبهۀ پایداری به درستی تقابل خود با باند ویژۀ احمدی‌نژاد (مشایی و دیگران) را فرعی ارزیابی کرد و تقابل راهبردی خود را معطوف به جریاناتی نمود که امکان داشت راه را برای ورود مجدد امثال رفسنجانی به سطوح بالای بلوک قدرت رژیم باز کنند. بدنۀ مجلس آینده، مجمع‌الجزایری از گروه­های پراکنده و بعضا بدون ‌هویت سیاسی خاص و در نتیجه یک مجلس کاملا ولایی، غیر قابل محاسبه، فاقد اکثریت و اقلیت و فراکسیون دائم، دارای ترکیب سیال و قابل شکل­دهی و مهندسی خواهد بود. این به ویژه در مورد نمایندگان شهرهای کوچک و روستاها و به طور کلی حوزه‌های تک نماینده صادق است که اصولا حزب و باندپذیر نیستند و با سرمایه‌گذاری می‌توان فورا کاندیداها را به استخدام خود درآورد. در شهرهای بزرگ، جبهۀ پایداری نقش سه­گانه­ای را به شکل موفقیت­آمیز ایفا نمود: اولا پروژۀ اتحاد و جبهۀ متحد با محوریت مهدوی‌کنی را نقش بر آب کرد ثانیا جبهۀ متحد را وادار کرد که منتقدین دولت (امثال مطهری، عباسپور و کاتوزیان) را از لیست خود خارج کند و ثالثا بوروکرات‌های طرفدار احمدی‌نژاد را وارد این لیست نمود. چنین مجلسی، رییس چندان قدرتمندی هم نخواهد داشت و در نتیجه مجلس بسیار امن­تری برای رییس‌جمهور از مجلس کنونی خواهد بود. مگر این که کار خارق‌العاده و فوق تصوری از او سر بزند.
تقابل باندی احمدی‌نژاد با کلیت جریان نئوفالانژ به مثابه یک درگیری درون جریانی ره به جایی نخواهد برد. احمدی‌نژاد در چارچوب بازی‌های سیاسی درون رژیم تاکتیسین ماهر و پرجراتی است اما فاقد افق و چشم‌انداز استراتژیک مجزا است و به علاوه در مقابل کلیت این جریان پیچیده، فاقد هر گونه پایگاه اجتماعی و ابزار قدرت متمایز و مستقل است. با پایین آمدن از اریکۀ ریاست جمهوری همین امکان مانور هم از او سلب خواهد شد. های و هوی و     جنجال­های هر از گاه او که مورد توجه رسانه‌ها قرار می­گیرد، تنها می­تواند معطوف به گرفتن جایگاه و سهم شایسته­ای از قدرت در آینده باشد. در نتیجه تصور باند احمدی‌نژاد به عنوان یک جریان سیاسی مستقل و متمایز از کلیت جریان نئوفالانژ و در عین حال مهم و تاثیرگذار، بی‌پایه و فاقد موضوعیت است.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 28, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: