آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

استراتژی آلترناتیو:

سبزها، سفیدها، سرخ‌ها
بخش اول
علی عطارپور


مقدمه
شرکت محمد خاتمی در ”انتخابات“ نهمین دورۀ مجلس شورای اسلامی در حوزۀ دماوند باعث ایجاد ”شوکی“ شدید در میان هواداران و بدنۀ اجتماعی ”جنبش سبز“ در داخل و خارج کشور شد و احساسات و اعتراضات گوناگون را در بین آنان برانگیخت. نفس همین شوک و اعتراض، بیش از هر چیز نشان‌دهندۀ میزان و عمق توهم و گیج­سری در بین ”نخبگان“ منتسب و یا چسبیده به این جنبش بود. در حالی که از مدت‌ها پیش از ”انتخابات“ مجلس رژیم، حتی یک لیبرال اندکی ژرف‌اندیش نیز می‌توانست شرکت برخی از ”سَران اصلاحات“ و حتی بالاتر از آن، احتمال ارائه لیست از سوی اصلاح‌طلبان در این انتخابات را پیش‌بینی نماید؛ امکانی که اساسا به دلیل کوتاه نیامدن رژیم و نه پا پس کشیدن اصلاح‌طلبان، متحقق نشد. به فاصلۀ کوتاهی پس از ”مشارکت مدنی“ خاتمی، در رویدادی مرتبط اما کم سر و صداتر، هاشمی رفسنجانی از سوی خامنه­ای در پست ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام ابقا گردید. خاتمی در واکنش به موج اعتراضات ابتدا به شکل شفاهی و نقل قولی و سپس با صدور اطلاعیه‌ای، از این در درآمد که او ”مصالحی“ را به چشم دل می‌بیند که مردم با چشم سر نمی‌بینند! اما پس از چند روز و احتمالا به نتیجه‌رسیدن برخی رایزنی­ها، به شکل تمام‌قد در دفاع از اقدام خود وارد میدان شد و در دیدار با تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران و چهره‌های موثرانجمن‌های اسلامی دانشجویی در گذشته، به نحوی بسیار قاطعانه، تیز و معنادار، که از هم‌چون اویی بعید به نظر می‌رسید، اعلام کرد که ”بايد روزنه­هاي اصلاح را بازگذاشت و تندروي را از سوي هر كس كه باشدمحكوم كرد.“ (تاکید از ماست) او افزود: ”ما هيچ‌گاه انتخابات را تحريم نكرديم، من اطلاع دارم كه خط تحريم از درون القاء مي‌شد. به صراحت اعلام مي‌كنم اگر انتقاد و اعتراضي هست در درون نظام است نه عليه آن.

و در ادامه به شکلی بسیار شفاف و روشن اظهار داشت که:
”… نکته دیگر این‌که انجمن و ما و بخش عظیمی از جامعه که خود را اصلاح‌طلب می­داند، خود را در درون نظام تعریف می­کند و بنا بر این با براندازی آن مخالف استگذشته از این که این توهم که می‌شود این نظام را برانداخت، توهم بار استنظام به قیمت گرانی بدست آمده است هم به لحاظ اعتقادی و هم به لحاظ عملی نمی­شود و نباید از آن دست برداشت. اصل نظام حاصل انقلاب بزرگی است و پشتوانه مردمی هم دارد… البته درون نظام بودن به این معنی نیست که انتقاد و اعتراضی نیست. ما به شیوه­ها و سیاست­ها و رفتارها انتقاد داریم و اتفاقا اگر بناست چیزی به نظام لطمه بزند و آن را تضعیف کند، همین سیاست­ها و رفتارها است و اگر ادعای اصلاح امور می‌شود به این معنی است که همه به معیارهای دینی و فکری که نظام ما می‌بایست داشته باشد و مورد خواست اکثریت جامعه و پاسخ­گوی نیازها و خواست­های تاریخی مردم است برگردند. من به صراحت اعلام می‌کنم که همه بزرگان و عزیزان از جمله آقایان کروبی و موسوی هم همین را قبول دارند و اگر انتقاد و اعتراضی هست در درون نظام است نه علیه آن.این‌که خط‌کشی شود و بعضی از بزرگان خارج از نظام و بعضی را داخل نظام به حساب آورند هم جفا به انقلاب و کشور و هم جفا به سرمایه­های کشور و جامعه است…اگر مطالبه حقوق می‌شود همان است که قانون اساسی ما هم برای مردم و شهروندان به رسمیت شناخته است. همین جا بگویم اگر جامعه و حاکمیت به این تفاهم برسد که هر کس و هر چیز در جای خود قرار گیرد، زمینه امنیت با ثبات و آرامش و پیشرفت همه جانبه فراهم می­آید و بسیاری از مشکلات درمان می شود و اصلاحات هیچ­گاه نباید به دست خود راه‌های رسیدن به چنین تفاهمی را ببنددباید از فضای امنیتی به فضای باز و سالم و قانونی سیاسی گذر کرد…“ (تاکیدها از ماست)
ذکر این نقل قول طولانی را از آن جهت لازم دانستیم که در واقع آن را می‌توان مانیفستی تمام‌عیار و کاملا گویا برای جدایی رسمی و علنی و کامل جریان سیاسی اصلاح‌طلبی از جنبش موسوم به سبز تلقی کرد. می‌گوییم رسمی و علنی چرا که این جدایی از مدت‌ها قبل به شکل غیر رسمی صورت گرفته بود. خاتمی تنها با پراندن لگدی به لاشۀ مردۀ جنبش سبز از این جدایی رونمایی کرد؛ جنبش سبزی که از مدت‌ها قبل به یک کاست سیاسی (عمدتا در خارج از کشور) و صنعت تبلیغاتی، رسانه‌ای و فرهنگی-هنری فروکاسته شده و ضمن این‌که وسیلۀ تامین نان و آب عده‌ای در خارج از کشور را از طریق وصال و هم‌بستری با نهادها و لابی‌های امپریالیستی فراهم ساخته است، فوجی پُر سر و صدا از ابلهان و تهی‌مغزان سیاسی تحت عنوان کارشناس، کُنش‌گَر (!)، نظریه­پرداز، هنرمند متعهد و … را مانند قوطی‌های خالی آویزان‌شده به پشت ماشین عروس، به دنبال خود روی زمین می­کشد؛ کنش‌گرانی که ریسمان آمال سیاسی خود را به همین اتومبیل کذایی گره زده‌اند! (باز عمدتا در همان خارج کشور) عباس عبدی، عضو سابق بخش خارجی وزارت اطلاعات، از نظریه­پردازان اصلی اصلاح‌طلب و برنامه­ریز اصلی مهدی کروبی در انتخابات 1388، در مقاله­ای با خونسردی آب پاکی را بر روی دست همگان می­ریزد و می‌نویسد: به نظر من اولین اقدام لازم، تمایز قائل شدن میان جنبش اصلاحات و جنبش سبز است. اگر چه در مقاطعی به نحوی با هم تداخل داشته­اند ولی به لحاظ راهبردی با هم انطباق ندارند و تعارض خود را نشان خواهند داد…این دو حرکت هم به لحاظ مبانی و هم به لحاظ راهبردی تفاوت­های جدی با یکدیگر دارند و هر گونه امتزاج آن‌ها باعث می‌شود عوارض هر دو جنبش نصیب شود بدون آن که منافع هیچ‌کدام حاصل گردد…رای دادن آقای خاتمی در 12 اسفند از این حیث می‌تواند نقطۀ عطفی برای این تمایز و راه‌حل باشد…
نکتۀ قابل‌توجه دیگر این که اعتراضات تب­آلود همین خیل ابلهان سیاسی و شوکه­شدگان از اقدام خاتمی، معطوف به این مساله بود که چرا خاتمی به نظر خود مبتنی بر شرکت در انتخابات به شرط عمل‌کردن رژیم به شروط تعیین‌شده از سوی اصلاح‌طلبان (رفع حصر از موسوی و کروبی، آزادی زندانیان سیاسی اصلاح‌طلب و …) پای‌بند نمانده و با زیر پا گذاشتن قاعدۀ حرف مرد یکی است، از طریق اقدام خود، ایشان را قال و دست‌شان را در حنا گذاشته است.  اعتراضی که تنها نتیجۀ آن تنها آشکار شدن فقدان کامل شعور سیاسی در نزد معترضین بود و نه چیز دیگری. این معترضان پرشور کم­تر به این نکته توجه داشتند که اقدام خاتمی، از نظر خود او و رژیم، در وهلۀ اول به معنای تایید صحت و سلامت مکانیزم انتخابات در رژیم اسلامی و به همین جهت ضربه‌ای کاری بر شریان حیاتی جنبش سبزی بوده است که اصولا حیات خود را در اعتراض به سلامت انتخابات و با شعار رای من کو؟آغاز کرد. در حالی که بیانیه­های اصلاح­طلبان کارکُشته­تری مانند ملی-مذهبیها و مصطفی تاج‌زاده (معاون سیاسی سایق وزارت کشور و قهرمان زندانیان اصلاح‌طلب!) در حالی که جهت هم­راهی با احساسات معترضین نادان و تسکین قلوب آنان حاوی اعتراض ملایمی به اقدام خاتمی بود، بر حفظ شان او به عنوان یکی از سرمایه­های سیاسی اصلی جنبش اصلاحات تاکید پررنگی می­نمود. معنای دقیق­تر این سخن، پرهیز دادن معترضین از سوزاندن برگ خاتمی و پایین آوردن وزن سیاسی او در معامله و مذاکره با سران رژیم بود که ممکن است به تعبیر مورد علاقۀ رجب‌علی مزروعی، اطلاعاتی سابق و سخنران امسال مراسم سیاهکل (!) باند اکثریت، به بستن روزنه­های سازش با رژیم منجر شود. با تفسیری اندکی بدبینانه، می­توان نوعی تقسیم کار بین خاتمی و مطلعین از دلایل تصمیم وی (مانند تاج‌زاده) برای ساکت‌کردن جماعت ابله امید بسته به خاتمی و اصلاح‌طلبان تشخیص داد.
اما به راستی ماهیت طبقاتی جنبش موسوم به سبز چه بود؟ از کدام گوشۀ جامعه و بر مبنای کدام پایۀ مادی در مبارزۀ طبقاتی سر زد؟ چگونه با عزیمت از کمپین انتخاباتی اصلاح‌طلبان، به تدریج لایه‌های وسیع‌تری از جامعه را در بر گرفت و ابعاد گسترده­تری یافت؟ آیا می­توان مراحل گوناگونی برای حیات آن قائل بود؟ تناقض‌ها و محدودیت‌های این جنبش چه بود و چه چشم‌اندازهایی در مقابل آن قرار داشت؟ دلیل فرو مردن و خاموش‌شدن آن چه بود و نعش آن به پرچم کدام سیاست‌ها تبدیل شد؟ آیا جنبه‌هایی از آن را می‌توان هنوز زنده و دارای موضوعیت دانست؟ برخورد صحیح کمونیستی و انقلابی با این جنبش و جنبش­های مشابه باید بر چه مبانی­ای استوار باشد؟ با ارجاع به زنده‌بودن و موضوعیت داشتن این پرسش‌ها می‌توان گفت که جنبش اعتراضی سال 1388، هنوز به نوعی و در وجوه مشخصی موضوعیت و اهمیت خود را حفظ کرده است. در طی این نوشتار به تفکیک و تمایزی که بین جریان اصلاحات، جنبش سبز و جنبش اعتراضی عمومی مردم ایران قائل هستیم، خواهیم پرداخت. غرض در این‌جا اشاره به این واقعیت انکارناپذیر است که هنوز هم بدون پرداختن به این جنبش و مجموعۀ رویدادهای مرتبط با آن، بررسی و تحلیل آن و اخد نتایج و دروس نظری و عملی از آن، پای‌نهادن به صحنۀ سیاست امروز در ایران به عنوان یک نیروی جدی سیاسی میسر نیست. نسل تازه جوانانی که پای به میدان فعالیت و مبارزۀ سیاسی و انقلابی می‌گذارند (مثلا مانند رفقای شب‌نامۀ قیام) بیش از هر کس دیگری ضرورت و اهمیت چنین برخوردی را در تمام فعالیت‌ها و تاملات روزانۀ خویش احساس می‌کنند. برخی از رفقای جوان اساسا زندگی سیاسی خود را با این رویدادها آغاز کرده‌اند و سال 1388 نقش چشم­گیری در زندگی شخصی و اجتماعی آنان ایفا می‌کند. به همین خاطر و نظر به اهمیت فوری موضوع، و با وجود این که اعتقاد داریم پرداختن عمیق و همه‌جانبه به رویدادهای سال 1388 در نهایت بدون برخورد با تاریخ تحولات سی و چند سالۀ جامعۀ ایران پس از قیام بهمن 1357 و تحلیل آن از منظر مارکسیستی و طبقاتی ممکن نیست (این امری است که از سوی نیروهای چپ تا کنون مورد غفلت کامل واقع شده است و ما به زودی در قالب بخش جدیدی تحت عنوان تاریخ سی سالۀ آلترناتیو پرداختن به آن را در حد توان و بضاعت محدودمان در دستور کار خواهیم گذاشت)، در سلسله مقالاتی که در این­جا و تحت این عنوان مطالعه خواهید کرد، به شکل مستقل و مشخص به رویدادهای سال 1388 و نتایج آن در عرصه‌های گوناگون خواهیم پرداخت. در طول مدت انتشار یک سالۀ آلترناتیو، ما بارها و به ویژه از سوی رفقای جوان در داخل کشور به خاطر عدم توجه مستقیم و مستقل به این موضوع، به درستی مورد انتقاد گرفته‌ایم. ما این انتقادها را می‌پذیریم و کاملا وارد می­دانیم. اما کوتاهی ما در این زمینه هم نه به خاطر عدم وقوف ما به این اهمیت و نه به خاطر کاهلی در این زمینه بلکه به واسطۀ گرفتاری‌ها و مشکلات متعدد در امر انتشار منظم و مناسب نشریه (مانند کمبود نیرو و …) بوده است. به هر روی، اقدام بحث­برانگیز محمد خاتمی در شرکت در انتخابات مجلس نهم را به مثابه نقطۀ عطفی در امتداد رویدادهای سال 1388، به عنوان بهانه­ای مناسب برای ورود به این موضوع و باز کردن ستونی جدید برای پرداختن به این موضوع راهبردی در آستانۀ شروع سال دوم فعالیت نشریه تشخیص دادیم.
در طول مدت جریان داشتن این اعتراضات و ماه­های طولانی پس از آن، برخوردهای بسیار متنوع و گوناگونی از منظر گستردۀ چپ به آن صورت گرفت و مقالات بسیاری در نقد، توضیح و تحلیل این جنبش و رویدادهای مرتبط با آن به نگارش درآمد. در سطح اپوزیسیون چپ در تبعید، دو موضع آنتاگونیست یعنی بایکوت کامل جنبش و ارتجاعی خواندن آن بر مبنای رویکردی ناب­گرایانه و نیز انقلاب خواندن و به علاوه ادعای رهبری این انقلاباز موضعی اپورتونیستی شکل گرفت. طنین این تقابل هنوز که هنوز است از گوشه‌ و کنار اپوزیسیون چپ در تبعید به گوش می‌رسد و طبق  بشارت­های جدید، قرار است در قالب دعوای حیدری-نعمتی دو حزبپسرعموی حزب کمونیست کارگران و حزب کمونیست کارگری ادامه یابد. حکایت این جماعات، حکایت همان دستۀ سینه‌زنی است که از یک ماه محرم تا ماه محرم سال بعد در کوچه­ای بن‌بست گیر کرده بود و نوای نوحه‌خوانی آن کماکان به گوش می‌رسید. همان‌گونه که در جای دیگری نیز نوشتیم، هر دو موضع منعکس‌کنندۀ منفعل واقعیت واحد ضعف و ناتوانی چپ و بی‌وزنی آن در سیاست ایران بوده و هست. مواضع درست و تحلیل­های جالبی نیز که در اپوزیسیون چپ ارائه شد، نه می‌توانست بر نیرویی مادی اتکاء کند و نه قابلیت تبدیل به چنین نیرویی را در فرصتی کوتاه در داخل و خارج داشت. در سطح روشنفکران و جوانان چپ و گروه‌ها و محافل پراکندۀ داخل و خارج کشور نیز علی‌رغم تنوع موضوعات و گسترۀ وسیع علائق و گرایش­های نویسندگان در همان چارچوب کلی چپ، وجه مشترک غالب تحلیل‌ها را این واقعیت تشکیل می­داد که آنان در ذهنیت و اندیشه‌های خود به همان محدودیت‌ها و تناقضاتی می­رسیدند که خرده‌بورژوازی پهن شده در کف خیابان در عینیت خود با آن مواجه بود. به این معنا و به تعبیری مارکسی هیچ‌کدام از این تاملات و تحلیل‌ها، البته به جز معدودی که حاوی ایده‌ها و رویکردهای بسیار جالب و قابل توجه مارکسیستی بودند، نتوانستند خصلت خرده‌بورژوایی بودن را از خود بزدایند و طرحی برای در هم شکستن این چارچوب تنگ در نظر و عمل، حتی برای آیندۀ دور جنبش در افکنند. البته صرف طرح این حکم در اینجا طبیعتا به معنای اثبات آن نیست و این امری است که ما به تدریج و در قالب این ستون و سلسله مقالات به آن خواهیم پرداخت. شاید بخشی از این محدودیت‌ها ناشی از این واقعیت بود که بسیاری از تحلیل­ها در کوران رویدادها، تلاطمات و فراز و نشیب­های جنبش به نگارش در آوردند و با تاثیرپذیری ناگزیر از هیجان و التهاب مسلط بر آن دوره، قادر به فراروی از تظاهرات و نمودهای روزانۀ جنبش نبودند. خوشبختانه این فرصت، البته به شکل جبری و به حکم گذر زمان، در اختیار ما قرار گرفته است که پس از گذشت حدود سه سال و فرو نشستن امواج متلاطم آن جنبش اعتراضی، به نظاره و تحلیل آن می‌نشینیم. باری، اشاره به خصلت خرده‌بورژوایی غالب تحلیل‌هایی منسوب به چپ را از آن رو در همین مقدمه لازم دانستیم که به این نکته اشاره کنیم که به خاطر همین خصلت، جمع‌بندی برخی از این مباحث در این مسیر جریان یافت که پس از گذشت حدود دو سال از آن اتفاقات، هم‌گام با سبزها مثلا به بحث یر سر این پرسش نامربوط بپردازد آیا جنبش هنوز زنده است یا نه؟؛ در حالی که به باور ما جهت­گیری کلی ناظر بر تحلیل امروز ما از وقایع سال 1388 در شرایط کنونی باید به تعبیر لنین در مقدمۀ دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب روسیه، ناظر بر این مسالۀ حیاتی و راهبردی باشد که ما از این جنبش چه آموخته­ایم و از آن مهم‌تر در صورت عروج مجدد جنبشی مشابه، ما چه برای آموختن به آن خواهیم داشت؟ این، پرسش اصلی ماست که در پی ارائۀ پاسخی به آن در این سلسله مقالات خواهیم بود.
1- سفیدها در آستانۀ انتخابات سال 1388
هر قدر که به طرف شرق جلوتر می­رویم، به همان اندازه رفتار سیاسی بورژوازی، بنده‌وارتر، بزدلانه­تر و وقیحانه‌تر می­شود و به همین نسبت وظایف سیاسی پرولتاریا بزرگ‌تر می‌گردد.
(بیانیۀ نخستین کنگرۀ حزب سوسیال دموکراتیک کارگران روسیه، 1898)
جنبش موسوم به سبز از دل کمپین انتخاباتی جریان اصلاح‌طلب در سال 1388 قدم به بیرون نهاد و لذا این جریان به ناگزیر نقش مهمی در ایجاد و تحولات بعدی آن ایفا کرد. لذا بررسی کامل و دقیق تحولات این جنبش بدون بررسی وضعیت و مواضع اصلاح‌طلبان در قبل و پس از شکل­گیری آن، امکان‌پذیر نیست. در تحلیل‌های معدودی در مورد این جنبش، به ویژه از نگاه عمومی چپ، به این موضوع پرداخته شده است. واقعیت این است که برخلاف تصور عده­ای اصلاح‌طلبان در آستانۀ انتخابات و زاده شدن جنبش، نه در فاز رادیکالیزاسیون که اتفاقا در وضعیت چرخش هرچه شدیدتر به راست و به سوی گونه­ای محافظه­کاری قرار داشتند. همان‌طور که در مقدمه اشاره شد، بررسی جامع و دقیق تحولات این سال بدون بررسی تاریخ سی و چند سال اخیر و به ویژه از سال 1376 به این سو ممکن نیست. از این رو ما ناگزیر مجبور به پاره‌کردن نوار تحولات تاریخی از مقطعی و ادامه دادن از آن نقطه به بعد هستیم. به تدریج و در طول متن و به فراخور موضوع، بسیاری مباحث پایه‌ای که در صورت رعایت کردن سیر کرونولوژیک بحث، پیش‌نیاز این نوشتار تلقی می‌شدند، مطرح و توضیح داده خواهند شد. ما بحث را از موضوع تحولات جریان اصلاح‌طلبی در مقطع (88-1384) آغاز خواهیم کرد و نخست به بررسی زمینه­ها و دلایل چرخش هر چه بیشتر اصلاح­طلبان به سوی راست و به هیات جریانی   محافظه­کار در این دوره (از شکست اصلاح‌طلبان در انتخابات نهم ریاست جمهوری و روی کار آمدن محمود احمدی‌نژاد تا آستانۀ انتخابات دهم ریاست جمهوری در 1388) خواهیم پرداخت. پیش از آن تنها به شکل تیتروار به زنجیره‌ای از رویدادهای تاثیرگذار در سرنوشت جریان اصلاح‌طلبی در دورۀ پیش از آن (دورۀ حضور اصلاح‌طلبان در قدرت) خواهیم پرداخت تا حداقل به شکل فرمال، پیوستار تاریخی بحث اندکی مشخص‌تر گردد:
· 2 خرداد 1376: انتخاب محمد خاتمی به ریاست‌جمهوری
· 23-18 تیر 1378: خیزش دانشجویی در تهران
· 29 بهمن 1378: انتخابات مجلس ششم و کسب اکثریت مطلق توسط اصلاح‌طلبان
· 5 مرداد 1379: خروج طرح اصلاح قانون مطبوعات از دستور کار مجلس با حکم حکومتی خامنه­ای؛ آشکار شدن جدی محدودیت­ها و تناقضات اندیشه و راهبرد اصلاح‌طلبی با وجود در اختیار داشتن دو قوّه
· خرداد 1380: انتخاب مجدد خاتمی؛ نخستین زمزمه‌های بحث عبور از خاتمی در بین اصلاح‌طلبان
· آغاز فاز رادیکالیزاسیون در بخش­هایی از اصلاح­طلبان در مرزبندی با سیاست­های خاتمی و تقسیم اصلاح­طلبان به تندرو و معتدل،    جمهوری­خواه و مشروطه­خواه، در پیش‌گرفتن الگوی انقلاب­های رنگی هم­زمان با وقوع این انقلاب­ها در اکراین، گرجستان و … از سوی اصلاح‌طلبان جمهوری‌خواه، ارائه طرح رفراندوم موسوم به شصت میلیون دات کم، انتشار مانیفست جمهوری­خواهی اکبر گنجی در سال 1382، شکست تلاش­های جمهوری­خواهانه اصلاح­طلبان تندرو و مهاجرت چهره‌های سرشناس این گرایش از اصلاح‌طلبان (سازگارا، گنجی، افشاری و ….) به خارج و قرار گرفتن در چارچوب طرح­های امپریالیستی برای آیندۀ ایران 
· 1381: رد لوایح دو قلوی خاتمی برای افزایش اختیارات ریاست جمهوری توسط شورای نگهبان؛ کور شدن آخرین روزنه­های خروج از چنبرۀ تناقضات برای اصلاح‌طلبان
· اسفند1381: شکست سنگین اصلاح‌طلبان و ملی-مذهبی‌ها در انتخابات دورۀ دوم شوراهای اسلامی علی‌رغم تایید صلاحیت تمام کاندیداهای آنان، کاهش شدید مشارکت مردم در انتخابات
· 1اسفند 1382: برگزاری انتخابات مجلس هفتم توسط دولت خاتمی علی‌رغم وعده‌ها و تهدیدهای قبلی، شکست سنگین اصلاح‌طلبان و کسب اکثریت توسط محافظه‌کاران، رد صلاحیت گستردۀ کاندیداهای اصلاح‌طلب توسط شورای نگهبان
· بهار 1383: رد صلاحیت گستردۀ کاندیداهای نمایندگی اصلاح‌طلب برای مجلس هفتم، تحصن پرهیاهو و بی‌ثمر نمایندگان و استعفاهای صوری برخی از آن‌ها در روزهای آخر نمایندگی
· خرداد 1384: تشتت اصلاح‌طلبان در انتخابات نهم ریاست جمهوری؛ کاندیداتوری هاشمی رفسنجانی، کروبی و معین از سوی اصلاح‌طلبان؛ تایید صلاحیت معین به واسطۀ حکم حکومتی خامنه‌ای؛ تحریم انتخابات از سوی برخی حامیان اصلاح‌طلبی؛ شکست رفسنجانی از محمود احمدی‌نژاد در دور دوم انتخابات در 3 تیر 1384  
وجود چنین کارنامه‌ و بیلان کاری­ای در دوران حضور در حکومت به ویژه هنگامی که در نهایت با انتخاب فردی از افراطی‌ترین لایه‌های نیروهای موسوم به اصول‌گرا به ریاست جمهوری یعنی احمدی‌نژاد همراه و تمام شد، بدون شک اصلاح‌طلبان باقی‌مانده در کشور را به تامل پیرامون دلایل شکست و تلاش در جهت بازسازی و حفظ بقای سیاسی خود واداشت.
در بعد استراتژیک، می‌توان نتیجۀ این بازنگری را حول تجدید نظر در فرمول‌بندی سیاسی مشهور فشار از پایین-چانه‌زنی از بالا توضیح داد. البته سعید حجاریان، واضع این فرمول‌بندی، آن را یک تاکتیک سیاسی در ذیل استراتژی کلان مشروطه­خواهی می­گنجاند. از نظر حجاریان، استراتژی مشروطه‌خواهی از استراتژی‌های سیاسی دیگر نظیر جمهوری‌خواهی، بر اساس تفاوت در نوع برخورد با پدیدۀ حاکمیت دوگانه متمایز می­شد که پس از 2 خرداد 1376 در کشور ایجاد شده بود؛ بدین ترتیب که طبق نظر او، بخشی از رژیم (دولت و مجلس) از مشروعیت انتخابی برخوردار بودند و بخشی دیگر (در راس همه ولایت فقیه و منصوبان او در قوه قضاییه، شورای نگهبان و …) مشروعیت خود را به واسطۀ انتصاب کسب می‌کردند. استراتژی مشروطه‌خواهی بر اساس به رسمیت شناختن این دوگانگی، تلاش در جهت ایجاد رقابت مسالمت­آمیز بین دو بخش، اجتناب از تلاش برای تک‌پایه‌کردن رژیم و حرکت بسیار آرام و تدریجی به سمت یگانه کردن آن شناخته می‌شد. حجاریان فشار از پایین، چانه‌زنی از بالا را به عنوان یک تاکتیک در ذیل این استراتژی قرار می‌داد اما عملا نیروهای اصلاح‌طلب در دوران حاکمیت خود این فرمول‌بندی را به مثابه هم استراتژی و هم تاکتیک به کار می‌بردند و به همین خاطر، کاربرد و هم‌چنین شهرتی بسیار فراگیرتر از یک تاکتیک مشخص سیاسی یافت. حتی خود حجاریان در سال 1387 اعلام کرد که: من هم‌چنان به راهبردهای قبلی خود برای اصلاحات یعنی حاکمیت دوگانه، فشار از پایین، چانه‌زنی از بالا، فتح سنگر به سنگر و تقویت جامعۀ مدنی پایبندم. محتوای این سیاست این بود که بسیج نیروهای اجتماعی و طبقاتی هوادار اصلاح‌طلبان و اعتراض و تحرکات آنان در جامعۀ مدنی (فشار از پایین)، از سوی اصلاح‌طلبان حاضر در حکومت به مثابه ابزاری برای فشار به بخش غیرانتخابی رژیم یعنی ولایت فقیه (چانه‌زنی از بالا) و اخذ امتیازات تدریجی از آن از طریق مذاکره و لابی به کار رود (فتح سنگر به سنگر).
اما در مقام عمل، اتخاذ این راهبرد در طول دوران 8 سالۀ حضور اصلاح‌طلبان در حاکمیت، بارها تناقضات خود را نشان داد: اولا راس و هستۀ سخت رژیم نشان داد که در دشوارترین شرایط نیز به مذاکره، لابی و گفت و گو برای اعطای امتیازات عمده تن نمی‌دهد و راهبرد سرکوب بلاوقفه و عقب‌ننشستن به اندازۀ حتی یک میلی‌متر را قانون مطلق حاکم بر تصمیم‌گیری‌های سیاسی مهم خود می­داند. مصطفی تاج‌زاده بعدها از فرط استیصال، دلیل تناقض سیاست اصلاح‌طلبان یعنی مذاکره با جناح‌های تندرو رژیم و نتیجه‌نگرفتن از آن را در قالب تعبیر شطرنج‌بازی با گوریل توضیح داد. و ظریفی نیز در مقابل، بدین شکل پاسخ بسیار پرمعنا و نغزی به او داد که: بر گوریل که حَرَجی نیست! احمق آن آدمی است که گوریل را به عنوان حریف شطرنج‌بازی برمی‌گزیند! ثانیا مطالبات اقشار گوناگون مردم ابدا حتی به خواست‌های ماکسیمالیستی اصلاح‌طلبان محدود نمی‌ماند و هر درگیری و تنش بین اصلاح‌طلبان و جناح‌های محافظه‌کار رژیم، به حفره‌ای در دیوار دیکتاتوری تبدیل می‌شد که از طریق آن، مطالبات اقشار گوناگون مردم و به شکل مشخص و عمده، شاخه­ها و لایه­های گوناگون خرده‌بورژوازی گستردۀ ایران، از مطالبات دموکراتیک، اقتصادی و رفاهی لایه‌های پایین‌تر گرفته تا مطالبات حقوقی و سبک زندگی لایه‌‌های میانی و بالاتر، از طریق آن هجوم‌آور می‌شد و قواعد بازی مطلوب اصلاح‌طلبان را در هم می‌ریخت. خیزش 18 تیرماه 1378 در تهران و چند شهر دیگر مانند تبریز، حوادث تابستان 1379 در خرم‌آباد، شورش در کوی دانشگاه در سال 1382، تکاپوهای جنبش زنان نظیر تجمع 22 خرداد 1384، شورش‌های پس از برد و باخت در بازی‌های فوتبال و … را می­توان از نمونه­های چنین شورش­هایی برشمرد. این عدم تمکین مردم به خواسته‌های اصلاح‌طلبان و رعایت نکردن خطوط قرمز از جانب آنان، در تمام موارد با محکومیت از جانب اصلاح‌طلبان و در راس آن‌ها شخص خاتمی همراه بود؛ مثلا محمد قوچانی مقالۀ تندی تحت عنوان اسیر جنبش فرومایگان نوشت و از شرکت‌کنندگان در چنین شورش‌ها و اعتراضاتی با تعبیر من در آوردی لمپن بورژوا و بسیاری تعابیر تند و توهین­آمیز دیگر نام برد و حتی از جانب برخی اصلاح­طلبان دیگر نیز با اعتراضاتی مواجه شد. دیدگاه عمومی رایج در میان اصلاح‌طلبان، بروز چنین اعتراضاتی از جانب مردم را نشان بی‌تربیتی سیاسی آنان و ضعف جامعۀ مدنی می‌دانست. اما حضور 8 ساله اصلاح‌طلبان در قدرت و تشکیل احزاب دولتی نظیر جبهه مشارکت و حزب کارگزاران و استفاده از امکانات و پول­ها، رانت‌های بادآوردۀ حکومتی، آزادی عمل و سازمان­دهی قانونی بسیار گسترده و در پیش گرفتن راه­کارهایی نظیر ورود به لایه­های مدنی و توسعۀ تشکیلاتو …  نتوانست باعث تغییر این وضعیت ایجاد کند و باعث تقویت جامعۀ مدنی باتربیت و رام مورد نظر اصلاح‌طلبان گردد.
نخستین انشقاق در سیاستفشار از پایین، چانه‌زنی از بالا با رادیکالیزاسیون بخش­هایی از اصلاح‌طلبان در اوایل دهۀ 1380 و ناامیدی آن‌ها از خاتمی روی داد. آن‌ها چانه‌زنی از بالا را وانهادند و تلاش خود را یک­سره بر فشار از پایین و نافرمانی مدنی متمرکز کردند. به نظر اینان که در ترمینولوژی اصلاح‌طلبان، جمهوری‌خواه نامیده می‌شدند (در مقابل مشروطه‌خواه)، یک پایه‌کردن حاکمیت از این طریق و با در پیش‌گرفتن الگوی انقلاب مخملی و حمایت‌های بین‌المللی ممکن می‌دانستند. شکست و به بن بست رسیدن سریع این راهبرد در مقابل رژیمی مانند جمهوری اسلامی و مهاجرت چهره­های شناخته‌شدۀ آن به خارج و در ظل حمایت‌های امپریالیستی موضوع بحث ما در اینجا نیست. البته ما بعدتر و به مناسبتی دیگر به موضوع انقلاب مخملیباز خواهیم گشت.
اما در دورۀ مورد نظر ما در این­جا یعنی در سال‌های 88-1384 و با روی کار آمدن دولت نو-حزب‌اللهی احمدی‌نژاد در ایران، در مسیر بازبینی سیاست‌های گذشته، روندی کاملا معکوس جمهوری­خواهی یعنی حرکت به سوی محافظه‌کاری در بین اصلاح‌طلبان آغاز شد که مبنای تصمیمات جدید آن‌ها قرار گرفت.
ادامه دارد….  
*****
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 28, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: