آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

:سیاست آلترناتیو

جنبش دانشجویی در آلمان غربی
مانفرد بودبرگ

از اواسط دهه ی 60 دانشجویان مایه ی دردسر دولت آلمان غربی بوده اند. سعی خواهیم کرد اهداف اصلی جنبش دانشجویی و ویژگی‌های اصلی تاریخ ظهور آن را شرح داده و در نهایت مرور کوتاهی بر گروه های منفرد جنبش دانشجویی و ارتباط آن‌ها با طبقه‌ی کارگر داشته باشیم. نقطه‌ی آغاز جنبش دانشجویی فعالیت در دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی بوده و هست. با این وجود تشکیل یک جنبش مستقل مخالف حکومت به هیچ وجه وامدار خط‌مشی‌های دراز مدت یک تشکیلات سیاسی دانشجویی نیست. برعکس، تا 1964 برای SDS (Sozialisticsher Deutcher Studentbund) خط‌مشی غیر از فراخواندن اندیشمندان مارکسیست که هدف اصلی شان بازتاسیس یک جنبش کارگری در آلمان بود، وجود نداشت. تنها موفقیت شگفت‌انگیز SDS در سیاست‌های دانشگاهی، ریشه‌های آن در تاریخ و ساختار دانشگاه آلمان غربی و رخوت طولانی جنبش کارگری آلمان غربی می تواند شکل گیری تئوری های به روز شده توسط اکثریت گروه های مرتبط با SDS را توضیح دهد. این، بازتابنده ی جدایی راستین یک جنبش دانشجویی رادیکال از طبقه‌ی کارگر بود، که طی 15 سال گذشته همه ی درگیری ها و مخالفت ها را کنار گذاشته اند. این موضوع به‌ویژه چنان‌چه خواهیم دید در مورد دانشجویان برلین صدق می کند که مهری نازدودنی بر بسیاری از نظریات و فعالیت‌های SDS نهادند.

بحران ساختاری در دانشگاه
همراه با برقراری دوباره ی دموکراسی بورژوایی در آلمان غربی پس از جنگ جهانی دوم، دانشگاهیان نیز آغاز به جای گیری طبق الگوی پیش از ظهور فاشیسم نمودند. خواسته یا ناخواسته این دانشگاه‌ها به برنامه های نازیسم زدایی و بازآموزی تن داده و نهاد دانشگاهی آلمان را خانه ی خرد“، مادامی که از دولت و به طور کلی سیاست جدا بماندـ به ”دژ سنت‌های معتبر“ بدل کردند.
با بازخوانی رسمی ارزش های دموکراسی، مراجع قدرت چهره‌ی ایده آل نهاد دانشگاهی را که الکساندر فون هامبولت آن را ”اجتماع آموزگار و آموزنده“ نامیده است- به آن بازگردانیدند، اگرچه در مقایسه با دیگر نیروهای تولیدی کهنه‌پرستانه و حتی قبل از ظهور فاشیسم به شدت متناقض بوده است. در تطابق با نیات پدران معنوی خویش، دانشگاه فارغ از هر فشار مادی، سیاسی و ایدئولوژیک به ارتقای دانش خدمت می کرد، که هدفی پیش‌برنده اگر نه آرمان گرایانه بود. پیشرفت این هدف در تناقضی فزاینده میان نیاز به اقتصاد سرمایه داری توسعه‌یابنده برای پیشرفت فنی مبتنی بر علم و آموزش آکادمیک، و هم زمان نیاز به گستره ای از نیروی کار فنی و آموزش‌دیده نهان بود. در جهانی که توسط فرآیندهای سرمایه داری تعیین می‌شد، انگاره‌ی دانشگاه به مثابه‌ی پناه گاهی برای دانش مستقل خالی از اشارات واپس گرایانه نبود؛ انزوای سیاسی ریشه دار، آن را به قربانی آسانی برای فاشیسم مبدل کرد؛ و با افزایش تعداد دانشجویان و تعداد تقریبا ثابت اساتید و تجهیزات آنچه ”جمهوری دانشگاهیان“ نامیده می شد، تشکیلات ساختاری نخبه گرا و مبتنی بر سلسله‌مراتبی گردید که در آن اقتدار و قدرت نهایی در دستان Ordinarius (پروفسور مسئول یک دانشکده یا گروه آموزشی) و یا مدیر دانشگاه قرار داشت. اگرچه بلافاصله پس از جنگ جهانی دوم گروه های سیاسی کوچکی ایجاد شد که از نقش فاجعه آمیز دانشگاه ها در پیدایش فاشیسم آگاه بودند، این آگاهی تاثیر خاصی بر روش بازسازی دانشگاه‌ها اعمال نکرد. در این زمان بیشتر دانشجویان علاقمند بودند تحصیلات خود را که در بسیاری موراد جنگ آن را مختل کرده بود، تا حد امکان بی‌سروصدا و به سرعت به پایان برسانند. مراجع دولتی از نشانه‌ای از تغییر کیفی در ساختار دانشگاهی هراسان بودند، و بالاتر از آن دانشمندان علاقه داشتند امتیازات ناشی از ساختار شبه‌فئودالی دانشگاه را برای خود حفظ کنند. این ساختار سنتی و آرمانی دانشگاه آلمان به خاطر ویژگی های پیشاصنعتی خود نیازهای یک اقتصاد سرمایه‌دارانه‌ی روبه‌رشد را ارضا نمی‌کرد و ناگزیر به تناقض می‌رسید.
Freie Universitat (دانشگاه آزادِ) آلمان غربی که در سال 1948 به ابتکار گروهی از دانشجویان دانشگاه هامبولت برلین شرقی و در اعتراض به سلطه ی سیاسی حکومت بخش شورایی برلین بر دانشجویان بنیان گذاشته شد، جایگاه ویژه ای در نمای کلی گسترش دانشگاه ها پس از جنگ به خود اختصاص می دهد. این دانشجویان بیش از هرچیز آگاهانه درصدد تاسیس یک نهاد تمامیت‌خواه‌ستیز که استالین‌ستیز و ضد فاشیسم هم بود- برآمدند؛ و امریکاییان که بدون کمک  آن ها تشکیل چنین نهادی غیرممکن بود آن را بنیادی کمونیسم‌ستیز می پنداشتند. در هر صورت دانشجویان بنیان گذار این دانشگاه  مورد حمایت نمایندگان همه ی شوراهای عالی دانشجویی قرار گرفتند، و نیز اهداف آن ها که اغلب جلوه ی زیادی می یافت نقطه ی آغازی برای ایجاد علائق سیاسی نسبتا قوی میان دانشجویان گردید. این واقعیات FU را از دیگر دانشگاه های آلمان غربی متمایز می کرد که در آن ها هم شرکت رسمی دانشجویان منتخب در شورای دانشگاه و هم فعالیت سیاسی میان دانشجویان کمرنگ بود. با شرکت دو  نماینده ی دانشجو در شورای‌عالی دانشگاه آزاد تفاهم بنیادین بین دانشجویان و اساتید بدیهی انگاشته می شد؛ تنها با چنین پیش‌فرضی این ”توافق اخلاقی“ کم و بیش فارغ از تضاد ادامه  می یافت. با بازسازی احزاب سیاسی در جمهوری فدرال، خط‌مشی های رو به رشد هم زیستی مسالمت آمیز میان مسکو و واشنگتن و در نهایت، بحران ساختاری دانشگاه ها به فروپاشی این توافق انجامید. در این زمان که مدیران دانشگاهی و اکثریت اساتید در مقابل این تغییرات بی تفاوت یا محافظه کار باقی ماندند، گرایش دانشجویان به شکلی از ناسازگاری سیاسی موجب افزایش آمادگی آن ها برای زیر پا گذاشتن مرزهای ایدئولوژیک جنگ سرد شد. در برلین که روابط دانشجویان و مدرسان نه مبتنی بر سرسپردگی بلکه بر پایه ی نوعی توافق نااستوار بود، این ویژگی برای ایجاد تنش‌های شدید اوایل دهه‌ي شصت و سرایت آن به همه‌ی دانشگاه‌های آلمان غربی کفایت می‌کرد.
اصلاح یا انقلاب در دانشگاه‌ها
مادامی‌ که یکی از اهداف نخستین جنبش دانشجویی اصلاح دانشگاه ها و برنامه های آموزشی آن بود، خواسته ی دانشجویان در این راستا موجی از حمایت مردمی را به دست آورد. اهل فن در خارج از بدنه ی دانشجویی نیز شواهدی دریافته اند مبنی بر ضرورت  تبدیل دانشگاه ها به مراکز آموزشی برای نیروی کار تحصیل‌کرده، که با خواسته‌هایی که از نظر کمی و کیفی تغییر یافتند مطابقت پیدا کند. پس از توقف رونق اقتصادی پس از جنگ آشکار بود که برای رشد زیرساختارهای اقتصادی آلمان غربی ذخیره ی بزرگ تری از کارگران متخصص آموزش‌دیده مورد نیاز است. بنابراین مردم خواستار نه تنها برپایی دانشگاه های جدید، بلکه کاهش مدت آموزش هر دانشجو شدند که در نتیجه به افزایش بازده و ثمره ی دانشگاه ها می انجامید. امید می رفت که این خواسته ها از طریق استانداردسازی و دسته بندی مشخص تر دوره ها به دست آید، که پس از آن دانشجویان بتوانند برنامه ی خود را طبق علاقه مندی خود تنظیم کنند. به هر حال تقاضا برای دسته بندی مشخص در تناقض با نیازهای آن دسته از دانشجویانی قرار گرفت که برای ایشان در مقایسه با سازمان یابی آشوبنده ی بسیاری از دپارتمان های دانشگاهی، این بی جهتی مترادف با نوعی آزادی آکادمیک بود. احتمال می رفت که این اصلاحات فن سالارانه به نوعی ”تیلوریسم آکادمیک“ منجر شود که در آن کمبود امکانات مادی و سازمان‌دهی با افزایش حجم کار دانشجویان جبران گردد.    هم چنین گمان می رفت سرمایه داری دانشگاه ها را تماما تحت انقیاد نیازهای خود درآورد، دانشگاهی که پیش از این مأمن اندیشه و مباحثه بود. علیرغم آن، گروه های رو به رشد دانشجویی خواستار آزادسازی سیاسی دانشگاه ها و دوره های آموزشی هستند. این موضوع از سویی به معنای تضعیف ساختار سلسله‌مراتبی در دانشگاه و افزایش حقوق دانشجویان در اراده‌ی مشترک و خودمختاری است، و از سویی دیگر از افزایش گروه‌بندی غیرضروری و غیرعقلانی آموزش از طریق آزمون های میانی کم و بیش داوطلبانه، جداول زمان‌بندی مطالعه و … خبر می دهد، یعنی دقیقا عکس آن‌چه اصلاح طلبان فن‌مدار مدنظر داشتند.
مطالبه ی دوره‌های آموزشی با کارایی بیشتر به‌ویژه توسط گروه ها و نهادهای فرادانشگاهی مطرح شد، نهادهایی چون ”Wissenschaftstrat (شورایی از متخصصان اصلاح برنامه‌های آموزشی تحت تاثیر شرایط اقتصادی)، و نیز توسط بسیاری از اساتید و مجامع دانشجویی دیوان سالارانه در Verband Deutscher Studenten (اتحادیه ی کل دانشجویان). از طرف دیگر تقاضای آزادسازی سیاسی حقیقتا و صادقانه از خود دانشجویان برمی‌آمد. بنابراین اولین عدم‌توافق در دانشگاه آزاد برلین حول حق دانشجویان برای شرکت در مدیریت دانشگاه (که در همان زمان به طور محدودی وجود داشت) و مسئولیت‌پذیری برای فعالیت‌های سیاسی خود (آزادی بیان!) ایجاد شد. هم‌زمان، دیگر دانشگاه های آلمان غربی نیز متوجه حقوقی که دانشجویان به آن دست یافتند شده و آن را الگویی برای اصلاحات آزادی‌خواهانه ی خود قرار دادند. اما تجربه ی برلین نشان داد که نمایندگان دانشجویی در نمایندگی شوراها و هر مورد از تعارض و مخالفت با کمبود رأی مواجه می‌شوند. بنابراین آن چیزی پدید آمد که امروزه در برلین و بیشتر دانشگاه های دیگر در همه ی شوراهای عالی دانشگاه ها تحت عنوان ”نمایندگی یک سوم“ و نه تنها نمایندگی نمادین خواسته می شود. ”نمایندگی یک سوم“ یعنی شوراها می‌بایست از یک‌سوم اساتید، یک‌سوم استادیاران و یک‌سوم دانشجویان تشکیل شود، و علاوه بر آن تمامی مجامع و شرکت‌کنندگان دانشجو می‌بایست آزادانه انتخاب شوند. بیشترین دستاورد دانشجویان تاکنون حتی به عنوان مبنای مذاکره- حق نمایندگی 20درصدی است.
با همه ی این ها مطالبه ی ”نمایندگی یک‌سوم“ حمایت روزافزونی میان سازمان های دانشجویی به خود جلب می کند. اگرچه این سئوال باقیست که آیا تحقق این خواسته امتیازات موردنظر دانشجویان را برآورده می‌سازد. در این‌جا می‌توان قرینه‌هایی را برای اراده ی مشترک در صنعت یافت. اراده ی مشترک در دانشگاه و صنعت به معنای این حقیقت است که می بایست کارگران در برابر اخراج و دانشجویان در برابر قید و بندهای مادی ِآموزش خود متحد شوند. بنابراین اراده‌ی مشترک مادامی که سلطه ی افراد را از سویی بر ابزار تولید و از سویی دیگر بر سرمایه گذاری آموزشی حفظ     می کند، یک شمشیر دولبه است. این‌ را که ”نمایندگی یک سوم“ تا چه حد می تواند از طریق یک قدرت افزوده‌ی وتو برای نمایندگان دانشجویی، به طرز موثری مانع از تصمیمات ناخواسته برای دانشجویان شود، تنها طی تجربه می توان آزمود. درهرحال این خواسته هرچقدر که دست بالا گرفته شده بود، باعث برانگیختن بحث های زیادی میان دانشجویان پیرامون ساختار مستبدانه ی دانشگاه ها و نیز تداخل تحصیلات و آموزش با علائق اقتصادی گردید. تقاضای ”اختیار سیاسی“ برای نمایندگان منتخب دانشجویی اهمیت کمی برای دانشجویان دست‌چپی نداشت. در واقع این نمایندگان تنها حق داشتند در مورد ”مسائل دانشجویی“ اظهارنظر کنند. این محدودیت رسمی مطابق این اصل تنظیم شده بود که نمایندگان دانشجویی نماینده ی   کلیه ی دانشجویان هستند و نه گروه سیاسی خاصی از بدنه ی دانشجویی؛ آن ها به خاطر دانشکده انتخاب شده اند و نه به خاطر گروه سیاسی، که در غیر این صورت امکانی برای شنیده شدن صدای دانشجویان با گرایشات سیاسی دیگر در شورای عالی وجود نخواهد داشت. این استدلال مطرح شده توسط مراجع دولتی آشکارا به سرکوب بیانات سیاسی ناخوشایند نمایندگان خدمت    می کرد، چرا که در مواقع تطبیق اظهار عقیده های سیاسی با دیدگاه های دولت این اصل، محلی از اعراب نداشت. با این همه بدنه ی دانشجویی در حقیقت توانسته است به آزادی سیاسی برای خود دست پیدا کند، هر چند این آزادی مورد تایید مراجع قدرت نباشد. امروزه در تقریبا همه ی دانشگاه ها نمایندگان دانشجو مطابق نگرش های سیاسی خود انتخاب می‌شوند و گاهی حتی نامزدها خود را نماینده ی یک گروه سیاسی ویژه معرفی می کنند. در بسیاری از دانشگاه ها نمایندگان دانشجو بیانیه هایی علیه جنگ ویتنام یا قوانین وضع اضطراری تنظیم می کنند؛ آزادی سیاسی امروزه یکی از دستاوردهای شاخص جنبش دانشجویی به شمار می‌رود.
جدای از خواستن آزادسازی سیاسی فرآیند آموزش، مطالبات مبنی بر سیاسی‌سازی دانشگاه و محتوای دروس توسط قشر از نظر سیاسی آگاه دانشجویان مطرح می‌گردد. این خواسته از انگاره ای سرچشمه می گیرد مبنی بر این که آگاهی نیروی کار آموزش‌دیده از اثرات سیاسی کار خود، متناسب با میزان کارایی صنعتی آموزش آن ها افزایش می‌یابد. البته این مطالبات با مخالفت تمامی اساتید و دانشجویانی روبرو می‌شود که از برداشت اثباتی و فارغ از ارزش آموزش حمایت می کنند (بسیاری از این اساتید اگرچه نه به طور کامل تجربه ی خود را از سیاسی‌سازی آموزش توسط ناسیونال سوسیالیسم در ذهن دارند). انگاشت های دانشجویان در مورد سیاسی‌سازی آموزش کم و بیش تنها در علوم اجتماعی و هنر بی ابهام به نظر می رسد. از ترم تابستانی 68-1967 برخی تلاش کرده‌اند این انگاشت‌ها را در دانشگاه انتقادی برلین (Kritische Universitst) به اجرا بگذارند. در این دانشگاه اساتید و دانشجویان سعی کردند در قالب گروه‌های کار، مباحثه و آموزش، موضوعاتی را که معمولا در برنامه ی آموزشی دانشگاه نادیده گرفته و یا کم بها داده شده اند مطالعه و مذاکره کنند، موضوعاتی چون اقتصاد سیاسی،       جامعه شناسی، ادبیات، تحلیل فاشیسم، حقوق سیاسی، روانکاوی و… . KU نتیجه ی گسترش ناگهانی آن‌چیزی است که جنبش دانشجویی از زمان قتل بِنو اُنزورگ در دوم ژوئن 1967 از سر گذرانده است. دانشجویان که متعاقب عمل پلیس برلین به طور خودانگیخته و کم و بیش از سر احساسات سیاست‌زده شده بودند، به شکل جدیدی از آموزش سیاسی نیاز داشتند که موقتا SDS زمین گیر شده ی برلین قادر به ارائه ی آن نبود. برنامه‌های UK از بسیاری جهات به شکل توسعه‌یافته ای از گروه های آموزشی SDS شباهت داشت، اما در عین حال از تاکید بی روح بر روش آموزش سنتی دانشگاه ها فراتر رفته بود. به علاوه برای بافت ناهمگون اعضای KU نیز کمک‌هزینه در نظر گرفته شده بود. برخی این دانشگاه را به‌روزرسانی دانشگاه های موجود می بینند و برخی دیگر زمین تمرین برای ”مخالفت فراپارلمانی“، و عده ی دیگری نیز آن را نمونه ای از دانشگاه آرمانی در یک جامعه‌ی آرمانی، و در آخر حتی نمونه‌ای از جامعه‌ی سوسیالیست تلقی می کنند که می‌بایست ”اجتماع دانشجویان“ (Gesellschsft Von Lernenden) باشد. این انگاره های آخر گرایش بخشی از دانشجویان به دست‌بالا گرفتن فعالیت سیاسی خود را بازمی نمایاند؛ بعدها خطر آن چنان آشکار می گردد که برای KU راهی جز بازآفرینی ”جمهوری دانشگاهیان“ ِآرمانی باقی نمی‌ماند و این به جدایی نظریه ی انتقادی از عمل سیاسی منجر می شود. انگاره ی ”اجتماع دانشجویان“ به نوعی مفهوم‌پردازی ”سوسیالیسم در دانشگاه“ است، نظریه‌ای درباره ی تغییر جامعه به یک ”دموکراسی اجتماع-مبنا“ به روش نمونه‌ای تغییر دانشگاه‌ها به ”دانشگاه اجتماع-مبنا“. در عمل این انگاره ها در ذات خود به ندرت نسبی است و تنها گرایش دانشجویان را به آفرینش نظریه‌پردازانه ی مطلقی بدون جنبه های استراتژیک و جانب دارانه نشان می دهد، و شاید نشان‌دهنده‌ی تمایلی کمتر آگاهانه به بیرون کشیدن انقلابی پیشرو از دل یک جنبش تک‌موضوعی باشد. اما این اظهارنظرهای شکاکانه نباید از ارزش نقش مثبت KU در آموزش نظری دانشجویان در SDS و خارج از آن بکاهد. یکی از ضعف‌های عمده ی آن را (یعنی گرایش به آموزش مکتبی-دانشگاهی) دانشجویان SDS در دیگر شهرها دریافتند که به‌موجب آن صورت های پرشتابی از عمل به سیاسی‌سازی دانشگاه شکل گرفت. در چندین دانشگاه دانشجویان سخنرانی اساتیدی را که گرایش سیاسی خاصی داشتند مختل کرده و آن ها را به چالش در مباحثه      می کشاندند. بلافاصله اساتید به این سرپیچی از اصول آکادمیک اعتراض کردند. حتی میان دانشجویان نیز واکنش به این قضیه دست کم دودلانه بود. واکنش بسیار تند و تیز مدیران آموزشی در متهم ساختن SDS به روش های ارعاب‌گرانه و ممنوعیت تشکیل جلسات در دانشگاه مثلا در فرانکفورت- به همبستگی بیشتری در بدنه ی دانشجویی و روابط نزدیک تر میان اکثریت نمایندگان دانشجو و SDS انجامید. برهم زدن جلسات توسط دانشجویان فرانکفورت اگرچه در ذات خود عملی موفقیت‌آمیز نبود، اما کارلو اشمیت یک سوسیال دموکرات معروف و استاد نظریه ی سیاسی در سخنرانی خود آن را نشانه ای بر آغاز جنبش دانشجویی در فرانکفورت شمرد. در بازنگری گذشته، حرکت تحریک‌آمیز دانشجویان SADS درماندگی اساتید محافظه کاری را نشان داد که آشکارا جز دعوت به آرامش و نظم و حفظ متانت کاری انجام نمی دادند. استراتژی تحریک اگرچه عملا برای غیردانشجویان خارج از دانشگاه نامفهوم می‌نمود، در پایه‌ریزی جنبش دانشجویی موفق بود. درهرصورت می توان گفت که این عمل به هیچ هدف مشخصی نرسید، اما اقتدار اساتید را که آشکارا جز مبتنی بر ”مقام آکادمیک“ آن ها نبود برای بسیاری از دانشجویان زیر سئوال برد تا آن‌جا که مانند یک جوک مدرسه‌ای همه‌جا پخش شد. حرکتی از این دست که در طی ترم ادامه یافت، اثباتی بر این حقیقت بود که جنبش دانشجویی نه تنها اهداف بلکه شکل واقعی فعالیت دانشجویی را پرورانده است. احتمالا این تاکتیک ها در انزوای دانشگاه در طول ترم موثر بوده، چرا که نمی توانسته است به گروه های غیردانشجو و به‌ویژه گروه های کارگری سرایت پیدا کند. با این وجود این اعمال کاربرد مهمی در تحرک و تقویت اساس جنبش داشت. حتی اگر حقیقت داشته باشد که مشکلات دانشگاه را خود دانشگاه نمی تواند حل کند، این مرحله از تکاپوی صادقانه ی دانشجویان برای اهداف دانشجویی با ابزارهای دانشجویی مرحله ای است که نباید اهمیت آن را در گسترش مخالفت رادیکال در جمهوری فدرال نادیده گرفت.
مبارزه علیه قانون وضع اضطراری و ”ائتلاف بزرگ“
بارها و بارها جنبش دانشجویی فعالیت خود را مطابق اهداف و کنش هایش نسبت به سیاست‌گذاری‌های دانشگاه توسعه داده است. این موضوع جنبش را از تسلیم در برابر تلاش های بوروکراتیک در حل مسائل داخلی دانشگاه و نیز خوداتکایی آرمانی در فعالیت های دانشجو محور اولیه بازداشته است. نه تنها قطب سوسیالیست دوآتشه ی جنبش، بلکه گروه های             سوسیال دموکرات   مانند                        SHB (Sozialdemocratischer Hochschulbund)
 و لیبرال دموکرات‌هایی چون
                 HSU (Humanistische Studenten Union) برنامه‌هایی را فراتر از فعالیت‌های درون‌دانشکده ای دنبال کردند که اغلب زیر شعار ”دفاع از حقوق بنیادین“ به هم می‌پیوست. مبارزه علیه قانون وضع اضطراری در قلب مبارزه برای نگهداری یک دولت سوسیال دموکرات قانونی قرار می گیرد. در این‌جا آن چه برای همه ی مخالفان رادیکال دموکرات مراجع قدرت وضع اضطراری در اولویت قرار دارد، بقای نظام پارلمانی و آزادی های مردم (آزادی مطبوعات، گردهم‌آیی آزاد، رازداری اداره ی پست و …) است. از سوی دیگر گروه‌های سوسیالیست در قدرت وضع اضطراری خطری برای سازمان های مستقل کارگری می یافتند: یعنی قوانین دولتی برای تنظیم کار همراه با اعمال زور، محدودیت در حق اعتصاب و حق انتخاب آزادانه‌ی محل کار. در مبارزه‌ی علیه قوانین وضع اضطراری نقاط اشتراک زیادی میان ”دانشجویان معترض“ (روشنفکران چپ) و کارگران پیدا می‌شود. در گذشته مخالفت اتحادیه‌های تجاری بود که از تصویب تبصره های سرنوشت‌ساز قانون وضع اضطراری جلوگیری   می کرد. اما پس از ورود SPD به دولت ائتلاف ملی نگرش‌های شخصی و سیاسی رهبران اتحادیه‌های تجاری به SPD منتقل شد که به نظر می رسید فرمانبردارتر باشد. میان بسیاری از دانشجویان نیز علاقه به مذاکرات منطقی خشک و جدی درمورد مراجع قدرت وضع اضطراری پس از ”تظاهرات پرهیاهو“ی 1965 و 1967 فرونشست، و تقریبا به این اعتقاد تبدیل شد که دیگر نمی توان از قوانین اضطراری که هرچه بیشتر غیرعقلانی و        ”پیش-فاشیستی“ می شد، به عنوان تعبیر گریزناپذیر از یک نظام حمایت کرد. برخورد پلیس با تظاهرکنندگان دانشجو از دوم ژوئن هشدار واقع‌گرایانه ی خونینی بود از آن‌چه مخالفان چپ پس از تصویب قوانین اضطراری انتظار داشتند، که این هشدار ضرورت مبارزه علیه قانون وضع اضطراری را حتی برای کسانی که موقتا از بداندیشی نسبت به SDS دست برداشته بودند آشکار کرد.
ورود SPD به ائتلاف بزرگ به بسیاری از دانشجویان که برای مدتی طولانی خود را ”جناح چپ SPD می‌دیدند، شوک وارد کرد. اما چه بسا SPD از 1960 شروع به جدایی از SDS کرده باشد، از زمانی که عضوگیری مشترک غیرممکن شد. به هرحال از آغاز شکل گیری ائتلاف در پاییز 1966 گروه‌هایی که تا آن زمان طاقت آورده و به SPD وفادار مانده بودند، بیهوده به دنبال حزب دیگری بودند که نظرات آن ها را در پارلمان و در جامعه نمایندگی کند. این گروه‌ها که در گذشته به SHB تعلق داشتند بعدها، سازمان رسمی دانشجویی SPD هرچه بیشتر با رهبری SPD به عدم‌توافق رسیده و هم دلی بیشتری با SDS احساس می کردند.
مفهوم ”اعتراض فراپارلمانی“ که امروزه دانشجویان، دانش‌آموزان، روشنفکران و کارگران معترض مایلند با آن شناخته شوند، در واقع از زمان تشکیل دولت CDU/SPD وجود داشته است، این دو نکته را آشکار می سازد: نخست این اعتراض در پارلمان انجام نمی گیرد، و دوم نمایندگی پارلمان را به عنوان پیوند ناگسستنی با نظام دموکراسی دروغین بورژوازی رد می کند؛ اتحاد فراگیری درباره ی این مورد آخر میان مخالفان فراپارلمانی وجود دارد. تشکیل ائتلاف بزرگ برای نظم‌دهی به کارگران و در نتیجه پیشگیری از نخستین رکود اقتصادی عظیم پس از جنگ در آلمان غربی لازم بود. با این وجود در هسه درگیری‌های نسبتا خشونت‌آمیزی در صنایع فلزی و شیمیایی درگرفت که به اعتصاب در صنایع شیمیایی انجامید. واکنش جنبش دانشجویی اما به تلگرام همبستگی با اعتصاب‌کنندگان محدود شد. گذشته از این گرایش در پیوند زدن رکود اقتصادی با بحران در دانشگاه‌ها وجود دارد که گاهی تا آن‌جا پیش می‌رود که ادعا کند امروزه کمبود نیروی کار مناسب علت فشار فزاینده برای موفقیت تحصیلی- تضاد اساسی در سرمایه داری آلمان غربی است. در این میان به پایان دوران Wertschaftswunder واکنشی خاص وجود داشت که از نظر تئوریک قابل اتکا نبود: در شهرهای زیادی که شرکت های حمل و نقل قصد افزایش بهای خدمات را داشتند، تظاهرات پرشور و گاه موفقیت‌آمیزی صورت گرفته بود. این تظاهرات توسط دانش‌آموزان دبیرستانی آغاز شد و به انجام رسید. از سال 1967 در بسیاری از شهرها گروه های سوسیالیست یا مستقل دانش آموزی وجود داشت که با کمک SDS ‌بنیاد گذاشته شدند. در ابتدا اهداف آن ها تقاضا برای آموزش جنسی آزاد و دموکراتیک‌سازی روابط معلم/دانش‌آموز بود. وقتی این گروه‌ها توجه خود را به افزایش بهای خدمات که لطمات شدیدی به تندروترین دانش‌آموزان زده بود معطوف کردند، توانستند توجه و حمایت کارگران را جلب کنند. از آن‌جا که رکود اقتصادی (به لطف SPD) واکنش سیاسی خاصی جز در میان کارگران روهر برنیانگیخت، می توان در این تظاهرات مقدماتی برای تشکیل یک گروه با دغدغه‌های مشترک یافت که در آن کارگران، دانش‌آموزان و دانشجویان کنار هم مبارزه می‌کردند.
مبارزه علیه امپریالیسم امریکا
هیچ‌کدام از فعالیت‌های خارج دانشگاهی به اندازه‌ی اعتراض علیه جنگ امریکا در ویتنام نقشی چنین مهم در رشد و همبستگی جنبش دانشجویی نداشته است. این اعتراض در آگاهی اعضای SDS و دانشجویان دیگر، فاصله گرفتن آن ها از رویکردهای رادیکال دموکرات و سوسیالیست اصلاح‌طلب و گرایش به رویکرد سوسیالیست انقلابی تعیین‌کننده است هرچند که این مورد آخر را می توان نقد کرد. SDS اولین مباحثات مربوط به جنگ ویتنام را در برلین در سال 1964 سازمان دهی کرد. در این زمان SDS نگرشی صلح‌دوست و انسان‌مدار ارائه داد. قطع‌نامه‌ی اول را در 1965 که بالغ بر یکصد استاد دانشگاه و روشنفکر عمدتا مشهور-  آلمان غربی و حدود 3000 دانشجوی دانشگاه آزاد از آن حمایت کردند، می توان تحت عنوان ”آزادی و حق تعیین سرنوشت برای ویتنام“ نام برد، که سعی داشت نشان دهد جبهه ی آزادی‌بخش ملی نه تنها یک سازمان کمونیستی نیست، بلکه ضرورتا توسط نیروهای بورژوازی حمایت می گردد (واقعیتی که امروزه نادیده گرفته شده و یا کمتر به آن پرداخته می‌شود). به رغم سکوت تاکتیکی دو طرف جنگ، در 1965 درگیری های شدیدی میان مقامات دانشگاهی و شهری و پلیس برلین از یک سو و دانشجویان تحت رهبری SDS از سوی دیگر درگرفت. اعتراضات علیه جنگ امریکا در ویتنام یک تابوی دوگانه را شکست: آن‌ها خود را در برابر نیروهای ضدکمونیسم نظامی قرار می دادند که به‌ویژه در برلین قدرت‌مندتر بود و از هر وسیله ی هرچند غیرانسانی در مبارزه با مخالفین استفاده می کرد؛ و نیز با امریکا، منجی آن‌ها از رژیم نازی و حامی‌شان در برابر خطر بلشویک ها رودررو شدند. به تظاهرکنندگان مخالف جنگ ویتنام گفته شد که هرکس خواهان عقب‌نشینی ارتش امریکا از ویتنام باشد آزادی برلین غربی را که تنها به لطف وجود امریکا به دست آمده به خطر می اندازد. اشاره‌ی ساده‌ای به دیوار میان دو بخش برلین یکی از ارکان همیشگی بحث با مخالفان جنگ ویتنام شد که هم‌چنین آن‌ها را میان عموم مردم به عنوان ”عوامل اولبریخت“ معرفی می‌کرد. تنها با گسترش جنبش علیه جنگ ویتنام و تشدید بحث و تحلیل مسائل ویتنام بود که آتش‌بس در ویتنام را به موضوع همدردی دانشجویان معترض و مبارزه ی آزادی‌خواهانه‌ی مردم علیه امپریالیسم و فئودالیسم بدل کرد و اعتراض آن‌ها را علیه امریکا برانگیخت که جنگی وحشیانه و بیرحمانه برافروخته و نمونه‌ای از استثمار نواستعماری و امپریالیستی شده بود. توجه دانشجویان معترض هرچه بیشتر از مسائل و تناقضات محلی که به خاطر کمبود نوعی ”موضوع انقلابی“ راه‌حلی برایش نمی‌یافتند، فراتر رفته و به جنگ‌های آزادسازی در جهان سوم معطوف می شد. اینک اصل لزوم انقلاب در کشورهای توسعه‌نیافته تقریبا به شعار روشنفکران و سوسیال دموکرات‌های چپ مبدل شده بود. اینان اغلب مطابق تئوری چینی منتظر سرایت جنبش مقاومت از روستاها به شهرها، و یا فروپاشی کل سیستم سرمایه داری از ظاهرا ضعیف‌ترین نقطه ی آن یعنی مناطق وابسته ی استعماری بودند. این انگاره ها که از SDS سرچشمه گرفته و اغلب اعضای SDS‌ از آن حمایت کردند، هر قدر هم مبهم و از نظر سیاسی نادرست باشد دانشجویان را از تناقضات درون سرمایه داری آگاه کرد که سرمایه داری از حل آن با اصلاحات فوری ناتوان است. این انگاره‌ها ایمان به دموکراسی اجتماعی را سست کرد، که رهبران آن در تایید جنگ ویتنام صحبت می کردند، یا از آن طفره رفته و یا به کلی به آن اشاره هم نمی‌کردند.
برای بسیاری از دانشجویان چپ و هم‌مسلکان SDS همبستگی با جنبش آزادی بخش ویتنام از پشتیبانی از وجه ضدامپریالیستی آن فراتر می‌رفت. گاهی حتی چهره ی چریکی به خود می گرفت، با نشان‌های مائو، تصاویر چه گوارا و… حتی میان چپ‌های کمتر رمانتیک، عده‌ی کمی پیدا می‌شدند که بررسی معقولانه ای از جنبش های آزادی بخش مستعمرات داشته باشند. دانشجویان که خود جنبشی از تندروان خرده‌بورژوا بودند، دست‌کم در اوایل آن گرایش زیادی به تشخیص الگویی برای مبارزه‌ی خود در مقاومت های آزادی خواهانه ی دهقانان خرده بورژوای کشورهای توسعه‌نیافته داشتند. آن‌ها قادر به شناسایی عدم‌کفایت اقدامات چریک‌گونه در کشورهای صنعتی نبوده، و مرزهای طبقاتی این مقاومت ها و محدودیت اهداف و موقعیت های سیاسی آن ها را درک نمی کردند. دانشجویان با اعمال چریکی در جهان سوم      هم دردی کرده و برای تاکتیک‌های اعتراض‌آمیز آن را جایگزین خشمناک تری از راه‌پیمایی های موقرانه‌ی قبل می‌دیدند. گروه‌های مرتبط با SDS انتظار داشتند با پرتاب گوجه و تخم‌مرغ به ”خانه‌های امریکایی“ و ژله‌ی شیر به معاون ریاست جمهور هامفری، از یک سو توجه عمومی را به مسائلی که یا اصلا و یا به‌ندرت از آن صحبت می‌شد معطوف کنند، و از سویی دیگر نفرت خود را از امپریالیسم امریکا دست‌کم به طور نمادین نشان دهند. هدف اول بی‌شک برآورده شد؛ با اولین  تخم مرغ پرتاب شده به سوی سفارت امریکا در برلین در 1966 دانشجویان معترض مخالف جنگ ویتنام به تیتر روزنامه ها بدل شدند. هم زمان نگرانی ها راجع به اعتراضات دانشجویی در محافل سوسیال دموکرات و بورژوا مطرح گردید. در بدو امر پلیس تلاش کرد تا دانشجویان تندرو را با اقامه ی دعوی‌های بی‌رحمانه تارومار کند و سپس با افزایش تعداد تظاهرکنندگان این اقدامات تشدید شد، تا جایی که از قوانین در نظر گرفته شده برای این شرایط و محدودیت های عبور و مرور فراتر رفت. این اقدامات برای پلیس ابزاری بود که توسط آن مخالفت دانشجویانی را سرکوب کند که باعث شده بود سایر دانشجویان بی تفاوت تا آن زمان، با تظاهرکنندگان همبستگی نشان دهند. تصویر موازی و قطعا مبالغه‌آمیز حکومت نظامی در ویتنام و اعمال تروریستی پلیس برلین که برای تک‌تک شرکت‌کنندگان معنی دار بود، کم‌کم تاثیر متقاعدکننده ای بر دانشجویان، حتی آن هایی که درگیر ماجرا نبودند‌ می گذاشت. اقدامات تلافی‌جویانه به‌ویژه در برلین علیه SDS پاگرفت و این کار را مقامات شهری و دانشگاهی دست در دست هم انجام می دادند. دانشگاه SDS‌را به انحلال تهدید کرد و در شهر هم چنان نیروهای پلیس مشغول ترساندن تظاهرکنندگان با باتوم و دستگیری بود. مبارزه ی اقلیت فعالین سیاسی دانشجویان معترض برلین، در قلع و قمع  وحشیانه ی تظاهرکنندگان علیه شاه ایران در 2 ژوئن 1967 به اوج خود رسید که طی آن دانشجویی به نام بنو اونزورگ به ضرب گلوله ی پلیس کشته شد.
پلیس عامل وحشت، نتیجه‌ی عوام‌فریبی
مرگ بنو اونزورگ چیزی بیش از یک تصادف   غم انگیز بود. نتیجه ای ذاتی از تجهیز نیروهای سرکوب‌گر دولت که علیه دانشجویان به کار گرفته شد و هم زمان شرایط دانشجویان برلین را        باز می نمایاند. ”فضای کشتار“ی که برای بار دوم هنگام برگزاری ”کنگره ی ویتنام“ و تظاهرات ضددولتی در فوریه 1968 آغاز شد، دلایل بسیاری داشت که تقریبا همگی آن‌ها در برلین موجود بود. جنبش دانشجویی برلین قدرتمندترین بود و بنابراین احساسات ضدروشنفکری نیز که میان خرده بورژواهای محافظه کار و کارگران با آگاهی خرده‌بورژوازی مشترک است به شدت خود را نشان می‌داد.
این سازوکار روانشناسانه ی اجتماعی مشترک را طبیعت غیرعادی ساختار جمعیت در برلین و شرایط اقتصادی ویژه‌ی آن تشدید می‌نمود. برلین غربی یک ناحیه‌ی صنعتی با جمعیت مسن و رو به کاهش کارگری به عنوان نتیجه‌ای از انزوای محلی شرایط سیاسی متمرکز آن است. این‌ها به همراه کناره‌گیری از مناطق صنعتی همسایه برلین را از لحاظ ساختاری به منطقه‌ای بحرانی تبدیل می کند. نه سیاست‌های کلی و نه سیاست‌های اتحادیه‌های تجاری برلین غربی این واقعیت را در نظر       نمی گرفتند. در عوض یارانه‌ها و سرمایه‌گذاری‌های عمومی قابل توجهی به برلین غربی اختصاص   می یافت؛ این کمک ها با استقبال صاحبان صنایع مواجه می شد، اما هرگز صرف سرمایه گذاری در شاخه های نوین صنعت که لازمه ی شرایط اقتصادی برلین غربی بود نگردید. یارانه ها به کارگران برلین غربی هم کمک زیادی نمی کرد. اتحادیه های تجاری برلین غربی هرچیزی بود مگر ستیزه جو و مبارز، و برعکس آشکارا ویژگی های واپس گرایانه داشت. و همراه با رژیم آلمان غربی و برلین غربی به مردم وانمود می کرد که برلین غربی دیوار محافظ غرب آزاد در برابر بلشویسم است، و با تجسم یک ایدئولوژی فاشیست‌گونه برای اقدام علیه هرکسی که با ”شهروندان محترم مرزی“ هم‌پیمان نمی‌شد آمادگی داشت. برای روشن کردن سیاست گذاری اتحادیه‌های تجاری برلین غربی که مسئول انزوای سیاسی دانشجویان برلین بودند می توان دو مثال ارائه کرد. از 1948 هیچ درگیری صنعتی وجود نداشت؛ اول ماه مه که در آلمان غربی نوعی تعطیلات عمومی برای اتحادیه‌هاست در برلین غربی روز اتحاد علیه ”دشمن شرقی“ شمرده    می شد و سخنرانانی مانند هاینریش لوبلکه سخنرانی های میهن پرستانه ایراد می کردند. این ”فضای شهر مرزی“ ِضدکمونیستی برلین در رسانه های گروه اسپرینگر منعکس و مرتبا تشدید می‌شد، گروهی که 75 درصد خبرگزاری های برلین غربی و 60 درصد روزنامه های آلمان غربی را در اختیار داشت.
جدایی عینی دانشجویان از طبقه ی کارگر برای مدتی طولانی از دیدگاه نظری ارادی و آگاهانه بود. هماهنگ با هربرت مارکوزه و دیگر نظریه‌پردازان جهان سوم مانند گوارا، دبری، فانون و… در طبقه ی کارگر و سازمان هایش عاملی می دیدند که توسط نظام تعیین شده و مقهور آن بود، و در مقابل خود را حاملان ”حقیقت انقلابی“ ناب می انگاشتند. دانشجویان برلین به‌ویژه آرای مارکوزه را در واقعیت اثبات شده می‌دانستند. اما تا آن زمان جدا از خود نپرسیده بودند که آیا خواسته ها و فعالیت های جنبش دانشجویی با به حرکت درآوردن اکثریت طبقه ی کارگر هماهنگی دارد. کارگران برخلاف دانشجویان انتزاعی اندیشیدن را نیاموخته بودند. آگاهی آنان محسوس بود. شرایط کارخانه ها ذاتا با شرایط دانشجویان دانشگاه متفاوت است. گرایش جنبش دانشجویی به مبنا قرار دادن مبارزات درون دانشگاهی به عنوان الگویی برای برخورد در نواحی دیگر جامعه به این واقعیت انجامید که برای مدتی طولانی دانشجویان برلین خود را به ویت کنگ شبیه تر می دیدند تا کارگران شهر خودشان؛ و   هم زمان کارگران برلین به استثمارکنندگان خود نزدیکی بیشتری احساس می کردند تا دانشجویانی که ادعا می کردند دغدغه های عینی طبقه ی کارگر را بازمی‌نمایانند.
این اوضاع پس از مرگ بنو اونزورگ به نحو چشمگیری تغییر کرد. ناگهان آشکار گشت که یک جنبش دانشجویی جدا مانده از مردم در برابر سرکوب ناشی از قدرت دولت و خشونت بخش های خاصی از جامعه به شدت بی دفاع می ماند. پس از دوم ژوئن نه تنها حرکت برای همبستگی میان دانشجویان سابقا غیرسیاسی آغاز شد، بلکه همزمان فعالیت های پرشوری برای برانگیختن حمایت اجتماع و به‌ویژه کارگران از طریق پخش اطلاعات در شهر و بیرون کارخانه ها انجام می گرفت. نتیجه مایوس‌کننده بود. و تنها در این هنگام بود که دانشجویان حقیقتا قدرت درجه ی انزجار عمومی موجود را درک کردند.
کمپین ضداسپرینگر
پس از تجربه‌ی انتقاد عمومی پایدار و تلاش بیهوده برای ایجاد همدردی میان کارگران خواسته ای مبنی بر ”مصادره ی اسپرینگر“ مطرح شد. برای زمانی طولانی حتی آزادی‌خواهان روزنامه‌های قطع کوچک و عامه پسند خبرگزاری های اسپرینگر را ”خالقان عقاید ولنگارانه“ ارزیابی می کردند. از این رو خشم دانشجویان بعد از وقایع دوم ژوئن با همدردی زیادی از سوی مطبوعات لیبرالی چون اشپیگل، زیت و اشترن مواجه شد. بخش اعظم این همدردی از مقالات پدرانه و خیرخواهانه در مورد شورش دانشجویی تشکیل می‌شد و صد البته آن‌ها را به دور شدن از کنش های تندروانه و توجه به ”اصلاحات راستین“ توصیه می کرد. این مطبوعات در مورد مسئله‌ی اسپرینگر تنها با محدودیت انتشار و رفع ابهام از فعالیت گروه و آن هم تحت شرایط خاص موافق بودند، و به هیچ وجه مصادره ی کامل آن را تصدیق نکردند چرا که این کار عملا بازرگانی خصوصی و در نتیجه موقعیت آن ها را به خطر  می انداخت. همچنین برخی نمایندگان FDP (حزب لیبرال) با دانشجویان همدلی نشان دادند با این شرط که اموال خصوصی دست نخورده باقی بماند. در واقع دانشجویان ـبه‌ویژه اعضای SDS از خواسته ی خود مبنی بر سلب مالکیت دست برنمی‌داشتند که چهره‌ای سوسیالیست به مطالبات آن ها می داد. این حقیقت که خواسته هایشان عمدتا از سوی لیبرال ها، صلح طلبان، روحانیون و روشنفکران حمایت می شد اما علاقه ای در کارگران برنمی انگیخت نشان می دهد که جنبش دانشجویی هنوز از ریشه های خرده‌بورژوازی خود خلاص نشده بود. اما باید تاکید کرد که کمپین ضد اسپرینگر واکنشی بود علیه محکوم سازی سامان مند و عملی دانشجویان در خبرگزاری‌ها و به‌ویژه خبرگزاری‌های اسپرینگر. علاوه بر این کمپین اساس SDS را بازمی نمایاند که پس از وقایع دوم ژوئن ناگهان گسترش یافته بود. اساسا SDS همواره نماینده ی گروه هایی  بود که نقطه ی اشتراکشان در ناسازگاری کم و بیش زیبایی شناسانه با جامعه ی بورژوایی نهفته بود و این گرایش با هجوم ناگهانی دانشجویانی افزایش یافت که کمتر آموزش نظری دیده و خیلی ساده تحت فشار وقایع اخیر از نظر احساسی برانگیخته شده بودند. با در نظر گرفتن این که بسیاری از فعالین سیاسی دانشجو در مطالبات خود با پدیده ی سلسه‌ مراتب درگیر بودند روشن می شود کمپین ضد اسپرینگر شکل منطقی کنش برای یک جنبش دانشجویی تقریبا ناب است که از اکثریت منتقدان آرمان گرای جامعه و تنها بخش کوچکی از مارکسیست های راستین تشکیل شده باشد.
سوءقصد به رودی دوشکه
کمپین ضد اسپرینگر شاید در اظهارات روزنامه ها، جزوات و نشان های ”اسپرینگر را مصادره کنید“ باقی ماند، اما به دلیل کنش های جدید در دانشگاه از حرارت آن کاسته شد، کنش های به منظور مبارزه برای نمایندگی یک سوم و کنگره ی بزرگ ویتنام در برلین در 17 فوریه، و در نشست     فوق العاده ی نمایندگان در اواخر مارس عملا منسوخ نامیده شد. سپس ناگهان و خود‌به‌خودی به دلیل سؤقصد به جان رودی دوشکه در 11 آوریل جان تازه ای در آن دمیده شد. این عمل فرد    تک رویی از جناح راست افراطی هماهنگی قابل‌توجهی با فضای پس از کنگره ی ویتنام داشت که مجددا به شدت ضددانشجویی شده بود. متهم به سؤقصد مورد حمایت اخبار اسپرینگر و خبرگزاری برلین آن و کل نهادهای برلین قرار گرفت. در نتیجه در تقریبا تمامی شهرهای بزرگ آلمان غربی تظاهراتی با حجم غیرمنتظره علیه گروه اسپرینگر  برپا شد. این تظاهرات بحرانی را به وجود آورد که تا پیش از آن سابقه نداشت و عمدتا مقابل مراکز چاپ و نشر گروه اسپرینگر انجام   می گرفت. معترضین دست‌کم برای چند ساعت موفق به تاخیر انداختن در تحویل روزنامه ها شدند. مطابق اطلاعات در دسترس در دوشنبه ی عید پاک، آخرین روز از این موج از تظاهرات، پلیس در سراسر کشور بسیج شده بود. دادگاه های  شتاب‌زده ای علیه دانشجویان تشکیل گردید. هرگز در تاریخ جمهوری فدرال چنین اقدامات فوری سراسری انجام نشده بود. دخالت تقریبا همه ی نیروی پلیس که از بن رهبری می شد، رفتار خشونت‌آمیز آن و نیز کشته شدن دو نفر از مردم در تظاهرات مونیخ به توقف ناگهانی جریان مخالفت با گروه اسپرینگر انجامید. آشکار همواره ممکن بود جنبش دانشجویی که به هر حال این بار با پشتیبانی کارگران جوان روبرو شده بود- از قدرت سازمان‌دهی شده‌ی دولت ضربه بخورد. دانشجویان دوباره کمپین های عمومی در شهرها و خارج کارخانه‌ها به راه انداختند اما این بار حتی دشوارتر از دوم ژوئن بود، گو این که می شد به طرز متقاعدکننده ای از قبل، از اقدامات فوری علیه دانشجویان سخن راند. اکنون برای اولین بار به صورت فراگیری بخش هایی از CDU خواهان انحلال SDS‌ شده بود.
کمابیش وضعیت زمان نگارش این گونه است. در برابر ما راه پیمایی در بن پایتخت فدرال قرار دارد که برای 11 مه توسط کارگران، دانش‌آموزان و دانشجویان علیه تصویب قوانین وضع اضطراری برنامه ریزی شده است که به زودی خطر خود را آشکار خواهد کرد. DGB (Deutche Gewerkschaftsbund، فدراسیون اتحادیه‌های تجاری آلمان) برنامه ی خود را برای اعتراض علیه این قوانین در همان روز و در شهری دیگر اعلام کرده است.
بوروکرات های DGB می دانند که اگر در تظاهرات بن شرکت کنند کنترل خود را بر اعضا از دست می دهند. دانشجویان باید از طریق کمپین های عمومی خود در تظاهرات بن بر اتحادیه های تجاری غلبه کنند. آن گاه نه تنها انزوای دانشجویان درهم شکسته خواهد شد بلکه بحث های داغی میان مراتب اتحادیه‌های تجاری در خواهد گرفت.
SDS
نیروی برانگیزاننده ی سیاسی جنبش دانشجویی بی شک Sozialistischer Deutscher Studentenverbund بوده و هست؛ و امروزه تنها سازمان دانشجویی است که می تواند ادعا کند در تمام دانشگاه‌ها نیروی فعال دارد. اگرچه SDS یک گروه سیاسی بسیار ناهمگون است سه گروه اصلی را می‌توان میان گرایش های مختلف درون سازمان تشخیص داد.
قدیمی‌ترین گروه سوسیال دموکرات های چپ- بیشتر تاثیر خود را از دست داده و در حال حاضر عمدتا در دانشگاه ماربورگ متمرکز است. هدف این گروه پایه گذاری یک حزب سوسیالیست چپ به شیوه ی احزاب چپ اسکاندیناویایی و یا PSIUP ایتالیایی است. تصادفی نیست که برخی از مقامات سابق SDS حول این گروه گرد هم آمدند. خودآگاهی آن طی مذاکرات سرنوشت سازی با حزب سوسیال دموکرات در اوایل دهه ی 60 به دست آمد. پس از انشعاب SDS از SPD در 1960 این گرایش برای چندین سال عامل غالب در SDS‌ بود. جدای از شرکت در اعتراض علیه قوانین وضع اضطراری، این گروه در حال حاضر اهمیت خود را در SDS از دست داده است. اگرچه     هم چنان نوعی پیوند را میان SDS و مقامات عالی رتبه ی اتحادیه های تجاری چپ گرا حفظ کرده است. در سال گذشته این گروه به گروه دیگری یعنی اقلیت CP نزدیک شده و با همراهی آن در مارس 1968 در مجمع فوق العاده ی نمایندگان از پایه گذاری یک حزب مؤتلفه برای انتخابات 1969 دولت فدرال پشتیبانی کرد.
سوسیال دموکرات های چپ گرا و کمونیست ها در حال حاضر توسط اکثریت SDS تحت عنوان ”سنتی ها“ طبقه بندی می شوند. اقلیت CP را   می توان به گروه های شهرهای بن و کلن و تا حد زیادی مونیخ وابسته دانست. می توان گفت که این گروه اهمیت زیادی برای پیوند دادن SDS وFDJ (جوانان آلمان آزاد از آلمان شرقی) و نیز کاهش احساسات ضدکمونیستی در SDS قائل است. کاهش ضدکمونیسم به این شیوه برنامه ی جذابی برای دانشجویان نیست و هم سنگ کردن سوسیالیسم با GDR (آلمان شرقی) نیز همدلی اندکی برمی انگیزد. با این وجود گروه های مباحثه مارکسیست سودمندی در اقلیت CP وجود دارد و پیوندهای موجود با SED (آلمان شرقی) نیز مورد انتقادات بسیاری ـ هرچند خیرخواهانه- قرار     می گیرد که برای وابستگی منحصر به فرد آن ها با اقلیت CP جای سئوال نمی گذارد. در حال حاضر گروه های CP پیوندهای خوبی میان SDS و طبقه ی کارگر در اختیار دارند، اگرچه قادر به  ارائه ی هیچ نتیجه ی مشهودی جز برنامه های آموزشی برای اتحادیه ها نیستند. فعالیت های دانشگاهی آنان نیز از سایر گروه های SDS متمایز نیست. انتقاد CP از جریان ”ضداستبدادی“ جریان غالب در SDS– از آنجا که دیگر خود را بخشی از جنبش کارگری ندیده و ریشه های مارکسیستی-لنینیستی خود را ترک کرده‌اند، پیش از این انتقادی خشک و خالی بود که تنها به یک ره یافت نظری و انتزاعی محدود می‌شد بدون آن که یک بدیل عملی ارائه دهد. روی هم رفته ”سنتی‌ها“ یک سوم نمایندگان را در مجمع فوق‌العاده تشکیل می‌دهند.
اکثریت عظیم SDS به ویژه اعضای جوان‌تر- به گروه ”ضداستبداد“ متعلقند. این گروه قدرتمندترین گروه در برلین و فرانکفورت است و در کل سیاست های SDS نفوذ زیادی دارد که پیش از هر چیز به مخالفت با پیش زمینه ی جنبش دانشجویی برلین برخاسته است. 2 عنصر نظری را می توان در پیشرفت آن تشخیص داد: اول مطالعه ی فاشیسم بر مبنای کار انستیتو مطالعات اجتماعی (گروه پزوهشی جامعه شناسان انتقادی آلمان که از 1930 در آلمان آغاز به کار کرد و بعدها پس از مهاجرت به فرانسه و امریکا به کار خود ادامه داد) و مطالعات هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه، فرانتس نیومان و والتر بنیامین؛ دوم نظریه پردازان جهان سوم. تلاش های انستیتو مطالعات اجتماعی برای ارائه ی تحلیلی دقیق از فاشیسم برای بخش زیادی از دانشجویان پس از جنگ جالب و گیرا بود. این مطالعات تاثیر زیادی بر دانشجویان ضداستبداد و گرایش به سمت تئوری های نوهگلی عینی داشت. اگر هماهنگ با آرای آدورنو و مارکوزه، این دانشجویان سیستم بورژوازی حاضر را ”بسته“ و ”بدون امکان نفی قطعی“ می دیدند، آن‌گاه نتیجه ی منطقی ”انتقال موضوع انقلابی“ به گروه های اجتماعی فرعی بود که به معنای دقیق کلمه خارج از جامعه قرار داشته و رو به جهان سوم داشتند. و نیز این که ”موضوع انقلابی“ نه دیگر توسط اقتصاد بلکه به وسیله ی موضوعات روانشناختی تعیین  می گردد. این چنین بود که جنگ ویتنام به کانون بحث ”ضداستبدادی ها“ که مایل بودند خود را مائوئیست هم بنامند، بدل شد. این مبدأ داوطلبانه چندین پیامد سازمانی را آشکار می سازد: طبق تحلیل انستیتو مطالعات اجتماعی فروپاشی جنبش کارگری توسط فاشیسم به دلیل شکست مطلق احزاب سیاسی که این جنبش را رهبری می کردند اتفاق نیافتاد، بلکه این امر از تغییر شکل اساسی آگاهی کارگران به سوی یک ساختار ویژه ی اقتدارطلب ناشی می شود که به دلیل ساختار سلسله‌مراتبی و روابط مبتنی بر سرسپردگی در فرآیندهای اقتصادی رخ می دهد، و حتی امروز- توسط نفوذ آگاهانه ی طبقات مسلط حفظ می‌شود. همه ی این ها گفته شد تا شرح دهد چرا پس از فروپاشی فاشیسم کارگران به آگاهی انقلابی نرسیدند. ادعای وجود یک صنعت فراگیر قدرتمند برای استفاده از جامعه ی مبتنی بر اقتصاد اساس نظری کمپین ضداسپرینگر را شکل می‌دهد. از آن پس ”ضداستبدادی‌ها“ یک استراتژی نخبه گرا برای آزادسازی کارگران در پیش گرفتند: آزادسازی کارگران دیگر وظیفه‌ی خودشان محسوب نمی‌شود، بلکه پیش از هر چیز بر دوش قشری از روشنفکران است که می بایست پرده ی عوام‌فریبی را از مقابل دیدگان کارگران کنار بزنند.
میان انتقادات صورت گرفته از CP استالینیست، انتقاد از تشکیلات اقتدارطلب بوروکراتیک آن نیز جای دارد که نه گروه بندی یک طبقه ی خاص، بلکه ابزاری ماشینی و خودکار به نظر می رسد. نتیجه ی سازمانی چنین بحثی اتکا به وحدت ضعیف تری است که وظیفه ی فوری آن سازمان‌دهی خود به عنوان ”جمع گرا“یانی است که با آرای نظریه‌پردازان چپ رادیکال دهه ی بیست چون کورش، پن‌کوک و… تطبیق پیدا می کند. بنا بر این آن‌چه طبیعتا از این انگاره‌ها منتج می گردد رد کامل پایه گذاری یک حزب جدید است، به‌ویژه یک حزب معطوف به پارلمان مانند آن‌چه دو گروه دیگر مشتاق آن بودند. در هر صورت وقایع دوم ژوئن هم نظریات و هم اقدامات ضداستبدادی ها را اصلاح کرد. چرخش ناگهانی به سوی مردم در مقیاسی وسیع به‌ویژه به تحریک دانشجویان خارج از SDS به چرخش از نظریه به مفاهیم عملی تر منتج شد. دانشجویان آموخته بودند که به عنوان ”اقلیت تندرو“ به سادگی در دسترس گزند قدرت های مسلم دولت قرار دارند. بنابراین بیانیه ای از سوی کمیته ی اجرایی SDS صادر شد: ”دانشجویان ادراک مسائل خود را تنها میان   گروه های اجتماعی دیگر و شاید میان کارگران صنعتی خواهند یافت، تا جایی که مشکلات دیگران را مساله ی خود دانسته و مداوما از آن حمایت کنند“. طبقه ی کارگر که بت خشک‌اندیشانه ی سنتی‌ها بود و در طی زمان ضداستبدادی‌ها آن را با علاقه به جهان سوم معاوضه کرده بودند، اکنون از نظر پراگماتیک یک هم‌پیمان کاملا قطعی بود. با این حال مجمع فوق العاده ی پاییز 1967 هنوز در سایه ی تلاش های بلندپروازانه برای تحلیل نظام و انگاره های پرشور درباره ی درگیری های چریکی در شهر قرار داشت. ترم زمستانی نیز با فعالیت های درون دانشگاهی خاتمه یافت، که به هر حال پایه ای برای گسترش سایر گروه های هنوز کوچک و از نظر سیاسی بی تجربه ایجاد کرد. مرحله ی جدید از هم‌بستگی در دانشگاه ها به دنبال چرخش خودجوش به سوی طبقه ی کارگر آغاز شد. سؤقصد به رودی دوشکه، تجربه ی کمپین ضداسپرینگر و مداخله ی مجدد و گسترده ی پلیس، همه ی این ها به راهی کشیده شد که در آن دانشجویان به عنوان هم‌پیمان به کارگران نگریستند. می توان در این‌جا گرایش جنبش های دانشجویی اصالتا خرده‌بورژوا را در کشورهای توسعه‌یافته به همراهی با پرولتاریا یافت که فقط و فقط تحت اجبار شرایط و درک واقعی از ناتوانی خود صورت می گیرد. تلاش برای تشکیل گروه‌های سیاسی مرتبط با کارخانه ها یک مبدأ سازمانی را نشان می دهد. به هر حال هر چقدر بدبینانه به این جنبش هنوز قوام‌نیافته بنگریم، باز هم می توان بختی نه تنها برای جنبش دانشجویی، که برای طبقه ی کارگر آلمان غربی هم یافت که در رکود اقتصادی کنونی در حال بیداری است.
این وظیفه‌ی مارکسیست‌هاست که این گرایش‌ها و تمایلات را به نحوی حمایت کنند که یک جنبش سیاسی انقلابی از میان طبقه‌ی کارگر به پا خیزد.
به نقل از :اینترناسیونال سوسیالیسم، شماره‌ی 33، تابستان 1968، صفحات 27 تا 34.
برگردان به انگلیسی: جنیفر بل    بازنویسی و تصحیح برای ETOL: اینده اوکالاگان
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در فوریه 26, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: