آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

:سیاست آلترناتیو

           درس های مهم وقایع می 68
تونی کلیف

 ”بار سنت همه نسل های گذشته با تمامی وزن خود بر ذهن زندگان سنگینی می کند.“(مارکس)
در جریان جنبش پیشتاز کارگران، استالینیسم تاثیرعریان خود را آشکار ساخت؛ کارگران فرانسوی نسبت به حزب کمونیست بسیار وفادار بودند. از هر چه بگذریم، یک نسل از کارگران فرانسوی توسط حزب کمونیست آموزش دیده و تربیت شده بودند. پیش از این، واقعه ای قدرت حزب کمونیست در میان کارگران را نشان داده بود. هنگامی که  ارتش های آمریکا و انگلستان ارتش آلمان را شکست دادند، پاریس به دست ماکوی (Maqui) یعنی نیروی مقاومتی که توسط حزب کمونیست رهبری می شد، آزاد گشت. کارگران مسلح کنترل پاریس را به دست گرفتند. سپس موریس تورز دبیر کل حزب کمونیست فرانسه از مسکو به پاریس پرواز کرد و اعلام نمود: ”یک پلیس، یک ارتش، یک دولت“. منظور سرکار تورز همان پلیسی بود که در جریان جنگ همدست نازی ها بود. به هر روی کارگران پاریس رهنمود تورز را پذیرفتند و خلع سلاح شدند.
حال در جریان می 68 تاثیر حزب کمونیست کاملا گسترده بود.

پیش از این اشاره کردیم که یک میلیون کارگر و دانشجو در پاریس راهپیمایی کردند. رهبران حزب کمونیست نمی خواستند کارگران و دانشجویان با هم قاطی شوند، چون دانشجویان کاملا خارج از دایره تاثیرگذاری حزب کمونیست قرار داشتند؛ اندیشه های آنان بسیار چپ تر از حزب بود. به همین خاطر رهبران حزب زنجیره ای بیست هزار نفره از مسئولان اتحادیه ها تشکیل دادند تا بخش کارگری را از بخش دانشجویی ]در جریان راهپیمایی[ جدا کنند.
ما به اشغال کارخانه ها هم اشاره ای داشتیم. در این جا نیز بار دیگر نقش حزب کمونیست و بوروکراسی CGT تاثیرگذار بود: حدود 90-80 درصد کارگران به خانه فرستاده شدند و به همین خاطر اقلیتی از کارگران در جریان اشغال فعال بودند. بدیهی است که کارگران منزوی در خانه فرصت به بحث گذاشتن استراتژی و تاکتیک ها -که روح جنبش را شکل می دهد- را از دست دادند.
در جریان اعتصاب ها کمیته های اعتصاب فعال بودند اما این ها از طرف کارگران انتخاب نشده بودند بلکه توسط مسئولین اتحادیه منصوب شده بودند.
برای خاتمه دادن آسان اعتصاب به کارگران یک کارخانه گفته می شد که کارگران کارخانه های دیگر کار را از سر گرفته اند. این تاکتیک بارها و بارها تکرار شد. موفقیت این تاکتیک به این خاطر بود که هیچ خط ارتباطی در بین کارخانه ها مستقل از ماشین اتحادیه ای وجود نداشت.
انقلاب فوریه 1917 در روسیه
برای درک تناقضات نهفته در آگاهی کارگران در می 68 هیچ کاری بهتر از این نیست که نگاهی به تجربه انقلاب فوریه 1917 در روسیه بیاندازیم. این انقلاب نقظه پایانی بر تزاریسم نهاد. پلیس کاملا منحل شد. کارگران در همه جا در قالب شوراها سازمان یافتند. در ارتش شوراهای کارگران از همه جا سر برآوردند.
لنین وضعیت آن دوره را با عنوان ”قدرت دو گانه“ توصیف نمود. درست است که در آن زمان شوراها قدرتمند بودند اما به موازات شوراها دولت موقت بورژوایی فعالیت می کرد. درست است که    کمیته های سربازان در همه جا حاضر بودند اما ژنرال ها همچنان بر ارتش فرمان می راندند. درست است که شوراها تمایل میلیون ها نفر به صلح را بیان می کردند اما جنگ امپریالیستی ادامه داشت. درست است که کمیته های کارگری قدرتمند در هر کارخانه ای وجود داشتند اما هنوز هر کارخانه ای در تملک سرمایه داران بود. درست است که میلیونها دهقان در شوراها متشکل شده بودند اما اما هنوز زمین داران یک وجب از زمین های شان را از کف نداده بودند. رهبری شوراها به دست منشویک ها و سوسیال رولوسیونرها بود که از دولت موقت و سیاست هایش حمایت می کردند.
انقلاب فوریه گسستی از گذشته بود اما گسستی کامل نبود. در بین نهادهای آن زمان و در ذهن میلیون ها نفر، تضادها و تناقضات بسیاری وجود داشت.
شورای پتروگراد نهاد جدید و جالبی بود اما توسط بلشویک ها رهبری نمی شد. برای میلیون ها نفر که تا دیروز از تزاریسم حمایت می کردند، بریدن از تزاریسم و چرخش به چپ به معنای حرکت مستقیم به سوی بلشویسم نبود، بلکه به معنای گرایش به جریاناتی بود که در سمت راست بلشویسم قرار می گرفتند، یعنی منشویک ها و سوسیال رولوسیونرها. بلشویک ها هفته ها و ماه ها جنگیدند تا در سپتامبر 1917 در شوراهای پتروگراد و مسکو اکثریت را به دست آورند. در این جا فرصت نیست که در مورد وقایع گوناگون بین فوریه و اکتبر توضیح دهیم. این وقایع پیشروی مداوم و منظم بلشویسم به جلو را نشان نمی دهند. نفوذ بلشویک ها تا پایان ژوئن 1917 در شورای پتروگراد افزایش یافت. در ابتدای ماه جولای به عقب رانده شدند و حزب عملا غیر قانونی شد، نشریاتش تعطیل شدند، لنین مجبور به زندگی مخفیانه و تروتسکی زندانی شد. همان طور که تروتسکی می نویسد، جولای ماه افترا بود. مطبوعات به شکل هیستریکی لنین را به جاسوسی برای آلمان متهم می کردند. چرخش فضای سیاسی به راست، حس اطمینانی در راست های افراطی ایجاد کرد و در 30-27 آگوست ژنرال کورنیلوف فرمانده ارتش روسیه کودتایی را تدارک دید که اگر به پیروزی می رسید، فاشیسم دیگر نه کلمه ای ایتالیایی که روسی بود. تروتسکی از داخل زندان دفاع از پتروگراد در مقابل کورنیلوف را سازمان داد. شکست کورنیلوف به شکل گسترده ای سرعت پیشروی بلشویسم را بالا برد؛ در روزهای پس از این واقعه بود که بلشویک ها اکثریت شوراهای پتروگراد و مسکو را به دست آوردند وچند هفته بعد انقلاب اکتبر روی داد.
انقلاب یک واقعه یک روزه نیست؛ یک فرایند است. کارگران می بایست از اندیشه های بورژوایی که پیش از این تسلط داشته اند بگسلند اما این گسست در یک روز کامل نخواهد شد. تا مدتی آگاهی متناقضی در بین کارگران وجود خواهد داشت. البته شعارهای بلشویک ها از آوریل یعنی ”زمین، نان، صلح“ و ”تمام قدرت به شوراها“ شعارهای مستحکم و فاقد تناقضی در راستای حل مشکلات دهقانانی بود که زمین می خواستند، میلیون ها گرسنه ای که به نان احتیاج داشتند، میلیون ها نفر که از جنگ به ستوه در آمده بودند. اما تا مدتی بسیاری از کارگران می گفتند که: ”بله، البته که ما زمین می خواهیم اما می بایست تا پایان جنگ صبر کنیم، تا پارلمان قانون دادن اعطای زمین به ما را تصویب کند. البته که ما صلح می خواهیم اما بگذارید اول در جنگ پیروز شویم و سپس صلح به دست خواهیم آورد.“
حزب بلشویک در مارس 1917، 23 هزار عضو داشت و از حمایت 5/2 درصد شوراها برخوردار بود بنا بر این آن ها تخته پرش به اندازه کافی مستحکمی برای حرکت به سمت پیروزی داشتند.
آلترناتیو چپی که در مقابل حزب کمونیست فرانسه وجود داشت، کوچک بود. مجموع اعضای تروتسکیست ها در می 68 ، به 400 نفر بالغ می شد. مائوئیست های متشکل نیز همین تعداد نیرو داشتند. این نیرو بسیار کوچک تر از آن حدی بود که با آن بتوان استالینیست ها را به چالش کشید. اگر تروتسکیست ها چند ده هزار عضو داشتند   می توانستند در جریان راهپیمایی یک میلیون نفری 13می به نحو موثری به مباحثه با کارگران و دانشجویان بپردازند و از آن ها بخواهند که    دست های شان را به هم بدهند و مانع تشکیل شده توسط مسئولان اتحادیه را در هم بشکنند؛ در کارخانه های اشغال شده می توانستند با کارگران بحث کنند و از آنان بخواهند که در کارخانه بمانند و به خانه نروند و بدین شکل ابتکار عمل را به دست بگیرند؛  می تواستند در جهت برگزاری انتخابات به منظور برگزیدن اعضای کمیته های اعتصاب به جای شکل گیری کمیته های انتصابی تلاش کنند؛ می توانستند بین کارخانه های مختلف ارتباط ایجاد کنند تا بوروکراسی نتواند از سیاست ”تفرقه بیانداز و حکومت کن“ در جهت خاموش کردن اعتصاب استفاده کند.
می 68 های آینده
وقوع یک انفجار گسترده در آینده اجتناب ناپذیر است. البته کسی نمی داند که این اتفاق دقیقا چه زمانی روی خواهد داد. لنین سه هفته قبل از انقلاب فوریه وقتی برای گروهی از جوانان سوسیالیست در سوییس صحبت می کرد و نظرات و ملاحظاتش در مورد انقلاب 1905 را تکمیل    می نمود، گفت که آنان یعنی جوان ها انقلاب روسیه را خواهند دید و نه نسل قدیمی تر انقلابیون. چند روز قبل از انقلاب ( 7 فوریه) لنین خطاب به دوستش اینسا آرماند نوشت: ”دیروز یک گردهمایی داشتیم (گردهمایی ها همیشه من را خسته      می کنند. وضعیت عصبیم اصلا خوب نبود؛ سردرد داشتم؛  قبل از  پایان جلسه را ترک کردم)… .“ آیا او می دانست که چند روز بعد با وقوع انقلاب او دیگر این گونه غرولند نخواهد کرد؟
نقاط عطف اساسی به دلایل مشخصی هیچ گاه قابل پیش بینی نیستند. برای مدت زمانی بسیار طولانی سیر حرکت تاریخ بسیار کند است. برای حدود 10 یا 20 سال تنها تغییرات مولکولی روی می دهند و بعد ناگهان در عرض یک روز یا یک هفته، تغییراتی عظیم تر از نسل های پیشین روی می دهد.
امروزه تناقضات کاپیتالیسم بسیار حادتر از 1968 هستند. حوادث سال 68 در آستانه پایان دوره رونق بلندمدت سرمایه داری روی دادند. از سال 1973 رکودی پس از رکود دیگر رخ داده است. بی ثباتی سرمایه داری عظیم تر از گذشته است و استثمار کارگران و ناامنی هر روز رشد بیشتری پیدا می کند. انفجارات عظیم کاملا اجتناب ناپذیرند. اما برای تضمین این که این انفجارات به یک پیروزی پرولتاریایی بیانجامند ، نیاز ما به یک حزب انقلاب بسیار بیشتر از گذشته است. در اکثر موارد  فعالیت های خود انگیخته کارگران مانند بخار است. حزب انقلابی مانند پیشستون است. پیستون به خودی خود به کار نمی آید و بخار به تنهایی باد هواست. برای یک پیروزی پرولتاریایی مساله رهبری حیاتی است. می 68 یاید برای ما هم منبع الهام و هم هشدار باشد.
*****
برای مطالعه بیشتر:
* خوشبختانه جزوه بسیار آموزنده و روشنگری که تونی کلیف و یان بیرچال در تحلیل وقایع می 68 در فرانسه با عنوان ”فرانسه : نبرد ادامه دارد!“ نوشته اند، به فارسی برگردانده شده است. جمع بندی کلیف از جنبش می 68 کاملا متمایز است و همان طور که در این فصل نیز پیداست بر بازگشت به لنینیسم و آموزه های آن تاکید دارد. آن را در این لینک ببینید:
برای مطالعه گسترده تر:
* جامع ترین و بهترین گزارشی (و نه تحلیل) که در زبان فارسی در مورد وقایع می 68 موجود است، کتابی است که توسط دو روزنامه نگار غیر مارکسیست به نگارش در آمده و جنبه های گوناگون تجربه می 68 را مورد واکاوی قرار می دهد و از حیث آشنایی با دستاوردها و ابتکارات و روش های عملی مبارزه دانشجویی نیز می تواند حاوی درس های بسیاری برای فعالین دانشجویی باشد:
انقلاب 1968 فرانسه (نگرشی بر جنبش دانشجویی فرانسه)، پاتریک سیل و مورین مک کانویل، مترجم حسین بخشنده، نشر سرایی، 1381
* برای اطلاع بیشتر از زمینه های شکل گیری موج اعتراضات جوانان و خیزش های دانشجویی در اواخر دهه 60 میلادی نک به: عصر نهایت ها (تاریخ جهان 91-1914)، اریک هابزبام، ترجمه حسن مرتضوی، نشر آگه، چاپ دوم، بهار 1383،  صص 27-410،
توضیحات:
* تونی کلیف در این فصل به وقایع می 68 در چارچوب کلی استراتژی انقلابی می نگرد و مطالبی را که در سراسر بخش های کتاب بر آن ها تاکید دارد را از این زاویه بررسی می کند: لزوم بسنده نکردن به ”انقلاب های نیمه تمام“ (که سمبل آن را می توان ”انقلاب فوریه“ در روسیه 1917 دانست)  چون تبدیل به گوری برای انقلابیون می شوند (مانند مورد ایران در سال 57) ، لزوم تداوم انقلاب و در هم آمیختن خواسته های ضد استبدادی و دموکراتیک با ضد استثماری و ضد سرمایه داری، اجتناب از درک مرحله ای از انقلاب که سمی بود که توسط استالینیست ها ترویج می شد، اهمیت فوق العاده ”عامل ذهنی“ یعنی یک حزب توده ای انقلابی در تضمین موفقیت این فرایند به مثابه مهم ترین عامل و …. همان طور که خود کلیف در این کتاب می نویسد، اعتصاب عمومی را بخش عمده و مهم و در حقیقت قلب فرایند انقلابی می داند. وی در سال 1985 (پس از اعتصاب معدنچیان در انگلستان) کتابی تحت عنوان ”الگوهای اعتصاب توده ای“ نوشت که بخش اول آن به فارسی ترجمه شده است و دیدگاه او را در این زمینه نشان  می دهد :
چشم انداز استراتژیکی که کلیف در سراسر این کتاب بارها و بارها بر آن تاکید می کند، در حقیقت همان چشم انداز استراتژیک انقلابی در سنت کلاسیک مارکسیستی است. دانیل بن سعید نظریه پرداز مارکسیست و از اعضای رهبری حزب جدید ضد سرمایه داری (NPA) در مقاله ای تحت عنوان ”بازگشت استراتژی“، می گوید که ”در پرتو تجارب بزرگ انقلابی قرن بیستم“ می توان دو فرضیه کلان استراتژیک و حالت های ترکیبی بین آن ها تشخیص داد. یکی از این دو فرضیه کلان استراتژیک، به سنت کلاسیک مارکسیستی تعلق دارد که هم بن سعید و هم کلیف خود ا به آن متعلق می دانند . بن سعید در این مقاله می نویسد:
” برخلاف بینشهای خودانگیخته گرایانه در رابطه با فرایند انقلابی و برخلاف بی تحرکی ساختارگرایانهی سالهای دهه 1960، ما همواره بر سهم عامل ذهنی اصرار میورزیم. اما نه در الگوبرداری بلکه بر آن چه آنتوان آرتوس در مقالهاش در مجله ”نقد کمونیستی“ اشاره دارد، و ما آن را ”قضیه های استراتژیک“ نام   نهاده ایم، اصطلاحی که به هیچوجه بازی با کلمات نیست. یک الگو، چیزی برای کپیهکردن، نظیر یک دستورالعمل است. یک فرضیه، راهنمایی است برای عمل و با تکیه بر تجربیات گذشته، اما در آن  بر روی تجربیات و بر حسب موقعیتهای جدید باز بوده و انعطافپذیر است. بنا بر این، یک خیالپردازی نبوده، بلکه  چکیدهای ست از تجارب گذشته، (تنها مادهای که در اختیار داریم)، با علم به این که حال و آینده، ضرورتا غنیتر میباشند. در نتیجه، انقلابیون با همان مخاطرهای روبرو هستند که نظامیان، که به قول عوام، همیشه به اندازه یک جنگ تاخیر دارند.
در پرتو تجارب بزرگ انقلابی قرن بیستم (نظیر انقلاب روسیه و انقلاب چین و نیز انقلاب آلمان، جبهه خلق در فرانسه، جنگ داخلی اسپانیا، جنگ آزادیبخش ویتنام، می 68، پرتقال، شیلی …)، دو فرضیه بزرگ را میتوان تمیز داد.  فرضیه اعتصاب عمومی که منجر به قیام میشود (GGI) و فرضیه جنگ تودهای طولانی (GPP) . این دو به دو نوع بحران، دو نوع قدرت دوگانه و در دو شکل از نحوهی پایانیابی بحران خلاصه میشوند:
در مورد اعتصاب عمومی  منجر به قیام، دوگانگی قدرت شکلی اساسا شهری دارد، از نوع کمون (نه تنها کمون پاریس بلکه شورای پتروگراد، قیام هامبورگ، قیام کانتون و قیام بارسلون و …) دو قدرت نمیتوانند برای مدتی نسبتا طولانی و در فضایی متمرکز همزیستی کنند. در این مورد، با یک رودررویی سریع برای تعیین وضعیت روبرو هستیم (که میتواند به رودررویی طولانی منجر شود: نظیر جنگ داخلی در روسیه، جنگ آزادیبخش در ویتنام پس از قیام 1945 و ….) در چنین فرضیهای، تضعیف روحیه ارتش و عدمانظباط و سازمان دهی سربازان نقش مهمی بازی میکند (کمیته سربازان در فرانسه، SUV ها در پرتقال و دسیسههای میر MIR  در میان ارتش شیلی، بخشی از آخرین تجارب قابل ذکر در این زمینهاند.
در مورد جنگ تودهای طولانی، با قدرت دوگانهای روبرو هستیم که در سطح کشور عمل میکند (نواحی آزادشده و اداره این مناطق) که میتوانند زمان طولانیتری همزیستی کنند. مائو با انتشار جزوه چرا حاکمیت سرخ میتواند در چین دوام یابد؟“  در سال 1927 این شرایط را به خوبی درک کرد و تجربه جمهوری ینان نمونه بارز آن بود. در مورد فرضیهی نخست، ارگانهای قدرت بدیل به لحاظ محتوای اجتماعی منحصراً توسط شرایط شهری (نظیر کمون پاریس، شورای پتروگراد، شوراهای کارگری، کمیتهی میلیشیای کاتالونیا)، بندهای صنعتی و چریک محلی و غیره است که تعیین میشوند در حالی که در مورد فرضیهی دوم، در ”ارتش خلق“ متمرکز میشوند (با اکثریت دهقانی)
در بین این دو کلان فرضیه پالاییده، میتوان انواع ترکیبات بینابینی را یافت. منجمله در انقلاب کوبا و علی رغم افسانهی سادهشده کانون (عمدتا از طریق کتاب رژی دبره، انقلاب در انقلاب)، ما شاهد پیوند و خیزش کانون چریکی در مقام هستهی ارتش شورشی، با  تلاش هایی در جهت اداره امور و اعتصابهای عمومی در شهرهای هاوانا و سانتیاگو هستیم…“
ترجمه این مقاله ارزشمند دانیل بن سعید به فارسی تحت عنوان ”بازگشت مساله سیاسی-استراتژیکی“ توسط بهروز عارفی در شماره پنجم نشریه ”سامان نو“ درج شده است:
* مهم ترین جریان تروتسکیست و شاید مهم ترین جریان چپ افراطی حاضر در جنبش می 68 در فرانسه، جوانان کمونیست انقلابی (JCR) بود که چهره هایی نظیر آلن کریوین و دانیل بن سعید در آن حضور داشتند. JCR پس از وقایع می 68 غیر قانونی شناخته شد. مدتی بعد از یک جریان دانشجویی به یک حزب تبدیل شدند و اتحادیه کمونیست های انقلابی (LCR) را بنیان گذاشتند. اخیرا LCR اقدام به تشکیل حزب جدید ضد سرمایه داری (NPA) در فرانسه نموده است.
در کتابی که پاتریک سیل و مورین مک کانویل به نگارش در آورده اند (و مشخصات آن در بالا آمد) ، مطالب آموزنده و جالبی در مورد JCR ، شیوه فعالیت و نقش آن در خیزش می 68 آورده شده است که به گوشه هایی آن نظر به اهمیت موضوع در این جا اشاره می شود:
JCR در آوریل 1966 با شرکت صد و بیست جوان در جلسه ای در پاریس اعلام موجودیت نمود. دوارهای سالن کنفرانسی که JCR در آن اعلام موجودیت نمود با عکس ها و پلاکاردهایی از مارکس و انگلس، لنین، تروتسکی و لوکزامبورگ پوشانده شده بود. پاتریک و مورین می گویند که این جریان در جنبش می 68 ”بیشترین نقش را بر عهده داشت“ و ”سرسخت ترین و هولناک ترین و قوی ترین گروه چپ افراطی“ بود. از زمان تشکیل در سال 1966 تا زمان آزمایش در 1968، JCR دو سال وقت داشت تا به سازمان دهی بپردازد. آن ها چشم انداز تشکیل یک حزب توده ای را در پیش رو داشتند اما در این حال افراد زبده ای را به عنوان کادرهای انقلابی تربیت می کردند که در اقصی نقاط کشور پراکنده می شدند. اولین هدف سری آن ها تشکیل هسته هایی بود که هر هسته تعداد اعضای هر چه بیشتری گرد آورد. مهم ترین رهبر JCR ، آلن کریوین بود و از مهم ترین خصوصیت های او ”رئالیسمی بود که به ندرت نزد سیاستمداران افراطی یافت می شد.“
سلول اصلی و پایه ای JCR ، حلقه (Circle) بود. عضویت کامل پس از یک دوره حداقل سه ماهه ناظر بودن صورت تحقق به خود می گرفت. ظرف این مدت شخص می بایست بر احساسات و عواطف خود فائق   می شد و آن ها را تحت کنترل در می آورد. او نه تنها  می بایست نظرات و اندیشه های JCR را خوب می فهمید بلکه در دفاع از آن خبره می شد و از پس دفاع از آن بر می آمد. یک فرد در عین حال می بایست آژیتاتور و مبلغ خوبی برای عقاید و افکار JCR می بود. در مقایسه با دیگر تشکل ها  JCR بود بر هوش و توانایی اجرایی اعضای خود خیلی تاکید داشت و آن ها را به دقت زیر نظر می گرفت. دیسیپلین وجود داشت و لازم الاجرا بود اما بر خود-نظم دهی تاکید می شد. یک عضو خاطی خود را تحت مراقبت حلقه خود می دید و چه بسا به عضو ناظر تنزل داده می شد و یا در صورت ارتکاب خطای بزرگ و جدی از JCR اخراج می شد.
در جریان اوج گیری جریانات می 68 و توده ای شدن حرکت و دخالت موثر و منظم و سازمان یافتهJCR  در امواج تحرکات توده ای، ”موقعیت آن ها را به عنوان رهبران سیاسی انقلاب تثبیت کرد.“
* الکس کالینیکوس عضو کمیته مرکزی  و از      نظریه پردازان حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا در مقاله ای تحت عنوان ”جنبش دانشجویی امروز“ در فوریه 1975 به بررسی مسائل اساسی جنبش دانشجویی از جمله بسترهای شکل گیری و چشم اندازهای استراتژیک و … آن می پردازد.
کالینیکوس مقاله را با اشاره به این واقعیت آغاز می کند که تا یک دهه پیش از 1968، جنبش دانشجویی وجود خارجی نداشت. انگلستان نمونه تیپیک این مساله است و به عنوان استثنا ی نیز می توان از تحرکات دانشجویان فرانسوی در مخالفت با جنگ الجزایر و نیز فعالیت های دانشجویان لهستانی و مجارستانی در وقایع سال 1956 نام برد. به عقیده او، اگر پیش از این تحرک سیاسی هم  در بین دانشجویان وجود داشت، در اردوی راست قرار می گرفت. به عنوان مثال در بریتانیا و آمریکا مقامات اتحادیه های دانشجویی با سیا (سازمان جاسوسی آمریکا) مرتبط بودند و طبقه کار انگلستان هنوز خاطره دانشجویان اعتصاب شکن را که برای مقابله با اعتصاب عمومی 1926 در بریتانیا اعزام شدند را فراموش   نکرده اند. با اتکا ی به چنین واقعیت هایی بود که تروتسکی در مقاله ای با عنوان ”سوسیالیزم و روشنفکران“، وجود پتانسیل انقلابی در بین دانشجویان را انکار می کند. به نظر کالینیکوس این دیدگاه در آن زمان معتبر بود اما او در مقاله اش دقیقا به دنبال این است که نشان دهند که چرا این دیدگاه دیگر اعتبار ندارد.
تغییر شرایط در یک دهه قبل از 1968 این تغییر دیدگاه را لازم کرده است. در اواخر دهه 60 تقابل بین دانشجویان و حکومت سراسر جهان ، از لندن تا پراگ، از برکلی تا برلین و از پاریس تا توکیو را در نوردید. مهم تر این که بسیاری از این دانشجویان سیاسی خود را به گونه ای از مارکسیزم انقلابی معتقد می دانستند. سوالی که کالینیکوس در این جا مطرح می کند این است که: چرا چنین تغییر اتفاق افتاد ؟ و در قالب دو قسمت ”دانشجویان و کاپیتالیسم متاخر“ و ”تناقضات“ این سوال را پاسخ می دهد. وی مانند هر مارکسیست دیگری برای پاسخ به چرایی این تغییرات، به جای شروع کردن از مقولاتی مانند رشد آگاهی انتقادی و اقتضائات سنین جوانی و ویژگی های محیط آکادمیک و … در وهله اول به مبانی و زمینه های این دگرگونی ها در عرصه اقتصاد کاپیتالیستی می پردازد. همان طور که خود او در زیرنویس مقاله اشاره می کند، چارچوب تئوریک بحث او بر مبنای نظرات یکی از اصلی ترین تئوریسین های حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا یعنی کریس هارمن در این رابطه که در کتاب ”آموزش، سرمایه داری و انقلاب دانشجویی“ (لندن ، 1969) مدون شده است ، قرار دارد. کریس هارمن در کتاب ”تاریخ مردمی جهان“ ( به فارسی ترجمه شده است) با سادگی و شتاب، بخشی از نظرات خود در این رابطه را خلاصه می کند:
”سرانجام در تمامی کشورهای پیشرفته، رونق دراز مدت ]پس از جنگ جهانی دوم[به افزایش چشمگیری در شمار دانشجویان منجر شد. همه جا دولت از توسعه غول آسای آموزش عالی پشتیبانی کرد چنان که در جستجوی قابلیت رقابت ملی سرمایه داری ملی خود  می بود. در بریتانیا که در آغاز جنگ جهانی دوم ( 1945) تنها 69 هزار دانشجو داشت، در 1964 تعداد دانشجویان تقریبا به 300 هزار نفر بالغ شد. رشد ، هم چنین تغییر کیفی در ترکیب جمعیت دانشجو به وجود آورد. در حالی که دانشجویان در گذشته بیشتر از میان طبقه حاکم و اعوان و انصارش بر می خاستند، اکنون عمدتا از میان بچه های طبقه متوسط و به میزانی کم تر از میان کارگران سر بر می آوردند. کالج هایی که در آن توده تحصیل   می کردند، به نحو روزافزونی بزرگ و بر الگوی طرح های یک نواخت استوار بود و دانش آموزان در آن ها به همان نحوه تمرکز کارگران در کارگاه ها تمرکز می یافتند. دانشجویان معترض در برکلی و کالیفرنیا از ”کارخانه های دانش“ شکایت می کردند. دانشجویان پیش از آن که به سرنوشت طبقاتی بسیار متفاوتی در جامعه گسترده تر نقل مکان کنند، فقط سه یا چهار سال در این جا گرد هم می آمدند. اما شرایطی که در آن خود را پیدا       می کردند، می توانست اشتراک احساس و منافعی ایجاد کند که بتواند آن ها را به اقدام جمعی وادارد. چیز دیگری ممکن بود همان اثر را داشته باشد: تنش های ایدئولوژیک در جامعه گسترده تر… این بدان معنا بود که مسائل مطروحه در سطح جامعه گسترده تر ممکن است در کالج ها منفجر شوند…“
(نک به تاریخ مردمی جهان، کریس هارمن، ترجمه پرویز بابایی و جمشید نوایی، انتشارات نگاه، 1386، صص 700-699 ، تاکید از ماست)
کاالینیکوس بر مبنای نظرات هارمن می گوید که تناقضات و تضادهای موجود در گسترش آموزش عالی از تنش بین برنامه ریزی برای یک گسترش منظم آموزش عالی و ماهیت غیر قابل برنامه ریزی و آنارشیک   سرمایه داری نشات می گرفت. تصمیماتی که ده سال قبل گرفته شده بود، امروز به این معنا بود که بازار کار از فارغ التحصیلان پر شود. برنامه ریزی های انجام شده در گذشته ممکن بود در تضاد با سیاست قطع هزینه های عمومی و یا نیازهای فوری صنعت قرار بگیرد. گسترش شتاب زده آموزش عمومی به معنای کتابخانه های شلوغ، فضای کم و امکانات اندک برای دانشجویانی بود که به خاطر احساس تهدید دولت سرمایه داری از رقیبان خارجی، به داخل دانشگاه ها هل داده شده بودند. تمام این ها اشکال گوناگون این تناقض پایه ای بودند که سرمایه ملی از یک سو می کوشید گسترش آموزش عالی را برنامه ریزی کند و در عین حال به فشارهای ناشی از رقابت و دوره های رونق و رکود که ماهیتا غیر قابل برنامه ریزی بودند، پاسخ دهد.
پس از ارائه این تحلیل ها در رابطه با جایگاه آموزش عالی در سطح اقتصادی، کالینیکوس به عرصه سیاست     می پردازد و سه فاز مبارزات جنبش دانشجویی را تفکیک می کند:
نخستین فاز مبارزات جنبش دانشجویی به اواخر دهه 60 برمی گردد. در این دوره سیاست نقش مسلط را بر عهده دارد. به بن بست رسیدن چپ رفرمیست و پارلمانتاریست، منجر به رشد چپ افراطی در بین دانشجویان می گردد. جنبش بر علیه جنگ ویتنام نیز منبع دیگری برای کسب نیرو است. تناقض پایه ای بین گسترش آموزش عالی و ماهیت آنارشیک سیستم کاپیتالیستی نیز زمینه اعتراض دانشجویان را فراهم می کند. مبارزات دانشجویی در سراسر اروپا اوج می گیرد . خیزش می 68 در فرانسه روی می دهد . در ایتایا ”پاییز داغ“ از راه می رسد و در انگلستان در 27 اکتبر بزرگ ترین تظاهرات توده ای از زمان چارتیست ها (در اوایل قرن نوزدهم)  با شرکت 100 هزار نفر در مقابل سفارت آمریکا برگزار می گردد.
کالینیکوس دو گرایش انحرافی در برخورد چپ با این اعتراضات تشخیص می دهد: تنزه طلبی (abstentionism) و فرصت طلبی (opportunism) . تنزه طلب ها مبارزات دانشجویی را خارج از عرصه مبارزه طبقاتی می پنداشتند و به همین خاطر در آن شرکت نمی کردند. موضع اپورتونیستی در این زمینه توسط ارنست مندل نظریه پرداز انترناسیونال چهارم تئوریزه شد. چکیده این موضع، بی اعتقادی به طبقه کارگر به عنوان تنها عامل انقلاب بر علیه سرمایه داری و جایگزین کردن آن با ”پیشتاز دانشجویی“ بود.  انترناسیونال چهارم به انحطاط رسیده بود و قادر به ارائه یک تحلیل جامعه مارکسیستی از سرمایه داری متاخر و نقش محوری طبقه کارگر به عنوان تنها نیرویی که سرنگون ساختن امپریالیسم است، نبود (در زیرنویس های فصل پیشین به روند تبدیل انترناسیونال چهارم به یک چپ غیرکارگری اشاره شد) . بر اساس تحلیل های آن ها، عملا نیروهای جدیدی به عنوان عامل انقلاب جایگزین طبقه کارگر می شدند و تحلیل های ارائه شده می بایست توان انقلابی آنان را در به چالش کشیدن سرمایه داری اثبات کند. در این هنگام بود که جنبش دانشجویی به مثابه یک مرحمت الهی فرا رسید. به اعتقاد آنان ”دانشگاه گهواره انقلاب“ بود و دانشجویان و جوانان در کنار چریک های جهان سوم و سیاهان و … می بایست به جای طبقه کارگر عاملین انقلابی جدید باشند. به عقیده آن ها همان طور که مناطق آزاد شده توسط چریک ها از نظر جغرافیایی خارج از دسترس نیروهای حافظ نظم حاکم قرار      می گرفت، دانشگاه ها نیز از لحاظ جامعه شناسانه خارج از دایره نفوذ طبقه حاکم است.
کالینیکوس اشاره می کند که اینکه دانشگاه ها به عقیده آنان خارج از دایره نفوذ طبقه حاکمه بودند، مانع آن نشد که تانک های پاپادوپولوس (رییس حکومت دیکتاتوری سرهنگ ها در یونان) دروازهای دانشگاه پلی تکنیک آتن را خرد کنند و وارد آن شوند.
چپ افراطی در انگلستان عمدتا از طرفداران دیدگاه  بین الملل چهارم (که نشریه ”نیو لفت ریویو“ مهم ترین تریبون نظری آنان بود) و طرفداران جریان سوسیالیزم بین الملل (دیدگاه تونی کلیف) تشکیل می شد و همین اختلاف نظر مهم، باعث اختلاف در سیاست آنان در قبال جنبش دانشجویی شد. جریان سوسیالیزم بین الملل -که در دور اول اعتراض به جنگ ویتنام و سایر اعتراضات دانشجویی رهبری را به دست گرفته بود- اعتقاد داشت که دانشجویان توان مواجهه ای از آن دست که طرفداران دیدگاه ”پیشتاز دانشجویی“ انتظار دارند را ندارند ، آماده مبارزات دفاعی برای مقابله با واکنش مسئولان دانشگاه در قبال تهاجماتشان نیستند و چنین برخوردهایی در برخی اوقات به نفع مقامات دانشگاه  تمام می شود. در برهه بالاگرفتن اعتراضات و تب داغ دانشجویان، موضع آن ها در اقلیت ماند.
درس های فاز نخست مبارزات جنبش دانشجویی این ها بودند:
نخست این که مبارزات دانشجویی به شدت ناپایدار و دمدمی مزاج است. به خاطر انزوا و شاخه شاخه بودنی که موقعیت و موجودیت دانشجو بودن در خود دارد، دانشجویان می توانند به سرعت بین مبارزه جویی و انفعال در نوسان باشند و تغییر حالت دهند. در هنگام طغیان، با روحیه و تمام نیرو وارد عمل می شوند و در همان حال هنگامی که مبارزه مشخصی که درگیر آن هستند افت می کند به سرعت به حالت بی علاقگی و دل زدگی دچار می شوند.
درس دوم، آشکار شدن محدودیت های مبارزات جنبش دانشجویی بود. دانشجویان در فرانسه توانستند جرقه اعتصاب عمومی در فرانسه را بزنند اما نتوانستند بر نفوذ حزب کمونیست فرانسه که از جریان یافتن اعتصاب در مسیر انقلاب کارگری جلوگیری می کرد، غلبه کنند.
به هر روی مبارزات دانشجویی باعث تقویت چپ انقلابی شد. در آلمان غربی چپ انقلابی هم چنان یک پدیده دانشجویی باقی ماند اما در انگلستان به یمن فعالیت جریان سوسیالیزم بین الملل، قشری از سوسیالیست های انقلابی شکل گرفتند که بر محدودیت های مبارزه جنبش دانشجویی آگاه شده و به این نتیجه رسیده بودند که تنها طبقه کارگر می تواند عامل انقلاب باشد. آن ها وظیقه بنا نهادن یک حزب توده ای که در طبقه کارگر ریشه داشته باشد را در دستورکارشان قرار دادند.
فاز دوم مبارزات جنبش دانشجویی از نظر کالینیکوس به سال های 73-1970 برمی گردد. عامل کلیدی که این دوره را از دوره قبل جدا می کرد، احیای مجدد یک جنبش کارگری تهاجمی بود. با بالا رفتن نرخ تورم، حزب محافظه کار تلاش می کرد دستمزدها را پایین بیاورد و قوانینی را در این رابطه تصویب کند. موج اعتصابات با اعتصاب رفتگرها در کریسمس 1969 شروع شد و با اعتصاب معدنچیان در 1972 به اوج رسید. البته از همان اعتصاب عمومی می 68 در پاریس که تونی کلیف به درستی آن را ”بزرگ ترین اعتصاب عمومی در تاریخ“ خواند، بسیاری از بحث ها در رابطه با سوال هایی نظیر ”عامل انقلاب کیست؟“ پاسخ خود را در عمل گرفته بودند. اعتصاب عمومی می 1968 با تمام عظمت خود، به تمام آن تئوری ها و نحله های فکری که طبقه کارگر را مستحیل در جامعه بورژوازی و فاقد ظرفیت و توان انقلابی می دانستند و به تمام ستایش کنندگان ”جنبش های اجتماعی جدید“ و ”جنبش های رنگین کمانی“ درس بزرگی داد. همان طور که کریس هارمن می نویسد: ”تا پیش از ماه می گسترش مبارزات دانشجویی به لحاظ بین المللی منجر به محبوبیت نوینی برای زبان انقلاب می گشت اما تا ماه مه چنین سخنانی هنوز در چارچوب و کادر مفاهیم کسانی چون هربرت مارکوزه می گنجید همراه با نادیده انگاشتن کارگران. شعارهای خصلت نمای جنبش از ”قدرت دانشجویی“ سخن به میان می آوردند ماه مه آن را تغییر داد. از آن پس گرایش روزافزونی پیدا شد که میان آن چه روی می داد و رویدادهای 1848، 1871، 1917، 1936 و در برخی موارد با آن چه در 1956 روی داده بود پیوند برقرار کند. مفاهیم و معانی مارکسیستی که در جریان زندگی فکری در غرب به مدت بیش از دو دهه به حاشیه رانده شده بود، به ناگهان متداول شد…“ (تاریخ مردمی جهان، کریس هارمن، ص 701)
به هر حال وقوع موج جدید اعتراضات کارگری به این معنا بود که تئوری های ”پیشتاز دانشجویی“ از چشم انداز خارج شده است. تمرکز دیگر نه بر روی همبستگی با ویتنام که بر وحدت با مبارزات کارگران بود.
از سوی دیگر بالا رفتن تورم باعث کاهش مقرری های دانشجویی از جانب دولت شد که برای کسانی که تنا به آن متکی بودند، بسیار حیاتی بود. این مساله دو تاثیر بر جنبش دانشجویی گذاشت: باعث مطرح شدن اهمیت اتحادیه ملی دانشجویان (NUF) شد و بسیاری دانشجویان را به این فکر انداخت که برای دفاع از منافع مادی خود وارد عرصه شوند. این به این معنی بود که مطالبات صنفی و اقتصادی در دانشجویی اهمیت فزاینده ای یافته است و زمینه برای توده ای شدن آن حتی بیش از گذشته فراهم آمده است. NUF پیش از این یک نهاد بوروکراتیک شمرده می شد که توسط راست ها و رفرمیست ها اداره می شود اما با اهمیت یافتن مسائل صنفی و تهدید منافع دانشجویان از سوی محافظه کاران به عنوان سنگری برای دفاع از منافع صنفی دانشجویان درآمد. به زودی کنترل آن از دست راست ها و رفرمیست ها خارج شد و صحنه بحث میان چپ افراطی و چپ طرفدار اردوگاه بر سر مسائلی مانند نحوه پاسخ به محافظه کاران، رابطه دانشجویان، مساله ایرلند و … گردید.
فاز سوم از سال 1975 (زمان نگارش مقاله) و در واکنش به کاهش بودجه آموزشی از سوی دولت آغاز می شود. کالینیکوس اعتقاد دارد که فاز جدید مبارزات نقاط عزیمت صنفی و اقتصادی دارد و از منافع مادی دانشجویان نشات می گیرد. مبارزه بر سر این موضوعات ناگزیر به عرصه سیاست کشیده خواهد شد و به    چشم انداز و استراتژی نیاز خواهد داشت. در این واقعیت فرصت های بسیاری برای انقلابیون به منظور تاثیر گذاری بر مبارزات جنبش دانشجویی نهفته است و آن ها باید بتوانند از خلال پاسخ گویی به این مسایل در جهت کسب رهبری جنبش بکوشند و جنبش دانشجویی سراسری که در پیوند با سازمان کارگری انقلابی باشد ایجاد کنند. کالینیکوس به این مساله اشاره می کند که وضعیت، بافت، موقعیت و مطالبات جنبش دانشجویی در دوران کاپیتالیسم متاخر زمینه را برای منزوی کردن    گرایش های راست و رفرمیست در این جنبش فراهم کرده است. از سویی دیگر تا زمانی که انقلابیون در جنبش دانشجویی فعال باشند و طبقه کارگر دچار شکست ها و عقب گردهای عمده نگردد، جریانات راست قادر به کسب نفوذ در بین دانشجویان نخواهند شد.  اما بلافاصله  هشدار می دهد که انقلابیون باید آگاه باشند که دانشجویان به شکل اتوماتیک در کنار طبقه کارگر نخواهند ایستاد. تجربه زیست و مبارزه هر روزه طبقه کارگر منجر به تقویت اتحاد آن ها می شود اما در مورد دانشجویان به علت منزوی و شاخه شاخه بودن چنین نیست. این که دانشجویان بتوانند بر اتمیزه بودن که خصلت ماهوی موقعیتشان است غلبه کنند یا نه، به اوضاع سیاسی عمومی بستگی دارد. در شرایط مشخص مانند زمانی که بحران های اجتماعی وجود دارد و طبقه کارگر فاقد روحیه مبارزاتی است،  دانشجویان ممکن است به فاشیزم گرایش پیدا کنند. به همین خاطر بی توجهی به جنبش دانشجویی از سوی انقلابیون می تواند نتایج وخیمی به همراه داشته باشد.
اما چه عواملی باعث گرایش دانشجویان به سمت سوسیالیزم می شود؟ کالینیکوس این گونه پاسخ می دهد که:
دانشجویان باید سوسیالیزم را به مثابه یک آلترناتیو واقعی ببینند و این در گرو آن است که یک حزب انقلابی توده ای با پایگاه کارگری این آلترناتیو را به جنبش دانشجویی ارائه کند. به عبارت دیگر آن چه مورد نیاز است سازمانی است که وظیفه ساختن یک حزب انقلابی توده ای متعلق به طبقه کارگر را با طرح یک استراتژی انقلابی در جنبش دانشجویی ترکیب کند. تا آن زمان انقلابیون باید به فعالیت در جنبش دانشجویی ادامه دهند و تعداد هر چه بیشتری از آنان را به سیاست های سوسیالیستی جذب کنند. حرکت در چنین مسیری است که به اتحاد محکم و استراتژیک جنبش دانشجویی و جنبش کارگری منجر خواهد شد و نه صرفا اعزام دانشجویان انقلابی به میان کارگران به منظور مواجهه و بحث با آنان و جذب آن ها به ایدئولوژی و آگاهی انقلابی.
اما جذب توده و بدنه دانشجویان به سیاست های سوسیالیستی از چه کانالی حاصل خواهد شد؟ به نظر کالینیکوس این مهم نیازمند کارکردن بر روی موضوعاتی است که مستقیما دانشجویان را تحت تاثیر قرار می دهد (اعم از صنفی و سیاسی و …). وقتی مبارزه به شکل خودانگیخته آغاز می شود، این وظیفه انقلابیون است که مسیری در مقابل آن بگذارند. تجربه سال های آخر دهه 60 نشان داد که تنها با درگیر شدن در یک مبارزه  توده ای، دانشجویان جذب سیاست های رادیکال خواهند شد. اثبات صحت سیاست های انقلابی به توده دانشجویان (مانند توده کارگران)  تنها از طریق تبلیغ و ترویج از بیرون ممکن نیست بلکه با رهبری کردن مبارزات جاری آنان امکان پذیر است.
وی سپس یادآوری می کند که به منظور برآورده ساختن اهدافی که در بالا بیان شد، دانشجویان هوادار گرایش سوسیالیزم بین الملل اقدام به تاسیس یک سازمان سراسری در جنبش دانشجویی موسوم به ”سازمان سراسری جمع های سوسیالیزم بین الملل“ (NOISS) نموده اند که وظیفه آن تمرکز بخشیدن به سیاست های چپ در دانشگاه از طریق دخالت در مبارزات دانشجویی است. کالینیکوس بار دیگر تاکید می کند که برای نیل به این هدف، جذب دانشجویان مستعد به ایدئولوژی انقلابی  از طریق تبلیغ و ترویج دیدگاه های مارکسیستی کافی نیست بلکه به دخالتگری در مبارزات جاری دانشجویان نیاز است. او در پایان می نویسد که برای قرار گرفتن در چنین مسیری نیاز به یک گسست نیز هست: گسست از سنت سیاست های سکتاریستی گذشته چپ رادیکال در جنبش دانشجویی و روی آوردن به سنت کار توده ای: یک سنت کار توده ای که قادر باشد یک چشم انداز پیگیرانه و اصولی انقلابی را با آژیتاسیون (تبلیغ و تهییج) حول مسائل و معضلات جاری دانشجویان به منظور بسیج آن ها در راستای منافع خودشان در هم آمیزد.    
(مقاله کالینیکوس را در حقیقت می توان کاربست دیدگاه های مطرح شده در قسمت توضیحات فصل هفتم (مارکسیزم درباره ستم) در مورد مشخص جنبش دانشجویی دانست)
آدرس کامل مقاله کالینیکوس:
Student Movement Today , Alex Callinicos & Simon Turner , International Socialism , No.75 , February 1975, pp 9-15 
و برای مشاهده متن کامل مقاله الکس کالینیکوس به زبان انگلیسی می توانید از این لینک استفاده کنید:
* شناسنامه کامل کتاب کریس هارمن :
تاریخ مردمی جهان، کریس هارمن، ترجمه پرویز بابایی و جمشید نوایی، انتشارات نگاه، 1386
کتاب های کریس هارمن در رابطه با تحلیل موقعیت دانشگاه در جامعه بورژوایی و جنبش دانشجویی در سایت آمازون از طریق این لینک ها قابل مشاهده هستند (البته فقط روی جلد و مشخصات و معرفی آنها!). متاسفانه متن رایگان این کتابها یافت نشد. 
آموزش، سرمایه داری و انقلاب دانشجویی:
آخرین آتش: 1968 و پس از آن:
*  ارنست مندل تغییر نقش و بافت دانشگاه در سال های پس از جنگ جهانی دوم را به گذر از ”دانشگاه کلاسیک“  به ”دانشگاه تکنوکراتیک“ تغبیر می کند. نظیر این حادثه در ایران در سال های پس از اصلاحات ارضی (سال های اول دهه 40 شمسی) اتفاق افتاد اما تفاوتی هم در این میان وجود داشت و آن این بود که پیش از آن هم رهبری تحرکات و اعتراضات دانشجویی مطلقا در دست فعالین چپ بود و دانشجویان به ویژه در دهه 20 در نقش مدافعین جنبش کارگری ظاهر شدند. برای مشاهده متن انگلیسی مقاله ارنست مندل با عنوان ”تغییر نقش دانشگاه بورژوایی“ (1970)  می توانید از لینک زیر استفاده کنید:
* رزا لوکزامبورگ، کمونیست و انقلابی برجسته لهستانی – آلمانی، نقش عمده ای را در برجسته ساختن مقوله ”اعتصاب عمومی“ در سنت کلاسیک و انقلابی مارکسیستی در سال های نخستین قرن بیستم ایفا کرد. تونی کلیف همواره تاکید ویژه بر اهمیت اندیشه و جایگاه رزا لوکزامبورگ داشت و این را با نوشتن جزوه ای در مورد او در سال 1959 (و ویرایش مجدد آن در سال 1969) نشان داد. اما تفکر رزا در ارزیابی از نقش حزب انقلابی در فرایند انقلاب دچار ابهامات و نقائصی بود و به همین خاطر اختلافاتی با لنین بر سر این موضوع داشت. لیندسی جرمن از اعضای برجسته حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا در مقدمه ای که بر کتاب ”رزا لوکزامبورگ“ کلیف نوشته است، جمع بندی خوبی از زمینه ها و محتوای این مباحثات به دست می دهد:
”شاید بزرگ ترین دستاورد رزا لوکزامبورگ به ویژه درکی بود که از اعتصاب عمومی توده ای داشت. رزا لوکزامبورگ می اندیشید اعتصاب عمومی توده ای در دگرگونی انقلابی جامعه نقش داشت و بیش از پیش سهمی مرکزی    می یافت. امروزه تجربه جنبش های انقلابی همه نمودار آن است که تحلیل او تا چه مایه درست بود …
آرای رزا لوکزامبورگ به ویژه در در برابر چنان زمینه ای سرزنده و نیرو بخش می نمود. رزا بارها و بارها بر این نکته تاکید می ورزید که انقلاب سوسیالیستی را   حرکت های خود انگیخته طبقه کارگر پدید می آورند. انقلابیون باید از این حرکت ها درس بگیرند و بکوشند آن ها را تعمیم دهند .
متهم کردن رزا به خودانگیخته گرایی و نادیده گرفتن اهمیت سازمان سیاسی تحریف آرا ی  رزا لوکزامبورگ است. رزا به علاوه همواره بر اهمیت سازمان تاکید داشت اما (همین امر یکی از دلایل اصلی بی میلی او به جدایی از حزب سوسیال دموکرات آلمان به شمار می رفت)  وانگهی خود او از دوران نوجوانی چه در لهستان و چه در چه آلمان همواره عضو سازمان های سوسیالیستی بود. با این همه شک نیست که نظر او در مورد سازمان سوسیالیستی بیشتر ناقص و گاه نادرست بود. این نقصان ها پیامدهای جدی برای امر رهبری انقلاب های روسیه و آلمان در پی داشت.
بهترین اثر رزا لوکزامبورگ در مورد مبارزه طبقاتی تا حد بسیاری جزوه او در مورد انقلاب 1905 یعنی اعتصاب توده ای است. در این اثر او می کوشد پدیده ای جدید یعنی اعتصاب عمومی را توضیح دهد. امروزه فکر اعتصاب عمومی به هیچ وجه عجیب نمی نماید اما در سال 1906 بسیار شگفت انگیز می نمود. گر چه اکنون باور کردنش دشوار است اما باید گفت نظر سوسیالیست ها در آن دوره درباره اعتصاب توده ای از این دست همواره منفی بود. در واقع همیشه آنارشیست ها تاکید می ورزیدند که با اعتصاب می شود سرمایه داری را نابود کرد. گرچه آن ها هم به نادرست می اندیشیدند که اعتصاب عمومی تنها امر مورد نیاز است. حتی آن گاه که سوسیالیست ها اعتصاب را به عنوان یک تاکتیک پذیرفته بودند، اساسا به چشم حربه ای دفاعی  به آن می نگریستند.
این، موضع حزب سوسیال دموکرات آلمان به هنگام درگرفتن انقلاب 1905 روسیه بود. تحلیل رویدادهای آن زمان و نتیجه گیری های رزا لوکزامبورگ چالش پرتوان او را نسبت به این آرا ی نشان می داد. این آرا ی اعضای گوناگون حزب سوسیال دموکرات و به ویژه رهبران اتحادیه های بوروکراتیک را بر ضد او بر می انگیخت و از این رو علیه او دست به حملات سیاسی و یا شخصی می زدند.  در آن زمان رزا در بین رهبران اتحادیه ها محبوبیتی نداشت زیرا او فعالیت اتحادیه ای را کاری ”سیزیف گونه“ می شمرد. اکنون این رهبران از این به هراس افتاده بودند که لوکزامبورگ مبارزه ای را دامن می زد که از حد رویکرد مقرراتی و قانونی اتحادیه های آلمان فراتر می رفت. اعتصاب توده ای رزا لوکزامبورگ شناخت یگانه و تازه ای از نقش اعتصاب در روند انقلابی به دست داد. رزا لوکزامبورگ می دید همان گونه که سرمایه داری گسترش می یابد اعتصاب توده ای نیز نقش مرکزی تری می یابد. انقلاب سوسیالیستی تنها به معنای چیرگی این گروه یا آن گروه بر نظام سرمایه داری نبود، تنها به معنای دگرگونی شکل و پوسته سیاسی بیرونی نبود بلکه انقلاب سوسیالیستی می بایست مبارزه اقتصادی کارگران باشد چنان که بود و قلب نظام سرمایه داری را نشانه می رفت. این مبارزه به کارگران توان سیاسی می داد. رزا لوکزامبورگ فکر تقسیم مبارزه به دو عرصه سیاسی و اقتصادی را به مسخره می گرفت (این تفکر در بین رفرمیست های آن زمان هواخواه داشت و اکنون نیز دارد.) اعتصاب ها ظاهرا ممکن است از درخواست های جزیی اقتصادی آغاز شوند اما به سرعت به صورت درخواستی وسیع تر در سطحی سیاسی علیه حکومت، کارفرمایان یا قوانین گسترش می یابند. رزا بر آن بود که روی دیگر سکه آن است که انقلاب سیاسی باید به شکل مبارزه طلبی اقتصادی در آید و گرنه سرانجام شکست خواهد خورد. رزا در دوران انقلاب آلمان (19-1918) دوباره این بحث را از سر گرفت. رزا لوکزامبورگ هم چنین به تفکری حمله می برد که معتقد بود اعتصاب را باید پدید آورد یا مراحل اساسی آن را به روشی مکانیکی تعیین کرد. حزب نمی توانست بگوید کی و چگونه چنان اعتصابی تحقق می یابد. لوکزامبورگ نوشت: ”اعتصاب توده ای را به اراده نمی توان پدید آورد ولو بلندپایه ترین و نیرومندترین کمیته مرکزی حزب سوسیال دموکراتیک چنین تصمیمی بگیرد.“ در عین حال اعتصاب عمومی انقلابی در دوره ای که توان انقلابی وجود ندارد امکان نداشت سر بگیرد.
جزوه مزبور که به یمن اعتصاب ها و انقلابی که در روسیه ”عقب مانده“ در گرفته بود نوشته شد، یک نوع راهنمای عملی انقلابیون به شمار می آمد و به طور ضمنی به رهبران آلمانی اتحادیه های وابسته به حزب حمله     می کرد. این رهبران نیز مانند بوروکراسی اتحادیه های کنونی اعتصاب عمومی را نه جز یی ضروری مبارزه انقلابی که آخرین حربه و تاکتیک برای آوردن فشار بر می شمردند.
رزا لوکزامبورگ همواره بر این نکته پای می فشرد که طبقه کارگر باید خود را رها کند و هیچ نکته غیر علمی درباره ماهیت این خود رهایی وجود ندارد. برای پیشبرد چنین امری به بوروکرات شدن احزاب سوسیالیست   می تاخت اما در عمل، گرچه همیشه بر لزوم وجود سازمان تاکید داشت اما هیچ گاه نتوانست نشان دهد که چگونه تشکیلاتی مورد نیاز است؛ و این خود ضعفی اساسی بود.
رزا لوکزامبورگ مثل هر عضو رهبری سوسیالیست   بین الملل دوم، خود پرورده زمان و شرایط بود. در طی واپسین سال های سده نوزدهم احزاب سوسیال دموکرات اغلب به صورت سازمان های بزرگ و گسترده درآمده بودند. آن ها به اصول سیاسی رسمی مارکس وفادار بودند اما در میان اعضای خود هم رفرمیست ها و هم انقلابیون و هم افرادی که بین این دو گرایش نوسان داشتند را می پذیرفتند. نظر مسلط آن بود که سوسیالیسم به تدریج و ناگزیر فرا میرسید بنا بر این وظیفه آنان نه دخالت در مبارزه روزمره طبقه کارگر که تبلیغ و تهییج بود. توان سوسیالیستی این احزاب اغلب در عمل آزموده نمی شد. این بدان معنا بود که احزاب می توانستند افرادی از این دست و گونه که بر سر مسایل، اندک توافقی داشتند را در بر بگیرند.
رزا لوکزامبورگ شاید تند و تیز تر از هرکس سیاست تردید آمیز این کسان را در درون حزب آلمان در     می یافت و نیز شرکت در مبارزه روزمره طبقه کارگر را مد نظر داشت. اما هیچ گاه از این یافته ها به نتیجه گیری های تشکیلاتی نرسید و تا همان اواخر بر آن بود که هیچ راه دیگری جز باقی ماندن در درون اس.پی.دی {حزب سوسیال دموکرات آلمان} وجود ندارد.
وظیفه گسترش شکلی از سازمان دهی که به مدد آن بتوان با کامیابی هر چه بیشتری در رویدادها مداخله کرد به بلشویک های روسی و لنین، که بخش بسیار کوچکی از جنبش سوسیالیستی بودند، واگذار شده بود تا بدان جا که سرانجام به کسب قدرت به دست طبقه کارگر روس انجامید. حزب سوسیال دموکرات روسیه بر سر این مساله به ظاهر پیش پا افتاده که آیا اعضای حزب     می بایست زیر نظر حزب کار کنند یا این که شرایط عضویت باید سهل تر باشد، در سال 1903 از هم شکافت.
رزا لوکزامبورگ به این گسست و به برداشت لنین از حزب ”مبتنی بر تمرکز دموکراتیک“ منضبط حمله برد. او نیز چون لنین شرایط خاص روسیه یعنی اقتصاد عقب مانده، طبقه کارگر ضعیف و حکومت سرکوبگر و خودکامه را مد نظر داشت با این همه استدلال می کرد که هیچ یک از این ها نباید به تشکیل حزبی متمرکز بیانجامد. رزا می گفت این ”تمرکز بیش از اندازه“ حزب روسیه را از طبقه کارگر جدا خواهد کرد. رزا لوکزامبورگ تنها کسی نبود که به لنین می تاخت. بسیاری از سوسیالیست های مشهور چه در روسیه و چه در خارج با او هم زبان بودند.
از سوی دیگر لنین دلیل می آورد که دقیقا به سبب همین شرایط است که طبقه کارگر نخواهد توانست بدون چنان حزبی به انقلاب سوسیالیستی دست یابد. لنین می اندیشید که حزبی سست مایه و بی در و پیکر از آن دست که در آلمان فعالیت می کرد موفق نخواهد شد (گرچه لنین خود تا دیرگاهی پس از آن اعتقاد نیافت که شکل سازمان دهی حزب در آلمان به خودی خود نادرست است) . از این رو خود به ایجاد  سازمانی منضبط دست زد که وقتی تصمیمات به صورت دموکراتیک گرفته می شد حزب به شکل یکپارچه و منسجم آن را به اجرا در می آورد.
انقلاب فوریه 1917 در روسیه همان گونه اتفاق افتاد که رزا لوکزامبورگ در جزوه ”اعتصاب توده ای“ شرح داده بود. یعنی با قیام خودبه خودی توده ها در حین مبارزات کارگران. بلشویک ها نه تنها انقلاب فوریه را رهبری نکردند بلکه در واقع از وقوع آن غافلگیر شدند. اما آزمونی که حزب از سر گذراند آن بود که چگونه با انقلاب رابطه برقرار کند، مبارزات را عمومیت بخشد و گسترش دهد. اکنون حزب به برکت ساختارها، سازمان ها و روشن بینی سیاسی خود توانسته بود ماهیت طبقاتی انقلاب را ارزیابی کند ، از پیش روی پیشرفته ترین   بخش های طبقه کارگر به سوی شورشی زودرس در ماه ژوییه جلوگیری کند، برای پس راندن تلاش کورنیلف در انجام کودتایی دست راستی در ماه اوت یاری برساند و در نهایت قیام موفقیت آمیز ماه اکتبر را رهبری کند.
به سخن دیگر حزب بلشویک در هر نقطه بحرانی در روند انقلاب -و هر کجا که کامیابی نیروی کارگران مورد تردید قرار می گرفت- توانست قاطعانه دست به عمل بزند و حزب را به موفقیت رهنمون کند.
قدرت شورایی در روسیه به برآمدن موجی انقلابی در سراسر اروپا دامن زد. همه چشم ها به حزب آلمان دوخته شده بود که با داشتن قویترین جنبش کارگری و   بزرگ ترین حزب سوسیالیستی در عین حال قدرت سرمایه داری مهم و بزرگی نیز به شمار می آمد. اما همین حزب تا آن زمان نشان داده بود که تا چه اندازه از انجام انقلاب سوسیالیستی فاصله دارد و آماده است که تا حد بسیار از نظام سرمایه داری پشتیبانی کند.
رزا لوکزامبورگ این نکته را به خوبی دریافته بود. او با شور و حرارت با گروه های گوناگون درون حزب -با ”رویزیونیست ها“، رهبران اتحادیه ها و تدریج گرایان-  به بحث و گفتگو پرداخته بود. اما حزب سوسیال دموکرات چنان ماهیتی داشت که این مباحث تنها در حد یک گفتگو باقی می ماند. بنا بر ابن این گفتگوها از بالای سر کارگران و اعضای عادی و معمولی حزب که رزا لوکزامبورگ در حقیقت می خواست آن ها را تحت تاثیر قرار دهد صورت می پذیرفت؛ و در نتیجه او در اقلیت ماند. منتها او فکر ایجاد کردن یک حزب جانشین را پس می زد و با وجود انزوای رو به فزونی اش در سال های پیش از درگیری جنگ در سال 1914 در حزب باقی ماند. البته گروه کوچکی از هم فکرانش را برای مبارزه با گرایش های راست حزب سازمان دهی کرد ولی فعالیت این گروه از حد تبلیغی فراتر نرفت و با کارگران هیچ پیوند واقعی نیافت.
خیانت رهبری حزب سوسیال دموکرات آلمان در پشتیبانی از جنگ امپریالیسم آلمان در 1914 احتمالا تعجب رزا لوکزامبورگ را چندان بر نیانگیخت. زیرا از این ها گذشته عکس العمل رهبری حزب در برابر بحران مراکش در 1911، هر چند با اهمیتی کمتر، بی شباهت به این مورد نبود.  ضربه بزرگ تر حمایت تقریبا کامل اعضای حزب و جنبش کارگری از رهبری بود. در نتیجه انزوای سیاسی رزا لوکزامبورگ میشد تنها به پشتیبانی اندک شماری از کسان از موضع او علیه جنگ امیدوار بود.
گر چه در آن زمان نیز لوکزامبورگ از حزب جدا نشد. تنها در سال 1917 آن گاه که ”مستقل ها“ زیر فشار احساسات ضد جنگ خود از حزب بریدند و سازمان جداگانه ای برپا کردند او نیز حزب را ترک کرد. او تنها پس از خلاصی از زندان در ماه های آخر 1918 دست به تشکیل حزب کمونیست آلمان (KPD) از روی نمونه بلشویکی آن دست زد. حتی این اقدام را هم با بی میلی انجام داد. احساس می کرد که نطفه این حزب چندان نارس است که نمی تواند گسترش یابد. چرا رزا لوکزامبورگ {تا پیش از 1918} از الگوی بلشویکی حزب استقبال نکرد و به ایجاد حزبی مستقل و انقلابی دست نزد؟
نخست آن که هیچ کس اعتقاد نداشت که نظریه هایی که لنین پرداخته بود عمدتا تعمیم پذیر به سال های پیش از 1917 هم بود. رزا لوکزامبورگ و هوادارانش بر آن بودند که این نوع خاص تشکیلات را تنها می توان در شرایط ویژه روسیه به کار بست. دوم آن که حزب سوسیال دموکرات که رزا لوکزامبورگ به آن تعلق داشت تا حد زیادی بزرگ ترین و تاثیرگذارترین حزب کارگران در جهان بود. فکر جدایی از آن بیشتر کسان را به وحشت می انداخت. و از آن جا که در عمل تبلیغات وجه مسلط سیاست به شمار می آمد ابراز عقاید از سوی حزب  بزرگ تر آشکارا عاقلانه تر می نمود تا ابراز همان عقاید از سوی حزبی کوچکتر .
اما واقعیت امر این نیز بود که رزا لوکزامبورگ بر قدرت و توان بحث های فکری و ذهنی اتکای بسیاری داشت. بدین معنا که رزا بر آن بود که اگر چه آرای انقلابی ممکن است در دوره معینی در اقلیت باشد، اما آن گاه که انقلاب فرا رسد طبقه کارگر می تواند به آن آرا ی متکی باشد. به یک معنا این اندیشه آشکارا درست بود و در سال های 19-1918 میلیون ها کارگر آلمانی واقعا به دنبال اندیشه های انقلابی بودند. اما آن ها نه به رزا لوکزامبورگ و حزب کمونیست آلمان جدید التاسیس که به حزب قدیمی و رهبران آن تکیه کردند، به کسانی متکی شدند که آمادگی داشتند در چنان موقعیتی آرای جناح چپ را طرد کنند اما گفتار و کردارشان داستان دیگری را نقل می کرد. رزا لوکزامبورگ در سیاست ورزی انقلابی خود به طور هم بسته بر اصول تکیه داشت اما این حقیقت بر توده کارگران آشکار نبود زیرا در حزب سوسیال دموکرات آلمان او تا حدود زیادی از انظار پنهان بود.
اعتقاد به قدرت بحث های فکری نیز می تواند تا حد معینی به خودداری از فعالیت روزمره و ساختن حزب بیانجامد. حزب دیگری که رزا لوکزامبورگ  به آن تعلق داشت یعنی حزب سوسیالیست لهستان -که رزا بسیار پیش از حزب سوسیال دموکرات آلمان به شکل گیری آن یاری رسانده بود-  نشانی از این نکته دارد . شرح حال نویس لوکزامبورگ جان نتل اشاره می کند که جزوه های حزبی حزب سوسیالیست لهستان در طی انقلاب 1905 به مراتب بیش از جزوه های بلشویک ها ذهنی و انتزاعی بود و از مبارزات کارگران فاصله زیادی داشت.
این امر به هیچ رو تصادفی نبود و از نظریه ای سرچشمه می گرفت که حزب را بیش از آن که ثمره رشد تجربه اعضای آن در مبارزات روزمره بداند سازمانی کاملا آماده به کار می پنداشت.  لئو یوگیشس (Leo Jogishes)  رهبر حزب سوسیالیست لهستان که محبوب و همکار همیشگی رزا لوکزامبورگ بود  به این دلیل در تشکیل حزب کمونیست آلمان تردید روا داشت که معتقد بود این حزب فاقد رشد لازم است (البته در این نکته شکی نبود)؛ اما گویی او به جای آن که رشد و بلوغ سیاسی را تنها حاصل مقاومت های حزب در برابر آزمون های زمان و دخالت شرایط بداند، انتظار داشت که بلوغ سیاسی به طور سحرآمیز پدیدار گردد و با موقعیت ها تطبیق یابد.
ناکامی در ساختن به موقع حزبی سوسیالیست و انقلابی  تاثیر خرد کننده ای بر انقلاب آلمان داشت. رزا لوکزامبورگ بر خلاف لنین سازمانی در اختیار نداشت که پیش از رویارویی ناگهانی با تند باد انقلاب در    درگیری های کوچک محک آزمایش خورده باشد. از این رو حزب نوبنیاد کمونیست آلمان نتوانست از     موقعیت های انقلابی 19-1918 بهره چندانی ببرد.
خود رزا لوکزامبورگ  نیز از ناکامی در ساختن چنین حزبی لطمه دید. هیچ سوسیالیستی ولو فردی با استعداد هم باشد نمی تواند برای مدت نامحدودی منزوی بماند، بی آن که دستخوش سو ء تعابیر و تحریفات سیاسی شود. این دقیقا همان نقشی بود که او در طی دوران طولانی از زندگی سیاسی خود پذیرفت. رزا لوکزامبورگ در گفتار و کردار علیه رهبری حزب شجاعت بی اندازه ای نشان   می داد اما فقط به عنوان یک فرد. لنین پیش از آن که بداند نویسنده ”جزوه یونیوس“ رزا لوکزامبورگ است، در این باره نوشت: ”جزوه یونیوس تصویر فردی تنها و بی یار و یاور در یک تشکیلات غیرقانونی را به ذهن می آورد که اعضای آن عادت دارند شعارهای انقلابی را به   نتیجه گیری های خود تقلیل دهند و توده ها را به شکل نظام یافته به قالب خود در آورند.“ {ولادیمیر لنین، ”درباره جزوه یونیوس“، 1916)
زمانی که رزا لوکزامبورگ در نوامبر 1918 از زندان بیرون آمد از مسایلی که انقلاب آلمان با آن درگیر بود دریافت دقیقی داشت. هم چنین ضرورت ایجاد حزبی انقلابی و سوسیالیستی را نیز دریافته بود. اما از آن جا که فردی عمل می کرد و نمی خواست به این ترتیب بهترین بخش های طبقه کارگر را از خود  براند میل نداشت مرزبندی روشن سیاسی خود را در انظار بر ملا سازد.
لنین و بلشویک ها، با داشتن اعضایی با تجربه در کارخانه ها که به سبب سال ها مبارزه طبقاتی دشوار، آزموده و مجرب و مورد احترام بودند می توانستند عمل کارگران را در هنگامه شور و حرارت انقلاب به باد انتقاد گیرند -به عنوان مثال کارگران را از شورش نارس ماه ژوییه 1917 که در صورت وقوع به فاجعه می انجامید بازدارند- زیرا این اعضا می توانستند بحث ها را در میان طبقه کارگر مطرح کنند و پیش ببرند. اما انزوای رزا لوکزامبورگ، ناکامی او در ساختن حزبی سوسیالیستی و انقلابی در سال های نخست به معنای آن بود که رزا فاقد این شالوده استوار بود. او از بیم آن که مبادا در گرماگرم مبارزه کارگران، متهم به ترک آن ها گردد، میلی به انتقاد نداشت. با این همه چنین انتقادی به گواه شورش نارسیده کارگران آلمانی در ژانویه 1919 ضرورتی حیاتی داشت. پیامد این رفتار چه به لحاظ شخصی و چه به لحاظ سیاسی بسیار غم انگیز بود و بهای آن را رزا لوکزامبورگ، کارل لیبکنخت و بسیاری دیگر با جان خود پرداختند. اما این فاجعه تنها محدود به آن ها نمی شد. در طی چندین سال فقدان حزب در آلمان منجر به شکست انقلاب آلمان شد. به دنبال آن امیدهای سوسیالیستی در ابعاد جهانی بر باد رفت و فاشیزم در آلمان و استالینیزم در روسیه رو به گسترش نهادند. هنگامی که مبارزات کارگران آغاز شد و لازم بود برای حمله به حاکمیت سیاسی و کسب قدرت سیاسی این مبارزات را به کار گیرند، دیگر دفاع هیجان انگیز رزا لوکزامبورگ از مبارزات خود انگیخته کارگران کافی نبود.
رزا لوکزامبورگ چنان بداقبال بود که پس از مرگش همه کسانی که با شنیدن کلمه انقلاب پا به فرار می گذاشتند لب به تحسینش گشودند. پافشاری او بر خودانگیختگی و آن چه به ادعای استالینیست ها خوار شمردن سازمان است، موجب شد تا کسانی نظیر رهبران حزب کارگر (اریک هفر و مایکل فوت) که فرسنگ ها از سیاست او به دور بودن به تعریف و تمجید از او بپردازند. رزا لوکزامبورگ بی گمان از این مجیزگویی ها ناخشنود   می شد زیرا اینان از همان قماش اعضای حزب سوسیال دموکرات آلمان او بودند که خود بارها و بارها علیه آن ها سخن گفته بود. گذشته از این، از اظهار نظر کسانی که می کوشند از برخی نوشته های او برای توجیه حمله های خود به افکار لنین در مورد حزب سود جویند نیز جا می خورد. اگر کسانی در این نکته شک دارند بهتر است حملات او را -برای نمونه مقاله ”یا این یا آن“ را-  علیه کسانی که معتقدند میان رفرم و انقلاب راه میانه ای وجود دارد بخوانند.
رزا لوکزامبورگ در سنت سوسیالیسم انقلابی بین المللی و خودرهایی کارگران جایگاه روشنی دارد.
به نقل از :
رزا لوکزامبورگ ، تونی کلیف ، ترجمه از نسترن موسوی، انتشارات مطالعات و روشنگران زنان، چاپ دوم 1380، مقدمه لیندسی جرمن، صفحات 22-7 (تاکیدها در کل متن از ماست)
همین طور کتاب زیر در رابطه با  آرا ی رزا لوکزامبورگ  کامل ترین و جامع ترین منبعی است که تا کنون به زبان فارسی در این رابطه منتشر شده است:
گزیده هایی از رزا لوکزامبورگ. به کوشش پیتر هودیس و کوین ب. اندرسون. ترجمه از حسن مرتضوی. (تهران: نشر نیکا، 1385)
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در فوریه 26, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: