آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

ویژه نامه آلترناتیو

در دفاع از نسل جوان مارکسیست در ایران
و
(بررسی علائم روان‌پریشی(1) در برخی از تبعیدیان سیاسی؛ با تاکید بر نمونۀ موردی بهمن شفیق)
بهزاد جعفرپور


در حال تهیه مطالب شمارۀ 12 آلترناتیو و بررسی بازخوردهای ”تقویم برهنگی آلترناتیو“ بودیم که خبر رسید که بهمن شفیق مطلبی در مورد این تقویم به نگارش درآورده است. از قبل او را می‌شناختیم. می‌دانستیم که از گردنه‌گیران اینترنتی قهار است که کمتر کسی را در صفوف چپ می‌توان یافت که از زخم ”تیزی“ یعنی همان کی‌بُرد و ماوس او در امان مانده باشد. خبر داشتیم که روان ناآرام و بیمار او (که از تاثیرات تبعیدی سی ساله در برخی تبعیدیان است و ما از جنبۀ انسانی در این زمینه او را درک می‌کنیم) چون بختکی در فضای مجازی در گشت و گذار است و همیشه آنلاین، تا کجا بحثی دربگیرد و موضوعی یا بحثی در سطح سایت‌های چپ مطرح شود و اندکی بیش از حد معمول مورد توجه قرار گیرد که او خود را به تمامی بر آن و در آن بیافکند. آن‌گاه به سبک فیلم‌های وسترن با شلیک چند کلیک و فشار چند شاستی (کلیک کلیک، بَنگ بَنگ!) و تایپ چند پاراگراف، دو طرف را بر سر جای خود بنشاند و با فوتی به لولۀ اسلحه‌اش و با احساسی مملو از رضایت و ارضاء در وسط معرکه بایستد. دیده بودیم که او در این طرّاری‌ها و شهرآشوبی‌ها، به صغیر و کبیر، در داخل و خارج رحم نمی‌کند و حتی گروه‌های کارگری در داخل مانند کمیتۀ هماهنگی و گُرد استواری مانند محمود صالحی را -که انگ ”مجازی“‌ بودن و ”پست‌مدرن“ بود با یک تُن سریش هم به آن‌ها نمی‌چسبد- مورد ”عنایت“ قرار داده است.
 اما آلترناتیو بیدی نبوده و نیست که از این نسیم‌ها بترسد، که اگر بود، کارش به همان شماره‌های 1 و 2 هم نمی‌رسید. ما بار خود را برای مسافت‌ها و سفرهای طولانی‌تر از این حرف‌ها بسته‌ایم. بیم از کسانی که نه در روز خودش کَسی بودند و نه امروز خَسی هستند، در دل ما راه‌یافتنی نیست. افاضات اینان نتیجه‌ای جز تاسف برای افراد سابقا مبارزی که اکنون کارشان به جایی رسیده است که نسل چپ پس از خود را زیر رگبار فحش بگیرند، و اطمینان از صحت مواضع‌مان، برای ما ندارد.

 می‌دانستیم و شنیده بودیم که شفیق از اکثریت شروع کرده است و در حلقۀ ”کمونیست های کارگری“ در زمرۀ مریدان خاص مرشد کامل، منصور حکمت، بوده است (امری که امروز از سَرِ فرافکنی همه را به آن‌ متهم می‌کند!). گویا ”تز“هایی از خود در کرده است و در میانۀ دهۀ 1990، پیشنهاد تشکیل ”انترناسیونال“ با حلقه‌های تروتسکیست در آلمان و مُعاشِران ویک‌اِندهای آخر هفته در دیار ژرمنی داده است. رفقای سابق نیز قدرش ندانسته اند و در صدرش ننشانده اند و مرشد نیز به تمسخر در ”تز“هایش نگریسته است. او به ناچار به قهر از آن حزب روی برتافته است و سالیان متمادی، گم‌گشته و بی نام و نشان، گوشه‌گیری و زاویه‌نشینی پیشه کرده است و پس از ده سال، طلبکار و خشماگین، فریاد برآورده است که: من آنم که رستم بود پهلوان!
اما وقتی نوشتۀ او را خواندیم، در آینۀ آن بیش و پیش از هر چیز، صحت مواضع خودمان را در مورد بخش بزرگی از تبعیدیان سیاسی نسل انقلاب 1357 دیدیم. پس از مقالۀ ”نسل آلترناتیو“، مدتی بود که به دنبال فرصت و بهانه‌ای بودیم که برخی نکات را علاوه بر مسائل ذکرشده در آن مقاله طرح کنیم و اکنون مطلب شفیق فرصت خوبی را در این زمینه در اختیار ما قرار داده است. تصور می‌کنیم نحوۀ برخورد آلترناتیو با منتقدان و مخالفان و انتقاداتش از روش‌های موجود در این در مباحث چپ بر خوانندگان آن آشکار باشد. البته روش ما سیرۀ عیسی مسیح نیست که پس از نوش جان کردن کشیده بر گونۀ چپ، گونۀ راست خود را نیز در سینی نهاده، تقدیم کنیم. به علاوه ما ”بحث“ با شفیق را به هیچ وجه نه درون-جنبشی می‌دانیم و نه خصلت برون-جنبشی برای آن قائل هستیم. چون اصولا ”تک‌سوار“ی مانند شفیق در کاتاگوری‌های شناخته‌شدۀ سیاسی نمی‌گنجد. از این رو تصمیم گرفتیم مختصر جوابی بنا به اقتضای رویه و عملکرد سیاسی وی به او بدهیم و با او بیشتر مانند یک کیس روانی-سیاسی برخورد کنیم. . پایین‌تر می‌گوییم چرا.
برخی عوارض و نتایج تبعید طولانی‌مدت سیاسی
در ”نسل آلترناتیو“ (2) نوشتیم که اپوزیسیون چپ برآمده از نسل انقلاب 1357 در ایران، امروزه موضوعیت خود را از دست داده است. نوشتیم که صف‌بندی‌ها، دغدغه‌ها، آرایش، جدال‌ها، حب و بغض‌ها و …  این اپوزیسیون برآمده از دوران تاریخی دیگری است و متعلق به آن دوره و به مسائل امروز مبارزۀ طبقاتی در ایران ربطی ندارد. نوشتیم که از تبعید فعالین این اپوزیسیون به تبعید نزدیک به سه دهه می‌گذارد؛ سه دهه‌ای که در برگیرندۀ حوادث عظیمی در ایران و جهان بوده است که سیمای آنان را کلا تغییر داده است. نوشتیم که درک این اپوزیسیون از جامعۀ ایران متعلق به همان سه دهه پیش است. نوشتیم که سبک زندگی در تبعید به ناچار اکثریت این رفقا و جریانات و گروه‌های متبوع‌شان را از کیفیات یک جریان سیاسی، دیگر چه برسد به نوع کمونیست و انقلابی آن، تهی ساخته است. نوشتیم که در این اپوزیسیون نه از آموزش اثری هست و نه از سازمان دهی به معنای واقعی کلمه و بسیاری از قهرمانان قدیمی از توضیح سادۀ مطالب مورد نظرشان در قالب یک نوشتۀ بدون غلط املایی عاجزند. نوشتیم که اینترنت و پیشرفت تکنولوژیک در این بازۀ زمانی، به جای یاری‌رساندن به پیشبرد امر مبارزه، به وسیله ای برای نمایش و تکثیر خطاها، ضعف ها، دغدغه‌های نامربوط و دعواهای تهوع‌آور فرقه‌ای تبدیل شده است. نوشتیم که فعالین این اپوزیسیون، از حیث سنی و بیولوژیک هم که محاسبه کنیم، به دوران کهولت قدم گذاشته اند و باید وظایفی منطبق با این دوران زندگی به عهده بگیرند؛ وظایفی مانند آموزش کادرهای جوان، انتقال تجارب و …. نوشتیم که نسل جوان کمونیست در داخل و خارج باید اهرمی باشد که از طریق آن تغییری در این وضعیت داده شود و پوست‌اندازی ای در جنبش کمونیستی صورت بگیرد. نوشتیم که ما بر شرافت سیاسی و اخلاقی رفقای قدیمی خود که چند دهه است سنگر مبارزه را ترک نکرده اند، درود می فرستیم اما از آنان خواهش می‌کنیم که اقتضائات هر مرحله و هر دوران را در زندگی شخصی و اجتماعی خود در نظر بگیرند. نوشتیم که اعتقاد داریم، عناصر سالم و ظرفیت‌های مفید و سازندۀ بسیاری هنوز در این اپوزیسیون موجود است که به خاطر وضعیت و آرایش کنونی آن در بی‌راهه‌های بحث های بیهوده، فرقه ای و تکراری به هدر می‌رود.
پس از نگارش و انتشار نسل آلترناتیو، مقاله‌ای قدیمی اما بسیار ارزشمند را یافتیم تحت عنوان ”خشم و نفرت در جنبش چپ؛ نوک کوه تاثیرات سرکوب بر جامعه“، از نسرین پرواز که در می 2009 به نگارش درآمده است (3). بسیار تاسف خوردیم که چرا در هنگام نگارش ”نسل آلترناتیو“ به این نوشته دسترسی نداشتیم. مترصد فرصتی بودیم تا آن را مجددا در نشریه منتشر کنیم و یا به نحوی دیگر از محتوای آن در توضیح دیدگاه های مان استفاده کنیم. انتشار فحش‌نامۀ شفیق بر علیه ”تقویم برهنگی آلترناتیو“ فرصت بسیار مساعدی فراهم ساخت تا با تمرکز بر نمونۀ موردی و آزمایشگاهی بهمن شفیق، مروری بر این مطلب داشته باشیم. نسرین پرواز فردی بیرون از جنبش کمونیستی نیست. او از اعضای سازمان ”رزمندگان در راه آزادی طبقۀ کارگر“ (از گروه‌های موسوم به خط 3)، از نزدیکان رفیق جان‌باخته مجتبی احمدزاده (از رهبران رزمندگان و برادر رفقای جان‌باخته مسعود و مجید) و بعدتر عضو ”فراکسیون انقلابی“ این سازمان (طرفدار نظرات سهند) بوده است. او مطمئنا شرایط بسیار دشوارتری را از شفیق در مسیر آمدن به تبعید طی کرده است. او حدود هفت سال را در زندان های جمهوری اسلامی با سرافرازی پشت سرگذاشته است. از زندانیان بسیار مقاوم و سَرِموضع بوده است و شرایط جهنمی موسوم به ”قبر“ و ”قیامت“ در زندان را با موفقیت تحمل کرده است (که احتمالا شفیق از طریق خواهر همسر خود سیبا معمارنوبری می‌داند که ”قبر“ و ”قیامت“ یعنی چه؟). او در کتاب خاطرات خود به نام ”زیر بوتۀ لاله عباسی“ به شرح خاطرات خود پرداخته است. (4) نسرین پرواز در شرایط کنونی در تبعید به فعالیت سیاسی مشغول نیست و به باور ما همین مساله به او اجازه داده است که با نگاهی بیرونی تر و مستقل تر به وضعیت موجود در جنبش چپ بنگرد و به آسیب شناسی آن بپردازد. در این‌جا خلاصه‌ای از مقالۀ نسرین پرواز را  از ارائه می دهیم و از خوانندگان می‌خواهیم تا پس از خواندن آن، با مراجعه به مطلب شفیق در مورد آلترناتیو و سایر مطالب وی، خود شخصا و مستقیما به قضاوت بنشینند. مبنای برخورد اصولی ما با شفیق و امثال او و قضاوت، ارزیابی و تحلیل کلّی ما در مورد ایشان و ”فعالیت‌های سیاسی“‌شان، همین دیدگاه‌های ارائه شده در این جا خواهد بود. در مورد نظرات مشخص او در مورد آلترناتیو نیز در بخش های بعد صحبت خواهیم کرد.
با پیشرفت ارتباطات عمومی از طریق اینترنت و فضای مجازی و بر بستر سرکوب لاینقطع و بی‌رحمانۀ رژیم، عارضه‌ای سیاسی-روانی رشد کرده است که هم‌پای توسعۀ این تکنولوژی ارتباطی گسترش می یابد و از طریق خطوط اینترنت به تمام خانه‌ها قدم می‌نهد. این عرضه، خشم و نفرتی است که از نوشتارها در فضای مجازی در سایت ها، وبلاگ ها، ”شبکه های اجتماعی“،  کامنت ها و …. سرریز می‌کند و منجر به ایجاد یاس، خشم، استرس و نفرت در خوانندگان می‌شود. نکتۀ مهم این جاست که این خشم و نفرت نه خشم و نفرتی انقلابی و معطوف به رژیم و عوامل و ایادی آن، به عنوان مسببین اصلی فلاکت فراگیر در جامعۀ ما، که خشمی است که فرد یا افرادی را هدف قرار می‌دهد که می‌توانند رفیق، دوست و یا در حادترین حالت رقیب ما (در جبهۀ عمومی چپ کمونیستی) باشند. در این جاست که می‌توان تقسیم‌بندی و تمایزی انجام داد که کل بحث بر مبنای آن استوار شود؛ تفکیک و تمایز بین خشونت عمودی و رو به بالا (یعنی خشونت و قهر انقلابی و بر حق لایه‌های فرودست و تحت‌ستم بر علیه طبقات حاکم) و ”خشونت افقی“ یعنی خشونت افراد تحت‌ستم بر علیه یکدیگر. پرواز خود به اهمیت این تفکیک و تمایز آگاه است:
”البته همه این رفتارها در برخورد با دشمن طبیعی و یا حتی ضروری هستند. مشکل درک انسان از دوست و دشمن و تغییر جای آن ها تحت تاثیر شرایط سیاسی سرکوب می‌باشد. و گر نه در جنگ هم برای این که سرباز به راحتی بتواند نیروی مقابل را بکشد، از او تصویر دشمن را می‌سازند. با دشمن باید همان کاری را کرد که برخی دارند با کمونیست ها می کنند همان کاری که رژیم با مخالفان‌ش در 30 سال گذشته کرده است…“
نسرین پرواز تاکید ویژه‌ای بر روی خشونت افقی و شیوه‌ها و دلایل بروز آن به ویژه در میان تبعیدیان سیاسی در ایران دارد.
بین شرایط روحی-روانی عمومی جامعه و از جمله فعالان سیاسی و شرایط سیاسی-اجتماعی موجود ارتباطی مستقیم و روشن وجود دارد. شکست ”انقلاب“ 57، سرکوب بی‌رحمانه و خون‌بار رژیم اسلامی، اجبار به تحمل تبعید و شرایط تلخ و دشوار زندگی در آن، شاهد شکست مکرر اعتراضات اجتماعی بودن، احساس فقدان قدرت و بی‌تاثیری بر اوضاع و احوال و … باعث انباشت خشم در بسیاری از افراد و فعالان سیاسی در تبعید می‌شود. خود شفیق در پاسخ به نامه‌ای از یکی از دوستانش که گویا در آن از جنبش سبز حمایت کرده است، گوشه‌ای از چنین احساسات و حال و هوایی را چنین به نگارش در می‌آورد:
”قبل از هر چیز دوست دارم رویت را ببوسم و بگویم که بعد از این همه سال دوری حقیقتاً دلم برای تو و بقیه تنگ شده است. چقدر دوست داشتم به جای این چند خط جایی نشسته بودیم و توی سر و کله هم می زدیم. موضوع هم که معلوم است: باز هم مثل همان سی سال قبل. این دعوا گویی تمامی ندارد و به هر رو زندگی ما را رقم زده است… شاید تعجب کنی اما حقیقتاً آدم هایی هم پیدا می‌شوند که هنوز ”عاقل“   نشده اند. یکی از آن آدم ها هم منم. چند سالی پیش بود -قبل از این شیوخ اصلاحات و غیره- که این آقای دکتر، پسرخاله بی معرفت شما، را دیدم که می‌گفت ”بابا از این سیاست خودت را کنار بکش. سیاست تو این دوره ها مال دو گروه آدم است. یکی شارلاتان ها که بالای کارند و یکی هم امثال شما که فقط خون دل خوردن برای شان می ماند.“ گفتم چاره ای نیست. غیر از این نمی‌شود زندگی کرد… حالا هم وضع همان است. دیشب تصاویر مصلی و زنجیره سبز را نگاه می‌کردم و پیش خودم فکر می کردم که حقیقتاً حقانیت آرمان ها و ایده های ما ایراد داشت که این گونه نشسته‌ایم و میدان دست این رجاّله هاست؟…“(5)
از آن‌جا که برخی از این افراد به هر دلیلی توان‌ریشه‌یابی صحیح مسائل، صبر انقلابی، قدرت، ظرفیت و شخصیت انجام فعالیت‌های مفید، سازنده و متشّکل و تخلیه خشم و انرژی از این طریق و … را ندارند، خشم و انزجار انباشته‌شده در طول سالیان را چونان اسیدی بر چهرۀ هم گنان و نزدیک ترین اهداف خودشان می‌پاشند. از طریق فعالیت این افراد اینترنت و فضای بسیاری از سایت‌های چپ و مطالب آن‌ها به گودال متعفنی تبدیل شده است که خشم و انزجار انباشته شدۀ افراد که مرتبا نثار همدیگر می‌شود، در آن جا تلنبار می گردد و مشام هر مخاطبی را که قصد عبور از اطراف آن را داشته باشد، به شدت می‌آزارد. این وضعیت در بین لایه‌ها و اقشار گسترده‌تر و عمومی‌تر جامعه نیز به طرق دیگر خود را نشان می‌دهد: در دوران سرکوب و اختناق، آمار قتل، خودکشی، اعتیاد، تجاوز به عنف، همسر آزاری، کودک‌آزاری و … بالا می‌رود. در حالات خفیف تر شاهد عصبانیت، ناامیدی، کژخلقی، فحاشی و بد و بیراه گفتن به زمین و زمان هستیم. هر کس به شیوۀ خودش، مسیری را برای ابراز تنفر به دیگری بر     می گزیند. همان‌طور که نسرین پرواز اشاره می‌کند:
”یکی از راه های بیرون ریختن فشارهای درونی برای تحصیل کردگان خرده‌بورژوا که موقعیت با ثباتی در جامعه ندارند، نگارش است. و با رشد تکنولوژی اینترنت و سهولت ارتباطات، این بیرون ریختن‌ها در عین حال که ممکن است برای برخی آرام‌بخش باشد، می تواند برای برخی دیگر تاثیر معکوس داشته باشد. یعنی بر فشاری که تحمل می کنند بیافزاید، چرا که با خواندن یعنی شریک عاطفی شدن فشاری که دیگران احساس می‌کنند، میزان فشار خودشان بالا برود! این که این نوع فعالیت یعنی ترور شخصیت، دروغ‌ نویسی، اتهام زنی و … چه تاثیری بر جامعه می گذارد و جامعه چه انتظاری از تحصیل‌کردگان خرده‌بورژوا دارد بحث دیگری است که تحقیق در مورد آن می‌تواند جالب توجه باشد. چرا که عمده نوشته‌های خشمگینانه بر اساس برخورد به آدم ها، روابط آن ها و یا از بین بردن مطلوبیت اجتماعی یک جریان سیاسی است، در رابطه با مسائل و جنبش‌های اجتماعی نیست.“
چرا؟ چون در چنین شرایطی اعتراض، عصیان و طغیان که به خاطر شرایط مختنق راهی برای بروز و فوران نمی یابد، به سمت خشونت افقی منحرف می‌شود و به شکل افقی جریان می‌یابد و معطوف به خودِ فردی و یا خودِ جمعی (هم‌گنان و هم‌سرنوشتان) می‌شود. انگلس در نوشتاری کوتاه تحت عنوان دربارۀ برنامۀ کمونارهای بلانکیست فراری چنین وضعیتی را با شیوایی کامل به تصویر کشیده است:
”بعد از شکست هر انقلاب یا ضد انقلاب بین فراریانی که به خارج از کشور گریخته‌اند، فعالیت های تب‌آلودی آغاز می شود، گروه های حزبی گوناگونی تشکیل می‌شود و یکدیگر را متقابلا متهم می‌سازند که موجب به لجن فرو رفتن ارابه انقلاب گشته و بدین ترتیب خیانت و انواع ممکنه از گناهان کبیره را به یک دیگر نسبت می‌دهند. آن ها با وطن خود فعالانه در ارتباط باقی می‌مانند، تشکیلاتی بر پا می‌سازند، توطئه می چینند، اعلامیه ها و روزنامه هایی منتشر می‌سازند و سوگند می خورند که تا بیست و چهار ساعت دیگر مجددا حمله آغاز شده و این بار پیروزی حتمی است و در این رابطه حتی مشاغل دولتی را نیز تقسیم می کنند. طبیعی است که این حساب ها غلط از آب در می آید و به دنبال خود سرخوردگی پشت سرخوردگی می‌آورد. از آن جا که آن ها این نتایج را مولود مناسبات اجتناب ناپذیر تاریخی -که مایل به درک آن نیستند- ندانسته بلکه نتیجۀ خطاهای تصادفی افراد تلقی می کنند، لذا بر اتهامات متقابل افزوده     می شود و بدین گونه تمام جریانات به دعوا و مرافعه عمومی منتهی    می شود. در سیر تاریخی تمام گروه های مختلف فراری از مهاجرین سلطنت طلب سال 1792 گرفته تا به امروز این نکته پیوسته به چشم می‌خورد. و هر کس که در میان فراریان از فهم و بصیرت برخوردار باشد، خود را از این جار و جنجال های بی ثمر -تا آن جا که بتواند آبرومندانه انجام شود- کنار کشیده و به کار بهتری می‌پردازد.“ (6)
همان‌طور که گفتیم سرکوب و شکست انقلاب 1357، تاثیر عمیقی بر اوضاع و احوال روحی اعضای سیاسی نسل درگیر در انقلاب نهاد. شرایط زندگی در تبعید و به نتیجه نرسیدن مبارزات در ایران و مولفه‌های جهانی مانند فروپاشی بلوک شرق و فرار رسیدن حاکمیت ضدانقلاب جهانی نیز بر عمق آن تاثیرات افزود. بسیاری از تبعیدیان سیاسی حدود سه دهه است که در چنین شرایطی زندگی می کنند و در عین حال فعالیت مثبت و سازنده ای در عرصۀ را در پیش نگرفته‌اند اما در عین حال بر ادامۀ ”فعالیت“ سیاسی به هر شکل ممکن اصرار دارند و این مساله -چنان‌که شفیق هم در پاسخ به آن ”آقای دکتر پسرخاله“ در نقل قول بالا بیان کرد- به یک مسالۀ ناموسی و هویتی و یک نوع شیوۀ زندگی و کسب هویت اصرار دارند. مشخص است که نتیجۀ چنین فعالیتی چه خواهد بود. در این جاست که نسرین پرواز به نکتۀ بسیار مهم و قابل توجهی در این زمینه اشاره می‌کند که لازم است آن را به شکل مستقیم نقل نماییم. این نکته اگر از زبان ما و رفقای نسل جوان بیان می‌شد، شاید بر ناسپاسی و زیاده‌طلبی ما تعبیر می‌شد اما از زبان یکی از افراد همان نسل خواندنی است:
”هر کاری دوره‌ و یا عمری دارد، هر نوع کاری بعد از چندین سال بازنشستگی دارد -شاید فکر کنید این قانون شامل کار سیاسی نمی‌شود. ولی واقعیت نشان می‌دهد که خیلی طبیعی است که بعد از یکی دو دهه مبارزه نفس‌گیر، نیروهای تازه‌نفس جای قبلی‌ها را پر کنند. تفاوتی بین کار سیاسی و بقیه کارهاست. و آن این که در کار سیاسی همه آن هایی که دیگر قادر نیستند به کار مفید خود ادامه دهند، خود را بازنشسته     نمی کنند. این هم یکی از آن تابوهاست، که باید تا آخرش رفت حتی اگر آخرش عمر انسان باشد یا دست بوسی ”دشمن“! چرا که ”جنگجویانی“ در کمین نشسته‌اند تا واژه‌هایی چون ”بریده“ را به سوی انسان پرتاب کنند! چنین جوی کمک می‌کند تا انسانی که در مبارزه‌ برای خود نقش سربازی را انتخاب کرده که تا دل دشمن شمشیر زده است ولی پیروز نشده‌، نتواند موقعیت خود را درک کند- در شکست سیاسی خودش هم می شکند.  آن جاست که همان جا در دل دشمن می‌ایستد ولی این بار بر‌می‌گردد و رو به صفی که تا دیروز با آن بوده به مبارزه ا‌ش ادامه می دهد. تنفر جای عشق سابق را می‌گیرد!“
بله، بازنشستگی محترمانه در اپوزیسیون چپ ایران (و همین‌طور سایر بخش‌های اپوزیسیون) معنایی ندارد. اگر هم صورت بگیرد، از نوع بازنشستگی مثلا کوروش مدرسی است که چند سال قبل وقتی تزهایش به بن رسید و فاجعه به بار آورد و کمیتش در حزب خودش لنگ ماند و تحت فشار قرار گرفت، از لیدری کنار رفت. برای توجیه کناره‌گیری خود گزارش پزشکی داد و برگه‌های استعلاجی رو کرد و خود را در حال نابینا شدن نشان داد. حالا مشخص شده است که ایشان در همین دوران ”بازنشستگی“، به توطئه‌چینی و نقشه‌کشی برای انجام کودتا در همان حزب مشغول بوده تا آن را دو شقه کند و سرانجام سال گذشته در کار خود هم موفق شد. در دوران دیگری مصطفی صابر و بهرام مدرسی که در حدود 50 سال سن داشتند، سمت دبیران ”سازمان جوانان“ (!) احزاب متبوعشان یعنی حزب کمونیست کارگری و حزب حکمتیست را اشغال کرده بودند. شفیق هم از رده و تبار همین فعالین است.
نکتۀ تاسف‌بار این است که پدیدۀ خشونت افقی همیشه دامن نزدیک‌ترین افراد به فرد جان به لب رسیده را می‌گیرد. در سطح عمومی جامعه این همسران، فرزندان، والدین و … هستند که نخستین قربانیان چنین پدیده‌ای هستند. در سطح فعالین سیاسی، این رفقای دیروز و یاران بغل دستی هستند که مورد تهاجم قرار می‌گیرند. نوشته‌های کین‌توزانۀ چپ‌ها علیه هم، از جمله نوشته‌های شفیق در ”نقد“ دیگر افراد و گروه‌های چپ، را مقایسه کنید با مطالبی که در مورد راست‌ها به نگارش در می‌آوردند. جالب اینجاست که میزان نفرت و کینه، رابطۀ معکوسی با سابقه و طول مدت جدایی از افراد از همدیگر در عرصۀ سیاسی دارد. به عبارت دیگر هر چه مدت زمان جدایی افراد از نظر سیاسی از یکدیگر کوتاه‌تر باشد، میزان کینه و نفرت افراد از همدیگر بیشتر است. مثال بارز در این زمینه افراد و جریاناتی است که همگی در تشکیل حزب کمونیست کارگری (در 1370) سهیم بوده‌اند (از جمله شفیق) و طی مقاطع گوناگون از این حزب جدا شده‌اند. میزان خشونت کلام و نفرت و کینۀ جاری در مطالب این افراد و گروه‌ها علیه یکدیگر غیر قابل باور است. در حالی که هر کدام از این احزاب مثلا به راحتی با سلطنت طلب ها به ”دیالوگ متمدنانۀ“ سیاسی می‌پردازند. به طور خاص‌تر می‌توان به جماعتی اشاره کرد که در آوریل 1999 در اعتراض به نظریات ”حزب و قدرت سیاسی“ حکمت حزب کمونیست کارگری را ترک کردند و در ادبیات این حزب به ”شورشیان آوریل“ مشهور شدند. علی‌رغم این که همۀ این افراد در یک مقطع (پس از کنگرۀ دوم ح.ک.ک) و با یک انگیزه از حزب سابق‌الذکر جدا شدند، در عفونت کلام، توهین، هتاکی، فحاشی به همدیگر دست دیگران را از پشت بسته‌اند؛ کافی است به ”مباحثات“ ادواری رضا مقدم، بهرام رحمانی، لیلا دانش، بهمن شفیق و … با همدیگر در مقاطع گوناگون نظری بیافکنید تا به میزان ”غنا“ و ”پرباری“ آن‌ها پی‌ببرید!     
یکی از نتایج چنین وضعیتی، جذب فرهنگ رژیم سرکوبگر توسط اپوزیسیون است. رژیمی که لازم است هزاران و میلیون ها تومان برای ترور شخصیت های اپوزیسیون خرج کند، اکنون شاهد این است که شخصیت‌ها و چهره‌ها به دست خود این افراد مورد تخریب و هتک و ترور قرار می‌گیرند:
واژه هایی مملو از تنفر، واژه هایی که تنفر خواننده را نسبت به فرد و یا گروهی برانگیزد واژه‌هایی که ریشه در التهاب شدید روانی فرد دارند و خواننده را نیز دچار بیماری می‌کنند. رواج بی‌اعتمادی، ایجاد تشویش و تبلیغ یک سوی نگری‌ای که منجر به وسواس سیاسی می‌شود و در نتیجه غلطیدن به هیچ کاری نکردن از ترس اشتباه و مورد قضاوت قرار گرفتن، رفتار سیاسی اجتماعی است که رژیم تخم آن را پاشید و حالا هم از آن بهره‌برداری می‌کند…“
و
”ادبیات رژیمی، تحقیر، توهین، ترور شخصیت و نوشته های پر از تنفر چنان عادی شده اند که نه نویسندگان آن ها و نه خوانندگان و نه کاربران سایت ها متوجه آن ها شده و اعتراضی به نوشتن و پخش و خواندن آن‌ها ندارند. و اگر کسی هم اعتراضی کند با تعجب می‌پرسند فحشی در آن نیست و یا واژه‌ها مهم نیستند، مهم این است که چه کسی آن را بیان می کند! واقعیت این است که حساسیت ها می‌توانند به مرور کم شده و چشم انسان به خواندن واژه‌هایی عادت کند، که زمانی بکار بردن شان غیر‌قابل قبول بود.“
راه اصلی اجتناب از افتادن در چنین گرداب هایی، تعریف یک فعالیت مثبت، سازنده و مفید برای زندگی سیاسی در تبعید است. این همان ”کار بهتر“ی است که انگلس در  پایان متن خود از آن نام می‌برد. کشف این حلقه، امری حیاتی برای همۀ رفقای در تبعید اعم از نسل قدیم و جوانان است. زندگی نسبتا طولانی لنین در خارج از روسیه نمونۀ درخشان زندگی منظم، سالم و مفید در تبعید بوده که در مقالۀ ”نسل آلترناتیو“ نسبتا به تفصیل به آن پرداختیم. خوشبختانه در رفقای نسل انقلاب 1357 که اکنون در تبعید به سر می‌برند، از این گونه افراد و نمونه‌ها کم نیستند که کار و مسیر بهتر و دوری از محیط مسموم فحاشی و هتاکی و یقه‌گیری که زندگی در تبعید بسیار مستعد پرورش آن است را برای خود برگزیده‌اند. هم چنین بخش هایی از رفقای جوان تر که در سال های اخیر به خارج رفته اند هم نشان داده اند که فراتر از این  درگیری های روزمره و کذایی می توان به فعالیت جدی در راستای انقلاب پرداخت. با ذکر این مقدمات، ما تنها به بررسی 1 مورد و 1 مقاله از ده ها مقالۀ شفیق می پردازیم تا نشان دهیم که مشکل اصلی شفیق و امثال او در میان تبعیدیان سیاسی، این نیست که ”چرا مثلا آلترناتیو در خارج نشسته است و داعیه‌های انقلابی دارد“ و … بلکه مشکل اصلی، ذهن و روان بیمار چنین افرادی است که ناکامی های پی درپی سیاسی، شرایط زندگی در تبعید و البته فاکتورهای ارادی و اختیاری مانند راه و روش شخصی و سیاسی که آنان برای خود برگزیده اند (و در بخش های بعدی راه و روش و منش شفیق را بیشتر خواهیم شکافت)، علت شکل‌گیری آن است. ما از جنبۀ انسانی با این افراد هم‌دردی می‌کنیم اما عرصۀ سیاست، کلینیک روان درمانی و جایگاه تعارف و مجامله نیست. شفیق در 24 آبان 1389 مقاله ای با عنوان ”تبریکی دیرهنگام برای دو سال استقامت و پاسخی به مدعیان“ به نگارش در آورده است. حملۀ او در این مقاله، نه متوجه ”خارج‌نشینان داعیه‌دار انقلابی‌گری“ است و نه ”چپ‌های پست مدرن مجازی“ (که البته هر دو لقب کاملا بر وضعیت فعلی او با سابقۀ سی سال زندگی در خارج انطباق دارد) بلکه او در این مقاله، فعالین‌کارگری‌ای مانند کمیتۀ هماهنگی (که افرادی مانند محمود صالحی در آن عضو می‌باشند)، آیت نیافر و … را هدف قرار داده است که در داخل کشور و زیر فشار اختناق و سرکوب رژیم اسلامی، با هزاران دشواری به دنبال گشودن روزنه ای در مسیر تشکل‌یابی کارگران هستند. نقل‌قول‌های زیر را بخوانید و با روحیه و شخصیت جناب شفیق از نزدیک و بیشتر آشنا شوید (تاکیدها از ماست):
”… ملیجک های بینا داراب زند از همان زمان سمپاشی خود را بر علیه این سندیکا ]سندیکای هفت‌تپه[ آغاز کردند و سوسول مدرنیست های قماش علی جوادی هم از همان زمان در کمین نشستند تا سر وقت برای این سندیکای نوپا پشت پا بگیرند… افتخار پرتاب سنگ اول به سوی سندیکای هفت تپه را در دور جدید تعرض به این سندیکا انحصارا باید به ”کمیته مکرمه هماهنگی“ واگذار کرد. این کمیته که اکنون باید آن را ”کمیته هماهنگی برای توطئه علیه جنبش مستقل کارگری“نامید، در اولین اقدام خصمانه اش نسبت به سندیکای هفت تپه، اتوبوسی از زوّار را برای دیدار با علی نجاتی پس از آزادی از زندان از کردستان راهی هفت تپه نمود و سپس با وقاحت تمام طی اطلاعیه ای دیدار این زوار با ”علی نجاتی، رئیس هیأت مدیره سندیکای هفت تپه“ را به اطلاع عموم رساند… برعکس، این حضرات در کمین فرصتهای بعدی نشستند. اینانی که حتی شهامت اعلام به رسمیت نشناختن انتخابات هیأت مدیره سندیکای هفت تپه را نداشتند، این بار پشت سنگر هجونامه پرووکاتور ورشکسته ای به نام آیت نیافر، از همکاران و سوگلی های عنصر نامعلوم –بینا داراب زند-، پا به میدان گذاشتند… این آقا دو روز بعد از دادنامه رضا رخشان مطلبی را منتشر کرد که تاریخ دو ماه قبل را بر خود داشت و در آن خبر از فروپاشی تشکل کارگری سندیکای هفت تپه داده بود. و صد البته که عامل این فروپاشیاز نظر این گوساله سیاسی ] منظور شفیق، آیت نیافر فعال کارگری داخل کشور است [کسانی بودند که هیأت مدیره سندیکای هفت تپه را اغوا کردند و آنان را به برکناری علی نجاتی وا داشتند… این اشک تمساح را کسی برای سندیکای هفت تپه می ریخت که حدود دو سال قبل تشکیل سندیکا را از اساس کار بورژوازی و ”مورد پسند سرمایه متعارف جهانی“ دانسته بود و وقایع درونی سندیکای هفتتپه برای او فقط فرصتی برای خالی کردن این عقده دیرینه به هر نوع تشکل مستقل کارگری به حساب می آمد. می‌شد از کنار این هجونامه یهودائی گذشت و آن را به حساب نیاورد. آیت نیافر در جنبش کارگری نه سر پیاز است نه ته پیاز. اما نیافر با وقاحت خود حرف دل خیلی های دیگر را زده بود.کمیته‌ای ]منظور کمیتۀ هماهنگی است[ که شش سال پیش بنیانش بر ایجاد شکاف در درون جنبش قرار گرفت و با داعیه ”تقابل با رفرمیسم و ایجاد تشکل های ضد سرمایه داری“ پا به میدان گذاشت تا امروز از یک سو به انکار شخصیت مستقل کارگران منتخب کارگران دیگر برخیزد و از سوی دیگر با صدور انقلابیون سوسیالیست به سوئد ایده ایجاد تشکلهای ”ضد سرمایه داری“ اش را از جزیره آرامش اسکاندیناوی دنبال کند.
ما کیستیم؟
شفیق بارها و هر بار به بهانه‌ای نسل جدید و جوان مارکسیست را نواخته‌ است. یک بار در یک جا نوشت که:
”هم بهرام مدرسی و هم کسان دیگری به قسمتی از نوشته من خرده گرفته‌اند که چرا نسل جوانی را که به نظریات بی‌ریشه منصور حکمت رو آورده است بی‌ریشه خوانده‌ام و این نظریات را متناسب با حیات اجتماعی آنان دانسته‌ام. به نظرم انگشت گذاشتن این منتقدین بر این موضوع بیش از آن که برای روشن شدن حقیقت باشد برای تحریک عواطف است.    بی ریشگی یک معضل اساسی نسل جوانی است که در دوران تسلط اخلاقیات بازار آزاد، در دوران هدونیسم جرمی بنتامی، در دوران لذت جوئی گلوبال و لاس زدنهای ویرچوال رشد کرده است و نظریات منصور حکمت نیز از وجوهی دقیقا بیان تلفیق این تمایلات با میلیتانسی چپ بود…“ (7)
در نقدی هم که بر تقویم آلترناتیو نوشته است، آلترناتیو را دست‌پروردۀ چپ پست‌مدرن (یعنی حزب کمونیست کارگری) نامیده است. در کامنت های خود این مطلب هم آمده و توضیح داده است که ما را بر مبنای ادعاهای مان و جدیت مان می سنجد. اتفاقا ما هم همین برخورد را می پسندیم. در چنین رویارویی‌ای است که ما می‌توانیم آن‌ها را به تعبیر تروتسکی در زندگی من، ”بی‌ادبانه کنار بزنیم“ و در صورت لزوم بر سینه هم‌چون شفیقی هم بکوبیم.
نخست این‌که ما بیش از هر کس دیگری بر محدودیت‌های بخشا جبری و ناگزیر خودمان واقف هستیم و برای غلبه بر آن ها می کوشیم. در ”نسل آلترناتیو“ در مورد نسل پنجم مارکسیست در ایران نوشتیم که:
”این نسل متولدین سال‌های 70-1354 را در بر می‌گیرد. نسل نوین مارکسیست به تعبیر ما و ”چپ دانشجویی“ سالیان 86-1381 از میان این نسل برخاست. این نسل شباهت بسیار زیادی با نسل Y در دوره بندی اروپایی-آمریکایی دارد. گذراندن کودکی در دوران سیاه اعدام و جنگ و اختناق، مواجهه با فروپاشی بلوک شرق و تبعات آن  و سیاسی شدن در دورۀ پس از دوم خرداد 1376 از ویژگی‌های اصلی این نسل است. پیدایش این نسل مارکسیست در دل نسل جوانی که تحت بمباران مغزی تزهای ضد-انقلابی لیبرال-اسلامیستی و تبلیغات و سبک‌زندگی بورژوازی جهانی قرار داشت، پدیده‌ای غیرقابل‌پیش‌بینی، غیرمترقبه و کاملا خلاف جریان بود؛ حاصل اقتران تاریخی عواملی که در دل شرایط طوفانی دوران بن‌بست اصلاحات دوم خردادی، منجر به زاده‌شدن این ”کودک ناهمگون“ شدند. این نسل فرصتی بود که به یک باره در میان امواج بلاخیز سیاست ایران برای کمونیسم هویدا شد و هنوز نیز، علی‌رغم فراز و نشیب های بسیار تا کنون، از کف نرفته است و به یک معنا، داستان هنوز ادامه دارد.“ (8)
و در بخشی دیگر از همین مقاله:
”نوجوانی و جوانی این نسل با ”حماسۀ“ توخالی دوم خرداد توام شد. مشاهده فروپاشی بلوک شرق، خاطرات تلخ دوران اعدام و سرکوب، اخطارها و تحذیرهای والدین و … این نسل را بدوا نسبت به سیاست رادیکال و انقلابی بدبین کرده بود و بخشی از آن که پا به سیاست گذاشت، در بستر آمادۀ دوم خرداد و تئوری‌های لیبرال-اسلامیستی بود که در مراحل آغازین، اوج رادیکالیسم را در امثال ابراهیم یزدی و عزت‌الله سحابی و جماعت ملی-مذهبی جستجو می‌کرد. در تجربۀ زیستۀ این نسل و محیط کار و زندگی آن، نه اثری از کمونیسم بود و نه انقلاب اکتبر و نه نبرد استالین‌گراد و نه جنگ ویتنام و جنبش‌های انقلابی دهه‌های 1960 و 1970. آن‌چه از کمونیسم به این نسل رسیده بود، تجربۀ فروپاشی بلوک شرق بود و نفرت ضد-کمونیستی لیبرال اسلامیست‌های غالب و احیانا خاطرات محو و خونین دوران کودکی.“ در این دوره، بر متن شکست‌های بزرگ‌تر سوسیالیسم معاصر و مشخصا فروپاشی شوروی، ایدئولوگ‌های بورژوا و روشن‌فکران و فرهنگ‌پرورانشان با گفتمان‌های اصلاح‌طلبی یکه‌تاز میدان شدند. شکست سوسیالیسم و عروج لیبرالیسم عنان‌گسیختۀ دهۀ 1980 موجی از پس‌رفت سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیک در سطح جهانی با خود همراه داشت که بروزات آن را به صراحت می‌شد، نه فقط در میان روشن‌فکران و ایدئولوگ‌های نواندیش دینی که حتی در میان چپ‌های سابق دید که اکنون یا به بررسی امکان دموکراتیک شدن جمهوری اسلامی نشسته بودند و با در پناه پسا مدرنیسم مشغول کشف مزیت های فرهنگ و سنت وطنی در عرفان شرق بودند.“ آمیزه‌ای از چنین زباله‌هایی شکل‌دهندۀ فرهنگ سیاسی مسلط در زمانه‌ای شد که این نسل در آن می‌بالید. و همین واقعیت است که گسست کامل از این فرهنگ منحط سیاسی و آثار و تبعات آن را با اتکاء به اخلاق و فرهنگ انقلابی و منطق مبارزۀ کمونیستی، در خود و در جامعه به یک ضرورت اساسی برای نسل جدید مارکسیست تبدیل کرده است.“ (9)
نسل ما فرزند و پروردۀ هیچ جریانی نبود، مادر و  پدر نداشت، یتیم بود و خودرو. در آن موقع که این نسل پا به عرصه می‌گذاشت (اوایل دهۀ 1380)، شفیق اصولا سیاست را بوسیده و کنار گذاشته بود و مشغول گذراندن تعطیلات تاریخی‌اش در آلمان بود و بسیاری دیگر مانند او در تبعید به کارهای نامربوط دیگری اشتغال داشتند و به تنها چیزی که فکر نمی کردند، تربیت و پرورش نسل جدیدی از مارکسیست ها در ایران بود. خود حکمت اصلا دوران جدید سیاسی‌اش با ”حزب و قدرت سیاسی“ را بر این مبنا آغاز کرد که اصولا تربیت نسل جدیدی از کمونیست‌ها ممکن نیست. اما شفیق دوست دارد مرتبا اشاره کند که این نسل ”فرزندان و دست‌پروردگان نظرات منصور حکمت“ و حزب کمونیست کارگری و ”چپ پست مدرن“ هستند. خب، بیایید در این دیدگاه او دقیق‌تر شویم و بحث را با زبان و ادبیات خود او، خطاب به خودش پی بگیریم.
خب، بهمن خان!، گیریم که ما در ”دوران هدونیسم جرمی بنتامی، در دوران لذت‌جویی گلوبال و لاس‌زدنهای ویرچوال“ رشد کرده باشیم. ما بر محدودیت ها و ویژگی های دوران خود بیش از تو واقفیم. اما تو که فرزند عصر انقلابات ضداستعماری و موج بین‌المللی چپ‌گرایی و رادیکالیسم جوانان و جنبش جهانی ضدجنگ ویتنام و جنبش‌های چریکی در چهار گوشۀ دنیا بودی، چرا، آن هم نه در جوانی که در میان‌سالی، نه تنها عضو رهبری همین حزب کمونیست کارگری بودی بلکه از مریدان خاص منصور حکمت به شمار می‌آمدی به طوری که پس از بیرون‌رفتن‌ات از آن حزب، حکمت تو را ”برادر“ خود خواند و گفت که قبلا تو را مثل یک ”رفیق“ دوست داشته و حالا مثل یک ”برادر“. چه شد که تو، فرزند روزگار اسپارتیسم انقلابی و رادیکالیسم جهانی و نبردهای مسلحانۀ واقعی، ”فریب“ او را خوردی؟ تو که مرتبا و به تناوب جوانانی را که حدود پنج سال است به خارج آمده‌اند و در همین مدت از کل دوران عمر فعالیت سیاسی تو، بیشتر، بهتر و بسیار فروتنانه تر فعالیت سیاسی مفید انجام داده‌اند، زیر رگبار فحش و تازیانۀ زخم‌زبان می گیری، چه شد که به قول خودت در نامه‌ای به دوستت پس از آغاز دوران سرکوب در ایران، ”سوراخ به سوراخ“ قایم شدی و به خارج از کشور آمدی؟ (10) چرا مانند خیلی ها در ایران نماندی، نجنگیدی، سازمان ندادی، به زندان نیافتادی، شکنجه و تیرباران نشدی؟ البته این روش قضاوت، روش ما نیست. اما می‌خواهیم تو را با روش خودت به چالش بکشیم تا بفهمی چنته‌ات چقدر خالی است، بلکه دهان پُرگویت را ببندی. تو که سی سال است در بلاد آلمان کنگر خورده ای و لنگر انداخته ای و عمدۀ عمر مفید سیاسی‌ات در همین سازمان خارج کشور حزب کمونیست کارگری بوده و بعد از خروج از آن‌ هم چندین سال بی نام و نشان رفته بودی، چرا در هر فرصت و به هر بهانه‌ای گریبان جوانان چپی را می‌گیری که طول اقامت‌شان در تبعید، به اندازۀ یک ششم مدت رحل اقامت افکندن تو در اروپا نمی رسد؟ پس معلوم  می شود هر آن‌چه از ضعف و تباهی و ”خصلت های کمونیسم کارگری“ و  ”دست پروردگی منصور حکمت“ و … به دیگران نسبت می‌دهی، مانند گنده‌دماغی، درشت‌گویی، لاف‌زنی، برخورد از بالای بی‌مبنا، خودبزرگ‌بینی، منم زدن‌های خرده‌بورژوایی، معادل دانستن هتاکی و فحاشی و فقدان استدلال با رادیکالیسم، یکسره بی‌بهره بودن از فروتنی انقلابی و …، بیش و پیش از هر کس در انبان خودت موجودت است و این تویی که هر روزه در آن سایت دو نفره  نا“امید“ کننده‌ات به بازتولید این اخلاقیات منحط خرده‌بورژوایی مشغولی.
این را هم به تو بگوییم که نفس چپ‌شدن و چپ‌بودن در روزگاری که جمشید طاهری‌پور و فرخ نگهدار و شکوه میرزادگی و الهۀ بقراط، ”چریک“‌اش‌ بودند، هنری نیست بلکه آن چه اهمیت دارد، کیفیت چپ و کمونیست بودن است. کارنامۀ تو در این سن بازنشستگی هم نشان می دهد که نه تنها از              بی کیفیت‌ترین‌ها و بی‌خاصیت‌ترین‌ها بوده‌ای بلکه گاه و بی‌گاه، به ناحق و     بی دلیل، دشنه در پشت فعالین چپ داخل و خارج فرو کرده‌ای و آن‌ها را به تیغ زبان و قلم، آغشته به زهر و عفونت کلامت، نواخته‌ای. ما به این می‌بالیم که به عنوان متولدین عصر حاکمیت مطلق ضدانقلاب جهانی (اکثر ما به طور میانگین متولدین دهۀ سیاه و منحوس 1980 هستیم) و در روزگاری که زمین و زمان به نفی کمونیسم و انقلابی‌گری برخاسته بود و از زمین و آسمان باران بلا و بدگویی می‌بارید، از فضیلت و سعادت کمونیست شدن، برخوردار شده‌ایم. نسل ما به عدم توازن میان قدرت امروزی اش و وظایف سنگین و طاقت فرسای دشوارش آگاه است. این نسل فروتنانه می‌آموزد، به کار می‌بنند، تجربه‌اندوزی می‌کند، گذشته و حال خود را مرتبا نقد و جمع‌بندی می‌کند و می‌کوشد اشتباهات گذشتگان را تکرار نکند و سلاح‌های خود را با نبردهای عظیم آینده صیقل می‌زند. می‌دانیم که با بیژن هیرمن‌پور آشنایی و رفاقت نزدیک داری. ما او را از طریق زندگی‌نامۀ جالبی که از خود در بازجویی‌های ساواک ارائه داده بود، شناختیم (11) و از خلال این زندگی‌نامه با گوشه‌ای کوچک از جزییات و دقائق روزمرۀ حرکت و رشد آن نسل آشنا شدیم؛ داستان ارتباط‌های محدود و رو در رو، سردرگمی‌های اولیه، تکاپو و تلاش برای یادگیری و سازمان دهی، خانه‌های کوچک دانشجویی، گرفتن کتاب‌های مارکسیستی به زبان انگلیسی از کتاب‌فروشی ساکو، جلسات مطالعاتی طولانی با رفیق جان‌باخته مسعود احمدزاده، ترجمۀ چند اثر مارکسیستی، انتشار بولتن‌ مباحث درون‌گروهی در تیراژ بسیار پایین  و …. آن نسل از این جاها شروع کرد و بدان جاها رسید که خودت می‌دانی. از کجا معلوم که سرگذشت این نسل، با ویژگی ها و مسائل خاص خودش البته، حکایت مشابهی نباشد؟ ما و رفقای نسل ما، به رغم کینۀ دشمنان آگاه و طعن حسودان نادان، نهایت تلاش خود را خواهیم نمود تا در پیشگاه تاریخ سرافراز و البته پیروز باشیم. تا آن جا که به خود ما بر می گردد و در حیطۀ ارادۀ ماست، می‌کوشیم از چیزی دریغ نکنیم؛ تا تحولات آینده چگونه رقم خورد.
اما فهم دلیل این‌که چرا بخش‌هایی از این نسل در مقاطعی در گذشته به نظریات حکمت و کمونیسم کارگری سمپاتی نشان داده‌اند، کافی است اولا نگاهی در آینه بیاندازی و زندگی گذشته ات را مرور کنی و ثانیا همین نوشته‌های اخیرت را مجددا بازخوانی کنی. در یک جا نوشته‌ای:
”بخش بزرگی از تاریخ چهار دهه اخیر چپ در ایران را جریانی رقم زده است که پس از انقلاب شکست خورده 57 در ائتلاف با کومه له و با تشکیل حزب کمونیست ایران به تأثیرگذارترین جریان درون چپ تبدیل شد و پس از خروج از این حزب نیز تحت عنوان کمونیسم کارگری و با تشکیل حزبی به همین نام بر میزان و دامنه تأثیرگذاری اش افزوده شد. اگر تاریخ چپ ایران در پیش از دهه پنجاه با حزب توده و تاریخ دهه پنجاه با فدائیان به عنوان اصلی ترین جریانات چپ گره خورده بود، افت و خیز تاریخ پس از انقلاب چپ با گرایشی گره خورد که تحت نام سهند از هواداری اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر فعالیت خود را آغاز نمود، با اتحاد مبارزان کمونیست و تحت برچسب ”مارکسیسم انقلابی“ فعالیت مستقل خود را آغاز کرد و در پیوند با کومه له حزب کمونیست ایران را شکل داد و سرانجام تحت عنوان ”کمونیسم کارگری“ به اوج خود رسید تا تحت همین عنوان نیز زوال خود را تجربه کند.“ (12)
داستان انحطاط جریان متبوع سابقت یعنی حزب کمونیست کارگری و خودت را خوب روایت کرده‌ای. خب، باید پرسید آیا خیلی عجیب است که جریانی با این اوصافی که برای آن برشمرده ای و ده ها ”مبارز کارکشتۀ مجرب نسل انقلاب جهانی“ مانند تو را در زیر نگین تشکیلات و اتوریتۀ شخصی منصور حکمت داشت، بر عده‌ای از جوانان مارکسیست داخل کشور که در زیر فشارها و حملات طاقت‌فرسای ارتجاع و لیبرالیسم در پی سنگری برای دفاع از کمونیسم و انقلابی‌گری بودند، تاثیرگذار بوده باشد؟
خود ما هم در ”نسل آلترناتیو“ نوشتیم که:
”بخش اعظم این نسل در میان توده های مه و انبوه چپ های خزیده و بریده تنها بیرق افراشته ای که دید، پرچم ”کمونیسم کارگری“ بود که هم‌زمان با شکل‌گیری این نسل، دوران اوج درخشش شهاب وار و جهش فواره ای خود را می‌گذراند. این نسل در میان امواج و مه و شب تاریک و گرداب حائل آن دوران، ندید که پیکر ضعیف و هیجان‌زاده‌ای که پرچم را به دست گرفته، با ابعاد و سرخی پرچم و سنگینی رسالت بر دوش گرفته، تناسبی ندارد. این نسل، عمدتا و به انحاء گوناگون تحت تاثیر تجربۀ کمونیسم کارگری قرار گرفت و سرانجام با برون فکنی و تعین بخشی به تناقضات کشندۀ آن، ناقوس افول و اضمحلال آن را نیز به صدا در آورد. در این بستر است که از ”کجا باید آغاز کرد؟“ و ”چه باید کرد؟“، این بار با تکیه بر تجربیات مستقل و قدم‌های استوارتر خویش، برای این نسل هنوز تازگی و موضوعیت دارد.“ (13)
ما از شمارۀ قبل سلسله نقدهای خود پیرامون کمونیسم کارگری را تحت عنوان ”تشییع جنازۀ بی‌پایان“ آغاز کرده‌ایم. آغازگاه این نقد هم به همان دوران نخست فراکسیون کمونیسم کارگری باز می گردد و نه دوران رمیدن ها و قهرهای رمانتیک تو از منصور حکمت در سال 1377 یعنی 7 سال پس از تشکیل حزب. البته برخورد ما ما با تجربۀ کمونیسم کارگری برخوردی کاملا سیاسی و تئوریک است. نه با هیچ‌کدام از اعضای این حزب کینه و دعوای شخصی داریم و نه سابقا از آن اردنگی دریافت کرده ایم که هنوز از دردش به خود بپیچیم. به جایگاه تاریخی منصور حکمت هم به خوبی واقف هستیم و قضاوت‌مان نه در مورد او و نه در مورد هیچ شخصیت دیگری در جنبش کمونیستی، یک سویه و کوته بینانه نیست.
اما نکتۀ آخر این که هم تو در مقاله‌ات و هم رفیق شفیقت یعنی عباس فرد در کامنت ها، پایۀ اصلی نقد خود را بر این مهمل و توهم استوار کرده اید که ”آلترناتیوی‌ها در خارج از کشور هستند“. به راستی خنده‌دار است.
اولا این‌که ما هیچ‌گاه در مورد این که خارج هستیم و یا داخل اظهار نظری نکرده و نمی‌کنیم. تو از کجا می‌دانی که آلترناتیوی‌ها داخل هستند یا خارج؟ جالب این جاست که در اظهار نظر مجددت در کامنت‌ها می‌نویسی: ”درست در همین دوران بخش نه چندان کوچکی از فعالین چپ سوسیالیست متعلق به همین نسل سنی، در ایران مانده‌اند و با گام هایی جدی -و به ظاهر کم سروصدا- به پیشبرد مبارزه مشغولند. امری که نشان می دهد، برخلاف دهه سیاه شصت، می توان در ایران نیز ماند و فعالیت انقلابی را ادامه داد…“ تو از کجا می‌دانی که همین بخش، آلترناتیوی نیستند؟ نکند با آن وزارت فخیمه سَر و سِرّی و نشست و برخاستی داری که این قدر با اطمینان در مورد اطلاعات خودت صحبت می‌کنی؟ انتظار داری ما به سبک ”جنبش ملّی ما هستیم“، آرم نشریه را از در و دیوار و پل عابر پیاده در تهران آویزان کنیم تا اطمینان کسی چون تو را از داخل کشور بودن‌مان به دست بیاوریم و هم زمان به نیروهای سرکوب گرِ رژیم ایران گرای لازم را بدهیم؟ یا این‌که در خارج کشور برای عرض ارادت  و دست بوسی خدمت برسیم تا مهر تایید بر عملکردمان بکوبی؟
ثانیا ما همواره کوشیده ایم تصویر کاملا واقع‌بینانه ای از خود ارائه بدهیم. ما همواره و با تاکید بسیار گفته‌ایم که فعلا یک نشریه آن هم از نوع الکترونیکی و ماهانه‌اش هستیم و طبیعتا انتظار داریم از سوی مخاطبان در این کادر در مورد ما قضاوت شود. ما در مورد داخل و یا خارج بودن خودمان هیچ‌گاه اظهار نظر نکرده و نمی‌کنیم. البته تو لطف داری که نشریۀ الکترونیکی ماهانۀ یک‌سالۀ ما را با حزبی با سابقۀ بیست ساله که خودت هم زمانی در آن عضو بوده ای، مقایسه می‌کنی اما ما از اصول خودمان مبنی بر واقع‌بینی و واقع‌گرایی عدول نمی‌کنیم. ما در کادر و حد و اندازۀ یک نشریۀ کمونیستی الکترونیکی ماهانه برای پیشبرد اهداف کمونیستی‌مان می‌کوشیم. البته طبق برداشت و تحلیلی که خود از این اهداف داریم. ما احیای فرهنگ مبارزاتی و انقلابی را در مقابل فرهنگ مدرنیسم‌طلبی، حال از نوع ح.ک.ک یا هر نوع دیگر، در این نسل را وظیفۀ خود می‌دانیم. انتشار ”تقویم برهنگی آلترناتیو“ هم در این چارچوب صورت گرفت. فکر نمی‌کنیم فهم این مطالب برای تو، با آن همه ”درک و کمالات“، چندان دشوار باشد.
ثالثا اصلا گیریم که ما در خارج از کشور باشیم. در خارج کشور هم تو و امثال تو در این سی سال فرصت کافی داشته‌اید تا هر گندی که می خواهید به هر کجا بزنید و به همین خاطر، کار برای انجام دادن بسیار است. خارج از کشور، یک جبهۀ مهم در فعالیت کمونیست ها است. بسیاری از رفقای خوب نسل جوان مارکسیست هم اکنون در خارج از کشور هستند و به پیشبرد امر مبارزه در حد توان خود مشغول اند. همان‌طور که در فضای مجازی، شبکه‌های اجتماعی، اینترنت و … هستند. ما باید برای به کار گرفتن ترکیبی از نرم‌ترین و سخت‌ترین اشکال مبارزه آمادگی کسب کنیم. دو تن از رهبران سوسیالیست‌های انقلابی در مصر یعنی حسام الحملاوی و جیهان ابراهیم از مشهورترین شخصیت های فیس‌بوکی این کشور هم هستند. بگذار اگر کسی قرار است کسی دیگر را به خاطر خارج از کشور بودن به نقد بکشد، آن منتقد تو نباشی که سی سال است در آن‌جا لمیده‌ای و لیچار بار این و آن می‌کنی. تو و عباس فرد هم بهتر است ویک‌اِندها در همان کافۀ استارباکس (که متاسفانه نمی‌دانیم کجاست) و یا هر کافۀ دیگری در اقصی نقاط آلمان، دوران بازنشستگی تان را به ریلکسیشن و تمدد اعصاب بگذرانید و بیش از این با فحاشی های خود فضا را مسموم و آلوده نسازید.
تو که هستی؟
ما به اندازۀ کافی در مورد خودمان توضیح دادیم. اما بگذار ببینیم خود تو کی هستی؟ در کجا بوده‌ای و الان به چه مشغولی؟
گفتیم که در دهۀ 1370 عضو حزب کمونیست کارگری بودی و از زمرۀ شاگردان حکمت. در سال 1999 در یک صفحه تزهایی برای تشکیل یک ”انترناسیونال کمونیسم کارگری“ ارائه دادی! حکمت در نوشتاری کوتاه برایت نوشت که تزهایت آن‌قدر پریشان و بی‌معنی است که ”حتی یکی از آن‌ها برای به تعطیلی کشاندن چند انترناسیونال فی‌الحال برقرار و دائر کافی است(!)“ (14) و راست می‌گفت. نوشت که نمی‌شود ”برمبنای قول و قرارهای آخر هفته ات با رفقای آلمانی‌ات، تصمیم به تشکیل یک انترناسیونال بگیری که یک صفحه نیت و انگیزۀ خوب باشد به همراه زیرنویس به زبان های مختلف“ و راست گفت. از حزب بیرون آمدی و تا چند سال پیدایت نبود. احتمالا باید سراغت را در همان استارباکس می‌گرفتیم.
در اواسط دهۀ 1380 دوباره سر و کله‌ات پیدا شد، با توپ پر و اعصاب خراب. موفق شدی سه نفر را با خودت همراه کنی: عباس فرد، مرتضی افشاری و امیرپیام. دوست‌داشتی در مباحث مربوط به جنبش کارگری همیشه مخالف‌خوان باشی به ویژه در مقابل رفقای سابقت. میل آشکاری در تو به مطرح شدن و متمایز بودن وجود دارد که احتمالا علائق سینمایی‌ات و اختصاص یک صفحه از مقاله‌ای دو صفحه‌ای‌ات به تعریف فیلم ”عشق‌ورزی به ناهنجاری“ در همان‌جا ریشه دارد. دیدگاه هایت در مورد جنبش کارگری، کمیتۀ هماهنگی، سولیداریتی‌سنتر، دریافت حمایت مالی برای جنبش کارگری و در حمله و هتاکی به فعالین کارگری داخل و پل‌پوت خواندن آن ها (15) و … و … آن‌قدر فجیع و غیرقابل دفاع بود که آخر سر، تو ماندی و عباس فرد و حوض‌تان یعنی همان سایت بی‌مسمای ”امید“. در توجیه این وضعیتت یک جا خطاب به فردی دیگر نوشتی که:
مرا سرزنش می‌کنی که با عباس فرد تنها مانده‌ام؟ این آرامش دوستدار یک جایی حرف خوبی زد. گفت که یک روشن‌فکر باید بتواند توان تنها ماندن را هم داشته باشد. بگذار من هم بگویم که گاهی وقتها عین همین برای انقلابی‌ها هم صدق می‌کند. گو این که خود تو هم می‌دانی که من و عباس تنها نیستیم. اما اگر هم چنین بود، این را بگذار به حساب توانایی ما دو تا که ترجیح دادیم تنها بمانیم و اصولمان را به معامله نگذاریم. اگر نه خوب می‌دانی که برای امثال ما هم استودیو تلویزیونی به اندازه کافی پیدا می‌شد. اگر هیچ کاری هم در این 11 سال نکرده باشیم، این یک کار را کردیم که درست هنگامه سیلی که آمد و تمام شما را برد، یک صف کوچک ولی محکم از انقلابیونی را تشکیل دادیم که ”نه“ گفت. ”نه“ ای که امروز راه را برای خیلی‌ها باز کرده و می کند. ما غرور و افتخار چپ را نجات دادیم دوست من.“ (16)
عجب! این را نگویی، چه بگویی؟ معلوم است آدم زرنگی هستی. حالا که هدف، توجیه انزوای کامل سیاسی‌ات است، از آرامش دوستدار ضدکمونیست نقل قول می‌آوری! در ضمن ما نمی‌دانستیم که با حساب و کتاب تو، با دو نفر هم می‌شود آن هم پس از یازده سال“صف“ تشکیل داد؛ آن هم صفی که ”جلوی سیل را بگیرد“ و ”غرور و افتخار چپ“ را نجات دهد. از نشانه‌های دیگر زرنگی‌ات این بود که وقتی فهمیدی در همان حزب پست مدرنیستی دست‌پروردگان و مریدان دو آتشۀ حکمت اختلاف افتاده است، ”غرور و افتخار“ را بر باد دادی و تصمیم گرفتی که یک نفره، فراکسیون اقلیت حزب حکمتیست را قورت بدهی. زبان خوش را در آوردی (17)، نامۀ سرگشاده نوشتی (18) و سخنرانی کردی. اما خب لقمه، بزرگ بود و خیلی رسمی و علنی جوابت را دادند (19). پروژه‌ات شکست خورد اما در عوض معلوم شد گسست تو از چپ پست مدرن و دست‌پروردگان حکمت و تشکیل صف دونفره و جلوی سیل ایستادن و نجات غرور و افتخار چپ … واقعا چه حکمتی دارد.
تو با خروارها ادعا (جلوی سیل ایستادن و حفظ شرف و غرور چپ و …) و به قول خودت پس از یازده سال (و البته در واقع حداقل پس از سی سال) به یک صف دو نفره و یک سایت رسیده ای که اگر همان سایت هفته در آلمان (که با اشتهایی سیری ناپذیر کلکسیونی از فحشنامه ها به آلترناتیو را جمع آوری کرده و عَلَم می کند) ساپورتت نکند، سایتی دیگر، رغبتی به انعکاس نوشته هایت ندارد. ما یک ادعای محدود و مشخص مطرح کرده ایم: انتشار یک ماهنامۀ الکترونیکی کمونیستی برای نسل جوان مارکسیست و ارتقای سطح آگاهی این نسل با حفظ نقطه نظرات مشخص خودمان. تا کنون یک سال از انتشار ما می گذرد و ما غیر از ضمائم، به وعدۀ خود وفادار مانده ایم و با هر دشواری، با احتساب این ویژه‌نامه، 12 شماره منتشر ساخته ایم. سعی داریم با کمک مخاطبانی که یافته ایم و همکاران و رفقای خوب‌‌مان، گام‌های کوچک و حساب‌شده اما محکمی برداریم و گام به گام سطح و کیفیت فعالیت خود راارتقاء دهیم. سابقۀ یک‌سالۀ ما نشان می‌دهد که به هیچ وجه علاقه به شرکت در مباحثات با افرادی مانند تو نداریم. متاسفانه ترول‌هایی (20) مانند تو در تبعید و در سایت‌های فارسی‌زبانِ چپ کم نیستند که بخواهند وقت مفید افراد برای مطالعه و نگارش را اشغال کنند و روان آنان را به بیماری بکشانند. ما وظایفی گوناگون و بسیار مهم تر و کارهای مفید زیاد دیگری می‌شناسیم که می توانیم و می‌بایست وقت و انرژی محدود خود را به آن اختصاص دهیم. این جواب را هم یکی به خاطر تکمیل بحث مان در نسل آلترناتیو و دیگر به این خاطر به نگارش درآوردیم که کیس های سایکوتیکی مانند تو، گوشی دست شان باشد که آلترناتیو با وجود ادعای های محدودش، زمین سفتی است که جای تخلیۀ عقده های انباشته ی کسی نیست. جوابِ ”های“، ”هوی“ است.
موخره
در مقاله ای که در مورد آلترناتیو نوشته ای، شیرین کاری جالبی کرده ای و در تصویر بالای مقاله، کارگری را نشان داده ای که هر دو تقویم انقلابیون برهنه ح.ک.ک و آلترناتیو را پشت سر می گذارد تا لابد سرنوشتش را به کف با کفایتِ هم چون تویی بسپارد و مسیر هدایت و نجات را در نظرات تو بجوید. شوخی نمی کنی؟ 
در مقاله ای با عنوان ”گذر از دهکده های پوتمکین“ در نفی و طرد کمیته های کارگری داخل کشور نوشته بودی:
”معروف است که کاترین دوم تزار روسیه در سال 1787 تصمیم به بازدید از مناطق تصرف شده در شبه جزیره کریمه گرفت. والی شبه‌جزیره و معشوق کاترین، شاهزاده پوتمکین، برای ارائه تصویری آباد از منطقه تحت تصرف خویش، دستور به ایجاد دهکده هایی در مسیر حرکت تزار داد که خانه های آن تنها از نماهای نقاشی شده بر ماکت هایی از دیوارهای نمایشی تشکیل شده بود. دهکده هایی که به نام دهکده های پوتمکینی معروف شده اند. جنبش کارگری ایران امروز و به یمن مساعدت های پوتمکین های چپ جنبش دهکده های پوتمکین است. دهکده هایی که شاهزاده پوتمکین های احزاب و سازمان های چپ ایجاد کرده‌اند تا آن را در مقابل رقبا به نمایش در بیاورند. دهکده های حزن انگیزی که توان مقاومت در مقابل وزش کوچک ترین بادی را ندارند و با ریزش دو قطره باران فرو می‌پاشند. تمام جنبش کارگری ایران پر از دیوارهای نقاشی شده‌ای است به نام تشکل های کارگری. دیوارهایی که هنرشان در صدور بیانیه و درسنامه های ابتدائی و نامه به تشکل های بین المللی است و خبری از ساکنان واقعی در آنان نیست. نه کارگرانی را در بر می‌گیرند و نه اعتصابی را سازمان می دهند، نه نقشه ای برای کار دارند و نه سازمانی برای عرض اندام.“ (21)
در این پارگراف ملاک و معیار خودت در مورد واقعی و مجازی بودن فعالیت‌ها را به خوبی روشن کرده‌ای. اگر ماحصل تمام تلاش های جنبش کارگری ایران و خون دل خوردن و هزینه‌دادن فعالین کارگری در سال های گذشته، دهکده های پوتمکینی و کاغذی است و آلترناتیو، تنها وسیله ای برای ”ارضای انقلابی گری یک عده جوان خارج کشوری در فضای مجازی“، این کارگر نقاشی‌شدۀ تو که محصول ذهن ”خلاق“ خودت است را باید چه نامید؟ فکر نمی کنی به خمینیِ مقوایی ای که سال گذشته دوباره در فرودگاه مهرآباد از هواپیما پیاده شد، شباهت داشته باشد؟ از پشت کارگر مقوایی ات بیرون بیا. لحنت را با وزنت و کارنامه ات متناسب کن. در دنیای سیاست حتی برای دو نفر، کارهای بسیار مفیدتر دیگری برای انجام دادن وجود دارد.
 پانوشت‌ها
1- روان پریشی (Psychosis) به معنای وضعیت روانی غیرطبیعی است و اصطلاحی است که در روان پزشکی برای حالت روانی‌ای به کار می‌رود که اغلب به صورت ”از دست دادن تماس با واقعیت“ توصیف می شود. سایکوز به انواع جدی اختلالات روانی اطلاق می‌شود که در طول آن ها بیمار ممکن است دچار توهم و هذیان شود. گاه افراد سایکوتیک اختلال شخصیت نیز دارند. جنون يا سایکوز نوعی قطع ارتباط با واقعیت است، که به طور مشخص شامل هذیان (عقاید نادرست درباره وقایع یا اشخاص) و توهم (دیدن یا شنیدن چیزهایی که وجود خارجی ندارند) می باشد.
2- نک به مقالۀ ”نسل آلترناتیو“ در لینک زیر:
3- نک به سایت نسرین پرواز در قسمت مقاله‌ها:
4- کتاب زیر بوتۀ لاله عباسی و سایر مطالب در این زمینه ها نیز در سایت نسرین پرواز موجود هستند. نک به زیرنویس شمارۀ 3
5- بهمن شفیق، نامه‌ای به یک دوست، سایت امید، 19 خرداد 1388
6- فردریک انگلس، دربارۀ برنامۀ کمونارهای بلانکیست فراری، بخش فارسی آرشیو جهانی مارکسیست‌ها(www.maexists.org)
7- بهمن شفیق، بازگشت به پوپولیسم چپ، یک پاسخ کوتاه، سایت امید، 5 شهریور 1390
8- نسل آلترناتیو، پیشین
9- همان
10- بهمن شفیق، نامه‌ای به یک دوست، پیشین.
11- محمود نادری، چریک‌های فدایی خلق، از نخستین کنش‌ها تا بهمن 1357، صص 64-252
12- بهمن شفیق، مقدمه‌ای بر جزوۀ بیژن هیرمن‌پور تحت عنوان حزب نوساز آقای حکمت، سایت امید، 7 آذر 1390
13- نسل آلترناتیو، پیشین.
14- منصور حکمت، در رابطه با نوشتۀ بهمن شفیق، سایت منصور حکمت (www.m-hekmat.com) ، 19 مارس 1999
15- بهمن شفیق، پل‌پوتیسم خود را افشا می‌کند، سایت امید، 27 خرداد 1390
16- بهمن شفیق، نامه‌ای به دوست‌دار منصور حکمت، 2 شهریور 1389
17- نک به نامه‌نگاری‌های بهمن شفیق و بهرام مدرسی، از اعضای جناح اقلیت حزب حکمتیست، سایت امید، 5 شهریور 1390
18- بهمن شفیق، در راه دورانی نو، نامه‌ای سرگشاده به حزب حکمتیست، که با عبارت دست‌تان را به گرمی می‌فشارم خاتمه یافته است. سایت امید، 20 شهریور 1389
19- جمال کمانگر، در حاشیۀ آخرین فراخوان محفل بهمن شفیق به اقلیت دفتر سیاسی، سایت حزب حکمتیست، 12 آذر 1390
20- ترول (Troll) یک اصطلاح اینترنتی است و به کسانی اطلاق می شود که در جوامع آنلاین مثل فروم‌ها یا بخش کامنت های یک سایت، پیام‌هایی بی‌ربط، ناراحت کننده و فتنه آمیز ارسال می کنند با این هدف اصلی که بقیه را وادار به عکس‌العمل‌های احساسی کنند و باعث بحث‌های بی‌ربط به موضوع اصلی شوند. این کلمه می تواند هم به شکل اسم برای فرد ارسال کننده بکار رود و هم به شکل فعل برای خود عمل (مثلا ترول‌ورزی یا ترول کردن). در این باره که چرا بعضی ها ترول ورزی می کنند نظرات مختلفی هست ولی سندروم های رفتار ضداجتماعی و حس کنترل بر احساسات دیگران از طرف آدم‌های ضعیف، از تئوری‌های ارائه شده هستند.
21- بهمن شفیق، گذر از دهکده‌های پوتمکین، سایت امید، 5 مهر 1390
Advertisements

2 دیدگاه برای “ویژه نامه آلترناتیو

  1. Anonymous
    آوریل 4, 2012

    این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

  2. کاردو حقیقت
    سپتامبر 7, 2012

    رفقای عزیزٰ یه عنوان یک هم نسلی ساکن داخل کشور به عزم و صداقت و همتتان دروود می فرستم.مقاله ی درخشان و مناسبی بود اما همانگونه که خود می دانید گلاویز شدن با خوک تنها او را خشنود می سازد..پیروز باشید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 2, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: