آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

ترجمه آلترناتیو:


درآمدی بر کمونیسمِ ”جناحِ چپِ“ لنین
دانکن هالاس
برگردان: شایان شفیق


عنوان این مطلب یکی از مهم‌ترین نوشته­های لنین است. کمونیسم ”جناح چپ“ در آوریل 1920 نوشته شد (ضمیمه در ماه مه به آن اضافه شد). ذکرِ تاریخ آن اهمیتِ خاصی دارد. انقلابِ نوامبرِ 1918 آلمان، که رژیم امپراتوری را برانداخت، سرکوب شده بود. جمهوری وایمار، یک دولتِ بورژوایی ناب، توسط سوسیال دموکرات‌ها (SPD) همراه با کمکِ ضروریِ صورت گرفته از طریقِ کناره­گیریِ جناح چپِ سوسیال دموکرات‌های مستقل (USPD) پایه­گذاری شده‌بود. انقلاب‌ها در مجارستان و باواریا شکست خورده بودند. قدرت‌های متفق، به ویژه بریتانیا، فرانسه و ایالات‌متحده تعدادی ایالاتِ جدید ایجاد کردند (چک اسلوواکی، یوگوسلاوی، ایالات بالتیک، فنلاند) و برخی دیگر را دوباره برپا کرده یا گسترش دادند (لهستان، رومانی). سدِ نفوذیِ ایدئولوژیکِ1 آن‌ها ابتدا به سمتِ روسیه‌ی شوروی و سپس در برابر احتمال احیای قدرت آلمان رهبری می‌شد. آن چه لنین ”پیمانِ دزدیِ بزرگِ وِرسای“ می‌نامید، در دستِ اجرا قرار گرفته بود.

اما هنوز هم هم­چنان کل ساختار نااستوار بود. در آلمان تلاش برای جایگزین کردن وایمار با یک ارتش دیکتاتوری (کاپ پوچ) به وسیله‌ی مخالفتِ توده­ایِ کارگران در ماه مارس شکست داده شده و رادیکالیزاسیونِ میلیون‌ها کارگر به سرعت در حال پیشروی بود. SPD به سرعت در حال باختن میدان به USPD بود. تمامی ایالات جدید و یا دوباره برپا شده، با درجات مختلف، در حال رویارویی با نارضایتی و آشفتگی‌های سیاسی در مقیاس‌های بزرگ بودند.
در شورویِ روسیه، نیروهای ضدِانقلابی، مانند ارتش کولچاک در سیبری و سربازان دینکیندر اوکراین، تا این زمان، به طور قطع شکست داده شده‌بودند. نیروهای بریتانیایی، فرانسوی و آمریکایی که برای کمک به آن‌ها فرستاده شده بودند مجبور به عقب­نشینی شدند (گرچه ژاپنی‌ها در سیبریِ شرقی هم­چنان در حال عملیات بودند). توجه لنین پیشاپیش معطوف به مسئله‌ی بازگرداندن اقتصاد معدنی روسیه بود.
این پیش‌زمینه است. این گواهی‌ست بر انترناسیونالیسم عمیق و استوار لنین، که در میان توده‌ای از مشکلات داخلی در جمهوری شوروی و میزان کار اجراییِ سنگین، او اختصاص دادن حجم زیادی از وقت و توجه را به احزاب کمونیست غربی و مطالعه‌ی ادبیات کمونیست­های آلمانی، بریتانیایی، ایتالیایی، فرانسوی، هلندی و دیگر کمونیست‌ها لازم و ممکن می‌داند.
دیگر بحث بر سرِ بقای نظامیِ رژیمِ انقلابیِ نبود. حقیقت دارد که حمله­ی لهستانی‌ها به اوکراین در ماهِ آوریل لرزه‌ی شدیدی بود، و جنگِ متعاقبِ آن در کلِ تابستان ادامه پیدا کرد. اما این امر به میزانِ کمی وجودِ رژیم را به خطر انداخت، و یک قراردادِ صلحِ موقت در ماه اکتبر به امضای طرفین رسید. در آن زمان مسئله‌ی اساسی گسترشِ انقلاب به دیگر کشورهای اروپایی بود، زیرا همان طور که لنین یک بار در سالِ 1918 و بارِ دیگر در سالِ 1919 گفت، ”پیروزیِ نهایی سوسیالیسم در یک کشورِ منفرد، ناممکن است.“
انترناسیونالِ کمونیستی، یا کمینترن، در مارسِ 1919 توسطِ جلسه‌ی تعدادی قلیل و نه کثیر از نمایندگان که متشکل از 35 نماینده می‌شد، تاسیس شد، عمده­ی این نمایندگان هم، اگر نگوییم همه‌ی آن­ها، نماینده‌ی سازمان­هایی واقعی نبودند. با این حال، پرچمِ، به عبارتی، انترناسیونالیسمِ انقلابیِ ستیزه‌جو برافراشته شد، و جریاناتِ انقلابیِ باقی­مانده از زمانِ جنگ که در کنفرانس­های بین‌المللیِ سیمروالد (1915) و کینتال (1916) معرفی شده‌بودند، را ادامه داد. کمینترن مانیفستی را منتشر کرد که حاویِ تهاجمی بود بر مسیری که در آن طبقاتِ حاکمِ سرمایه­داری از پارلمان­ها برای تضمینِ ”دموکراسیِ“ رسمی استفاده‌ می‌کردند، در حالی­که از توده‌ی جمعیتِ مردم هرگونه کنترل بر زندگیِ خودشان را سلب می­کردند. مانیفستِ مذکور به جای این ریاکاری، یعنی دموکراسیِ بورژوایی، دفاعی ساختارمند از کنسول­های (شوراها) کارگران را به عنوانِ ”اَشکالی جدید از دموکراسی، نهادهای جدید برای مجسم کردنِ شرایطی جدید در راستای به کار بستنِ دموکراسی“، ارائه داد.
مشکل این­جا بود که کمینترن در خارج از روسیه­ی شوروی به میزانِ کمی شناخته شده بود. در واقع در سالِ 1919 یک هم­دمی گسترده با انقلاب اکتبر وجود داشت یکی از دلایلِ این امر شکستِ مداخله‌ی متفقین در حمایت از ارتش­های ”سفیدِ“ ضدانقلاب، بود-. اما هنوز هم هیچ‌گونه حزبِ انقلابیِ واقعی در هیچ ابعاد و مفهومی وجود نداشت. و همه­ی احزابِ موجود دارای علائمِ ”بیماریِ کودکانه‌ای“ بودند که لنین در جزوه­ی خود آن­ها را موردِ انتقاد قرار داد. در واقع این موضوع اَشکالِ بسیاری به خود گرفت که از میانِ آن‌ها دو شکل اهمیتی درخورِ توجه یافتند.
در وهله­ی اول عقیده توطئه­گرایی2 وجود داشت، مبنی بر این­که یک اقلیتِ انقلابی از کارگران می‌تواند، از طریقِ کنش‌های طغیان‌گرایانه‌ی فاقدِ هیچ‌گونه حمایتی از توده­ی طبقه‌ی کارگر، به گونه­ای توده­ها را ”تحریک“ کرده و به قدرت­گیریِ کارگران بیانجامد. خیزشِ صورت پذیرفته در برلین توسطِ اسپارتاکیست­های رُزا لوگزامبورگ در ژانویه‌ی 1919 مهم­ترین نمونه از این دست بود. یکی از طرقی که در آن این­گونه ”چپ­گرایی“ خودش را متجلی می‌ساخت، مخالفت با اساسِ شرکت در انتخاباتِ پارلمانی بود.
در عین حال رویکردِ ضرورتاً منفعل و پروپگاندیستِ ”ما اقلیتی خالص و برگزیده هستیم“ و نمی­خواهیم تا توسطِ کارگرانِ سهل­انگار ”رقیق شویم“نیز در تعدادی از موارد مهم بود. لنین این مورد را به عنوانِ یک ”آلترناتیوِ جدایی‌طلبانه3“ موردِ هجمه قرار داد. این رویکرد در تعدادی از دیگر کشورها مانندِ بریتانیا و ایالاتِ متحده نیز تاثیرگذار بود. به طورِ خلاصه، احزابِ کمونیستیِ خارج از روسیه، تا حدِ زیادی بسیار ضعیف و به معنیِ منفیِ کلمه ”چپ­گرا“ بودند.
تنها حزبِ کمونیستِ غربی که می­توانست نقشی قابلِ توجه در وقایع ایفا کند، حزبِ کمونیستِ آلمان (KPD) بود و نقشش، گرچه قهرمانانه، ولی بی‌تاثیر و بدتر بود. با این حال یک ”جناحِ راست“ در حزب وجود داشت، به‌ عبارتِ دقیق‌تر جناحی نزدیک‌تر به نقطه‌نظراتِ بحث شده در ”جناحِ چپِ“ کمونیسم، گرچه عقایدشان بیش از این که ناشی از لنین باشد، از لوگزامبورگ سرچشمه می‌گرفت. این جناح در اکتبرِ 1919 توانست تا در حزب شکافی ایجاد کند که منجر به انشعاب از قسمتِ اعظمِ ”چپ“ و هم­چنین از دست دادنِ (حداقل) نیمی از اعضایش (شاید 50000نفر) شد. لنین به این موضوع در ضمیمه­اش ارجاع ‌می‌دهد و آن طور که پیداست (به اشتباه) امیدوار بوده‌است که گونه‌ای از اتحادِ مجدد امکان دارد.
تا کنون ما در باره‌ی چپ‌گرایی افراطی سخن گفته­ایم، چیزی که در واقع لنین در نوشته‌ی خود آن را به نقد می‌کشد. اما یک اتفاق بسیار مهم‌تر در بهار 1920 در شرف وقوع بود، رادیکالیزاسیونِ تعداد بسیار زیادی از کارگران اروپایی، رادیکالیزاسیونی عمیق­تر و حتی شاید گسترده­تر از رادیکالیزاسیونِ 1919. این امر موجبِ رشدِ عظیمِ حمایت از آن چه ما احزاب ”سانتریست“ می‌نامیم، شد.
جوهره­ی سانتریسم تمایلی‌ست به استفاده از اصطلاحاتِ جناح چپ، حتی چپِ انقلابی، و ترکیب کردن آن­ها با اعمال بزدلانه و متظاهر و متردد. البته که سانتریست‌هایی وجود دارند که به سمت چپ حرکت می­کنند تا به موقعیتی سازگار با انقلاب برسند و سانتریست‌هایی هم وجود دارند که به سمت راست و در جهتِ دموکراسیِ اجتماعی حرکت می‌کنند. لنین در این جا درباره‌ی کارگرانِ انقلابیِ USPD می‌نویسد:
”ترسیدن از یک ”مصالحه“ با این جناح از حزب، جدا مسخره است. برعکس‌ این وظیفه­ی کمونیست­ها است که بگردند و فرم مناسبی از مصالحه با این افراد را بیابند، مصالحه‌ای که از یک سو امتزاج با این جناح را تسهیل نموده و سرعت بخشیده و از سوی دیگر به هیچ وجه کمونیست­ها را از درگیری ایدئولوژیک و سیاسی خود در مقابل جناح راستِ اپورتونیستِ مستقل‌هابازنخواهد داشت.“
البته لنین اضافه می‌کند که این امر دشوار اما ضروری است.
حمله به چپ‌های افراطی یک مقدمه‌ی ضروری برای به دست آوردنِ توده‌های USPD بود. و نه تنها در آلمان، بلکه نیروهای مشابهی در فرانسه، ایتالیا، چک اسلوواکی و دیگر نقاط.
شعار چپ­های آلمانی ”نه مصالحه، نه مانور نظامی“- دستورالعملی برای      بی­ثمری و انزوا بود. در واقع، پس از دومین کنگره­ی انترناسیونال کمونیست (جولای آگوست 1920)، در جایی که خط مشی ”جناح چپ“ کمونیسم (نه بدون حجمِ کمی از مخالفت) به کار گرفته شده بود، احزاب سانتریست در آلمان، فرانسه، چک اسلوواکی و (با موفقیتِ کمتری) در ایتالیا، تغییر جهت داده بودند و انترناسیونال کمونیست، برای اولین بار، توده­ی واقعی از احزاب را در کشورهایی مهم خارج از روسیه به دست آورد. ذاتاً، این امر تمام مشکلات قدیمی را نه تنها حل نکرد بلکه تعدادی مشکل جدید نیز به وجود آورد، اما بدون آن هیچ توده‌ی واقعی از احزاب کمونیست در اروپا وجود نمی‌داشت.
به علاوه، غنیمت شمردن زمان، ضروری بود. همان‌طور که تروتسکی می‌نویسد:
”توده‌ها هرگز برای مدت زمان زیادی در مرحله­ی گذار نخواهند ماند،  آن­ها موقتا از سانتریست‌ها پشتیبانی می­کنند، سپس پیش می‌روند و به کمونیسم می‌پیوندند یا به رفرمیست‌ها باز می‌گردند مگر آن‌که بی‌تفاوتی پیشه کنند.“
تمام این‌ امروزه چه موضوعیتی دارد؟ ما هیچ جریانِ سانتریستِ بزرگ یا حتی مهم یا حتی رفرمیستِ چپ نداریم. مسلما خرده­چپان افراطی در این میان وجود دارند اما از اهمیت زیادی برخوردار نیستند. این سؤالی درباره‌ی هدف و روش است. زمان و باز هم لنین دوباره به ضرورتِ به دست آوردنِ حمایتِ توده­ای از طبقه­ی کارگر، نه فقط پیشرفته‌ترین کارگران، و غیر ممکن بودنِ این دست‌آورد بدونِ ”تغییرات در خط مشی“، مانورهای نظامی به معنی خوب کلمه، باز می‌گردند. ورای همه‌ی این‌ها، لنین مکررا اصرار می‌ورزد که، این بر پایه‌ی یک فرمول عمومی عمل نمی­کند. ”شخص باید از ذهنش استفاده کند و بتواند کشش خود را در هر مورد مشخصی بیابد“ .
فاجعه‌ی استالینیسم به طور بین‌المللی جنبش کمونیست را به عنوان یک نیروی جدی از بین برد. ما مجبور به عمل‌کردن در شرایطِ آگاهیِ بسیار کمترِ طبقه‌ی کارگرِ پیشرفته پس زده شده­ایم. تا الآن اثبات شده ‌است که وقتی فاز بعدیِ رادیکالیزاسیونِ طبقه‌ی کارگر فرا رسد، که قطعا می‌رسد، مشکلات قدیمی در لباسی جدید ظهور خواهند کرد، که این‌ها جنبه­هایی از پروسه‌ای‌ست که طبقه‌ی کارگر در آن به آگاهی کامل می‌رسد. ایده‌های عمومیِ رویکردِ لنین، روح و نیروی آن‌ها، به کار عملیات‌ِ هر تشکل انقلابیِ مارکسیستی که بیش از یک حلقه‌ی پروپگاندیست است، می‌آید (و باید هم بیاید).
لنین از انگلس این­گونه یاد می­کند، ”کسی که، مانند مارکس، یکی از معدود نویسندگانی بود که هر جمله­اش در هر یک از کارهای اساسی­اش حاوی موضوعی ژرف بود“. این موضوع در موردِ لنین هم صدق می‌کند و به خصوص در موردِ کمونیسمِ ”جناح چپ“. این اثری برای خواندن، بازخواندن، و دوباره خواندن است.
دانکن هالاس   ژوئن 1993
توضیحات
1. Cordon Sanitaire
2. Putschism
3. Dutch
این عبارت در زبانِ انگلیسی به معنای جدا کردنِ حساب‌ها از یکدیگر به کار برده می‌شود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 28, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: