آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

زونکن آلترناتیو:

جوانان کمونیست، رژیم اسلامی و پروژه‌های ضد کمونیستی
مهرنوش میرسعیدی 
 

 

معرفی بخش زونکن آلترناتیو
ایجاد بخش زونکن آلترناتیوعملا با درج دو مطلب جواب های، هوی است و نشر مجدد ترجمۀ مقالۀ ایزاک دویچر با عنوان وجدان کمونیست سابق کلید خورد. هدف از ایجاد این بخش، مقابله با پروژه‌های ضد کمونیستی رژیم و ابزارهای ژورنالیستی-روشنفکری وابسته به آن است که در سال‌های اخیر عمق و شدت عجیب یافته است. روش ما هم تحلیلی و روشنگرانه است و هم افشاگرانه. ما در مقابل تهاجمات ضد کمونیستی گارد دفاعی نمی‌گیریم و در زمین حریف به توضیح و توجیه به قصد اقناع او نمی­پردازیم؛ مستقیما هجوم می‌بریم و اهداف سیاسی چنین پروژه‌هایی و نقش نویسندگان مزدور را روشن و افشا می­کنیم. این کار را از طریق نشان ‌دادن جایگاه، ماهیت و نقش پروژه‌های ضد کمونیستی به ظاهر مستقل و روشنفکرانه در بستر کلیت اوضاع کنونی و به عبارت دقیق‌تر و صحیح‌تر نقش آن در تحکیم دیکتاتوری و اختناق حاکم بر جامعه و انحراف افکار از ریشه‌های اصلی و واقعی مصائب کنونی جامعۀ ایران به انجام خواهیم رساند.
ممکن است عنوان زونکن اندکی تحریک‌کننده به نظر برسد. ما ابایی از این مساله نداریم. ما در این مسیر تنها به هدف خود می‌اندیشیم و هدف ما جز تلاش در جهت تخریب هر چه بیشتر دیوار جعل و دروغ و در مقابل دفاع از حیثیت و حقانیت کمونیسم و کمونیست‌ها چیزی نیست. در دوران جنگ داخلی یونان (49-1945) بین کمونیست‌ها و ناسیونالیست‌های مورد حمایت غرب از طرف راست­های افراطی شایعه شده بود که کمونیست­ها از قوطی فلزی (Tincan) یا تین‌کَن برای حمله به دشمنان استفاده می‌کنند. تین‌کَن امروز نام یکی از نشریات رفقای حزب انقلابی کارگران یونان (تروتسکیست) است.
از رفقایی که در زمینه موضوعات مرتبط با این بخش، دغدغه‌ای مشابه با آلترناتیو دارند، درخواست می‌کنیم که ما را یاری نمایند.

***
فاز نخست مبارزۀ نسل جدید مارکسیست (86-1382) و تاثیرات آن
یکی از تَبَعات استقرار تدریجی جریانات گوناگون اپوزیسیون جمهوری اسلامی در خارج از کشور، فراهم‌آوردن زمینۀ تبلیغی مناسبی برای رژیم بود که ”پیشاهنگان خلق“ را با حسی آمیخته از تمسخر و تحقیر، ”فراریان و بیگانگان از خلق“ و توده‌های مردم جلوه دهد که ”فرنگ‌نشینی“ پیشه کرده‌اند، در ”اوهام“ و ”تخیلات“ خود غوطه­ورند و از دور گود برای جامعه­ای که از آن یک­سره ”بیگانه“‌اند، ”نسخه‌های نامربوط می‌پیچند“. سناریویی مشابه نمایش‌نامۀ ”حصار در حصار“، که محسن مخملباف، سوگُلی هنری-امنیتی رژیم در دهۀ 1360، نوشت و در زندان‌ها برای در هم شکستن روحیۀ زندانیان سیاسی کمونیست و مجاهد به نمایش در می­آمد. خودِ خمینی، ابلیس پیروزمستی که به تعبیر شاملوی بزرگ، سور عزای رفقای ما را به سفره نشسته بود، در همان ”دوران طلایی“ پوزخند می‌زد که: ”الان هم عده‌ای در خارج از کشور نشسته‌اند و تبلیغ می‌کنند که این دفعه دیگر مردم خسته شده‌اند و شور سابق را ندارند و از این قبیل حرف‌ها. این‌ها اکثرا عقده‌هایی در دل دارند و روی همین عقده‌هاست که این صحیت‌ها را می­کنند. اگر عقده­های درونی آن­ها حل می­شد، چنین  صحبت­هایی را نمی­کردند. همین منافقین و دیگران که مردم آن­ها را از ایران بیرون‌شان کرده‌اند، در خارج نشسته‌اند و می‌گویند مردم با ما هستند.“
پس از انتخابات هفتمین دورۀ ریاست جمهوری اسلامی در دوم خرداد 1376، که در آن اکثر جریانات اپوزیسیون فراخوان تحریم داده بودند، این تبلیغات در ابعاد بسیار گسترده‌تر و سطوح کیفی بالاتری به سرمداری جناح ”اصلاح­طلب“ رژیم و عَقَبۀ انبوه رسانه‌ای داخلی و بین‌المللی‌اش مجددا مطرح می‌شد. تبلیغات جناح تازه‌نفس اصلاح‌طلب، ادعاهای سابق رژیم در این مورد را به سطحی بالاتر ارتقاء داد و ادعا می‌کرد که اصولا جریانات رادیکال اپوزیسیون خارج از کشور و باندهای محافظه‌کار رژیم در داخل، ”دو روی یک سکه“ و اجزاء یک ”سیکل بستۀ خشونت“ هستند که علی‌رغم ”تفاوت­های ظاهری“، در ناکام گذاردن ”پروژه گذار مسالمت­آمیز نظام جمهوری اسلامی به دموکراسی“، اشتراک نظری و عملی دارند؛ چرا که پیشبرد موفقیت­آمیز این پروژه حیات و موجودیت سیاسی هر دو جریان را با مخاطرات جدی مواجه می­سازد. در مقاطعی مانند اعدام انقلابی لاجوردیِ جلّاد (شهریور 1377) و کنفرانس برلین (فروردین 1379)، طبیعتا چنین تبلیغاتی در قالب واکنش­های جناح اصلاح­طلب شدت می­گرفت. باید اعتراف کرد که این استدلال دماگوژیک و ترفند عوام­فریبانه در بخش­های بزرگی از جامعه و به ویژه آویختگان به عبای شکلاتی سید خندان،  بُرد و بُرِش زیادی داشت. فنّی بود که بَدَلی در کوتاه‌مدت برای آن قابل تصور نبود. از این ترفند هنوز هم در رسانه­های پرو-اصلاحات استفاده می­شود؛ هر چند به خاطر استقرار بخش بزرگی از جناح اصلاح­طلب در خارج از کشور، تیزی و بُرَندگی سابق خود را از دست داده است. در حقیقت، این ترفند وجهی از همان رهنمود موج سومی و هانتینگتونیِ منزوی‌کردن اپوزیسیون رادیکال و برجسته‌ساختن اپوزیسیون میانه­رو در ”فرایند گذار به دموکراسی“ بود که تعبیر آخوندی­اش در نشریات اصلاح‌طلبی مانند ”عصر ما“ تحت عنوان ”تبدیل مُعاند به مُخالف“ مطرح می­گردید و البته بدون ذکر ماخذ؛ غافل از این‌که جریاناتی مانند توده و اکثریت و جمهوری­خواهان و اراذلی مانند نگهدار و امیرخسروی و نیرومند و خان‌باباتهرانی و غیره و ذلک در ”اپوزیسیون“ خارج حاضر هستند که منتظر اشاره به کلاه هستند تا سَر بیاورند و نشریه­شان را با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در همان خارج از کشور منتشر سازند! سعید حجاریان در همان ”عصر ما“ می‌نوشت:
”حماسۀ ملّی دوم خرداد بسیاری را متحیر کرد و در این میان اپوزیسیون رنگارنگ جمهوری اسلامی بیش از همه شوکه شد. این اپوزیسیون غیرقانونی و خارجه‌نشین که فلسفۀ وجودی خود را از ”غیرقابل‌رفرم“ بودن جمهوری اسلامی در جهت دموکراسی استنتاج می­کند، در دوم خرداد ظرفیت­هایی را برای مردم‌سالاری در ایران مشاهده کرد که در مخیله­اش نمی­گنجید…“ (اپوزیسیون و حماسۀ دوم خرداد، عصر ما، ش 82، 14 آبان 1376)
و در مورد مشخص اپوزیسیون چپ معتقد بود که:
”آن­ها نمی­توانند و یا نمی­خواهند فرایند انتقاد از خود را کامل کنند و هم­چنان اسیر قالب­های کلیشه­ای ناشی از اتخاذ خط مشی جدا از مردم هستند. گاهی یکی از آن­ها که در صدد شکستن پوستۀ توهمات رسوب‌کرده (بر اثر استمرار فرنگ‌نشینی) بر می­آید، بلافاصله از سوی دیگران تخطئه شده و از ناحیۀ نیروهایی که هرگونه تحول مسالمت­آمیز را برابر نابودی خود می‌پندارند، منکوب و سرکوب می‌شوند.“ (همان)
و این استنتاج مشخص همراه با متهم کردن اپوزیسیون سرنگونی­طلب به ”مالیخولیای مِهتَری“:
”از نظر ما گرانیگاه هر نوع مبارزه در راه تحقق مردم­سالاری و اصل جمهوریت نظام روی محور تعادل نیروهای درون نظام جمهوری اسلامی است و نه تابع تناسب قوا میان نیروهای اپوزیسیون و نیروهای نظام.“ (همان)
و سرانجام موخره‌ای که دل هر خواننده­ای را به خاطر ”مظلومیت“ و ”محرومیت“ رژیم جمهوری اسلامی کباب می‌کرد:
”به اعتقاد ما نظام جمهوری اسلامی از برخی چیزها محروم بوده است و از جمله برخورداری از یک اپوزیسیون فهیم، دموکرات و با انصاف.“ (همان)
تبلیغاتی که بر این مبانی استوار شده بود، معادله­ای را در مقابل مخاطب قرار می­داد که در یک سوی مفاهیمی نظیر دموکراسی، مدارا، پلورالیسم، واقع‌بینی، سازش، میانه‌روی، مسامحه و مدارا، نفی خشونت و مسئولیت با برچسب ”داخل“ مشخص می­شدند و ”خارج“ تداعی‌کنندۀ مقولاتی مانند رادیکالیسم کور و    بی­منطق، اتوپیسم و تخیل، غیرواقع­گرایانه، راحت­طلبی، فقدان موضوعیت،    بی­مسئولیتی، تحمیل، دورِ گود، دستی از دور بر آتش، خشونت و … بود؛ و مشخص بود که مخاطب ایرانی در این معادلۀ و محاسبۀ عوام‌فریبانه کدام سو را بر می‌گزید.
برای درک دشواری فضا برای چپ و تخمین فشار وارد بر آن باید تمام این فاکتورهای تبلیغاتی و موارد مشابه را در تبعات فروپاشی اتحاد شوروی (که در سال 1376 تنها حدود 7 سال از آن گذشته بود) و در مسائل و مشکلات داخلی ریز و درشت اپوزیسیون چپی گسسته از جامعه و رانده شده به تبعید ضرب کرد که بعد از دهه­ها تاثیرگذاری در سطوح گستردۀ اجتماعی، و علی­رغم تمام تلاش­ها و فداکاری­ها، چندین سال بود که گویی یَخَش دیگر در جامعۀ جدید ایران (پس از جنگ 8 ساله با عراق) نمی‌گرفت و حرفش، خریداری نداشت.
به باور ما بزرگ‌ترین تاثیر ظهور نسل نوین مارکسیست در ایران، بر هم زدن این معادله و شوکه‌کردن تمام طیف­های سیاسی ایران و ویران‌کردن پایۀ بسیاری از تبلیغات و کلیشه­های ضدکمونیستی رایج بود. تاثیری که البته به شکل خود-آگاه گذارده نشد و هم­زاد ظهور و وجود این نسل بود. نفس برآمدن تعدادی جوان که خود را کمونیست و انقلابی می­دانستند، از دل جامعۀ ایران و از قلب دانشگاه و در بطن آن شرایط داخلی و جهانی که پیشتر به برخی وجوه آنان اشاراتی رفت، حال با هر کیفیت و نقصان و ایرادی، طلسم بسیاری از اوراد تبلیغاتی رژیم و اپوزیسیون بورژوایی‌اش را در هم شکست و از صدر تا ذیل آن را به لرزش و واکنش برانگیخت. کارستانی که کلیت اپوزیسیون چپ ایران و نسل چپ قیام 1357، با تمام شکوه و افتخارات تاریخی و ابعاد و شهرتش، پس از رانده‌شدن از آخرین سنگرهایش در کردستان، قادر به انجام آن نشده بود. این نسل به هیچ وجه نه ابعاد اجتماعی حزب توده در دهۀ 1320 را داشت و نه حماسه و فداکاری دهه­های 1340 و 1350 و نه رزم و مقاومت اجتماعی و جان‌فشانی سال­های پس از قیام 1357؛ حرکتی بود به حکم شرایط در ابعادی بسیار کوچک­تر و کیفیتی بسیار نازل­تر، بدون تجربه و خام­دستانه و سرشار از آشفتگی و سردرگمی. اما بزرگ­ترین هنر این نسل، نفس زاده‌شدن آن در شرایطی بود که نیزه‌ها و تیرهای زهرآگین از هر سو رَحِم تاریخی‌اش را پاره پاره کرده بودند. کودکی و نوجوانی این نسل در دهه‌های 1360 و 1370 (1980 و 1990) یعنی سیاه­ترین دوران تاریخی چپ در ایران و جهان، تحت حاکمیت روح‌الله خمینی و رونالد ریگان، سپری شد.
جوانان مارکسیست در چنین شرایطی زاده شدند و سر برآوردند اما با خوش‌بینی و لبخند، سر از خون و خاکستر گذشتگان بر کشیدند و  به تاسی از رفقای پیشین بر درگاه تاریخ کوفتند. تحرک این نسل نشان داد که یک مثقال عمل در دل جامعۀ واقعی، موثرتر از چند خروار آکسیون و همایش و ”حزب“و گروه در خارج از کشور است. این مهم­ترین جمع‌بندی است که می‌توان از فعالیت جوانان کمونیست در میانۀ دهۀ 1380 ارائه داد.
واکنش‌ها؛ برای یادآوری و ثبت در تاریخ
اولین انتخاب حکومت‌ها و رسانه‌های وابسته به طبقات حاکم در قبال جنبش­ها و حرکات اعتراضی، نادیده‌گرفتن است؛ به رسمیت نشناختن، عدم واکنش و بایکوت کامل. در این بین، درجۀ بایکوت در سلسله مراتب حکومتی و خبری متفاوت است. هر چه از نردبان این هیرارشی بالاتر برویم، درجۀ بایکوت بالاتر می‌رود و میزان واکنش به محرک‌ها پایین‌تر می‌آید؛ به عنوان مثال خامنه‌ای در سخنرانی‌هایش به هر پدیده‌ای را ”لایق“ واکنش ”مقام معظم“ خود نمی­داند و به راحتی نام هر کسی را به زبان نمی‌آورد حتی اگر آن فرد مثلا وزیر امورخارجۀ آمریکا باشد. بی‌بی‌سی فارسی نیز، به مثابه یک ”رسانۀ حرفه­ای“، خبری از تجمع مستقل کارگران در روز جهانی کارگر 1388 در تهران و سرکوب آن پخش نمی­کند اما مراسم حکومتی ”خانۀ کارگر“ را مورد پوشش قرار می­دهد. اگر حرکت و پدیده‌ای آن‌قدر جان‌سخت باشد که از این مرحله جان سالم به در ببرد، آن‌گاه باید آمادۀ امواج تمسخر و تحقیر و سپس خصومت عریان باشد و البته اگر همۀ این­ها را دوام بیاورد و بتواند ادامۀ کاری خود را تامین و تضمین کند، لایق کلمۀ ”پیروز“ خواهد بود. عمومیت و شمول این تجربۀ فرموله‌شده تا حدی است که جمله‌ای منتسب به گاندی در این رابطه وجود دارد.
همان‌طور که در بالا اشاره شد، از سال­های آغازین دهۀ 1370 تا نیمۀ دهۀ 1380 و به غیر از موارد معدودی مانند کنفرانس برلین، اپوزیسیون چپ در تبعید ایران موجد موج سیاسی-خبری خاص و پایداری در سیاست داخلی ایران نبود. نسل جدید مارکسیست در ایران کار خود را از سال­های اولیۀ دهۀ 1380 و مشخصا سال 1382 آغاز کرد اما علی­رغم فعالیت­های گوناگون تا سال 1385 نتوانسته بود در دیوار بایکوت خبری و رسانه­ای مسلط خللی جدی ایجاد نماید. از سال 1385 و با بالاتر گرفتن کار این چپ که به واسطۀ فعالیت در دانشگاه­ها و جنبش دانشجویی، به ”چپ دانشجویی“ شهرت یافته بود، اندک اندک مرحلۀ بایکوت به سرآمد و لازم شد که هشدارهای و واکنش­هایی در این زمینه داده شود. نکتۀ بسیار قابل توجه این‌جاست که اتفاقا یکی از اولین هشدارها و واکنش­ها در این زمینه توسط بالاترین مقام رژیم اسلامی یعنی شخص خامنه­ای نشان داده شد؛ امری در آن زمان و حتی پس از آن توجهی به آن صورت نگرفت. خامنه‌ای در 25 مهرماه 1385 در جریان سفر به استان سمنان و دیدار با ”دانشجویان نمونه“ و“ تشکل‌های مختلف دانشجویی“ گفت:
”البته اين را هم ما اضافه بكنيم كه مجموعه­هاى دانشجويى -كه پايه­ى اسلامى و پايه­ى معرفتى دارند- در داخل دانشگاه، كارى نكنند كه  رقابت­هاى آن­ها يا معارضه‏هايى كه به نام رقابت انجام مي­گيرد، به تضعيف قواى اين مجموعه­هاى مؤمن بيانجامد. اين مجموعه­ها همديگر را حفظ كنند…امروز اين براى شماها روشن است. ممكن است ده، پانزده سال قبل از اين، براى محيط دانشجويىِ آن روز روشن نبود و بايد مكرر گفته مي­شد و مي­گفتيم؛ اما امروز شما اين را مي­دانيد. دشمن به طور ويژه، بر روى جريان­هاى دانشجويى، سرمايه­گذارى مي­كند؛ تا بتوانند در محيط­هاى دانشجويى نفوذ و رخنه كنند و براى خودشان سربازانى را در آن­جا تدارك ببينند. اين كار با نام­هاى مختلف دارد انجام مي‌گيرد. امروز سرويس­هاى جاسوسى آمريكا و اسرائيل حتّى حرفى ندارند كه به تشكل­هايى در دانشگاه­هاى ايران كمك مالى بكنند كه اين تشكل به حسب ظاهر، وابسته­ى به توده­اي­هاى سابقند. اين در دانشگاه­هاى شما وجود دارد. مجموعه­ها و گروه­هاى دانشجويى كه تشكيل­دهندگان و تغذيه­كنندگان اين­ها همين توده­اي­هاى چند سال قبل از اين هستند -كه يك مدتى هم به تلويزيون آمدند و توبه و انابه و گريه كردند و از بزرگان نظام طلب بخشش كردند- امروز بعد از آن كه اردوگاه ماركسيزم به‏كلى متلاشى شده و غلط بودنِ آن حرف‌ها، ايده‏ها و فكرها، با آن فلسفه­نماها، بر همه ظاهر و مبرهن شده و ديگر وجود اين جريان چپ، معنايى ندارد؛ اما در عين حال مى­بينيم كه اين­ها را نگه مي­دارند و حفظ مي­كنند؛ چون احتياج دارند؛ يعنى براى معارضه‏ى با جريان دانشجويى اصيل و سالم -كه همان جريان اسلامى و پايبند به معنويت و مفتخر به ايرانى بودن خود است- حاضرند زير هر نامى، دانشجو را فعال كنند؛ زير نام توده‏اى، سلطنت‏طلب و نامهاى گوناگون. شماها بايد متوجه باشيد. مسئوليت شما سنگين است…“
خط لیبرال-اسلامیست­ها در برخورد با نسل جدید مارکسیست، پرووکاسیون وقیحانه و آشکار بود؛ یعنی تحریک آشکار نهادهای امنیتی و دستگاه­های سرکوب جمهوری اسلامی برای برخورد با چپ و در عین حال متهم کردن مارکسیست­ها به هم­سویی با جمهوری اسلامی! رشید اسماعیلی از         وبلاگ­نویس­های وابسته به این گرایش در 6 آبان 1385 در مطلبی با عنوان ”شبح لنین بر فراز ایران“ نوشت:
”پا گرفتن دوبارۀ چپ در ابتدا نه تنها هیچ نگرانی در بین لیبرال­ها و هواداران دموکراسی و حقوق بشر برنیانگیخت بلکه حتی با استقبال آنان نیز مواجه شد. امید این بود که چپ­های جوان اگر چه مارکس می­خوانند اما به برخی از آراء او و به خصوص آراء برخی مفسرین او مانند لنین به دیدۀ تردید بنگرند. امید این بود که چپ­های جوان هابرماس و گیدنز بخوانند و بیاموزند. آن‌چه روی داد اما سخت نامنتظر و شگفت­انگیز بود؛ نه تنها از هابرماس و گیدنز و سوسیال دموکراسی اسکاندیناوی خبری نبود بلکه حتی بحثی از کائوتسکی و برنشتاین هم به میان نیامد. قصه، همان قصۀ قدیمی بود: انقلاب اجتماعی، انقلاب کارگری و رویای نابودی سرمایه­داری! …تعارف را باید کنار گذاشت. لنین دوباره به ایران بازگشته است… بسیاری از چپ­های جوان… لنین را می­ستایند… شبح لنین برفراز خاک ایران به پرواز درآمده است، به هوش باشیم!“
مرتضی مردیها، بسیجی سابق و نومحافظه‌کار دوآتشۀ کنونی، در شمارۀ بهمن 1385 ”مجلۀ مدرسه“ نوشت:
”دانشگاه­ها پس از رخوتی چند، دوباره به عرصۀ تاخت و تاز چپ ارتدوکس (به روایت لنین و استالین و حزب توده) تبدیل شده است که بی هیچ شرمگینی، در حالی که خود هنوز از فشار خشونت نیمه­جان است، علیه لیبرالیسم شعار می‌دهد و اساتید لیبرال را تهدید می­کند. این اژدهایی که بی‌جانش می‌پنداشتیم و گمان می‌بردیم که نعش با شکوه آن به درد نمایش می­خورد، ظاهرا در برف فراق در خواب زمستانی بوده و اینک که آفتاب بر آن تابیده، بر خویشتن جنبیدن گرفته است…“
در ”جلسۀ مهمانی“ روزنامۀ هم‌میهن با حضور ”چهره­های سیاسی-روشنفکری“ (ش1، 23/2/1386، ص24)، حمیدرضا جلایی‌پور لب به شکایت گشود که:
”الان مارکسیست­ها در دانشگاه‌ها فعال هستند و برعکس، با آنان مشکلی ندارند.“
و عباس عبدی ادامه داد:
”اگر وارد بحث هویت دینی بشوید، با مشکلات بیشتری برخورد خواهید کرد، چنان‌که اکنون در دانشگاه­ها نه با مارکسیست­ها که با انجمن­های اسلامی برخورد می‌شود.“
اما خط اصلی ضدکمونیستی در بین لیبرال-اسلامیست‌ها را نشریۀ بسیار محافظه­کار و دست‌راستی ”شهروند امروز“ پیش می­برد. این نشریه توسط باند سیاسی-مالی محمد عطریان‌فر- غلامحسین کرباسچی که هر دو از وابستگان هاشمی رفسنجانی بودند، حمایت مالی می­شد و در جلوی ویترین، محمد قوچانی سردبیری آن را بر عهده داشت و تیم مطبوعاتی او کارهای بخش فرهنگی شرکت ”پیوند سلیم“ اصفهان (متعلق به برادران عطریان‌فر) ،که صاحب‌امتیاز نشریه بود، را می‌گردانند.
این نشریه نخست تاکتیک تمسخر و تحقیر را را در مقابل نسل جدید چپ در پیش گرفت. سعید ارکان‌زادۀ یزدی در شمارۀ نیمۀ اول تیر 1386 این نشریه (صص 4-43) در مطلبی تحت عنوان ”چپ­ها به دانشگاه آمده­اند“، با به کارگیری لحن تمسخرآمیز خاصی سعی کرد از نسل جدید چپ تصویر موجوداتی مریخی، مجنون و رها شده از تیمارستان ارائه دهد:
”دانشجویان چپ و به طور کلی همۀ چپ­ها کوهنوردی و ورزش را کاری برای خودسازی بدنی و گروهی می­دانند… البته در میان آنان شمار کسانی که سیگار می­کشند هم بسیار است… چپ‌های دانشجو با همۀ این کارها می­باید در نهایت کارگران را جذب کنند و کارگران به دلیل مشغلۀ خود کمتر می­توانند فیلم بینند و کتاب بخوانند… برخی از دانشجویان پسر چپ­گرا سبیل می‌گذارند…. چپ­ها استفاده از کوله­پشتی و کفش کتانی و شلوار جین به جای کیف سامسونت، کفش پاشنه‌بلند یا کت و شلوار را هم به معنی پیوند با کارگران می‌دانند…“
اما معلوم نیست که این جماعت ”مجنون و بی‌ربط“ که در گزارش دلقک‌مآبانۀ سعید ارکان‌زادۀ یزدی به عنوان فرقه­ای از خود بیگانه و یک کالت شبه‌عرفانی معرفی شده بودند، چگونه و در عرض سه ماه به یک خطر و تهدید جدی سیاسی تبدیل شدند که شخص محمد قوچانی در سرمقالۀ نشریۀ شمارۀ 15 مهر 1386 ، ردای دادستان دادگاه‌ انقلاب اسلامی را بر تن کرد و به عنوان خلف صالح اسدالله لاجوردی، کیفرخواستی برای نسل جدید مارکسیست ارائه داد که در آن، چپ­های جوان به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی شده بودند و آشکارا از نیروهای امنیتی برای برخورد با آنان درخواست شده بود. مطالبه­ای که حدود دو ماه بعد به گسترده­ترین شکل توسط نیروهای امنیتی اجابت گردید. قوچانی در سرمقاله­ای تحت عنوان ”التقاط جدید (پوپولیسم جاده‌صاف‌کن کمونیسم)“ نوشت:
”سه سال پیش یکی از محافظه­کاران سرشناس ایران به مدیران یکی از روزنامه­های اصلاح­طلب تهران توصیه می­کرد حال که مشربی لیبرالی دارند و مشی اصلاحی، به جای این همه در پوستین راست­گرایان افتادن، اندکی هم در نقد چپ­گرایانی بنویسند که دانشگاه­های ایران را در دست خود گرفته­اند و نه از چپ دینی که از چپ مارکسیستی دفاع می­کنند و نه فقط با راست مذهبی که با راست لیبرالی هم مخالفند و می­افزود لیبرال­ها هم گرچه با نظام دینی مخالف­اند اما حداقل به اندیشۀ دینی پایبندند و اکنون زمان آن است که لیبرال­ها و محافظه­کاران در نقد کمونیست‌ها با هم متحد شوند…“
او در پایان سرمقاله‌اش با کینه و عداوت خاصی نوشت:
”نسل جدیدی از سوسیالیست­ها که بهتر است به آن‌ها لقب سوسول سوسیالیست بدهیم. همان طبقۀ متوسطی که تاریخش را نخوانده و قهرمانانش مرده‌اند و در پی قهرمان گمشده­اش می­گردد که امروزین باشد و مد روز و خوش قیافه و موضوع گفت­و­گوهای عاشقانه رو به سوی ارنستو چگوارا می­برد و روی تی‌شرت و مجله و پوستر و دیوار خانه، او را بت خویش می­سازد… ضروری است محافظه­کاران سرشناس از جمله همان مقام عالی­رتبۀ دولت فعلی، این بار مانع از تکرار فاجعه شوند تا التقاط جدید، نفاقی تازه نسازد.“
یک هفته بعد در شمارۀ 22 مهر 1386 شهروند امروز (ص 53) در مقدمۀ بحثی به نام ”بازگشت به خود مارکس (مارکس به روایت لیبرال­ها)“، باز هم مشخص شد که این ”سوسول‌های سوسیالیست“ جدی­تر از این حرف­ها هستند:
”چند سال پیش کتابی از مارشال برمن با عنوان تجربۀ مدرنیته منتشر شد که تصویر متفاوتی از مارکس ارائه می‌داد… برای ما که مارکس را با کتاب­های جلد سفید شناخته­ایم، این تصویر جدید شاید چندان قابل هضم نبود. نشانه­اش آن‌که پس از گذران یک موج پست‌مدرنیسم و ساختار شکنی، پرچم­های سرخ بار دیگر در دانشگاه‌ها به اهتزاز در آمده است…“
دو ماه بعد از انتشار این نوشتار، فعالین جوان چپ با هجوم گستردۀ دستگاه­های امنیتی و سرکوبگر مواجه شدند و در آذر ماه 1386 روند حرکت رو به جلوی آنان متوقف گردید. اما این مساله باعث قطع واکنش­ها به این پدیده نشد. شهروند امروز در ویژه­نامۀ نوروز 1387، این بار رویکردی محققانه را برای برخورد با این مساله برگزید. مسعود ارشاد در مطلبی تحت عنوان ”پرچم سرخ در جزیرۀ سرگردانی (ظهور دوبارۀ چپ در دانشگاه)“ (ص 95)) به بررسی و کندوکاو پیرامون چرایی ظهور مجدد مارکسیست­ها در دانشگاه­ها پرداخت و نوشت:
”تحرک فعالان دانشجویی چپ­گرا ظرف دو سال گذشته، نمودار جریانات موثر دانشجویی در کشور را دست‌خوش تغییر ساخته است… حضور قابل توجه و چشمگیر هواداران این جریان در برنامه­های دانشجویی     اعتراض­آمیز سال­های اخیر، کثرت نشریات دانشجویی متعلق به آن، … نشانه­هایی آشکار از تغییر موقعیت چپ در جغرافیای سیاسی دانشگاه محسوب می‌شود…
با رو به پایان گذاردن دهۀ 1370، جهت­گیری­های فکری و نیز الگوهای سیاسی روشنفکران دینی با چالش­ها و تناقضات مهمی دست به گریبان گشت و همین امر به تضعیف تدریجی غلبه آنان انجامید… در خلاء ناشی از یک جریان معنابخش، بدیل­های خاموش جریان روشنفکری دینی و یکی از جدی­ترین آن­ها، اندیشۀ چپ، تولدی دیگر یافت. به نظر می‌رسد سرگردانی هویتی، یا کاهش جذابیت روشنفکری دینی، در سایه­سار پرطمطراق آموزه­های چپ، ماوایی برای کسب معنایی تازه جستجو می‌کند…
…شکست اصلاحات سیاسی با پایان ریاست جمهوری محمد خاتمی، بنا به تعبیر برخی منتقدان ناکامی اصلاحات مبتنی بر ارزش­های تحریف‌شدۀ لیبرال‌دموکراتیک بود… دانشجویان چپ کوشیده­اند با نمایندگی نگاهی رادیکال به در حوزۀ سیاست، پاسخ‌های تازه­ای تدارک ببینند… در شرایط سرخوردگی ناشی از آن‌چه مرگ اصلاحات نام گرفت، گرایش­های چپ به دست معجزه­گر استراتژی مبارزه امید بسته است… حربه­ای که کنش سیاسی بورژواییرا دگرگون خواهد ساخت. برانگیختن بدنۀ دانشجویی مایوس از ثمربخشی مبارزۀ دموکراتیک بدین‌سان نیاز جنبش دانشجویی به شورمندی را برآورده می­سازد. از سوی دیگر، بر خلاف دانشجویان طرفدار اصلاح‌طلبی دینی که در زمینه‌هایی هم­چون حقوق بشر و دفاع از جنبش اجتماعی زنان با تنگناهایی مواجه بوده‌اند، دانشجویان چپ، با تجمیع مطالباتی از این دست به دنبال گسترش پایگاه خود در میان دانشجویان، به مثابه جریانی فراگیر هستند….“
با وجود این‌که چپ جوان در سال 1386 ضربۀ سهمگین و مهیبی دریافت کرد و تقریبا چیزی از بروز و ظهور و علنی آن باقی نماند، سیر واکنش­ها به آن در اثر شوکی که برآمدن آن در بخش‌هایی از جامعه ایجاد کرده بود، در سال­های بعد نیز ادامه یافت.
در تاریخ 15 بهمن 1387 روزنامۀ جمهوری اسلامی در مصاحبه با محمد یوسف باروتی (در صفحۀ گزارش)، زندانی سیاسی دوران شاه و راهنمای موزۀ عبرت (زندان کمیتۀ مشترک که اکنون به موزه تبدیل شده است)، از او می‌پرسد:
”یک اتفاق ناگوار در ایران دارد رخ می‌دهد و آن این است که پس از سی سال از پیروزی انقلاب اسلامی و چند دهه از مرگ مارکسیسم، دوباره دارد در برخی محافل دانشگاهی مارکسیسم ظهور می­کند. ظهور نئومارکسیست­ها در ایران را چطور ارزیابی می‌کنید؟“
باروتی در پاسخ، با همان زبان و بیان الکن خود، پاسخ جالبی در مورد ارتباط دیکتاتوری اسلامی حاکم و سرمایه­داری و زمینه­های عینی ظهور مجدد مارکسیست‌ها بیان می‌کند:
”مارکسیسم نتیجۀ سرمایه­داری بی ‌بند و بار و بی قید و بند است. نتیجۀ پیروی از کاپیتالیسم و اقتصاد امپریالیستی، ظهور نئومارکسیسم است. انقلاب اسلامی باید توجه ویژه­ای به مسائل اقتصادی به ویژه به نفع طبقۀ ضعیف و متوسط جامعه داشته باشد. بی­توجهی به نیازهای اقتصادی مردم و به ویژه طبقۀ کارگر، نتیجه­اش این می­شود که نسل جدید، نسلی که پدرش کارگر و کارمند است و نمی­تواند نیازهای اولیۀ فرزتدان خود را تامین کند، فریب شعارهای پوچ و توخالی نئومارکسیست­ها را می­خورد. دلیل دوم ظهور نئومارکسیست­ها در ایران، اشراف­زدگی در میان برخی از مسئولان درجۀ یک و دو کارگزاران حکومتی است. هر چه مسئولین و کارگزاران حکومتی به سمت اشرافیت و بریز و بسپاش و اسراف و … سوق پیدا کنند، در مقابل نظام و مملکت با حرکات عکس‌العملی از سوی مردم به ویژه جوانان مواجه می‌شود. جوانان وقتی از اقتصاد و کارگزاران حکومتی ناامید شوند، سرخورده می‌شوند و به سمت مارکسیسم یا سکولاریسم سوق پیدا می‌کنند. انقلاب اسلامی باید به این خطرها توجه کند.“
در اول دی‌ماه سال 1387 و در روزنامۀ کارگزاران (ص2)، مجید انصاری، از آخوندهای سرشناس اصلاح‌طلب، در مطلبی تحت عنوان انتقاد از کفن‌پوشان حوزوی و مارکسیست‌های دانشگاهی ، با برشمردنآسیب‌های دانشگاه، به این نکته اشاره کرد که:
طرح برخی مسائل که به نوعی ترویج مسالۀ سکولاریسم را در بر دارد و نیز استفاده از برخی جریانات داخل دانشگاه برای اعمال فشار بر جامعۀ ارزشی و اخیرا هم ترویج اندیشه‌های مارکس که به موزۀ تاریخ سپرده شده است، عواملی است که دانشگاه‌ها را تضعیف می‌کند.
یکی از پیگیرترین و مرموزترین پژوهشگرانضد-کمونیست در ایران، مازیار بهروز نام دارد. کتاب شورشیان آرمان‌خواهکه توسط او به نگارش درآمد و توسط تواب خطرناک توده‌ای و همکار نزدیک وزارت اطلاعات، مهدی پرتوی، به فارسی ترجمه شد، سرآغاز دور جدیدی از تبلیغات ضد کمونیستی باندهای اصلاح­طلب رژیم اسلامی در اوایل دهۀ 1380 شد. او موذیانه خود را از علاقمندان بیژن جزنیمعرفی می­کند و سعی می­کند با پُز سوسیال‌دموکراتیک و ارجاع به سوابق توده­ای بودن پدرش، راهی به درون محافل چپ باز کند. مشخص نیست اطلاعات گردآوری شده توسط او از سوی چه نهادهایی مورد استفاده قرار می­گیرد. واقعیت این است که او با وجود فعالیت­های وسیع روزنامه­نگاری در ایران که عمدتا در راستای تبلیغات ضد-کمونیستی صورت می­گیرد، به راحتی و با تایید نیروهای امنیتی به ایران مسافرت می­کند. او در مصاحبه­ای با مریم شبانی که در روزنامۀ اعتماد ملی، ارگان حزب مهدی کروبی، به چاپ رسید (5 اردیبهشت 1388، ص 13) از رشد چپ رادیکال که او آن را رمانتیک می­نامید در دانشگاه­های ایران اظهار نگرانی کرد و از این که این چپ هیچ‌وقت از بین نمی­رود و همواره خود را بازتولید می‌کند اظهار تاسف نمود. احتمالا جد و جهد بی­پایان او در زمینۀ انتشار متون ضد-کمونیستی و تبلیغات و فعالیت در این زمینه هم­سو با رژیم اسلامی در جهت تضمین از بین رفتن کامل این اندیشه و بازتولید نشدن آن و نماندن زمینه‌ای برای نگرانی امثال او و مریم شبانی باشد.
یکی از جالب‌ترین واکنش‌ها از این نوع را نیز دکتر سید جواد (طباطبایی) نشان داد. او در مصاحبه‌ای با شمارۀ دوم نشریۀ مهرنامه (اردیبهشت 1389) در مورد وضعیت علم سیاست در ایران، در یکی دو جا اشاراتی به نسل جدید مارکسیست داشت و از آن جمله گفت:
ائتلاف روسای سیاسی و دولتی و فرصت­طلبان بی­سواد در دو دهۀ گذشته به طور کلی دانشگاه را به کانونی برای اتلاف منابع مالی و ضابع‌کردن استعدادها تبدیل کرده است. و البته مهم­ترین پیامد آن جز تجدید اعتبار عقب­مانده­ترین جریانات مارکسیستی جهان سومی نبوده است… به نظر من با تصفیه­های نسنجیده در دانشگاه، به جای فرهنگ اسلامی که گردانندگان انقلاب فرهنگی وعده داده بودند، مارکسیسم مبتذال جهان سومی آمد.
و البته ما نمی­دانیم تعریف این سید دکتر یا دکتر سید از ابتذال و نیز    بی­آبرویی چیست؟ و اگر تدریس در دانشگاه در دهۀ خونین 1360 و چاپ‌شدن تالیفات به دستور و سفارش مستقیم مصطفی میرسلیم و حضور و سخنرانی اتفاقی در سمینار اصلاح‌طلبان در مورد مشروطه و تمجید اتفاقی از نقش آخوندها و فراخوان حمایت از کروبی به همشهریان آذری و برقرار بودن کلاس­های درس و بحث در اوج خفقان سال 1388 نباشد، واقعا چیست؟ اما اگر منظور او از عقب‌مانده‌ترین مارکسیسم جهان سومی، مائوئیسم باشد که در مورد گرایش ایشان به این نحله از مارکسیسم در مهد علم و دانش در حین تحصیل در فرانسه و ملقب شدن به جواد مائو بسیار شنیده‌ایم. فکر نمی‌کنیم گرایش ایشان به مائوئیسم در پاریس نتیجۀ ائتلاف روسای سیاسی و دولتی و فرصت­طلبان بی­سواد و تصفیه­های نسنجیده دانشگاهی در فرانسه بوده است. روس بررسی احوالات و اندیشه‌های این سید آل پیغمبررا به فرصتی دیگر واگذار می‌کنیم.
و سرانجام شاید آخرین و کامل­ترین مورد از واکنش­هایی از این دست، کتاب مارکسیسم دانشجویی در ایران باشد که توسط انتشارات ساحل اندیشه و در سال 1388 به بازار نشر عرضه شده است. این کتاب در واقع نوعی جمع­بندی دستگاه­های امنیتی رژیم جمهوری اسلامی از پیدایش نسل جدید مارکسیست در ایران است.
باند عطریان‌فر-قوچانی حلقۀ مرکزی و عصارۀ آنتی­کمونیسم در ایران
در اوایل دهۀ 1370، با یک روند مهاجرت بازجویان، دژخیمان و کارشناسان دستگاه­های سرکوب­گر نظامی، انتظامی و امنیتی رژیم به بخش فرهنگی،  رسانه­ای و آکادمیک مواجه هستیم. این روند ابدا منحصر به جناح اصلاح­طلب نیست. در جناح محافظه‌کار رژیم هم شاهد انتقال افرادی مانند علی لاریجانی و عزت‌الله ضرغامی از سپاه پاسداران به صدا و سیما و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هستیم. اصولا یکی از خصوصیات رژیم‌های استثنایی سرمایه‌داری مانند دیکتاتوری­های نظامی، فاشیسم و بناپارتیسم، همین نازک شدن مرز و        کم­رنگ‌شدن تمایز بین دستگاه‌های ایدئولوژیک و سرکوب می‌باشد. هستۀ خط امامی-اصلاح‌طلب وزارت اطلاعات که تبار آن به دفتر اطلاعات نخست‌وزیری دولت محمدعلی رجایی می­رسید، به شکل فعالانه در این روند مشارکت کرد. اکثر این­ها با رانت­های حکومتی و سهمیۀ دستگاه­های امنیتی برای ادامۀ تحصیل وارد بهترین دانشگاه‌های کشور شدند. این‌ها در اوایل دهۀ 1370 اسلاف همان هم‌کلاسی‌های کت و شلواری، ریشو، مرموز و اکثرا مُسِنّ امروز بودند که هنوز هم اکثر دانشجویان با دیدن آن‌ها در کلاس‌ها از خود سوال می­کنند که این­ها واقعا که هستند و چگونه با گذر از سد کنکور(!) به بهترین     دانشگاه­های کشور وارد شده­اند؟ سعید حجاریان، یکی از مدیران کل وزارت اطلاعات، که پیش از انقلاب دانشجوی رشتۀ مهندسی بود، توانست تحصیلات خود را تا مقطع دکترا در دانشگاه­های تهران و تربیت مدرس به اتمام برساند. عباس عبدی، از مسئولین بخش خارجی (فرنگی‌کار!!) وزارت اطلاعات به ادامۀ تحصیل در رشتۀ حقوق در دانشگاه تهران پرداخت. محمدرضا (بیژن) تاجیک با کمک وزارت اطلاعات از دانشگاهی در انگلستان بورسیه گرفت و نخستین دکترای گرایش تحلیل گفتماندر ایران شد! علی ربیعی (با نام مستعار برادر عباد در وزارت اطلاعات) که تا پایان دورۀ خاتمی هم­چنان به فعالیت­های اطلاعاتی-امنیتی مشغول بود، تحصیلات خود را تکمیل نمود و به تدریس در دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران پرداخت. پدرخوانده و پدر معنوی کل این باند یعنی خسرو قنبری تهرانی هم دکترای علوم سیاسی دریافت کرد و در دوران اصلاحات با نام مستعار دکتر قنبریبه تدریس در دانشگاه موسوم به علامۀ طباطبایی می­پرداخت. این‌ افراد همین‌طور از رانت­های اقتصادی اطلاعاتی‌ها در دورۀ رفسنجانی استفاده کرده و با سهیم‌شدن در سود کارخانجات و موسسات تجاری، زندگی مرفهی برای خود و خانوادۀ خویش فراهم ساختند و فعالیت سیاسی خود را در دو عرصه متمرکز کردند: نخست در مرکز مطالعات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام طرح کلانی را برای آیندۀ سیاسی رژیم اسلامی و در بطن آن، بازسازی جناح خط امام در شرایط جدید تدارک دیدند. در آن دوران ائتلاف رفسنجانی-جامعۀ روحانیت که مورد حمایت رهبر تازه‌کار خامنه‌ای نیز قرار داشت، باند احمد خمینی و کلا بیت خمینی را از قدرت تصفیه کرده بود. با حذف فیزیکی احمد خمینی در درگیری بین باندها، این باند مهم‌ترین حلقۀ تاثیرگذاری خود بر تغییرات بلوک قدرت را از دست داد. به علاوه جناح خط امام مانند تمام گرایش­های اسلامیست و ناسیونالیست طرفدار اقتصاد دولتی (با مدل شوروی) و با داعیه­های طرفداری از مستضعفینو ضدیت با استکبار جهانی در شرایط نوین بین­المللی دچار بحران هویتی شده بود و می‌بایست نقش و کارکرد جدیدی در اوضاع جدید برای خود تعریف کند. پروژۀ توسعۀ سیاسی که در همان مرکز مطالعات مجمع تشخیص مصلحت نظام طراحی شد، حاصل این دغدغه­ها و تاملات باند خط امامی وزارت اصلاعات و نو آکادمیسین‌های آن بود.
رکن دیگر فعالیت این باند را ورود به عرصۀ رسانه‌‌های عمومی و تاثیرگذاری بر افکار عمومی تشکیل می‌داد که بعدها نقشی محوری در بازگشت به قدرت جناح خط امام در سال 1376 و پس از آن ایفا نمود. بدین ترتیب بود که عباس عبدی به عنوان سردبیر روزنامۀ سلام به فعالیت مشغول شد، علی ربیعی روانۀ روزنامۀ کار و کارگر شد، مرتضی حاجی از خط امامی‌های فعال در سپاه به عنوان مدیر عامل موسسۀ همشهری برگزیده شد و فریدون وردی‌نژاد از مسئولین معاونت امنیت بخش حفاظت و اطلاعات سپاه به عنوان مدیرمسئول روزنامۀ ایران و خبرگزاری رسمی دولت برگزیده شد و تا پایان دوران اصلاحات این پست را بر عهده داشت.
 برخی ساده‌لوحان و بعضی شیادان تغییر جایگاه این افراد را نشان‌گر تغییر اندیشه­ها و روحیات این افراد می‌دانند که کاملا طبیعی و محتمل است و باید از آن استقبال نمود. واقعیت هر چه باشد، خود این افراد به عنوان    آدم­های زنده بی‌نیاز به وکیل و وصی، چنین تبیینی را از زندگی سیاسی و شخصی خود قبول ندارند. سعید حجاریان در 17 تیر 1383 در مصاحبه با سایت امروز می‌گوید:
خب، این­ها شغل من بوده است. از سال 1368 به بعد شغل من پیگیری همین برنامه‌ها بوده است. قبل از 1368 هم همین بوده است اما به شکل و صورتی دیگر که بعدا باید راجع به آن صحبت نمود.
معلوم نیست حجاریان در سال‌های خونین و سیاه دهۀ 1360 به عنوان مدیرکل وزارت کثیف و جنایتکار اطلاعات رژیم اسلامی چگونه به پیشبرد برنامه­های دموکراتیزاسیون و توسعۀ سیاسیمشغول بوده است؟! در سطح فعالیت رسانه­ای باند امنیتی-خط امامی در همان سال­های نخستین دهۀ 1370 به تدریج نام فردی مطرح شد که طی سال‌های بعد به برنامه‌ریز اصلی تیم رسانه‌ای جناح اصلاح‌طلب و مهم‌ترین رسانه‌های آن مشغول شد. این فرد کسی نبود جز محمد عطریان‌فر. نشریۀ چشم‌انداز ایران او را این‌چنین معرفی می‌کند:
مسئول در قسمت پخش خبر ”سازمان صدا و سیما“، عضو شورای سردبیری روزنامه كیهان دوره مدیریت آقای سید محمد خاتمی در سال‌های 1360 تا 1362، سازمان صنایع ملی (1363)، معاونت صنایع دفاع (1364)، معاون سیاسی وزارت كشور (1364 تا 1372) و هم­زمان با تصدی پست وزارت آقای عبدالله نوری، سردبیری، مدیرمسئولی و مدیرعاملی روزنامه همشهری (از بهمن سال 1371 تا تیر سال 1382) به مدت ده سال و شش ماه، رئیس شورای شهر تهران (دوره اول) (1380 تا 1382)، عضو شورای مركزی كارگزاران سازندگی و بنیانگذار و رئیس شورای سیاستگذاری روزنامه شرق.
این نشریه محمد عطریانفر را به مدت ۸ سال معاون سیاسی وزارت کشور معرفی می‌کند. در حالی که نام این معاونت سیاسی-امنیتی است و مهم­ترین پست وزارت کشور است و در آن‌ سال‌ها کمیته‌های انقلاب و شهربانی کل کشور زیر نظر وزیر کشور و به ویژه در ارتباط با این معاونت فعالیت می­کردند. امروز محمدباقر ذوالقدر جانشین فرمانده سپاه پاسداران و یکی از مهم‌ترین مهره­های امنیتی و سرکوب، اداره‌‌ی این پست را به عهده دارد. مطمئناً حذف بخش امنیتی این پست آگاهانه انجام گرفته تا سابقه‌ی عطریانفر پوشیده بماند. در دوران عطریانفر بازداشتگاه مخفی وصال راه­اندازی شد و سال­ها بعد پس از دستگیری شهرداران مناطق تهران و شکنجه‌ی آن­ها اسم این بازداشتگاه سر زبان‌ها افتاد. غیر از معاونت سیاسی-امنیتی وزارت کشور، عطریان‌فر پیش از آن پستی را بر عهده داشت (ریاست حفاظت و اطلاعات نیروی انتظامی) که بعدها سردار نقدی جانشین او شد و رفقای خود او یعنی شهرداران تهران را در همان بازداشت‌گاه‌هایی که او تاسیس کرده بود، به چهار میخ کشید.
در همین مصاحبه هم عطریانفر که سابقاً در کارهای امنیتی و بازجویی بوده بند را آب داده و در ارتباط با اعضای دستگیر شده گروه فرقان که از نزدیک در جریان بازجویی‌های آن‌ها بوده می‌گوید:
پروژه كنترل فرقان دست بچه‌های سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود كه در دستگاه‌های اطلاعاتی هم فعال بودند. بنا به ارتباطی كه داشتم چند جلسه با اكبر گودرزی، رهبر فرقان در زندان مباحثه كردم، … فردی را درون فرقه فرقان سراغ داشتم كه دو برابر سنش عملیات انجام داده بود. 16 سال سن داشت و 32 عمل نظامی مثل سرقت اسلحه، شناسایی، ترور و زدن بانك انجام داده بود. این نوجوان آن چنان مقاومت می‌كرد كه حتی زیر سنگین‌ترین فشارهای بازجویی هم شكسته نشد…. به یاد دارم با قاتل مرحوم مفتح صحبت می‌كردم كه جوانی بسیار ساده‌لوح بود. …
کسی که با زندان­های جمهوری اسلامی آشنا باشد، می­فهمد که منظور از سنگین‌ترین فشارهای بازجوییچیست و آقایان مشغول چه کاری بوده‌‌اند.
 نیک آهنگ کوثر کاریکاتوریست روزنامه­های دوم‌خردادی در مورد او می‌‌‌گوید:
 موضع عطریانفر برایم بسیار جالب است. یادم می‌آید در سال‌های ۷۲-۷۵ نگاهش چقدر متفاوت و تا حدی ضد هاشمی بود… خدا پدر سیاست را بسوزاند که کارگزاران راه افتاد و محمد عطریانفر دیروز را به آقای عطریانفر نرم و لطیفی تبدیل کرده که امروز با هاشمی چنین ملاحضه[ملاحظه] کارانه مصاحبه می­کند…. عطریانفر که سال­ها مورد اعتماد طرفداران آیت‌الله منتظری بود و در سال ۶۷ به طور ناگهانی اعتماد ری‌شهری ]وزیر وقت اطلاعات[ را جلب کرد، شخصیت پیچیده‌ای دارد.
اگر توجه داشته باشید در سال ۶۷ کشتار زندانیان سیاسی به مدیریت وزارت اطلاعات تحت سیطره‌ی ری‌شهری اتفاق افتاد.
عطریانفر در مورد قتل‌عام شدگان ۶۷ در مصاحبه با نشریه چشم‌انداز شماره‌ی ۴۰ می‌گوید:
من با یكی از مسئولینی كه در جریان حوادث سال 1367 مسئولیتی داشت صحبت می‌كردم پرسیدم شما این افراد را كه صدا می‌زدید و با  آن­ها گفت‌وگو می‌كردید، آیا اشاره می‌كردید كه اگر روی مواضعت باشی چه نتیجه‌ای دارد؟ ایشان می‌گفت نه، به این صورت كه تو می‌گویی نه.
 ملاحظه می‌کنید او چگونه از قتل‌عام زندانیان سیاسی صحبت می‌کند. او بدون آن که شرمی داشته باشد می‌گوید که افراد بدون آن که بدانند پاسخ‌شان به چه نتیجه‌ای ختم خواهد شد به جوخه‌ی اعدام سپرده می‌شدند.
 او هم­چنین در رابطه با ابعاد وسیع زندانیان قتل‌عام شده می‌گوید:
… البته فراگیر بودن فتنه رجوی به افزایش نگرانی مسئولانی كه ماموریت بازسازی نظام سیاسی امنیتی جدید را عهده­دار بودند و مسئولیت داشتند تا نظام را مستقر كنند دامن زد. در حالی كه شاید اگر این فرآیند، فرآیندی محدودتر بود، راحت­تر كنترل و صمیمانه­تر حل می‌شد و از تیزی‌های خشونت آن هم كاسته می‌شد.
 ملاحظه می‌کنید وقتی اصلاح‌طلبان دم از صمیمیت می‌زنند منظورشان چیست؟ آن‌ها اعدام و کشتار را با صمیمیت برگزار می‌کنند. او هیچ انتقادی نسبت به کشتار ۶۷ ندارد. آن را برای بازسازی نظام سیاسی-امنیتی جدیدلازم می­داند. اگر دامنه­ی کشتارها وسیع است به خاطر فراگیر بودن فتنه‌ رجوی‌ است. دقت‌ کنید این مواضع عطریان‌فر مربوط به سال‌های 1360 یا 1361 نیست. او این نظرات را پس از تحول و در سال 1385 ابراز می‌کند.   
عطریان‌فر از سال 1372 تا سال 1381 یعنی به مدت یک دهه مسئولیت ادارۀ مهم­ترین، عمومی­ترین و پُرهزینه‌ترین روزنامۀ ایران و اصلاح­طلبان یعنی همشهری را بر عهده داشت. همشهری نخستین روزنامۀ رنگی ایران بود که با قیمت ارزان توسط شهرداری تهران (به مسئولیت غلامحسین کرباسچی) عرضه می‌شد. او پس از دوم خرداد روانۀ بخش فروش خارجی وزارت نفت هم شد و به همین خاطر رسانه‌هایی که توسط تیم او منتشر می‌شد به رسانه­های نفتیشهرت داشتند. این هم از عجایب کار باند اصلاح‌طلب بوده و هست که در حالی که هزینۀ زندگی شخصی و فعالیت‌های سیاسی‌شان همواره از طریق رانت­های حکومتی و به ویژه نفتی تامین می­شده است، چگونه ادعای مبارزه علیه     رانت­خواری و ویژه­خواری را دارند؟  عطریان­فر در طی این مدت به تدریج توانست تیمی از روزنامه‌نگاران مزدور را گرد خود جمع کند. محمد قوچانی شناخته‌شده‌ترین چهرۀ آنان بود. اکبر منتجبی، رضا خجسته‌رحیمی، فرید مدرسی، مهدی یزدانی خرم، متین غفاریان، محمد جواد روح، مریم شبانی و …. سایر اعضای ثابت این تیم را تشکیل می‌دادند. پس از آن‌که روزنامۀ همشهری به دلیل اشغال شورای شهر تهران توسط اصول­گرایان و انتصاب احمدی‌نژاد به شهرداری تهران جبرا از دست این باند خارج شد، این باند به ترتیب اقدام به انتشارات نشریه‌هایی تمام رنگی، با کاغذ گلاسه و قیمت ارزان نمود که از جملۀ آن‌ها می‌توان به شهروند امروز، ایران‌دخت، آسمان و مهرنامه انتشار کرد. نشریات مهرنامه و آسمان در زمان نگارش این مطلب هنوز به انتشار خود ادامه می‌دهند.
جهت‌گیری باند رسانه‌ای عطریان‌فر-قوچانی پس از سال 1384 و نقش و کارکرد روشنفکرانمزدور
در تقسیم‌بندی‌های درونی باند اصلاح‌طلب، عطریان‌فر به عنوان راس این تیم و برنامه­ریز اصلی خط مشی رسانه­ای اصلاح­طلبان جزء افراد بسیار نزدیک به هاشمی رفسنجانی تلقی می‌شد. نشریاتی که توسط او منتشر می‌شد، در حقیقت به طور خاص بیانگر مواضع باند هاشمی رفسنجانی بود. نشریات شهروند امروز و … توسط شرکت پیوند سلیم(مستقر در اصفهان، شهر زادگاه عطریان‌فر) متعلق به محمد عطریان‌فر و برادرش (حمید) اداره می­شد که توسط یکی از کلان‌ سرمایه‌داران ایران یعنی غلامحسین کرباسچی از لحاظ مالی مورد حمایت قرار می‌گرفتند. پس از سال 1384، این باند بر طبق سیاست­های کلان دار و دستۀ رفسنجانی، آغازگر چرخش شدیدی در بین اصلاح‌طلبان به سمت راست و محافظه­کاری گردید. رفسنجانی و باند او پس از روی کار آمدن احمدی‌نژاد، سیاست کلان جلب حمایت نهاد روحانیت و بازار و بخش خصوصی به طور هم‌زمان را در مقابل احمدی‌نژاد و سپاه پاسداران دنبال می‌کردند. آن‌ها به دنبال تحولاتی در بلوک قدرت بودند که جناح‌های روحانیت-جامعه مدرسین و مراجع تقلید، بیت خمینی، کارگزاران سازندگی و خط امام را در قالب جبهۀ وحدت ملیدر مقابل احمدی‌نژاد، بیت خامنه‌ای و سپاه پاسداران متحد کنند. پیگیری این سیاست متضمن چرخشی فوق ارتجاعی در درون همان اصلاح‌طلبان بود که آن‌ را نسبت به همان اصلاح‌طلبی میانۀ دهۀ 1370، گام‌های بلندی به عقب بر می‌گرداند. تیم رسانه­ای عطریان‌فر-قوچانی وظیفۀ خطیر خط­شکنی در این زمینه، فرموله کردن نظرات و دیدگاه‌ها و تبلیغ عمومی آن را به عهده گرفتند و الحق در این زمینه به بهای خریدن بدنامی و ننگ ابدی برای خود، سنگ تمام گذاشتند. به برخی از محورهای سیاست جدید که توسط باند عطریان‌فر قوچانی تبلیغ می‌شد، می‌توان به این موارد اشاره کرد:
· دفاع هار و وحشیانه از هارترین و وحشی‌ترین اشکال اقتصاد سرمایه‌داری با اتکاء به نظریات ارتجاعی فقهی اسلامی و اندیشمندان غربی نظیر فون هایک به شکل هم­زمان (نک به مقالۀ زنده­باد سرمایه­داری، نقدی یر سندروم توانگرستیزی در ایران، محمد قوچانی، سرمقالۀ نشریۀ شهروند امروز، شمارۀ54، 23 تیر 1387) قوچانی در این مقاله می­نویسد که پروژۀ آزادی‌خواهی و استقلال‌طلبی در ایران اساسا با تکیه بر چرخۀ کارآمد حوزه-حجره ممکن است! و سرمایه­داری­ستیزی یکی از ویژگی‌های قبیح اخلاقی ملت ایران است.
· طرد کلیۀ اشکال روشنفکری اعم از غیردینی و دینی به عنوان فرقه­هایی حامی فربه ‌شدن دولت و مطرح‌ کردن حوزه‌های علمیه و روحانیت و بازار به عنوان منابع و نیروهای اصلی پیشبرد پروژۀ دموکراسی در ایران! قوچانی در سرمقاله­ای (شمارۀ 13، 4 شهریور 1386) تحت عنوان تاجران برتر از روشنفکران با تیتر فرعی مانع تجدد در ایران،     دولت­سالاری روشنفکران بود نه سنت­گرایی فقیهان می­نویسد: روشنفکری ایرانی شرط استقرار تجدد در ایران را در گذار از سنت  می‌داند. گذر از سنت ایرانی و اسلامی شاید بتواند تجدد غربی را برای جامعۀ ایرانی به ارمغان بیاورد اما الزاما آزادی و برابری را مستقر نمی‌کند…هر چه به گذشتۀ سنتی خود نزدیک می‌شویم، این گذار را ممکن‌تر می‌یابیم آن هم نه به دست روشنفکران که به دست بازاریان و فقیهان… این همه که در وصف دولت سخن گفته­ایم، دربارۀ بازار سخن نگفته‌ایم. فراموش کردن حق انتخاب اول در بازار باید به رسمیت شناخته شود و بعد در پارلمان. شکاف دولت-بازار مهم­ترین شکاف تاریخ معاصر ماست که نادیده گرفته شده است. بازار حتی از حزب هم برای دموکراسی ضروری‌تر است…کاش به جای این خیل روشنفکران مدهوش دموکراسی، جمعی از تاجران عاشق سرمایه‌داری داشتیم. شاید آن روز دموکراسی را نه در کتاب­ها که در خیابان­ها احساس می­کردیم. در متن چنین تفکر پوسیده و عقب‌مانده‌ای است که دست نامریی بازار آدام اسمیت با وجود نازنین و نامریی امام زمان یکی می‌شود چنان که قوچانی می­نویسد: ”این دولت غیب است که غیبت دولت عدل را آسان می‌سازد و همان‌گونه که دست‌های مخفی بازار عدالت را در سرمایه‌داری محقق می‌سازد، دست‌های پوشیدۀ مهدویت عدالت را شرط دولت می­کند.“ (سرمقالۀ شمارۀ 20 شهروند امروز، 22 مهر 1386)
· مطرح کردن بیت خمینی و خانوادۀ او به عنوان محور وحدت پروژۀ دموکراسی­خواهی؛ این کار در اشکال چندش‌آوری در صفحات نشریه از قبیل چاپ خبر عروسی فلان نوۀ خمینی، ترسیم شجرۀ خانوادگی خمینی، درج زندگی‌نامۀ دامادهای خمینی (!)، تعریف و تمجید از زن خمینی (!) و حتی تعبیر خواب توسلی، رییس دفتر خمینی، در مورد او منجر می­شود!!! قوچانی سرمقالۀ شمارۀ 39 شهروند امروز (5 اسفند 1386) را تحت عنوان تعبیر خواب امامو با تیتر فرعی چه کسانی می­خواهند امام را از خانه­اش بیرون کنند؟، به تعبیر خوابی که سید حسن خمینی از روح‌الله خمینی دیده است، اختصاص می­دهد و از آن نتایج سیاسی اخذ می‌کند!!! او بحث خود را با تعریف خواب حسن آغاز می­کند و می­نویسد: چه شده که امام خمینی به خواب سید حسن خمینی آمده و نجوا کرده که مرا دارند از این خانه بیرون می‌کنند و چون از آن مرحوم می­پرسند که آقا! چه کسی شما را از این خانه بیرون می‌کند؟ از عالم غیب جوابی نمی‌شنوند. و در جای دیگری می‌نویسد که باید پرچم دفاع از آقازاده‌هایی را به دست گرفت که مدافع دموکراسی هستند. (سرمقالۀ شمارۀ 38، 28 بهمن 1386)
· ….
غرض از نقل این مطالب، آشنایی اجمالی با محتوای مواضع نشریات زنجیره­ای باند رفسنجانی به مسئولیت قوچانی-عطریان‌فر بود. اتخاذ این مواضع از جیره‌خوران رژیم جهل و جور و سرمایه البته عجیب نیست. اما همان‌گونه که خود سرکردگان این باند تشخیص داده بودند، تنها اندیشه و نیرویی که قادر است در مقابل این ترکیب تهوع‌آور ارتجاع و سرمایه بایستد و موثرترین مبارزه و مقاومت را سامان دهد، کمونیسم است. همان‌گونه که اشاره شد، در آن دوران فعالیت جوانان کمونیست در دانشگاه‌ها به شکل محسوس جریان داشت و زنگ خطر را بیخ گوش حضرات می‌نواخت. لذا این باند در واکنش به چنین پدیده‌ای موضعب اتخاذ کرد و تصمیم گرفت با یک تیر دو نشان بزند: نخست هجمۀ وحشیانه‌ای با تمام امکانات و سلاح و ابزار دروغ و فریب علیه هرگونه رادیکالیسم و در راس آنان کمونیسم به راه بیاندازد و دوم، دولت محمود احمدی‌نژاد با فاکت آوردن از روابط حسنۀ او با ونزوئلا و کوبا و دم زدن او از عدالت و مستضعفان به چپ منتسب سازد و او را مسئول فراگیر شدن اندیشه‌های رادیکال و کمونیستی در جامعه معرفی کند. سرمقالۀ قوچانی در رابطه با بزرگداشت چه‌گوارا در تهران مانبفست چنین موضعی بود.
اما برای پیگیری چنین خطی، نیاز به وجود کارشناسانی حرفه‌ای احساس می‌شد، کارشناسانی که اهل اندیشه و فکر و مستقل از حکومت به نظر برسند و حتی‌الامکان خود سابقۀ چپ‌گرایی در کارنامه‌شان داشته باشد تا تاثیر نظرات‌شان دو چندان گردد. بدین ترتیب بود که تیم تخصصی آنتی کمونیست باند عطریان‌فر-قوچانی هم به تدریج شکل گرفت. کار کردن با این باند مزایای بسیاری از آنان داشت: تبدیل آنان از روشنفکرانی دسته چندم در بازار دلالی روشنفکری ایران به افرادی دارای تریبون و تشخص، دیگر استفاده این افراد از بازار کت بسته و سر شکستۀ خوانندگان نشریات که توسط اختناق جمهوری اسلامی در اواخر دهۀ 1380 برای نشریات این تیم فراهم شده بود. و سوم، مزایای اقتصادی همکاری با این باند پولدار و بهره بردن از ارتباطات فرهنگی-اقتصادی (!) که معمولا در چنین تجمعاتی شکل می­گیرد. این­چنین بود که روشنفکران بنجل و دسته چندمی مانند هوشنگ ماهرویان، مازیار بهروز، بابک امیر خسروی، حمید شوکت و … به خط مقدم مبارزه با کمونیسم در صفحات نشریات ارگان باند رفسنجانی و تیم رسانه‌ای قوچانی-عطریان‌فر آمدند. پیگیرترین اینان را الحق باید هوشنگ ماهرویان دانست که جهاد ضدکمونیستی خود را از همان میانۀ دهۀ 1370 آغاز کرد و آن را با تیم عطریان‌فر-قوچانی به اوج رسانید. ولعی وصف‌ناپذیر در او به مبارزه با کمونیسم وجود دارد که تنها می­تواند از کینه­های شخصی و بسیار عمیق و دیرینه و علاج‌ناپذیر نشات گرفته باشد. او در سالیان اخیر  و به شکلی دائم، پیوسته و بلاوقفه در تمامی نشریات باند عطریان‌فر-قوچانی به فعالیت مشغول بوده است. هر وقت فعالیت یکی از این نشریات متوقف شده است، بلافاصله فعالیت‌اش را در نشریۀ دیگر ادامه داده است. همواره با روی باز پذیرای خبرنگارانی مانند مریم شبانی بوده است که به دنبال لجن­مال‌کردن کمونیسم کاسۀ گدایی خبر و خاطره را پیش گم‌نام‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین چپ‌های سابق دراز کرده‌اند. فقط کافی است طرف در قدیم سلام و علیکی با یکی از چهره‌های شناخته‌شده داشته باشد، آن وقت می­توان او را وادار ساخت که در یک مصاحبۀ دو ستونی نعش‌های تمام بزرگان مارکسیسم از مارکس تا پل سوییزی را برایت دراز کند!
وظیفۀ اصلی ماهرویان و امثال او در نشریات باند رفسنجانی، شعبده­بازی و مشاطه­گری است. نامریی کردن دیکتاتوری واقعا موجود و خلق یک دیکتاتوری تخیلی با استفاده از تکنیک‌های شیطان‌سازی در فن تبلیغات. این‌ها پا در دفاتر جنایت­کارانی مانند عطریان‌فر می­گذارند که حتی از پردۀ اتاق‌شان هنوز بوی ضحم خون به مشام می­رسد، پول آغشته به خون و نفت آنان را در جیب     می­نهند، در نشریه‌ای کار می‌کنند که در آن سرمقالۀ مفصل یک شماره­اش به تعبیر خواب سید حسن خمینی و رویای پدر بزرگش، دیکتاتور خون‌ریز اسلامی می‌پردازد و از لزوم بازگشت به چرخۀ کارآمد حُجره-حوزه سخن می‌رود و آن وقت این­ها با بی‌شرمی و وقاحت از تفکر انتقادیو لزوم اسطوره­زدایی در فرهنگ ایرانی صحبت می‌کنند و پروژه‌های فکریخود را در زمینه گذار به مدرنیته در صفحات همین نشریات دنبال می­نمایند! به راستی مسخره نیست؟ اینان (ماهرویان و هم‌پالکی‌هایش) در زیر چتر رژیم اسلامی و باندهای قدرت آن می‌نشینند، از مواهب گوناگون آن بهره‌مند می‌شوند، از فضای بی­رقیبی که در زیر سرنیزه دیکتاتوری اسلامی برای‌شان ایجاد شده بهره می‌برند و نان و قلم‌شان را در خون رفقای جان‌باخته ما می‌زنند و آن‌ خامُشان بی‌دفاع را به هزار و یک جنایت متهم می‌کنند. به باور و گفته و نوشتۀ این‌ها، تقصیر اصلی برقراری دیکتاتوری در ایران متوجه مارکسیسم است. گو این که از مشروطه به این سو این مارکسیست‌ها بوده­اند که بر سریر قدرت تکیه زده­اند و سلطنت­طلب­ها و ناسیونالیست­ها و اسلامیست‌ها را دسته دسته به جوخه‌های اعدام سپرده­اند و حلق­آویز ساخته‌اند و کوچک‌ترین مجالی برای ابراز وجود به آنان نداده­اند و به خاطر صرف ابراز عقیده، زندگی و خانواده و دار و ندار آنان را بر باد داده­اند. ماهرویان در این زمینه بی­تردید پیگیرانه­ترین و وقیحانه­ترین جد و جهد را داشته است. او در مصاحبه‌ای می‌گوید:
روشنفكري اصلا حق ندارد براي رسيدن به قدرت سياسي فكر و برنامه داشته باشد. وظيفه روشنفكري نقد قدرت است، اما حق نداشت حرف مائو را تكرار كند و بگويد قدرت از لوله تفنگ بيرون مي­آيد و به خانه تيمي پناه ببرد و دل خود را به اين كه دو مامور ساواك را كشته است خوش كند. اين گرفتاري روشنفكري آرمان­خواه ايراني بود.
 بگذریم از این که او با پررویی برای روشنفکری خط قرمز تعیین می­کند و با زورگویی راه نشان می­دهد اما در مجموع وظیفۀ اصلی آن را را نقد قدرتمی‌داند. اما مطمئنا در تمامی آثار و مصاحبه‌های دو دهۀ اخیر خودش نمی‌تواند حتی یک جمله و حتی یک اشارۀ ضمنی و خفیف در رابطه با این موضوعات نشان دهد که دیکتاتوری اسلامی از کجای جامعه سر برآورد؟ بر چه مبنا به سرکوب و کشتار نیروهای مخالف دست زد؟ قدرت سرکوب سیستماتیک و همه­جانبۀ آن به مدت سه دهه در کجا ریشه دارد؟ نقش جناح‌های قدرت و شخصیت­های چپ و راست رژیم در این میان چه بوده است؟ برای نقد بنیادین آن باید از کجا شروع کرد؟ شکل­گیری این رژیم چه ارتباطی با مناسبات سرمایه‌داری در ایران دارد؟ قدرت‌های امپریالیستی در شکل‌گیری آن چه نقشی داشته‌اند؟ چرا فضا این قدر بر اهالی واقعی فکر و فرهنگ بسته است؟ چرا چنین سانسور وحشیانه‌ای بر تمامی آثار ادبی و هنری اعمال می‌شود؟ چرا مردم از حق انتخاب پوشش برخوردار نیستند و توسط گله­های انتظامی رژیم مورد تهاجم قرار می‌گیرند؟ چرا دامنۀ دیکتاتوری تا عمق خانه‌ها و درون رختخواب مردم هم تسری یافته است؟ و…. و …. و …. اگر این‌ها نقد قدرت نیست، پس بفرمایند نقد قدرت یعنی چه؟ ماهرویان در چند خط بعد در همان مصاحبه می‌گوید که امروز هنوز کسی جرات ندارد خسرو روزبه و تاریخ سی ساله جزنی را نقد کند. پس آیا منظور او از نقد قدرت و این همه آسمان و ریسمان بافتن در مورد تفکر اسطوره­ای و عشیره­ای و …، به عنوان وظیفۀ اصلی روشنفکری، گرفتن یقۀ ستم‌کُشتگانی مانند روزبه و بیژن است؟ اگر چنین است، پس باید گفت زهی شرم و زهی زرشک! نام این کار در ادبیات عامه ضعیف‌کُشی است که صفت و خصلت ویژۀ دونان و زبونان و کفتاران است. البته ماهرویان حق دارد. نمی­توان با جنایت­کاران هم­پیاله و هم­کاسه بود و در کشتی آنان نشست و با ناخدا در افتاد. کیست که بتواند در نشریات باند رفسنجانی و زیر دست عطریان‌فر و قوچانی از نقد قدرت جمهوری اسلامی بنویسد و تازه انتظار حق‌التحریر هم داشته باشد؟ اما او حداقل او می‌توانست اندکی، فقط اندکی، شرم پیشه کند و در موردنقد قدرتو تئوری­پردازی در مورد نقش روشنفکری و مشکلات ساختاری و تاریخی جامعۀ ایران وراجی نکند. اما چه کند که    قلم­به­دستان مزدور همواره نان وراجی و چرند بافی خود و پرت کردن اذهان از مسائل واقعی در جامعۀ واقعی را می‌خورند. کاتب باشی و عمله و اکره سلاطین و مهر­‌ه­های ریز و درشت درباری هستند و نشانه­های دیکتاتوری و استبداد را در غریو و فریاد دادخواهی عاصیان و شورشیان، این بزرگ‌ترین قربانیان دیکتاتوری در تمام طول تاریخ، جستجو می‌کنند. گدایان ارباب قدرت و ثروت و جیره‌خوار گوشۀ خوان گسترده و با خون آذین بستۀ قیصراند و درباب نقش اسپارتاکوس‌ها و تفکر اسپارتاکیستی در حاکم شدن استبداد بر جامعهصفحه‌ها سیاه و مضمون­ها کوک می­کنند. به راستی که چشم­بندی و شعبده­بازی­ای رذیلانه­تر از این در تاریخ یافت نمی­شود. دم زدن از نقد قدرت و ذهنیت اسطوره­ای و عشیره­ای در صفحات نشریۀ رییس سابق حافظت و اطلاعات نیروی انتظامی و معاون سیاسی-امنیتی وزارت کشور و اطلاعاتی‌های دهۀ 1360 و سرمایۀ باند هاشمی رفسنجانی را توشۀ زندگی قرار دادن و تازه در عمل گریبان قربانیان اصلی دیکتاتوری و پاک‌بازترین مبارزان را گرفتن و آنان را به عنوان مهم‌ترین بانیان استبداد در ایران معرفی کردن، همۀ این‌ها از ویژگی‌های محیرالعقول این سنخ روشنفکری ایرانی است! در مقابل باید تصویری منسجم و گویا از کلیت دیکتاتوری واقعی حاکم با تمامی گند و نکبت برخاسته از آن در طول بیش از سه دهه یعنی دیکتاتوری رژیم اسلامی سرمایه ترسیم کرد و جایگاه امثال ماهرویان و مازیار بهروز را در رابطه با این کلیت و در نقش توجیه‌کنند‌گان و بزک‌کنندگان آن با دقت، صراحت و قاطعیت تمام نشان داد. 
در حکایات و روایات از سگان هاری نام برده شده است که چه آنان را بنوازی و چه برانی، به تو پارس می‌کنند. حکایت هوشنگ ماهرویان نیز از این چارچوب خارج نیست. او با همان کینه و عداوت ریشه­دار و دیرینه خود در بسیاری موارد فرهنگ بستۀ مبارزۀ چریکی و خانه‌های تیمی و … را عامل اصلی شکل­گیری تفکر اقتدارگرایانه، ضد مدرن و ضد دموکراتیک در جامعۀ ایران (!) می­داند. مثلا در یکی از این موارد در اعتماد ملی مهدی کروبی که سردبیری­اش را قوچانی بر عهده داشت، می­نویسد: در اندیشۀ چریکی فرد باید خود را فدای جمع کند. در اندیشۀ چریکی انسان حقی برای انتخاب فردی خود ندارد و دستور از بالا برای انجام زیردستی­ها صادر می­شود و هیچ کس هم حق به پرسش کشیدن و مخالفت ندارد.(اعتماد ملی، ضمیمۀ هفتگی 5، 12 بهمن 1387، ص 35) مثل این که از نظر هوشنگ ماهرویان خفقان و اختناق مطلق و غیر قابل تحمل رژیم سلطنتی که افراد را تنها به جرم حمل و مطالعۀ یک کتاب ممنوعه روانۀ زندان و شکنجه­گاه می‌ساخت، نقشی در شکل‌گیری این فرهنگ اقتدارگرایانه و تحمیل روش­های مخفیانه به مبارزین ندارد. فعلا از این مساله می‌گذریم. اما در عین حال ما با این واقعیت مواجه هستیم که در مقاطع بسیار کوتاهی از تاریخ معاصر ایران که شمشیر اختناق اندکی کند شده است، کمونیست­ها پیشتاز و سردمدار مبارزه برای حقوق دموکراتیک، بسیج توده‌های مردم و زحمت‌‌کشان و فرودستان برای احقاق حقوق و مطالبات‌شان با استفاده از روش­های کاملا باز، علنی، توده­ای و دموکراتیک بوده­اند و امر خود را تنها با قدرت استدلال و اقناع توده‌های مردم، روشنگری، سازمان­دهی و متشکل ساختن آنان ایفاء کرده‌اند. سالیان 60-1357 و 32-1320 نمونه­ها و مثال‌های کاملا گویایی در این زمینه هستند. در دهۀ 1320، حزب تودۀ ایران مبتکر و پیشتاز شکل‌دهی به نهادهای دموکراتیک و توده­ای در رابطه با کارگران، زنان، جوانان، دهقانان شد؛ تشکل­هایی به معنای واقعی اصیل و مردمی و برخوردار از حمایت تودۀ زحمت‌کش و فرودست جامعه که نظیر آن‌ها دیگر در تاریخ معاصر ایران ایجاد نشده است. در همان دهه، ائتلافی متشکل از دربار، آخوندها، نیروهای دست‌راستی مورد حمایت غرب و امپریالیسم انگلستان تمام انرژی و هم و غم خود را مصروف سرکوب و خفه‌ساختن این تلاش­ها و در بند کشیدن مجدد مردم به هر روش ممکن نموده بودند: از نشر خرافات مذهبی تا گسیل داشتن گروه‌های چماق‌دار و سرانجام با خشن‌ترین و بی‌شرمانه‌ترین روش ممکن یعنی دخالت مستقیم ارتش و کودتا. صحنۀ سیاست در سال‌ها اکنون به قدری روشن شده است که نیازی به توضیح مفصل ندارد. اما هوشنگ ماهرویان حتی در قضاوت در مورد این برهه از تاریخ نیز زهر خود را به کمونیست‌ها می‌ریزد. در ذهن کوچک و مغز فندقی امثال ماهرویان قابل تحلیل نیست که چگونه یک حزب کاملا استالینیست، پیشتاز ایجاد تشکل­های توده­ای و بسیج نیروهای مردمی و طبقات فرودست برای تحقق مطالبات دموکراتیک بوده است در حالی که لیبرال‌ها و دموکرات‌های آن کشور همواره مروج خرافات، هم­دست ارتجاع و موئتلف دیکتاتوری­ها و مستبدین از هر قماش آن بوده­اند. البته ماهرویان آن‌قدر بی­شرم و وقیح هست که در مورد این برهه از تاریخ هم با روش همیشگی خود قضاوت کند. او در مجلۀ فرهنگ توسعه در مقاله‌ای تحت عنوان چپ و جامعۀ مدنی می‌نویسد: حزب توده ] در مقطع 32-1320[ جانب نابودی جامعۀ مدنی را می‌گرفت و اگر تشکیلات زنان و کارگری به وجود می­آورد، آن را زیر مجموعۀ خود می­کرد… حزب توده هیچ تجربه فکری و عملی در زمینۀ دموکراسی و جامعۀ مدنی برای ما نگذاشت… ولی تجربۀ منفی گذاشت… این که هنوز روشنفکران ما نمی‌توانند دور هم جمع بشوند و از منافع صنفی خود دفاع کنند، حاصل تجربیات و تفکرات نقد نشدۀ حزب توده است.]!!!!!![ نتیجۀ اعمال غیر دموکراتیک حزبی است که هنوز نقد نظری نشده است… (فرهنگ توسعه، ش 34-33، خرداد 1377، ص 52) ماهرویان به خوبی می‌داند که کمونیست‌ها منتقدان و کوبندگان درجۀ اول حزب توده هستند. حزب توده و اکثریت هم امروز در همان صف شبه-اپوزیسیون لیبرال-اسلامیست ایستاده­اند. اما انصاف بدهیم، پس از نوشتن و انتشار بیانیۀ ما نویسنده‌ایمدر سال 1369، این حزب توده بود که اقدام به بازداشت و افزایش فشار بر نویسندگان کرد یا دولت هاشمی رفسنجانی که شما امروز در نشریات رنگارنگ باندش قلم می­زنید؟ هاشمی آن روزها هنوز در اوج قدرت بود و به موضع ضعف رانده نشده بود که لازم باشد درب موسسات فرهنگی و نشریات‌اش را به روی شماها باز کند. آن روزها وزارت اطلاعات دولتش یک روز در میکونوس جنایت به راه می­انداخت و یک روز اتوبوس همان نویسندگان را روانۀ درۀ حیران می‌کرد. آن روز هنوز باند هاشمی به شیوه­های نرم رو نیاورده بود که نشریه بزند و یک بخش ثابت فرهنگی به مدیریت مهدی یزدانی خرم راه بیاندازد. این فرهنگ و میراث حزب توده بود که طناب را به دور گلوی نویسندگان زنده‌یاد پوینده و مختاری انداخت یا دستان باند جنایتکاری که افسارشان در همان وزارت اطلاعات دورۀ هاشمی،کارفرمای ارشد امروز شما، برای کشتار مخالفان رها شده بود؟ این حزب توده و یا میراث آن در دولت اصلاحات بود که شرط تجمع نویسندگان دور هم و فعالیت کانون را صدور بیانیه با عنوان به نام خدا قرار داده بود و یا عطالله مهاجرانی، وزیر روشن‌اندیش و لیبرال دولت خاتمی و بازوی فرهنگی باند رفسنجانی؟
ماهرویان در بسیاری از ویژه­نامه­های نشریات باند عطریان‌فر-قوچانی به عنوان صاحب نظر در زمینۀ اندیشه‌های تروتسکی به اظهار نظر پرداخته است (مثلا نک به ضمیمۀ هفتگی ش 2 اعتماد ملی و ش 47 نشریۀ شهروند امروز) اما گویا فاصله‌گیری از فرهنگ عشیره‌ای و ضد مدرن، هنوز او را به این سطح از شعور و فرهنگ نرسانده است که در مورد مساله‌ای که دانشی در باب آن ندارد، نباید به اظهار نظر بپردازد. او حتی با بیوگرافی ساده و ویکی‌پدیایی تروتسکی آشنا نیست، آن وقت به نقد نظرات تئوریک و راهبردی او می­نشیند و در پایان هم نتیجه می­گیرد که او فرقی با لنین و استالین نداشته است!! او در یک جا می‌نویسد: تروتسکی دست آخر مورد خشم استالین واقع شد و به دست نقاش هنرمندی که ایدئولوژی از او دژخیم ساخته بود، با دشنه و تبر کشته شد.(ضمیمۀ هفتگی شمارۀ 2 اعتماد ملی، 21 دی 1387، ص 42) احتمالا منظور او نقاش هنرمندداوید آلفارو سیکه‌ایروس نقاش استالینیست و عضو حزب کمونیست مکزیک است که سوء قصد او به جان تروتسکی ناکام ماند. او از این مسالۀ ساده که هر کس تورقی اندک در زندگی تروتسکی کرده باشد از آن آگاه است، بی­خبر است و نمی­داند که قاتل تروتسکی یعنی رامون مرکادر نه نقاش بود و نه هنرمند!! آن وقت از موضع بالا به نقد دیدگاه­های تروتسکی در مورد انقلاب مداوم و حزب و … می‌نشیند!
اوج هنرنمایی هوشنگ ماهرویان را می‌توان در مقاله‌ای تحت عنوان آدم­کشی به نام قهرمان‌گرایی دید که در شمارۀ چهارم نشریۀ مهرنامه منتشر شده است (مرداد 1389). او در این نوشته تصمیم کنگرۀ اخیر باند اکثریت مبنی بر عذرخواهی از قربانیان تصفیه‌های درونی چریک‌ها را به باد انتقاد می‌گیرد. البته ماهرویان قاعدتا باید خبر داشته باشد که باند اکثریت یعنی همان باند فرخ نگهدار-مهدی فتاپور-علی کشتگر و اخیرا بهزاد کریمی، بزرگ­ترین سازمان چپ انقلابی در سال 1358 را در پای کارفرمایان کنونی آقای ماهرویان یعنی جناح خط امام قربانی کردند و بعد از فروپاشی شوروی نیز توبۀ دموکراتیک کرده و هم‌اکنون نیز مانند خود ماهرویان افقی فراتر از لیبرال دموکراسی را برای جامعۀ بشری قابل تحقق نمی‌دانند. فرق آن‌ها با ماهرویان در این است که آن‌ها از طریق شهید خوری و قربانی کردن نام و اعتبار جان‌باختگان فدایی در پای امثال رجب‌علی مزروعی (مهرۀ اطلاعاتی و نمایندۀ سابق مجلس رژیم اسلامی و سخنران مراسم سیاهکل باند اکثریت در سال گذشته) به امرار معاش مشغول‌اند و آقای ماهرویان از طریق لگد زدن به نعش خونین این رفقا. ماهرویان در این نوشتار از منظر وکیل تام­الاختیار خانوادۀ پنجه‌شاهی -که حتی پس از جان‌باختن فرزندشان عبدالله به همکاری با سازمان ادامه دادند- وارد صحنه می‌شود. او در این مقاله تاکید ویژه‌ای بر رابطۀ عاشقانۀ عبدالله با ادنا ثابت دارد و گاه یه سبک فیلم­های هالیوودی و بالیوودی، مانند تایتانیک، به پررنگ‌تر کردن هر چه بیشتر این رابطه می‌پردازد تا سرانجام خشم و نفرت بیشتری را متوجه عاشق‌کُشان نماید. ماهرویان مزورانه می­نویسد: تازه خواستید ادنا را هم بکشید. او مقاومت کرد و نتوانستید… شاید هادی به عبدالله حسادت می‌کرد که چنین دختر تیزهوش و زیبایی شیفتۀ او شده بود. آخر ادنا بسیار زیبا بود و باهوش. دانشجویی با رتبۀ عالی بود. در دانشگاه صنعتی شریف درس می­خواند و همان‌جا جذب چریک­ها شد. به لندن رفت تا زبان انگلیسی­اش تکمیل شود و نرفته، برگشت و به خانۀ تیمی رفت. اصلا لندن را ندید و آن شد که می‌دانیم… ادنا چنان تیزهوش بود که با کشته‌شدن عبدالله به دست رفقا! فکر کرد و فکر کرد و اسلحه و مبارزۀ مسلحانه را زیر سوال برد. به تنهایی هم به این نتیجه رسید. در مقابل حماسۀ چریک-قهرمان ایستاد. ادنا به نتیجۀ خود رسید و از شما جدا شد. چنان خط‌کشی با شما کرده بود که به شما ششلول‌بند می‌گفت. او نمی‌خواست تسلیم نظر نسل تحقیر شدۀ پس از کودتای 28 مرداد شود. پس ترور را هم زیر سوال برد. اما جوان بود و فرصت نوشتن را زمانه از او ربود…
قطعۀ تغزلی و رمانتیک ماهرویان پس از این نیز ادامه می‌یابد. او فصل مشبعی در مورد ویژگی‌های رفیق ادنا ثابت، جدایی او از چریک‌ها، زیبایی و باهوشی او و … ارائه می‌دهد که همۀ آن‌ها درست فرض می‌کنیم. اما پس از آن چه؟ ادنا چه شد؟ سرانجام چه بر سر این رفیق زیبا و تیزهوش و جان­فشان رفت؟  ماهرویان در این­جا مزورانه و موذیانه ساکت می‌شود و اشارۀ مبهمی به سرنوشت او می‌کند و این که زمانه، فرصت را از او ربوده است. آخر زمانه یعنی چه؟ چطور؟ کجا؟ وقاحت و بی‌شرمی هم حقی دارد آقای هوئشنگ ماهرویان. چرا زندگی‌نامۀ رفیق ادنا را ادامه نمی‌دهید؟ تا آنجا در راستای قصه‌پردازی شماست، داستان­سازی می‌کنید و سپس او را به دست زمانه می­سپارید؟ چرا نمی‌نویسید که رفیق ادنا پس از تحمل این همه دشواری‌ها و ناملایمات، نه خانه­نشین شد، نه به عرفان و کلبی­مسلکی پناه برد و مانند شما هم­دست و کاتب‌باشی دژخیمان شد. چرا نمی‌نویسید که رفیق ادنا هم‌چنان استوار در صف انقلاب و کمونیسم باقی ماند، از چریک‌ها جدا شد اما به مجاهدین مارکسیست-لنینیست و سپس سازمان پیکار در راه آزادی طبقۀ کارگر پیوست. پس از انقلاب عضو کمیتۀ کارگری سازمان در تهران بود. در زمستان 1360 در ضربۀ کارفرمایان کنونی شما بر سازمان پیکار به اسارت جانیان رژیم اسلامی درآمد و اندکی بعد به همراه همسرش رفیق جان‌باخته حسن سلیمی آرونی، که او هم از مسئولان سازمان بود، به دست همان دژخیمانی که شما امروز در نشریات­شان قلم می‌زنید، در راه کمونیسم و در همان مسیر انقلابی جان باخت. رفیق ادنای زیبا و تیزهوش در زمستان 1360به عنوان یک سازمانده کارگری کمونیست به جوخۀ تیرباران رژیم اسلامی سپرده شد.
هوشنگ ماهرویان به مناسبتی و در جایی به ترحم اظهار نظری در مورد پرویز نیکخواه و کوروش لاشایی می‌کند. باید به او گفت که شما و امثال شما مانند مازیار بهروز، بابک امیرخسروی، حمید شوکت و … روی نیکخواه و لاشایی را سفید کردید. آن‌ها زیر فشار و شکنجه و داغ و درفش بریدند. نیکخواه 5 سال حبس کشید. تازه خود را هم چندان ارزان نفروختند. مقامات بالایی را در رژیم سابق به دست آوردند. بیچاره شماها که سهم­تان از قدرت رژیم جمهوری اسلامی و امکانات آن، همین چند ستونی است که محمد قوچانی به عنوان مهرۀ دست چندم باند رفسنجانی جلوی­تان پرتاب می­کند تا از طریق فحاشی به کمونیسم و کمونیست‌ها ارتزاق و امرار معاش کنید. بیچاره شماها. اما از ما از انتظار نداشته باشید که بر بیچارگی شماها به ترحم نظر کنیم. شما که با ریاکاری و تزویر تمام عملا در صف دیکتاتوری و اختناق حاکم بر علیه کمونیست‌ها می‌ایستید و از ما و رفقای جان‌باختۀ ما شیطان‌سازی می‌کنید، باید انتظار داشته باشید که در حال و آینده با شما چونان توجیه­گران و بزک‌کنندگان بی‌شرم رژیم اسلامی سرمایه برخورد شود.
من همدست توده‌ام
تا آن دم که توطئه می‌کند گسستن زنجیر را
تا آن دم که زیر لب می‌خندد،
دلش غنج می‌زند
و به ریش جادوگر آب دهان پرتاب می‌کند
اما برادری ندارم
هیچ‌گاه برادری از آن دست نداشته‌ام
که بگوید: آری
ناکسی که به طاعون آری بگوید و
نان آلوده‌اش را بپذیرد

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 28, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: