آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

:سیاست آلترناتیو

حزب نوین ضد-سرمایه‌داری: فضایی برای بازسازی
دنیس گودار
برگردان: رها معتمد

آلترناتیو: مسالۀ بنا نهادن یک حزب انقلابی به مثابه یک اولویت استراتژیک، امروز عملا در دستور کار جنبش کمونیستی در ایران قرار دارد. در اروپا نیز، همین بحث، البته با تفاوت‌هایی بارز، در بین کمونیست ها و انقلابیون در جریان است. برای اطلاع خوانندگان از آخرین مباحثات چپ انقلابی در اروپا در این زمینه، در دو شمارۀ قبل، اقدام به انتشار مقالاتی از الکس کالینیکوس (حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا) و فرانسوا سابادو (اتحادیۀ کمونیست انقلابی پیشین و حزب نوین ضد-سرمایه‌داری کنونی) نمودیم. مقالۀ دنیس گودار در این جا، در ادامۀ این دو مقاله و در جمع‌بندی آن‌ها ارائه شده است. توضیح آن که مباحث چپ انقلابی اروپا در این زمینه و سایر مسائل استراتژیک، عمدتا با محوریت دو جریان فوق‌الذکر دنبال می‌شود.
  *****

حزب نوین ضدسرمایه داری (NPA) پیش رویِ سیاسی پرهیجانی است چرا که پاسخی است به نیاز برخاسته از مبارزه در فرانسه طی چند سال گذشته. انقلابیون مارکسیست در مرکز آفرینش این حزب قرار دارند، و در حالی که بحران جهانی سرمایه داری شتابان پیش می رود، NPA چشم‌انداز یک مداخله‌گری فعال را، در یک کشور سرمایه داری پیش رفته، در مقیاسی که در خارج از دوران انقلابی بی سابقه‌ است، به‌روی آنان می‌گشاید. اهمیت بحث بین فرانسوا سابادو و الکس کالینیکوس از همین روی است. (1) وقتی که انقلابیون˚ فرصت فزاینده برای آموختن از تجارب ملموس و نیز وظیفه ی خلاصی خود از زیر بار فرقه گرایی را دارند، کیفیت باز بحث کم‌ترین مزیت آن است.
مبنای منطقی مشترک هم در بحث سابادو و هم در بحث کالینیکوس این است که بحران    رهبری های سنتیِ جنبشِ کارگری˚ فضایی را در ”سمت چپِ چپ رفرمیست“ گشوده است که باید پر شود. مخالفت های شان پیرامون مسالۀ مرزبندی‌های برنامه‌ای در مورد سازمانی که در پی پر کردن این فضا است دور می زند -آیا این سازمان باید انقلابی باشد و آیا برای مارکسیست های عضو آن باید محدودیت‌هایی وجود داشته باشد یا نه؟
کالینیکوس در آخرین اظهارنظرش در بحث اذعان می دارد که، به‌دلایل ویژه‌ی فرانسه، سابادو ‌درست می‌گوید که NPA می تواند نه فقط سازمانی ضد- سرمایه داری بلکه حتی انقلابی در معنای وسیع کلمه باشد. اما کالینیکوس نیز بر این اصرار دارد که این رویکرد در موقعیت های دیگر انعطاف پذیری بیش تری را ایجاب می کند. برای خوانش درست کالینیکوس بدون شک باید در نظر داشت که برای او درک سرشت رفرمیسم -یعنی، درک تضادهایی موجود در آگاهی طبقاتی و درک پویایی‌های تکامل‌ آن- به‌منظور کمک به اعتلای سیاسی و تعیین استراتژی ها و تاکتیک های مناسب، از اهمیت زیاد برخوردار است. من در این دغدغه‌ی ذهنی با او شریک‌ هستم.
بحث در باره ی NPA نباید ابتدا به‌ساکن بر مرزبندی های برنامه ای متمرکز شود، بل‌که تمرکزش در وهلۀ نخست باید بر این باشد که چگونه می‌تواند نوعی از رهبری رسمی یا غیررسمی را، که از پروسه ی مبارزه پدیدار می شود،    سازمان دهی کند، چگونه می تواند در جنبش نفوذ کند -حتی آن را، بر بنیادی طبقاتی، رهبری و بازسازی کند. برای به‌وقوع ‌پیوستن این ها، جریان انقلابی درNPA  باید وضوح و یگانگی برخوردار باشد. مرزبندی‌های انقلابی مورد نظر برای سازمانی از این دست صرفا خیالی نیستند؛ آن ها یگانگی جریان انقلابی را تضعیف می کنند و به مانعی برای ساختن یک استراتژی ضد-سرمایه داریِ مشترک که این حزب نیاز دارد تبدیل می‌شوند.
محدودیت های بحت بین سابادو و کالینیکوس به‌نظر من از این واقعیت ریشه می گیرد که فضایی که آنان در بارۀ آن صحبت می کنند، فقط فضایی نیست که ”باید پر شود“. این فضا ”حزب“(2) محض یا فضایی کاملا سیاسی نیست. سرشت آن ایدئولوژیک، اجتماعی-سیاسی است. تا حد زیادی این فضا باید بازسازی شود. انباشته شدن تغییرات در شیوه ی سرمایه دارانۀ تولید و بنا بر این در ساختار طبقۀ کارگر، بحران اقتصادی و از سر گرفته‌شدن دوباره‌ی مبارزات به یک موقعیت به‌لحاظ تاریخی نوین سیاسی انجامیده است، موقعیتی که توسط استاتیس کُووِلاکیس به‌عنوان بحران طولانی هژمونی مشخص شده است: ”دقیقا به‌خاطر ویژگی اش به‌طور بنیادی مخربِ توافق اجتماعی پیشین است، پیروزی نئولیبرالیسم فقط بر پایه ی شکست‌دادن طبقات فرودست و مجبورکردن آن ها به عقب نشینی به‌دست آمده است. نئولیبرالیسم صرفن به‌دلیل غیاب، نبود یک چشم انداز بدیل، پیروز شده است. آن در کسب حمایت اکثریتی مردمی موفق نبوده است بل‌که پیروزی او، با وام گیری از اصطلاحات گرامشی، سلطه‌یی است بدون هژمونی“.(3)
یکی از عوامل دخیل در این بحرانِ هژمونی بحران رهبری های طبقه ی کارگر است. و این دومی منحصرا به این دلیل نیست که رهبران به‌لحاظ ایدئولوژیکی ”گردش به‌راست“ داشته اند. تغییرات درون طبقه‌ی کارگر وسیعا به‌تضعیف و در مواردی ویران‌شدن استحکاماتی انجامیده است که از طریق آن ها این رهبری ها اعمال می شد. در عین حال بخش های جدید ایجاد شدند. تمامی ساختار دنیای کار در بحران است (همه ی سازمان های طبقاتی سنتی، و نیز نقاط ارجاع و فرهنگ آن ها، تضعیف شده‌ است). از این گذشته، تاثیر جنبش کارگری می تواند به‌کل جامعه سرایت کند. بحران جنبش کارگری در واقع توانایی کارگران را در مقابله با تهاجم نئولیبرالی کاهش داده است. کووِلاکیس به‌درستی تاکید می کند که این [بحران جنبش کارگری] همان اندازه علت است که معلول است. با این وجود نباید شیوۀ سلطه رهبری های سنتی بر جنبش کارگری را، یعنی تحمیل ساختارِ (بوروکراتیک) به‌جنبش کارگری و فرهنگ اش، که عاملی از هژمونی غالب بر دوران پیشین بود، از نظر دور بداریم. از این منظر، صحبت از یک فضای گشوده شده صحیح است.
ربط یک ناسازه
در مصاحبه‌ای در 1970 تونی کلیف با این ابراز نظر که مبارزات بیش تری درون طبقه ی کارگر باید انجام گیرد تا علیه طبقه ی حاکم تعجب ژورنالیستی از اینترنشنال ای‌دی‌یت را برانگیخت. سلطه ی اقلیتی سرمایه دار در عالم واقع فقط به‌این دلیل ممکن می شود که عمومن اکثریت وسیع کارگران این سلطه را چه در ایده ها و چه در کردارهایشان می پذیرند. رفرمیسم ”دست کاریِ آگاهی“ به‌طور ساده و سرراست نیست. بل‌که بیان آن چیزی است که گرامشی ”آگاهی متناقض“ کارگران نامید -پذیرش ایده های مسلط و شیوه ای که در آن بیان منافع واقعی شان وارد تناقض با این ایده‌های مسلط می‌گیرد.
مبانی به‌چالش گرفتن اندیشه های مسلط، از طریق تجربه‌ی مقاومت، هر چند محدود، در برابر استثمار یا به‌طور‌ کلی در برابر بی‌عدالتی، توسعه می یابد. اما این چالش همیشه درون طبقه به‌عنوان یک کل، جزیی و ناهم‌گون است. از این روی، اگر برای طبقۀ کارگر مبارزۀ مشخص علیه طبقۀ حاکم به‌منظور توسعۀ خود به‌عنوان یک طبقه (یعنی خودآگاه و متشکل) لازم است، مبارزه درون طبقه نیز، صرف نظر از هر دلیل دیگر، دست‌کم برای ممکن ساختن خود مبارزه، لازم است.
در مانیفست کمونیست، کارل مارکس از طریق تعریف نقش کمونیست ها پاسخ تئوریکی صریح به این ناسازه می‌دهد. کمونیست ها هرگز نباید خود را از طبقه ی تحت سلطه جدا کنند. آنان باید همیشه از منافع عام جنبش دفاع کنند. در عین حال، آنان باید مصمم ترین بخش“احزاب طبقه‌ی کارگر“ بوده و دارای مزیت ”تئوریک“ بر ”توده ی عظیم طبقه ی کارگر…در فهم روشن خطوط حرکت، شرایط، و نتایج عام نهایی جنبش پرولتاریا باشند“.
تجدید عهد با جبهۀ متحد
استراتژیِ جبهه‌یِ متحد پاسخ عملی به این ناسازه توسط احزاب انترناسیونال سوم در 1920 بود. انترناسیونال سوم از انشعاب های احزاب انترناسیونال دوم در 1919 زاده شد. اما ظرفیت احزاب رفرمیست کشورهای توسعه‌یافته در جلب حمایت بخش های مهم طبقه‌ی کارگر (اگرچه فقط به‌طور منفعلانه) به شکست موج نخست انقلاب، مشخصن در ایتالیا و آلمان، انجامید.
جبهه ی متحد برای جلب نظر مساعد اکثریت کارگران به کنش در راستای مشی انقلابی     طرح ریزی شد. انقلابیون به این طریق در عمل نشان می دادند که آنان ”مصمم ترین بخش احزاب طبقه ی کارگر“ هستند که ”به‌لحاظ تئوریکی دارای درک روشن [از] خطوط حرکت، شرایط، و نتایج عام نهایی جنبش پرولتاریا“ می‌باشند.
این استراتژی تحت شرایط تاریخی ویژه ای تدقیق شد که ویژ‌گی هایش را می توان به‌این قرار به‌طور موجز خلاصه کرد: جنبشی کارگری موجودیت داشت که (به‌رغم جنگ) متشکل و قدرت مند بود، یک فرهنگ مارکسیستی غالب در قلب جنبش چپ وجود داشت، و احزاب قدرت مند رفرمیستی و انقلابی برای کسب رهبری جنبش کارگری رقابت می کردند. تحت این شرایط وحدتِ عملِ طبقه از طریق وحدت سازمان هایش (در وحله ی نخست، احزاب اش) تضمین می شد. جدا کردن کارگران از رفرمیسم در اصل منوط به موفقیت در جدا کردن آنان از حزب رفرمیست بود.(4)
بحرانِ به‌درازاکشیده شده ی هژمونی که به‌توضیح آن پرداختیم به این معنا است که استراتژی  جبهه ی متحد اکنون در شرایط کاملن متفاوت تاریخی مطرح می شود: ما جنبش کارگری جدیدی داریم که روی‌هم‌رفته شیرازه‌ی آن از دست رفته است و رهبری های سنتی فقط پیوندهایی سست با طبقه ی کارگر دارند، و این در جامعه ای است که در آن ایده های طبقاتی فقط به‌تازگی مخاطبانی بازیافته است.
جبهۀ متحد گسترده
سابادو در روی کرد بهNPA  به چهارچوب جبهه‌ی متحد وفادار نمی‌ماند چرا که پایه ی مفهومی اش مدل ”کلاسیک“ است. این وی را بر آن می‌دارد که در باره‌ی NPA بر حسب نبردی سیاسی بیاندیشد، که در آنNPA  نقش یک حزب انقلابی را ایفا می کند که درگیر مبارزه علیه حزبی رفرمیسم است.
ایده ی ”جبهه ی متحد از نوعی خاص“، که کالینیکوس به آن ارجاع می کند، تلاشی است به‌اقتضای موقعیت برای فرا رفتن از مدل تاریخی. این، اما، هم چنان پاسخی نابسنده باقی می ماند، ایده ای بیش از یک تغییرِ مدل را بازنمود نمی کند. این نابسندگی˚ کالینیکوس را بر آن می دارد که NPA را در تحلیل نهایی، چونان پاسخی عقیم به این تغییر، در نظر گیرد.
گرامشی در زمانی که در زندان فاشیست ها بود، تلاش می کرد علت شکست موج انقلابی سال های 1920 را درک کند. این او را به بررسی دوباره ی ایدۀ جبهۀ متحد و گستردن میدان مطالعه اش، بر پایه ی تحلیل ساختار پیچیده تر کشورهای  سرمایه داری پیش رفته، کشاند. از این روی، او دید گسترده تری از جبهه ی متحد ترسیم کرد. همان‌طور که دانیل بن‌سعید توضیح می دهد، وی به آن [جبهه ی متحد، م] ”هم چون عینیتِ چیرگیِ هژمونیِ سیاسی و فرهنگی“ چنگ می اندازد. و از آن، به شیوه ای کاملن لنینی، استنتاج می کند که داو در یک موقعیت انقلابی ”راه‌حل [برون‌رفت] از بحرانی تعمیم یافته به روابط متقابل بین تمامی مولفه ها در جامعه است“، بحرانی که نمی تواند ”به برخورد بین دو طبقه‌ی متخاصم“ کاهش یابد. (5)
 مدل ”کلاسیک“، در این ایده ی گسترده تر از جبهه ی متحد، آن شکلی است که با شرایط تاریخی ویژه‌ تناسب داشت، شرایطی که در آن واقعیت جنبش کارگری و نفوذش˚ مبارزه برای رهبری را به‌مساله‌ی کلیدیِ ”راه‌حل این بحران تعمیم‌یافته“ بدل می ساخت. هدف اصلی جبهه ی متحد، اما، وحدت عمل بین احزاب نیست. بل‌که به حرکت درآوردن توده های وسیع جامعه در یک رو در رویی چندسطحی با طبقه ی حاکم، متشکل کردن طبقه ی کارگر چونان موتور این جنبش و کسب رهبری انقلابی برای جنبش است. (6)
دریافت استراتژیک از NPA
در پرتو این دریافت است که ما باید درک مان از NPA را وضوح بخشیم. مساله اکنون برای  مبارزه ی طبقاتی در فرانسه بازسازی جنبش کارگری و توان مند‌کردن آن به‌جلب ”تمامی  بخش های ستم دیده“ به‌دنبال خود است -برای برساختن آن چه که برخی ”ضد-هژمونی“ می نامند. وقتی که پروسه ی توسعه ی مبارزه با پدیداری رهبری های بالقوه در بسیاری جبهه های نبرد علیه نظام قرین شده است، NPA باید سازمان دهی مجدد، هم آهنگ کردن و تجهیز آن ها به یک استراتژی را، برای رویارویی با طبقه ی حاکم‌، هدف خود قرار دهد. اگر چنین کند، و برای پیش برد مسائل بر پویایی مبارزه تکیه کند، رهبری های جدید نه تنها در خدمت فایق آمدن بر ایستایی ناشی از سلطه ی کنونی رهبری های سنتی و سیاست های شان، بل‌که کلید بازسازی جنبش کارگری نیز خواهد بود.
این پایه ی تثبیت بنیاد های NPA به‌مثابه ی حزب طبقه و ضد-سرمایه داری است. باید پیشاپیش خاطرنشان کرد که هیچ چیز از پیش تضمین شده نیست یا نمی تواند با اعلام اصول بنیادی کسب گردد. تاکید بر NPA در داشتن مرزبندی های دقیق در خلال شکل بندی اش در خدمت آزموده‌ترین مروجین و نه اکتیویست‌ها قرار گرفت. و سرسختانه‌ترین عناصر ”انقلابی“ این مروجین، در داخل و خارج اتحادیۀ کمونیست انقلابی پیشین، موفق به‌دریافت پاسخ در بین گرایش های ”سالم“ چپ از آن بخش‌های اجتماعی که اخیرا توسط جنبش رادیکال شده‌اند گردیدند. (7)
نتایج غلبه‌ی پروسه‌ی بنیادگذاری از طریق تبلیع و ترویج [پروپاگاندا] واضح است. NPA ممکن است در طبقه و بخش‌هایی از جامعه پیشاپیش جای‌پایی برای خود باز کرده باشد. با این وجود وقتی که زمان سازمان دهی بخش هایی از جنبش، به‌ویژه در اتحادیه ها و انجمن‌های محله، فرا می رسد با مشکل مواجه خواهد بود. به‌ شکلی متناقض، دست‌کم در سطح، هر چه در تعیین مرزبندی های برنامه ای انقلابی، به‌منظور اقبال مردم، مدارا بیش تر باشد ساختن [حزب] بر پایه‌ی طبقاتی مشکل تر خواهد بود.
بدون تردید، درگیری در حزب˚ بازتاب گسترده تر و کار صبورانه ترِ مبارزان حزبی که در محیط کار  می کنند را ایجاب می کند. این یقینن در مورد کسانی که مسئولیت [ساختن حزب] را به‌عهده دارند دو چندان است. با این همه جذب چنین مبارزانی به NPA باید یک هدف باشد، که ظوابط تبلیغ و ترویج غالب آن را سخت‌تر می‌کند.
کدام استراتژی؟
تمرکز بر بحث منحصرن از زاویه ی مرزبندی های برنامه ای کافی نیست و می تواند فقط به‌تقویت موانع تعیین استراتژی برای NPA بینجامد.
این بحران رشدیابنده ی سرمایه داری و پرسش های برخاسته از مبارزه است که مخاطبانی برای چنین استراتژی‌یی خلق کرده است. وقتی که به‌موازات مبارزه˚ بی اعتمادی نسبت به نهادها و رهبری های جنبش کارگری رشد می کند، ما باید برای جلوگیری از فروکش‌کردن روحیه‌ی رزمندگی به انفعال، چشم انداز یک آلترناتیو مشخص را توسعه دهیم. تمنای فراخوان برای اعتصاب عمومی     می تواند یک سلاح دو لبه باشد. این درخواست می تواند با معنا باشد اگر نیروهای فشار رهبری های اتحادیه ها برای یک روز ملی اعتصاب و تظاهرات فرا خوانند. در عین حال آن می تواند به بدبینی عمیق بینجامد وقتی که همین رهبری ها کنش را   زمین گیر کند و هیچ رهبری آلترناتیوی که بتواند، بر پایه‌ای مبارزه‌جویانه‌تر، جای گزین آن شود وجود نداشته باشد. یک چنین وضعیتی فقط می تواند تخیلات انتخاباتی (و بنا بر این رفرمیسم) را تقویت کند، که در قالب تنها راه پاسخ به مساله ی قدرت ظاهر می‌شود.
به‌روشنی NPA باید سیاستی را مفصل بندی کند که نه تنها در هر جبهه ای که درگیر است قابل دفاع باشد، بل‌که ساختن و توسعه‌دادن جنبش بر پایه ای گسترده تر و مبارزه جویانه تر را نشانه گرفته باشد. اما این باید با معادل آن چیزی که سنت تروتسکیستی استراتژی انتقالی (8) می خواند ترکیب شود -از طریق پیش‌بردن رفرم های ساختارگرایانه ی ضدسرمایه داری. NPA باید به‌عنوان سازمانی شناخته شود که پیشنهاد ارائه می دهد، بحث می کند، در مواقعی اشکالی را (در شرایط مشخص) راه اندازی می کند که در گذشته کنترل کارگری خوانده می‌شد. در این خصوص باید اشکالی از سازمان دهی کارگری در محل کار را مورد بحث قرار دهد که توسعه ی اشکال گسترده تر یا کوچک تر کنترل را نشانه گرفته اند، اشکالی که کارگران و استفاده‌کنندگان خدمات عمومی در محل را متحد می‌کند، و غیره.
همان‌طور که مطالعات دانی گلوکشتین در زمینه‌ی شوراهای کارگری نشان می‌دهد، تجاربی این‌چنین˚ همیاری بین دو گروه را می طلبد و اجازه می دهد. اولی از لایه‌ای از مبارزان عادی محل [مثلن بخش انبارداری در یک کارخانه، م] در محل کار [مثلن کارخانه، م] تشکیل می شود که مشروعیت خود را از کارگران کسب کرده اند. آنان اغلب به مخالفت با رهبری های اتحادیه شناخته شده اند اما این معمولن به سر و کار داشتن با خواسته های بلافصل محدود می شود. گروه دیگر از فعالان سیاسی ای تشکیل می شود که دارای دید جهانی تراند اما اصولن فاقد مشروعیت و ریشه در طبقه‌ی کارگر می‌باشند. (9)
نقش انقلابیون 
نه تنها تضادی بین استراتژی ضد-سرمایه داری و استراتژی انقلابی وجود ندارد بل‌که اولی باید به‌عنوان مولفه ای از دومی دریافت گردد. عدم موافقت ها در زمینه ‌ی چشم انداز انقلاب، اضافه بر نیاز به سرنگون‌کردن دولت یا در مورد نقش خشونت، موانعی برای به‌اشتراک گذاشتن استراتژی ضد-سرمایه داری نیست (استراتژی ضد-    سرمایه داری، یادمان نرود، پایه ای برای طرح مطالبات انتقالی بود).
اما انقلابیون باید نشان‌دهند که وضوح در باره ی چشم انداز انقلاب به توسعه ی یک استراتژی ضد- سرمایه‌داریِ منسجم کمک می‌کنند.
مضافن، توسعه ی اشکال آلترناتیو قدرت، هر چند کوتاه عمر، این پرسش پیش می کشد که دامنه ی رویارویی با نهادهای موجود قدرت چه قدر باید باشد، و چه مدلی‌هایی مورد نیاز هستند.
در این‌جا ما، تا جایی که به انقلابیون در NPA ارتباط پیدا می کند، به نقشی که مارکس به کمونیست ها منتسب می کند˚ ارجاع می کنیم: آنان قاطع ترین هستند وقی که پای مفصل بندی و توسعه ی یک استراتژی ضد-سرمایه داری برای NPA در میان است و بیش ترین آگاهی طبقاتی را دارند وقتی که با درک خطوط مبارزه، شرایط، و نتایج عام نهایی این استراتژی مواجه‌ایم.
این، اما، نه ایجاد یک جناح انقلابی در NPA را، که مبنای اش بر استقلال عمل است، برمی تابد -چرا که در حال حاضر امکان و توسعه ی یک استراتژی ضد-سرمایه داری مشروط به توسعه‌یافتن NPA است، و نه مخالف اش را- و نه قناعت به استدلال در یک سطح تئوریک محض.
هدف انقلابیون مارکسیست باید به‌انجام رساندن یک استراتژی بین خود و بحث و تلاش برای پذیرش آن در NPA باشد. آنان باید این [استراتژی] را نه تنها علیه دیگر پوزیسیون‌ها بل‌که در ارتباط با تجارب گردآمده در چهارچوب NPA نیز محک زنند.
*****
یادداشت‌ها
1- کالینیکوس، 2008؛سابادو، 2009؛ گارگاناس، 2009؛ کالینیکوس، 2009
2- در این ارتباط دست کم، انتقاد آلیور ناخت‌وی Olivier Nachtwey از مفهوم سوسیال لیبرالیسم به‌مثابه ی ”تمرکز بیش از اندازه بر جهت یابی ایدئولوژیک سوسیال دموکراسی نوین و قراردادن نمایند‌گی طبقاتی در سایه“ شریک است ــ ناخت‌وی، 2009.
3- کووِلاکیس، 2009.
4- باید توجه لازم به تغییری که استالینیزم پیشاپیش در کاربرد این استراتژی جبهه ی متحد ایجاد کرده بود مبذول داشت وقتی که هیچ یک از دو حزبی که برای رهبری جنبش کارگری مبارزه می کردند انقلابی نبود. به‌هر حال می توان گفت که وحدت عمل بین کارگران هنوز در متن جنبش کارگران عمدتن متشکل فرموله می شد. نگاه کنید به گدار، 2008.
5- بن‌سعید، 2007.
6- کریس هارمن، 2007، این را به‌مثابه ی کوششی جمع بندی می کند در جهت یافتن آن‌چه به یک نیروی اقتصادی˚پتانسیل ”تبدیل خود به یک نیروی سیاسی، با ظرفیت توده ای برای کشیدن بخش های ستم دیده به‌منظور سرنگونی یک نظام سیاسی کهنه، را می‌دهد“.
7- صرف نظر از این که این چپ چه‌قدر خودجوش ممکن است ظاهر شود، با این وجود توسط  تئوری های اتونومیستی متاثر می شود. پانوس گارگانوس، 2009، کاملا محق است وقتی که بر نیاز مبارزه ی سیاسی و تئوریک علیه این جریان ها تاکید دارد. مضافن، هر چه بیش تر ما در ارائه ی یک استراتژی منسجم برای NPA قصور کنیم نفوذ این جریان‌ها بر، اگرچه اقلیت، ولی بخش های با اهمیت جنبش قوی‌تر خواهد بود.
8- سنتی که من، مثل کالینیکوس، به آن تعلق دارم از دیرباز سنت به‌اصطلاح ارتودکس  تروتسکیستی را، برای درک رسمی و غیرتاریخی برنامه ی انتقالی که توسط تروتسکی تبین‌شده، مورد نقد قرار داده است. نشانی از آن چه در مورد دوران˚تازه است این است که این روی‌کرد باید دوباره مورد بحث قرار گرفته و ملموس گردد. استدل های گرایش سوسیالیسم بین الملل، که به باور من در گذشته معتبر بود، نباید به یک مانع در دورانی که در حال گشایش است بدل شود. برعکس، جریانی که از انترناسیونال چهارم بیرون آمد نباید روی کرد انتقالی را به موقعیت ”درس استراتژیک منقضی‌شده“ یا تروتسکیسم رهاشده، تحت عنوان سنت گذشته، واگذار کند.
9- گلوکشتین Gluckstein، 1985
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در فوریه 26, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: