آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

ویژه نامه آلترناتیو

نکاتی در باب تقویم برهنگی آلترناتیو
مهتاب صدقی


خش اول: کوتاه در باب فلسفه حیات و ممات، یا چرا نباید از اندیشیدن به زندگی و مرگ هراسید؟
در غرب دو عرصه تفکّر و پژوهش وجود دارد که عمیقاً برای ما نامأنوس است. نخستین آن ها محصول تفلسف برخی از فیلسوفان از جمله  نیچه، دیلتای و برگسون است که به ”فلسفه زندگی“ مشهور است و به فلسفه هايی اطلاق     مي شود كه محور و مركز توجه خود را ”زندگی“ قرار داده اند. ”فلسفه زندگی“ غالباً واكنشی است در برابر گرايش هايی كه به نفی زندگی می پردازند يا حیات را به امری ثانویه بدل می سازند. چنین گرایش هایی تا پیش از دوران مدرن و در قرون وسطی از مسیر مذهب رسمی مسیحیت و نیز آئین های مشابه با ستایش گوشه گیری، ترک دنیا و رهبانیت بروز می کرده است، اما در دوران جديد، به تدریج هستی مادّی انسان و طبیعت جایگاه ویژه ای در زندگی او یافته و از این رو تارک دنیا شدن و پشت کردن به زندگی دنیوی به حاشیه رانده شده است.
 اغلب فیلسوفان این عرصه، زندگی را جز انسان، اعمال و خلاقیت هایش ندانسته اند. از این جهت، به محض گره خوردن مفهوم زندگی با پراتیک انسانی و ورود عنصر خلاقیّت به ماجرا، معنای زندگی با آفرينش و تولید عجين می گردد و لازمه این آفرینش نیز سرزندگی و از خود بيرون شوندگی است. در آثار فیلسوفان زندگی که دقیق تر می شویم، از قبَل درک آنان از تاریخ و زمان مندی، پراتیک انسانی و پانهادن به ساحت مادّی هستی انسان، به نظر می رسد که یکی از برجسته ترین ها در این عرصه مارکس است. تمام دستگاه اندیشگی مارکس تا آن جا که به فلسفه می پردازد، فلسفه زندگی است و فلسفه زندگی، لاجرم ناظر به آینده است. 

به بیان ایگلتون، مارکس به آینده نه به‌عنوان یک گمانه زنی بی‌اساس، بلکه به‌عنوان قیاسی امکان پذیر از اکنون برخورد می‌کند. برای او نه تصورات شاعرانه از صلح و رفاقت، که شرایط مادی اهمیت داشتند. شرایطی که امکان ظهور یک آیندۀ انسانی راستین را فراهم می‌کنند. به ‌عنوان یک ماتریالیست، او مراقب طبیعت پیچیده، سرسخت و بی پایان هستی بود؛ برای مارکس مثل روز روشن بود که نمی توانیم نسبت به مرگ  هم چون زندگی برخورد کنیم.(1)
مارکس در دست نوشته های اقتصادی-فلسفی 1844 چنین می نویسد که: ”آدم با خلق جهان اشیاء از طریق فعالیت عملی خویش و در کاری که بر طبیعت غیرانداموار می کند، خود را به عنوان موجود نوعی آگاه به اثبات می رساند.“(2) تولید (آفرینش اشیاء) برای مارکس، چیزی جز بازنمایی واقعیت هستی انسان نیست؛ هستیِ در خدمت حیات فردی انسان. به این اعتبار، می توان دریافت که مارکس، اگرچه فیلسوف متعارفی محسوب نمی شود، اما تا آن جا که در قلمرو فلسفه گام می نهد، یکی از برجسته ترین فیلسوفان حیات است، چرا که درجه انضمامی شدن فلسفه زندگی در دستگاه فکری او، بی نظیر است.
”مرگ شناسی“ نیز آن عرصه دوّمی از حوزه مطالعات فلسفی، انسان شناختی و جامعه شناختی است که برای ما قدری غریب است. شاید یکی از عواملی که مطالعه مرگ را در جامعه ما به تأخیر انداخته است، درک رازآمیز و آمیخته به اوهام مذهبی باشد که در عرف و فرهنگ و سنّت های اجتماعی-سیاسی ما موج می زند. حال آن که ”مرگ شناسی“ در غرب اگرچه ریشه در پژوهش های    دین شناسانه دارد، اما به ویژه از دوران روشنگری به این سوی، اغلب خود را به مثابه شاخه ای برآمده از فرایند سکولاریزاسیون تعریف و مدلّل کرده است. مرگ‌شناسان در دو گروه عمده دسته بندی می شوند؛ برخی از آنان براین باورند که در جوامع مدرن، مردگان در میان زندگان به اشکال و انحاء مختلف حضور دارند و حضورشان محسوس و پر رنگ است، و دسته دیگر معتقدند که در جامعه مدرن مردگان در حال حذف شدن و طرد شدن از جامعه و به حاشیه رانده شدن هستند. در هر دو گروه، حیطه های مطالعاتی متنوّعی در دستور کار مرگ شناسان قرار می گیرد که از آن جمله می توان به مطالعه مردگان و قهرمانان، عزاداری، اندوه، فلسفه مرگ و… اشاره کرد.(3) می توان به وضوح دید که علی رغم تغییر رویکردها در رویارویی با مسأله مرگ از رنسانس به این سو، آن چه پرداختن به مرگ را برای انسان ها به امری جالب توجه بدل ساخته به طور عام چیزی جز این واقعیت نبوده: ”امتناع فیزیکی مرگ در ذهن کسی که زنده است“.
 بخش دوم: دوگانه آشتی ناپذیر کمونیسم و فاشیسم، یا چرا    کمونیست ها همواره عاشق ترین زنده گان بوده اند؟
هایدگر می گوید: ”عزم ها و تصمیم های اصیل تنها در قبال مرگ اندیشی اتخاذ می شوند.“ این جوهره ناب فاشیسم است که زمینه ضدّ انسانی نفی آزادی و انفعال انسان را در دل خود دارد و شهوت خون و مرگ را تجلّی می بخشد.
فاشیسم، مرگ را بنیاد تمامیت و هویت زندگی می داند و به آن وجهه حماسی و تراژیک می بخشد، زیرا معتقد است تنها و تنها ”مرگ“ از آن من است. گویی تولّد، آغاز حیات، آفرینش و زیبایی زایش از آن ”من“ نیست و نمی تواند باشد، بلکه صرفاً ”میرایی“ و پاشیدن بذر سیاه آن در یک جامعه می تواند از آنِ ”من“ باشد. به عبارت دیگر، یک فاشیست می تواند تمام قد بایستد و با صدای بلند رو به جامعه اعلام نماید که ”مرگ کسب و کار من است“.
در مواجهه با فاشیسم، شاید حق با اسپینوزا باشد که می گوید: ”انسانِ آزاد، کمتر از همه به مرگ فکر می کند، و خِردش تأملی بر زندگی ست و نه مرگ..“. رژیم‌های توتالیتر به پاک کردن کسانی که در برابرشان مقاومت می کنند از حافظه‌ی جامعه اشتهار دارند و فاشیسم سرآمد همه آن هاست. مخالفان ممکن است ناپدید شوند. چه به طور فیزیکی و چه در حافظه‌ی جمعی. تغییر رژیم معمولا منجر به پاک کردن قهرمانان پیشین از حافظه‌ی جمعی و خلق قهرمانان جدید می‌شود. سیاست جدید نیازمند تاریخ جدید است. اراده رژیم فاشیستی بر این است که در کوتاه ترین زمان، مفصّل ترین تاریخ رسمی خویش را بنگارد و مدوّن سازد. از این رو مرگ را تقدیس می کند و قهرمانان مرگ اندیش اش را خلق می کند.
چنان که موسولینی می گوید: ”ما آن نوع زندگی را خواستاریم که فرد از طریق قربانی کردن منافع خصوصی خود و از طریق مرگ خویش آن وجود روحانی کامل را تحقق بخشد؛ وجودی که ارزش او در مقام انسان در آن قرار دارد.“ بدین ترتیب انسان ها ترغیب می شوند که با توجه به دسته بندی مرگ به با اهمیّت و بی اهمّیت، خود را طبقه بندی کنند. از نگاه فاشیسم، آن چه که اهمیّت هستی یک انسان را رقم می زند، نحوه و چرایی مرگ اوست،  و نه کیفیت حیات وی.
شهلا شفیق در ”پیروزی لائیسیته بر مرگ“ می نویسد: نبرد عليه فراموشي جزء غيرقابل انکار مبارزه عليه استبداد، توتاليتاريسم، فاشيسم، نژادپرستي و بنيادگرايي است؛ چرا که مستبدان با تلاش در استقرار نظم زورمدارانه        مي کوشند تا از زندگي و باليدن جامعه جلوگيرند و نوعي مرگ اجتماعي را بگسترانند. به قول ميلان کوندرا ”مقاومت انسان در برابر قدرت، مقاومت حافظه است در برابر فراموشي“. و هم بدين دليل است که نظام هاي توتاليتر، به سامان دادن نوعي فراموشي تاريخي دست مي زنند. از چنين منظري، پرداختن به زندان سياسي و اعدام شدگان، نوعي مبارزه با مرگ اجتماعي است و تلاش براي زندگي اجتماعي آزاد و شاد… (4) و بی گمان چنان که ارنستو چه‌گوارا می گوید: ”شاد بودن تنها انتقامی است که می توان از زندگی گرفت!“
کمونیست ها هرگز مرگ را ستایش نمی کنند. برای کمونیست ها مرگ حرمتی ندارد، جز آن که در خدمت زندگی، بنا باشد پیش از هرگونه رویداد طبیعی بدان تن داد. قبای ستایش مرگ، بر تن فاشیست ها برازنده است. فاشیسم جوهره ای رو به گذشته دارد، قهرمان هایش بوی مرگ می دهند و زیبایی شناسی فاشیسم نیز از دل مرگ بیرون می آید. کمونیسم اما جنبشی علیه فراموشی است؛ علیه حافظه های لگدخورده، علیه رنج ها و ستم های مکرّر که فاشیست ها می خواهند به نسیان بسپارند، علیه دشمنان شادی ها و امیدها، جنبشی سرشار از شور زندگی… کمونیست ها سرشار از شوق حیات اند، و همیشه هم چنین بوده اند…کافی است به نامه های زندان و وصایای اعدامیان و تیرباران شده ها نگاهی بیندازید تا عمق اشتیاق به زیستن را در آنان دریابید…
بخش سوم: تقویم برهنگی آلترناتیو، تابوشکنی یا بیانیه ای علیه فتیشیزه کردن مرگ؟
مرگ فی نفسه هیچ عنصر قهرمانانه ای در خود ندارد. آن چه که قهرمانانه است، نحوه مواجهه و رو به رو شدن با آن است. کالبدهای بی جان فاقد هرگونه سویه سوبژکتیو اند. تا آن جا که به درک مارکسی از فلسفه حیات بر می گردد، کمونیست بودن و ارتقاء کیفیت زندگی به سطح انسانی که مبارزه و علیه سیستم مقاومت می کند، یک فضیلت است. فضیلتی که تمام هستی خود را وامدار زندگی است. این اما به معنای فتیشیزه کردن حیات نیست، چرا که محصول بتواره کردن زندگی و مرگ هر دو، چیزی جز انفعال و بی مایگی در تغییر کیفیت حیات نمی تواند باشد. تقویم برهنگی آلترناتیو در این جایگاه، بیانیه ایست علیه ”کیچ“ های سیاسی؛ نمودهای مبتذل مبارزه، آن چه که  تقلیل گرایی محض در مسیر مبارزه-مقاومت است و بلافاصله به تهی شدن امر و ابزارهای مبارزه-مقاومت می انجامد. بدیهی است که با در نظر گرفتن کارکرد یک بیانیه سیاسی برای این تقویم، انتظار نمی رود که به مصرف هر روزه برسد! چرا که در این حالت خود نقض غرضی بیش نخواهد بود، کما این که بیانیه بر روی بُرد نصب نمی شود و هر روز از روی آن قرائت نمی شود، مگر آن که تصویر ذهنی ما از مرگ و زندگی چندان فتیشیزه شده باشد که سخن راندن از مرگ و زندگی را مستوجب آداب و ریچوال ویژه ای بدانیم. جوهره این تقویم اما یک چیز است: بیانیه ای علیه ابتذال و فراموشی.
این است که با چنین نگاهی به تقویم، می توان به احترام آنان که کمونیست بوده اند و ارزش حیات را به جای آورده اند، کلاه از سر برداشت و به قول رفیقی اذعان کرد که آن ها فقط کمونیست بودند… و چه چیز از این بالاتر که ما هم کمونیست هستیم….
 پانوشت ها:
1- تری ایگلتون، چرا حق با مارکس بود؟ رجوع شود به بخش چهارم کتاب در نشریه آلترناتیو شماره 11
2- کارل مارکس، دست نوشته های اقتصادی-فلسفی 1844، نشر آگه، ص.133
3- برای مطالعه بیشتر مراجعه شود به مقاله ای از تونی والتر با عنوان       انسان شناسی مرگ: حضور مردگان در جامعه، پرونده مرگ سایت انسان شناسی و فرهنگ
4- شهلا شفیق، پيروزی لائيسيته بر مرگ. خواندن این مقاله به همه خوانندگان آلترناتیو توصیه می شود.
*****
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در آوریل 2, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: