آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

تاریخ آلترناتیو: بی پای پوش می توان از کویر گذشت، بی ستاره هرگز..

در دفاع از خشونت انقلابی
(مروری کوتاه بر زندگی و مبارزات رفیق جان‌باخته کریس هانی)
تیمور پیروانی


اشاره
از چماق‌هایی که در سالیان اخیر بر سر مبارزات و اعتراضات رادیکال مردم ایران کشیده شده است، یکی هم چماق مبارزات مسالمت‌آمیز و غیرخشونت‌بار بوده است که به شکلی بسیار گسترده از جانب طیف بسیار وسیعی از سیاسیون لیبرال-اسلامیست مورد استفاده و تبلیغ قرار گرفته است. این چماق، هر بار، و در هر تُند پیچی، به مانند ترمزی در مسیر مبارزات مردم عمل کرده و از تکوین، تکامل و پیشروی آن‌ جلوگیری به عمل آورده است. مبارزۀ مسالمت‌آمیز و غیر خشونت­بار، تنها یک تاکتیک سیاسی ساده نیست؛ چه از خصوصیات هر تاکتیک سیاسی، قابل ‌تغییر بودن آن بسته به دگرگونی شرایط موجد تاکتیک قدیمی بوده است. مبارزۀ مسالمت­آمیزیک دُگم به معنای واقعی و دقیق کلمه است. مناسک، آیین و مذهب جدیدی برای دهنه‌زدن به پیشروی شتابان مبارزات توده‌ها و رادیکالیزاسیون طبیعی سَر کِشنده از دل این مبارزات است. مبارزۀ مسالمت­آمیز یک صنعت نیز هست؛ صنعتی با سرمایه­گذاری حیرت‌انگیز اتاق‌های فکر و منابع عظیم مالی و نهادهای مدنی و حقوق‌بشریو  بوق‌های رسانه‌ای بورژوازی جهانی و قدرت‌های امپریالیست؛ محصول مشترک امثال جرج سوروس و جین شارپ و ریچارد مرداک.مبارزۀ مسالمت­آمیزمحصول جمع­بندی مبارزات مردمان نقاط گوناگون جهان علیه استبداد و استثمار نیست، بلکه فشردۀ درس‌ها و تجربیات اخذ شده توسط بورژوازی جهانی از انقلابات و تحولات رادیکال قرن بیستم است. نسخۀ خلاصه‌شدۀ این درس‌ها و تجربیات این است که حفظ و بقای حکومت و نظم مبتنی بر دیکتاتوری، جنایت و استثمار بر تغییر و دگرگونی آن در مسیر نامطلوب برای نظام امپریالیستی ارجحیت و اولویت دارد. این آموخته بر یک محاسبۀ ساده متکی است: بر جا ماندن حکومت دیکتاتور و جنایت­کار، هنوز امکان و شانس تغییر آن در مسیر دلخواه نظام سلطۀ امپریالیستی جهانی را حفظ می‌کند اما دگرگونی و تغییر آن به شکل نامطلوب برای این نظام، ممکن است این فرصت را برای دهه‌ها از دسترس آنان خارج کند. شکل سیستماتیزه شدۀ این آموزه‌ها در قالب آیین مبارزۀ مسالمت‌آمیز برای نخستین بار در اواخر دهۀ 1980 و اوایل دهۀ 1990 در کشورهای اروپای شرقی به کار گرفته شد و در سالیان نخستین قرن بیست و یکم با انقلاب‌های رنگی و مخملی در کشورهای دیگر بر جای‌مانده از بلوک شرق به اوج و اعتبار جدیدی دست پیدا کرد و تبعات آن دامن ایران را هم گرفت.

بررسی دقیق و جزیی محتوای این آیین و دگم جدید، مساله‌ای بسیار حیاتی و راهبردی برای مبارزات مردم کشور ما است، اما موضوع مستقیم نوشتار حاضر نیست. آیین مبارزۀ مسالمت‌آمیزبرای اثبات اعتبار و حقانیت و صیقل دادن سلاح تبلیغات خود نیاز به نمونه‌های موفق و ارجاعاتدرخشان تاریخی دارد. بدون شک برای چنین منظوری، وقوع انقلاب نارنجی در اکراین و روی کار آمدن مافیای نفت و گاز در این کشور به رهبری یوشچنکو و تیموشنکو و سپس افتادن این دو به جان هم و یا روی کار آمدن ساکاشویلی در اثر انقلاب گل سرخ در گرجستان که پس از مدت کوتاهی اعتراضات گستردۀ مردم این کشور را بر انگیخت، نه تنها نمی‌تواند تبلیغ موثری باشد بلکه چه بسا به عنوان ضد-تبلیغ نیز عمل کند. به همین خاطر، امپراتوری رسانه­ای و تبلیغاتی نظام امپریالیستی، دو نمونۀ تاریخی دیگر را برای چنین منظوری مناسب تشخیص داده است: مبارزات استقلال‌طلبانۀ هند به رهبری گاندی، و مبارزات ضد نظام آپارتاید در آفریقای جنوبی به رهبری نلسون ماندلا. از آن­جا که سیر واقعی تاریخی پیروزی مبارزات تودۀ مردم در این کشورها، به ویژه در آفریقای جنوبی، با الگو و مدلمبارزۀ مسالمت­آمیز، نقاط ناهم­خوان و متضاد بسیاری دارد، جریان مسلط رسانه‌ای-تبلیغاتی چاره‌ای جز تحریف آشکار و وقیحانۀ این تواریخ و ریختن آن در قالب تنگ مبارزات غیر خشونت­بار ندارد. در نوشتار حاضر از طریق مرور کوتاه زندگی و مبارزات رفیق جان‌باخته کریس هانی، به گوشه‌ای از این اقدامات و ترفندهای رذیلانۀ تبلیغاتی در تحریف و پاره پاره کردن این تجربیات و مبارزات در آفریقای جنوبی نگاهی خواهیم انداخت.
کریس هانی کیست؟
مارتین ثمبیسیل هانی مشهور به کریس هانی (Chris Hani) در 28 ژوئن سال 1942 (1321 ش) در شهر کوچک کفیموابا (Cofimvaba) در خانواده‌ای سیاه‌پوست در آفریقای جنوبی متولد شد. پدرش ابتدا به عنوان کارگر معدن به کار اشتغال داشت و سپس کارگر ساختمانی شد. به همین خاطر او از پایگاه اجتماعی‌ای یک­سره متفاوت با نلسون ماندلا، که فرزند رییس قبیله و از خانواده‌ای متموّل بود، برخاست. او پنجمین فرزند از شش فرزند خانواده بود که البته سه تن از آنان در همان کودکی به علت بیماری مردند. او در مقطع تحصیلات ابتدایی مجبور به راهپیمایی در مسافت‌های طولانی برای رسیدن به مدرسه و بازگشت از آن­جا بود. خانوادۀ او کاتولیک­های سفت و سخت و متعصبی بودند و پدرش آرزو داشت که او کشیش شود. پانزده ساله و دانش‌آموز بود که به تشکل کنگرۀ ملی آفریقا (ANC) پیوست، که علیه تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی مبارزه می‌کرد. جلب نوجوانی پانزده ساله به مبارزات سیاسی-اجتماعی در آن دوران دلیل ساده و واضحی داشت: حاکم بودن نظام آپارتاید (تبعیض نژادی) بر آفریقای جنوبی؛ در این نظام (طبق آمار اوایل دهۀ 1970) 5 میلیون سفیدپوست ساکن در آفریقای جنوبی (موسوم به نژاد آفریکانر) تمامی منابع قدرت و ثروت را در اختیار داشتند و از تمامی حقوق و مزایا برخوردار بودند. در عین حال 18 میلیون سیاه‌پوست در این کشور زندگی می‌کردند که به موجب قوانین از بسیاری از حقوق و مزایای زندگی اجتماعی بی‌بهره بودند. طبق قانون اساسی این نظام، نژادها در هیچ مواردی نباید مخلوط و یا برابر می‌شدند.کریس پس از اتمام تحصیلات دبیرستان در رشتۀ ادبیات به دانشگاه فورت هیر (Forthare University) واقع در شرق شهر کیپ تاون (پایتخت آفریقای جنوبی) رفت. در این دانشگاه در مبارزات دانشجویی بر علیه قانون آموزشی موسوم به بانتو (Bantu) که تضمین‌کنندۀ فرادستی سفیدپوستان بر سیاهان بود، شرکت کرد. فضای حاکم بر دانشگاه فورت هیر به تعبیر خود کریس، فضای لیبرالیبود اما او در دوران دانشجویی به مارکسیسم گرایید و عضو حزب کمونیست آفریقای جنوبی (SACP) شد. این نخستین گام جدی سیاسی در زندگی پرتلاطم بعدی او بود.
کنگرۀ ملی آفریقا (ANC) و حزب کمونیست آفریقای جنوبی (SACP)
در آن دوران مانند بسیاری از نقاط دیگر جهان سوم، دو جریان اصلی و عمده مبارزات بر علیه رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی را رهبری می­کنند: جریان لیبرال ناسیونالیست کنگرۀ ملی آفریقا و حزب کمونیست آفریقای جنوبی. کنگرۀ ملی آفریقا در سال 1912 تاسیس شد. در این سال، دولت موسوم به اتحاد آفریقای جنوبی تشکیل شد که اقدام به سرکوب سیستماتیک سیاهان نمود، به موجب قانونی موسوم به قانون زمین، مزارع آنان را در روستاها تصرف کرد و  آن‌ها را به زور برای کار به شهرها فرستاد. کنگرۀ ملی آفریقا با گردهمایی جمعی از روشنفکران سیاه‌پوست برای مقابله با این اجحافات علیه سیاهان تشکیل شد.
حزب کمونیست آفریقای جنوبی در سال 1921 به عنوان بخشی از کمینترن (انترناسیونال کمونیست) توسط کمونیست‌های سفیدپوست تشکیل شد. در سال 1924 و طبق رهنمود کمینترن، حزب سیاست آفریقایی و بومی کردن خود را در پیش گرفت. در سال 1928 از 1750 نفر از اعضای حزب، 1600 نفر را سیاهان تشکیل می‌دادند. برنامۀ اولیۀ حزب شامل مواضع تند و رادیکالی به نفع حقوق سیاهان و خواهان تشکیل یک جمهوری بومیان در آفریقای جنوبی بود. در سال 1948 حزب برنامۀ خود را تغییر داد و برخورداری همۀ گروه­های نژادی از حقوق مساوی را در آن گنجاند. حزب در طول مبارزات خون‌بار هفتاد سالۀ خود علیه نظام آپارتاید، مبارزان و جان‌باختگان بسیار فداکار و محبوبی را به جامعۀ آفریقای جنوبی تقدیم کرد، که موزس کتانه، موزس مابهیدا، برام فیشر، جو اسلووُ، روث فرست و سرانجام کریس هانی از آن جمله‌اند.
کنگرۀ ملی آفریقا و حزب کمونیست در مبارزات­شان علیه رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی روند هم‌گرایانه‌ای را پیمودند و در دهۀ 1950 به ائتلافی با هم دست زدند که ضلع سوم آن را نیز کنگرۀ اتحادیه­های سراسری کارگران آفریقای جنوبی تشکیل می‌داد. البته کنگرۀ ملی آفریقا پس از طی دوران اولیه، خود را جریانی در جبهۀ چپ تعریف می­کرد و تا امروز نیز به این تعهد صوری خود در قالب اسناد رسمی کنگره، پایبند مانده است.
افسانۀ مبارزۀ مسالمت‌آمیز علیه رژیم آپارتاید
پس از جنگ جهانی دوم مبارزات ضد نژادپرستی در آفریقای جنوبی اوج گرفت. رژیم آپارتاید تمامی احزاب اپوزیسیون را غیرقانونی اعلام کرد، اما حزب کمونیست را دشمن اصلی خود می‌دانست و به همین خاطر قانونی تحت عنوان منع فعالیت کمونیستی تصویب کرد و به سرکوب بی‌وقفه و سیستماتیک مبارزات و اعتراضات سیاهان دست زد. دهۀ 1950، دهۀ رواج روش‌های غیر خشونت‌بار و مسالمت‌آمیز مبارزه علیه رژیم آپارتاید بود. کواسی ویرِدو(KwasiWiredu) در مقاله­ای پیرامون مسالۀ خشونت در مبارزات ضد-استعماری در آفریقا، دو متد و روش را از هم تفکیک می­کند: روش مبارزات مسالمت‌آمیز گاندی (که مدتی را در آفریقای جنوبی در تبعید به سر می‌برد) که خشونت را عملی شیطانیمی­انگاشت، و روش فرانتس فانون که با تکیه بر آموزه­های اندیشمندانی نظیر ژان پل سارتر خشونت را روشی ارزشمند برای مقاومت و بازیابی شخصیت انسانی مردم استعمارزده می‌دانست. در دهۀ 1950 مِتُد گاندی بر مبارزات مردم آفریقای جنوبی علیه آپارتاید تاثیرگذار بود. اعتراضات، تظاهرات، تحصن، تحریم، مقاومت و نافرمانی مدنی و… روش­هایی بودند که یکی پس از دیگری علیه رژیم به کار گرفته می‌شدند، و هر کدام به ترتیب ناکارایی خود را در سوق دادن موج مبارزات به جلو نشان می­دادند؛ چرا که بر سیاست سرکوب لاینقطع و شدیدا خشن رژیم تاثیری نمی­گذاشتند. در این دهه، کنگرۀ ملی آفریقا کمپینی تحت عنوان کمپین تحریم (Defiance Campaign) مبتنی بر روش‌های مسالمت‌آمیز به راه انداخت و در سال 1955 اقدام به انتشار منشوری تحت عنوان منشور آزادینمود و مطالبات خود در مقابل رژیم را بر اساس آن تنظیم کرد. در پایان این دهه، بن‌بستی راهبردی در مسیر مبارزات مردم ایجاد شده بود که حتی لیبرال‌های صادق هم به آن اذعان داشتند و به شیوۀ خود در پی راه حلی برای عبور از آن بودند. در سال 1960، سیاهان در منطقۀ شارپویل اقدام به برگزاری تظاهرات نمودند. پلیس با قساوت هر چه تمام‌تر این راهپیمایی مسالمت‌آمیز را به گلوله بست، و 67 سیاه را به قتل رساند و تعداد زیادتری را مجروح ساخت. پس از این حادثه، وزیر کشور با وقاحت هر چه تمام‌تر پلیس را سرزنش کرد که چرا از بین آن جمعیت انبوه سیاهان، تنها 67 را به قتل رسانده است؟! جنایت شارپویل(SharpvilleMascare) به مقطعی تعیین‌کننده و سرنوشت‌ساز در سیر تکامل و پیشروی مبارزات مردم آفریقای جنوبی علیه آپارتاید و در تاریخ این کشور تبدیل شد. پس از آن تحولات عمیقی در سراسر نیروهای اپوزیسیون و روش‌های مبارزاتی آنان روی داد و موجی از دگرگونی تمام صفوف اعتراض و مقاومت را در بر گرفت. بن­بست روش‌های مسالمت‌آمیز بر همه آشکار شده بود و در همان انتهای دهۀ 1950 در آفریقای جنوبی به خاک سپرده شد. کواسی در مقالۀ خود توضیح می‌دهد که روش‌های مسالمت‌آمیز، حتی برای خود مورد هند نیز یک استثناء بود و نه یک قاعده؛ و مبارزات سیاسی و اجتماعی پس از گذر از مراحل ابتدایی مسالمت‌آمیز و مواجهه با سرکوب عریان قدرت مستقر و حاکم، چاره‌ای جز چرخش آگاهانه به سمت اشکال خشونت‌بار و دست‌کم ترکیب تمام اشکال گوناگون مبارزه ندارد و گرنه در همان مراحل اولیه متوقف شده و به خاموشی می‌گراید. کمونیست‌ها مشکلی با اتخاذ روش‌های قهرآمیز نداشتند. اما این دگردیسی و پوست­اندازی و تغییر روش مبارزه در کنگرۀ ملی آفریقا با تنش­هایی همراه بود. اقلیتی از اعضای کنگره، دست‌بردن به روش­های خشونت‌بار را تروریسم و استفاده از روش­های مشابه روش­های رژیمو… می‌دانستند. اما اکثریت کنگره طرفدار تغییر اشکال و روش‌های مبارزه بودند و بر این واقعیت تاکید می‌کردند که اشکال قبلی ناکارایی خود را در طول یک دهه عملا به اثبات رسانده‌اند. نکتۀ بسیار جالب توجه اینجاست که یک نفر با سوار شدن بر موج چرخش کنگره به سمت روش‌های قهرآمیز و خشونت‌بار و هدایت جناح اکثریت طرفدار مقاومت قهرآمیز توانست نام خود را برای اولین بار مطرح سازد و به شخصیتی شناخته‌شده در آفریقای جنوبی تبدیل شود؛ این فرد، کسی جز نلسون ماندلا نبود!! ماندلا در توجیه این چرخش سیاسی می‌گوید:
اجتناب ما از مبارزۀ قهرآمیز، از جانب دولت به مثابه دعوتی برای به کار بردن زور علیه ملت بدون ترس از عواقب آن تبدیل شده است. روش‌های نوین ملت در گسست با روش­های پیشین شکل می­گیرند. سیاست سرکوب خشونت‌بار دولت، دیگر با مقاومت مسالمت‌آمیز ما روبرو نخواهد شد. این انتخاب ما نیست. این انتخاب توسط حکومت ناسیونالیست بر ما تحمیل شده است که کلیه مطالبات مسالمت‌آمیز را رد کرده است، و هر مطالبی را تنها با سرکوب و سرکوب بیشتر پاسخ می‌دهد.
ماندلا در سخنرانی مشهوری که تحت عنوان من آمادۀ مرگ هستم شهرت یافت، مبانی سیاست جدید را بدین نحو جمع‌بندی کرد:
اولا این که در نتیجۀ سیاست­های حکومت، اعمال قهر و خشونت از جانب سیاهان اجتناب­ناپذیر شده است. یک رهبری مسئول باید این گرایش را کانالیزه و هدایت کند تا از تبدیل آن به جنگ بین نژادها جلوگیری نماید.
ثانیا بدون اعمال قهر و خشونت، سیاهان راهی برای پیروزی در نبردشان علیه برتری سفید‌پوستان ندارند. تمامی راه­های بیان و اعتراض مشروع و قانونی به وسیلۀ خود قانون بسته شده است؛ و ما، یا باید تن به این وضعیت دهیم یا روش دیگری برگزینیم؛ و ما گزینۀ دوم را انتخاب می‌کنیم.
ثالثا در شرایطی که حکومت اعتراضات اپوزیسیون را با خشونت جواب می­دهد، برای اپوزیسیون هیچ راهی جز دادن پاسخ خشونت با خشونت متقابل قابل تصور نیست.
ماندلا حتی در جریان محاکمۀ خود با دقت و خونسردی تمام اظهار داشت که:
من منکر سازمان­دهی فعالیت­های خراب‌کارانه و براندازانه نیستم… پس از آن که با آرامی و حوصلۀ تمام وضع مملکت را تجزیه و تحلیل کردم، اقدام به این کار نمودم… .
در 16 دسامبر سال 1961، بر بستر تحولات جدید سیاسی و اتخاذ روش­های نوین، بازوی مسلح و نظامی مشترک کنگرۀ ملی آفریقا و حزب کمونیست آفریقای جنوبی با عنوان نیزۀ ملّت یا زوبین ملّتکه به زبان بومی آفریقایی Umkhonto We Sizwe و به اختصار MK نامیده می‌شد، طی بیانیه‌ای تحت عنوان ما در حال جنگ هستیماعلام موجودیت کرد. پس از آن ایالات متحدۀ آمریکا بلافاصله ANC را وارد لیست تروریستی خود نمود. جالب این­جاست که نام ANC تا سال 2008 در این لیست وجود داشت!!
هانی؛ زوبین ملّت
هانی پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی، امکان استخدام به عنوان یک کارمند تحصیل‌کرده در کیپ تاون را داشت. گفتیم که او در سال 1961 عضو حزب کمونیست شده بود. خود او در مورد انگیزه و دلیل کمونیست شدن‌اش، جملۀ بسیار دقیقی را بیان می‌کند:
من در سال 1961 و زمانی به حزب کمونیست پیوستم، که دریافتم رهایی ملی در کامل­ترین شکل خود نیز منجر به رهایی انسان نخواهد شد.
کریس بلافاصله در بازوی مسلح و نظامی حزب و کنگره یعنی MK سازمان­دهی شد. در سال 1963 توسط نیروهای امنیتی رژیم آپارتاید دستگیر و به لسوتو تبعید شد. او سپس برای آموزش نظامی به اتحاد شوروی رفت. در بازگشت از شوروی در جنگ داخلی موزامبیک (رودزیای سابق) در جبهۀ انقلابیون علیه دولت مستقر این کشور شرکت کرد. در زیمبابوه سه بار هدف عملیات تروریستی قرار گرفت، اما هر سه بار توانست جان سالم به در ببرد. او سپس به کشور زامبیا و شهر لوساکا که مقر فرماندهی MK در آن­جا مستقر بود، رفت. از سال 1967 یعنی پس از بازگشت از اتحاد شوروی تا سال 1990 توانست به برجسته­ترین فرمانده و سازمانده MK  تبدیل شود. او در مقام فرماندهی کل MK جانشین رفیق هم‌حزبی خود، یعنی جو اسلوو گردید. جو که به عنوان یک سفیدپوست کمونیست دارای تبار یهودی ضد آپارتاید، مدت­ها مسئولیت فرماندهی نظامی MK را بر عهده گرفته بود، مورد کینه و عداوت شدید رژیم آپارتاید قرار داشت به گونه‌ای که همسر او، رفیق جان‌باخته روث فرست، و دختر بزرگش در حملات تروریستی طراحی شده توسط دستگاه‌های امنیتی آفریقای جنوبی جان باختند. پس از رفیق جو، این کریس هانی بود که در صدر لیست ترور رژیم آپارتاید قرار داشت. نقطۀ عزیمت MK، تبلیغ مسلحانه از طریق بمب­گذاری در موسسات نظامی، امنیتی و حکومتی رژیم آپارتاید بود. در اواخر دهۀ 1980 و با پیشروی و اوج‌گیری فعالیت MK، این تبلیغ مسلحانه بعضا به جنگ چریکی تمام­عیار تبدیل می­شد. در عملیات­های متعدد MK تعداد بسیاری از افراد دشمن و هم‌چنین تعدادی از غیرنظامیان به شکل ناخواسته جان‌باختند، که البته هیچ‌گاه باعث تردید در لزوم و ضرورت پیگیری مبارزۀ قهرآمیز از سوی رهبران MK و از جمله نلسون ماندلا نشد. مبارزۀ مسلحانه MK و ANC در دهۀ 1970 و پس از به راه افتادن جنبش اعتراضی و خشمگینانه جوانان و عمدتا متشکل از دانش‌آموزان و دانشجویان موسوم به جنبش سووتو، اوج پیدا کرد. در 5 ژانویه 1977 جیمس کروژر، وزیر دادگستری و پلیس و زندان­ها، یک مسلسل، یک نارنجک و یک اعلامیه از ANC را در پارلمان به نمایش گذاشت. روی اعلامیۀ ANC نوشته شده بود: ANC از شما دعوت می‌کند اسلحه به دست بگیرید و رژیم فاشیست را سرنگون کنید. و کروژر به شیوۀ تمامی مدافعان لیبرال مبارزۀ مسالمت­آمیز امروز، فریاد برآورد که: سیاست آپارتاید علت شورش­ها نیست، تحریکات کمونیست‌ها و اعضای ANC دلیل آن است.
رفیق کریس هانی به لزوم استفاده از اشکال قهرآمیز مبارزه علیه رژیم آپارتاید اعتقادی راسخ داشت. در دوران پایانی حکومت آپارتاید، او با قاطعیت گفت که:
این، تاثیر مبارزۀ مسلحانه، البته در ترکیب با سایر اشکال مبارزه بود، که رژیم آپارتاید را به چنین بحرانی دچار ساخت.
مبارزۀ مسلحانۀ MK تا نخستین سال­های دهۀ 1990 و آغاز مذاکرات صلح ادامه یافت. نلسون ماندلا در ارتباط با فرماندهی MK بود که به زندانی طولانی مدت محکوم شد و هیچ‌گاه و علی­رغم پیشنهادهای اغواکنندۀ مقامات رژیم آپارتاید حاضر نشد اقدامات آن را محکوم نماید. ماندلا پس از آزادی و در یک سخنرانی تاریخی در جمع اعضاء، مسئولان و فرماندهان MK در 3 سپتامبر 1993 و در آستانۀ پیروزی نهایی و در مرحلۀ پایانی مذاکرات با دولت آپارتاید، بر نقش تاریخی و برجستۀ MK در به ثمر رسیدن مبارزات مردم آفریقای جنوبی و به شکست و بحران کشاندن رژیم آپارتاید، تسلیم آن و مجبور ساختن آن به مذاکره با کنگرۀ ملی آفریقا تاکید کرد.
یک ارتش انقلابی
در قانون نظامیMK که به تایید بالاترین مراجع ANC رسیده بود، آمده است:
بازوی مسلح و نظامی کنگرۀ ملی آفریقا به عنوان یک سلاح نوین و ضروری در مبارزۀ مردم علیه رژیم آپارتاید ایجاد شده است. برخلاف نیروهای مسلح این رژیم و سایر ارتش­های امپریالیستی که متعهد به توحش و ویرانی‌اند، ارتش ما برای به راه انداختن نبردی رهایی‌بخش در کشور شکل گرفته است… ارتش ما از مزدوران و جیره­خوران و سربازان حقوق‌بگیر تشکیل نشده است، بلکه ارتش داوطلبانی است که از اقشار و بخش­های انقلابی جامعه برخاسته‌اند. این ارتش و مبارزان آن، خود را تا پای جان و تا رسیدن به پیروزی و یا مرگ، به وظیفۀ خطیر و شریف مبارزه در راه کاهش آلام و رنج‌های مردم ستم‌دیدۀ ما متعهد می‌دانند….
زوبین ملّت، بازویمبارزۀ مردم ما در برابر رژیم نژادپرست و سیاست‌های ظالمانۀ آن است. ما با افتخار به دوران مبارزات مسالمت­آمیز خود می‌نگریم. در طی این مدت مردم ما به تجربه آموختند که جز از طریق مبارزۀ قهرآمیز قادر به تحقق مطالبات و آرمان‌های خود نیستند. هنگامی که زمان اتخاذ روش­های قهرآمیز و خشونت­بار فرا رسید، مردم این ضرورت را درک و از اقدام ما در برداشتن سلاح حمایت کردند. جنبش ما از تمام روش‌های مسالمت‌آمیز استفاده کرده و دیگر خسته شده بود. تنها دو انتخاب یعنی تسلیم و ادامۀ مبارزه در اشکال دیگر در مقابل ما باقی مانده بود. و ما هیچ انتخابی در مقابل خود جز اعمال قدرت در دفاع از مردم‌مان و آینده و آزادی آن‌ها متصور نمی‌دیدیم… زوبین ملت، بازوی نظامی ANC و متحدان آن است. مبارزۀ مسلحانۀ ما، ادامۀ مبارزۀ سیاسی ماست و رهبری سیاسی بر رهبری نظامی و سیاست بر سلاح تفوق دارد. خط نظامی ما از دل مشی سیاسی‌مان بیرون می‌آید. به همین خاطر هر فرماندۀ نظامی، در وهلۀ اول یک کمیسر، مبارز، آموزگار و سازمان­ده سیاسی است.
مبارزۀ ما نه مبارزۀمسلحانۀ صرف و تنها، بلکه بیش و پیش از هر چیز، آموزش، رهبری و بسیج سیاسی تودۀ مردم است و بر حمایت و مشارکت فعالانه و سازمان‌یافته مردم متکی است و در غیاب آن به خاموشی خواهد گرایید. مبارزان ما پسران و دختران ستم‌دیده‌ترین بخش‌های جامعۀ ما هستند… هر کسی قادر است بدل به یک مبارز راه آزادی شود و مبارزه تنها به سربازان تعلیم‌دیده محدود نمی‌شود. کنگرۀ ملی آفریقا ترکیبی از تمامی اشکال ممکن مبارزه، خشونت­آمیز و مسالمت­آمیز، قانونی و غیرقانونی، اعتصابات و تظاهرات، آموزش، خرابکاری و سابوتاژ، تبلیغات و… را به کار می‌گیرد… هدف استراتژیک ما از مبارزۀ مسلحانۀ انقلابی، تصرف قدرت سیاسی و ایجاد کشور آفریقای جنوبی آزاد است… .“
کریس، در آستانه
رفیق کریس با تسلیمرژیم آپارتاید و حاضر شدن به مصالحه و مذاکره و در اوج محبوبیت در سال 1990 به آفریقای جنوبی بازگشت. او در تصمیمی که برای دیگران بسیار غیرمنتظره بود، مقام نایب رییسی کنگرۀ ملی آفریقا (ANC) را رها کرد. در آن زمان داشتن مقام در کنگره، به منزلۀ تضمین داشتن پست‌ در دولت آینده بود. اما کریس کنگره را رها کرد و در سال 1991 مسئولیت دبیرکلی حزب کمونیست آفریقای جنوبی را بر عهده گرفت. در آن زمان به دلیل فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق، موقعیتی بحرانی را از سر می‌گذراند و نیاز به اختصاص وقت و انرژی و قدرت سازمان­دهی رفیق کریس داشت. او تمام وقت خود را به سفر به شهرها، کارخانه‌ها، مدارس، دانشگاه‌ها و مناطق گوناگون، دیدار با اعضا و حوزه‌ها، شرکت در جلسات و شنیدن سخنان بعضا خسته‌کننده و تکراری، برقرار ساختن نظم، دادن انگیزه به کادرها، تربیت و آموزش کادرهای جوان و… اختصاص می‌داد. او در مورد بحران سوسیالیسم معتقد بود:
بحران سوسیالیسم نمی‌تواند به معنای پایان تاریخ باشد. من بازگشت به سوسیالیسم علمی را ضروری می‌دانم. هنوز در جوامع سرمایه‌داری، در یک سو طبقۀ مالک وسایل تولید را داریم و در سوی دیگر کارگرانی که چیزی جز نیروی کار خود برای فروش ندارند. تا زمانی که چنین تضادی بین تولید اجتماعی و مالکیت خصوصی وجود دارد، سوسیالیسم موضوعیت خود را از دست نخواهد داد. سوسیالیسم یک تئوری پیچیده و مفهومی غیر قابل درک نیست. سوسیالیسم سرپناهی است برای افراد بی­خانمان، شان و منزلت برای سالمندان، آب است برای آنانی که آب تمیز برای نوشیدن ندارند، نیرویی است برای کنار زدن استبداد بازار. تا زمانی که اقتصاد توسط افراد غیر-منتخب و صاحب‌امتیاز اداره می‌شود، سوسیالیسم موضوعیت خواهد داشت.
کریس در این دوران علاوه بر حزب کمونیست، از محبوبیت فوق‌االعاده‌ای در بین جوانان مبارز و بخش‌های رادیکال و جوان ANC برخوردار بود و به عنوان یک رهبر نسبتا جوان (51 ساله) از شخصیتی بسیار کاریزماتیک برخوردار بود. او رسما به عنوان دومین شخصیت محبوب کشور پس از ماندلا و تلویحا به عنوان رقیب اصلی او، به عنوان کاندیدای حزب کمونیست، در انتخابات ریاست جمهوری محسوب می‌شد. تایید مذاکرات بین کنگره و دولت آپارتاید از جانب حزب کمونیست و به ویژه شخص کریس، در آرام ساختن جوانان انقلابی و جناح رادیکال کنگره و قانع ساختن آنان تاثیر بسیار داشت. هر چند که واقعا نمی‌توان قضاوت کرد که این تصمیم وی به عنوان یک رهبر کمونیست در آن مقطع صحیح بود یا نه. او به همان میزان به عنوان دبیرکل حزب کمونیست و فرمانده کل MK برای رژیم آپارتاید و حامیان آن، شخصیتی خوفناک به شمار می‌آمد. او اندکی قبل از جان باختن در یک سخنرانی در تلویزیون سراسری به عنوان اخطار به دولت آپارتاید و حامیان­اش اعلام کرد که:پروندۀ مبارزۀ مسلحانه و خشونت­بار هنوز بسته نشده است و در صورت لزوم دوباره از سر گرفته خواهد شد.
سرانجام در 10 آوریل 1993 کریس در حالی که از خانه خارج می‌شد و قصد سوار شدن به اتومبیل‌اش را داشت، مورد سوء قصد قرار گرفت و با شلیک گلوله به سرش جان باخت. با دستگیری قاتل او مشخص شد که او فردی به نام یانوش والوز (JanuszWalus) و دارای گرایش­های فاشیستی، نژادپرستانه و راست افراطی است، که از لهستان به آفریقای جنوبی مهاجرت کرده است! او سپس اعتراف کرد که هفت‌تیری که با آن کریس را مورد هدف قرار داده است را، از یکی از نمایندگان حزب محافظه‌کار آفریقای جنوبی به نام کلایو دربی لوییس (Clive Derby Lewis) گرفته است. تحقیقات پیرامون قتل کریس در ابهام، و در حالی که رد دستگاه‌های امنیتی و پلیس رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی در قتل او کاملا مشهود بود، مختومه اعلام شد.
 قتل کریس شوک عجیبی به مردم آفریقای جنوبی و افکار عمومی جهان وارد ساخت و تنش‌های بسیاری را در بین مردمی که از قتل کریس به خشم آورده بودند، برانگیخت. ماندلا در یک سخنرانی سعی کرد مردم را آرام کند و آنان را به ادامۀ روند مذاکرات مجاب سازد. قاتل هانی ابتدا به مرگ و سپس با لغو حکم اعدام در آفریقای جنوبی به جبس ابد محکوم شد. چند سال بعد و در دوران حکومت براداران دوقلوی کاچینسکی نیروهای راست و ضد-کمونیست لهستان سعی کردند که نام او را به یادگار و به نشانۀ بزرگداشت، بر خیابانی در ورشو بگذارند! بسیاری از اماکن عمومی در آفریقای جنوبی و از جمله بزرگ­ترین بیمارستان جهان که در این کشور قرار دارد، به یاد کریس و به نشانۀ بزرگداشت او ، کریس هانی نام‌گذاری شد. ژاک دریدا فیلسوف مشهور فرانسوی نیز در سال 1994 اثر مشهور خود شبح مارکس را به وی تقدیم کرد.
کمونیست‌ها و بازخوانی تاریخ
بلید انزیمانده (Blade Nzimande)، دبیر کل کنونی حزب کمونیست آفریقای جنوبی و جِرِمی کرونین، از اعضای کمیتۀ مرکزی حزب، در مقاله­ای مشترک به بررسی میراث کریس برای نبردهای امروز و نیز تحریفات تاریخی رایج در موضوعات تاریخی پرداخته‌اند. رویکرد بلید و جرمی شباهت زیادی با رویکردی دارد که ما در برخورد با تاریخ خودمان و برای بررسی آن پیش گرفته‌ایم. نقطۀ عزیمت آن‌ها نیز مقابله با تحریفات سیستماتیک و روتینی است که از جانب بنگاه‌های سخن‌پراکنی، خبری و تبلیغاتی امپریالیستی و نهادهای وابسته به بورژوازی جهانی به شکل وسیع در ابعاد جهانی و کاملا برنامه‌ریزی‌شده به شکل روزانه پیگیری می‌شود. این دو در مقاله‌شان از جمله می‌نویسند:
روند دموکراتیک شدن آفریقای جنوبی به هیچ وجه گذار مسالمت‌آمیز به دموکراسی نبود. دولت نژادپرست دی‌کلارک اجتناب‌ناپذیر بودنِ به قدرت رسیدن ANC را نمی‌پذیرفت. در میانه‌های روند مذاکره یعنی در سال‌های 94-1990، خشونت به اوج خود رسیده بود. جوخه­های مرگ نژادپرستان داخلی با همکاری پلیس و نیروهای امنیتی رژیم آپارتاید موجی از قتل و خشونت در محلات سیاهان به راه انداخته بودند. چهره‌های کلیدی ANC مورد حمله قرار می­گرفتند، و ترور می‌شدند. دولت نژادپرست به مذاکره مشغول بود اما این تنها بخشی از استراتژی آن‌ها بود. بخش‌های دیگر استراتژی آنان را به راه انداختن موج خشونت به منظور توقف مذاکرات و آغاز دور جدیدی از جنگ داخلی تشکیل می‌داد، تا به هر شکل مانع از به قدرت رسیدن اکثریت شوند. ترور کریس هانی به مثابه نقطه اوج این خشونت­ها، بر عکس انتظار آنان منجر به ختم و به نتیجه رسیدن سریع مذاکرات و برگزاری انتخابات شد. در این­جاست که ما باید به بازخوانی تاریخ بنشینیم و در این مسیر، سره را از ناسره تفکیک کنیم.
به ما گفته‌اند که این روند، یک روند گذار مسالمت­آمیز به دموکراسی بوده است. این توهینی است به رفیق کریس و هزاران رفیق دیگری که جان خود را بر سر آرمان رهایی مردم گذاشتند. افسانۀ گذار مسالمت‌آمیز به دموکراسی، در مورد استراتژی خشونت‌آفرینی و تنش‌زایی رژیم آپارتاید در طول مذاکرات و گفت و گوها یک­سره سکوت می­کند و تلاش رفیق کریس و صدها نفر دیگر در سازمان­دهی واحدها و گاردهای دفاع از خود در محلات سیاهان را برای مقابله با موج ترورها و حملات گاه و بی­گاه نادیده می‌گیرد. مقاومتی که منجر به باز ماندن چشم‌انداز مذاکرات می‌شد.
به ما گفته‌اند که این گذار، یک معجزۀ رنگین‌کمانی بوده است؛ گو این‌که دموکراسی از عرش اعلی و بدون نبرد و مبارزه نازل می‌شود. در واقع گسست دموکراتیک ما حاصل دهه‌ها مبارزۀ مداوم در اشکال گوناگون بود. دموکراسی برای ما یک معجزه نبود بلکه حاصل یک نبرد طولانی، دشوار و بعضا خون‌بار برای تغییر تعادل نیروها بود.
برای ما روند مذاکرات را به شکل گفت و گوی مردان عاقل و فرزانه تصویر می‌کنند و نقش توده‌ها، خیزش‌ها و نبردهای مسلحانه در این مسیر را حذف می‌کنند… .
به ما گفته­اند که جهان، رژیم آپارتاید را منزوی کرد اما حمایت آشکار قدرت‌های امپریالیست از این رژیم را نادیده می‌گیرند.
آنان که گذشتۀ ما را خلع سلاح می­کنند، می‌خواهند امروز ما را خلع سلاح کنند. آنان می­خواهند که ما واقعیت امپریالیسم، منطق پابرجای سرمایه­داری و ضرورت نبردهای جمعی را فراموش کنیم. زندگی و مرگ کریس هانی، مانع بزرگی بر سر راه تحریف تاریخ مبارزات واقعی ماست. برای آن که به پیش برویم، باید این تاریخ را به یاد بیاوریم و به آن افتخار کنیم… .
محمد جواد اکبرین می‌فهمد اما برخی چریک‌های سابق نمی‌فهمند!
روند تحریف مبارزات مردم آفریقای جنوبی، چنان‌که انزیمانده و کرونین اشاره می‌کنند، فقط محدود به آفریقای جنوبی نیست، بلکه در کشوری مانند ایران از سوی آنانی که نان خود را در دکان مبارزۀ مسالمت‌آمیزمی‌جویند، با شدت و حدت بیشتری دنبال می‌شود! فرد کلاهبرداری، به نام علی شریفیان در سایتی به نام مبارزۀ بدون خشونت که از سنخ دکان­های رایج امروزی است، به بهانۀ اوج‌گیری مبارزات مسالمت‌آمیز مردم ایران، روند مبارزات چند ده سالۀ مردم آفریقای جنوبی را بدین شکل خلاصه می‌کند:
یکی دیگر از نمونه‌های مبارزات مسالمت‌جویانه که در تاریخ معاصر به نتیجه رسیده است، مبارزات مردم افریقای جنوبی به رهبری نلسون ماندلاست. نلسون ماندلا متولد 1918 در دوره­ای که اقلیت سفیدپوستان بر آفریقای جنوبی حاکم بودند به سبب مبارزات خود علیه آپارتاید یا تبعیض نژادی دستگیر و زندانی شد. ماندلا 27 سال زندانی بود. اما به عنوان رهبر کنگره ملی آفریقا  (African National Congress) در نهایت توانست با به کارگیری مبارزات مسالمت­جویانه به تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی خاتمه دهد. ماندلا به عنوان رئیس جمهور واقعی و انتخابی آفریقای جنوبی از سال 1994 تا 1999 اولین دولت همگانی، منتخب و ضد نژادپرستی این کشور را تشکیل داد.
موج توسل به مبارزات مسالمت­آمیز به عنوان یک دگم و مذهب لایتغیر و مقدس کل اپوزیسیون لیبرال و از جمله بسیاری از چپ‌ها و چریک‌های سابق را در بر گرفته است. در شیادی و فریب‌کاری امثال محسن سازگارا و فرخ نگهدار برای رسیدن به منافع شخصی و گروهی و… شکی نیست. اما فرد برخی اوقات، در جهالت و بلاهت سیاسی بسیاری از به اصطلاح مبارزان چند ده ساله، که بی هیچ اجر و مزدی معرکه‌گردان چنین سناریوهایی می‌شوند، در می‌ماند. در این بین فردی به نام محمدجواد اکبرین که یک لیبرال-اسلامیست و ‌آخوند است و به عنوان پژوهشگر دینی معرفی می‌شود، با سادگی نکاتی را بیان می‌کند که این مبارزان قدیمی از درک و فهم آن عاجز هستند. اکبرین به سادگی نکاتی بدیهی را به لیبرال‌های دیگر یادآوری می‌کند و در 10 بهمن 1390 می‌نویسد:
در سیر مبارزه، هر مبارز آزادی­خواهی این درس دشوار را فرا می‌گیرد که همیشه این ستمگر است که ماهیت مبارزه را تعیین می­کند.نلسون ماندلا- راه دشوار آزادی.
شبکه‌های اجتماعی از شورای هماهنگی راه سبز امید خواسته‌اند که طرح آن­ها را برای تظاهرات ۲۵ بهمن، تبدیل به یک فراخوان عمومی کند. این شورا نیز در بیانیه­ایاز تمامی هم­راهان و حامیان جنبش سبز دعوت کرده تا عصر روز ۲۵ بهمن ماه اقدام به پیاده‌روی سکوت کنند؛اما تأکید بیانیه بر پایبندی به اصل عدم توسل به خشونت دستِ کم با تجربه ماندلا و گاندی سازگار نیست.
من نیز با ”پایبندی به عدم توسل به خشونت“ کاملا موافق­ام؛ اما آن را ”اصل“ نمی­خوانم؛ می­توان آن را ضروری این دوره خواند، اما تجربه­های بزرگ می‌گویند که نمی‌توان و نباید از آن یک اصل ساخت؛ آن روز که کنگره ملی از ماندلا انتقاد کرد که چرا ”پایان مبارزه مسالمت­آمیز“ را اعلام کرده است، پاسخ شنید که ”روش عدم خشونت یک ضرورت عملی بود و نه یک راه انتخابی. این نظریه من بود و من روش عدم‌خشونت گاندی را نه به‌عنوان یک اصل غیرقابل نقض، بلکه به‌عنوان تاکتیکی می‌دیدم که باید در صورت لزوم و اگر شرایط ایجاب کند مورد استفاده قرار گیرد. همان‌طور که گاندی نیز معتقد بود این استراتژی آن‌قدر مهم نبود که حتی وقتی قطعاً به شکست می‌انجامد به‌کار گرفته شود. من خواستار آن بودم که اعتراض‌ها تا زمانی‌که مؤثر بودند به اجرا درآیند.“ (راه دشوار آزادی، ص 167)
وی افزود که ”اگر با اعتراض­های مسالمت­آمیز با خشونت رفتار شود کارایی آن نیز به پایان می‌رسد، از نظر من عدم خشونت یک استراتژی بود نه یک اصل اخلاقی، و استفاده از یک سلاح بی‌اثر هیچ‌گونه پاداش اخلاقی ندارد. این حرف‌های من از روی عشق به خشونت نبود.“ (ص 207)
اگر امروز با حذف نام ماندلا برای تاریخ گزارشی بنویسیم و بگوییم که ”سیاست عدم خشونت نه دولت را آرام کرده بود و نه در قلب ستمکاران تغییری به‌وجود آورده بود.“ (ص ۳۵۴) آیا در روایت آن چه بر جنبش سبز گذشته است سخنی ناروا گفته­ایم؟
به نظر می­رسد جان کلام را ماندلا گفته است؛ او ”لحظه مشخصی برای کشف حقیقت“ نداشته و روشی را مطلق نکرده است؛ ”هیچ روز بخصوصی وجود نداشته که در آن روزگفته باشم از امروز به بعد زندگی خود را وقف آزادی مردم می‌کنم، بلکه فقط پی بردم که در حال مبارزه هستم و جز این نمی­توانم کار دیگری انجام دهم“. (ص ۱۲۴). پیش­تر درباره نگاه جورج اورول به تجربه گاندی نیز نوشته‌ام؛ او با اشاره به رفتار توأم با مدارا و گذشت بریتانیا نسبت به گاندی، ”وجود عرصه تبلیغ برای او را بسیار مهم می‌خواند و می‌گوید که آرمان گاندی جایی به ثمر می‌رسد که جهان مخاطب، امکانی برای باخبر شدن و آگاهی داشته باشد. وی تصریح     می­کند که در کشوری که مخالفان رژیم در دل شب ناپدید می‌شوند و هرگز دیگر خبری از آنان به دست نمی‌آید، مشکل بتوان روش‌های گاندی را به کار بست.
بار دیگر تأکید می­کنم که مدافع توسل به خشونت نیستم و چه بسا آن را ضرورت می­دانم اما با مطالعه تجربه­های سربلند پیشین، معرفی آن به عنوان ”اصالت“ در مبارزه با دیکتاتوری را نمی­فهمم.“
توضیح:
مطالب مورد استفاده در تهیۀ این مطلب از بخش‌های گوناگون سایت حزب کمونیست آفریقای جنوبی اخذ شده است:
و همین طور از این مقاله:
The Question of Violence in Contemporary African Political Thought, KwasiWiredu, PRAXIS International, Issue 3, 1986, pp 373-81
و از این کتاب که از معدود کتب به زبان فارسی در مورد رژیم آپارتاید است:
بچه‌های سووتو (تحلیلی از رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی)، پل برنوتل، ترجمۀ امان‌الله ترجمان، انتشارات توس، شهریور 1356
برای آشنایی با زندگی و مبارزات ماندلا به شکل دقیق و واقعی هم می‌توانید به کتابی مراجعه کنید که مطمئنا هیچ‌کدام از لیبرال‌ها آن را یا کامل و با دقت نخوانده‌اند و یا در فهم زبان سلیس ترجمۀ فارسی آن دچار مشکل بوده‌اند:
راه دشوار آزادی، نلسون ماندلا، ترجمۀ مهوش غلامی، تهران، 1379
*****

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 28, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: