آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

:سیاست آلترناتیو

ایجاد یک چپ جدید
 (ظهور و سقوط SDS)


دهه ی شصت برای اولین بار پس از دهه‌ی سی شاهد رشد بنیادستیزی ِتوده ها در ایالات متحده بود. جنبش‌های توده ای سازگاری خاص دهه ی 50 را فرو پاشید، وحدت نظر مک کارتیسم را که انگاره‌های تندروانه‌ی آزار مخالفان سیاسی را در سیاست‌های امریکا نشانده بود از بین برد، و به تلاش برای ایجاد سازمان‌های جدید سوسیالیست انقلابی و بنیادستیز شتاب بخشید. دستاورد این جنبش ها شگفت‌انگیز بود: کنش ِمردمی به خاتمه دادن جنگ ویتنام و تفکیک نژادی جیم کراو در جنوب امریکا کمک کرد، جنبش زنان نگرش‌ها را زیر‌و‌رو کرد و عملا به حق سقط جنین دست یافت. طغیان های دهه‌ی شصت به زیر سوال بردن جامعه و این باور انجامید که تغییر وسیع -حتی انقلاب- در امریکا امکان‌پذیر است.
به همین دلیل، اداره‌کنندگان نظام و نوکران حرفه‌ای آنها 35 سال گذشته را صرف این کردند که دستاورد این جنبش‌ها را از بین برده و خاطرات و درس‌های آموخته از این مبارزات عمومی را پاک کنند. اکنون می‌توان کتاب رهبر سابق SDS تاد گیلتین را، ”نامه‌هایی به یک فعال سیاسی جوان“، به کوهی از ادبیات ویژه ی بی‌اعتبارسازی موفقیت‌های دهه‌ی 60 افزود که در آن استدلال می‌کند مبارزات اصیل اوایل دهه‌ی 60، به خاطر سیاست‌های تندروانه در اواخر دهه از مسیر اصلی خود خارج شده بود. با خواندن تلاش گیلتین برای بازنویسی تاریخ دهه‌ی 60، این پرسش پیش می‌آید که دشمن حقیقی چه کسی بود؟ گیلتین می‌نویسد:» اگر خشونت‌طلب ضدجنگی به خود اجازه دهد جانسون را در 1968 از دفتر کارش بیرون بکشاند، در این صورت باید شرم رأی‌دهندگان به نیکسون را نیز به دوش بکشد که به ادامه‌ی جنگ ویتنام برای 5 سال دیگر و گسترش آن به لائوس و کامبوج و کشته شدن بیش از یک میلیون نفر انجامید.« نیکسون      می بایست از این که با جنبش ضد جنگ در یک رده قرار گرفته احساس خرسندی کند.

چنان که ماکس البوم نویسنده می‌گوید، جدا کردن دلبخواهی ”دهه‌ی 60 خوب“ از ”دهه‌ی 60 بد“، »بر مفروضات سیاسی شبهه‌برانگیزی استوار است که اواخر دهه‌ی 60 را از زمینه‌ی تاریخی آن جدا کرده و بر تفاوت های اساسی میان چالش‌های پیش روی فعالان سیاسی در 1968 تا 1973 و اعتراضات 1960 تا 1964 سرپوش می‌گذارد. «هدف این مقاله تلاش برای توضیح دادن این مساله است که چرا انگاره‌‌های فعالان سیاسی دانشجو در اوایل دهه‌ی 60 از راه یافتن به مبارزات اواخر دهه بازماند و چگونه صدها هزار فعال سیاسی به انگاره‌های سوسیالیسم انقلابی به عنوان راهی برای خروج از این بن‌بست روی آوردند. به خاطر طولانی نشدن مقاله مجبوریم که بخش‌های مهمی را از تاریخ این دوره به طور خلاصه بیان کنیم و یا ناچار از آن بگذریم.
ریشه‌های جنبش دانشجویی
بازسازی دنیای پس از جنگ جهانی دوم به دوره‌ی بی‌سابقه‌ای از رفاه در ایالات متحده انجامید. بین سال‌های 1946 و 1973 ایالات متحده طولانی‌تری رونق اقتصادی پایدار را در تاریخ خود تجربه کرد که طی آن استاندارد زندگی برای اغلب کارگران امریکایی در دهه‌ی 50 و اوایل 60 ارتقا یافت. دستمزد میانگین هفتگی برای کارگران تولیدی از 1950 تا 1965، 84 درصد رشد داشت، اما این رونق اقتصادی همراه با تضادهای خاص خود بود. کلیه گروه‌ها به ویژه سیاه‌پوستان از این رونق دور نگاه داشته شده بودند. در جنوب رفاه و آسایش به موازات تفکیک جیم کراو گسترش می‌یافت و در گتوهای شمالی فقر حکم می‌راند.
بازسازی جهان ِپس از جنگ هم‌چنین، امریکا را در مبارزه با اتحاد شوروی بر سر سلطه‌ی سیاسی و نظام در دوران جنگ سرد گرفتار کرد. رویای امریکایی زیر سایه انهدام هسته‌ای قرار گرفته بود. تسلط اقتصادی ایالات متحده بر کل اقتصاد دنیا از موقعیت آن به عنوان یک ابرقدرت جهانی و توانایی‌اش در جلوگیری از به هم خوردن این تقسیم قوا سرچشمه می‌گرفت. علیرغم اظهار حمایت از دموکراسی و خودمختاری، ایالات متحده بیرحمانه به هر خطری که متوجه نظم سیاسی پس از جنگ بود حمله می کرد براندازی رژیم‌های ملی‌گرای گواتمالا و کنگو، جنگ سبکی علیه انقلاب کوبا و خرج منابع مالی پایان‌ناپذیر برای حمایت از دیکتاتوری دست‌نشانده خود در ویتنام جنوبی-. ایالات متحده ادعا می‌کرد که پشتیبان دموکراسی و آزادی است، اما در فضای مک‌کارتیسم ِآن زمان کوچکترین انتقادی که متوجه سیستم موجود می‌شد بی درنگ انگ کمونیستی می‌خورد. جنبش اولیه‌ی دانشجویی به عنوان واکنشی به تناقضات رونق اقتصادی پس از جنگ، نابرابری بی‌امان در سرمایه‌داری امریکایی و سازگاری و محافظه‌کاری سفت و سخت دهه‌های پیشین شکل گرفت.
جنبش‌های آغاز شده در اوایل دهه‌ی 60 به منظور اعتراض به انجمن فعالیت‌های خارج از امریکا و تقاضای خلع سلاح هسته‌ای، شمار زیادی از جوانان را به تظاهرات و اعتصاب می‌کشید. به‌ویژه دو موضوع را می‌توان سرلوحه‌ی اهداف تندروانه ی چپ جدید قرار داد: مبارزه علیه تفکیک نژادی جیم کراو و نژادپرستی در سراسر کشور، و مخالفت با مداخله‌ی فزاینده‌ی امریکا در ویتنام. هر مبارزه‌ای پویایی خاص خود را دارد (تحول حقوق مدنی و جنبش قدرت سیاه خارج از موضوع این مقاله هستند)؛ اما باید به خاطر داشت که این دو مبارزه یکدیگر را تغذیه می‌کردند: بنیاد ستیزی یکی بنیادستیزی دیگری را ژرف‌تر می‌ساخت.
اولین حرکت فعالیت‌های دانشجویی حول مبارزه علیه تفکیک نژادی جیم کراو در جنوب شکل گرفت. پابه‌پای اولین اعتراضات توده ای ِمبتنی بر حقوق مدنی در 1950 به رهبری مارتین لوتر کینگ جونیور، دانشجویان سیاه‌پوست جنوبی در 1960 در رستوران‌ها و دیگر اماکن عمومی آغاز به لغو تفکیک نژادی نمودند. مجمع برابری نژادی  (CORE) و یک سازمان جدید به نام کمیته ی هماهنگی‌های غیرخشونت آمیز دانشجویی            (SNCC) قشر جدیدی از دانشجویان جوان سیاهپوست را به مبارزه کشاند. علی رغم وجود جبش حقوق مدنی، دانشجویان سفید در صدها دانشگاه شمالی گروه‌های حمایتی حقوق مدنی تشکیل داده و صدها دانشجو رهسپار جنوب شدند تا در فعالیت‌های نام‌نویسی رأی‌دهندگان، جلسات آزادی خواهانه، تحصن و دیگر اعتراضات شرکت کنند.
در ابتدا انگیزش این دانشجویان را ایدئولوژی غیرخشونت‌آمیز تشکیل می‌داد، اگرچه تضاد میان ایدئولوژی غیرخشونت‌آمیز شرکت‌کنندگان و استراتژی تحریک‌ مداخله‌ی نظامی در لغو تفکیک نژادی در جنوب از همان آغاز آشکار بود. سیاست‌های این فعالان دانشجو هنوز تحت تأثیر محافظه‌کاری دوران جنگ سرد تعیین می‌شد. بنابراین مثلا در 1960 نماینده‌ی SNCC، ماریان بری خطاب به کمیته سیاست حزبی دموکرات‌ گفت:» امریکا نمی‌تواند از مسئولیت خود در قبال دنیای آزاد شانه خالی کند. ما باید قوی باشیم… این چالش حل نمی‌شود مگر آن که همه ی امریکایی‌ها، سفید یا سیاه، به میراث دموکراتیک خود پایبند بمانند.« با این حال جنبش حقوق مدنی صحنه را برای آن‌چه به دنبال آن می آمد آماده کرد. وقتی جنبش دانشجویی در شمال گسترش یافت، هزاران فعال ِآن اولین تجربه‌ی خود را به عنوان فعال جنبش حقوق مدنی پشت سر گذاشته بودند.
SDS و سیاست‌های شورش دانشجویی
در اوایل دهه‌ی 60، گروه دانشجویان خواستار جامعه دموکراتیک،  ابزار دور از ذهنی برای بنیادستیزی نوینی که در دهه‌ی بعد جریان یافت به نظر می‌رسید. SDS در 1960 و در زمانی بنیاد شد که عده‌ای از دانشجویان تندرو مسئولیت شاخه‌ی جوانان جامعه سوسیال دموکرات دموکراسی صنعتی، یعنی جامعه ی دانشجویی دموکراسی صنعتی (SLID) را به عهده گرفتند. خط مشی این گروه در آغاز به زحمت سویه های انقلابی داشت، و اولین مرامنامه‌ی آن که به تازگی به گروه دانشجویان خواستار جامعه دموکراتیک     (SDS) تغییر نام داده بود یعنی بیانیه ی پورت هورون، انتقاداتی به نابرابری نژادی و اقتصادی در ایالات متحده، سیاست خارجی جنگ سرد و خطر دائمی جنگ هسته‌ای وارد می‌ساخت. این بیانیه شامل مفاهیمی چون ”دموکراسی مشارکتی“ بود و مردم را به دوری از فرهنگ ازخودبیگانه و ماشینی امروز دعوت می‌کرد. پیام آن بیشتر ظاهر توصیه اخلاقی به واپاشی سازگاری احمقانه با امریکای جنگ سرد داشت و دیدگاه آن دیدگاه نسل جدیدی از دانشجویان اغلب متعلق به طبقه ی متوسط بود که »در رفاه نسبی پرورش یافته، اکنون در دانشگاه‌ها مستقر شده، و با دنیایی که به ارث برده بیگانه‌ایم.«
با این وجود SDS آغاز جدایی از آن‌چه تا قبل از آن اتفاق افتاد بود. SDS تلاش کرد تا انتقاد علیه نژادپرستی، نابرابری اقتصادی و سیاست خارجی را به انتقاد معقول از کل سیستم ارتقا دهد، حتی اگر درک درستی از آنچه سیستم را به پیش می‌راند و یا جایگزین آن در صورت وجود نداشته باشد. تلاش برای گذشتن از مبارزات تک موضوعی به سوی برنامه‌ی بنیادستیزی برای تغییر کل جامعه آغاز گشته بود.
حرکت به سوی سیاست‌های تندروانه تنها می‌توانست با زیر پا گذاشتن خط ‌مشی های ضد‌کمونیسم شروع شود که در بخش اعظم دهه‌ی پیش جناح چپ را زمین‌گیر کرده بود. رهبران اولیه‌ی SDS که در دوران سرکوب سیاسی مک‌کارتی بزرگ شده بودند و اعدام جولیوس و اتل روزنبرگ را به خاطر داشتند، ضد کمونیسم را که هنوز عمده‌ی چپ امریکا را در اختیار داشت به شدت رد می‌کردند. همان‌طور که در بیانیه‌ی پورت هورون آمده است:
»مخالفت غیرمنطقی با کمونیسم یک دغدغه ی بزرگ اجتماعی برای کسانی شده است که می‌خواهند یک امریکای دموکراتیک‌تر بسازند… بحث سیاسی با وجود یکسان‌سازی منع شده، و به نام اتحاد و یکی شدن در برابر خطر قطعی از هر فعالیتی جلوگیری می‌شود،… حتی لیبرال ها و سوسیالیست‌های بسیاری مکرراً و دائماً در جنگ صلیبی علیه کمونیسم شرکت کرده و از مباحثه‌ی کاوشگرانه‌ درباره‌ی ”مسئله ی روسی“ خودداری می‌کنند، و بسیاری مواقع کلمات ”استالینیست“، ”استالین‌وش“ و ”تروتسکی‌گرا“ و دیگر انگ‌ها را به سادگی برای بی‌اعتبار کردن طرف مقابل به کار می‌برند.«
SDS خود را به همکاری با هر گروهی فارغ از گرایش سیاسی آن علاقمند نشان داد. این بیشتر از آن‌چه امروز ممکن است به نظر برسد گام شگفتی بود. گروه ضد جنگ هسته‌ای SANE پیشروی فعالیت صلح‌طلب امروزین، پس از آن که آشکار شد یکی از رهبران شاخه‌ی نیویورک آن عضو حزب کمونیست بوده تا مرز انحلال پیش رفت. در واقع تا اندازه‌ای ضد کمونیسم به فروپاشی مجمع پورت هورون انجامید.
جامعه دموکراسی صنعتی دو نماینده خود را یعنی مایکل هرینگتون  و دونالد اسلیمن، فرستاد تا به همراه دو عضو SDS و انجمن جوانان سوسیالیست (YPSL تام کان  و راشل هورویتز  به مجمع گزارش ارائه دهند.  این‌ها همگی از روایت LID از جنگ سرد و دموکراسی اجتماعی حمایت می‌کردند، و به اصلاحات سوسیال دموکراتیک مورد حمایت حزب دموکرات به چشم ابزار اصلی تغییر می‌نگریستند. با جنبش اصلاحات اجتماعی به نهادهای لیبرال و با مبارزات کارگری به بوروکراسی اتحادیه‌ها روی آوردند. بالاتر از همه‌ی این ها، خط‌مشی‌هایشان با خصومت پایان‌ناپذیر نسبت به کمونیسم تعیین می‌شد.
این که SDS حتی به فکر همکاری با کمونیست‌های پیشین و سازمان‌های کمونیستی بیافتد باعث درگیری می‌شد. هرینگتون به یاد می‌آورد در مذاکرات مربوط به پیش‌نویس بیانیه‌ی پورت هورون، »موضوع بحث گستره‌ی وسیعی را شامل می‌شد: ضد کمونیسم، لیبرالیسم، جنبش کارگری و به پرسش کشیدن کل تاریخ پارلمان. مطمئنم که این اتفاقی بود که در پورت هورون افتاد. من نسبت به پرچمداری دانشجویان انتقادات زیادی داشتم.« اما بدیلی که ارائه شد آنی نبود که به فعالیت خودانگیخته‌ی طبقه‌ی کارگر توجهی کند. بعد از سخنرانی هرینگتون، اسلیمن وارد مذاکره شد و SDS را مورد سرزنش قرار داد چرا که از AFL-CIO و به ویژه حمایت جورج مینی  رئیس AFL-CIO از سیاست خارجی جنگ سرد انتقاد کرده بود. چنانچه ریچارد فلکس عضو SDS می‌گوید، اسلیمن فریاد کشید:
»جنبش کارگری امریکا بیش از هر جنبش کارگری دیگری در جهان برای اعضایش موفقیت به دنبال داشته است! شما مردم احمقانه به جنبش کارگری پیوسته‌اید! شما مرئم از هر اتفاق شبه‌استالینیستی حمایت می‌کنید. جورج مینی، به جورج مینی حمله نکن!«
سخنان گزنده‌ی آنان اعضای SDS را میخکوب کرد. فلکس به یاد می‌آورد: ]»تام هایدن عضو SDS] فکر می‌کرد مانیفست بیش از اندازه بار کمونیستی دارد. تنها دلیل او این بود که این مردم مرتجعی را که در دوران جنگ سرد زندگی می‌کردند راضی کند.« با وجود این که SDS و LID روابط رسمی خود را تا سال 1965 ادامه دادند، مشاجره‌ی پورت هورون، از آغاز جدایی SDS از لیبرالیسم خبر می‌داد.
سیاست‌های ارائه شده در پورت هورون شباهت کمی به آن چیزی داشت که چندین سال بعد SDS از آن حمایت می‌کرد. اما پیش‌نویس بیانیه‌ی پورت هورون و این احساس که SDS آغاز به خروج از بن‌بست تندروی در امریکا کرده است، به ایجاد فضای ناآرامی روشنفکرانه در ایالات متحده کمک کرد. با شدت گرفتن مبارزات دهه، سیاست‌های SDS منطبق با آن تغییر یافت. فضای سیاسی آن‌چنان به سرعت عوض می‌شد که SDS ویرایش دومی را از بیانیه‌ی پورت هورون در 1964 منتشر کرد که حاوی تکذیبیه‌ای بود مبنی بر این‌که اغلب نویسندگان آن دیگر با آنچه قبلا در بیانیه آمده بود هم‌عقیده نیستند.
اما اگر سیاست‌های SDS واکنشی علیه محافظه‌کاری دوران جنگ سرد بود، به وسیله‌ی آن نیز شکل می‌گرفت. SDS از غیرایدئولوژیک بودن خود بسیار مغرور بود و اهمیت سئوال‌های مسلط بر چپ قدیم را، یعنی اصلاح یا انقلاب، مبارزه طبقاتی و سوسیالیسم زیر سئوال می برد. سوسیالیست مستقل هال دراپر می‌نویسد:
»تندروان کنونی به شیوه‌ای غیرایدئولوژیک هستند که به تعمیم عقاید و عملکرد خود بی‌رغبت بوده و یا به کلی آن را رد می‌کنند. آنها تمایل دارند یک رهیافت اخلاقی و نه یک رهیافت اخلاقی مرتجعانه- را تا حد ممکن در تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی به کار گیرند.«
اما چنین مبارزه‌ی غیرایدئولوژیکی وجود ندارد. هر جنبشی به مجموعه‌ای از انگاره‌ها برای توصیف جهانی که می‌خواهد تغییر دهد و بیان آن‌چه برایش مبارزه می‌کند نیاز دارد، حتی اگر مانند مورد SDS، آن ایدئولوژی ترکیبی از انگاره‌هایی باشد که بخشی از آن نظام اجتماعی موجود را به چالش می‌کشد، و بخشی دیگر بسیاری از پیش‌فرض‌های موردنیاز برای بقای نظام را می‌پذیرد. SDS به ویژه این انگاره‌ی رایج را که مورد حمایت نظریه‌پردازان چپی و راستی بود می‌پذیرفت که سرمایه‌داری در ایالات متحده بر بسیاری از تناقضات بنیادین خود غلبه کرده است.
با وجود این که چپ جدید هم استالینیسم و هم سوسیال دموکراسی ضد کمونیسم ِمسلط بر چپ امریکا را رد می‌کرد، انگاره‌های تاثیرگذار بر آن انگاره‌های مارکسیسم انقلابی نبود. بلکه در درجه‌ی اول انگاره‌های نسلی از نظریه‌پردازان بود که تحت تاثیر افشای جنایات استالین و رونق اقتصادی پس از جنگ معتقد بودند که انگاره‌های مارکسیسم دیگر کارآمد نیست. تام هایدن در همان زمان می‌نویسد:
»توقع چپ سنتی از ناسازگاری و تضاد علائق طبقاتی برآورده نشده است… به نظر می‌رسد که نخبگان امریکا راهی درازمدت برای ثبات و یا کاهش تناقضات جامعه‌ی ما یافته‌اند.«
فعالین SDS بیشتر تحت نفوذ آرای سی. رایت میلز بودند تا کارل مارکس. آنان به بوروکراسی خسته‌کننده‌ی لیبرالیسم تجاری اعتراض کرده و از تمرکززدایی تصمیم‌گیری و زندگی شبه‌جمعی پشتیبانی می‌کردند. مورد آخر به عقیده‌ی هایدن از نیاز به ایجاد یک هویت فردی و گروهی سرچشمه می‌گیرد که بتواند هم تغییرات و هم اثرات فلج‌کننده‌ی این جامعه را کنترل کند. در امریکا قدرت از افراد به واحدهای سازمانی منتقل شده است و پرده‌برداری از این قدرت است که جنبش را از زمینه‌ی کشوری آن جدا می‌کند و نوع جدیدی از انسان می‌سازد.
کارگران امریکایی در بهترین حالت بردگان زرخرید نظام و در بدترین حالت بخشی از مشکل در نظر گرفته می‌شدند. به چالش کشیدن نظم موجود کنشی از سوی ”عناصر حاشیه ای“ خوانده می‌شد، مفهوم مبهمی که تعریف آن در هر برهه از زمان از ”بدبخت بیچاره‌ها“ تا دانشجویان تندرو و جنبش‌های جهان سومی تغییر می‌کرد. در واقع غیرایدئولوژیک بودن به این معنا بود که فعالین چپ جدید ایدئولوژی‌های چپ قدیم و مارکسیسم را نمی‌پذیرفتند. انگاره‌های قدرت کارگران، مبارزه طبقاتی و خودرهایی کارگران مفاهیمی نابه‌جا به نظر می‌رسید، اگرچه روشن نبود چه چیزی جایگزین آن شده است.
بیرون از برج عاج
اوایل دهه ی 60 SDS به صورت یک اقلیت کوچک در دانشگاه‌ها باقی ماند و اغلب فعالیت آن محدود می‌شد به پروژه‌ی پژوهش و عمل اقتصادی (ERAP)، که در آن اعضای SDS در حدود مرکزی شهر جنبشی از مردم تهیدست را سازمان‌دهی می‌کردند. کرک پاتریک سیل در تاریخ‌نویسی خود از SDS از آن به عنوان یک ”جنبش شگفت انگیز“ یاد می‌کند.
هزاران دانشجو از نظریه به عمل گرویدند و از کلاس درس به محلات فقیرنشین رفتند، برای ثبت‌نام رأی‌دهندگان در جماعت‌های سیاه‌پوست تضعیف‌شده به جنوب رفتند، کارگران بیکار را در شهرهای مرکزی ِرو به زوال سازمان‌دهی کردند، برای دانش‌آموزان دبیرستانی سیاه در شمال کشور برنامه‌های آموزشی برگزار کردند…، یا خیلی ساده کار گرفتند و میان مردم زندگی کردند.
برنامه‌ی ERAP در پذیرفتن انگاره‌های مانیفست پورت هورون و به عمل رساندن آن‌ها بسایر موفقیت‌آمیز بود، به انسجام SDS به عنوان سازمان بنیادستیز اصلی در دانشکده‌های شمالی کمک کرد و طعم اولین سازمان‌دهی جمعی را به بسیاری از فعالان سیاسی چشاند. در همان زمان برنامه‌های موازی متعددی برای سازمان دهی گروهی و کمپین‌های حقوق رأی دهندگان ِسازمان‌های حقوق مدنی در جنوب در حال شکل‌گیری بود. اما طی یکی سال، اغلب شرکت‌کنندگان دریافتند که برنامه در مقایسه با استانداردهای ایجاد یک جنبش تهیدستان شکست خورده است. چنانچه مایک پارکر اشاره می‌کند:
»افسوس که تهیدستان به سختی سازمان دهی می‌شوند. به جای ایجاد انسجام اجتماعی محلاتشان نابود می‌شود. تنها اگر سازماندهی شوند خواسته‌هایشان تعمیر خیابان‌ها، جمع‌آوری زباله- برآورده می‌گردد… و در نهایت از آنجا که بیکار هستند و برای جامعه حاشیه‌ای به حساب می‌آیند، قدرت اجتماعی ِدر اختیارشان بسیار کمتر از آن دانشجویان است.«
همراه با ادامه‌ی برنامه‌ی ERAP در برخی از شهرها، SDS به طرز فزاینده‌ای توجه خود را به ایجاد یک بنیان دانشجویی در دانشکده‌ها معطوف کرد.
اولین فوران فعالیت دانشجویی که توجه ملی را به خود جلب کرد نه حول مسئله‌ی جنگ، بلکه درباره‌ی موضوع آزادی بیان شکل گرفت. SDS در این مبارزه مشارکت داشت ولی آن را رهبری نمی‌کرد. این مبارزه در پاسخ به اقدام مدیریت دانشگاه کالیفرنیا به منع دانشجویان دانشکده ی برکلی از گذاشتن میز و پخش بروشور به وجود آمد. مبارزه‌ی آزادی بیان نه تنها دانشجویان عضو SNCC، CORE، SDS و سازمان‌های چپ گوناگونی چون سوسیالیست‌های مستقل را گرد هم آورد، بلکه دانشجویان دموکرات و حتی برخی از جمهوری‌خواهان را نیز به خود جذب کرد. دانشجویان با شب‌بیداری در نور شمع آغاز کردند، سپس قوانین جدید را با گذاشتن میز در محوطه زیر پا گذاشتند و با سازمان‌دهی تحصن‌های عظیم و اشغال ساختمان‌ها به پایان بردند. این مبارزه آشکارا بیان سال‌ها خشم فروخورده بود، هم‌چنان که در این گزارش دست‌اول از یک حرکت جمعی خودانگیخته نشان داده شده است، که پس از اقدام پلیس برای دستگیری و بردن یک ”پشت میزنشین“ غیرقانونی (فعال مستقل سوسیالیست، جک وینبرگ) در یک اتومبیل پلیس رخ داد:
»مردم شروع به جمع شدن کردند، بعضی‌ها مقابل اتومبیل پلیس نشستند و بعضی دیگر پشت آن. پلیس از این وضعیت خوشش نمی‌آمد. خوشبختانه در این هنگام فقط پلیس محوطه آن‌جا بود… حالا ظهر است، 3000 نفر دور اتومبیل پلیس را در اسپرول پلازا گرفته‌اند. صدها نفر دور اتومبیل نشسته‌اند، ان‌ها نمی‌خواهند این اتومبیل حرکت کند.
بعد یک نفر رفت بالای اتومبیل با اجازه ی پلیس‌ها- تا با مردم صحبت کند… و اینجا بود که آن گفتگوی باورنکردنی رخ داد. مردم از قبل از ظهر چهارشنبه تا 2ی صبح می رفتند بالای اتومبیل و صحبت می‌کردند. هر جور عقیده‌ای ابراز شد. بالای اتومبیل یک تریبون آزاد برای هرکسی بود که می‌خواست بالا برود و حرفش را بزند. من هرگز در تمام عمرم چنین چیزی ندیده بودم. این یک گفتگوی پیوسته بود که برای 15 ساعت ادامه یافت.«
طی انتخابات 1964، SDS در قبال نامزد ریاست‌جمهوری حزب دموکرات لیندون جانسون رویه‌ی مبهمی در پیش گرفت. با وجود این‌که تعدادی از رهبران SDS مخالف جانسون بودند، نمی‌خواستند آشکارا در برابر جانسون که با نامزد جمهوری‌خواه بری گلدواتر  رقابت می‌کرد جبهه بگیرند. گلدواتر یکی از راست‌گرایان افراطی حزب جمهوری‌خواه بود و هنگامی که در یک مذاکره ی تلویزیونی افکار خود را در مورد استفاده از سلاح هسته‌ای علیه ویتنام بر زبان آورد، تیتر یک روزنامه‌ها را به خود اختصاص داد. به عقیده ی بسیاری از فعالان در انتخابات 1964، جانسون که نقش کاندیدای صلح را بازی می‌کرد ”شر خفیف‌تر“ بود. رهبران ملی SDS از جبهه‌گیری در انتخابات خودداری کردند، در حالی‌که پروژه ی آموزشی سیاسی ِ SDS با اعلام حمایت از جانسون ستادهای پشتیبانی و جمع‌آوری رأی تشکیل داده بود. آنها هزاران دکمه با این جمله‌ی چاپ شده تهیه کردند که: ”نیمی از راه با ال بی جی“. هنگامی که جانسون انتخاب شد و عملا جنگ را تشدید کرد، فعالان سیاسی به یک موضع تندروتر تغییر جهت دادند. ”نیمی از راه با ال بی جی“ با ”هی، هی، ال بی جی! امروز چند تا کودک را به کشتن دادی؟“ جایگزین شد.
ویتنام: ”لبه‌ی تیز و برنده“
در 1964 دیکتاتوری مورد حمایت ایالات متحده در ویتنام جنوبی در آستانه‌ی فروپاشی بود و جز با مداخله‌ی مستقیم ارتش امریکا نجات نمی یافت.  در آغاز 1965، امریکا بمباران هوایی ویتنام را شروع کرد و در بهار آن سال جانسون زیردریایی‌ها را فرستاد و با تشدید جنگ 500000 نظامی امریکایی را به ویتنام منتقل کرد. ناگهان آنچه یک درگیری کوچک در کشوری دوردست به نظر می‌رسید در کانون سیاست‌های امریکا قرار گرفت.
در واکنش به این امر گروهی از هیئت علمی دانشگاه میشیگان اولین جلسه‌ی مباحثه را به راه انداخت. مقرر شد تا 8 بعدازظهر و بعد از پایان کلاس‌ها آغاز شده و تا هر زمان که لازم بود ادامه یابد. سیصد دانشجو در این جلسه شرکت کرده و تا 8 صبح فردا در مورد جنگ بحث کردند. در ماه‌های بعد بیش از 100 دانشکده برنامه‌های مشابهی برگزار کردند. بزرگترین مباحثه در یوسی‌برکلی با حضور 3600 دانشجو برگزار شد و 36 ساعت به طول انجامید.
به طور ناگهانی، گروه‌های کوچک تندرو و چپ‌گرا توده‌ی عظیمی از مخاطبان را یافتند. در 15 مه 1965 در سخنرانی سراسری در واشنگتن دی سی، زندگینامه‌نویس مارکسیست لئون تروتسکی، ایزاک دوتچر  برای 1000 نفر در مورد جنگ سرد سخنرانی کرد. اما این سخنرانی‌ها تنها محل گفتگوی تندروان نبود. از نمایندگان دولت برای دفاع از جنگ و مباحثه با فعالان ضد جنگ نیز دعوت می‌شد. در برکلی سوسیالیست مستقل هال دراپر با نماینده‌ی وزارت کشور در مورد جنگ مذاکره کرد. هر بار، نمایندگان رسمی دولت به شدت مورد حمله قرار می‌گرفتند.
هنگامی که مباحثات آغاز شد دولت یک ”گروه حقیقت‌یاب“ برای سفر به سراسر کشور به راه انداخت. در هر توقف ماموران دولتی خود را از دفاع از سیاست خارجی ایالات متحده در برابر ازدحام دانشجویان ناتوان می‌یافتند. یک معاون جوان وزارت کشور به نام دانیل السبرگ در اولین حضور خود در یکی از نشست‌ها هنگامی که درباره ی مداخله در جمهوری دومینیک در 1965 از او سئوال شد از دفاع از دولت بازماند. السبرگ می‌توانست تا انتشار اسناد پنتاگون، شرح تاریخ طولانی واشنگتن در خشونت و فریب در ویتنام ادامه دهد. او در خاطراتش می‌نویسد: «من در بسترم دراز کشیده‌ام و فکر می‌کنم: این سیستمی است که برایش کار می‌کنم، سیستمی که من بخشی از آن هستم. این سیستمی است که به طور خودکار در هر سطحی از پایین تا بالا، از گروهبان تا فرمانده‌ی کل پنهان است، تا جنایت را پنهان کند.“ ”گروه حقیقت‌یاب“ ِدولتی بعد از چند ماه منحل گردید و دیگر چیزی از آن شنیده نشد.
برای هزاران دانشجو نشست های مباحثه و تظاهرات اولیه هشداردهنده بود. آگاهی فزاینده از این که این جنگ برای آزادی ویتنام نیست یک شوک هولناک به نظر می‌رسید. اغلب مردم با اعتقاد به جنگ سرد و این که ایالات متحده نیروی خیر در جهان علیه نیروهای شیطانی کمونیسم است بزرگ شده بودند. و اغلب آن‌ها هنوز گمان می‌کردند جنگ ویتنام تنها یک سیاست غلط است که در تضاد با آرمان‌های امریکایی ِدموکراسی و خودمختاری قرار می‌گیرد، نه آن‌که نتیجه ی منطقی رشد امپریالیسم امریکا باشد.
بسیاری از فعالان سیاسی آرای خود را طی تجربه‌ی جنبش حقوق مدنی جنوب به دست آورده بودند. اگر فعالان می‌توانستند اعتراض کرده و بی‌عدالتی این سیاست‌ها را نشان دهند که غلط هستند و با دموکراسی امریکایی رابطه‌ای ندارند- مراجع قدرت جلوی آن‌ها را می‌گرفت. آگاهی از این‌که مورد ویتنام نه استثنایی بر سیاست خارجی امریکا بلکه قاعده‌ی آن است باعث شد هزاران فعال سیاسی آغاز به طرح مسائل بزرگتر جامعه‌ی امریکایی کنند.
در آوریل 1965 SDS اولین تظاهرات سراسری را علیه جنگ در ویتنام به راه انداخت. آن‌ها انتظار دو-سه هزار نفر را داشتند. در روز تظاهرات       20 هزار نفر و عمدتا دانشجویان به واشنگتن رسیدند. پل پاتر رئیس وقت SDS یک سخنرانی ایراد کرد که باعث غلیان بسیاری شد:
»بسیاری از ما با این گمان بزرگ شده ایم که ایالات متحده یک ملت قدرتمند ولی فروتن است… که به تمامیت دیگر ملت‌ها و دیگر نظام‌ها احترام می‌گذارد، و تنها به عنوان آخرین راه‌حل درگیر جنگ می‌شود… اگر زمانی ما چیزهای مبهم و ویرانگری راجع به اعمال این کشور در امریکای لاتین، چین، اسپانیا و دیگر نقاط بشنویم به نوعی درباره‌ی صداقت بنیادین سیاست خارجی آن خاطرجمع می‌مانیم… خروج از جنون دوران جنگ سرد و ارتقای یکی سیاست خارجی فعال‌تر و پرخاشگرتر اغلب ما را وادار می‌کند تا نگرش ها و احساسات عمیق و ریشه دارمان را در مورد کشورمان بازنگری کنیم.
جنگ باورنکردنی ویتنام تیغ را آماده کرده است، لبه‌ی تیز و برنده و هولناکی که آخرین پیوند را با تصویر اخلاق و دموکراسی که اصل راهنمای سیاست خارجی امریکا بود گسسته است… هرچه بیشتر در واقعیت آن‌چه این کشور در ویتنام برنامه‌ریزی کرده و انجام داده است کنکاش می‌کنیم، بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که ایالات متحده می‌تواند بزرگترین خطر برای صلح امروز جهان باشد.
این چه نظامی است که به ایالات متحده یا هر کشور دیگری اجازه می‌دهد بر سرنوشت مردم ویتنام مسلط شود و سنگدلانه از آن‌ها برای اهداف خود استفاده کند… پیوسته ارزش‌های مادی را بر ارزش‌های انسانی مقدم می‌دارد و هم‌چنان اصرار دارد خود را آزاد بنامد و هم‌چنان اصرار دارد خود را بهترین پاسبان دنیا بداند؟
ما باید این نظام را بررسی کنیم. باید آن را بررسی کنیم، آن را شرح دهیم، آن را تحلیل کنیم، آن را بفهمیم و آن را تغییر دهیم.
و یا به عنوان یک معترض خیلی خلاصه بگوییم: ”خدایا! هر آن‌چه به من گفته بودند دروغ بود!“«
در واقع در سکوت کامل نهادهای سرمایه داری امریکا باور اغلب معترضان این بود که پس از آن‌که SDS با سرکوب خشونت‌آمیز روبرو شد و انتقاداتی اساسی بر آن نهادها وارد ساخت، تندروی شتابنده‌ی SDS و چپ جدید قابل توجیه می‌نمود. چنان‌چه هال دراپر اشاره کرده است دقیقا ویژگی غیرایدئولوژیک چپ جدید بود که فوران ِآن را توضیح می‌دهد:
»این یک فوران غیرقابل انتظار خشم بود و نه غلغل آرام شورشی برنامه‌ریزی شده… پرده‌برداری از شکاف عمیق میان لفاظی درباره‌ی آرمان ها و بدبینی به قدرت در ارکان جامعه.“
هزاران فعال سیاسی با زیر سئوال بردن جنگ ویتنام آغاز کرده و به زیر سئوال بردن کل جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کردند رسیدند.
”از اعتراض تا مقاومت“
SDS یک‌شبه از سازمانی با 2500 هزار عضو در دسامبر 1964 به سازمانی با 25000 عضو در اکتبر 1966 رسید. شاخه‌های ‌SDS در چند دوجین دانشکده‌ پخش شد و در مجمع ملی 1966 در کلیرلیک نسل جدیدی از رهبران نخبگان قدیمی SDS را کنار زدند. کادر رهبری جدید جوان‌تر بود و سیاست‌هایی را از جنبش ضدجنگ وارد ساخت. در حالی که رهبران قدیمی اغلب آموزش‌دیده ی مدارس لیبرال سنتی و عمدتا از طبقات بالا بودند، رهبری جدید از مدارس دولتی غرب میانه می‌آمد. جریان‌های جدید در SDS با شکل‌گیری حول آن‌چه ”جنبش چمن“ نامیده می‌شد، انتقاد از دولت ملی را با تقاضا برای ساختار تمرکز‌زداتر SDS و توجه بیشتر به جنگ و سازمان دهی دانشکده‌ها ترکیب نمود.
سند جهت‌گیری جدید SDS توسط کارل دیویدسون و با عنوان ”یک جنبش سندیکایی دانشجویی: احیای اصلاح دانشگاهی“ نوشته شد. این سند انتقاد علیه دانشگاه را که بخشی از بیانیه‌ی پورت هورون بود ادامه داد و آن را به شکل تندروانه‌تری درآورد. دانشگاه‌ها ”تخصصی را تولید می کنند که دولت ِتجاری را قادر می‌سازد گسترش یافته، رشد کند و کارآمدتر شود و بیشتر استثمار کند، هم در کشور خودمان و هم در جهان سوم“. دیویدسون ادامه می‌دهد: ”بدون آن‌ها دشوار بتوان نوعی از انسان ساخت که بسازد، نگه دارد، کنار بیاید و شرایطی چون واتس، می‌سی‌سی‌پی و ویتنام را نادیده بگیرد“. دیویدسون استدلال می‌آورد که یک جنبش دانشجویی تندرو با تمرکز بر کنترل دانشگاه‌ها توسط دانشجویان می تواند بنیاد یک جنبش بنیادستیز جدید برای تغییرات اجتماعی گسترده‌تر باشد.
مجمع کلیرلیک آغاز یک دوران تندروی بود که بعدها در همان سال با شعار ”از مقاومت تا اصلاح“ ادامه یافت. چنان‌چه سیل می‌گوید:
»در آن برهه از زمان SDS مجبور بود به شکل نوعی از مقاومت حرکت کند، هم برای بیان احوالات رهبرانش و هم به عنوان ابزاری برای ایجاد یک هویت شخصی در غیاب برنامه‌ی ملی یا مقبولیت عمومی… لازم بود خود را با دانشجویان تطبیق دهد، چرا که آنان رأی‌دهندگان منطقی و تاریخی SDS بودند و چرا که رأی‌دهنده‌ی دیگری وجود نداشت و یا دور از دسترس بود. و نیز لازم بود بیش از غرقه شدن در یک مساله و خطر اصلاح‌طلبانه‌ی آن، به خواستن تغییرات بنیادین اجتماعی ادامه دهد. اینجاست که دانشجو قدرت می‌گیرد.«
ستیزه‌جویی روزافزون ِ SDSبا تندروی جنبش حقوق مدنی همزمان شده و شتاب گرفت. قوانین حق رأی 1965 که از نظر قانونی به تفکیک نژادی جیم کراو پایان داد، توجه جنبش حقوق مدنی را از شهرهای جنوبی به سمت شمال راند. این حرکت با شروع مجموعه‌ای از شورش‌های شهری در 1964 در هارلم مورد توجه قرار گرفت، که شدیدترین آن‌ها در واتس ِلوس‌آنجلس رخ داد. پایان دوران جیم کراو از مشکلات سیاهان در جنوب فقر، بیکاری و خشونت پلیس- چندان نکاست. فعالان سیاسی با نژادپرستی ساختاریافته‌ای مواجه شدند که عمیقا در ذات سرمایه‌داری امریکا نهفته بود. آن‌ها در شمال نیز به طور فزاینده‌ای با حامیان لیبرال چند سال قبل خود دچار اختلاف شده بودند اگر نگوییم در تضاد با آنها قرار گرفته بودند. فعالان سیاه‌پوست بیش از پیش از تقاضای ”حقوق مدنی“ به خواستن : ”قدرت سیاه“ رو می‌آوردند. هر دو شعار ”از اعتراض تا مقاومت“ و ”قدرت سیاه“ در زمینه‌های عدم‌توافق واضح‌تر بودند تا موضوعاتی که از آن پشتیبانی می‌کردند. ”از اعتراض تا مقاومت“ در مقاومتی که لازم بود تا جنگ را متوقف سازد و یا مبارزه برای قدرتی دانشجویی که دولت امریکا را به چالش بکشد خاموش ماند. و ”قدرت سیاه“ همواره معانی متفاوتی برای افراد متفاوت داشت. اما وجه‌ی مشخصه‌ی این جهت‌گیری‌های جدید در این نتیجه‌گیری ِبخشی از موثرترین سازمان های چپ‌گرای کشور بازتابانده می‌شد که جامعه ی امریکا و نهادهایش تا مغز استخوان فاسد شده است. افرادی که اهرم‌های قدرت را در امریکا در اختیار داشتند منتظر شنیدن تنها اعتراضات دوستانه نبودند. توده‌های مردم آشکارا و بی‌پرده در مقابل دولت ایستادند: با سوزاندن کارت های سربازی، وحدت، ایجاد جنبش ضدجنگ در ارتش و از طریق دفاع شخصی مسلحانه.
در 1967 SDS سازمان‌دهی مجموعه ای از فعالیت‌ها را آغاز کرد که از طریق آن نه تنها به جنگ اعتراض کند، بلکه ”ماشین جنگ“ را از کار بیاندازد. یکی از این فعالیت‌ها که در دانشگاه ویسکانسین-مدیسون در 1967 انجام گرفت تظاهراتی برای منع صنایع شیمیایی داو، بزرگ‌ترین تولیدکننده‌ی ناپالم، از جذب نیرو در محوطه‌ی دانشگاه‌ها بود که شاخه‌ی محلی SDS آن را سازمان‌دهی کرده بود. آن‌ها اعلامیه‌هایی در سطح دانشگاه پخش کردند و در هفدهم اکتبر فعالان صدها دانشجو را به سوی ساختمان بازرگانی دانشگاه که داو در آن کارمند استخدام می کرد هدایت کردند. مدیران دانشگاه پلیس را خبر کردند که به تظاهرکنندگان حمله کرد، شیشه ها را شکست و دانشجویان را کشان کشان از شیشه‌های شکسته بیرون برد. قدم‌های اول در خون برداشته شد. ناگهان فضا عوض شد:
»گمان می‌رفت فرار کنیم، در عوض جلوی ساختمان جمع شدیم. در آن موقع حدود هزار دانشجو آن‌جا بود. در لحظه‌ای که پلیس شروع به ضربه‌ زدن به سرها کرد کل وضعیت به نحو شگفت‌انگیزی تغییر کرد… ناگهان اعضای انجمن برادری، ورزشکاران و همه‌ی آدم‌های عادی که معمولا به کلاس می‌روند، در مورد جنگ مردد هستند و هرگز به یک تظاهرات نرفته‌اند، ناباورانه خشمگین شده و همراه بقیه به سر و صورت پلیس مشت می‌زنند.«
در ماه‌های بعد شاخه‌های SDS در دانشکده‌های زیادی علیه مشارکت مقامات دانشگاه در تحقیقات دفاعی، سربازگیری در محوطه‌ی دانشگاه و احضار به خدمت وظیفه دست به اعتراض زدند. در برکلی شاخه‌ی محلی SDS هماهنگی مجموعه ای از تظاهرات و کنش‌های مستقیم را علیه برنامه ی سربازگیری منطقه به عهده داشت. هر بار واکنش یکسان بود. مقامات دانشگاهی یا شهری از پلیس برای دستگیری یا اغلب کتک زدن تظاهرکنندگان دانشجو کمک می‌خواستند. هزاران دانشجوی خشمگین که تا آن زمان بی‌طرف بودند به جنبش ضدجنگ می‌پیوستند. این دانشجویان فهمیده بودند که دانشگاه‌هایشان به دور از نهادهای قابل احترام اندیشه و مباحثه‌ی آزاد و تنها شرکت‌هایی تجاری بودند، که جنگ و قراردادهای جنگی بسیار سودآور بود، که دانشجویان خیلی ساده تنها کالا به شمار می‌آمدند. آن‌ها ناگهان با گسست عظیم میان افسانه‌ی دانشگاه به مثابه‌ی مکان آموزش و مبادله‌ی آزاد عقاید، و حقیقت ِمشارکت دانشکده‌ها در جنگ و واکنش اغلب خشونت‌آمیز مقامات دانشگاه با دانشجویان جویای حقیقت مواجه شده بودند. بسیاری از فعالان دانشکده‌ی خود را بخشی از یک سیستم یکپارچه می‌دیدند که گسترش سود و قدرت جهانی خود را بر نیازهای مردم عادی مقدم می‌دارد. مجادله‌ی SDS برای یک جنبش قدرت‌مند دانشجویی با افزایش تعداد دانشجویان تشدید شد.
گروه‌های ضدجنگ دانشجویی به طور روزافزون جنگ را نه تنها یک سیاست غلط بلکه نتیجه ی رشد بیش از حد یک سیستم اجتماعی مبتنی بر رقابت و سود می‌دیدند. چپ جدید و به ویژه SDS از ضدجنگ به ضدامپریالیسم مبدل شد. شعارهای تظاهرات ضدجنگ از ”گفتگو برای صلح“ و ”سربازان را به خانه بازگردانید“ با ”امریکا، الآن برو بیرون!“ و ”NLF (جبهه‌ی آزادی‌بخش ویتنام) پیروز است“ جایگزین گردید. همه‌ی این ها در 1968 منفجر شد.
1968
ثبت احساسات سال 1968 در مقاله‌ای پس از 35 سال دشوار است، و از همه دشوارتر گفتن این که به چه سرعتی این اتفاقات افتاد. در ژانویه NLF به حمله‌ی ‌تت، یک یورش نظامی هم‌زمان به نیروهای امریکایی درهمه‌ی شهرهای بزرگ ویتنام دست زد. آن‌ها سفارت امریکا در سایگون را اشغال کردند. والتر کرونکایت گوینده‌ی اخبار، جنگ را ”غیر قابل برد“ خواند. در 4 آوریل و تنها شش ماه پس از جبهه‌گیری علیه جنگ ویتنام مارتین لوتر کینگ پسر ترور شد. در روزهای پس از آن در 100 شهر شورش به پا شد. در آوریل و اوایل مه، دانشجویان و هیات علمی دانشگاه کلمبیا برای شش هفته دست به اعتصاب زدند. روحیه‌ی شورش حتی در دیکتاتوری‌های [تحت نام] کمونیستی نیز گسترش یافت. در چک‌اسلواکی تانک‌های روسی جنبش توده ای دانشجویان و کارگران را سرکوب کرد. در لهستان، دانشجویان طغیان کردند. و از همه خارق‌العاده‌تر، در 6 مه دانشجویان در پاریس دانشگاه سوربن را اشغال کردند که به درگیری‌های خیابانی با پلیس انجامید. در پاسخ 10 میلیون کارگر علیه دولت اعتصاب کردند. برای سه هفته فرانسه در آستانه‌ی انقلاب قرار داشت. پس از آن در اکتبر، تظاهرات 5هزار دانشجو و کارگر در مکزیکوسیتی با شلیک گلوله مواجه شد و صدها کشته برجا گذاشت. در بازی‌های المپیک در همان شهر، ورزشکاران سیاه‌پوست امریکایی تامی اسمیت و جان کارلوس هنگام گرفتن مدال مشت خود را به نشانه ی اعتراض بلند کردند.
به نظر می‌رسید در یک سو میلیون‌ها مردمی قرار داشتند که برای عدالت و دموکراسی می‌جنگیدند و در سوی دیگر تنها وحشی‌گری وجود داشت. مردم وادار به انتخاب بودند: شما در کدام سو می‌ایستید؟
در امریکا این بحران‌ها در مجمع ملی دموکراتیک شیکاگو به حد انفجار رسید. چند ماه قبل‌تر رئیس‌جمهور جانسون خاطرنشان کرده بود که در فکر نامزدی دوباره نیست. افزایش شدت جنگ در ویتنام و روشن شدن این نکته که امریکا نمی‌تواند پیروز شود حتی برای اعضای طبقات مسلط جامعه، نرخ محبوبیت جانسون را به کم‌تر از 35 درصد رساند. ائتلاف آزادی فعالان سیاسی از جمله اعضای SDS در مجمع خواستار اعتراض سرتاسری شد.
به زبان اعداد تظاهرات به شکست انجامید. سازمان‌دهندگان انتظار حضور 100هزار نفر را داشتند اما عملا کم‌تر از 10هزار نفر در آن شرکت کردند. با این‌که از 1968 به عنوان سال انقلابی‌های جدید یاد می‌شود، در عمل این سال وقفه ای در جنبش ضدجنگ بود. علت آن بود که اغلب دانشجویان امید داشتند نامزد ضدجنگ و دموکرات اوژن مک‌کارتی در انتخابات پیروز شود و جنگ را پایان دهد.
مخالفت مک‌کارتی با جنگ دقیقا به همان اندازه که هوادارانش نشان می‌دادند آرمان‌گرایانه نبود. در واقع مک‌کارتی از نقش خود در آرام کردن جنبش ضدجنگ و برگرداندن آن به آغل حزب دموکرات آگاه بود. در کنفرانس مطبوعاتی اعلام نامزدی مک‌کارتی گفت:
»شواهد آشکاری از یک بحران اخلاقی عمیق در امریکا وجود دارد نارضایی و سرخوردگی و گرایش به اعمال فراقانونی، اگر نه غیرقانونی برای اعتراض.
من امیدوارم که این چالش… حداقل اندکی این حس ناامیدی سیاسی را تسکین دهد و به مردم، باور به روند سیاست‌های امریکا و دولت امریکا را بازگرداند… و این ممکن است حس فزاینده ی بیگانگی از سیاست را خنثی کند، که گمان می‌کنم اکنون خود را در گرایش به کناره‌گیری از کنش سیاسی، صحبت از عدم مشارکت، و بدبین شدن و تهدید به حمایت از حزب سوم یا چهارم یا دیگر جنبش‌های سیاسی نامتعارف باز می‌نمایاند.«
مک‌کارتی تقریبا انتخابات درون‌حزبی را برده بود، اما حتی پیشنهاد حفظ اعتبار حزب دموکرات خطری برای نهاد حزب دموکرات که از نامزد طرفدار جنگ هیوبرت هامفری حمایت می‌کرد به شمار می‌آمد. اگرچه ازدحام تظاهرکنندگان کم‌تر از حد انتظار بود، این رفتار پلیس شیکاگو بود که خبرساز شد.
شهردار شیکاگو ریچارد جی. دیلی برای اطمینان از برگزاری بی‌سر و صدای مجمع انتخاب شده بود و او هامفری را برای نامزدی ریاست جمهوری معرفی کرد. در اولین شب تظاهرات برنامه‌ریزی شده، دیلی پلیس را به گرانت پارک که تظاهرکنندگان در آن جمع شده بودند فرستاد و پلیس صدها نفر را مضروب و با گاز مسموم کرد. شب بعد 400 رهبر مذهبی به تظاهرکنندگان پیوستند. آن‌ها حدود یک ساعت درباره‌ی ارزش‌های عدم‌خشونت و دفاع از خود صحبت کرده بودند که پلیس قوطی‌های گاز اشک‌آور را میان جمعیت پرتاب کرد. صدها نفر دیگر مجروح شدند. در شب بعد هزار نفر به سمت هتل هیلتون که بسیاری از شرکت‌کنندگان مجمع در آن ساکن بودند راهپیمایی کردند. پلیس شیکاگو زیر پنجره های هتل تظاهرکنندگان را گیر انداخت و با باتوم به جمعیت حمله کرد. تظاهرکنندگان، گزارش‌گران و رهگذران همه با هم مضروب شدند.
شرکت‌کنندگان مجمع اتاق‌ها را برای تماشای خشونت از تلویزیون ترک کردند. گزارش شد که مک‌کارتی شاهد یک صحنه از پنجره‌ی اتاقش بود که آن را ”بسیار بد“ توصیف کرده است. سناتور جورج مک‌گاورن درگیری را یک ”حمام خون“ توصیف کرد که ”باعث دل‌پیچه در من شد“. او ”چیزی مانند آن بعد از فیلم‌های آلمان نازی“ ندیده بود.
در مجمع عوامل دیلی به همان اندازه خشن بودند. شرکت‌کنندگانی که از جنگ می‌پرسیدند توسط جوخه‌ی نظامی دیلی بیرون برده می‌شدند. وقتی مایک والاس گزارش گر در مورد رفتار با شرکت‌کنندگان و دانشجویان در بیرون سئوالاتی مطرح کرد مشتی به چانه‌اش زده شد. ماشین دموکرات‌ها به هیچ چیز اجازه نمی‌داد جلوی راهش را در معرفی هامفری جنگ‌طلب برای نامزدی بگیرد. این تصویر از دموکراسی امریکایی برای میلیون‌ها نفر در سراسر کشور مخابره شد. هزاران نفر که برای حمایت از مک‌کارتی به شیکاگو آمده بودند به عنوان انقلابی آن‌جا را ترک کردند.
ظهور و سقوط SDS
در 1968 چپ انقلابی فوران کرد. جنبشی که به غیرایدئولوژیک بودن خود می‌نازید به سرعت به سیاست‌های انقلابی گرایید:
»سیاست‌های SDS همراه با افزایش بحران در جامعه‌ی امریکایی و ناکامی در رهیافت لیبرال و اصلاح‌طلبانه‌ی قبلی خود، طی یک روند تحولی سریع به چپ از اعتراض لیبرال در 1964 (”نیمی از راه با جی ال بی“) به مقاومت ضدامپریالیستی در 1967 و گستره‌ای از انقلابی‌گری ضدسرمایه‌دارانه در امروز (1969) رسیده است. جنبشی که در ابتدا یادآور جهاد فراآرمان‌گرایانه‌ی کودکان برای نجات جهان بود، روز به روز بی‌امان‌تر و روز به روز جدی‌تر می‌شد.«
طبق یک نظرسنجی در 1969 بیش از یک میلیون دانشجو خود را به نحوی انقلابی و سوسیالیت می‌دانستند. مفاهیم چپ قدیمی اصلاح علیه انقلاب، طبقه‌ی کارگر و نیاز به یک حزب انقلابی- اکنون جلوه‌ی تازه‌ای می‌یافت. در پاییز 1968 بیش از 350 هزار نفر با این گفته که به نوعی ”حزب انقلابی مردمی“ در امریکا نیاز است موافق بودند. SDS به بیش از 100هزار عضو رسید، و آن‌گاه تقریبا به همان سرعتی که ظاهر شده بود فروپاشید. در مجمع ملی 1969، SDS به دو جناح رقیب تقسیم شد، یکی به رهبری حزب کار پیشرو (PL) که مائوئیست-استالینیست بود و دیگری تحت عنوان جنبش جوانان انقلابی (RYM) که خود به دو جناح تجزیه می‌شد.
PL در 1962 با انشعاب چین گرا از حزب کمونیست تشکیل شد، گروه جوانان خود را  ایجاد کرد و به SDS پیوست. به عنوان یک گروه هماهنگ با سازمان‌دهندگان مجرب، PL هم قادر به تبدیل شدن به نیروی پیشرو در SDS بود و هم در زمانی که SDS به سرعت تندرو می شد می‌توانست از روایت منسجمی (وشاید بسیار تحریف  شده) از مارکسیسم پشتیبانی کند. در پاسخ، مجمع ملی SDS که در سال‌های گذشته مجموعه‌ی سستی از افراد منفرد بود تا یک جمع سیاسی متحد، خود را حول رویه‌های منطقی‌تری منسجم کرد تا از قدرت روزافزون PL بکاهد. هنگامی که بسیاری از فعالان SDS به دنبال راهی بودند تا آن را به جهت انقلابی‌تری سوق دهند PL مجال اظهار نظر یافت، که این باعث شد مجمع ملی برای کنار زدن آن‌ها ژست ”ما از شما انقلابی‌تر هستیم“ به خود بگیرد. چنان‌چه رهبر SDS بیل آیرز به یاد می‌آورد: »(PL) قدرتمندتر می‌شد، تا جایی که من احساس کردم مجبوریم به جای آن که با مارکسیست‌ها گفتگو کنیم، بیشتر از مارکسیسم بدانیم… بنابراین ما خود مارکسیست شدیم، اگرچه احمق‌ترین و کم‌دانش‌ترین گروه مارکسیستی که تا آن‌زمان وجود داشت.«
در کنگره‌ی ملی 1969 اعضای مجمع ملی که به دیگر مخالفان PL پیوسته بودند تا جناح جنبش جوانان انقلابی (RYM) را تشکیل دهند، PL را به رهبری یک جریان غیردموکراتیک برای نابودی SDS در جهت منافع سیاسی خود متهم کردند. سپس رهبری ملی SDS  در یک تصمیم غیردموکراتیک PL را اخراج کرد و سریعا از کنگره بیرون آمد. RYM کنفرانس دیگری در سالن مجاور ترتیب داد و خود را ”SDS واقعی خواند و آن‌گاه بی‌درنگ به دو جناح مشتق شد، RYMI و RYMII. PL در سالن اول ماند و خود را SDS ”واقعی“ نامید. در عرض یک سال هر دو ”SDS فروپاشیده بود.
از یک نظر انشعاب غیرقابل اجتناب بود. SDS در بیشتر 1968 در تعادل ناپایداری قرار داشت، چیزی مابین یک سازمان تندروی دانشجویی توده‌ای و سازمانی که بیش از پیش مارکسیست انقلابی می‌شد. این دو مدل، یک گروه گسترده از دانشجویان تندرو و یک سازمان مارکسیست و از نظر ایدئولوژیک همگن‌تر و منسجم‌تر در تضاد با هم قرار داشتند. اما برای توضیح این‌که چرا تجزیه‌ی SDS دوام کمی یافت می بایست به سیاست‌های جناح‌های مختلف نظری بیافکنیم و سعی کنیم بفهمیم که چرا آن‌ها از یافتن راهی برای خروج از بن‌بستی که SDS در 1969 خود را در آن یافت ناتوان بودند.
خط‌ مشی چپ انقلابی
گرایش مسلط در SDS و بیشتر از آن چپ انقلابی، نسخه‌ای از استالینیسم بود که به دگرگونی‌های اتحاد شوروی و بلوک شرق، چین یا کوبا به عنوان الگوی سوسیالیسم و انقلاب سوسیالیستی نظر داشت:
»در مجمع 1968 گرایشات ”غیرایدئولوژیک“ و آنارشیستی قدرتمندی وجود داشت که در مجمع 1969 ناپدید شده بود. همه کس خود را مارکسیست می‌دانست. اغلب مائوئیست بودند و با این که باورنکردنی به نظر می‌رسد، بخش اعظم رهبری وی را آشکارا به استالین منتسب می‌دانستند.«
جریان مسلط نه تغییر انقلابی جامعه از پایین و توسط طبقه‌ی کارگر، بلکه انقلاب از بالا توسط اقلیت بسیار منظم و هماهنگ بود.
PL به ظاهر بسیار از طبقه‌ی کارگر دفاع می‌کرد اما به نحوی بسیار عجیب و غریب. آن‌ها استدلال می کردند که دانشجویان برای رسیدگی به خواسته‌های کارگران می‌بایست در اتحادیه های کارگر-دانشجویی سازمان‌دهی شوند که اغلب شامل اکثریت دانشجویان و تعداد کمی کارگر می‌شد. اما منظور PL از ”ارتباط با طبقه‌ی کارگر“ در تقلید از برخی از ابتدایی‌ترین تصورات کلیشه‌ای از زندگی کارگری خلاصه می‌شد. اعضای PL در SDS همواره به خاطر موهای کوتاه و بلوزهای دکمه‌بازشان متمایز بودند. مصرف مواد مخدر ممنوع بود، و در ترکیبی از استالینیسم و دامن زدن به عقب‌افتاده‌ترین عقاید میان کارگران، خصومت PL ‌با حقوق زنان و مخالفت بی‌گفتگو با آزادی دگرباشی جلب توجه می‌نمود. اتحادیه های کارگر-دانشجویی، دانشجویان را به کار در  کارخانه ها، ولی تنها در تابستان تشویق می کرد. PL هر ناسیونالیسمی را (و با تعمیم آن به    گروه های ناسیونالیستی مانند پلنگ سیاه و جبهه ی آزادی‌بخش ملی ویتنام) ضدانقلابی خطاب می‌کرد، و با حفظ میراث استالینی خود را تنها سازمانی می دانست که نماینده‌ی ”پرولتاریای جهان“ است. PL رقیبان سیاسی خود را اذیت کرده و تحت فشار قرار می‌داد و در مواردی نیز مضروب می‌کرد. این یک کاریکاتور استالینیستی از لنینیسم بود چون از ”دوره‌ی سوم“ استالین نیز حمایت می‌کردند که طبق آن تمام نیروهای چپ خارج از احزاب کمونیستی بنا به عادت ضدانقلابی خوانده می‌شدند.
جناح‌های RYM به مبارزات ملی و انقلابی در جهان سوم به چشم الگویی برای انقلاب اجتماعی می‌نگریستند. آن‌ها استدلال می کردند که کشمکش اصلی میان ملت‌ها، جهان اول استعمارگر و جهان سوم استعمار شده است. جناح RYMI که بعدها هواشناس نامیده شد این ایده را تا آخرین حد منطقی خود پیش برد و بحث می کرد که اکثریت مردم امریکا بنده‌ی زرخرید شده اند و بهترین کاری که انقلابی‌های امریکا می‌توانند انجام دهند ”متزلزل کردن“ سیستم جاری است تا مقاومت هرجای دیگری از دنیا را تقویت کند. بعد از انحلال SDS آن‌ها به فعالیت‌های تروریستی    بمب‌گذاری و سرقت از بانک- روی آوردند. این فعالیت‌ها نه تنها ضربه‌ای به دولت امریکا نزد بلکه انقلابی‌های جدید را منزوی کرد و به دولت بهانه‌ای برای سرکوب هرچه بیش‌تر همه‌ی جناح‌های چپ داد.
جناح RYMII با تکیه بر اهمیت طبقه‌ی کارگر وانگاره‌های مارکس، انگلس و لنین خود را معتقد به یک سنت مارکسیستی درست‌آیین‌تر نشان می‌داد. در حالی که این انگاره‌ها با عدسی مائوئیسم که وجه مشخصه‌ی RYMII بود تحریف می شد. RYMII نیز مانند RYMI معتقد بود که کارگران امریکایی به ویژه کارگران سفیدپوست از زندگی در یک کشور امپریالیست سود می‌برند. در نتیجه مبارزات کارگری علیه سرعت کار و بازخرید و به ویژه مبارزه برای حقوق بیش‌تر، مبارزه علیه استثمار نبود و عملا استثمار مردم جهان سوم را تشدید می‌نمود. کارگران در امریکا تنها هنگامی می‌توانند مبارزه کنند که از منافع خود چشم بپوشند و برای اهداف مردم سرکوب‌شده‌ی جهان سوم و نه برای اهداف خود بجنگند.
از آن‌جا که تفاوت‌ها مهم بود تقسیم‌بندی‌های غالبا شدید در SDS بر شباهت‌های میان جناح‌های مختلف سایه می‌افکند. چنان‌چه جک وینبرگ عضو SDS و سوسیالیست‌های مستقل در همان زمان می‌گوید: »تفاوت میان روش‌های عمل PL و رهبران دفتر مرکزی در مبارزات SDS نباید باعث شود این حقیقت را نادیده بگیریم که هردوی آن‌ها مفاهیم سیاسی و سازمانی مشترکی داشتند.« برای همه‌ی جناح‌های اصلی کارگران تنها موضوع مبارزه‌ی انقلابی بودند و نه عامل آن طبقه‌ای که باید آزاد می‌شد و نه یک شرکت‌کننده‌ی آگاه در آزادی خود. سازمان انقلابی نه یک راه برای اتحاد بخش‌های آگاه طبقه‌ی کارگر با دیگر انقلابی ها برای تاثیر بر مبارزات مستقل طبقه‌ی کارگر، بلکه یک حزب ابَرمتمرکز بود که ”توده‌ها“ را به سمت انقلاب رهبری می‌کرد.
قدرت جریان استالین‌گرا در SDS با تضعیف سنت تروتسکیست افزایش یافت. حزب کارگران سوسیالیست (SWP) بزرگ‌ترین سازمان تروتسکیست در امریکا نقشی محوری در کمیته‌های هماهنگی ملی زیادی داشت که تقریبا هرساله تظاهرات توده‌ای ضدجنگ را در واشنگتن، و نیز شاخه‌ی جوانان خود یعنی کمیته‌ی بسیج دانشجویان (SMC) را سازمان‌دهی می‌کرد. اما SWP همواره به جنبش ضدجنگ را به عنوان یک جنبش تک‌موضوعی در نظر می‌گرفت و با خصومت بیش از حدی در برابر هر اقدام برای اِعمال سیاست‌های تندروتر و ضداستعماری در آن می‌ایستاد. SDS را به عنوان یک گروه خرده‌بورژوای شبه‌آنارشیستی رد می‌کرد و با این که نقش بزرگی در آن داشت از هر اقدامی برای تحت تاثیر قرار دادن مذاکرات درون SDS خودداری می‌کرد. به جای ایفای نقش جناح چپ انقلابی رد جنبش ضدجنگ، SWP یک پوشش چپ‌گرا برای صلح‌دوستان و لیبرال‌های مسلط بر کمیته‌های هماهنگی فراهی کرده بود.
تنها گروهی که سعی کرد انگاره‌های سوسیالیسم را از پایین وارد SDS کند اعضای انجمن های سوسیالیست‌های مستقل بودند. آن‌ها بر اهمیت ایجاد جریانی تاکید می‌کردند که به دنبال خودجوشی طبقه‌ی کارگر به عنوان تنها نیروی قادر به خاتمه‌ی جنگ و براندازی سرمایه داری باشد. آن‌ها بر آن بودند که سازمان‌یابی علیه جنگ می‌بایست با حمایت از مبارزه‌ی مستقل کارگران پیوند یابد، مثلا از طریق اتحاد برای اعتراض ملی علیه صنایع جنرال الکتریکیکی از بزرگ ترین طرفین قرارداد با ارتش امریکا- که در 1969 شایع شد. آن‌ها اصرار داشتند تا زمانی‌ که مبارزه علیه نژادپرستی و شوونیسم بخش مهمی از هر تلاش برای ایجاد یک جنبش کارگری در امریکاست درک این نکته نیز اهمیت دارد که این تقسیم‌بندی‌ها نه به خواست دانشجویان غالبا از طبقه‌ی متوسط، بلکه در جریان مبارزه درهم شکسته شود. در 1969 جک وینبرگ و جک گرسون اعضای ISC نوشتند:
»باید بدانیم که نژادپرستی تنها از نظر اخلاقی به کلیت طبقه‌ی کارگر آسیب نمی‌رساند. بلکه اساسا سد راه طبقه، چونان یک کل به مفهوم بی‌واسطه می‌گردد… ما باور داریم که میان کارگران سفیدپوست می‌بایست بلافاصله مقابله با نژادپرستی اعمال شود تا آگاهی آنان را از اهداف خود به عنوان کارگر برانگیزد و آنان را به مبارزه برای این اهداف سوق دهد.«
اعضای ISC به خاطر تعداد کم تحت فشار بودند، (هنگام برگزاری مجمع SDS‌ شمار آن‌ها تنها 100 نفر بود) و تا 1969 نیز توجه زیادی به SDS‌ نداشتند. وقتی در برکلی که قدرتمندترین حوزه‌ی آنان بود و نیز میان فعالان شاخه‌های SDS‌ در نیویورک، لانگ‌بیچ، دیترویت و شیکاگو مخاطبانی یافتند، اغلب آن‌ها به یکی از جناح‌های بزرگ تر سوق داده شدند. مشکلات بیرونی، یافتن گوش شنوا را برای انگاره‌های سوسیالیسم از پایین دشوار می‌کرد.
مسئله‌ی اساسی این بود که دانشجویان تندرو به این نتیجه رسیده بودند که انقلاب ضروری است. جنگ، نژادپرستی و فقر تنها سیاست‌گذاری غلط نبود بلکه از رشد بیش از حد سیستمی منتج می‌شد که بر استثمار اکثریت عظیم به نفع یک اقلیت کوچک پایه‌گذاری شده بود، و این سیستم از طریق کانال‌های متعارف حزب دموکرات تغییر نمی‌یافت. اما جنبش قدرت ایجاد یک انقلاب را نداشت. دانشجویان می‌توانستند دانشگاه‌ها را به تعطیلی بکشانند، با پلیس درگیر شده و پوشش خبری بگیرند. آن‌ها می‌توانستند مساله‌ی جنگ را به جریان غالب تبدیل کنند که در برابر شرکت‌های مسلط بر رسانه‌ها ابدا کار کوچکی نبود- اما آن‌ها نیروی اجتماعی لازم را برای از کار انداختن طبقه‌ی مسلط که تحمل شکست در ویتنام را نداشت در اختیار نداشتند.
این شکاف میان اهداف جنبش و وزن اجتماعی ناکافی آن توجیه‌کننده‌ی وجوهی از اواخر دهه ی شصت است که اغلب با بحران‌ها شناخته‌ می‌شود. تندروی شدید شفاهی و تمایل به جایگزین کردن خود با یک جنبش گسترده‌تر. با جدایی از جنبش بزرگ‌تر طبقه‌ی کارگر که مبارزه اش هنوز در سطح نسبتا پایین‌تری قرار داشت، اغلب فعالان چپ جدید بیش از پیش به کنش‌های ستیزه‌جویانه توسط یک اقلیت متعهد نظر داشتند، که جهت‌گیری آن‌ها به تغییر می‌توانست جایگزینی برای کنش سرکوب‌شده‌ی توده‌ی کارگران  باشد. جناح هواشناس که پس از انحلال SDS‌ به فعالیت‌های تروریستی روی آورده بود مظهر افراطی این گرایش است. ادبیات و شعارهای جنبش ابزار ارتباط و تاثیر بر قشرهای وسیع‌تر مردم ِروی آورده به تندروی نشد که بتواند قشرهای بزرگ‌تر جامعه را به کنش وادارد یا دست‌کم از بی‌تفاوتی خارج کند-، بلکه در عوض راهی برای بهت زده کردن ”امریکای متوسط“ بود.
بسیاری از دانشجویان به جنبش سیاهان به چشم یک جنبش با پایه ی اجتماعی مردمی می‌نگریستند، اما سرکوب شورش های شهری و برخورد خشونت‌آمیز روزافزون با گروه‌هایی مانند پلنگ سیاه نشان داد که فعالان سیاه‌پوست نیز با مشکل مشابهی مواجه هستند. تعداد فزاینده‌ای از تندروان به جستجوی سیاست‌های سوسیالیستی به عنوان راهی به خروج از این بن‌بست آغاز کردند، اما هرچه یافتند عمدتا روایت دیگری از استالینیسم بود.
تحریف استالینی از سوسیالیسم که بر نقش یک اقلیت متعهد، سازمان‌دهی فرامتمرکز و توجه به منش شخصیت‌هایی چون استالین یا مائو تاکید می‌کرد، به جای آن‌که به حل مشکلات جنبش دانشجویی انزوای آن، رهیافت واپس‌گرایانه و تاکید بر کار داوطلبانه- کمک کند بر آن افزود. انزوای چپ انقلابی از قشرهای گسترده تر دانشجویان و تنها گذاشتن کارگران فقط گرایش به انگاره‌هایی را افزود که به جنبش‌های جهان سوم به عنوان نیروی اساسی تغییر می‌نگریست. آن‌طور که اعضای سوسیالیست‌های مستقل در SDS هنگام انحلال SDS نگاشتند:
»سرانجام بیگانه از نظم اجتماعی موجود، جویای یک چشم‌انداز انقلابی و بریده از هر اعتراض توده‌ای ِدر جریان، برای چپ‌‌گرایان امریکا بسیار ساده شده است که هرجایی نشانه‌ای از گرفتاری خود ببیند.
مسئله این‌جاست که انقلابی‌های امریکا که تنها با طبقات کارگر ِاز نظر سیاسی عقب‌مانده آشنا هستند علیرغم همه‌ی صحبت‌های اخیر درباره‌ی جهت‌گیری به سوی طبقه‌ی کارگر- تمایلی به چشم داشتن به هر چشم‌انداز ِ متوجه‌ی یک تغییر داخلی جامعه با سابقه و درجه‌ی خود ندارند.«
جنگ سرد هم با سرکوب چپ طی دوران مک‌کارتیسم و هم با غلبه‌ی استالینیسم بر جنبش سوسیالیست بین‌المللی باعث شده کم‌تر راهی به یک بدیل سوسیالیست انقلابی آگاه با ریشه در طبقه کارگر وجود داشته باشد. رونق اقتصادی طولانی پس از جنگ جهانی دوم و مک‌کارتیسم در امریکا اثری جز تخریب رابطه‌ی سابقا قوی میان جنبش سوسیالیست و مبارزه‌ی کارگری نداشته است. آزار مخالفان سیاسی در دوران مک‌کارتی هزاران تندرو از طبقه‌ی کارگر را از جنبش اتحادیه‌ها تصفیه کرد، تندروانی که می‌توانستند پلی میان جنبش دانشجویان تندرو و خشم خروشان طبقه‌ی کارگر باشند. هم‌چنان که دانشجویان به نگرش انقلابی که آگاهی کمی از آن داشتند نزدیک‌تر می‌شدند، از تجربه ی مبارزات کارگری یا گذشته‌ی پربار مخالفت‌های کارگران امریکایی با جنگ و استثمار دست می‌کشیدند.
تراژدی SDS این‌جا بود که بزرگ‌ترین گروه چپ دانشجویی در امریکا درست زمانی فروپاشید که مبارزه داشت به دامنه ی وسیع‌تری کشیده می‌شد، به ویژه میان دو گروه که قدرت متوقف کردن ماشین جنگ را داشتند: کارگران و سربازان. با طولانی شدن جنگ سربازان هرچه بیش تر به مخالفت با آن برمی‌خاستند، بخشی به خاطر تجربیاتشان در ویتنام و بخشی به خاطر تماسی که با فعالان ضدجنگ برقرار کرده بودند. در کشور هزینه‌ی رو به رشد جنگ بر اقتصاد ملی فشار می‌آورد. طبقه‌ی مسلط از آن‌جا که نمی‌توانست در حمایت از یک جنگ ناخواسته مالیات‌ها را افزایش دهد سیاستی دوگانه در پیش گرفت. قرض زیادی بالا آورد و ”جنگ طبقاتی یک طرفه“ را که تا به امروز ادامه داشته است آغاز کرد. مخالفت با جنگ که طی سال‌ها میان جمعیت‌های کارگری شدت گرفته بود با مخالفت با انتقاد علیه کارگران تلاقی یافت. در این دوره بود که جنبش اتحاد انقلابی دوج میان کارگران سیاه‌پوست در دیترویت شکل گرفت، اما این موضوعی است که فراتر از این مقاله قرار دارد.
البته در دانشگاه‌ها بزرگ‌ترین تظاهرات دانشجویی نه در 1968 بلکه در 1970 و هنگامی رخ داد که ارتش امریکا به کامبوج حمله برد، که طی آن سربازان گارد ملی چهار دانشجوی سفیدپوست را در اعتراض ضدجنگ در دانشگاه ایالتی کنت و دو دانشجوی سیاه‌پوست را در تظاهراتی در ایالت جکسون به قتل رساندند. نیکسون وادار به عقب‌نشینی شد و سربازان امریکایی را از کامبوج خارج کرد. وقتی امریکا بالاخره ارتش خود را از ویتنام بازگرداند از چپ انقلابی سایه‌ای از آن‌چه در 1968 بود باقی مانده بود.
وظایف ناتمام
تاریخ دهه‌ی شصت نشان می‌دهد که حتی در محافظه‌کارترین کشورها تندروی به چه سرعت شگفتی ریشه می‌دواند. هم‌چنین گذشته‌ی SDS نشان‌دهنده‌ی پا گرفتن تندروی در نگرش های مبتنی بر اخلاق‌گرایی است. SDS حتی در اوج خود بر بسیاری از فرضیات چپ ِ دوردست آن زمان جهان سوم‌ گرایی، رد محوریت طبقه‌ی کارگر و مبارزه‌ طبقاتی متمرکز علیه نژادپرستی و استعمار- استوار بود. یکی از میراث های چپ جدید تسلط امروزین بسیاری از این انگاره‌هاست.
با این وجود، ما خود را در فضایی کاملا متفاوت از فضای فعالیت‌های دهه‌ی شصت می‌یابیم. امروزه رژیم‌های استالینی که برای 50 سال مدعی مقام سوسیالیسم بین‌المللی بودند به گستردگی از اعتبار افتاده‌اند. ما نه در حد نهایی طولانی ترین دوران رونق با دوام اقتصادی در تاریخ سرمایه‌داری، بلکه در دوره‌ای هستیم که در آن به مدت 30 سال استانداردهای زندگی طبقات کارگر تحت هجوم بی‌امان قرار دارند. امروزه بسیاری از فعالین سیاسی طبقه‌ی کارگر را در کم‌ترین حد خود هم‌پیمان مبارزات اجتماعی می‌دانند. دوران حاضر چالش‌های جدید پیش رو دارد، که مهم‌ترین آن‌ها بازسازی چپ از رشته‌های بسیار نازک است. به هر حال امکان بازسازی چپ بر پایه‌‌ی انگاره‌های مبارزات کارگری و سوسیالیسم از پایین از دو نسل گذشته بسیار بیش‌تر شده است.
چنان‌چه ایزاک دوچر در نخستین جلسه‌ی مباحثه در برکلی گفته است:
»هنگامی که میان ملت‌ها اختلاف بیفتد پیشرفت از سر گرفته می‌شود، پیشرفتی که ما را به تنها راه‌حل مشکل خود هدایت می‌کند، نه راه‌حل تمام مشکلاتمان، بلکه مشکل بحران‌های سیاسی و مسائل اجتماعی، تنها راه‌حل یعنی دنیای سوسیالیست، یک دنیای سوسیالیست. ما باید، می‌توانیم و باید که حیثیت گذشته‌ی مبارزه ی طبقاتی را به آن بازگردانیم. ما می‌توانیم و باید که به انگاره‌های بزرگ که انسان هنوز با آن‌ها زندگی می‌کند معنای دوباره ببخشیم، انگاره های دموکراسی و سوسیالیسم. بله، انگاره ی سوسیالیسم.«
سرانجام این، وظیفه‌ی ناتمام نسل کنونی است.
پانوشت ها
1. Todd Giltin
2.  تاد گیلتین، نامه‌هایی به یک فعال سیاسی جوان، 2003، نیویورک، بیسیک بوکز، ص 78.
3. Max Elbaum
4.  ماکس الباوم، انقلاب در هوا: تندروان دهه‌ی شصت به لنین، مائو و چه می‌گرایند، 2002، ورسو، ص9.
5.  شارون اسمیت، برزح رویای امریکایی، مجله سوسیالیسم بین‌الملل، ش 54، بهار 1992، ص3.
6. House UN-American Activities Committee
7. Black Power جنبش سیاه‌پوستان
8. Congress Of Racial Equality
9. Student Nonviolent Coordinating Committee
10. Marion Barry
11.  نقل قول از: فیلیپ آ. کلینگر، رژه‌ی نامنظم: ظهور و افول برابری نژادی در امریکا، 1999، انتشارات دانشگاه شیکاگو، ص254
12. Student for a Democratic Society
13. Social-Democratic League for Industrial Democracy
14. Student League for Industrial Democracy
15. Port Huron Statement
16.  بیانیه‌ی پورت هورون، دانشجویان خواستار جامعه‌ی دموکراتیک، 1962
17.  همان
18. Michael Harrington
19. Donald Slaiman
20. Yung People’s Socialist League
21. Tom Kahn
22. Rachelle Horowitz
23.  نقل قول از : جیمز میلر، دمکراسی در خیابان‌ها:از پورت هورون تا محاصره‌ی شیکاگو، کمبریج، انتشارات دانشگاه هاروارد، 1994، ص 113
24. George Meany
25. Richard Flacks
26.  همان، ص114، جورج مینی از شخصیت‌های فراسرمایه‌داری ”اتحادیه‌گراهای تجاری“ که به خاطر افتخار به این‌که هیچگاه در یک اعتصاب شرکت نکرده معروف است.
27. Tom Hayden
28.  همان.
29. Hal Draper
30.  نقل قول از کریس هارمن، آخرین زمان برای شلیک، 1968، ص43
31.  همان
32.  نقل قول از پل جیکوبز و سول لاندو، تندروان نوین: یک گزارش مستند، نیویورک، وینتیج بوکز، 1966، ص35.
33. Economic Research and Action Project
34. Kirkpatrick Sale
35.  کیرک‌پاتریک سیل، SDS، نیویورک، راندوم هاوس، 1973، صص 95-96.
36.  همزمان چندین جریان موازی مانند نارودنیک‌های روسی وجود داشت که مانند برادران خود در SDS دانش‌جویان تندوری بودندذ که دانگاه‌های را به منظور زندگی میان مردم ترک کرده بودند.سیل در بخش مربوط به ERAP از رهبر نارودنیک پاول اکسلراد یاد می‌آورد که می‌توانست برای SDS نگاشته شده باشد: ”او که آرزو داشت برای مردم کار کند می‌بایست دانشگاه، پایگاه اجتماعی و خانواده‌اش را ترک کند و حتی به علم و هنر پشت کند. تمامی ارتباطات او با طبقه‌ی بالا قطع شود، و همه‌ی پل‌ها را پشت سر خود خراب کند… (او) همان‌وطر که به زبان می‌آورد هر احساس درونی خود را، نه تنها احساسات ایدئولوژیک، بلکه در همه‌ی امور روزمره‌ی زندگی، با مردم طبقات پایین هماهنگ سازد.“ نقل قول از سیل، ص 95. اکسلراد بعدها یک مارکسیست شد.
37. Mike Parker
38.  مایکل پارکر، SDS: تقلید از زندگی امریکایی، مجله‌ی نیوپولیتیک، شماره 4، اکتبر 1969.
39. Jack Weinberg
40. Sproul Plaza
41.  مایکل راسمن، عروسی در جنگ، نیویورک، انتشارات دانشگاه آکسفورد،1995، ص 105.
42. Lyndon Johnson
43. Barry Goldwater
44. Isaac Deutscher
45. Daniel Ellsberg
46.  دانیل السبرگ، اسرار: شرحی از ویتنام و اسناد پنتاگون،نیویرک، وایکینگ، 2002، ص 296.
47. Paul Potter
48.  نقل قول از فرد هالستد، همین الآن! گزارشی از شرکت‌کنندگان در جنبش ضد جنگ ویتنام، نیویورک، موناد، 1978، صص 41-42. گزارش هالستد با وجود این که به شدت متاثر از آرا و نظرات حزب کارگران سوسیالیست است منبع مهمی از اطلاعات درباره‌ی این جنبش ارائه می‌دهد.
49.  رونالد فریزر، نسل دانشجویان انقلابی، نیویورک، پانتون بوکز، 1988، ص 154.
50.  نقل قول از هارمن، ص42.
51. Clear Lake
52.  بسیاری از منتقدان دوآتشه‌ی دهه‌ی 60 مانند تاد گیلتین و سناتئر سابق کالیفرنیا تام هایدن سابقا از رهبران اولیه‌ی SDS بوده‌اند.
53. Prairie Power
54. Carl Davidson
55.  نقل قول از سیل، صص 290-291.
56.  سیل، ص295.
57.  فریزر، ص153.
58. Vietnamese National Liberation Front
59. Tet
60. Walter Cronkite
61. Martin Luther King Jr.
62. Eugene McCarthy
63.  هالستد، صص 365-366.
64. Hubert Humphrey
65. Richard J. Daley
66. George McGovern
67.  جک وینبرگ و جک گرسون، SDS و جنبش، چاپ مجدد در چپ جدید دهه‌ی شصت، مایکل فریدمن، برکلی، انتشارات سوسیالست‌های مستقل، 1972، ص 181.
68.  الباوم، ص 17.
69. Progressive Labor Party
70. Revolutionary Youth Movement
71.  جوان و رابرت کی. موریسون، از کاملوت تا ایالت کنت: تجربه‌ی دهه‌ی شصت از زبان کسانی که در آن می‌زیستند، نیویورک، تایمز بوکز، 1987، ص 317.
72.  نقل قول از هارمن، ص 176.
73.  اصول مورد اتفاق در گرایش RYMII در مجمع خود عبارت بود از پشتیبانی مبارزات آزادی‌خواهانه ی ملی در ویتنام و کوبا و حمایت از دیکتاتوری کمونیستی در کره شمالی و آلبانی.
74.  وینبرگ و گرسون، ص 196.
75. Socialist Workers’ Party
76. Student Mobilization Committee
77.  همان، صص 216-217.
78. در 1969 گروه‌هایی چون پلنگ سیاه و لردهای جوان (بیشتر در حرف تا عمل) از انگاره‌های ملی‌گرایی به راه‌کارهایی سیاسی رو آورده بودند که بیش از پیش مبنای طبقاتی داشت. پیدایش حزب کارگران سیاه‌پوست انقلابی آشکارترین نشان این دوران بود.
79.  وینبرگ و گرسون، ص 194.
80.  برای اطلاعات بیشتر در مورد فعالیت ضد جنگ در GI ر. ک. جوئل گه‌یر، ویتنام: طغیان سریازان، مجله‌ی اینترنشنال سوسیالیست، شماره 9، پاییز 1999.
81. Dodge
82.  برای اطلاعات بیشتر در مورد شورش کارگری در اواخر شصت و اوایل هفتاد ر. ک. دان جورجاکاس، مبارزات انقلابی کارگران سیه‌پوست در دهه‌ی 60، مجله‌ی اینترنشنال سوسیالیست، شماره 22، بهار 2002 و دان جورجاکاس و ماروین سورکین، دیترویت، من به مردن فکر می‌کنم: مطالعه‌ای بر انقلاب شهری، کمبریج، ساوت اند، 1998.
83.  الباوم، ص 27.
84.  هالستد، ص 59.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در فوریه 26, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: