آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

:فرهنگ آلترناتیو

بازگشت به »ناکجاآباد«
امیرپرویز پویان

آمانوئل آرتری: – آقای لامارته شما چند سال دارید؟
سیمون لامارته: – چهل و سه سال.
آ: – دوست دارید تا کی زنده بمانید؟
ل:      – خیلی، دست کم تا یک قرن دیگر. خُب، این یک آرزوست که البته جدی نمی‌گیرمش.
آ: – بله، آدم باید واقع‌بین باشد. ولی راستی چرا دوست دارید این همه عمر کنید؟
ل:   – گمان می‌کنم تا یک قرن دیگر وضع دنیا به مقیاس وسیعی تفاوت کند، هرچند خوش‌بینانه به نظر آید، من امیدوارم صد سال دیگر مردمان سبب اصلی دردهاشان را بشناسند و به درمان آنها، کم و بیش توفیق یابند. آرزو می‌کنم آن روز را ببینم. اما در سن چهل و سه سالگی این آرزو، به تمامی یک رؤیای تعبیر ناشدنی است.
آ: – این دردهائی که از آن سخن گفتید چگونه‌اند؟
ل: – دردهائی خاص و عام. دردهای یک مکزیکی و دردهای یک آمریکائی. و سرانجام دردهائی که انسانهای مکزیک وآمریکا هر دو از آن رنج می‌برند.
آ: – بیایید در بارۀ هر کدام از این‌ها گفتگو کنیم. از نوع «مکزیکی» شروع کنیم. چطور است؟
ل: – به نظر می‌آید که شما حرفم را چندان جدی نگرفته‌اید.
آ: – بعکس. هیچ چیز جدی‌تر از دردهای بشری نیست. اما اگر به همین کوتاهی سخن بگویید، شاید که شما را به «کلی گویی روشنفکرانه» متهم کنند؛ کوشش کنیم مجالی برای «مفتریان» فراهم نیاوریم. شروع کنیم آقای لامارته! دردهای مکزیکی…
ل: – گفتم دردهای انسان مکزیکی.
آ: -سهل انگاری مرا ببخشید. من گمان کردم وقتی مفهومی انتزاعی همچون «انسان مکزیکی» را مطرح می‌کنید، می‌توان از «انسان» آن چشم پوشید.
ل: -چشم پوشید؟! در آن صورت دیگر چه چیز ارزشمندی باقی می‌ماند؟
آ: – از کلمۀ «انسان»، نه از خود او. ولی انگار ما داریم به بحثی لفظی دچار می‌آییم. از دردهای انسان مکزیکی سخن بگویید آقای لامارته. شما بعنوان نویسنده و جامعه‌شناس ، شاید از بسیاری دیگران شایسته‌تر باشید.

ل: – جامعه شناس نه. علاقه را با حرفه اشتباه نکنید.
آ: – هرجور میل شماست. سابقۀ تحصیلی‌تان، همچنین برخی از کتابهایتان، این اشتباه را بر من تحمیل کرده بودند. بگذریم.
ل: – از چیزهای بدیهی سخن گفتن دشوار است. گرسنگی، بی‌سوادی، فقر، فحشاء… این سیاهه‌ئی است که هر مکزیکی صورتی بالا بلند از آن در ذهن خود دارد.
آ: – اگر موافقید نخست سراغ علّت یا علّت‌های درد می‌رویم و بعد به گفتگو پیرامون درمان آنها می‌پردازیم.
ل: – این ترتیب درستی است. اما دوست عزیز؟ من و شما که هستیم که شایستۀ چنین کاری باشیم؟ درد با بشر زاده شده. شاید هم پیش از او. به اندازۀ خود جهان قدمت دارد. مجموعۀ میراث‌های فرهنگ انسانی، مجموعۀ تلاش انسانهای بزرگ برای جستجوی علّت و سپس پیش نهادن راهی برای درمان دردها است. اگر آنان به همراه هم بدین کار توفیق نیافته‌اند؛ من و شما، چنین حقیر وتنها، چگونه می‌توانیم آن را از پیش ببریم؟
آ: – اما نه این است که شما بدین ها اندیشه می‌کنید؟
ل: – بی شک. چه چیز جز این می‌تواند هنرمندی را بخود مشغول دارد؟ من می‌اندیشم. دائماً …
آ: – و اندیشه‌هایتان را می‌نویسید.
ل: – نه تمامی آن را.
آ: – عصارۀ انهارا. به بیان بهتر، نتیجه‌گیری‌هایتان را.
ل: – بله.
آ: – بسیار خب، در اینجا نیز بی هیچ ادعائی در بارۀ این اندیشه‌ها سخن می‌گوییم. اما نخست سؤالی را که برایم پیش آورده‌اید مطرح می‌کنم: چرا کوشش بشری را در این راه بی نتیجه می‌دانید؟ و آیا براستی کسی یا کسانی بدان توفیق نیافته‌اند؟
ل: -آری توفیق نیافته‌اند. لااقل کاملاً موفق نشده‌اند. اما پاسخ به «چرا» ی آن، هم دشوار و هم طولانی ست، و ناگزیر بحث‌انگیز.
آ: – اگر مباحثه، دست آخر بی ثمر نباشد، چرا باید از آن پرهیز داشت؟
ل: – نکته همین است که بی ثمر می‌ماند. از قدیم‌ترین ایّام تا به امروز جنگِ اندیشه حتی دمی نیز آتش بس را نپذیرفته است.
آ: – اما هر جنگی به ارتشی نیازمند است. جنگ اندیشه‌ها در آخرین تحلیل، صف‌بندی آدمهایی‌ست که رو در روی هم قرار گرفته‌اند. این «نفاق» در هر یک از این دو سو یک وحدت مسلّم است. به هرحال من امیدوارم با هم در تمام زمینه‌های این گفتگو به توافق برسیم. گذشته از این، آنچه ما می‌کنیم یک گفتگوست نه بحث.
ل: – بسیار خب آقای «آرتری»! گویا به چیزی که دوست ندارم مجبورم. می‌دانید! تمایل آشکار من این است که از این مقوله‌ها فقط در یاداشت‌ها و دست بالا در کتابهایم سخن بگویم، و نه در یک مصاحبه که همیشه جنجالی هم به دنبال دارد. وقتی می‌نویسید، منتقدین بخواب می‌روند، اما وقتی سخن می‌گوئید آنها مثل قارچ از همه جا سبز می‌شوند و محشری بپا می‌کنند. می‌پرسید اندیشمندان چرا به شناخت علّت‌های درد و پس از آن نمودن راهی برای درمان توفیق نیافته‌اند . شاید این سرنوشت محتومِ انسان است که تا پایان با درد همراه بماند.
آ: – آقای لامارته! شما پی در پی برای من پرسش‌هایی تدارک می‌بینید. مثلاً این که سرنوشت محتوم یعنی چه؟ و چرا به آن اعتقاد دارید؟ اما به این ترتیب گفتگوی ما پایانی نخواهد داشت. با این همه نکته‌ای بنظرم می‌رسد که تذکر آن را ناگزیر می‌بینم: آیا شما در همین گفتگوی کوتاه به تناقضی گرفتار نیامده‌اید؟
ل: – چطور؟ در کجا؟
آ: – پیش از این گفتید که تا یک قرن دیگر وضع دنیا بسی تفاوت خواهد کرد. امید شما این بود که تا آن زمان مردمان به کشف علّت دردها و درمان آنها توفیق یابند در این صورت سرنوشت محتوم چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟
ل: – بله، در گفتگو با منتقدین باید هشیار بود. با این همه من توضیحی دارم. آن چه به نظر شما تناقض جلوه می‌کند، چیزی جز نوعی سرگشتگی نیست. به من بگویید چه کسی می‌اندیشد و با این همه، به سرگشتگی دچار نمی‌اید؟
آ: – سؤال خوبی‌ست ، اما پاسخ سرراستی نیست.
ل: – به چه چیز؟
آ: – به پرسش قبلی من. در بارۀ تناقض …
ل: – نگویید تناقض دوست عزیز. آری من امیدوارم که انسان یک قرن بعد به درمان دردهای کنونی‌اش به مقیاس وسیعی توفیق یابد. اما همچنین معتقدم که دردهای تازه و ناشناختۀ دیگری روی خواهند نمود. آیا باز هم تناقض است؟ این بیان دیگری از سرنوشت محتوم نیست؟
آ: – در این صورت چرا آرزومندید که تا قرنی دیگر زنده بمانید؟ چنین پیداست که چشم اندازهای زندگی بشری تا ابد یکسان باقی خواهند ماند.
ل: – شما خیلی لجوج‌اید.
آ: – متأسفانه همین طور است؛ اما اگر معذب ‌تان می‌کند دیگر در این باره حرفی نخواهم زد.
ل: – نه «آرتری» گرامی. من به میدان آمده‌ام و لاجرم باید دست و پنجه نرم کنم. اما فراموش کرده‌اید که سیزده سال از من جوان‌ترید، و درست به همین اندازه لجوج‌ تر و ناپخته ‌تر؟
آ: – به یاد جمله‌ای از خودتان می‌افتم: «در برخورد با جوانان، سالخوردگان همواره کینه و حسرت خود را در لایه‌ای از تحقیر می‌پیچند». دقیقاً همین است؟
ل: – من نوشته‌هایم را از بر نمی‌کنم. مهم نیست. آیه‌ای از انجیل که نخوانده‌اید.
آ: – خوب آقای «لامارته»! گذشته از همۀ این تعارفات در بارۀ دردهای ا نسان مکزیکی چه می‌گویید؟
ل: – همه چیز را باید تکرار کرد؟
آ: – مرا ببخشید. بکلی فراموش کرده بودم که شما فهرستی از آن را پیش از این ذکر کرده‌اید. اما فهرست تنها، فقط به کار آمارگران می‌آید. به علّت‌ها بپردازیم.
ل: – علّت‌ها را باید در فرد و جامعه، هر دو، یافت.
آ: – اگر ممکن است، این را در مورد دردی همچون گرسنگی توضیح دهید.
ل: – خب گرسنگی چیست؟ بی غذایی و بد غذایی. سهم جامعه در این هر دو آشکار است. اما کمتر در جستجوی سهم فرد در این مصیبت بوده‌اند. تحمل گرسنگی از سوی فرد، این درد را در جامعه قوام می‌بخشد. به این ترتیب است که به نقش متقابل جامعه و فرد در حضور دردها و تداوم آنها می‌رسیم.
آ: – جامعه مفهومی کلی است آقای لامارته. اگر به این نپردازیم که چه چیز در جامعه موجب حضور و تداوم این دردهاست، در حقیقت هیچ چیز را روشن نساخته‌ایم.
ل: – در این صورت باید به نهادهای اجتماعی پرداخت. به مدد بررسی این نهادها میتوان هر واقعیتی را در جامعه توضیح داد.
آ: – نهاد اجتماعی چیست آقای لامارته؟
ل: – نهادها، قالب‌هایی هستند که بر روی هم استخوان‌بندی کلی جامعه را می‌سازند. هر یک از قالب‌ها حوزه‌ای خاص از روابط موجود در جامعه را در بر می‌گیرند، که این روابط نیز در محدودۀ کلی جامعه، خود با یکدیگر در ارتباط مداومند و بر هم تأثیر می‌گذارند: یکدیگر را قوام می‌بخشند یا تحلیل می‌برند. مثلاً کلیسا را می‌توان یک نهاد اجتماعی خواند. در ساختمان کلی جامعه، کلیسا قالبی است که روابط اجتماعی ویژه‌ای را در بر می‌گیرد. این نهاد با نهادهای دیگر در ارتباط است، تأثیر می‌گذارد و تأثیر می‌پذیرد. مکزیک را در نظر بگیریم: کلیسا در ارتباط با دیگر نهادها، از نهاد دولت تأثیر مثبت و از نهاد حزب کمونیست تأثیر منفی می‌پذیرد. نخستین او را قوّت می‌بخشد و دومی او را تضعیف می‌کند. حرکت جامعه نیز به همین ترتیب قابل توضیح است. دینامیسم اجتماعی زادۀ همین ارتباط متقابل نهادهای اجتماعی است. این ارتباط‌‌ها که همراه با تأثیر پذیری و تأثیر گذاری هستد، در یک فرآیند دراز مدت جامعه را تغییر می‌دهند.
آ: – اکنون بیایید پدیده‌ای همچون گرسنگی را بر بنیان نهادهای جامعۀ مکزیک بررسی کنیم.
ل: – نهادهای اجتماعی، وضع موجود جامعه را از سویی توجیه و از سوی دیگر تثبیت می‌کنند. مثلاً مجموعۀ نهادهای جامعه مکزیک که بر روی هم شکل کلی جامعۀ ما را می‌سازد، وجود طبقات اجتماعی متفاوت را توجیه و تثبیت می‌کند: گرسنگی یا پدیدۀ دیگری نظیر آن، از وجود همین طبقات اجتماعی متفاوت بر می‌خیزد، که نهادهای جامعه آن را به رسمیت شناخته‌اند.
آ: – اگر فراموش نکرده باشم، پیش از این گفتید که نهادهای اجتماعی با یکدیگر در ارتباط‌ اند.
ل: – بله.
آ: – و یکدیگر را قدرت می‌بخشند یا تضعیف می‌کنند.
ل: – بله.
آ: – یعنی برخی، با برخی دیگر در تضادند.
ل: – درست است.
آ: – اکنون چگونه است که می‌گویید «مجموعۀ نهادهای اجتماعی» توجیه کننده و دوام بخشندۀ وضع موجودند؟
ل: – اگر اشتباه نکنم بار دیگر با خوشحالی به کشف تناقضی نائل آمده‌اید.
آ: – نه با خوشحالی . اما بهرحال هر کشفی خشنود کننده است.
ل: – با این همه اگر اندکی بیشتر دقت کنید، می‌بینید که چندان کشفی هم نبوده است.
آ: – خب، خود این نیز کشفی خواهد بود. بگذریم. گفتید که گرسنگی زادۀ وجود طبقات است؟
ل: – بله.
آ: – و نهادهای جامعه‌ای همچون مکزیک وجود طبقات را تأیید می‌کند؟
ل: – بله.
آ: – کلیسا با حزب کمونیست در تضاد است و این هر دو نهادهایی هستند. چنین است؟
ل: – بله
آ: – و با این همه هر دو وجود طبقات را می‌پذیرند؟
ل: – دست کم در ایدئولوژی خیر.
آ: – پس چگونه نهادهای اجتماعی «مجموعاً» قوام دهندۀ وضع موجودند؟ اما آقای لامارته، خودمانیم، انگار واقعاً کشفی بود.
ل: – گویا باید به توضیح واضحات بپردازم. نهادهای اجتماعی، هرچند برخی‌شان با برخی دیگر نیز در تضاد باشند، بر روی هم صورت کلی جامعه را می‌سازند. یعنی در حقیقت یکدیگر را متوازن می‌کنند و مجموعاً جامعه‌ای را با مشخصات کلی‌اش به وجود می‌آورند. حزب کمونیست مکزیک، اگر چه با برخی نهادهای دیگر در تضاد است، نهادی لازم برای ساختمان کلی جامعۀ مکزیک است. این چیزی طبیعی است. هر گاه این نهاد، نهادی نا همخوان با ساختمان کلی جامعه بود، اصلاً امکان تولد و رشد نمی‌یافت. به بیان دیگر نهادهای اجتماعی با یکدیگر رابطه‌ای ارگانیک دارند. همین رابطۀ ارگانیک است که به مکانیسم جامعه نظم لازم را می‌بخشد و ازاین طریق دینامیسم اجتماعی را ممکن می‌سازد.
آ: – یعنی جامعه، که مکانیسم آن را نهادهای اجتماعی متفاوت می‌سازند، از وحدتی ارگانیک برخوردار است؟
ل: – درست است.
آ: – و به این ترتیب در بطن جامعه، از «تضاد» هیچ‌گونه خبری نیست.
ل: – چرا هست، ولی این تضاد یا تضادها وحدت ارگانیک آن را خدشه دار نمی‌کند.
آ: – چگونه ممکن است نهادهای اجتماعی که به گفتۀ شما با یکدیگر رابطه‌ای ارگانیک دارند و بر روی هم وحدت ارگانیک جامعه را به وجود می‌آورند ، تضادشان به وحدت منجر شود؟
ل: – انسان را در نظر بگیرید. آدمی از روزگار پیدایش خود، بنا بر فرضیات داروین، تغییرات بسیاری کرده است. مکانیسم این موجود از همان آغاز، دارای وحدتی ارگانیک بوده است، در حالی که ارگان‌های مختلف بدن او برخی با برخی دیگر تضاد نیز داشته‌اند؛ و با این همه او رشد کرده و تکامل یافته و همچنان وحدت ارگانیک خود را نیز حفظ کرده است.
آ: – چگونه ارگان‌های بدن یک انسان با یکدیگر تضاد داشته‌اند؟
ل: – فرض کنید که انسان اولیه همچون بسیاری از حیوانات دیگر، نخست از برگ درختان تغذیه می‌کرده است. اما این انسان، قامت خمیده‌ای داشته و لاجرم تغذیه از برگ درختان برای او دشوار بوده است. دستهای این انسان برای چیدن برگ درختان، وسیله‌ای کم و بیش کامل بوده، اما آنچه این عمل را بر او دشوار می‌ساخته، قامت ناراستش بوده که سبب آن ناتوانی، اندام میانی او بوده است. بدین ترتیب می‌بینید که چگونه ارگان‌های بدن این انسان با یکدیگر در تضاد بوده‌اند.
آ: – سخاوتمند باشیم و سخن‌تان را لحظه‌ای تصدیق کنیم. اما بی درنگ این مسئله مطرح می‌شود: این تضادی که از آن سخن می‌گویید در فرآیند تکامل انسان به کجا انجامید؟
ل: – به بسیاری تغییرات. در این مورد به این که انسان سرانجام از قامتی راست بهره‌مند گشت.
آ: – این گفته، به نحوی دقیق‌تر چنین می‌شود: به تغییر اندام میانی انسان. درست است؟
ل: – بله.
آ: – یعنی درست به از میان رفتن همان عاملی که وحدت ارگانیک را خدشه‌دار می‌ساخت. چنین نیست؟
ل: – خب بعد؟
آ: – پاسخ شرافتمندانه‌ای‌ست. نه غرور آدمی را جریحه‌دار می‌‌کند و نه به تقوای علمی لطمه می‌زند. متشکرم. اکنون بگویید واقعاً این تناقض‌ها از کجا سرچشمه می‌گیرند؟
ل: – ترجیح می‌دهم خودتان حرف بزنید.
آ: – شما در به کار بردن کلمات چیره دست‌اید. اما خواننده در فهمیدن آن چنین نیست. متأسفانه مجبورم جمله‌تان را به این صورت دستکاری کنم: شما ترجیح می‌دهید که من خود به جای شما پاسخگوی پرسش خود باشم.
ل: – شما نیز در دستکاری کردن مهارت دارید. به هرحال خودتان توضیح دهید.
آ: – با انصاف‌تان خواننده را تحت تأثیر قرار می‌دهید و مرا شرمنده می‌کنید. با این همه می‌پذیرم. اما بی‌شک توضیح من سیزده سال ناپخته‌تر خواهد بود. نخست به گفتارتان در مورد تکامل انسان می‌پردازم. در اینجا تضاد اصلی، تضاد انسان با طبیعت است. آنچه موجب تکامل اوست همین است. تضاد بین دست انسان اولیه و اندام میانی او نیست، بلکه میان انسان و طبیعت است که موانعی فراوان بر سر راهِ برآورده ساختن نیازهای او پدید آورده است. گذشته از این، توضیح قوانین حاکم بر حرکت جامعه، به مدد بررسی تکامل ارگانیسم انسانی، نمی‌تواند توضیح کاملی باشد. امیدوارم با من هم‌عقیده باشید که بررسی جامعهء کنونی که تضاد اصلی در ان، تضاد میان انسان و انسان است، یا به بیان درست ‌تر میان طبقات جامعهء انسانی است، از طریق بررسی تضاد انسان و طبیعت، اگرنه ناممکن ، دست کم ناکامل خواهد بود. اما تناقض اصلی که در گفتارتان وجود دارد ریشه اش در کجاست؟ این را نیز خودم توضیح دهم؟
ل: – بله. در حق من این لطف را بکنید.
آ: – حتماً. بیش از اینها به شما مدیونم. این تناقض از آنجا به وجود می‌آید که شما معتقدید هر واقعیتی را در جامعه، به مدد بررسی نهادهای اجتماعی می‌توان توضیح داد. نهادها، عنصری از عناصر تشکیل دهندۀ روبنای جامعه‌اند، و بدین ترتیب چون هر پدیدۀ روبنائی دیگر، بازتاب زیربنای جامعه، یا دقیق‌تر بگوییم روابط تولیدی مستقر در آنند. بیواسطه یا به مدد بررسی پدیده‌های دیگر روبنائی. پس باید برای توضیح واقعیات از سطح به عمق رفت. باید از مطالعۀ روابط تولیدی به آن رسید. شما مکزیک را مثال زدید. من نیز به پیروی از شما، اگر چه به نادلخواه، مکزیک را در نظر می‌گیرم …
ل: – انگار از این پیروی هراس دارید.
آ: – نه، مجلۀ ما کارمندان‌اش را بیمۀ عمر کرده است.
ل: – توضیح‌اش با خواننده؟
آ: – نه، با سازمان بیمه . بگذریم. برتولید ما مناسبات بورژوائی حاکم است. اگر چه نتوان در این باره با قطعیت سخن گفت، به هرحال در مقیاس وسیعی چنین است. بدین ترتیب تضاد اصلی را باید در میان تولید کنندگان و صاحبان ابزار تولید یافت. این تضاد در روبنای جامعه، و از جمله در نهادهای اجتماعی مکزیک نیز تجلی می‌کند. آنچه موجب حرکت و تکامل جامعه است همین تضاد است …
ل: – گویا من نیز همین را گفتم.
آ: – بله، ولی فقط سیزده سال پخته‌ترش را. این تضاد که چیزی‌ست در بطن جامعه، در درون این مناسبات، چیزی‌ست که رشد نیروهای تولیدی را ترمز می‌کند، دست آخر موجب درگیری می‌شود. ترن حرکت می‌کند و جامعه را در جای مناسب خود قرار می‌دهد. با این همه آقای لامارته، همه چیز ممکن است. این نیز ممکن است که سیزده سال دیگر من نیز به اندازۀ شما پخته شوم و با هیچ چیز چنین لجوجانه برخورد نکنم.
ل: – بهتر بود شما طنزنویس می‌شدید.
آ: – در بارۀ این پیشنهاد فکر خواهم کرد. فعلاً به گفتگوی کوتاهی در بارۀ درمان این دردها بپردازیم.
ل: – گویا شما داروی لازم را تجویز کردید. حرکت قطار را می‌گویم. انقلاب برای شما جوان‌ها صدها اسم مستعار دارد.
آ: – حرف‌های من چه اهمیتی دارند آقای لامارته. خواننده مایل است نسخۀ پیشنهادی شما را بپیچد.
ل: – «نهال شکسته نفسی از آب خودخواهی بارور می‌شود». فرانسوی است، نه؟
آ: – ملیت ضرب‌المثل مهم نیست. سخن بر سر این است که من در معرض چنین اتهامی قرار گرفته‌ام. حرف من ممکن است اندکی اغراق‌آمیز باشد، اما در آن واقعیتی نهفته است آقای لامارته، خواننده، رنج مطالعۀ این صفحات را به این خاطر بر خود هموار می‌کند که طرف گفتگو، آقای لامارته است. این احتیاج به اثبات ندارد. اگر درآمد سرانۀ مردم مکزیک را در نظر بگیرید، نگاهی به قیمت کتاب‌هایتان (که اخیراً اریستوکراتیک هم چاپ می‌شوند) بیاندازید و سپس تیراژ متوسط هر یک از آنها را حساب کنید، متوجه می‌شوید که مردم به راستی در مورد شما فداکاری می‌کنند. این امر حوزۀ مسئولیت شما را وسعت می‌بخشد. من به عنوان یک منتقد، خودم را موظف می‌بینم که در مورد شما به ویژه، سختگیر باشم. هر چند ممکن است با این کار خواننده‌هایی را که شما را غیر قابل انتقاد می‌دانند (و تعدادشان نیز اندک نیست) برنجانم. من و شما، و به ویژه شما، موظفیم ذهن خوانندۀ خود را با مسائل اساسی درگیر سازیم. اگر می‌توانیم برای این مسائل پاسخی نیز به او ارائه دهیم، نه آنچنان که آن را بی چون و چرا بپذیرد، بلکه آن را مورد کنکاش قرار دهد. درست به همین خاطر است که من گفتگو با شما را به یک جدل درست و حسابی تبدیل کردم. خواننده‌ای به من نوشته است که در نقدهایم مته به خشخاش می‌گذارم. آری گاهی چنین به نظر می‌اید. اما کلمات چه هستند؟ رابطۀ آدمیان. مهم‌ترین وسیلۀ انتقال اندیشه‌ها به یکدیگر. پس باید ارزش واقعی آنها را دریافت. در ارتش، به ویژه هنگام جنگ، هر نظامی که در انتقال نشانه‌های رمز به اشتباه دچار شود، به سختی کیفر می‌بیند، حتی تیرباران می‌شود. چرا نویسندگان و منتقدین نباید چنین دیسیپلینی را بپذیرند. چرا نباید ما خود را با آنان که مایۀ سیه‌روزی مردممان شده‌اند در جنگ ببینیم و بکوشیم نشانه‌های رمز را به درستی منتقل سازیم. انگار من سنت معمول در مورد مصاحبه را نیز شکسته‌ام. لطفاً ادامه دهید.
ل: – از من انتظار نداشته باشید که حرفهای قبلی‌تان را در مورد نهادهای اجتماعی و چیزهای دیگری که در این زمینه مطرح کردید، بپذیرم.
آ: – بی‌شک.
ل: – و ناگزیر سخن من در مورد درمان دردها نیز از همان اندیشه‌ای مایه می‌گیرد که در بررسی علت دردها راهنمایم بود.
آ: – بله، طبیعی است.
ل: – داستان «پیش از این، در دهکده»ی مرا خوانده‌اید؟
آ: – به دقت.
ل: – من در آنجا به طبیعت باز می‌گردم. همچنین به انسان طبیعی. نه به زمانی آنقدر دور که انسان نخستین، خالی از هرگونه ارزش فرهنگی می‌زیست، نه، بل به انسانی که در ستیز با طبیعت، چون انسان امروزین، هنوز تا بدان حد توفیق نیافته است که بازیچۀ ابزاری شود که ساختۀ خود اوست و درست به خاطر همین پیروزی بر طبیعت به خلق آنها پرداخته است.
آ: – یعنی ماشین.
ل: – مثلاً. این انسان هنوز در مقیاس وسیعی با طبیعت درگیر است. و درست همین است که به او شخصیت لازم انسانی‌اش را ارزانی می‌دارد. دشمن مشترک، یعنی طبیعت، آنچنان نیرومند است که فرصت چندانی برای دشمنی آنها با یکدیگر، باقی نمی‌ماند. بدین سبب با هم صمیمی‌ترند، مهربان‌ترند، نزدیک‌ترند. می‌دانند ضعیف‌اند، و این دانستن نیرومندشان می‌کند. می‌دانند که طبیعت به بندشان کشیده، و این دانستن یک آزادی نسبی، اما راستین بدان‌ها می‌بخشد. پس خوشبخت‌اند. دست کم از انسان امروزین خوشبخت‌ترند.
آ: – پس در حقیقت شما نوعی بازگشت را پیشنهاد می‌کنید.
ل: – بله. بازگشتی محدود و مشروط.
آ: – آقای لامارته! شما «لیمو نسو» نقاش معاصر را می‌شناسید؟
ل: – بله.
آ: – از تابلوهایش که چیزی بین نقاشی کلاسیک و امپرسیونیستی هستند، لذت می‌برید؟
ل: – نه از همۀ آنها. از بیشترشان.
آ: – از تابلوی«گرگها بر لب پنجره»ی او چطور؟
ل: – خیلی. آن را در یک قاب سیاه جای داده‌ام و به دیوار اتاق‌ام آویخته‌ام. البته نه اصلش را.
آ: – چشمان گرگها سرخ است؛ دهانشان باز مانده؛ دندانهایشان پیداست و زبان سرخ‌شان بیرون افتاده است. یک شاهکار است. بیننده را مسحور می‌کند. به ویژه وقتی آن را در قاب سیاهی بگذارید و به دیوار اتاقی راحت و امن آویزان کنید. اما کودکانی که در آن اتاق نشسته‌اند چطور؟ اتاقی را می‌گویم که «لیمو نسو» در تابلویش نقاشی کرده است. آنان هم از این منظره لذت می‌برند؟ بی‌شک نه. وحشت تمام وجودشان را از خود انباشته است. چرا؟ زیرا گرگها برای آنان واقعیتی عینی هستند و برای ما، نه. «پیش از این، در دهکده»ی شما یک تابلو است. زیبا و جذاب، اما به هرحال یک تابلو. خواننده را مسحور می‌کند، حتی او را به هوس می‌اندازد که به گذشته باز گردد؛ اما فقط به این علت که این گذشته برای او یک واقعیت عینی نیست. تماشایی است ولی قابل تجربه نیست. اگر بود خواننده این بازگشت را دوست نمی‌داشت. انسان «پیش از این، در دهکده» تا انسان امروز، راهی دراز درنوردیده است. اگر این هر دو یکی بودند، داوری بس آسان بود. او انتخاب می‌کرد. گذشته‌اش را یا امروزش را. گذشته‌ای که فردایش امروز است و امروزی که فردایش می‌تواند و باید بهتر از امروز باشد. برای این انسان ویژه، تابلوی شما دیگر مسحور کننده نیست. افسون بازگشت در او بی تأثیر است.
ل: – این که فردا بهتر از امروز خواهد بود، درست همان چیزی است که من بدان مشکوکم. شاید «مشکوک» نیز کلمۀ درستی نباشد. پیشنهاد من برای بازگشت از ترس از همین فردا سرچشمه می‌گیرد. شما  آقای آرتری به تابلوئی خیره مانده‌اید که مردانی در قرن نوزدهم آن را کشیده‌اند. بشریت از آن هنگام تا کنون یک قرن پیر شده است. یک قرن تقویمی، اما بیش از یک هزارۀ تاریخی. این تابلو چشم‌انداز آینده را همچون باغی در بهشت ترسیم کرده است. نقاشانش مردان بزرگی بودند، اما یک چیز را تجربه نکرده بودند، قرن بیستم را.
آ: – به خلاف آنچه مشهور است آنان کمتر به ترسیم آینده پرداختند. اهل پیشگویی نبودند، مگر تا بدان اندازه که افزارهای علمی، آن را امکان پذیر می‌ساخت. تابلوی آنها، تصویر زندگی انسان از نخستین اجتماعات بشری تا قرن نوزدهم است، و بیشتر خود قرن نوزده. این تابلو رنگارنگ است، جوراجور است، خیره کننده است، اما بیش از هر چیز دهشت آور است. دشواری کار آنان در این بود که می‌بایستی از حقایق بدیهی زندگی انسان سخن بگویند. حقایقی که دیگران یا توانائی کشف آنها را نداشتند، یا پایبندی‌هاشان بدانها امکان این را نمی‌داد. آنها قدمت انسان را واقع‌بینانه ارزیابی کردند. انسان بر ایشان نه خدا بود و نه بنده‌ای زبون. انسان سازندۀ تاریخ بود، آفرینندۀ سرنوشت خویش بود و توانا به خلق شرایط بهتری برای زیست. این انسان چنین نیز کرده بود. مداوم و خستگی ناپذیر در پی ایجاد زندگی بهتر، به دنبال آفرینش جامعه‌ای که به او امکان رشد و بروز همۀ استعدادهایش را بدهد؛ و تا آن زمان به قرن نوزده رسیده بود. زندگانی‌اش نکبت ‌بار بود ولی نه چون گذشته. مسافری خسته بود که چشم‌انداز مقصدش را می‌توانست از فاصله‌ای، هرچند دور، بنگرد و این به او توان کوه بخشیده بود. او بیش از هر زمان دیگر به آگاهی دست یافته بود. آگاهی به شرایط خویش و آگاهی به تغییر آن. همچون آن دلاور افسانه‌های شرقی …
ل: – شاعرانه است، اما واقع‌بینانه نیست.
آ: – نه، به عکس، واقع‌بینانه است. اما بدبختانه ما عادت کرده‌ایم که فقط از آنچه غیر واقعی است شاعرانه  سخن بگوئیم.
ل: – مرا به خودآگاهی خود مشکوک می‌کنید آقای آرتری. چگونه زندگی امروز را لمس نمی‌کنید؟ رها شدن از بند مابعدالطبیعه، در این نیست که خود را با فریب بهشتی دیگر، به جای بهشت موعود انجیل یا تورات، گول بزنیم. رهائی از آن در انکار هر گونه بهشتی است که وجود ندارد و نمی‌تواند هم داشته نباشد.
آ: – نه این است که شما خود نیز مردمان را به بهشتی می‌خوانید که در بازگشت نهفته است؟
ل: – به بهشت نمی‌خوانمشان. به آسودگی و آرامش می‌خوانمشان. انسان امروز آن سان ملول و سرگشته است که به آرامشی خشنود خواهد بود، و این آرامش در آن گذشتۀ محدود و مشروطی است که پرهیبی از آن در «پیش از این، در دهکده» نمودار است.
آ: – لحظه‌ای بیانگاریم که مردمان بازگشت را پذیرفته‌‍‌‌اند. بازگشت به روزگار «پیش از این، در دهکده» را. پس از آن چه باید کرد؟
ل: – بگذارید باز گردند، آنگاه خود به جستجوی پاسخی برای این مسئله برخواهند آمد.
آ: – بسیارخب؛ اما دست کم پاسخ این مسئله برای خودتان که باید روشن باشد.
ل: – نه، نیست.
آ: – چگونه مردم را به چیزی می‌خوانید که خود نیز بدان آگاهی ندارید؟
ل: – من مردم را به اطاعت کورکورانه نخوانده‌ام.
آ: – آن کس که خود پایان راهی را نمی‌داند و با این همه، مردم را به همراهی دعوت می‌کند، آنان را به اطاعت کورکورانه خوانده است.
ل: – من هیچ کس را به هیچ چیز دعوت نکرده‌ام. از آنچه برایم دلنشین بوده است در داستانم سخن گفته‌ام. همین. شما اسم این را هرچه می‌خواهید بگذارید، اما نگویید که من حق نداشته‌ام اندیشه‌هایم را به روی کاغذ بیاورم.
آ: – اسم آن را تفنن می‌گذارم.
ل: – کسی تفنن می‌کند که مسئله‌ای برایش مطرح نیست.
آ: – پس آن را گذشته‌گرایی می‌خوانم.
ل: – بخوانید. شما این حق را دارید. می‌دانم که «گذشته‌گرایی» واژهء مؤدبانهء «ارتجاع» است. ولی فراموش نکنید که «رنسانس» نیز یک گذشته‌گرایی، یک بازگشت بود.
آ: – آقای لامارته! شما خود نیز فقط به تماشای تابلوئی که نقاشی کرده‌اید خشنودید، نه به تجربه کردن آن. مردم باز می‌گردند. بسیار خب. اما آنها مجسمه که نیستند. حرکت می‌کنند. و بعد به کجا می‌رسند؟ به امروز. این بدیهی‌تر از آن است که به اثباتی نیازمند باشد. کدام دیروزی‌ست که امروزی نداشته باشد، و کدام امروزی‌ست که آسوده از فردایش باشد؟
ل: – هر بهار تابستانی، هر تابستان پائیزی و هر پائیز زمستانی به دنبال دارد. چون بهار سرانجام به زمستان می‌انجامد زیبا و خواستنی نیست؟
آ: – اگر می‌شد که واقعیات تاریخی را با هر تمثیل دلخواهی توضیح داد، حرف شما پذیرفتنی می‌بود. ولی چنین نمی‌توان کرد. تاریخ، توالی فصول نیست؛ تاریخ، توالی چشم‌اندازهای بی بازگشت است.
ل: – در این حرف جبری نهفته است.
آ: – آری، اما جبری دانسته. و جبر قابل شناخت یعنی آزادیِِ راستین. یعنی آزادی‌یی که عینیت می‌یابد. نادیده انگاشتن این جبر، دست یافتن به آن آزادی است که جز در ذهنیت آدمی واقعیت پیدا نمی‌کند. اما شما انسانها را به ناممکن دعوت می‌کنید …
ل: – انسانها همواره در طلب «ناممکن» بوده‌اند.
آ: – پس در حقیقت شما به آنها هیچ چیز تازه‌ای نداده‌اید، جز آن که نغمۀ کهنه‌ای را ساز کرده‌اید. اما چرا چنین است؟ مردم را به رجعت دعوت کردن، آنان را به ناممکن خواندن، این‌ها نشانۀ چیست؟ این هوشمندانه‌ترین شکل توجیه وضع موجود آنان است. وسیله‌ای برای ابدی ساختن «امروز» است. چنین نیست آقای لامارته؟
ل: – برای من مهم نیست که شما در بارۀ من چگونه فکر می‌کنید، بل این اهمیت دارد که خود و دیگران را فریب ندهم. من نمی‌توانم امید دروغین استفراغ کنم.
آ: – هر تلاشی را برای فردای بهتر امید دروغین خواندن نیز توجیه زیرکانۀ «امروز» است این جدیدترین قرص خواب‌آوری است که در آزمایشگاه‌های نیویورک تهیه دیده‌اند. و شما چه نام می‌گیرید؟ یک روشنفکر خرده بورژوا که به این داروی مخدر کم کمک، معتاد می‌شود، و بی آن که انسان شریری باشد دیگران را نیز به استعمال آن دعوت می‌کند.
ل: – زندگی من بر این اتهام صحه نمی‌گذارد.
آ: – می‌دانم لامارتۀ گرامی. شما می‌توانستید مثل آن همپالکی‌تان با «میوه فروشان و کنسرو سازان»١ در آمیزید. اما پرهیزگارانه زندگی می‌کنید. ولی در آن صورت دیگر روشنفکر خرده بورژوا خطابتان نمی‌کردم، دوست همسایۀ بزرگ می‌خواندم‌تان .
ل: – از این تخفیف متشکرم. چنان می‌گوئید خرده بورژوا، انگار که نشان لژیون دونور هدیه می‌کنید.
آ: – اکنون این شما هستید که حرف مرا جدی نمی‌گیرید.
ل: – راستش حق با شماست.
*****
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در فوریه 26, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: