آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

ترجمه آلترناتیو:

 
 
حزب فراگیر، حزب انقلابی و جبهه‌ی متحد
جان ریز
برگردان: مهرنوش میرسعیدی

 

احیای رادیکالیسم در جنبش ضدسرمایه­داری و اتحادیه­ها، به بحثی مهم بین چپ­ها، در سطح جهان منجر شده است. موضوع بحت این است که: سوسیالیست­ها چه نوع حزبی باید بسازند؟ آیا آن باید یک حزب سوسیالیستی گسترده باشد یا یک سازمان انقلابی؟ این بحثی است که بارها در جنبش سوسیالیستی دست کم از زمان مارکس و انگلس تکرار شده است. این اما امروز، هم به‌خاطر بازگشت رادیکالیسم و هم به‌خاطر افول احزاب کارگر و احزاب کمونیست سنتی، شکلی جدید به‌ خود گرفته است. موری اسمیت Murray Smith و نیک مکِ‌رِلNick McKerrell با مقاله‌های اخیر خود در مجله‌ی فرانت‌لاین Frontline مشارکت چشم­گیری در این بحث داشته­اند. موری اسمیت پرسش‌های مهمی درباره‌ی تاریخ حزب کارگران سوسیالیست نیز مطرح می­کند، و از این روی قبل از پرداختن به جوهر بحث به‌جا است از مسیری یاد کنیم که چپ برای رسیدن به موضع کنونی‌اش پیموده است.

چه‌گونه ما به این‌جا رسیدیم؟
از جنگ جهانی دوم تا به‌حال در بریتانیا چهار مرحله‌ی متمایز در مبارزه­ی طبقاتی وجود داشته است. نخستین مرحله شکوفایی درازمدت پساجنگ بود، مقارن با دوران تثبیت اجتماعی. این مرحله در اواخر سال‌‌های1960‌پایان یافت و از پی آن دومین دوران، که مهر رادیکالیسم و مبارزه طبقاتی فزاینده را بر خود داشت، فرا رسید. این خیزش اما، از طریق تهاجمی جدید به کارکنان، از میانه‌ی سال­های 1970 تا انتخاب مارگارت تاچر در سال 1979، با حمایت قاطع حکومت حزب کارگر، متوقف شد. در این نقطه فاز سوم، دوران افت [مبارزه‌ی طبقاتی]، در راه بود. این فاز به یکی از سیستماتیک­ترین سری شکست­هایی انجامید که هر طبقه‌ی کارگری در جهان صنعت متحمل شد. در خلال این دهه‌ کارگران صنعت آهن، معدن، کشتی­سازی و نقاش در نبردهای از پیش     برنامه­ریزی شده توسط کارفرمایان و دولت، متحمل شکست شدند. چهارمین مرحله˚وازندیدن دوباره­ی آگاهی و مبارزه­جویی کنونی است، که از میانه­ی سال‌های 1990 قابل تشخیص و از اعتراضات سیاتل 1999 بارز شد.
این تغییرات در جامعه ضرورتن تاثیر خود را بر حزب کارگر داشت. در دوران شکوفایی اقتصادی حزب کارگر می­توانست هم به رفرم اقدام کند و هم در چارچوب تغییرات نظام سرمایه­داری باقی بماند. همین‌که بعد از نخستین سال‌های 1970 دوران رشد کم و رکود تورمی تثبیت شد، حکومت‌های کارگری به‌رفرم‌های کم‌تری دست زدند، و به‌نام تقویت رقابت اقتصادیدر حمله به استانداردهای زند‌گی طبقه­ی کارگر، بیش از پیش مصمم شدند. از این روی عصری از رفرمیسم بدون رفرم گشوده شد. اما وفاداری طبقه­ی کارگر به رفرمیسم از میان نرفت، چرا که آلترناتیو جریان حاکم، محافظه­کاران، حتا بدتر بود. وفاداری به حزب کارگر، که توسط این فاکت که خودپوییِ طبقه‌ی کارگر در سطوح تاریخن پائین قرار داشت تقویت می­شد، آلترناتیوهای رادیکال­تر را به‌حاشیه می‌راند.
بازخوانی این داستانِ کاملن دانسته، اگر چه کمی کسالت‌آور، اما ضروری است چرا که تاکتیک‌های هر سازمان سوسیالیستی باید بر فهم مراحلی که مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر در آن جریان دارد استوار گردد. موری اسمیت به انکشاف حزب کارگران سوسیالیست به‌گونه‌یی برخورد می­کند که گویی آن [انکشاف حزب] فقط به‌طور کناری به وضعیت مبارزه­ی طبقاتی مربوط می‌شد در حالی که در واقع آن [وضعیت مبارزه‌ی طبقاتی] در بطن این امر قرار داشت.(1)
اجمالن، شیرازه‌ی موضوع به‌این قرار است: در خلال شکوفایی اقتصادی طولانی یک گروه کوچک، سوسیالیست­های انترناسیونال (IS)، با سازمان­دهی منعطف اما به‌لحاظ ایدئولوژیکی با سیاست تبلیغی و ترویجی روشن، تمامی آن چیزی بود که امکان ساختن آن وجود داشت. حزب کارگر و حزب کمونیست بیش‌ترین فضای سیاسی چپ را در انحصار خود داشتند. این روال اما در سال 1968 عوض شد و IS رشد کرد. طی سال‌های بعدی، اگر چه نه چندان، اما جایگاهی واقعی در طبقه‌ی کارگر کسب کرد. در ضمن ظرفیت تقبل کار تهیجی موثر خود را نیز توسعه داد. از سال 1968، به‌منظور برد بیش­تر در موقعیت جدید، طی بحثی سخت، یک سازمان سنترالیست دموکراتیک شد. بنا بر این کار بازتر و تبلیغی‌تر، شامل ایجاد روزنامه­های مرتبط با بخش­های گوناگون بدنه­ی سازمان، مثل صدای زنان و شعله، در مجموع از آن شکل بیش‌تر لنینیستیِ یک سازمان حزبی را ساخت. موری اسمیت در اشاره‌اش به این که یک خط سیاسی ”سکتاریستی“ ”دست در دست“ با ”نظامی به‌طور فزاینده اقتدارطلب“ حاکم شد کاملن در اشتباه است. او، گذشته از هر چیز، در گزینش داده­هایش مرتکب خطا شده است.
این نیز حقیقت ندارد که کلیف برای توجیه این خط سکتاریستی تئوری دوران افت مبارزه‌ی طبقاتی را برساخت. کلیف در همان سال 1978 تشخیص داد که موج پیروزی‌های طبقه‌ی کارگر که از سال 1968مشخصه­ی دوران بود به‌پایان خود نزدیک است. این پیش­بینی با اهمیتی بود. انتخاب تاچر آن قدر که برای بخش اعظم چپ غافل‌گیرکننده بود برای حزب کارگران سوسیالیست نبود. و ما خود را برای ماهیت نبردهایی که در پیش بود، برای نمونه اعتصاب سرنوشت‌ساز  1985- 1984 کارگران معدن، آماده­تر از وقتی که غافل­گیرانه با آن روبه­رو می‌شدیم، کردیم. با این وجود، ما نبردهای سیاسی این برهه از زمان -عروج بن‌سیسم [منسوب به تونی بن از رهبران حزب کارگر انگلیس]، رِیت‌کَپینگ ratecapping [شورشی تحت این نام]، شورایGLCو لیورپول به رهبری میلیتانت- را نادیده نمی­گرفتیم. در واقع ما این پدیده­ها را تحت ”دوران افت صنعتی و خیز سیاسی“ توضیح دادیم. اما به این نکته اشاره کردیم که مگر مبارزه‌ی صنعتی تا سطح رادیکالیسم سیاسی عروج کند تا نیروهای درگیر در جبهه‌ی سیاسی نهایتن ایزوله شده و متحمل شکست شوند. و این در باره­ی تونی بِن، کِن لی‌وینگستون و میلیتانت یکی پس از دیگری درست از آب درآمد.
موضع ما این بود که نبرد کنیم وقتی که امکان آن وجود داشت، و حفظ کنیم سازمانی هرچه بزرگ‌تر‌ بر پایه‌ی ایده‌های انقلابی تا جایی که بتوانیم. حفظ خود در دوران شکست­ها مشکلات خود را به هم­راه دارد. شیوه‌های تبلیغ و ترویج، عادت‌های فکری و اشکال سازمانی [بدون به‌روز شدن] برای تقریبن 20 سال بر سازمان مسلط بود. بیش‌تر آن‌ها با وازندیدن جنبش متحول شدند، با این وجود هنوز نیازهای بیش‌تری باید متحقق شوند. اما در پایان آن دوره حزب کارگران سوسیالیست SWP با نیرویی برای صف­آرایی در عرصه­ی جدید مبارزه­ی طبقاتی سربرکشید، که بیش از تمامی نیروی گردآوری شده توسط دیگر سازمان­هایی که در چپ حزب کارگر قرار داشتند، بود. اگرچه در خلال دوران افول مرتکب خطاهایی شدیم، ولی در ویژگی اصلی این دوران اشتباه نکردیم. و ما حتا وقتی که عمیقن در کمپین‌های توده‌یی مثل ANL، گروه‌های حامی کارگران معدن یا کمپین رای­گیری برای مالیات درگیر بودیم ضرورت ایجاد سازمان انقلابی بزرگ­تر را در پایان کمپین در قیاس با آغاز آن از نظر دور نداشتیم.
دیگران مسیری متفاوت را در پیش گرفتند. اتحاد کمونیست انقلابی (LCR) در فرانسه با اجازه دادن به اعضایش در ورود به اتحادیه‌ها یا سازمان‌های انتخاباتی جان سالم به‌در برد. صرف نظر از این که یک چنین استراتژی در گذشته کارآمدتر بود یا نه، به‌طور قطع چنین می‌نماید که مشکلات کم‌تری در ارتباط با حزب-سازی در جهت رادیکال­گرائی جدید برای آن سازمان از مشکلاتی که SWP با آن روبه‌رو شد باقی نگذاشته است. من به نوبه‌ی خود از صمیم قلب احترام خود را به هر کسی که در 20سال گذشته جان سالم از مهلکه به‌در برده و به‌عنوان یک مارکسیست سر بر کشیده است ابلاغ می‌کنم. اما این به‌تنهایی به ما نخواهد گفت که گام بعدی را چه‌گونه برداریم. به ‌ما پاسخ سرراست این  پرسش کلیدی طرح شده توسط موری اسمیت و نیک مک‌کِرل را نخواهد داد، این پرسش که: آیا عمر حزب کارگر، به‌عنوان سازمان رفرمیستی طبقه‌ی کارگر، به ‌اتمام رسیده است؟
ماهیت حزب کارگر
آیا، آن طور که نیک مک‌کِرل استدلال می‌کند، ”تغییر شکل در احزاب رفرمیست کارگر به سازمان‌های آشکارا سرمایه­دارانه“ رخ داده است؟ اگر عمر حزب کارگر به ‌انتهای خود رسیده است در این صورت کل فضای سیاسی که قبلن اشغال کرده بود، دست کم به‌طور بالقوه، برای یک حزب نوین سوسیالیستی گشوده است. آن چه لازم می‌آید، بنا به گفته‌ی مک‌کِرل، ”یک حزب سوسیالیستی متحد است که خلاء ایجاد شده‌ی ناشی از تغییرشکل حزب کارگر را به یک محل کسب و کار بزرگ پر کند“. (2) تمایز بین رفرم و انقلاب دیگر ‌مورد ندارد چرا که یک قطب از این تقابل فروریخته است. و، به‌این ترتیب، نیاز به کار جبهه‌ی متحد نیز غیر ضروری خواهد بود زیرا بدون هرگونه نیروی رفرمیستِ متشکل، اتحاد عمل بین رفرمیست‌ها و انقلابیون، که همان تعریف جبهه‌ی متحد است، آشکارا بی‌ربط خواهد بود.
اگر تمامی این شرایط ملازم وضعیت سیاسی کنونی است در این صورت برپا کردن یک حزب گسترده­ی جدید، بدون قراردادن بلافصل مساله­ی رفرم و انقلاب در برابر یک‌دیگر، کاملن به‌جا است. این می­تواند ما را به وضعیتی برگرداند که مارکس و انگلس در پایان قرن نوزدهم قبل از عروج حزب کارگر با آن روبه‌رو شدند.
اما لحظه­ای تامل به ما می‌گوید که این تحلیل از حزب کارگر با واقعیت خوانایی چندانی ندارد. شکست جناح چپ حزب کارگر در سال 1980 یقینن مسیر را برای رهبری راست‌ترین جناح حزب برای یک نسل هموار کرد. گزینش برنامه‌ی اقتصادی و سیاسیِ نئولیبرالی توسط این رهبری وسیعن تفاوت‌‌های سیاسی بین احزاب اصلی را از میان برداشت. این واقعیت‌ها حاکی از فاصله‌ی وسیع بین نظرگاه‌ها و خواست‌های افراد زیادی، شاید اکثریت کارگران، با رهبری حزب است.
این اما به این معنا نیست که حزب کارگر دیگر یک سازمان رفرمیست نیست. تمامی احزاب نه فقط از طریق سیاست­های­شان بلکه هم‌چنین از طریق ترکیب طبقاتی‌شان تعریف می‌شوند. این علی‌الخصوص در مورد احزاب رفرمیست صادق است، زیرا آن‌ها همیشه سازمان‌هایی بوده‌اند مرکب از کارگران، اما با سیاست‌ها و رهبری‌های وفادار به تداوم نظام سرمایه‌داری. این تعارضات توسط حزب کارگر جدید New Labour به نهایت­های خود رسیده ‌است -و همین واقعیت است که فرصت را برای سازمان سوسیالیستی مستقل از حزب کارگر فراهم می‌آورد- اما آن را هنوز فرو نریخته‌اند.
حزب کارگر به‌دلایل عمده­ی زیر هم­چنان کارگری است: اعضایش عمدتن کارگراند، اگر چه عناصر طبقه­ی متوسط بیش­تر از گذشته بر دستگاه حزبی مسلط­اند؛ پایه‌ی رای‌دهنده­اش اکثرن طبقه­ی کارگرند؛ بیش­تر بودجه­ی انتخاباتی‌اش از محل اتحادیه‌ها تامین می‌شود؛ اتحادیه‌ها، همان‌طور که کنفرانس حزب کارگر امسال بدون تردید نشان داد، هنوز در پیوند ارگانیک با حزب کارگر قرار دارند بنا بر این این ایده که حزب کارگر المثنای حزب محافظه‌کار است، را بی‌اعتبار می­سازد. هیچ اعتراضی، پیروزمندانه یا غیر پیروزمندانه، نسبت به قانون، واگذاری ابتکار امور مالی به بخش خصوصی Private Finance Initiative، در کنفرانس­های حزب محافظه­کار یا دموکرات لیبرال، توسط سازمان‌های توده‌یی طبقه‌ی کارگر، وجود نداشت. یک چنین اعتراضی فقط در کنفرانس حزب کارگر ممکن است چرا که پیوند سازمانی قوی بین اتحادیه­ها، به‌ویژه رهبران اتحادیه‌ها، و حزب کارگر هم‌چنان باقی است.
تضاد شدید بین رهبری­های سازمان­های رفرمیست و حامیان طبقه­ی کارگر آن‌ها جنبه‌ی مرکزی صحنه‌ی سیاسی معاصر است. اما این واقعیت که نه آگاهی رفرمیستی و نه سازمان رفرمیستی از این تصویر زدوده نشده‌اند موضوع چگونگی ارتباط انقلابیون با این نیروهای را مطلقن تعیین کننده می­کند.
روی‌کرد جبهه‌‌ی متحد
برخی از کارگرانی که نسبت به حزب کارگر توهم خود را از دست داده­اند به ‌سادگی به‌ حمایت از سازمان سوسیالیست دیگری، مثل SSP یا اتحاد سوسیالیستی مصمم خواهند شد. آنان سریع، کم و بیش در یک نگاه، به ناتوانی‌های حزب کارگر و امکان یک آلترناتیو سوسیالیستی پی خواهند برد.
اکثریت کسانی که در کشاکش گسست از حزب‌اند به‌طور ناموزون، جزئی، با سرعت­های متفاوت و بر سر موضوع‌های متفاوت از حزب جدا می‌شوند. آنان ممکن است بر سر مساله‌ی ”جنگ با تروریسم“ از حزب شدیدن ناخرسند باشند با این وجود در انتخابات به آن رای دهند. آنان ممکن است از PFI (واگذاری ابتکار امور مالی به بخش خصوصی) متنفر باشند، و به ‌خاطر آن، برای مبارزه با حکومت و شوراهای حزبی، در اتحادیه­ها به انقلابیون بپیوندند، اما هنوز از برنامه­های مالی موجود در اتحادیه حمایت کنند. آنان ممکن است دوش به دوش انقلابیون علیه نازی­ها دست به ‌اعتراض زنند، از برخورد دیوید بلان‌کت نسبت به پناه‌جویان متنفر باشند، اما هنوز عضویت خود را در حزب کارگر حفظ کنند.
اشتباه نیک مک‌کِرل از این روی است که فرض می­کند صرفن بهتر خواهد بود اگر بتوان تمامی این موضوع‌ها را در یک سازمان سوسیالیستی یک‌جا گرد آورد. او با بحث علیه مشارکت SWP در انواع جبهه‌های متحد گوناگون می­گوید، اگر چه این کارزارها حمایت وسیعی را جذب می­کنند اما توانمندتر نمی‌بود اگر یک حزب سوسیالیست متحد پلورالیست می‌توانست، به ‌شیوه‌یی که در اسکاتلند انجام شده است، تمامی این موضوع­ها را در سراسر انگلیس به‌زیر چتر خود درآورد؟(3)
پاسخ این است که جنبش نه تنها قوی­تر نمی‌شد که ضعیف‌تر هم می‌شد. مردمی که تمایل‌ دارند برای مبارزه علیه جنگ به سوسیالیست‌ها بپیوندند ضرورتن خودشان سوسیالیست نیستند، و نباید فرض کنیم که آنان با ما در باره‌ی پناه‌جویان یا ضد-سرمایه‌داری هم موافق‌اند. مردمی که خواستار نبرد با نازی­ها هستند ممکن است با سوسیالیست‌ها درباره‌ی جنگ هم‌نظر نباشند. از این روی است که هر جبهه‌ی متحد باید به‌ویژه با در نظر گرفتن هدف خاصی برپا گردد. کم‌ بهادادن به گونا‌گونی و ناموزونی آگاهی در طبقه‌ی کارگر به این منجر می­گردد که، شمار افرادِ درگیر به کسانی که پیشاپیش خود را سوسیالیست درنظر می‌گیرند محدود گردد یا، ایده‌های چفت شونده با سوسیالیست‌ها به کم‌ترین حد اشتراک برسد. این سریع‌ترین راه برای رسیدن به مدل سکتاریستی حزب، و دریافت جبهه‌ی متحد به ‌مثابه‌ی چیزی نه بیش از یک جبهه‌ی حزبی، است.
واقعیت ناموزون بودن آگاهی در جنبش طبقه­ی کارگر به این معنا است که پشت کردن به روی‌کرد جبهه‌ی متحد صرفن ضدمولد است. این به ‌ما نمی‌گوید [حرکت] چنین مردمی، آن طور که موری اسمیت می­گوید، پاره­ای از بورژواسازی سوسیال دموکراسی است، یا بر این است که خطاب به آنان به‌عنوان رفرمیست یا حتا سوسیال دموکرات، سوسیالیست که نگفتنی است، سوء استفاده‌ از زبان است. (4)
آن چه مورد نیاز است بحث و گفت‌وگویی دقیق در باره‌ی اشکال سازمانی‌ای که برای حداکثر کردن اتحاد طبقه‌ی کارگر در امر مبارزه ضروری است، در عین حال که به انقلابیون و رفرمیست­ها این امکان را دهد که در باره تفاوت­های ژرف‌ترشان به بحث بنشینند. در طول چنین بحث‌هایی، انقلابیونبر این امید خواهند بود که ایده‌های­شان، و نمونه‌ی هدایت مبارزه‌ی‌شان، به‌اندازه‌ی کافی متقاعد کنننده خواهد بود که کارگران رفرمیست به سازمان­های انقلابی بپیوندند. این اما حاصل نخواهد شد مگر هدف بلافصلِ جبهه‌ی متحد این باشد که کارآمدترین سازمان مبارزاتی را برای هم رفرمیست‌ها و هم انقلابیون فراهم آورد. و این نیز از طریق سخن‌رانی برای حامیان حزب کارگر در راستای خطوط شما همه فقط محافظه­کاران نوین هستید -به سوسیالیست­های حقیقی بپیوندیدانجام شدنی نیست.
اولین نکته­ای که درباره­ی برخورد موری اسمیت به جبهه­ی متحد باید خاطرنشان کرد این است که آن برخوردی متناقض است. موری مدعی  از میان رفتن رفرمیسم در خصوص حزب کارگر است، اما سپس مجبور به پذیرش این می‌شود که ائتلاف جنگ را متوقف کنید Stop the War Coalition، مثل کمپین هم‌بستگی با ویتنام Vietnam Solidarity Campain ، نیروهایی را درگیر می­کند که انقلابی، رفرمیست یا نمایندگان منافع متفاوت­اند“. این بیش‌تر دست‌کم گرفتن سازمانی است که 400.000 نفر را در 28 سپتامبر، در بزرگ‌ترین تظاهرات سیاسی از زمان جنگ جهانی دوم، به خیابان‌های لندن آورد، و بسیاری از نمایندگان پارلمانی، حمایت یازده اتحادیه‌ی ملی، نمایندگان سازمان‌های اسلامی، حزب سبز، حمایت از کمپین خلع سلاح اتمی (CND) و چپ انقلابی را در کنار هم قرار داد. شرح موری به لحاظ فاکتی نیز نادرست است. او اتحاد ضد نازی را به‌عنوان یک جبهه برای حزب کارگران سوسیالیست توصیف می‌کند. با این وجود  ANL در سه مناسبت -در اواخر سال‌های 1970 در زمان خیزش جبهه‌ی ملی، در نخستین سال‌های 1990 وقتی که دِریک بیکن Derek Beackon به‌عنوان عضو شورای BNP در شرق لندن انتخاب شد، و مجددن امروز- ده‌ها هزار نفر را با موفقیت علیه فاشیست‌ها بسیج کرده است. آن فقط به این دلیل از عهده‌ی چنین کاری برآمد که توانست انقلابیون و بخش‌هایی از حزب کارگر و جنبش اتحادیه‌یی را به‌ هم نزدیک کند. ANL توسط 17 اتحادیه‌ی ملی شامل PCS، GMB، CWU، MSF، FBU و RMT حمایت می‌شود. کمیته‌ی اجرایی ANL که در کنفرانس ANL انتخاب شد شامل نمایندگان پارلمانی حزب کارگر، جان کری‌یر و مارک هندریک، عضو پارلمان اتحادیه‌ی اروپا از حزب کارگر، گلن فورد و لن دووال از سازمان خدمات شهری لندن بزرگ Greater London Authority، فزون بر نمایندگانی از هیئت‌های اجرایی اتحادیه‌های سراسری FBU، CWU، و TSSA. البته ما علاقه‌مند به داشتن نیروهایی برای ملزم کردن حزب کارگر و کنگره اتحادیه‌ها به‌عنوان یک کل برای مشارکت در جبهه‌ی متحدی از این نوع هستیم. اما در حال حاضر ANL نمونه‌ی نسبتا کارآمدی برای رویکرد جبهه‌ی متحد را به‌نمایش می‌گذارد.
سرانجام، موری به لحاظ تئوریکی با مشکل روبه‌رو است، چرا که به نظر می‌رسد که او تعریف‌اش از جبهه‌ی متحد را به کمپین‌های تک موضوعیِ کوتاه مدت محدود می‌سازد(کمپین‌هایی از نوع بسیار معمول در بین چپ انگلیس در سال‌های اخیر). این اما تعریف بسیار محدودی است. در واقع، در ارتباط با شرح سیستماتیک ایده‌ی جبهه‌ی متحد، ما نوشته‌های تروتسکی در باره‌ی فاشیسم در سال‌های 1930 را در کل روی‌کردی فراگیرتر می‌دانیم.
اتحادیه‌ها، برای نمونه، به‌عنوان شکل جنینی جبهه­ی متحد در مبارزه­ی اقتصادی توصیف می‌شوند چرا که آن‌ها انقلابیون و رفرمیست‌ها را در مبارزه‌ای مشترک بر سر مزد و شرایط کاری متحد می‌کنند. اتحادیه­ها البته نه سازمان‌هایی تک­موضوعی­اند و نه موقت. مضافن، تروتسکی خودِ شوراها را به‌عنوان جبهه‌ی متحد تبیین می­کند: شورا شکل عالی­تر جبهه‌ی متحد است تحت شرایطی که پرولتاریا وارد دوران جنگ برای قدرت می‌شود. شوراها البته بدنه‌های دائمی بودند با قدرت اجرایی، سوکمیته‌ها، دستگاه نظامی، روزنامه و گروه‌های جمع‌آوری پول.
نیاز به روی‌کرد جبهه‌ی متحد، حتا در خلال خودِ قیام، از این واقعیت ریشه می‌گیرد که رفرمیسم و سازمان رفرمیستی نمی‌تواند صرفن به‌دلیل سیاست‌های واپس‌گرایانه‌ی رهبران رفرمیست عاطل و باطل تلقی شود.
اگر حزب کمونیست می‌توانست، در خلال دوران تدارک، موفق به بیرون راندن دیگر احزاب از صفوف کارگران از طریق متحدکردن اکثریت قاطع کارگران زیر لوای خود گردد، در آن صورت هیچ نیازی به شوراها نبود. اما تجربه‌ی تاریخی به این واقعیت شهادت می‌دهند که هیچ مبنایی برای این انتظار که… حزب کمونیست بتواند یک چنین موقعیت بلامنازع و مطلقن بالادست را در صفوف کارگران، قبل از سرنگونی توسط پرولتاریا، اشغال کند. وجود ندارد (5)
به‌نظر می­رسد که اگر، در یک منتها علیه، اتحادیه‌ها و، در منتها علیه دیگر، شوراها بتوانند به‌عنوان جبهه­های متحد تبیین گردند ما هیچ‌گونه نوآوری تئوریک بااهمیتی در توضیح اتحاد سوسیالیستی به ‌عنوان یک جبهه‌ی متحد از نوع خاص انجام نداده­ایم. در این جا موری با درک محدود از جبهه­ی متحد ممکن است از ‌کج‌راهه سر به درآورد. به‌نظر می‌رسد موری و نیک مک‌کِرل بر این تصوراند که هیچ سازمانی که دارای ساختاری حزب گونه است نمی‌تواند به ‌مثابه‌ی جبهه‌ی متحد توضیح داده شود. اتحاد سوسیالیستی تمامی خصیصه‌های یک حزب -عضویت، برنامه و سیاست­ها، کنفرانس­ها، و رهبران منتخب- را دارا است. و برای رای‌دهندگان در انتخابات، آن چنان که بایسته است، چونان یک حزب بروز می‌کند.
اما در ساختمان سیاسی­اش یک جبهه­ی متحد است چرا که اعضای پیشین حزب کارگر را که سوسیالیست انقلابی نیستند با کسانی، مثل حزب کارگران سوسیالیست، که انقلابی‌اند در کنار هم قرار می‌دهد. برنامه‌اش، تا جایی فراگیر است که، حداقل مقبولیت برای انقلابیون و حداکثر مقبولیت برای اعضای پیشین حزب کارگر را بازتاب می‌دهد. و در رهبریت‌اش اعضای حزب کارگران سوسیالیست اقلیت کوچکی را تشکیل می‌دهند.
حزب سوسیالیست اسکاتلند (SSP) متفاوت است، اما نه لزومن بهتر. یازده نفر از چهارده عضو رهبری آن از یک گروه­بندی هستند، و همگی آنان  مارکسیست­های انقلابی‌اند. آنان بر این تصمیم استراتژیک هستند که نه یک حزب انقلابی بل‌که یک حزب سوسیالیست گسترده بسازند. در نتیجه آنان در قیاس با شرایط سیاسی‌یی که یک حزب انقلابی برای عضویت قائل است قائل به شرایط سیاسی پائین­تری برای عضویت هستند، با این وجود در ساختن یک وجه‌ی سیاسی ناهمگن کم‌تر از اتحاد سوسیالیستی موفق بوده‌اند. از این مهم‌تر، SSP اغلب خود را با نوعی خودبزرگ‌بینی به‌ نمایش می‌گذارد که به‌باور موری اسمیت نقش ویژه‌یی در حفظ فرقه‌های انقلابی دارد. دقیقن به‌دلیل تحقیر نیاز به جبهه‌ی متحد (یا وانمود به این که هر جبهه‌ی متحدی باید در اصل یک جبهه‌ی حزبی باشد)، گویا SSP تصور می‌کند که هر کارزار گسترده‌یی باید زیر پرچم حزب‌اش یا تحت سلطه‌ی نیروهای آن باشد.
تناقض این‌جا است که ساختار حزب گسترده که علی‌الاصول باید به سکتاریسم قدیمی پایان بخشد درست نگاهی را نسبت به کارگران رفرمیست ‌بازآفرینی می‌کند، که بامحافظه­کاران نوینخواندن‌شان آنان سرسختانه از اتحاد با SSP امتناع می­ورزند. از ‌همین روی است که، به‌رغم پیروزی درخشان انتخاباتی، کارنامه‌ی SSP در بسیج‌کردن برای جنوا و دیگر رخدادهای ضدسرمایه‌داری، و علیه جنگ در افغانستان و اکنون در آستانه‌ی جنگ با عراق، بسیار ضعیف‌تر است از کارنامه‌‌ی SWP و جبهه‌های متحدی که در بریتانیا آغازگرش بود. هم‌چنین این اتحاد سوسیالیستی تازه به‌میدان آمده بود که، با کنفرانس قدرت‌مند یک‌هزار نفره و مداخله‌گری توان‌مندش در کنفرانس‌های اتحادیه‌ها، راه مبارزه بر سر گردآوری پول برای مقاصد سیاسی political fund را نشان داد. و نیز SSP هیچ کار قابل قیاس با روزنامه‌های پایه‌یی که SWP، به‌ویژه در اتحادیه‌های CWU و RMT، مبتکر آن بوده‌است نکرده است.
این فقط مساله‌ی درستی یا نادرستی موضع یک سازمان، برای مثال، مخالفت با جنگ یا مقابله با نازی‌ها نیست. SSP البته مواضع مشابهی با SWP در مورد هر دو موضوع و تمامی مسائل مهم دیگر گرفته است. اما مساله نه بر سر گفتارها و سیاست‌ها است بلکه بر سر کردارها و کنش‌ها است. نکته این است که آیا حزبی مثل SSP به‌مثابه‌ی یک سازمان انقلابی قادر به بسیج کردن همان نیروهایی است که دیگران از طریق یک جبهه‌ی متحد می‌توانند بسیج کنند.
این ناهم‌خوانی‌ها از این روی است که مدل حزب گسترده بر اتحاد تاکید می‌کند جایی که اختلاف اصولی بین رفرم و انقلاب وجود دارد (با تظاهر به این که این تمایز دیگر معتبر نیست)، و با پافشاری بر اولویت حزب به نفاق دامن می‌زند، جایی که در جبهه‌ی متحد کنش مشترک باید وجود داشته باشد (با تظاهر به ‌این که دیگر آن ضروری نیست). نیک مک‌کِرل در این گرایش صراحت دارد. در حالی که می‌پذیرد که کمپین­های جبهه­ی متحد هنوز می­تواند در مورد موضوع­های مشخصی ضروری باشد، او مصر است که نقش تاریخی برای مارکسیست­ها امروز ساختن احزاب سوسیالیستیِ پلورالیستِ متحد است که چونان چراغی راه­نما برای طبقه‌ی کارگر و جوانان سیاسی شده در جنبش ضدجهانی‌سازی عمل می‌کند“.(6)
اما وحدت اصیل در عمل به جدایی موضوع‌های اصولی از قبیل رفرم و انقلاب وابسته است. ما نمی‌توانیم به‌ طور واقعی آن موضوع‌های بلافصلی را که بر اساس آن‌ها می‌توانیم به وحدت دست یابیم تعیین کنیم مگر آن که ما هم‌چنین بر اساس موضوع‌های اصولی به‌طور واقعی و سازمانی از هم جدا شویم. اگر در یک حزب گسترده با بحث‌های بی‌انتها بر سر اصول از حرکت بازمانیم، ما نخواهیم توانست به تصمیم­گیری متحد، در باره‌ی آن موضوع­های تاکتیکی که بر سر  آن­ها می­توانیم در کنار دیگران بدون ‌چشم‌پوشیدن از خودمان کنش کنیم، دست یابیم.
همین که جدایی سازمانی بر سر اصول‌ها را عملی کنیم دست‌یابی به توافق با دیگران بر سر مسائل بلافصلی که مورد توافق‌مان است بسیار آسان‌تر خواهد بود. این نکته‌یی است که لنین در باره‌ی انقلابیون ایتالیا خاطرنشان کرد، وقتی که آنان حزب سوسیالیست قدیمی را که زیر نفوذ توراتی Turrati بود ترک کردند. او گفت: ”جدایی از توراتی به‌منظور اتحاد با توراتی“
نیاز به یک حزب انقلابی
نیاز به یک سازمان انقلابی هرگز استوار بر وجود سازمان رفرمیستی، آن‌چنان که موری اسمیت اشاره دارد، نیست. توجیه سازمان انقلابی در واقع بر ماهیت سه ویژگی بنیادی‌تر جامعه سرمایه‌داری استوار است: دولت، طبقه­ی سرمایه­دار، و ماهیت آگاهی طبقه‌ی کارگر.
اگر ماهیت دولت سرمایه‌داری در ده سال گذشته تغییر کرده بود آن وقت بحث در مخالفت با حزب انقلابی می­توانست تا اندازه­ای معتبر باشد. اگر دولت به‌گونه‌ای در برابر فشار معمولی‌ از جانب جنبش‌های توده‌ای سربه‌راه‌تر شده بود، اگر سوسیالیزم بدون سرنگونی کامل ماشین دولتی قدیمی ممکن بود، آن وقت بحث به‌نفع حزبی که فاقد مساله­ی سرنگونی به‌عنوان یکی از اهداف اعلام شده‌اش است از اعتبار برخوردار می‌بود. اما چنین تغییری وجود ندارد. آمادگی دولت برای کنش علیه مردم خودش، حتا در دموکراسی­های پارلمانی، هنوز همان اندازه است که همیشه بوده است. تردید در باره­ی این موضوع در اعتراضات 2001 جنوآ زایل شد، کارلو جیولیانی [که در اعتراضات ضد جهانی‌سازی نئولیبرالی در جنوا به‌دست پلیس کشته شد] یادآور این واقعیت است.
و به‌همین قرار پایگان قدرت اقتصادی و مصونیت‌اش در برابر فشار مردم در دهه‌ی گذشته پایان نگرفته است. اکنون بیش از همیشه آشکارا می‌توان دید که قدرت اقتصادی طبقه‌ی سرمایه­دار، بدون تغییر کامل جامعه، از آنان گرفته نخواهد شد. وجود حزبی که این ضرورت را برای نسل جدید کنونی تبیین کند، نسلی که نسبت به این بحث حساس‌تر از هر نسلی از اوایل سال­های 1970 است، هنوز یک الزام حیاتی است.
سرانجام، ماهیت آگاهی طبقه‌ی کارگر ناموزون است. برخی از کارگران، از طریق تجربه‌ی عملی و فکر‌ی خود از جنبش کارگری [حزب کارگر]، به آگاهی سیاسی سریع‌تری از دیگران دست می‌یابند. کارآمدترین شیوه برای این اقلیت جهت پیوستن به جنبش وسیع‌تر طبقه‌ی کارگر این است که آنان در سازمانی جدا گرد آیند تا بتوانند از طریق وضوح تحلیل‌ها و یک‌پارچگی کنش‌هایشان دیگران را تحت تاثیر قرار دهند. اگر آگاه­ترهای سیاسی با کم‌تر آگاهان سیاسی در سازمانی واحد هم­زیستی کنند سردرگمی نظری و فلج سیاسی در پی خواهد داشت.
این ضعف POUM در انقلاب اسپانیا و USPD در انقلاب آلمان بود. تفاوت کلیدی بین لنین و روزا لوکزامبورگ در این بود که دومی در SPD باقی ماند. بنا به مشاهده‌ی لوکاچ:
”لنین و روزا لوکزامبورگ به‌لحاظ سیاسی و نظری در باره‌ی نیاز به مبارزه با اپورتونیسم متحدالقول بودند. نزاع بین آنان در پاسخ‌شان به این پرسش نهفته بود که آیا کارزار علیه اپورتونیسم باید چونان مبارزه‌یی نظری در حزب انقلابی صورت گیرد … یا که آن باید در سطح سازمانی حل می‌شد.“ (7)
موری اسمیت مصر است که SSP از مواضع تاکتیکی که سوسیالیست­های انقلابی باید در مورد موضوع‌های روز اتخاذ کنند، غقلت نکرده است، حتا با وجودی که وی ایده­ی حزب لنینی را رها کرده است. این اما یک کلی­گویی گم‌راه‌کننده است. گم‌راه‌کننده است چرا که SSP یک رهبری با سلطه‌ی مارکسیست­های انقلابی را حفظ کرده است. آن از سرمایه‌ی فکری انباشت شده تغذیه می­کند. و آن هنوز آن اندازه بزرگ نیست که این رهبری توسط اعضای جدیدی که تحت سیاست‌های انقلابی یک‌سان تعلیم ندیده‌اند به چالش گرفته شود. چه اتفاق خواهد افتاد اگر هم‌چنان که SSP رشد می­کند تجدید عهد با سیاست­های انقلابی بوجود نیاید؟ آیا یک چنین یک­پارچگی می­تواند صرفن از طریق پیوند ضعیف مواضع روز به روزِ مشترک بین انقلابیون و غیر انقلابیون حفظ گردد؟
موری اسمیت برای تضمین جهت آینده‌ی SSP بر توانایی جریان مارکسیستی درون آن تکیه می­کند. اما این به‌سادگی دو راهه‌ی تعیین­کننده­ای‌ را که روزا لوکزامبورگ در برابر خود یافت بازتولید می­کند -حتا اگر مارکسیست‌ها در بحث نظری پیروز شوند، چه‌گونه آنان می­توانند این پیروزی را به‌طور موثر به کنش متحد کل حزب ترجمه کنند وقتی که بحش قابل ملاحظه‌ای از حزب با کلیت و به‌ویژه با مولفه‌ی مارکسیستی‌اش توافق ندارند؟
آیا بهتر نیست، مثل اتحاد سوسیالیستی، در یک سازمان مشترک با آن رفقایی که در گستره‌ای وسیع از سیاست­های سوسیالیستیِ پایه‌ای توافق داریم متحد شویم اما استقلال عمل را، هم برای آنان و هم برای خودمان، در مورد آن موضوع‌های اصولی که بر سرشان توافق نداریم حفظ کنیم؟ این روی‌کرد، بدون تظاهر به این که مسائل دامنه‌دار رفرم و انقلاب ناپدید شده‌اند و یا هیچ باری بر مسائل تاکتیکی و استراتژیک ندارند، از خصلت­های سازمان متحد گسترده برخوردار است.
و اگر چه موری اسمیت معترض است که رهاکردن تئوری لنینی حزب با هیچ سردرگمی ایدئولوژیکی هم‌راه نیست، ولی از مقاله­های اخیرش چنین برمی‌آید که موضوع این چنین نیست. وی در ”یادداشت‌هایی در باره‌ی حزب کارگران” طوری می‌نویسد که گویی کل چشم­انداز ساختن سازمان‌های انقلابی اضافی است. اما در پلمیک‌اش با حزب کارگران انقلابی در آخرین مقاله‌اش باز به‌  گونه­ایی می‌نویسد که گویا شکل‌بندی احزاب گسترده منحصرن کارآمدترین راه برای افزایش نفوذِ چپ انقلابی در بزنگاه کنونی است. اگر اولی درست است، پس چرا یک جریان مارکسیستی حتا باید درون یک حزب گسترده­ی مبارزه­ی طبقاتی باقی ماند؟ چرا مشخصن سازمان انقلابی را نباید بالکل منحل نکرد؟ اما اگر دومی درست است، چه وقت انقلابیون رنگ حقیقی‌شان را، برای رفقایی که با این درک به سازمان­شان پیوسته­اند که آن متعهد به سیاست­های انقلابی نیست، آشکار خواهند کرد؟
این در تمامیت خود سرآغاز شبیه شدن نسبی رابطه‌ی میلیتانت قدیمی با حزب کارگر است. در قلب آن امتناع از اذعان به این [واقعیت] نهفته است که حزب انقلابی مستقل، با پیوستن به دیگران در سازمان‌های جبهه‌ی متحد، می‌تواند از حزب سوسیالیستی گسترده کارآمدتر باشد؛ با توجه به این که تبدیل حزب انقلابی به حزب سوسیالیستی گسترده آن را ملزم کرده است که سیاست­هایش را  بر این شرط بنیاد گذارد که تمایز بین رفرم و انقلاب در سیاست­های مدرن دیگر به‌قوت خود باقی نیست.
این بحث هنوز در SSP جریان دارد، و ما فرصت مشارکت در آن را پذیرا هستیم. SSP در واقع تلاش بارزی است برای درهم شکستن سکونی که چپ در خلال سال‌های دراز دوران افت در آن گرفتار آمده بود. بدون تردید  SSP در فعالیت­های انتخاباتی موفق بوده است. و هر کس در کمپ چپ باید از این موفقیت بیاموزد. با این وجود این نیز آشکار است که چنین موفقیت انتخاباتی دست‌آورد انحصاری نوعی از حزب نیست. به‌همین گونه[حاکی از موفقیت] است درصدهای رای کسب شده توسط طیف گسترده­ای از سازمان­های چپ -توسط حزب کمونیستی بازبنیاد شده‌در ایتالیا، توسط سازمانی انقلابی، LCR در فرانسه، و حتا توسط سازمانی سکتاریستی مثل لوته اووری‌یر، مجددن در فرانسه. این نیز آشکار است که آرای کسب شده توسط اتحاد سوسیالیستی، مثل آرای پل فوت در انتخابات شهرداری‌ها در هک‌نی Hackney، اکنون با شرایط بهتر در آغاز برابری کردن با آرای SSP قرار دارد. و این تازه در حالی است که SSP  هنوز برخی از مسائل استراتژیک بسیار تعیین کننده را حل نکرده است.
ما تا این جا فقط در پستی بلندی‌های آغازین بیداری مجدد مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر قرار داریم. سخت‌ترین مبارزات و مشکل‌ترین تصمیم‌ها هنوز در پیش‌اند. ما امروز در صورتی می‌توانیم انتظار پیروز بیرون آمدن از این آزمون‌ها را داشته باشیم که خود را برای رویارویی با آن‌ها با بیش‌ترین دقت آماده کنیم. به ژرف‌ترین ریشه‌های ممکن در جنبش‌های نوین و طبقه‌ی کارگر نیاز داریم. و این مستلزم تلاش ما است، با فوریت موکد، در ایجاد سازمان‌هایی متحد از کارگرانی توان‌مند در امر پیش‌برد مبارزه در ضروری‌ترین امور روز. اما ما  نیاز به ریشه در سنت‌هایمان نیز داریم. و این سنت‌ها تاکید بر این دارند که هیچ جانشینی برای ساختن یک حزب انقلابی وجود ندارد.
*****
1- در باره­ی دوران افت، بنگرید S Jeffreys، اعتصاب در سال‌های 1980، سوسیالیسم بین‌الملل 5 (تابستان 1979)؛ تونی کلیف، تعادل نیروهای طبقاتی در بریتانیای امروز، سوسیالیسم بین­الملل 6 (پائیز 1979)؛ الکس کالی‌نی‌کوس، جنبش پایه‌های کارگری امروز“، سوسیالیسم بین‌الملل 17(پائیز 1982). در باره­ی صدای زنان، بنگرید L James و A Paczuska، سوسیالیسم به فمنیسم نیاز دارد، سوسیالیسم بین‌الملل 14(پائیر 1981). پاسخ تونی کلیف در مبارزه‌ی طبقاتی و آزادی زنان (لندن، 1984) بود، برخی از فصولی که نخستین بار به‌صورت مقاله در این ژورنال ظاهر شدند. پاسخ LindseyGerman را در سکس، طبقه و سوسیالیسم (لندن 1989) می‌توان یافت.
2- N Mckerrell، جبهه­ی متحد امروز، فرانت‌لاین 8 (سپتامبر/ اکتبر2002)، WWW.redflag.org.uk، در این ژورنال تجدید چاپ شد.
3- همان
4- اولین نوشته از آخرین مقاله‌ی موری اسمیت در فرانت‌لاین است، که در این ژورنال تجدید چاپ شده است. دومین نوشته از یادداشت‌هایی در باره‌ی حزب کارگریاو است، در بولتن بحث بین الملل سوسیالیستی شماره 1 (ژولی 2002) تجدید چاپ شده است.
5- تروتسکی، مبارزه علیه فاشیسم در آلمان (پنگوئن، 1975)، صفحه 170- 171
6- N Mckerrell
7- گ لوکاچ، تاریخ و آگاهی طبقاتی (مرلین، 1971)، صفحه‌ی 284
 
 
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 28, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: