آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

ویژه نامه آلترناتیو

اهمیت یاد و استراتژی یادآوری
بایرام عبدی


ستیزی سنگین، مداوم  و همه‌جانبه اما نسبتا خاموش و خزنده در سیاست ایران بر سر چیزی در جریان است؛ بر سر یاد. کل داستان ستیزهای سیاسی در ایران، جایگاه و وضعیت هر یک از نیروها در آن و حال و هوای حاکم بر هر جریان را می توان از منظر موضعی که در این نبرد اشغال می کنند، بازگو و تحلیل کرد.
یاد حاصل فرایند یادآوری است و آن قابلیت ساختارمندی که یادآوری را ممکن می کند، حافظه نام دارد. امروزه مفاهیم مرتبط با حافظه، از سطح فردی به سطح اجتماعی کشانده شده‌اند؛ عباراتی مانند حافظۀ تاریخی، حافظۀ جمعی، یادبود، یادمان و … حاصل این بسط معنایی هستند. متفکری مانند آلب‌ واکس، بر اساس تعریف خود از حافظه، بین تاریخ و حافظهتمایز قائل می‌شود؛ او حافظه را نه امری متعلق به گذشته بلکه موضوعی زنده و حاملان آن را ارتباط های حیّ و حاضر انسانی می‌بیند. وقتی ارتباط‌های زنده و جاری با موضوعی قطع می‌شوند و از میان می‌روند، آن موضوع از یاد می‌رود؛ اگر ثبت شود، جایگاهی در تاریخ را به خود اختصاص می‌دهد و گرنه، اثری از آن برجای نمی‌ماند. بر این اساس، می‌توان گفت که گذشته، حال و آینده مقاطعی کاملا مجزا از هم دیگر نیستند بلکه تار و پودِ آن‌ها در هم تنیده شده است و با هم ارتباط متقابل دارند. این چنین است که کریس هارمن در مقدمۀ تاریخ مردمی جهان اشاره می کند که شعار آن که سررشتۀ گذشته را در دست دارد، سررشتۀ آینده نیز به دست اوست، یکی از شعارهای یکه‌تازانی است که زمام دولت را در رمان 1984 اثر جرج اورول را در دست دارند. این شعاری است که همواره کاخ‌نشینان، عیّاشان و سورچرانان و به طور کلی حاکمان وصف‌شده در شعری از برتولت برشت تحت عنوان پرسش های کارگری که سواد خواندن دارد، آن را جدی تلقی می‌کرده‌اند.

هنگامی که در مبارزه بر سر وضعیت حال، از تمام نیروی گذشته بهره گیری شود، این گذشته در موقعیتی قرار می گیرد که راینهارت کوزلِک اندیشمند معاصر آلمانی بدان گذشته معاصر نام می نهد. گذشته معاصر بستر تجربه“ای است که در حال جریان دارد. هم بسته با این دو و در پیوند از سرِ دیگر با حال، آینده معاصر قرار می گیرد که افق انتظار را در مقابل این تجربه قرار می دهد.
در ”انقلاب“ 1357، مانند هر انقلاب دیگری، افق انتظار در فراخ‌ترین حالت خود به روی جریانات گوناگون سیاسی گشوده شد. در سال 1367 با سرکشیدن جام زهر توسط خمینی و پذیرش ضمنی شکست و بسته‌شدن راه فتح کربلا و قدس از یک سو و پایان جنگ با عراق، قتل‌عام زندانیان سیاسی کمونیست و مجاهد، بسته‌شدن افق ادامۀ مبارزۀ نظامی در کردستان و شکست عملیات فروغ جاویدان مجاهدین از سوی دیگر، افق انتظار رژیم و اپوزیسیون هر دو به تنگ‌ترین حالت خود رسید. دوران حاکمیت روزمرّگی فرا رسید. روندهای جهانی اواخر دهۀ 1980 و اوایل دهۀ 1990 نیز دقیقا و شدیدا تشدیدکنندۀ چنین تنگنایی شدند و دروازه‌های گذشته و آینده را به نفع فشار خردکنندۀ روزمرّگی ویران ساختند؛ همه‌جا صحبت از پایان تاریخ (گذشته) بود و محال‌بودن وجود آلترناتیو (آینده). دوران غلبۀ روزمرگی، دوران حاکمیت عُسرت و یاس، این روز به آن روز کردن و باری به هر جهتی است. در چنین روزگاری نه می‌توان تاریخ نوشت و یادآوری کرد و نه نقشه‌ و طرحی برای آینده ریخت. در سطحی دیگر نیز سیر تغییر نسل هم بر عوامل محرکه این روند افزوده شد؛ با گذر سالیان، کار به جایی رسیده است که بیش از نیمی از مردم جامعه سنی کمتر از انقلاب 1357 دارند؛ جوانانی بی‌شغل، بی‌مسکن، بی‌حقوق، بی‌هم دم و البته بی‌گذشته و بی‌آینده و سرگردان در دالان‌ها و مازهای حیات روزانه برای گذران زندگی. در جامعۀ ما تقابل میان تاریخ و حافظه (به تعریف آلب واکس) جدی است. جامعه و نسل جوان ما حافظه دارد اما این حافظه، تاریخی نیست بلکه آکنده از امروز و اکنون است. جامعه به یک آلزایمر دسته‌جمعی مبتلاست. دوران، دوران فربه‌گی حال است. تا افق آینده گشوده نشود، چنین خواهد بود.آینده‌ای که نباشد، گذشته‌ای هم نخواهد بود. تا گذشته را به یاد نیاوریم نیز حرکت به سمت آینده ممکن نیست. این است فرمول دیالکتیکی یادآوری و پیشروی. یک پراتیک انقلابیِ بنیان‌برافکنِ نظم موجود می‌بایست با مبارزۀ خود در بستر واقعیات حال در هر دو جبهۀ گذشته و آینده، گشودگی ایجاد کند؛ به یاد بیاورد و یادآوری را نیروی محرکه‌ای برای پیشروی به سوی آینده قرار دهد و با با پیشروی خود، یادها را از زیر خروارها جعل و اکاذیب مسلط بر زندگی روزمره بیرون بیاورد. وقتی رسانه های تبلیغاتی و بنگاه های انتشاراتی بورژوازی و خیل آکادمیسین‌های مزدوری چون میلانی، ماهرویان، بهروز، شوکت و … گذشتۀ ما را نابود می کنند تا آیندۀ ما را تصرف کنند، باید گذشته را بازسازی کرد و به یاد آورد تا راهی به سوی آینده گشوده شود.
با این فرمول می‌توان سرکوب گری های رژیم اسلامی را در دو روند تخریب و برساختن یاد و حافظۀ جمعی دید و توضیح داد؛ تلاش برای پاک کردن حافظۀ مردم و شکل دهی به یک حافظۀ فرهنگی جدید بر اساس قالب های مطلوب مستبدین و جنایتکاران. این روندهای دوگانه را می‌توان در مناظر گوناگونی در اطرافمان مشاهده کرد: از سریال‌های تاریخی تلویزیون تا نام‌گذاری کوی و برزن و خیابان تا تمثال ها و جملات نقش بسته بر در و دیوار شهر تا بیلبوردهای شهرداری تا کتاب‌های درسی تاریخ و دائره‌المعارف‌ها تا خردکردن سنگ‌قبرهای مبارزین تا کشمکش دائم بر سر حیات و ممات اماکنی مانند خاوران؛ همان گورستان نمادینی که کهکشانی از ستارگان شب‌شکن در آن آرمیده است. تازه این ها غیر از بنیادها و موسسات فرهنگی و پژوهشی متعددی است که وظیفه تولید تاریخ حکومتی و درباری را بر عهده دارند: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی (وابسته به وزارت اطلاعات)، بنیاد تاریخ پژوهی و دانش‌نامه انقلاب اسلامی، بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی و …. سالانه میلیاردها تومان در حلقوم این سیاهه طویل ریخته می‌شود تا مردم حال را فقط در چارچوب کلیشه‌های حکومتی احساس کنند؛ گذشته را آن طور ببینند که حاکمان می‌گویند و آینده را در چارچوب طرح قدرت مستقر ادراک نمایند. به رغم صرف منابع مالی هنگفت، خوشبختانه دست رژیم در این زمینه خالی است؛ به دلیل محدودیت های ساختاری و تاریخی، برای پُر کردن گذشته چیزی جز یک نسخۀ به شدت مصنوعی، تحریف شده و دست‌کاری شده از تاریخ معاصر و آیین‌ها و نمادهای چندش انگیز مرتبط با آن و برای آینده چیزی جز وعده و وعیدهای تکراری و توخالی و تهوع‌آور ندارد.
لازم است اشاره کنیم که وقایعی مانند دوم خرداد 1376 و حتی اعتراضات سال 1388 به رغم برانگیختن هیجان هایی، نتوانستند موجی در برکۀ روزمرّگی موجود و مسلط ایجاد کنند. طرح کلان هستۀ اصلی و رهبری‌کنندۀ شِبه‌اپوزیسیون لیبرال-اسلامی، که در هر دوی این مقاطع بر روند جریانات مسلط بود، نه متضمن گسستی اساسی از گذشتۀ رژیم است و نه آینده‌ای اساسا متفاوت با آن را دنبال می کند؛ این شبه‌اپوزیسیون اصولا و با خوش بینانه ترین دید، تا سال 1368 تاریخ کاملا مشترکی با این رژیم دارد و افق آیندۀ خود را نیز بر اجرای بی‌تنازل قانون اساسی، بازگشت به دوران طلایی امام(یعنی قبل از سال 1367!) و استفاده از تمام ظرفیت های اصلاح نظام از درون استوار ساخته است. این جماعت، با بهره‌گیری از ابزارها و امکانات رسانه‌ای و تبلیغاتی گسترده و خیل کارشناسان و آکادمیسین‌های مزدور، اتفاقا در نابود ساختن یادهای گذشته به شیوه‌هایی روزآمدتر، موثرتر و ظاهرالصلاح‌تر از خود حکومت عمل می‌کند. مثلا، تبلیغات رسمی حکومتی، جنایت‌کاران رژیم را همان‌گونه که بودند، می‌خواهد و سفاکی آنان را به پای اَشِدّاءُ عَلَی الکُفّار بودن‌شان می‌گذارد. اما این شبه‌اپوزیسیون، آخوند خراسانی را پدر آزادی‌خواهی می داند، بروجردی را لیبرال، موسی صدر را سمبل روشنفکری و البته امام خمینی را امام اصلاحات و مرجعدموکراتیزاسیون هانتینگتونی!  
با گشایش مجدد افق آینده و یادآوری گذشته، رویدادهای حال، چه تلخ و چه شیرین، در زنجیرۀ منظمی به سوی آینده ردیف خواهد شد که حلقۀ آخر آن را فتح و پیروزی تشکیل خواهد داد. حول این زنجیره است که فرهنگ سیاسی نوینی شکل خواهد گرفت؛ فرهنگ مبارزه و انقلاب؛ فرهنگ فعالیت، جوشش، ابتکار، امید و آرمان. برون جَستَن از پیلۀ انفعال و جامۀ یک مُشت حیوان قربانی دست و پا بسته شایستۀ دلسوزی. همان فرهنگی که در دهه های قبل آن جان‌های آزاد و شیفته و آن قهرمانان خاکی و زمینی را مجذوب خود می‌ساخت. این فرهنگ، محور یادآوری گذشته و پیشروی به سوی آینده را چونان یک فضای تنفسی آکنده از هوای تازه در دل دود و غبار پراکنده و همه‌جا گیر موجود در برخواهد گرفت.
فرهنگ مبارزه و انقلاب، با متصل ساختن گذشته، حال و آینده درست در مقابل فرهنگی قرار خواهد گرفت که بازتاب فشار روزمرّگی و فربه‌گی اکنون و الان است؛ فرهنگ حقوق بشر؛ فرهنگی که انفعال را جایگزین تکاپو و بی‌حقوقی مظلومان را جانشین حق‌خواهی مبارزان می‌سازد. فرهنگی که به تعبیر الن بدیو، مبتنی بر تلقی قربانی‌مآب از انسان، واریاسیونی از موعظه‌های قدیمی مذهبی و اخلاقی و ملغمه‌ای خطرناک از محافظه‌کاری و سائق مرگ است. این فرهنگ، نتیجۀ انقطاع در فرهنگ مبارزاتی و انقلابی است، محصول شکست و یاس است. این فرهنگ فقط دیده بان می خواهد و نه تیرانداز. قهرمانان آن امثال گالیندوپل، احمد شهید و شیرین عبادی هستند و نه لنین، چه‌گوارا و حمید اشرف. مبارزه و پیکار سیاسی رهایی‌بخش با مددگیری از تمام روش‌ها از جمله روش های قهرآمیز و خشونت بار، در این فرهنگ جایی ندارد. کارد که به استخوان و زمانش که فرا برسد، ناتو مُسکّن‌های بشردوستانه را بر سرتان خواهد باراند. در این فرهنگ کسی در گذشته و آینده این واقعیت را نمی‌بیند که ما هم جنگیده‌ایم و خواهیم جنگید؛ زدند، زدیم، کشتند، کشتیم، بزنند، خواهیم زد، بکشند، خواهیم کشت.
اگر دکترین حقوق بشری، انعکاسی است نسبتا نخبه‌گرایانه از فرهنگ روزمرگی و از این ستون به آن ستون فرجی است، شیرجه‌زدن در باتلاق سبک های زندگی متفاوت، اَکت عامه‌پسندانه‌تر آن است.این اَکت، توهمی شیرین و رویایی خلسه‌آور از مبارزه و مقاومتدر مقابل نظم و وضع حاکم و موجود ایجاد می کند که در حقیقت صورت تصعید‌یافته ای است از تقلای اذهان فلج و بدن‌های کِرِخت در مجاری متصل به مرداب روزمرگی که در بستر همان نظم و وضع جریان دارد. این فلسفۀ خوش باشی و دم‌غنیمت‌شماری خیامی، عرصۀ فراخی از معنویت‌های مدرن تا عرفان کیهانی، کلیساهای خانگی، اعتیادهای مدرن شیمیایی (کراک و شیشه) و مجازی (فیس‌بوک و مسنجر و بازی‌های اینترنتی)، نشئۀ سکس و پارتی در جزیره های آپارتمانی، قرار و مدارهای خَزبازی، آب پاشی، حسین‌پارتی و شمع افروزی های خیابان میرداماد، جشن‌های سینمایی، گالری‌های هنری، موسیقی های زیرزمینی و … را در بر می‌گیرد. زمینۀ مادی کل این صحنه را شرایط زیست خرده‌بورژوازی و طبقۀ متوسط بسیار گسترده و شاخه شاخۀ ایران، با تمام محدودیت‌ها، تکاپوها و تناقضات کشندۀ ذهنی و عینی تاریخی آن تشکیل می‌دهد. این فرهنگ غیر از موارد بسیاری که حتی ادعای مقابله با وضعیت موجود را نیز پیش نمی‌نهد، فرهنگ و سبک زندگی آلترناتیو نیست. مانند فرهنگ جاری در خیزش می 1968 و جنبش‌های رزمنده جهان نیست، کانتر کالچر نیست و قصد و توانایی ستیز و آویز با وضع و نظم موجود را ندارد که هیچ، در بسیاری موارد در خُلَل و فُرَج نظم موجود ته‌نشین می‌شود و رسوب می‌کند و عملا به عنوان جزء مکمل و متمم روانی آن عمل می‌کند. نقطۀ پایان این جریان، رهایی و خلاصی فرهنگی نیست؛ زدن تیر خلاص بر جمجمۀ فرهنگ اعتراض، مقاومت، مبارزه، انقلاب، قهر انقلابی با چرا زندگی کردن و به چرا مرگ خود آگاه بودن است.
رجعت به تاریخ نه با هدف به صحنه آوردن نوستالژیک روزگار انقلابی قدیمی و خوب، نه تعدیل اپورتونیستی-پراگماتیستی قدیم با شرایط جدید بلکه با هدف بازآفرینی پروژۀ انقلاب در عصر حاکمیت ضدانقلاب جهانی در اشکال گوناگون ارتجاعی و لیبرالیستی صورت می‌گیرد. راهبرد دیالکتیکی استخراج و یادآوری گذشته بر بستر مبارزۀ واقعی در جهان واقعی با استفاده از تمام ابزار و امکانات موجود، با اتکاء به تنها طبقۀ نهایتا انقلابی یعنی پرولتاریا، برای پیشروی به سوی آینده، در دل بازخوانی و بازسازی فرهنگ مبارزاتی و انقلابی، آن راهبرد آلترناتیوی است که ما در مقابل تمام راهبردهای مبتنی بر پیش‌فرض های برخاسته از تمایل آگاهانه و ناآگاهانه به حفظ روزمرگی موجود در سطح ملی و بین‌المللی قرار می دهیم.پروژه هایی مانند تاریخ آلترناتیو، احیای اخلاقیات انقلابی، تربیت کادرهای جوان کمونیست، ایجاد سبک کار و سازمان دهی کمونیستی، تعریف و تعیین استراتژی انقلابی و … در چنین بستری است که معنا و موضوعیت می‌یابد.
توضیح:
*برخی از ایده‌های این نوشته و نیز نظرات آلب واکس و کوزلک را از مقالۀ ارزشمند محمدرضا نیک‌فر با عنوان یاد آن تابستان که در شهریور 1387 منتشر شده است، وام گرفته‌ام.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 2, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: