آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

تاریخ آلترناتیو: معرفی کتاب


معرفی کتاب آلترناتیو
تجربهء فعالیت سیاسی در تشکل دانشجویان مبارز
و نگاهی به جنبش دانشجویی دهه1350

انقلاب فرهنگی یکی از اولین جلوه­های گسترده ترمیدور انقلاب 57 بود. تعرّض وحشیانه و آشکاری که یکی از مهم­ترین سنگرهای مبارزه و مقاومت علیه ارتجاع را در هم کوبید و راه سرکوب­های گسترده­تر و خونین­تر را برای چماقداران رژیم اسلامی هموار نمود. صرف نظر از مجموعه نشریات و ارگان­هایی که گویای موضع احزاب و سازمان­های مختلف چپ، مجاهدین و اقمار آن­ها   می­باشد، در خصوص انقلاب فرهنگی و وقایع پیش و پس از آن، کمونیست­ها نوشته­های بسیار اندکی برای رجوع و اطلاع از جزئیات حوادث آن دوران از خود به جای گذاشته­اند. این البته مختصّ واقعه انقلاب فرهنگی نیست و تقریباً در مورد برهه­های تاریخی و جریان­های مختلف سیاسی چپ و کمونیست ایرانی، این فقدان منابع و سنّت تاریخ­نگاری معضلی اساسی و فراگیر به شمار می­آید. سازمان­های سیاسی و جریانات محدودی با دقّت وقایع و اسناد سیاسی خود را ثبت و ضبط نموده و برای آیندگان برجای نهاده اند. یکی از این معدود آثار که می­توان گفت در جای خود یگانه و بی­مانند است، کتاب  ”تجربهء فعالیت سیاسی در تشکل دانشجویان مبارز و نگاهی به جنبش دانشجویی دهه1350“ نوشته رفیق عباس زرندی و منتشر شده توسط انتشارات اندیشه و پیکار است که از اسفندماه 1390 در دسترس خوانندگان قرار گرفته است.

به گفته نویسنده: ”این کتاب برای کسانی است که مسائل عملی، تئوریک، تجربیات، ضعف­ها و موفقیت­های آن دوره مبارزات دانشجویی را با دیدی چپ، انتقادی و رادیکال دنبال می­کنند و برای­شان درک نسبتاً همه­جانبه آن دوره مهم است….“ علی­رغم کم حجم بودن، این کتاب بسته­ای محتوی اطلاعات بسیار دقیق و جالب توجه برای بازسازی تصویری از مجموعه وقایع جنبش دانشجویی در دهه 50 و به خصوص در کوران انقلاب 57 است و برای انتقال تجربه، سبک کار، درک مناسبات درون تشکیلاتی و بیناسازمانی گروه­های مختلف، وضعیت و نقش دانشگاه در بحبوحه تحوّلات انقلابی و… اثر گران­قدری است. ما در مجالی دیگر، به طور مفصّل­تر و ویژه به محتوا و جزئیات این کتاب خواهیم پرداخت و مطالعه آن را نیز به تمام خوانندگان آلترناتیو به ویژه نسل نوین کمونیست­های ایران توصیه می­نماییم. با توجه به این که دو بخش پایانی این کتاب به طور مشخّص به روندهای متهی به انقلاب فرهنگی و حوادث مربوط بدان پرداخته است، این دو بخش را ضمیمه این معرّفی کتاب کرده­ایم که بی­شک روشنگر نقاط تاریکی پیرامون ابعاد این فاجعه است.

کمپ حمایت از کردستان در دانشگاه تهران و ابعاد سیاسی آن
امری که از آن زمان به بعد ابعاد سیاسی گسترده ای پیدا کرد و دلیل اصلی رژیم برای تعطیلی دانشگاه عنوان می­شد، چادری بود که در بحبوحه محاصره و جنگ کردستان مقابل دانشکده فنّی از جانب سازمان پیکار زده شده بود و برای کردستان، دارو و پوشاک جمع­آوری می­کرد. مسئولیت درون چادر با بچه­های پزشکی و مسئولیت­های تدارکاتی با بچه­های علوم اجتماعی و حفاظت آن در برابر حملات احتمالی حزب الله ها با بچه های فنی و حقوق بود. برایم چشم­گیر بود که با چه صمیمیت و گستردگی مردم در حمایت از مردم کردستان کمک­های خود را ارائه می­دادند. هر روز عصرها چند ساعتی هر کس که وقت داشت به تقسیم­بندی لباس­ها و بچه­های پزشکی هم به دسته­بندی داروها در دفتر دانشجویان مبارز در ساختمان هیدرولیک دانشکده فنی مشغول بودیم. تا آن زمان به نظرم می­آمد که در دفاع بی قید و شرط از مردم کردستان در جنگ علیه رژیم تنها هستیم. تمام نیروهای سیاسی دیگر کم و بیش یا مخالف بودند و یا برای تحریک نکردن رژیم سکوت می­کردند. فقط خط ۳ بود که فعالانه به دفاع و حمایت از مردم کردستان می­پرداخت. تصّور من این بود که در جامعه اقلیت کوچکی هستیم. اما سیل کمک­های صادقانه مردم برای­مان تعجب­آور بود. هر روزه ده­ها کارتن بزرگ جمع­آوری و بسته­بندی می­شد و هر روز آن را با از دانشگاه خارج می­کردیم تا در کامیون بار زده شوند. تمام امکانات تدارکاتی و انبارهای ما پر شده بود. مثلا در خوابگاه دانشجویان امیرآباد اتاق بیشتر بچه­ها تا سقف کارتن لباس بود. این استقبال گسترده و مراجعه دائمی به چادر ابداً خوشایند نیروهای مذهبی و توده­ای و لیبرال نبود. مراجعه­کنندگان به چادر از هر تیپ و سنّی بودند و در چهره­ها برخورد خالصانه و صمیمانه آشکار بود. به خاطر استقبال گسترده حتی مدّت برقراری این چادر چندین بار تمدید شد و سیل کمک­ها به مراتب بیشتر از ظرفیت تدارکاتی ما بود. این را حتی دیگر نیروها با ناراحتی کامل متوجه بودند و اصلا انتظار چنین استقبال گسترده­ای را نداشتند. حزب­الله­ها هم با خشم اعتراض داشتند که ”در حالی که برادران ما در کردستان کشته می­شوند، این­ها در دانشگاه برای نیروهای پیشمرگه اسلحه جمع­آوری می­کنند“. این نه فقط در بحث­های خیابانی بلکه به طور کاملا عمومی همه جا بیان می­شد و کسانی مانند بنی صدر و سروش به همین بهانه­ها حمله به دانشگاه و تعطیلی آن را توجیه می­کردند. این اقدام سازمان پیکار ابعاد گسترده سیاسی به خود گرفت.
در آن زمان معمولا ما چنین شایعاتی را به طور رسمی حتی تکذیب هم نمی­کردیم، چرا که به درستی آن را نشانی از ضعف و عقب­نشینی و قانون­گرایی محسوب می­کردیم که گویی الزامی داریم که به جمهوری اسلامی و نیروهای راست و ضدانقلابی توضیحی در خصوص قانونی بودن و یا نبودن کارهای­مان بدهیم. فقط در بحث­های خیابانی به مسخره بودن چنین ادعاهایی اشاره می­کردیم. اکنون شاید لازم باشد به عنوان کسی که از نزدیک با این مسائل درگیر و مسئول بوده است، اشاره­ای به بی­اساس بودن این ادعّا بکنم.
بر طبق این ادعا گویی مردم دسته­دسته با مسلسل و آر.پی.جی و تیربار و صندوق فشنگ از میان نگهبانان متعّدد دانشگاه وارد دانشگاه می­شدند و ما هم این صندوق­های اسلحه را بدون هیچ مشکلی از میان کل نگهبانان و پاسداران و حزب­الله­ها که در آن زمان دائما در اطراف دانشگاه پرسه می­زدند، عبور می­دادیم. و کامیون­های حامل اسلحه بدون هیچ مشکلی در کردستانی که در محاصره کامل سپاه و ارتش بود به دست پیشمرگه­ها می­رسید. کسی که ذرهّ­ای فهم و شعور داشته باشد می­دانست که در آن زمان تصور حمل اسلحه در خیابان­های تهران و به خصوص دانشگاه مسخره است. ثانیا و مهم­تر این که در آن زمان اگر کسی دنبال اسلحه بود آن را از کردستان به تهران می­آورد و نه برعکس. چرا که تنها کمبودی که پیشمرگه­ها در کردستان نداشتند، اسلحه بود.
در آن دوره بسیار پیش می­آمد که به دفتر ما مراجعه می­شد تا اسناد و یا تجهیزاتی به عنوان کمک به کردستان از طریق ما انتقال پیدا کند. معمولا من در جریان این گونه کمک­ها بودم و شاهد انتقال همه گونه امکانات تکنیکی چاپی و پزشکی و الکترونیکی، کتاب، ترجمه، نوار، دست­نوشته و به خصوص مدارک از نهادهای دولتی و امنیتی رژیم از جانب افراد مختلف و ناشناخته در آن یکی دو سال به سازمان بودم؛ اما هرگز تا قبل از سال ۶۰ موردی برای انتقال اسلحه پیش نیامد. و اگر هم پیش می­آمد راه حل طبیعی آن این بود که قراری در محلی امن وخارج از محیط دانشگاه بود گذاشته شود و نه در خود دانشگاه که از لحاظ امنیتی کاملا نامناسب بود.
این­ها چیزهایی نیستند که از نظر کسانی چون بهشتی و بنی صدر و سروش پنهان باشند، منتهی عوام­فریبی و دروغ و توطئه جزء روش­های معمولی این­ها در آن زمان بود که صرفا در بسیج طرفداران خودشان کارایی داشت و بی­پایگی آن نزد عموم واضح­تر از آنی بود که کسی آن را نداند.
تعطیلی دانشگاه
دانشگاه از هر نظر منطقه آزاد بود. با وجود دانشگاه بستن نشریات نتیجه مطلوب برای رژیم به بار نمی­آورد. برای رژیم و جناح­های مختلف لیبرال، دانشگاه به عنوان سنگر نیروهای رادیکال و چپ محسوب می­شد. تمام تلاش­های گسترده رژیم و تحریکات مستقیم خمینی در سرکوب جنبش چپ بی­نتیجه ماند. این سرکوب بدون تعطیلی دانشگاه امکان­پذیر نبود. تحلیل رژیم این بود که با بستن دانشگاه از رشد گروه­های سیاسی چپ جلوگیری می­شود. دانشگاه به خاطر نفوذ قوی چپ و وجود شوراها خاری در چشم همه جناح­های جمهوری اسلامی بود. شوراهای دانشکده­ها و دانشگاه­ها تا تعطیلی دانشگاه، کماکان به همان شدت روزهای اول انقلاب، عالی­ترین مرجع تصمیم­گیری بودند.
بهانه واهی رژیم این بود که می­خواهد از جمع­آوری اسلحه برای ارسال به کردستان جلوگیری کند. بنی صدر که سعی می­کرد خود را به عنوان مرد نیرومند برقرار کننده نظم جلوه دهد، ابتکار این امر را به دست گرفت. در صف مقابل وضع چنین بودکه مجاهدین در تقابل با بنی صدر نبودند و عملا در مقابل بسته شدن دانشگاه مقاومت نکردند. چنان که لیبرال­ها و لیبرال-چپ­ها، نیز برای این که در مقابل بنی صدر قرار نگیرند، در برابر سرکوب و تعطیل دانشگاه ”خفقان“ گرفته بودند. به این ترتیب، تنها چپ یعنی عمدتاً طرفداران فدائیان و پیکار مخالف بستن دانشگاه­ها و طرفدار مقاومت بودند. این مقاومت آخرین نفس­های رادیکال فدائیان قبل از سقوط به انشعاب اکثریت بود.
رژیم اعلام کرد که دانشگاه­ها از اول اردیبهشت تعطیل می­شوند. ابتدا در تمام دانشگاه­های شهر تهران تصمیم به مقاومت گرفته شد. تا آن جا که یادم می­آید شب اول تا صبح در دانشگاه ملّی کشیک دادیم و در فواصلی که خبری از حمله نیروهای رژیم نبود به سایر دانشگاه­ها نیز سر می­زدیم تا در مقابل حمله احتمالی مقاومت کنیم. به خاطر پراکندگی دانشگاه­ها تصمیم گرفته شد که تمام نیروهای­مان را در دانشگاه تهران متمرکز کنیم. به نظرم این تنها مبارزه مشترک هواداران پیکار و فدائیان در آن جنبش دانشجویی بود. همه ما در خیابان ۱۶ آذر حول دفترهای دانشجویی جمع شدیم. خیابان ۱۶ آذر پر از جمعیت بود. برای بهتر شدن امکان رفت و آمد به درون دانشگاه، ده ها متر از نرده­های دانشگاه را کندیم. مرکز زد و خوردها و سنگ­اندازی­ها با افراد حزب اللهی در تقاطع ۱۶ آذر و خیابان انقلاب بود که با شدت تمام و بی­وقفه ادامه داشت. نیروهای مسلح رژیم در منتهی الیه ضلع جنوب شرقی دانشگاه در خیابان انقلاب و در مقابل درِ اصلی دانشگاه با انواع تیربار و مسلسل و گاز اشک آور، تقریبا لاینقطع به درون دانشگاه شلیک مستقیم می­کردند. با این که من در طی تمام آن سال­ها به گاز اشک­آور عادت کرده بودم و نسبتا در مقابل آن مقاوم بودم، اما شدت و غلظت بی­وقفه گاز در هوا به حدی بود که اغلب حالت خفگی به ما دست می­داد. در تمام مدت شب شلیک گلوله و برخورد آن­ها به درختان و دیوارهای نزدیک قطع نمی­شد و ما با سنگ مانع ورود پاسداران به درون دانشگاه می­شدیم. در این میان نیز قرارهای متعدّد و منظم تشکیلاتی به فاصله­های نزدیک یک ساعته نیز وجود داشت، برای این که هر تصمیم­گیری به سرعت به تمام واحدها انتقال پیدا کند. در دفترهای دانشجویی که مرکز ارتباطات و رهنمودها بود، غیر از مسئولین اصلی دانشجویان هوادار فدائی و پیکار، مسئولین بالا و عناصر رهبری این دو سازمان نیز حضور داشتند و بُعد قضیه از تشکلات دانشجویی به مراتب وسیع­تر شده بود.
بنی صدر تهدید جدی کرد که در صورت ادامه مقاومت، صبح روز بعد خود در راس چماقداران به دانشگاه حمله خواهد کرد و حمام خون بپا خواهد شد و عملا از تمام نیروهای رژیم و چماقداران دعوت کرد که صبح روز بعد برای حمله نهایی آماده شوند. به هر حال این تهدید جدی بنی صدر تاثیر خودش را در فدائیان گذاشت و آن­ها تصمیم گرفتند که یک طرفه به تحصّن و مقاومت پایان دهند که عملا به پایان یافتن کل تحصّن انجامید. حدود ساعت ۳ نیمه شب بعد از سه روز بی­خوابی ممتد ما به خانه برگشتیم.
فردای آن روز در اطراف بیمارستان هزار تختخوابی نیز تظاهرات گسترده­ای از جانب هواداران پیکار انجام گرفت که به زد و خورد شدید با حزب­اللهی و کتک زدن مفصل آن­ها همراه بود.
به هر حال قرار شد که دانشگاه­ها لااقل تا پایان ترم باز بمانند. برای اول مهرماه تصمیم به مبارزه جهت بازگشایی دانشگاه گرفته شده بود، اما مصادف شد با شروع جنگ ایران وعراق. به این ترتیب با پیش آمدن این اولویت و تغییر  جبهه­بندی­های سیاسی، دانشگاه­ها تا چند سال بسته ماندند. تعطیل دانشگاه عملا نیروهای زیاد دانشجوی فعال را آزاد کرد و از همان اول تابستان ۱۳۵۹ پیکار به نحو گسترده به تغییر سازمان­دهی دست زد و فعالین دانشجویی در بخش­های مختلف سازمان در شهرهای مختلف عهده­دار مسئولیت­های جدیدی شدند. این تغییر سازمان­دهی بر پایه کنگره دوم سازمان و موضع­گیری علیه جنگ، به سازمان پیکار کیفیت جدید و به فعالیت­هایش گسترش قابل توجّهی بخشید.
جنبش دانشجویی ایران پس از یک سنّت مداوم چهل ساله در مبارزات دمکراتیک و ضد امپریالیستی که قبل از هر چیز همواره با فعالیت و فداکاری بی­دریغ کمونیست­های ایران گره خورده بود، به این ترتیب به پایان رسید و نسل بعدی می­بایست پس از قتل عام نسل قبلی، دوباره پس از یک وقفه طولانی همه چیز را از صفر شروع کند…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 28, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: