آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

:فرهنگ آلترناتیو

بازگردیم؟
امیرپرویز پویان

پیش از هر چیز باید از انگیزه های خود در نقد ”پیش از این، در دهکده“ی آقای سیمون لامارته سخن بگویم.
بر روی‌ هم من نه تنها این کار را سودمند یافتم، بلکه خود را در انجام آن ملزم احساس کردم. چراهایش را توضیح می دهم. سیمون لامارته بیش از آن که سرشناس باشد، محبوب است. محبوب بسیاری از خوانندگان ادبیات در مکزیک و بیش از همه، نزد روشنفکران خرده بورژوا. در بین اینان و لامارته نزدیکی و انسی وجود دارد. رشته‌ای که این دو را به هم می‌پیوندد همان اتوپیسم تن‌پرورانه ی خرده بورژوازی است که در شرایط ویژه، رگه‌هایی از اندیشه ی ترقی خواهانه را نیز در خود نمایان می‌سازد. کتاب ”شمعدان های سال نو“ نه تنها روشنفکران خرده بورژوا را به سوی خود جلب کرد، بلکه بخشی از کارگران کتاب خوان مکزیک را نیز آماج تیرهای آنارشیستی خود قرار داد. این بخش از کارگران که گویی از نرمش بزرگوارانه ی رفقای قدیمی دل زده شده اند، ”پابلو“ را یک انقلابی شناختند و بر آن شدند تا پرتره ی او را که کلمات آقای لامارته به دقت رنگ آمیزی اش کرده، در خانه ی خود داشته باشند. ”پیش از این، در دهکده“ پس از ”شمعدان های سال نو“ انتشار یافت و این ترتیب زمانی، که خود تصادفی بود برخاسته از ترتیب زمانی اندیشه‌های آقای لامارته؛ سبب شد تا باز بخشی از کارگران به این کتاب روی آور شوند. شاید به این امید که پابلویی به همان شور، اما با بینشی ژرفتر در آن بجویند. ولی نه! از یک نویسنده ی رئالیست بر نمی آید که قهرمان مرده‌ای را در رمان دیگری زنده کند. پس آن ها چه یافتند؟ به این نکته خواهم رسید. نویسندگان انقلابی برآن شدند تا اهمیت آن را دست کم بگیرند و دل خوش داشتند که تیراژ کتاب های آنان، به ویژه در میان کارگران کتاب خوان، هم چنان بالاتر است. ولی یک منتقد نمی تواند از این گونه دلخوشی های خوش باورانه داشته باشد. وقتی داستان های نویسندگان انقلابی، هم چون یک سونات بی حال و تکرار ملال آور شود، منتقد می‌داند که خواننده اندک اندک به خواب خواهد رفت؛ اما وقتی خرده بورژواها کلمات را به شلاق تبدیل می کنند و آن را بر سر و روی خواننده ی معمولی فرود می آورند، منتقد با اضطراب در انتظار این است که خواننده در بیداری به مالیخولیا دچار آید.

چنین بود که من نتوانستم انتشار ”پیش از این، در دهکده“ را به چیزی نگیرم. در برخورد با هر واقعیت، آدمی واکنشی از خود بروز می‌دهد. و با واقعیت انتشار و سپس تأثیر این کتاب این گونه برخورد کردم که بر آن نقدی بنویسم. با این همه تا آن گاه که انسان تنها به سبب انگیزه های ایدئولوژیک در برابر کسی یا کلامی جبهه گیری می کند، این بیم هست که از سر تنبلی تأخیری روی دهد. آن چه مجال هر گونه درنگی را از میان می‌برد رو در روی شدن با واقعیت برهنه ی دیگری است که به این تضاد فکری عینیت می‌بخشد. و البته می‌توان با این واقعیت به مدد یک تصادف روبرو شد. برای من نیز چنین پیش آمد. پس از آن خویش را در نقد کتاب آقای لامارته بیش از پیش مصمّم و موظف یافتم.
از مکزیکوسیتی به ”پوییلا“ می رفتم. این فاصله اگر از راه رودخانه ی ”مونته ریو“ طی شود، سفری  دل انگیز خواهد بود. قصد داشتم تا آن جا که ممکن است از سفر خویش لذت برم. آن قدر آهسته    می راندم که یک الاغ آرژانتینی نیز می توانست از من سبقت بگیرد. راه بسی ناهموار است، و اگر آسمان آبی یک دست‌اش را ببینید، گمان می کنید که درون یک کشتی بر دریایی مواج راه می‌سپرید. جاده‌ای باریک پر از انشعاب هایی گیج کننده از میان ردیف درختان سبز ستبر به پوییلا می رود. بر سر هر دو راهی، امکان این هست که اشتباه کنید و به جای پوییلای پر زرق و برق به یک دهکده ی قرون وسطایی برسید. باید راه را مثل کف دست‌تان بشناسید؛ اما آنان که چنین اند با اتومبیل سفر نمی کنند. از آب گیرهای سر راه گذشتن به آن چنان هوشی نیاز دارد که گویا طبیعت در شهرنشین به ودیعه نگذاشته است. یک روستایی، با چکمه ای کوتاه و مچ‌پیچی بلند، کلاهش را به پشت انداخته بود و بزها را هی می کرد. به معجزه ی کار        می نگریستم که مردی چنین سالخورده را چنین چالاک می کند. آب گیر سر راه این شرم زدگی را کامل کرد. مرد پورخند زد. لحظه‌های بیچارگی یک شهری به چهره ی او حالت سخت ابلهانه ای      می بخشد. به گمانم همین بود که پوزخند مرد دهاتی را به خنده ای طولانی اما بی صدا بدل ساخت. می‌توانستم تمام دندان های کرم خورده اش را بشمرم. در این لحظه‌ها اگر مایلید خنده ی روستاییان دوام نیابد و شما را از خجالت آب نکند، بهتر است تلاش مذبوحانه ی شهرنشین دست و پا چلفتی را کنار بگذارید. موتور از کار افتاده بود و عاقلانه این بود که از روشن کردن آن چشم بپوشم. مرد دوباره بزهایش را هی کرد و راه خویش را رفت. کیف دستی باد کرده‌ام را برداشتم و از پی او روان شدم. تا آبگیر بعدی حتی نگاهی نیز به من نینداخت، و بعد با همان سردی روستاییانی که دیگر حنای شهری برایشان رنگی ندارد، گفت: این راه به ”ماردینو“ می رود. مهمان نوازی روستایی مکزیکی نیز به انداره ی زندگی‌اش خشن و خشک است. ساعتی بعد به ”ماردینو“ رسیدیم.
”ماردینو“ به یک درّه ی سبز می‌ماند. دورادور آن را تپّه‌های بلند که از درخت و گیاه پوشیده‌اند گرفته و ماردینو در میان، با جویبارهای زلالی که انشعابی از رود ”مونته ریوا“ است، آن‌سان زیباست که حتی پرنده های رهگذر را نیز به خود می خواند. گاه چشمه هایی در دامنه ی تپّه ها می جوشند و آبگیرهای کوچکی پدید می آورند. در این هنگام ماردینو چیزی زیباتر از یک نقشه ی جغرافیایی است. نه جزیره است و نه شبه جزیره ، اسکلت خانه‌ها چیزی هم چون یک صلیب است. ستونی از چوب در وسط و بعد دو ستون باریک تر که موازی یکدیگر، یکی دو متر مانده به نوک ستون نخستین به آن وصل می‌شوند و بر روی هم صلیب بزرگی را می سازند. از نوک ستون بزرگ حصیرهایی پایین می افتند که لایه ی نخستین سقف خانه های ماردینو است؛ آن‌گاه حصیرها را از شاخ و برگ درختان گرمسیری یا ساقه‌های ذرّت می پوشانند. دیواره ها از ساقه ی نه چندان ستبر درختان است که با فاصله های نامنظم به اسکلت چوبی کوبیده می شوند. طویله نیز با یکی از همین دیواره ها از اتاقک ها جدا می شود. در هر یک از این کلبه های روستایی گاه تا بیست نفر در هم می لولند. وقتی عروس جوانی به خانه ی شوهر می رود، برای آن ها اتاقکی آلاچیق مانند می سازنند و روزهای نخست آن را با زنبق های سرخی که در کناره ی تپّه های ماردینو می روید، تزیین می کنند. ماردینو روستای قهوه و ذرّت است. بخشی از قهوه ی خود را به مکزیکوسیتی می‌برند که از آن جا بازرگانان قهوه، آن را به همراه محصول بسیاری دیگر از روستاهای مکزیک به شهرها و گاه به ایالات متحده         می فرستند. نیروی انسانی و نیز زمانی که برای کشت قهوه و به شهر آوردن آن صرف می شود، در مقایسه با میزان کالاهای مصرفی که در برابر آن نصیب روستاییان ماردینو می شود، چنان فزونی دارد که یک شهری ناآشنا به زندگی روستایی را، نخست به عقل این روستاییان مشکوک می کند. از تپّه که سرازیر شدیم مرد روستایی گفت که گروهی از کولی‌های آوازخوان مهمان ماردینو هستند. این کولی‌ها از بازماندگان بی‌واسطه ی ”آنکت ها“یند. آوازهاشان با قدیم ترین موسیقی مکزیک همراه است که ویژگی های آن را در موسیقی قدیم بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین می توان یافت. شعر این آوازها حماسی و تغزّلی، هر دو، است. حماسه ی گذشته ای نه چندان دور که حکایت قهرمانی های توده ی مکزیک در مبارزات      آزادی خواهانه است. روح انترناسیونالیستی در این ترانه ها موج می‌زند. ملیت قهرمانان به چیزی گرفته نمی‌شود. مارتی، بولیوار، زاپاتا، همه در این ترانه‌ها سهمی دارند. اما به نظر می‌آید که دهقانان ماردینو، حتی کودکان ماردینو به ترانه هایی که در آن ها از دلاوری قهرمانان انقلابی معاصر حکایت می‌رود، علاقه ی بیشتری دارند. تغرّل بیشتر با حماسه آمیخته است و ترانه‌های عاشقانه ی محض کمتر به گوش می‌رسد. کولی‌های آوازه‌خوان هر چند بی‌خبر به مهمانی می آیند، اما بس گرامی اند. دهقان مکزیکی هر قدر در میزبانی سربازان، ژاندارم ها و میهمانان شقّ و رقّ دولتی، پرآز و تنگ‌نظر است در مهمان نوازی از اینان گشاده دست و گشاده روست. اگر با نگاه مجرد و لجام‌گسیخته ی یک بورژوای رمانتیک به ماردینو بنگرید، آن سان زیبایش می‌یابید که گمان می کنید دست کم آن را یک بار در رؤیا دیده اید. در این پندار افلاطون نیز به کمک تان می آید و به آن رنگی فلسفی می بخشد. اما برای من که رؤیا کمتر به سراغم می آید و با این‌همه، خود را با ماردینو آشنا می یابم، ماردینو ناگزیر تابلویی‌ست که پیش از این در رمان آقای لامارته تماشا کرده ام. دعوت آقای لامارته را بی آن که بدانم اجابت کرده‌ام. باید آن را تجربه کرد. چه بسا که این تصادف روشنگر شگفتی های بسیار باشد.
*****
اندیشه ی رسیدن به پوییلا را رها کردم. بر آن شدم تا در ماردینو بیشتر بمانم و نه فقط خود بلکه رؤیای آقای لامارته رانیز بیازمایم. اگر تأثیرات روانی بیگانگی خود را در روستا به چیزی نگیرید، به کمک پزوهایی که در جیب دارید می‌توانید به مهمان نوازی روستاییان مطمئن باشید. نخستین شب را در خانه ی مرد بزچران به سر آوردم. ساعتی را با هم به گفتگو نشستیم و در آن هر دو می‌کوشیدیم تا به کنجکاوی خود پاسخی گفته باشیم. یک لحظه غافلگیری موجب شد تا در چشم میزبان‌ام مردی بیهوده و در عین حال جالب جلوه کنم. پرسید چه‌کاره‌ام و من گیج و جاخورده گفتم که منتقدم. دمی بعد این پاسخ برای خودم نیز خنده‌آور بود و مرد که سرگشته مرا می‌نگریست شانه‌اش را بالا انداخت و سپس  ساکت شد. توضیح این شغل عجیب و غریب ناممکن می‌نمود و ناگزیر گفتم که معنای آن نویسنده است. او از من پرسید که در این صورت از کجا نان می خورم، و وقتی برایش روشن کردم که در شهر به نویسنده ها نیز پول می دهند، حالت چهره اش سراسر آمیزه ای از افسوس و تعجب بود. سپیده‌دم  بیدار شدم و به میزبانم گفتم که قصد دارم چند روزی در ماردینو بمانم. شگفت زده می‌نمود. گفت که اگر در خانه ی ”گرانتینوره“ بمانم برایم بهتر خواهد بود و پذیرفت که خود با او در این باره گفتگو کند.
میزبان جدید یک خرده بورژوای دهاتی بود. با همان تنگ‌نظری‌ها و قناعت پیشگی‌ها که با اندکی تفاوت شاید چشم گیرترین ویژگی خرده بورژواهای روستایی در سراسر جهان باشد. پسرش در مکزیکوسیتی درس می خواند و تصویر بزرگی از او، در قاب طلایی نسبتاً کهنه ای روی طاقچه ی اتاق بود. میزبان جدید مردی خوشخو بود. پسرانش به جز ”آلبرتو“ که چهره ی معصومانه اما اندکی مغرورش درون یک قاب قدیمی پیش رویم قرار داشت و اکنون در مکزیکوسیتی درس می خواند، جملگی نزد پدر به کار کشت قهوه و ذرّت سرگرم بودند و عروس های جوانی در خانه داشتند. دخترانش نیز به جز دو‌تایشان که هنوز خردسال تر از آن بودند که به کار زراعت یا بافتن کلاه های حصیری و جوراب‌های ساق بلند بیایند، به جوانانی از روستای ماردینو شوهر کرده بودند. اینان همگی چشم به راه برادر بودند که کم کمک دیگر شهری شده بود و در آن جا ادبیات آمریکایی می خواند. میزبانم می‌گفت: ”شما باید آلبرتوی ما را ببینید. او خیلی علم و کمال دارد. کتاب هایش را نگاه کنید! یکی از یکی کلفت ترند“. و پس از این سخن در گنجه ای را می گشود تا کتاب ها را تماشا کنم. گاه یکی از آن ها را برمی‌داشت و هم چون وزنه‌ای در دستش بالا و پایین می‌برد تا به من بفهماند که چقدر سنگین است. می‌گفت: ”آلبرتو هر بار که می‌آید چند تا از این‌ها را با خودش می‌برد و باز برمی‌گرداند. اما انجیل‌ش را نه؛ آن را همیشه با خود همراه دارد“. و مسحور از علم و تقوای پسرش با جذبه‌ای در چشمان، به من می‌نگریست. ”سالواتوره“ می گفت: ”اما هیچ وقت نمی‌خوانَدَش“. پدر برمی گشت و خشمگین به این پسر فضول که نزد یک بیگانه طلسم دینداری آلبرتو را می‌شکست نگاهی می‌انداخت؛ پوزش خواهانه به من می‌نگریست و با تبسّم حرف خود را عوض می‌کرد: ”ماریا هم دختر باهوشی است، اما هرچه بخواهید شیطان است. عین کوچکی های آلبرتو. چند روز پیش یکی از کتاب های آلبرتو را پاره پاره کرد و توی تنور انداخت. اما جلدش هست. آن را نگاه‌ داشته ام. ببینید چه قشنگ است. مثل یک تخته سفت است“.
شگفتا، این جلد کتاب ”پیش از این، در دهکده“ی آقای لامارته بود. پس این رمان زیبا راه خود را به موطن الهام بخش‌ ش باز کرده است؛ اما درست در همین موطن است که نخست مُثله می شود و سپس به تنور کوچک خانواده انداخته می شود، تا شاید از گرمای شعله های میرنده ی اوراقش بتوان نانی پخت. ماریای بیچاره بیهوده شادمانه چشم به راه برادر است. با خودم می گفتم: ”آلبرتو سر از بدنت جدا خواهد کرد“. و آیا به راستی این رمان که در تحلیل نهایی چیزی جز دعوت به ”مارینو“ نیست برای آلبرتو که روستایش را ترک گفته و در مکزیکوسیتی می خواهد رؤیای یانکی شدن را در مطالعه ی ادبیات آمریکایی تحقق بخشد نیز افسون کننده است؟ از آن دم که این پرسش برایم پیش آمد من نیز شادمانه در انتظار بازگشت آلبرتو ماندم.
در یک غروب که آسمان “ماردینو“ بر تپّه های این روستا تا دامنه ها نوری نقره ای پاشیده بود، و من بیگانه تر از همیشه زیر یک چپر نشسته بودم تا این بار نه در میان روستاییان که دایره وار گرد کولی‌ها جمع شده اند، بلکه از دور دست آواز کولی ها را بشنوم و چشم انداز خویش را هم چون تابلویی بنگرم، آلبرتو  با کوله باری بر پشت، شبیه به یک سرباز، اما سربازی که نشانه اش تنها یک کوله بار ارتشی است، به ماردینو وارد شد. آوازها دمی قطع شدند و روستاییان جملگی به پیشباز آلبرتو رفتند، جز دختران جوان ماردینو که حتی از دور نیز می‌توانستم ببینم که شرمگین اما با هیجان بر جای خود ماندند و با یکدیگر به نجوا پرداختند. دوباره آواز شروع شد. آلبرتو دقایقی در آن جا نشست و آن گاه دست در دست پدرش به سوی من آمد.
– آلبرتوی ما. همان که گفته بودم. خودتان با او حرف بزنید تا ببینید چقدر علم و کمال دارد. من بعضی وقت‌ها حرف‌هایش را نمی‌فهمم، از بس که کتاب خوانده. آلبرتو! سینیور آرتری نویسنده اند اما تو چرا پس کتاب‌های سینیور را نداری؟ خب، شاید جزو درسشان نیست سینیور!
این جمله آخر را پوزش‌خواهانه گفت. با این همه در آن تحقیری نهفته بود. یعنی که خب اگر کتاب های شما تحفه‌ای بودند لابد آلبرتو آن ها را هم داشت. هیجان پدر اندازه نداشت. از پیش ما رفت تا هر کس را بی‌خبر مانده بود، خبردار کند. با قامتی از همیشه راست تر می رفت؛ سرش را بالا نگهداشته بود و قدم‌هایش در خاک مرطوب بیشتر فرو می‌رفتند.
· شما داستان می نویسید؟ متأسفانه از شما هیچ داستانی نخوانده‌ام.
· نه. اصلاً نویسنده نیستم من منتقدم.
· اسمتان را فراموش کردم. پدرم چه گفت …؟
· آمانوئل آرتری.
· آمانوئل آرتری؟! اوه آقای آرتری چه تصادفی!
لختی اندیشید و بعد گفت:
· با این همه اگر آقای لامارته به جای شما اینجا بود بیشتر خوشحال می‌شدم. می‌بخشید ولی من آدم رک و راستی هستم.
· خب بله. باید لامارته ای باشد تا شما آرتری را بشناسید. من این حرفتان را به آقای لامارته خواهم گفت. اگر دلتان بخواهد می توانید با هم آشنا شوید.
· عالی است. یک بار او را دیدم. اما راستش خجالت کشیدم با او حرف بزنم. فقط سلامش کردم. جوابش خیلی گرم بود. با همه همین طور است. صمیمی و فروتن. شما هم از همین اخلاقش سو ی‌استفاده می‌کنید.
· شما اولین کسی نیستید که این حرف را می‌زنید.
از بودن من در آن جا شگفت زده بود. داستان خود را برایش گفتم و در آن از انگیزه‌های خود برای این اقامت کوتاه سخن راندم.
· پس در حقیقت این سفرتان نیز یک سوء‌استفاده است.
مردم دسته دسته به دیدن آلبرتو می‌آمدند. می‌توانستم جلوه‌های طبقاتی رفتار روستاییان را در همین دیدار ببینم. از
خانواده های تهیدست فقط پدران می‌آمدند، میانه حالان، زن خویش و پسرهاشان را نیز همراه می‌آوردند، و تنها روستاییان بیش و کم مرفه بودند که پر سال‌ترین دختر شوهر نکرده ی خود را نیز به دنبال داشتند.
چیزی به نیمه شب نمانده بود. روستاییان رفته بودند و دخترانی که آمده بودند با حسرت خانه ی گرانتینوره را ترک گفته بودند. خانواده بیدار بود و این حادثه در تمامی سال یکی دو بار بیشتر رخ نمی‌داد: هر بار که آلبرتو باز می‌گشت. شادی در همه جا بود و بیشتر از هر جا در چشم های پدر. او می‌خواست پیوسته با آلبرتو سخن بگوید و در پایان هر کلمه که از دهان پسرش بیرون می‌آید نگاهی پیروزمندانه به من اندازد؛ و آلبرتو که دیگر هوای روستا برایش بس سنگین شده بود، می‌کوشید تا دائماً با من در گفتگو باشد و بدین وسیله از شرمی که سخنان پدر در او پدید می‌آورد رها شود.
· خواهش می‌کنم در نقد ”پیش از این، در دهکده“ منصف باشید. شما با سخن‌های تند و تیزتان خواننده‌های منصف را می‌آزارید.
پس از این سخن به سوی گنجه رفت تا کتاب آقای لامارته را بردارد. با اضطراب به ماریا که هنوز صبورانه خواب رابه چشمانش راه نمی‌داد، نگاه کردم. پدر بی آن که خود بداند به کمک دخترک شتافت.
· ماریا یکی از کتابهایت را پاره کرد. خب، ماریا هنوز خیلی بچه است. آلبرتو! بچگی‌هایت را به یاد می‌آوری؟ خب …
سخن پدر ناتمام ماند. آلبرتو جلد کتاب را یافته بود و نگاه شرربار خود را به سوی ماریا گردانده بود. با نخستین نگاه، ماریا سیاستمدارانه رهسپار رختخواب گشت. لحظه هایی سکوت همه را فرا گرفت. آلبرتو خشمگین بود اما حضور من به عنوان یک میهمان یا شاید هم منتقد آقای لامارته از فوران آن جلو می‌گرفت. پدر پی در پی نگاهی پوزش خواهانه به آلبرتو می‌انداخت. در این نگاه‌ها شگفتی نیز وجود داشت. او واقعاً می‌خواست بداند از میان رفتن یک کتاب چگونه می‌تواند برادری از راه رسیده را به خواهر خردسالش نامهربان سازد. ”سالواتوره“ گفت: ”چه فراوان است کتاب. یکی دیگر می‌خری از این هم بهتر“. و آلبرتو با خشمی که چیزی نمانده بود او را به گریستن وادارد، گفت: ”آخر شما …“ و از اتاق بیرون رفت. به سود همه بود که به بستر روند. کم کمک چیزی از شادمانی نخستین شبِ بازگشت نمی‌ماند.
بر روی هم آلبرتو از حضور من در آن جا خوشحال بود. اگر چه ما غالباً در گفتگوهای خود به تضاد می رسیدیم، ولی آلبرتو معتاد به بحث های روشنفکرانه، از این هم راضی بود. تنها چیزی که او را ملول می ساخت این بود که این بحث ها در کافه های پر سر و صدای مکزیکوسیتی صورت نمی‌گرفت.
اندک اندک بازگشت به ماردینو برایم دشوار    می شود. روزهای اولی که از این جا رفته بودم؛ مکزیکوسیتی برایم خفقان‌آور بود. ولی خیلی زود خو گرفتم. حالا ماردینو است که مرا به خفگی دچار می‌کند.
· پس در اینصورت ” پیش از این، در دهکده“ چه کششی برای شما می‌تواند داشته باشد؟
· آن چیز دیگری‌ست. دهکده ی آقای لامارته با ماردینو زمین تا آسمان فرق دارد. در آنجا همه چیز خوب و لذت بخش است. اما اینجا، شما نمی‌دانید آقای آرتری. اینجا همه با هم دشمن‌اند. مردمش آن قدر تنگ ‌نظرند که مرا بیزار می‌کنند. مهربانی‌شان تصنعی است. احترامشان حسابگرانه است. اینجا هیچ کس نیست که بتوانید با او چهار کلمه حرف درست و حسابی بزنید. در این مورد حتی سالواتوره هم قابل تحمل نیست. پدرم که اصلاً …
· و شما خیال می‌کنید که مردم دهکده ی آقای لامارته حرف‌های روشنفکرانه می‌زنند و در بند حسابگری‌های متداول روستاییان نیستند؟
· دست کم دشمن هم نیستند، بدِ هم را نمی‌خواهند، صحنه‌ای را که گرد هم می‌آیند و در میانه، آتشی برپا می‌کنند به یاد بیاورید: همه از صفا انباشته‌اند.
· اما ماردینو یک استثنا ی نیست. هست؟
· نه. به هیچ وجه. دهکده ی آقای لامارته یک  استثنا ی‌ست…
· این استثنا ی در شما انگیزه ی چه عملی می‌شود؟ هیچ به فکر این افتاده‌اید که مکزیک را زیر پا بگذارید و این استثنا ی را جستجو کنید؟
· خب نه. راستش چرا. البته نه خیلی جدی. بعضی وقت‌ها به این فکر افتاده‌ام. وقت‌هایی که از همه ی مظاهر تمدن کنونی بیزار می‌شوم. اما فردایش دوباره همین زندگی را از سر می‌گیرم. می‌دانید؛ ما معتاد شده‌ایم . به همین زندگی و به همین تمدن. گاهی آدم از این اعتیاد به جان می‌آید، اما بیشتر از آن معتاد است که بتواند واقعاً به مقاومت آغاز کند.
· خیلی دلم می‌خواست بدانم دهکده ی آقای لامارته چه فرق اساسی‌ای با ماردینو دارد، جز آن که تا کنون نویسنده ی رمانتیکی در باره ی آن رمان خیالپردازانه‌ای ننوشته است .
· فرق در زیبایی‌های طبیعی نیست آقای آرتری! شاید ماردینو زیباتر از آن هم باشد. فرق در فرهنگ مردمان آنجاست. در روحیه و کردارشان.
· خب این فرق ریشه‌اش در چیست؟
· راستش این برای خود من هم مسئله‌ای ست.
· گمان می‌کنید آقای لامارته هم خواسته است همین را بگوید؟
· خب، چه عیبی دارد؟ مگر این حرف درستی نیست؟
· نه، اتفاقاً من هم موافقم. ولی در این میان اماهایی هست که باید ازمیان برداشته شوند. تفاوت اندیشه ی من و شما نیز بر سر این نیست. سخن بر سردعوتی است که آقای لامارته از خواننده‌اش می‌کند. اگر آقای لامارته بر آن باشد که با از میان برداشتن مالکیت خصوصی ابزار تولید، هر ”ماردینو“ای خواستنی می‌شود، من نیز به سهم خود از این سخن شاد می‌شوم. ولی چگونه؟ به هنگام خواندن ”پیش از این، در دهکده“ هیچ به دنبال پاسخی برای این سؤال بوده‌اید؟
· بله. هنوز هم هستم. گمان می‌کنم در پیدا کردن آن بیش و کم موفق هم شده‌ام راهش همان دست شستن از اعتیادی‌ست که قبلاً از آن با شما سخن گفتم. خب، یکی از این اعتیادها بی‌شک مالکیت خصوصی است. باید از آن رهاشد.
· اما آلبرتوی عزیز، این به راستی یک پاسخ نیست. همان پرسش است بی آن که در پایان جمله علامت سؤالی باشد. من می‌پرسم چگونه می‌توان از مالکیت خصوصی رها شد و شما می‌گویید بدین وسیله که از آن رها شویم.
· من می‌گویم کسانی که به بدی مالکیت خصوصی آگاهی دارند می‌توانند از آن رها شوند. وباید چنین کرد. در انتظار یک انقلاب اجتماعی که رهایی از مالکیت خصوصی را به صورت جبری در آورد نباید بود. اگر ما می‌توانیم رها شدن از آن را به دلخواه بپذیریم، دیگر چرا باید چشم به راه انقلابی باشیم که آن را به جبری بدل سازد؟
· آخر چگونه؟ در چه قلمرویی؟ بیرون از جامعه که نمی‌توان زیست. می‌توان با نظم مستقر در آن مخالف بود. می‌توان علیه آن مبارزه کرد. می‌توان در مسیر پدید آوردن انقلابی گام نهاد که این نظم نادلخواه را به نظمی دلخواه تبدیل می‌کند. اما نمی‌توان از آن گریخت. من می‌خواهم بدانم آگاهی به ناپسند بودن مالکیت خصوصی در جامعه‌ای که بر بنیان تقدس این واقعیت تکیه زده، چگونه می‌تواند در مقیاسی جمعی موجب رهایی از آن شود.
· بله. و همین جاست که به دهکده ی آقای لامارته باز می‌گردیم.. جایی که می‌شود زندگی نوی را آغاز کرد و تمّدن جدیدی را پدید آورد.
· اما در این صورت انگیزه ی تغییر جامعه در ما، به انگیزه ی گریز از آن تبدیل می‌شود.
· متأسفانه این طور است. وقتی نمی‌توانید دیگران را برای تغییر بسیج کنید، دست کم باید خودتان را آزاد سازید. دیگران نیز چون آگاه شوند، برای آزادی خود خواهند کوشید. گفته ی پابلو را در زندان به یاد بیاورید: ”آگاهی سرآغاز آزادی‌ست“. حتی انقلاب نیز نمی‌تواند کسانی را که به آگاهی نرسیده‌اند آزاد کند.
· آلبرتوی عزیز، دقیقاً شبی را که به آگاهی رسیدید به یاد می‌آورید؟
· منظورتان را نمی‌فهمم.
· آن شب سرد بورانی را می‌گویم که شما بیگانه از هر چیز و همه کس، فارغ از سرمای گزنده ی بیرون، پنجره ی اتاق‌تان را گشوده بودید و به آسمان خیره شده بودید و ناگهان نوری در شما حلول کرد و تمامی وجودتان را از خود انباشت. همچون آدمی تب دار در خود احساس گرما می‌کردید و چون صبح فرارسید دیدید که آگاهی در شما لانه کرده و به یمن خود، شما را از هر بندی رهانیده است. دقیقاً تاریخ‌اش را به یاد می‌آورید؟
· ریشخندم می‌کنید آقای آرتری؟
· نه دوست من. فقط حرفتان را به صورتی دیگر بیان کردم. به آن چاشنی داستانی زدم. همین. اندکی هم به آن صراحت بخشیدم. همین ”اندک“ است که آن را ریشخند آمیز می‌کند. به راستی شما چگونه به آگاهی نسبی رسیده‌اید؟ چه کسی آن را در شما به ودیعه گذاشته است؟ خدا؟ یاچیزی مرموز که دست آخر همان خدا خواهد بود؟ در این صورت چرا سخن مرا ریشخندی به خود می‌دانید؟ اما آلبرتوی عزیز، شما گام به گام بدین معرفت دست یافته‌اید. مجموعه ی واقعیت‌هایی که در بطن نظم موجود اجتماعی وجود دارند ابزاری در اختیارتان گذارده که در برخورد با همین واقعیت‌ها می‌توانید به مدد آن ابزار، این واقعیت‌ها را به طور نسبی بشناسید و آن‌ها را به گونه‌ای برای خود تجزیه و تحلیل نمایید. حرف این است که انقلاب نیز می‌خواهد همین ابزار و همین امکان را در اختیار همگان قرار دهد. آگاهی می‌تواند سرآغاز آزادی باشد و هست؛ اما روابط متقابل این دو را نیز نباید از یاد برد. آزادی نیز می‌تواند سرآغاز آگاهی باشد و چنین نیز هست. این حقیقت را می‌توانید در فرآیند آگاهی خود نیز بیازمایید. آنچه شما را به آگاهی رسانده، آزادی از بسی بندها بوده است که مجال دست یافتن به معرفت را از آدمی، درمقیاس وسیعی، می‌گیرد. به سالواتوره ی خودتان نگاه کنید. چه چیز جز آزادی از جبری که زندگی دهقانی بر او تحمیل کرده، شما را در رسیدن به آگاهی، از او ممتاز می‌کند؟ (تأکید از من است. م)
کم کمک غروب شده بود. آسمان ماردینو که اندکی خاکستری می‌نمود، نیلی شده بود و در من غربتی شگرف بیدار می‌ساخت. بزچران با بزهایش بر بلندترین تپه بود. بی شتاب فرود می‌آمد و در دامنه، میان بوته‌های بلند گم می‌شد. من و آلبرتو با دیواری از سکوت از یکدیگر جدا می‌شدیم و در خطی موازی، که به نظر می‌رسید هیچگاه نقطه ی تقاطعی نخواهد داشت به سوی خانه ی گرانتینوره روان بودیم.
پدر چشم به راهمان بود. ماریا آزرده از نامهربانی برادر به رنج بیداری تن نداده بود. دیگران نیز نشسته بودند، اما دیگر حضور آلبرتو در چشم‌شان حادثه‌‌یی نبود. هر سفر، او را کمتر دوست می‌داشتند و بیشتر احترامش می‌کردند. گویی هر چه از آنان دورتر می‌شد، بزرگتر به نظر می‌رسید. پرسش‌های مهربانانه و پی در پی پدر از آلبرتو، یا بی جواب می‌ماندند، یا پاسخی خشک و کوتاه داشتند. پدر گهگاه به من نگاه ملتمسانه‌ای می‌انداخت. داروی گرفتگی پسر را در این می‌دانست که من سخن بگویم تا پاسخ‌اش برای آلبرتو رنج‌آور نباشد.
· سینیور گرانتینوره، هیچ می‌دانید آلبرتو می‌خواهد به ماردینو بازگردد؟
· برگردد؟ اوه حتماً نه. او باید درسش را تمام کند. بعد هم ماردینو برای آلبرتو خیلی کوچک است.
 
و آنگاه با صدایی گرفته، همچنان که نگاهش به دستهای زمخت سالواتوره دوخته بود، ادامه داد:
· نه ، ماردینو دیگر آلبرتو را راضی نمی‌کند. نه سینیور. اینجا همه دهاتی‌اند سینیور. آلبرتو برمی‌گردد؟ اوه، نه سینیور.
· با هم که صحبت می‌کردیم آلبرتو گفت که خوشبختی در جایی مثل ماردینو است نه مکزیکوسیتی.
· او گفت؟ آلبرتو؟ تو آلبرتو؟! اما به سالواتوره گفته بودی …
· آقای آرتری شوخی می‌کنند پدر.
· می‌دانید سینیور گرانتینوره! آلبرتو به این شرط به اینجا برمی‌گردد که ماردینویی‌ها از اینجا بروند.
· بروند؟ آخر چرا؟ من هم آلبرتو؟!
· گفتم که آقای آرتری شوخی می‌کنند.
· سینیور گرانتینوره، آلبرتو شیفته ی سیمون لامارته است. همان که کتابش را ماریا پاره کرده بود.
· سینیور لامارته گفته که همه باید از شهر به ده برگردند.
· برگردند؟ برگردند که چه بشود؟
این سخن برای او همانقدر شگفتی آور بود که کشت و صدور قهوه بی هیچ رنجی.
· مردم از شهر خسته شده اند سینیور گرانتینوره.
· خب، آخر هر چه باشد از ده که بهتر است.
· نه، آن ها دوست دارند برگردند و مثل شما زراعت کنند.
· همه‌شان؟
· نه. بعضی هاشان. مثل آلبرتو و سینیور لامارته.
· آلبرتو! آخر تو چرا؟ یا عیسای مسیح! شهری‌ها دیوانه شده‌اند آرتری.
آلبرتو اندک اندک سگرمه‌هایش از هم گشوده می‌شدند. صداقت پدر که عمری دراز را به تجربه ی زندگی روستایی گذرانده بود، برای هردوی ما بوته ی آزمایش اندیشه‌هامان بود. با پاسخ‌های صادقانه ی او خویش را داوری می‌کردیم. آلبرتو گفت:
· پدر، حق با آقای آرتری است. آنهایی که چیزی سرشان می‌شود از زندگی در شهر خسته شده‌اند. در آنجا دیگر نمی‌توان نفس کشید، بس که شلوغ و پر سر و صداست. مردمش با هم مهربان نیستند. همه می‌خواهند از هم جلو بزنند. آدم‌های آنجا مثل ماشین، خشک و بی‌احساس‌اند. روح ندارند …
· روح ندارند؟ چنین چیزی غیرممکن است. خدا هیچ کس را بدون روح نیافریده. آلبرتو! تو هنوز هم انجیل‌ات را می‌خوانی؟
· منظورم این نبود پدر. می‌خواستم بگویم شهری‌ها دیگر هیچ کاری را با میل نمی‌کنند. مثل ماشین، بنا به عادت کارهایی انجام می‌دهند.
آلبرتو از این که اندیشه ی خود را برای پدر به روشنی بیان کند، ناتوان بود . پدر نیز از فهم آن‌ها. سالواتوره به این سخنان چندان باور نداشت. ما را با شک می‌نگریست و گهگاه خنده‌ای گذرا نیز بر چهره‌اش می‌دوید. تا این دم محتاطانه خود را از گفتگو کنار نگه داشته بود. لحظه‌ای آلبرتو را نگریست و سپس به من گفت:
· آلبرتو هر بار که می‌آید کمتر از دفعه ی پیش می‌ماند. هر دفعه کج ُخلق‌تر می‌شود. او برگردد؟ چه حرف‌ها می‌زنید سینیور آرتری!
· راستش آلبرتو ماردینو را هم چندان خوش ندارد. سینیور لامارته دهی پیدا کرده که مثل بهشت است. در آنجا همه با هم مثل برادرند. با هم کار می‌کنند و هر چه دارند با هم می‌خورند. به شهر هم اصلاً احتیاجی ندارند. هرچه را لازم دارند خودشان می‌کارند و تهیه می‌کنند. مردم آنجا با پول هیچ سر و کاری ندارند.
گرانتینوره ی پیر مثل یک بچه به هیجان آمده بود:
· کجا سینیور؟ توی همین مکزیک؟
· بله. به گمانم همین جا. این ده اصلاً ارباب ندارد سینیور. محصول هر چقدر باشد بین همه قسمت می‌شود.
· از ماردینو تا آنجا چقدر راه است آلبرتو؟
اما آلبرتو چنان از خنده لبالب بود که اگر دهان می‌گشود، به جای هر پاسخی، قهقهه به صورت پیرمرد می‌پاشید. گفتم:
· خیلی دور است. گذشته از این خود سینیور لامارته هم جایش را درست بلد نیست.
· خب چطور تا حالا برایش اربابی پیدا نشده سینیور؟ به دولت هم مالیات نمی‌دهند سینیور آرتری؟
· راستش این را نمی‌دانم. اما گمان نمی‌کنم مالیاتی بدهند.
· پس حتماً دولت جایش را نمی‌داند. خب، پیدایش می‌کنند. مالیات را باید داد سینیور! هیچ جوری نمی‌شود از آن فرار کرد. خب، ارباب هم برایش پیدا می شود. همه که   نمی توانند ارباب باشند سینیور. اسمش چیست آلبرتو؟
پیش از وقوع هر حادثه ی ناگواری پاسخ دادم:
· اتوپیا!
بیچاره گرانتینوره، هرگز نتوانست این کلمه را به درستی ادا کند.
پیش از خفتن یاد داشت‌های سفر کوتاه ماردینو را نوشتم. گفتگوهایی را که بین آلبرتو و من پیش آمده بود نشان‌اش دادم تا اگر درضبط آنها اشتباهی روی داده باشد، به اصلاح آن پردازم. در اینکه سخنانش پس از آن نیز برایش قابل دفاع خواهد بود تردید داشت. تردیدی از آن قماش که دامن‌گیر تمامی روشنفکرانی است که از یک سیستم فکری پیشرو بی‌بهره‌اند. با اندکی دستکاری، بر آنچه گفته بود صحه گذاشت و مرا در انتشار آن‌ها مجاز دانست.
بامدادان برخاستم و بیش از روزهای پیش صبحانه خوردم. لحظه ی وداع با ماردینو فرارسیده بود. آلبرتو بیش از دیگران دمغ بود
· یکی دو روز دیگر من نیز به مکزیکوسیتی خواهم آمد. راستی شما هیچ پاتوقی ندارید؟
· چرا، معمولاً عصرها یک ساعتی را در کافه ی ”مادونا“ می گذرانم. آقای لامارته هم گاهگاه   می آیند. با این همه پیدا کردن شان در هتل ”سانترال“ آسان تر است. راستی لازم نیست اسمتان را در یادداشت ها عوض کنم؟ با اسم واقعی دفاع از آقای لامارته واقعی‌تر جلوه می‌کند.
· بله، مهم نیست.
وداع با گرانتینوره ی پیر اندکی غم‌انگیز بود. در آغوشم گرفت و گرم فشرد. مرا به کناری کشید تا حرف‌هایش را کسی نشنود. صدایش می‌لرزید. در آن عجز بسیار بود:
· سینیور آرتری! توی شهر مواظب آلبرتوی ما باشید. محض خاطر عیسای مسیح نگذارید به ”توپولیا“، آه، باز غلط گفتم، همان‌جا، نگذارید به آن‌جا برود. او باید درسش را تمام کند. این سینیور لارماته را من نمی‌شناسم. اما مثل این که اخلاق جوان‌ها را خراب می‌کند. همان خوب شد که ماریا کتابش را پاره کرد. به ایشان بگویید دست از سر آلبرتوی بیچاره ی ما بردارد. ”پوتولیا“، آه خدای من، ببخشید که هی غلطی می گویم، آن جا هم فردا پس‌فردا مثل ماردینو می‌شود. خب، چه فایده دارد.
بزچران مرا تا آبگیر لعنتی مشایعت کرد. پاسی از نیم روز گذشته بود که موتور به کار افتاد. به راه افتادم اما سریع‌تر از آغاز سفر به پوییلا. چون از آبگیرها گذشتم، یکسره به گرانتینوره ی پیر     می اندیشیدم که چگونه حتی نام آن روستای بهشتی نیز برایش نامی واقعی نبود. می اندیشیدم که چگونه به شگفت می‌آمد؛ به وجد می‌آمد؛ اما این هر دو، هیچ‌ یک نمی‌توانست وادارش کند تا واقعیت های ملموس جامعه ی روستایی را به فراموشی سپارد. آنچه را گفته بودیم به سائقه ی صداقتی روستایی باور کرده بود؛ لیکن در این که این اتوپیا، تا آن‌ گاه که نظم موجود برجای بماند، همچنان یک اتوپیا باقی خواهد ماند، دمی نیز تردید نکرد. این ”اتوپیا“ یا ”پوتولیا“ که چون وجود ندارد هیچ تفاوت نمی‌کند که آن را چه بنامیم، یک استثنا ی‌ست، و نظم موجود استثنایی را که با خود ناهمخوان ببیند تحمل نخواهد کرد، جز آن که در آن سو نیز نیرویی باشد تا مقاومت را برای خود ممکن و تحمل را برای نظم موجود ناگزید سازد. این است ترجمان اندیشه‌های ساده و خام گرانتینوره. اندیشه ای که هر چند افلاطون را  نمی شناسد و از منطق آکادمیک نیز بی نصیب است، اما به عمری دراز انباشته از تجربه ی زندگی در یک جامعه ی طبقاتی مجهز است.
می اندیشیدم که اگر سیمون لامارته به  گرانتینوره ی پیر می گفت که از ماردینو بهشتی همچون دهکده ی توصیف شده در رمانش بسازد، چگونه پاسخی می‌شنید. ولی پاسخی که از تجربه برخیزد، که خاستگاهی جز لمس واقعیت عینی نداشته باشد، چه می‌تواند بود؟ می‌توان صدای گرانتینوره ی پیر را شنید که با حجبی برخاسته از احساس نابرابری می‌گوید: ”این غیر ممکن است سینیور لامارته. آخر چگونه می‌توان یک بهشت به کوچکی ماردینو در میان جهنمی به گندگی مکزیک درست کرد و آن را سالم نگاه داشت؟“.
نئون های بی ادعای ”مادونا“ با نور نارنجی خود چشمک می زنند. در دور دست می توان تابلوی رنگارنگ و بی قواره ی هتل ”سانترال“ را دید که از بس آمریکایی است یک مکزیکی متواضع را     می آزارد و سرانجام او را به هوس بازگشت به طبیعت می‌اندازد.
”مادونا“ خلوت است، تقریباً مثل همیشه. همراه با موزیک نرمی از اشتراوس جرعه ای از قهوه ی سیاهم را سر می کشم.
خب، آقای آرتری، شما از یک نویسنده انتظار دارید که چگونه بنویسد؟ هیچ می‌دانید خلق یک اثر چقدر دشوارتر از نقد آن است؟ انتظار دارید که واقع‌بینانه بنویسد؟ پس واقع‌بین باشید دوست عزیز! ما در یک جامعه ی طبقاتی زندگی می‌کنیم، با شالوده‌ای درهم ریخته که انسجام گذرای خود را تنها در وابستگی به بورژوازی جهانی حفظ می‌تواند کرد. هر طبقه، هر قشر، نظم مستقر یا موعود را توجیه می کند، واین کار لاجرم به کارگزارانی نیازمند است که نویسندگان ازآن زمره‌اند. اینان، با خاستگاه‌ها و وابستگی های گونه گون چگونه می‌توانند جملگی واقع‌بینانه بنویسند؟ آری، و من نیز می‌اندیشم که گرگ ها نمی‌توانند به زبان برّه‌ها سخن بگویند. اما من با آقای لامارته سخن می‌گویم نه با یک گرگ. با برّه‌ای که از گله جدا مانده است. این جدایی تا کی به درازا خواهد کشید؟ تا آنگاه که زندگی، عریان و ملموس، آن سان که در جهنم بزرگ و نه آن چنان که در بهشت کوچک، جاری‌ست، بستر آفرینش‌های او نباشد. و فرجام این جدایی چیست؟ تاریخ، تبلور عزم خستگی‌ناپذیر مردم را به داوری بیرحمانه ی خویش خواندن، برای آنان که معتقدند که اگر خدائئ هم نباشد همه کاری مجاز نیست.
*****
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در فوریه 26, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: