آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

سرمقاله آلترناتیو:


اول ماه مه،
مارش جهانی طبقه کارگر

*این ﮐﺎر ﺟﻬﻨﻤّﯽ/ که ﺑﺎید به ﭘﺎیان ﺑﺮیم/ انجام ﺧﻮاهد ﺷﺪ/ و هم اﮐﻨﻮن انجام ﻣﯽ ﺷﻮد…/ مایاکوفسکی
اکنون، درست یک دور، گرد خورشید زده­ایم و در توالی فصول، اندکی جلوتر از جایی که در شماره اول بودیم، ایستاده­ایم. آلتــرناتیـــو، یک­ساله شد و ما در زمان پیش رفته­ایم. حال دوباره باید برگردیم، سر بچرخانیم، و ببینیم که پشت سرمان چه به جا گذاشته­ایم.
چرایی انتشار آلترناتیو، از دل ضرورت پاسخ­گویی به نیازها و پرسش­های پیشِ روی ما، در این وضعیت ویژه کنونی بیرون آمد. هم جهانی نو در حال زایش است و نظمی نو از دل کشمکش­ها و تضادهای آشتی­ناپذیر موجود در حال شکل گرفتن است، و هم چیستی این نظم نوین به پراتیک کُنشگران و عاملان اجتماعی-سیاسی در متن این تحوّلات پرشتاب بستگی دارد.
آلترناتیو با این اراده آمد، که تبلور این درک باشد که ”مبارزات نو، همواره دربرگیرنده تداوم گذشته و گسست از آن است“. به بیان دیگر، آلترناتیو برآیند آن چیزی بوده است، که بن سعید آن را ”تعقّل استراتژیک“ می­نامد: هنر تصمیم­گیری، انتخاب لحظه مناسب، شناخت بدیل­های مناسب که امیدها بدان بسته شده، این­ها هنر تعیین استراتژی بر مبنای امکانات می­باشد. این نه رویا پروراندن، درباره نامکانی انتزاعی، که در آن هر چیزی که ناممکن است می­تواند امکان­پذیر شود، بلکه هنر استفاده به موقع از موقعیت­های مشخص و ممکن می­باشد. هر موقعیتی ویژه است، لحظه تصمیم­گیری همیشه با توجه به هدفی که باید به آن نائل شد، به شناخت این موقعیت بستگی دارد.

از سوی دیگر این شناخت موقعیت، تحلیل اوضاع و تعیین استراتژی هم­زمان به مسأله تشخیص عامل­ها (ایجنت­ها) در هر دگرگونی گره می­خورد. پیش­تر نیز نوشته بودیم که آلترناتیو باید بتواند به عنوان سازمان­ده و سیاست­ساز آن نیروهایی عمل نماید که بلشویک­های نوین در متن تحّولات جاری هستند. به این معنا بلشویک بودن یعنی بیش از هر چیز خود را در تعلق به طبقۀ خود یعنی پرولتاریا باز شناختن و چنان که بالاتر نیز آمد، سیاست بلشویکی به زعم ما، به معنای سیاست به مثابه استراتژی، لحظات مناسب و حلقه­های ضعیف خواهد بود. بلشویک­ها از تمام شکاف­های اجتماعی سر بر می­آورند، به تمام مظاهر نارضایتی متوسل می‌شوند و هر اعتراض ولو کوچک و جزیی را مغتنم می­شمارند تا راه­کار ارائه کنند، سازمان دهند و در صف نخست مبارزات اجتماعی شرکت نمایند. اما همۀ این­ها با کدام چشم‌انداز؟ از نظر یک بلشویک زمان سیاسی، سرشار از مبارزه، بحران‌ها و فروپاشی­ها است. به باور او خصلت سیاست در مفهومی از ”بحران انقلابی“ بیان می­گردد که ادامۀ منطقی ”جنبش اجتماعی“ نیست، بلکه بحران عمومی روابط متقابل بین تمام طبقات جامعه است.
واقعیت قضیه این است که سرمایه­داری یکی از منعطف­ترین نظامات تاکنونی در تاریخ بشر است و از همین روست که علی­رغم گذشت سه قرن و رویارویی با جنگ­ها و انقلاب­های متعدّد و مکرّر دوام آورده، در هر گوشه­ای از جهان به هیئتی سربرآورده و برای ابقاء و تعریض و تحکیم موجودیت خود از هیچ امکان و ابزاری روی نگردانده است. از زاویه دید سرمایه همه آحاد انسانی تنها ابزاری برای هدف کسب سود هستند و چنان­چه تحقق اهداف سرمایه اقتضا کند، نژادپرستی، تحدید و ناممکن کردن حصول آزادی­های حداقلی دموکراتیک، شکاف و تفارق ایجاد کردن در دل طبقه کارگر و تمام اقشار تحت ستم و غیره به طرفۀ العینی عملی می­شود. سرمایه­داری هرگز سیستمی نبوده است که اولویت آن را انسان­ها و نیازهای­شان تشکیل دهد. حیات سرمایه­داری به قیمت نابودی حیات بی­شمار انسان ادامه می­یابد. سرمایه­داری، آن چنان ماهیت ژله­ای و سیّالی داشته که در دو دهه اخیرِ حیات­اش، استراتژی ضد انقلابی نوینی در پرتو ایدئولوژی فاتالیست نئولیبرالیسم ارائه کرده که در بطن خود حامل تناقضی است؛ از یک سو بر پایان عصر انقلاب­ها پای فشاریده است، و از آن طرف ورسیون اخته و بی­خطری از ”انقلاب“  ارائه کرده و تلاش نموده با از معنا تهی کردن آن، انقلاب­هایی در جهت منافع و مصالح خویش بیافریند. از این رو، ابتدا توانست ”انقلاب“ را در لباس مخملین رنگ­های خوش­لعاب عرضه نماید و ظاهرن نبض تغییرات و تحوّلات بنیادین جوامعی چند را در دست بگیرد، و سپس، ”انقلاب“ های در شُرُف وقوع را از طریق دستکاری کردن وقایع انقلابی و جاسازی نیروهای وفادار به حاکمیّت سرمایه در بطن روندهای منجر به انقلاب یا تداوم بخش آن و نیز تلاش برای هدایتگری انقلاب­هایی که نمی­تواند به عنوان یک نیروی بالنده سهمی در متکامل­تر کردن آن داشته باشد، به هم­جهتی با منافع جهانی و بنیادین­اش وادار سازد.
به زعم ما، استراتژی که به دست و برای نیروی انقلابی مدوّن می­شود، از آن رو ضرورت دارد که در برابر تبدیل شدن انقلاب به ”توهّم محض“ به کار می­آید، و قادر است اولاً وضعیت را برای نیروهای انقلابی توضیح دهد و ثانیاً راه را به چنین نیروهایی نشان دهد و هستی سیّال و بی­شکل انقلابیون خشمگین را سازمان دهد. به قولی، وظیفه جاری ما روشن است. باید تمام تجارب برآمده از متن سرمایه­داری قرن بیستم، چه مثبت و چه منفی را درک کنیم و از آن­ها بیاموزیم و طی این مسیر با هر یک از دشمنان خود (هرکه باشد) روبه­رو شویم.  طبقه ما، آن غول خفته­ای­ست که می­تواند مانع از تعبیر کابوس سرمایه­داری بحران زده شود. تنها باید توسّط انقلابیون، مسلّح شود…
* تنها سعي کن از مشاهده اين قاتلان نجات­دهنده، درندگاني که حالا اشک از چشم­هاي­شان پاک نمي­شود، و وحوشي که به جامه نيکوکاران درآمده­اند دچار تهوع نشوي…/ رزا لوگزامبورگ
ماتریالیزم تاریخی، گود مواجهه مارکسیست­ها و طیف راست­گرایان مدافع بورژوازی طی دهه­های متمادی بوده است. همه چیز از انکار یک طبقه و  شیوه تولید دوران­ساز شروع می­شود. در دوره­ای، نسل اول سوسیالیست­های ایران، در مقابل نیروهای سیاسی دست­راستی، بر سر وجود یا فقدان دوره تاریخی فئودالیزم و شیوه تولیدی فئودالی مباحثه و  جدال داشتند و حرف از فئودالیته تابوی سیاسی دوران به شمار می­آمد، و در دو دهه اخیر و هم­زمان با قد برافراشتن بورژوازی ایران، با طبقه کارگر چنین برخوردی صورت گرفت.   راست­گرایان هم عصر ما، در نادیده انگاشتن طبقه کارگر تا جایی پیش رفتند که به برساختن طبقه موهوم متوسّط و اقدام به خلط در مبارزه طبقاتی اصرار    بی­سابقه­ای ورزیدند. راست­گرایان ایرانی، به دلایل کاملن ایدئولوژیک سخن راندن از ”بورژوازی و پرولتاریا“ به عنوان دو قطب اصلی جدال و چالش­های سیاسی- اجتماعی-اقتصادی را جزء محرّمات اعلام کردند و ضمن این توافق، طی بیش از یک دهه، مکرّرن کوشیدند که در تمام روندهای سیاسی-اجتماعی، عامل کُنشگر در تحوّلات و زدوخوردهای سیاسی را طبقه متوسّطی عنوان نمایند که اکثریت عظیم عددی را به خود اختصاص داده! و از فقدان آزادی­های سیاسی و دموکراتیک بیش از هر چیز دیگری و بیش از هر دوران دیگری رنج می­برد! بر این مبنا، اصلاحات سیاسی، با ارجاع به طبقه مطلوبِ بورژوازی، یعنی همین طبقه متوسّط، بارها و بارها توانست ناپیگیری و ناکارامدی خودش را با قانع کردن طبقه هدف­اش و با اتّکا با خصلت­های طبقاتی خرده­بورژوازی توجیه نماید و کماکان بر شعار گویای ”اصلاحات مُرد، زنده باد اصلاحات“ تکیه بزند.
با اخراج بخشی از بورژوازی از حاکمیت و چهارنعل رفتن آن بخش دیگر به سمت کمال مطلوب سه ساحره سرمایه­داری جهانی(IMF,WTO,WB)، دعوا در بورژوازی بر سر این که چه کسی پیاده­ساز سیاست­های نئولیبرالی به نحو احسن است، بالا گرفت. علی­رغم این که نمایندگان و سخنگویان بخشی از بورژوازی جامانده از قدرت، کوشیدند که در دو سال و اندی اخیر تظاهر کنند که به پیروزی نرسیدن جنبش سبز به دلیل بی توجّهی و نادیده گرفتن خواسته­ها و نیازهای کارگران و زحمتکشان است و تلاش کردند با همان شگردهای خطّ امامی سابق برای الصاق شعار حمایت از مستضعفین به دیگر برنامه­های انقلابی شان! بر خر مراد سوار شوند و بتازند، و علی­رغم این که این بخش از بورژوازی نهادها و نمایندگان ضدّ کارگر خود را در بطن جنبش کارگری داشته و دارد که بتواند ولو به صورت مقطعی از کارگران به مثابه اهرم فشاری در جهت دستیابی به اهداف و احراز منافع طبقاتی­اش استفاده کند، اما چنین اجماعی در کلّیت بورژوازی وامانده از قدرت وجود نداشت که چنین ریسک خطرسازی برای به صحنه کشاندن طبقه کارگر صورت بگیرد. گرچه اتّخاذ چنین استراتژی از سوی بورژوازی از قرن نوزدهم به این سوی تقریبن نادر است، اما بخشی از بورژوازی و متّحدین طبقاتی اش به این خطر کردن امید بسته بودند؛ اما واقعیت قضیه عجز غیر قابل وصف بورژوازی درمانده در پیشبرد چنین پروژه خطرسازی بود. از این رو در حدّ شعارهای بیگاه فرصت­طلبانی زیاده­گو که خود را به غلط    تاکتیسین­های قهّاری می­پنداشتند، باقی ماند.
در این بین و با وجود ناکامی بخش رانده شده بورژوازی ایران از دست یازیدن به طبقه کارگر و پتانسیل زیر و رو کننده آن، بخش منزّه­طلب چپ اپوزسیون که در تمام طول اعتراضات سیاسی-اقتصادی سه سال اخیر، در پی تحقّق وُرکِریسم ناب محمّدی! دست­هایش استریل باقی مانده بود، از  هر گوشه چشم و توجّهی که از سوی چهره­ها و رسانه­های اپوزسیون راست و بورژوازی بیرون از حاکمیت به سمت طبقه کارگر و فعالین کارگری صورت می­گرفت، به وجد می­آمد. در هر پیام تبریک به مناسبت اول ماه مه و روز جهانی کارگر، خواه عطف توجّهی از سوی داریوش همایون صورت می گرفت، و خواه رسانه­های مِین استریمی چون بی.بی.سی گشاده­دستی می­کردند و منّت بر سر یکی از فعالین کارگری می­نهادند، این بخش از چپ، از شادی و مشاهده نشانه­های عقلانیت در رفتار مدیای بورژوایی فغان بر می­آورد و شاهد درستی تحلیل­های انتزاعی خود را در آن می­جست. اما همین چپ، ناشیانه­ترین و سکتاریستی­ترین رفتارها را در قِبال جنبش کارگری و فعالان آن روا می­داشت (می­دارد) و از این بابت نیز، احساس هیچ شرمی به او دست نمی­داد (نمی­دهد).
با همه این احوالات، پرولتاریا کماکان نام خدایان است که بر دهان چپ­های بورژوایی نیز جاری نمی­شود چه رسد به بلوک­های مختلف بورژوازی که می­دانند چگونه دارند این طبقه بالقوه انقلابی را به مسلخ می­کشانند. اما عینّیت فاجعه­بار هستی طبقه کارگر، قدرتمند­تر و مقاوم­تر از آن است که تیغ سانسور و انکار بورژوازی ایران بخواهد یا بتواند شکاف کار/سرمایه و مبارزه طبقاتی هر دَم تعمیق شونده جاری را با جعلیاتی چون حفظ تمامیت ارضی، شکاف­های قومی/جنسی/مذهبی، مرحله­بندی انقلاب و… پُر و از دستور کار خارج نماید.
*  در راه های روﺷﻨﺎﺋﯽ/ ﺗﻨﻬﺎ ﻳﮏ دﻳﻦ، ﻳﮏ ﻗﺎﻧﻮن، ﻳﮏ ﺑﺎور و ﻳﮏ ﺣﻖ وﺟﻮد دارد/ ﮐﻪ در اﻳن­جا و در همه ﺟﺎ ﻳﮑﯽ اﺳﺖ:  ﮐﺎرِ ﮐﺎرﮔﺮ!/ ناظم حکمت
شاید اشاره کوتاهی به تمایز ماهوی ”آژیتاسیون و پروپاگاندا“ روشنگر لزوم تفاوت گزاردن بین دو سطح سازمان­یابی طبقه کارگر و آسیب­شناسی فترت جنبش کارگری ایران در سال­های اخیر  و جهت­گیری غالبن اکونومیستی تحرّکات و فعالیت­های پیشروان کارگری در متن این جنبش باشد.
پروپاگاندا در یک تعریف مختصر و فرموله، ارائه چندین ایده معّین برای یک یا چند نفر محدود است و بر همین منوال، آژیتاسیون، طرح یک یا چند ایده محدود و مشخّص برای عده کثری از افراد است. لنین در ”چه باید کرد؟“ مثال می­زند که یک پروپاگاندیست در مواجهه با ”پرسش بیکاری“ و در توضیح آن، بایستی به مسائلی از قبیل ماهیت بحران در جوامع سرمایه­داری، ناگزیری این بحران­ها و نیز ضرورت و چگونگی انتقال از جامعه بورژوایی به جامعه سوسیالیستی سخن بگوید. حال آن که یک آژیتاتور که دارد برای توده وسیعی حول موضوع مشابه صحبت می­کند، بایستی از مرگ اعضای یک خانواده بر اثر گرسنگی، افزایش نرخ فقر و بی نوایی و تمام بروزهای عینی معضل بیکاری در زندگی کارگران و زحمتکشان سخن بگوید.
یا در جای دیگری که لنین از ”عدالت گریان“ سخن به میان می­آورد، بدیهی است که برای یک مارکسیست، عدالت فارغ از منافع طبقاتی موضوعیتی ندارد و روشن است که در متن تمام مناسبات جامعه سرمایه­داری عدالت مفهوم­پردازی می­شود و حتّی بعضن، جلوه ایدئولوژیک هم می­یابد (چنان­که کاربست مفهوم عدالت توسّط نمایندگان بخش­های مختلف بورژوازی ایران اعم از موسوی یا احمدی نژاد وجه ایدئولوژیک آشکاری دارد)، اما در هنگام آژیتاسیون، از چنین مفهومی برای تهییج و شوک وارد کردن به ذهنّیت توده­ها درباره مفهوم عدالت بهره برده می­شود. در مقابل، یک پروپاگاندیست، هرگز از چنین عبارتی استفاده نمی­کند و چنین مفاهیمی را بی آن که عمیق­تر مورد بررسی و مداّقه قرار دهد و به بوته آزمون بگذارد به کار نمی­گیرد. برای یک پروگاندیست در چنین مصافی، محتوای طبقاتی مفهوم عدالت، مهم­ترین فاکتوری است که در بررسی روندها و تحوّلات جامعه بورژوایی، مناسبات سرمایه­داری، بسط و توسعه مفهوم عدالت و … مورد نظر قرار می­گیرد.
برای آن دسته از مارکسیست­ها که تمایز میان پروپاگاندا و آژیتاسیون را در نمی­یابند، مهم­ترین خطری که وجود دارد این است که آنان نیز با واسطه، قربانی ایدئولوژی فریب­کارانه بورژوازی می­شوند؛ کلّیت­بخشی و تعمیم بی ­زمان و مکانی که جامعه بورژوایی را ایدئالیزه می­کند و به این ترتیب آن­ها هرگز قادر نخواهند شد کوچک­ترین تغییری در طرز تلقّی طبقه کارگر نسبت به مناسبات و کارویژه­های جامعه بورژوایی ایجاد نمایند.
مشکل دیگری نیز اغلب دامن­گیر است و آن این که علاوه بر عدم درک صحیح و دقیق تمایز فوق الذکر، خود پروپاگاندا نیز گرفتار مشکل مشابهی است که    می­توان آن را در دو تیپ پروپاگاندا از هم تفکیک کرد: پروپاگاندای انتزاعی و پروپاگاندای انضمامی و واقع­گرایانه. به این مفهوم، که در شقّ اول، ترویج، ناظر بر مفاهیم و مباحثی است که اگرچه در تئوری صحیح به نظر می­رسد، اما کمترین ربطی به معضلات، مباحث، سطح آگاهی، سوخت و ساز و دینامیزم جنبش طبقه کارگر ندارد. برای مثال این که در دوران سوسیالیسم، کارمزدی به تمامی لغو می­گردد بحث کاملن درستی است، اما یک پروپاگاندای انتزاعی در شرایط کنونی است که منجر به هیچ آژیتاسیون کارآمدی نمی­شود؛ در مقابل، پروپاگاندای واقع­گرایانه، بر فرضیات، انگاره­ها و مطالبات گروه­های کوچکی از سوسیالیست­ها و کمونیست­ها در دل جنبش طبقه کارگر استوار است که می­تواند تلاش و کوشش عاجل و معیّنی برای برآورده کردن و احقاق آن صورت بگیرد.
تمام آن چه گفته شد، برای الهام گرفتن از مدل تمایز پروپاگاندا و آژیتاسیون، برای بررسی دقیق­تر علائم رکود و درجا زدن در میان فعالین و پیشروان کارگری بود. جنبش کارگری که از اوایل دهه هشتاد دوباره قامت راست کرد، قدم­هایی به سمت ایجاد سندیکاهای کارگری و نیز تشکّل­هایی برای گرد هم آوردن فعالین کارگری برداشت که هدفشان این بود که پروسه تشکیل و گسترش تشکّل­های توده­ای-طبقاتی کارگران را که مستقل از دولت و کارفرماست، تسریع و تسهیل نمایند. این هدف، با سرکوب پیوسته از سوی حکومت بورژوازی اسلامی مدام به تأخیر افتاد و فعالین و پیشروان کارگری، چه آنان که در  تشکل­های فعالین حضور داشتند و چه آنان که در پی ایجاد سندیکاهای کارگری بودند، در رفت و آمد به زندان و دادگاه، سال­های اخیر را سپری کردند. تشکّل­های مستقل و طبقاتی که قاعدتن می­بایست توده وسیع کارگران و زحمتکشان را در خود جای دهد، هرگز تشکیل و تاسیس نگردید و کارگرانِ سازمان­نیافته، تحت شدیدترین فشارهای اقتصادی و ناامنی­های معیشتی، به اعتراضات پراکنده و غیرمتّحد در اقصی نقاط کشور پرداختند.
اگر نخواهیم بگوییم که رویکرد فعالین کارگری و پیشروان، با مسائل گریبانگیر جنبش طبقه کارگر ایران، به ویژه در سه سال گذشته، صرفن اقتصادی و بخشی (اکونومیستی) بوده است، دست کم باید چنین ارزیابی کنیم که رشد و اعتلایی در مسیر مبارزات روزمره و مقاومت طبقاتی کارگران علی­رغم سرکوب و تعرّضات سازمان­یافته از سوی سرمایه­داری ایران، به وقوع نپیوسته است. دستمزدهای چهار برابر زیر خطّ فقر رسمی و اعلامی از سوی حکومت، قراردادهای موقّت و سفیدامضاء، بیکارسازی­های گسترده، اخراج­های زنجیره­ای و دفعتی، فشار سنگین حذف سوبسیدها بر دوش نحیف کارگران و زحمتکشان، افزایش قیمت اقلام مصرفی و هزینه­های زندگی به ویژه در پرتو تحریم­های اقتصادی، سایه شوم جنگ و مخاطرات احتمالی آن که مستقیمن تمام هستی کارگران را به چالش می­کشد و سازمان­نیافتگی مزمن طبقه کارگر و… همه و همه در محقّق کردن تلخ­ترین و تاریک­ترین دوران­ها برای طبقه کارگر ایران موثّر بوده است. علی­رغم این، آن چنان که ضرورتن باید، نشانه­ای از مقاومت و مبارزه همه جانبه علیه این وضعیت از سوی کارگران به چشم نمی­خورد. اخبار مملو است از گزارشات و خبرهای اعتصاب­ها و اعتراض­های بی­دنباله، و مجموعه وقایعی که هیچ زنجیره به هم پیوسته­ای نیستند، و هم­زمان نَفَس فعالین کارگری که به طور مداوم بریده می­شود.
به نظر می­رسد که همه چیز به همان ”تعقّل استراتژیک“ بر می­گردد که در ابتدای نوشتار آمد و معضل اصلی که دامان جنبش کارگری را گرفته و در شرایط بحرانی حاضر، در جا میخ­کوبش نموده، بحران رهبری است. با ارجاع به تمایز پیشتر ذکر شده، شواهد همگی حاکی از آن است که پیشروان و فعالان کارگری که در جایگاه رهبری ایدئولوژیک و استراتژیک جنبش طبقه کارگر به سر می­برند، عملن  به کارِ نوعی آژیتاسیون معکوس مشغولند. به این معنی که سال­هاست در این نقطه تمرکز کرده­اند که بر روی مجموعه­ای از مطالبات و خواست­های اقتصادی و روزمره معیشتی کارگران انگشت بگذارند و آن را برای اقلّیتی از فعاّلان هم سنخ و هم­مسلک خود در داخل و خارج از ایران بازگو    می­کنند. در حالی که، اگر به فرمول ”ارائه یک یا چند ایده محدود حول مسائل اقتصادی-معیشتی  برای توده وسیعی از کارگران“ و ”طرح مجموعه­ای از    ایده­های سوسیالیستی-کمونیستی برای اقلّیتی از پیشروان و کارگران آگاه“ رجوع کنیم، می­بینیم که یک واژگونگی در امر وظایف رهبران طبقه کارگر به وقوع پیوسته و طی سال­های اخیر تداوم یافته است.
معضل قابل مشاهده دیگر که شاید از دل همین روند وارونه بیرون خزیده باشد، اتّکا و توقّف در یک نوع خاص از استراتژی است، که تنها تمرکز خود را بر تشکّل­های توده­ای-طبقاتی مستقل کارگران می­گذارد. بر مبنای هیچ نوع عقلانیت مبارزاتی نمی­توان این استراتژی را برای همه زمان­ها و مکان­ها موثر و نافذ دانست. از سوی دیگر، پیچیدگی اوضاع سیاسی-اجتماعی کشوری نظیر ایران، عقلن حکم می­کند که استراتژی ترکیبی در دستور کار رهبران طبقه کارگر باشد که بتواند انواع تشکّل و سازمان­یابی را در سطوح و در موارد مختلف بسته به نیاز و ضرورت­ها، پیش پای طبقه کارگر قرار دهد. این که جنبش کارگری ما اکنون در سطحی قرار دارد، که پیشروان کارگری برای اقلّیتی از کارگران و فعالین کارگری آژیتاسیون می­کنند، یک درد-نشانه است. بلافاصله می­توان ردّ این آسیب را در جای جای جنبش کارگری مشاهده کرد، که برای نمونه، کمیته­ها و هسته­های کمونیستی که عرصه­ای برای پروپاگاندای پیشتر گفته شده در میان بخش آگاه جنبش کارگری ما است، چرا مفقود و کمیاب است؟ چرا حلقه­های غیرعلنی مشتمل بر فعالین کمونیست جنبش کارگری، پس از گذشت مدّت زمانی، در هیئت کاریکاتورهایی رخ می­نماید که کلّیت این مسأله را لوث می­کند؟ چرا علی­رغم وجود گرایشات مختلف در دل جنبش کارگری ایران، رنگی که به چهره این جنبش است، از حنای رویکردهای اکونومیستی است؟ چرا این تفکیک مکانیکی میان مطالبات سیاسی/اقتصادی طبقه کارگر، اگر نه در تئوری ها، ولی در عمل فعالّین این عرصه غلبه و فعلّیت دارد؟ و…
 این سرمقاله با همین سوالات تمام می­شود. چرا که باب این مبحث، تازه گشوده شده است. بایستی به این سوالات و جواب­ها دامن زد و تمام پیشروان و رهبران کارگری را مقابل این سوالات نشاند تا پاسخ­ها همگی صیقل بخورند و سفته شوند؛ البته با این فرض که همه آن ها به تعیین­کنندگی طبقه کارگر و محوری بودن نقش آن در رقم زدن سرنوشت تحوّلات جاری، باور دارند…
پیوست به سرمقاله:
در این آخرین روزهای منتهی به اول ماه مه، کماکان پیشروان و فعالین کارگری بسیاری با احکام بسیار سنگین در زندان به سر می­برند، و از آن میان یکی از جوان­ترین­های­شان، پدرام نصراللهی، عضو کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکّل­های کارگری، به طرز وحشیانه­ای زیر شکنجه دژخیمان سرمایه است، و تا این لحظه سه مرتبه تن نحیف­اش، کبودِ شلّاقِ رجّاله­های فاشیسم وطنی گشته است. این تازیانه­ها که به تعبیر محمود صالحی، بر پیکر طبقه کارگر وارد می­آید، نه جهت اجرای حکم، که تنها برای تحت فشار قرار دادن وی برای اعلام استعفا از کمیته هماهنگی است، و پدرام نصراللهی نیز، تا کنون زیر بارِ زور بازوان بورژوازی ددمنش در زندان، نرفته است…
سر خم می­کنیم، و ادای احترام می­کنیم به رفقای­مان که مقاومت می­کنند، پدرام نصراللهی در زندان اطلاعات سنندج، شاهرخ زمانی در زندان مرکزی تبریز، بند متادون، محمّد جراحی، زندان مرکزی تبریز، رضا شهابی، بهنام ابراهیم زاده، علی اخوان، علی سالم، مهدی فراحی شاندیز و عبدالرضا قنبری در زندان اوین، رسول بداغی در زندان رجایی شهر، فرزاد احمدی در زندان سنندج، و علی نجاتی در زندان شوش، که سرودخوانان آزادی و عدالت در این روزگارند…
****

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 28, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: