آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

:سیاست آلترناتیو

استراتژی و حزب
دانیل بن سعید
ترجمه ستاره وارش

این نوشته، متن سخنرانیِ دانیل بن‌سعید در کمپ جوانان انترناسیونال چهارم در »بارباست« فرانسه در ژوئن 2007 است. عناوین فرعی متن اضافه‌ شده‌اند.
مسئله ی »استراتژی« هم چون خودِ واژه ی استراتژی دوباره سرِ زبان ها افتاده است. این ممکن است امری بی‌اهمیت به چشم بیاید، اما در دهه‌ی 1980 و اوایل 1990 تماماً وضع به گونه‌ی دیگری بود. آن‌وقت ها غالباً صحبت بر سرِ مقاومت بود؛ و بحث درباره ی استراتژی عملاً غایب بود. همه‌چیز درباره ی استوار ایستادن بود. بی‌آن که معلوم باشد چه‌گونه می خواهیم از آن وضعیت دفاعی بیرون بیاییم. بحث بر سرِ مسایل استراتژی دوباره جان‌گرفته‌اند. به این دلیل که خودِ وضعیت متحول شده است. به بیانی ساده تر، از آغاز به‌کارِ فروم اجتماعی فریادِ «جهانِ دیگری ممکن است» به شعاری توده‌ای بدل شده یا دست‌ِ کم وسیعاً منتشر شده است. اکنون پرسش های پیش‌ رویِ ما از این قرارند: »چه جهانِ دیگری ممکن است؟« و «جهان دیگری که ما می‌خواهیم چه‌گونه است؟« و مهم تر از همه، »ما چه‌گونه می توانیم به این جهانِ دیگر که ممکن و ضروری است برسیم؟« این درست همان مسئله ی استراتژی است -یعنی نه تنها نیاز به تغییر جهان بلکه یافتن پاسخی برای پرسشِ چه‌گونگیِ تغییر آن و چه‌گونگی قرارگرفتن در موقعیت تغییر آن.

ملاحظات مقدماتی
ابتدا باید اشاره کنم که وقتی سخن از استراتژی، تاکتیک و حتی -در سنت رفقای ایتالیایی که گرامشی را می‌شناسند- ایده‌های جنگِ موضعی، جنگ جنبشی و غیره در میان است، ما واژگانی را به کار می گیریم که از ادبیات نظامی یا کتب تاریخ میلیتاریسم وام گرفته‌شده‌اند. این واژه‌ها در ابتدای قرن بیستم به بخشی از واژگان جنبش کارگری تبدیل شدند. با این حال گفته می‌شد که باید به روشنی بدانیم که وقتی انقلابیون حرف از استراتژی می‌زنند تنها موضوع رویاروییِ قهرآمیز و نظامی با دستگاه دولتی در میان نیست، بلکه سخن بر سرِ  طیفی از شعارها، اشکالی از سازمان دهی و مجموعه‌ای از سیاست ها است که همه به هدف تغییر جهان طراحی شده‌اند.
دوم این که مسئله ی استراتژی در تاریخ جنبش کارگری دو سویه ی مکمل هم دارد. برای آغازگرانِ [جنبش کارگری] مسئله‌ی چه‌گونگی کسب قدرت در یک کشور مطرح است. این امر حاصل این ایده است که انقلاب با تصرف قدرت در یک کشور یا در چند کشور آغاز می‌شود، اما در هر دو حال در سطح ملت‌ها، که در آن‌ها مناسبات طبقاتی و رابطه‌ی نیروها بر اساس یک تاریخ مشخص سازمان داده شده است، منافع اجتماعی معین و مجموعه خاصی از روابط به صورت قانون وضع شده‌اند. این سویه‌ی مسئله -کسب قدرت در یک کشور مانند بولیوی یا ونزوئلای امروز، یا در یک کشور اروپایی در آینده ی نزدیک و به امید تحقق آن- هنوز امری بنیادین و در بسیاری موارد در دستور کار است. این گفته با ادعای جریانات معینی -مانند جریاناتی که در آمریکای لاتین و ایتالیا از آنتونیو گرامشی الهام می گیرند- در تقابل است. جریاناتی که باورشان بر این است که مسئله‌ی تصرف قدرت در یک کشور، کهنه و حتا شاید ارتجاعی است، زیرا مبارزات را در چارچوب ملت‌ها محدود می‌سازد. ما معتقدیم که مسئله‌ی مبارزه برای کسب قدرت هنوز هم در سطح کشمکش نیروها در چارچوب ملی آغاز می‌شود اما به شدت با سویه ی دوم مسئله‌ی استراتژیک -استراتژی در مقیاس بین‌المللی، قاره‌ای و  اکنون گلوبال- درهم‌تنیده‌ است. این مسئله در آغاز قرن بیستم هم مطرح بود، جایی که سرآغازِ حل‌و‌فصلِ موضوع انقلاب در یک یا چند کشور بود و در عین حال مسئله ی سوسیالیسم فوراً با بسط انقلاب به کل قاره یا کل جهان هم مطرح شده بود. این امر برای نسل انقلابیونی مانند لنین، تروتسکی و لوکزامبورگ بنیادین بود و امروزه برای ما حتا بیش از این حیاتی است. ما در ونزوئلا تأیید این ادعا را می‌بینیم؛ جایی که نفت می‌تواند ملی شود و درجه‌ی معینی از استقلال از امپریالیسم حاصل آید. اما این به شرایطی محدود می‌شود که فرایند انقلابی به بولیوی، اکوادور و به مثابه یک پروژه به کل آمریکای لاتین، که همان انقلاب بولیواری است، بسط نیافته باشد. بنا بر این ما با این مشکل دووجهی مواجهیم -مشکل کسب قدرت در کشورهای معین اما با نگاه به استفاده از آن به مثابه سکوی پرش برای گسترش بین‌المللی انقلاب اجتماعی.
و اما آخرین ملاحظه ی مقدماتی من: مشکل استراتژی انقلابی در این نکته است که چالشی واقعی‌ را پیش‌ می‌کشد که در آثار مارکس حل نشده‌ است. کارگر علی‌العموم -یا طبقه‌ی کارگر- نه تنها به لحاظ جسمانی بلکه به طور اخلاقی و فکری به وسیله ی شرایط استثمار، تضعیف شده‌ است. در صفحه به صفحه‌ی کاپیتال، مارکس خواری و تحقیری را توصیف می‌کند که از [شرایط] کار، از نبود فراغت و امکان‌ناپذیر بودن یافتن زمانی برای لذت بردن از زندگی، برای خواندن و یادگیری ناشی می‌شود. طبقه ای که چنین ستمِ همه‌جانبه‌ای را تحمل می کند، چه‌گونه قادر خواند بود جامعه‌‌ی نوینی را هم‌زمان تصورکند و بسازد. مارکس معتقد است که این مشکل به شیوه‌ای طبیعی حل خواهد شد: صنعتی‌شدنِ انتهای قرن نوزدهم طبقه‌ی کارگرِ هردم متمرکز‌تر -و درنتیجه سازمان‌یافته‌تری- آفرید که براین اساس به طور فراینده‌ای آگاه تر بود. تضاد بین آن شرایط زندگی که در آن کارگر استثمار و سرکوب می‌شود، و نیاز به ساختن جهانی نوین، با پویایی تقریباً خودجوشِ تاریخ حل‌و فصل خواهد شد. اما تمامِ تجربه‌ی قرن گذشته این بوده است که سرمایه پیوسته چنددستگی‌هایی بین استثمارشدگان آفریده است؛ و این که ایدئولوژی (ایدئولوژی مسلط) بر محکومان حاکم بوده است. این تنها به این دلیل نیست که رسانه ها افکار عمومی را دست کاری می کنند، گرچه این امر حقیقت دارد و روندی رو به افزایش دارد، بلکه به این خاطر است که شرایط سلطه بر استثمارشوندگان، از جمله آن شرایطی که از ماهیتی ایدئولوژیک برخوردارند، خود در روابط کار ریشه دارند -با توجه به این‌که کارگران نه بر ابزار کار کنترلی دارند و نه بر اهداف تولید. همان‌گونه که مارکس می‌گوید، کارگران بیش از آن‌که بر ماشین مسلط باشند، جزء ‌ملحقه‌ی آن هستند. به همین دلیل است که بسیاری از پدیده‌های جهان مدرن، برای نوع انسان به مثابه نیروهای عجیب و رازآمیز به چشم می‌آیند. به ما گفته شده است که نباید چنین یا چنان کنیم، چرا که بازار برآشفته می‌شود، انگار که بازارها قادر مطلق هستند، گویی پول خود قادر مطلق است و چیزهایی از این قبیل. من نمی خواهم اکنون به این موضوع بپردازم اما مهم است گفته شود که مناسبات اجتماعی کاپیتالیستی، جهانی از توهمات آفریده است، جهانی خیالی که تحت‌سلطه ها آن را تحمل می‌کنند و از دل آن باید خود را رها سازند.
به همین دلیل است که مبارزه‌ی خودجوش علیه استثمار، سرکوب و تبعیض ضروری است. می‌توانید این مبارزات را سوخت انقلاب بدانید. اما مبارزه ی خودجوش برای شکستن دور باطل مناسبات سرمایه و کار بسنده نیست. باید آگاهی و اراده و نیز یک عنصر آگاه هم در آن سهمی داشته باشند؛ و این همان عامل کنش سیاسی و اراده‌ی سیاسی است که از یک حزب برمی‌آید. یک حزب نسبت به جامعه‌ای که در آن فعالیت می‌کند، موجودیتی خارجی نیست. حتی در انقلابی‌ترین سازمان ها، شما با اثرات تقسیم کار و بیگانگی -مثلا بیگانگی حاصل از ورزش که در فضای این تابستان موج می‌زند- مواجه می شوید. اما یک سازمان انقلابی دستِ کم خود را به ابزار مقاومت جمعی و شکستن طلسم و افسون اغواگر ایدئولوژی بورژوایی مجهز می‌سازد.
«کسب» قدرت
به عنوان نقطه آغاز بحث لازم است چند نکته ذکر شوند. مردم از ما می‌پرسند »انقلابی بودن در قرن بیست‌و یکم عملاً چه معنایی می‌دهد؟ آیا شما از خشونت دفاع می‌کنید؟« ابتدا باید گفت همان‌گونه که صدر مائو معمولاً می‌گفت، انقلاب یک مهمانی شام نیست. دشمن بی‌رحم و قدرتمند است، بنا بر این مبارزه‌ی طبقاتی نیز درحقیقت یک مبارزه واقعی است -مبارزه ای که از بسیاری جهات      بی رحمانه است، اما نه به این دلیل که ما تصمیم گرفته ایم چنین باشد. از این رو درواقع چیزی با عنوان خشونت انقلابی مشروع وجود دارد؛ اما نباید از آن بت‌واره‌ بسازیم، و برای ما این ویژگی، ویژگی اصلی انقلاب نیست. مطلوب ما این است که انقلاب صلح‌آمیز باشد. پس آن‌چه که برای ما تعیین‌کننده‌ی انقلاب است، نیاز به تغییر جهانی است که هردم ناعادلانه‌تر و در حقیقت هردم خشونت‌آمیزتر می‌شود. تغییر جهان دقیقاً می‌طلبد که به قدرت سیاسی دست یابیم.
اما کسب قدرت سیاسی به چه معنا است؟ کسب قدرت چنگ‌انداختن بر یک ابزار، اشغال    موقعیت های دولتی یا در دست گرفتن دستگاه دولت نیست. کسب قدرت به معنای تغییر مناسبات قدرت و مالکیت است و به این معنا است که تلاش شود قدرت، رفته‌رفته کم‌تر اعمال زورِ برخی افراد بر دیگران باشد و هرچه بیشتر به شکل مسئولیت جمعی مشترک درآید. برای دست‌یابی به این هدف لازم است مناسبات مالکیت را تغییر دهید، که این خود به معنای کنارگذاشتن تملک خصوصی بر ابزار تولید، مبادله، و این روزها دانش است. نوعی خصوصی‌سازی دانش از طریق حقوق انحصاری بر اختراعات و دارائی‌های معنوی در جریان است، اختراعات و دارایی‌هایی که همه‌ی نوع انسان در تولید آن‌ها نقش داشته است. همان‌طور که ژن‌ها را به تملک انحصاری درآورده اند، در آینده زبان ها و فرمول‌های ریاضی نیز ممکن است به این سرنوشت دچار شوند. ما با روند رو به کاهش فضاهای عمومی، شاهد خصوصی‌سازی فضا هستیم؛ رفقای مکزیکی می‌ توانند ازخیابان های خصوصی در مکزیکوسیتی برای شما بگویند، چیزی که در اروپا نیز کم‌کم شاهد آنیم. ما خصوصی سازی ابزار اطلاعات و ارتباطات و غیره را دیده‌ایم. از این رو برای ما کسب قدرت به معنای تغییر قدرت است؛ و برای تغییر قدرت لازم است به‌طور ریشه ای مناسبات مالکیت زیر و رو شود و جریان کنونیِ خصوصی‌سازیِ هر چیز و همه‌ چیز معکوس شود.
چه‌گونه می توانیم به فراسوی سلطه‌ی سرمایه، که از طریق سازمانِ کار، تقسیم کار، کالایی‌کردنِ اوقات فراغت و امثال این‌ها تقریباً به ‌طور خودکار خود را بازتولید می‌کند، پا بگذاریم؟ چه‌گونه    می توانیم از این دورِ باطل که سرکوب شدگان را وادار به حمایت از نظامی می‌کند که خودشان را سرکوب می کند، بگریزیم؟ در جریان کمپین انتخاباتی اخیر فرانسه در تلویزیون سخنان گارگری را شنیدم که می‌گفت: »چه‌گونه است که بورژوازی قادر است در راستای منافع‌اش رأی دهد، درحالی که کاگران، و حتی اکثریت کارگران، به کسانی رأی می دهند که بر ضدِ منافع‌شان هستند؟.« این درست به این خاطر است که آن‌ها تحت سلطه‌ی ایدئولوژی مسلط هستند. بنا بر این چه‌گونه می‌توانیم از این وضع بیرون بیاییم؟
پاسخِ اصلاح‌طلبانه تحلیل‌بردنِ سیستم بود از طریق افزایش عضویت در اتحادیه های کارگری، چند رأی بیشتر در انتخابات و از این دست اقدامات. البته همه‌ی این چیزها مهم هستند. نرخ پوشش اتحادیه ای و حتی انتخابات نشان گرهای روابط قدرت هستند. در کشورهای توسعه‌یافته ی صنعتی که اکنون بیش از یک قرن است تجربه ی نظام پارلمانی را دارند، ما با یک گروه چند صد نفری یا چند هزار نفری، بدون ایجاد شبکه ای از نیروها از طریق کارگران سازمان‌یافته و جنبش‌های اجتماعی، نخواهیم توانست به تصرف قدرت دست یابیم. پس این مشخصاً تغییری در قرن گذشته است که ارزش بیان دارد. اما توهم رفورمیستی می‌گوید -طبق همان فرمول قدیمی- اکثریت انتخاباتی نهایتاً اکثریت اجتماعی را بازتاب می‌دهد؛ و این که در نتیجه جامعه می‌تواند از طریق فرایند رو به ‌جلوِ انتخاباتی تغییر یابد. اما تک تکِ تجارب قرن‌های 19 و 20 عکس این را ثابت می‌کند. امکان تغییر انقلابی تنها در شرایط نسبتاً استثنایی وجود دارد. بحران انقلابی -یا یک وضعیت انقلابی-یعنی وقتی یک دگردیسی اصیل، نه یک پیشرفتِ رشدیابنده ی ساده، بلکه تغییری ناگهانی در آگاهی صدها هزار و میلیون‌ها نفر از مردم رخ می دهد، شرایطی دارد. نمونه‌های متأخر این اتفاق در اروپا ماه مهِ 1968 فرانسه، »مهِ پیش‌رونده«ی تابستان و پاییز 1969 ایتالیا، و پرتغالِ 1974ـ 1975 هستند. می توانیم درباره‌ی این که آیا هر کدام از این وضعیت‌ها به‌راستی انقلابی بودند یا نه، چه میزان انقلابی بودند و مسائلی از این قبیل بحث کنیم. در هر حال این موارد تجاربی بودند که در خلال آن ها می دیدیم که چه‌گونه مردم، چنان که معروف است، در چند روز چیزهایی آموختند که طی سال‌ها حضور در سخن‌رانی‌ها، کارگاه های آموزشی و امثال آن نمی‌توانستند بیاموزند. آگاهی به سرعت به جلو می‌تاخت.
ضرب‌آهنگ مبارزه، خودسازمانی، کسب حمایت اکثریت، انترناسیونالیسم
برای تازه‌کارها، هر نکته ای درباره ی استراتژی انقلابی لازم است با این ایده آغاز شود که مبارزه ی طبقاتی ضرب‌آهنگی دارد و همیشه فراز و فرودهایی وجود دارد، اما به‌ویژه دوره‌هایی از بحران هست که طی آن ها رابطه ی نیروها می‌تواند به‌طورِ ریشه ای تغییر یابد و امکانِ تغییر جهان یا دستِ کم تغییر جامعه را فراهم آورد.
ایده‌ی بنیادیِ دومی هم وجود دارد (و نکات کلیِ زیادی هم هستند) که از همه ی تجارب انقلابیِ پیروزمندانه و شکست‌خورده ای ریشه‌ می گیرند که می‌توان در قرن نوزدهم و بیستم -از کمون پاریس تا انقلاب گل میخک در پرتغال و تجربه‌ی جبهه ی خلق در شیلی- دید. در هر موقعیتِ کم‌وبیش بحرانیِ انقلابی، اَشکالی از قدرت دوگانه -یعنی ارگان‌های قدرتی که خارج از نهادهای موجود هستند- سربرمی آورند. در ایتالیای سال‌های1920ـ1921 شوراهای کارخانه شکل گرفتند؛ در روسیه سُویِت‌ها (شوراها)؛ در آلمان سال 1923 شوراهای کارگری؛ در شیلی در سال‌های 1971ـ1973 کمیته های کارگران و کمیته‌های محلات؛ و در پرتغال در سال 1975 کمیته‌های محلات و کمیته‌های تصرف کارخانه شکل گرفتند که در مجلس سِتوبال به اوج خود رسیدند. هر موردِ مبارزه‌ی طبقاتی شدید به ظهور ارگان هایی می انجامد که ما آن ها‌ را خودسازمان می‌نامیم -سازمان های دموکراتیکِ خاص مردم و کارگران که در تقابل با مشروعیت نهادهای موجود قرار می‌گیرند. این بدان معنا نیست که تقابل مطلقی بین این دو وجود دارد. در طول سال 1917 بولشویک ها خواست تشکیل مجلس انتخابی از طریق رأی عمومی را با تشکیل سُویِت‌ها ترکیب کردند. انتقال مشروعیت از یک ارگان به ارگانی دیگر هر چیزی می تواند باشد الا امری خودبه‌خودی. باید در عمل نشان داد که ارگان‌های قدرت مردمی در شرایط بحران مؤثرتر یعنی دموکراتیک تر و مشروع تر از نهادهای بورژوازی هستند. اما بدون ظهور دستِ کم عناصری از آن‌چه که آن را دوگانگی قدرت یا قدرت دوگانه می نامیم، هیچ موقعیت واقعاً انقلابی‌ای وجود نخواهد داشت.
سومین ایده این است که کسب حمایت اکثریت مردم پیش‌شرط انقلاب است. آن‌چه که انقلاب را از توطئه‌ی براندازی و کودتا متمایز می‌سازد این است که [در انقلاب] جنبشی وجود دارد که از حمایت اکثریت جمعیت برخوردار است. لازم است به این نکته اشاره کنم که رهایی کارگران توسط خود کارگران تحقق خواهد یافت؛ و این که  انقلابیون هراندازه مصمم و متهور هم باشند، نمی توانند به نام اکثریت جمعیت انقلاب کنند. این بحث اصلیِ کنگره‌های اولیه انترناسیونال کمونیستی، به‌ویژه کنگره‌ی سوم و چهارم بعد از فاجعه ای بود که عملیات مارس 1921 آلمان نام گرفت -که در واقع عملیات توطئه‌گرانه یک اقلیت بود (گرچه صدها هزار نفر در آن شرکت داشتند اما در مقیاس کل کشور هنوز یک اقلیت بود). این اتفاق در انترناسیونال کمونیستی به بحثی در رابطه با     آن هایی که تصور می کردند می توانند به طور مکانیکی انقلاب روسیه را نسخه برداری کنند، دامن زد. نکته این بود که اکثریت جمعیت به هیچ طریقی متقاعد نشده بود. موضوع بر سرِ نتایج انتخابات نبود -چرا که بحث بر سرِ این نبود که باید قانون گرا باشیم و هیچ کاری نباید کرد چون اکثریت پارلمان را نداریم-  بلکه مسئله کسب مشروعیت از چشم اکثریت توده ها بود، که موضوع متفاوتی است.
اگر تاریخ انقلاب روسیه اثرِ تروتسکی را بخوانید -کتابی که هنوز هم خواندنش مفید است- خواهید دید که چه‌گونه او حتی مراقبِ کم‌ترین تغییرات در سطح شهرداری‌ها در انتخاباتِ محلی نیز هست. از چشم او این تغییرات نشان‌گر‌های آن احتمالاتی هستند که در بینِ توده‌ها رشد می کنند. از   کنگره ی سوم انترناسیونال کمونیستی در سال 1921 به بعد، با بحث‌هایی که در آن‌ها ایده هایی مانند جبهه‌ی سوم، خواست‌های انتقالی و بعدها و به‌ویژه به‌ وسیله‌ی گرامشی،  هژمونی مطرح شد، جلب حمایت اکثریت به مسئله ی محوریِ انترناسیونال کمونیستی تبدیل شد. مسئله کسب هژمونی است؛ انقلاب نمی‌تواند به تقابل بین سرمایه و کار در محیط کار فروکاسته شود. مسئله توانایی پرولتاریا است در نشان دادن این‌که جامعه‌ا‌ی دیگر ممکن است، و پرولتاریا خود نیروی محرکه ای است در پس تلاش برای تحقق آن. قبل از تصرف قدرت این امکان پذیری باید به درجاتی نشان داده شود مبادا که تصرف قدرت اقدامی فکرنشده، دورخیز و پرشی نه‌چندان پرشور و اقدام براندازانه‌ی حساب نشده‌ای باشد.
ایده ی خواست‌های انتقالی ممکن است ابتدایی به نظر برسد. در فرانسه، ما در کمپین ریاست‌جمهوری اولیویه بزانسن بسیار موفق بودیم، اما اکنون درواقع حداقل دست‌مزدِ ماهانه‌ی 1500 یورویی و توزیع بهتر ثروت خواست های چندان انقلابی ای نیستند. چند سال پیش این خواست ها به‌نظر بسیار رفورمیستی می‌آمدند. این خواسته ها اکنون رادیکال به نظر می‌رسند زیرا رفورمیست ها دیگر خود را برای چنین مطالباتی به زحمت نمی‌اندازند. خواست‌ها و شعارها هیچ فضیلتِ سحرآمیزی ندارند؛ آن ها به مثابه آغازگاهی برای یک آگاهیِ نوخاسته، هیچ ارزشِ ذاتی‌ای خارج از موقعیتِ مفروض ندارند. وقتی می‌گوییم نمی شود در کشوری مانند فرانسه با کم‌تر از 1500 یورو در ماه زندگیِ آبرومندانه‌ای داشت، به ما می گویند شما واقع‌بین نیستید و اگر دست‌مزدها افزایش یابد فرارِ سرمایه رخ می‌دهد. این مسئله پرسش دیگری را پیش می‌آورد: چه‌گونه می‌شود از فرار سرمایه جلوگیری کرد؟ پس ما مجبوریم به سوداگری مالی و مالکیت خصوصی بپردازیم. بنابراین خواست‌هایی وجود دارند که، در یک مقطع مفروض زمانی، مشکلاتی را متبلور می‌سازند که مردم قادر به فهم آن‌ها هستند و می‌توان از آن‌ها به مثابه تخته‌پرشی برای بسیج هزاران یا صدها هزار نفر استفاده کرد. این به نوبه خود فراگیری منطق نظام سرمایه داری و چگونگیِ در تقابل کامل قرارگرفتنِ این خواست‌های ابتدایی و مشروع با آن منطق را از طریق کنش -و نه تنها از حرف و سخن- هر چه بیشتر ممکن می‌سازد.
این بحث امروزه برای شما ممکن است ابتدایی به نظر برسد. اما در بحث‌های انترناسیونال کمونیستی، آن‌هایی که می‌خواستند انقلاب روسیه را نسخه‌برداری کنند فراخوانِ تسلیح فوریِ پرولتاریا را صادر کردند. البته به منظور مقاومت در برابر دشمن در واقع به این نقطه هم می‌رسیم. اما قبل از رسیدن به این نقطه باید ابتدا یک بیداری تمام‌ و کمالِ آگاهی صورت گرفته باشد که از اساسی‌ترین خواست‌ها مانند افزایش دست‌مزدها، کاهش زمان کار، و امثال این‌ها آغاز می‌شود. این مسایل ممکن است برای ما بسیار سرراست و ساده باشند اما در آن زمان هرگز قطعی نبودند بلکه موضوع بحث‌های بسیار داغ و دامنه‌داری در انترناسیونال کمونیستی بودند. وقتی بحث بر سرِ خواست‌هایی است که از سویِ بیشترِ مردم لازم و بنیادین به نظر می‌رسند، ما خواهان وسیع‌ترین اتحاد عمل در بین همه کسانی خواهیم شد که آماده اند به یک مبارزه ی جدی در حمایت از آن دست بزنند. از این‌جا است که خواست‌های انتقالی با مسئله جبهه ی متحد پیوند می‌خورد. ما به‌خوبی می دانیم که رفرمیست‌ها تا به آخر همراهی نمی‌کنند. ما می‌دانیم که آن ها تسلیمِ تهدیدات می‌شوند و اگر سرمایه با آن ها اتمام حجت کند، جا می‌زنند. با این حال هم‌سفری با آن ها برای کسانی که واقعاً می‌خواهند تا به آخر در دفاع از فرهنگ و نیازهای اساسی -حق داشتن زندگیِ آبرومندانه، بهداشت، آموزش، مسکن و امثال آن- مبارزه کنند، ارزش آموزشی دارد. 
در نهایت، ایده‌ی چهارم این است که از آن‌جایی که ما فکر نمی کنیم انقلاب تنها در یک کشور، و در محاصره‌ی بازار جهانی، بتواند به جامعه‌ای عادلانه تر راه‌ببرد، از ابتدا در تلاش برای ایجاد یک ارتباط بین‌المللی بین نیروها هستیم. تشکیل یک جنبش بین‌المللی بخش از برنامه‌ی ما است. در صورت امکان این امر به شکل یک انترناسیونال و هم چنین شبکه هایی مانند چپ ضد‌سرمایه‌داری اروپا، نشست چپ انقلابی در آمریکای لاتین و غیره خواهد بود.این مسئله‌ای فنی نیست؛ بلکه ترجمه ی رویکردی سیاسی نسبت به ویژگی انترناسیونالیستیِ انقلاب است به عملی مشخص.
فرضیات استراتژیک و نه یک مدل
در 12 دقیقه‌ای که باقی مانده است، مایلم دو نکته‌ی دیگر را مطرح کنم. اول این که معمولا از ما پرسیده می‌شود که آیا مدلی برای جامعه ای که می‌خواهیم بسازیم داریم یا نه. ما چنین مدلی نداریم. نمی‌شود گفت رهایی کارگران به دست خودِ کارگران رخ می‌دهد و در عینِ حال مدعی هم باشیم که طرح کلی جامعه‌ی آینده را در انبانمان داریم. اما حامل خاطره‌ی مجموعه ای از تجارب مبارزات و انقلاب‌های پیروزمند و شکست خورده هستیم، که از آن محافظت کرده و به دیگران منتقل می‌کنیم. آن‌چه داریم مدلی برای جامعه‌ نیست، بلکه فرضیاتی برای استراتژی انقلابی است. 
در کشورهای توسعه‌یافته‌ی سرمایه‌داری، جایی که مزد‌بگیران اکثریت عظیمی از جمعیت فعال را به خود اختصاص می‌دهند، ما به ایده ی یک اعتصاب عمومیِ طغیان‌گرانه می‌اندیشیم. برای بعضی‌ها این ایده چیزی مربوط به قرن بیستم یا حتی قرن نوزدهم به نظر می‌رسد، اما این بدان معنا نیست که انقلاب شکل یک اعتصاب عمومی کامل را – اعتصابی عمومی‌ که محافظان مسلح دارد و  طغیان گرانه است- به خود خواهد گرفت. معنای آن این است که کار ما در راستای این دورنما سازمان‌ می‌یابد. ما از طریق مبارزات، اعتصابات محلی، اعتصابات منطقه‌ای و اعتصابات بخشی، سعی می‌کنیم کارگران را با ایده‌ی اعتصاب عمومی آشنا سازیم. این کار حیاتی است چرا که در موقعیت بحرانی، اقدامی است که می‌تواند به واکنش توده‌ای هم راستای خودجوشی منتهی شود. در زمانِ کودتای پینوشه در شیلی در سپتامبر 1973، رئیس‌جمهور آلنده فراخوان اعتصاب عمومی را صادر نکرد درحالی‌که هنوز امکان پخش رادیویی فراخوان را داشت. اگر آن‌جا کار روش‌مند و منظمی در این راستا انجام گرفته بود، امکان این بود که یک اعتصاب عمومی خودجوش همراه با تصرف کارخانه‌ها صورت گیرد. این کار ممکن بود نتواند جلوی کودتا را بگیرد، اما می‌توانست آن را مشکل‌تر سازد. علاوه بر این مبارزه‌‌ای که طی جنگی سخت شکست می‌خورد، بسیار آسان‌تر از مبارزه ای که بدون جنگ شکست خورده است می‌تواند دوباره شعله ور شود. عملاً در همه‌ی تجارب قرن بیستم این یک قانون آهنین بوده است. کار کردن روی ایده ی اعتصاب عمومی به معنای فراخوان آن یک بار و برای همیشه نیست؛ بلکه به معنای پرورش‌دادن این ایده است تا این‌که به واکنش انعکاسیِ کارگران به حملات کارفرما، به رویارویی با کودتا یا سرکوب ضددموکراتیک تبدیل شود. مشکل است تصور کنیم که قیام ژولای 1935 در کاتالونیای اسپانیا علیه کودتا، در غیابِ آماده‌سازی‌های آنارشیست‌ها و PDUM و بدون تجربه‌ی 1934 در اتریش و امثال این ها،         می توانست صورت گیرد. تلاش در راستای دورنمایِ اعتصاب عمومی به این معنا جار زدنِ آن به شکلی انتزاعی و احمقانه نیست، بلکه به معنای استفاده‌کردنِ  از هر تجربه‌ای است که در جنبش کارگری عادت و آشنایی‌ با آن و واکنش هایی را موجب می‌شود. طغیان را لزوماً نباید با آن نگاه تصنعی دید که آیزنشتاین در فیلمش درباره‌ی قیام اکتبر روسیه به نمایش می‌گذارد. طغیان می تواند اشکال بسیار ساده‌ای مانند دفاع شخصی در یک صف پیکت و کار در ارتش یا یک کمیته‌ی سربازان در دوره‌ای که سربازی اجباری در فرانسه و پرتغال وجود داشت، باشد. مسئله مختل کردنِ نیروی سرکوب بورژوازی است. این‌ها رشته‌های به هم پیوسته‌ای هستند که ما را قادر می سازند بین مبارزاتِ هرچند اندکِ روزمره و هدفِ نهایی مان پیوند برقرار کنیم.
این روزها رفقای زیادی در ایتالیا، فرانسه و فکر می کنم در جاهای دیگری هم، بر نیاز به ایجاد سازمان هایی مستقل از احزاب سوسیال‌ لیبرال، سوسیال‌ دموکرات و مانند این‌ها متمرکز شده اند. اما چرا ما خواهان سازمان‌های مستقل هستیم؟ به این دلیل که اهداف متفاوتی داریم و نیز به این دلیل که می‌دانیم می‌خواهیم به چه چیزی برسیم. ما می دانیم که گرچه همراهی با سوسیال دموکرات‌ها می‌تواند اندک اصلاحاتی را در دولت بورژوازی برای ما متحقق کند، اما ما را از اهدافمان دور می‌سازد به جای آن‌که به آن نزدیک‌تر کند، چون ابهام را بیشتر می کند و موجب شفافیت [اوضاع] نمی‌شود. البته اگر خودمان را با موضوع یک هدف نهایی و داشتن، نه یک جواب قطعی بلکه دست‌ِ‌کم ایده هایی درباره ی رسیدن به آن، مشغول نسازیم، آن‌گاه با ساده ترین مشکلات تاکتیکی، با کم‌ترین ناکامی‌های انتخاباتی، با کوچک ترین موانع دچارِ گیجی‌ می شویم. برای ساختن چیزی که دوره‌ای طولانی دوام خواهد آورد نیاز به ایده‌های شفافی است. به احتمال زیاد انقلاب ما را غافل گیر خواهد کرد. انقلابات آینده تکرار ساده‌ای از انقلابات گذشته نخواهند بود، به این دلیل ابتدایی که جوامع دیگر شبیه گذشته نیستند. من غالبا می‌گویم که وضعیت کنونی ما شبیه وضعیت ارتش‌هایی است که بر اساس جنگ‌های گذشته آموزش می‌بینند. اما اکنون جنگ‌ها هرگز شبیه گذشته نیستند و به همین دلیل است که می گویند ارتش ها همیشه یک جنگ عقب هستند. ما نیز همیشه با این مخاطره مواجهیم که یک انقلاب عقب باشیم. انقلاب حتی انقلابی ترین افراد در بینِ ما را نیز شگفت‌زده خواهد کرد. برای مثال بولشویک‌ها به رغم اعتبارشان در زمان انقلاب اکتبر منشعب شدند، هیچ سازمان انقلابی ای یک قطعه ی فولادیِ یک‌پارچه نیست. هر حزب امتحان نهایی اش را زمانی پس می‌دهد که انقلاب سر برسد.
مسئله‌ی حزب
آخرین موضوعی که می خواهم به آن بپردازم مسئله‌ی حزب است. این مسئله ای تاکتیکی نیست که بگوییم اکنون یک استراتژی داریم و بنا بر این به مناسب ترین ابزار برای تحقق آن نیاز داریم. نه، مسئله‌ی حزب خود در محوریت مسئله‌ی استراتژی قرار دارد. یک استراتژی بدون حزب مانند افسری نظامی است که در پایگاه خود دارای نقشه‌ و طرح‌های عملیاتی است اما هیچ لشکر و سربازی ندارد. تنها زمانی می‌توان از وجود استراتژی حرف زد که نیروی پشتیبان آن، نیرویی که هر روز آن را به عمل مشخص ترجمه کند نیز وجود داشته باشد. این تمامِ تفاوتی است که بین ایده‌ی حزب در بین احزاب سوسیال دموکرات بزرگِ قبل از 1914 و نظر لنین درباره ی حزب وجود داشت. (امروزه لنینِ پیر بیچاره دیگر چندان محبوب نیست، حتی در بین چپ گرایان و حتی بین چپ گرایان رادیکال) لنین چه‌گونه ایده‌ی حزب را متحول کرد؟ احزاب بزرگ سوسیال دموکرات نقش خود را اساساً نقشی آموزشی می دانستند، و نقش یک معلم را ایفا می‌کردند. این مبتنی بر تصوری بود که بر اساس آن جنبش توده‌ها منطقی خودجوش دارد و حزب عرضه کننده‌ی ایده‌ها و سازنده‌ی مکاتبی جالب هستند و مسائلی از این دست.‌ طبق نظر یکی از رهبران سوسیال‌دموکرات دوره‌ی پیش از 1914 نقش حزب آماده‌شدن برای انقلاب نیست. لنین رویکرد دقیقا مخالفی داشت. نگاه او این بود که حزب باید خود را به همراهی و آگاه‌گری در تجارب توده محدود نکند، بلکه حزب باید ابتکار عمل داشته باشد، اهدافِ عملی برای مبارزات تعیین کند، خواست‌هایی مطابق با موقعیت مشخص پیشنهاد کند و آن‌گاه که وقت مناسب فرا رسید در موقعیت راهنمایِ عمل قرار گیرد. این ایده را   می توان به این صورت فرمول‌بندی کرد: ایده‌ای که در روزهای درخشش انترناسیونال دوم رایج بود، ایده ی حزب پداگوژیک یا آموزشی بود؛ اما برای لنین و انترناسیونال سوم ایده‌ی رایج، ایده‌ی حزبِ استراتژی بود -یعنی حزبی که مبارزات را بر اساس اهداف پیش‌نهاد شده سازمان‌دهی می‌کند، حزبی که می تواند با آمادگی برای عقب نشینی در صورت لزوم از دامنه ی شکست ها بکاهد. این موضوع برای من یادآور اپیزود معروفی است. کارگران پتروگراد و مسکو در صورتی که حزبی برای سازمان‌دهی یک عقب‌نشینی و به دست‌گیری مجدد ابتکار عمل وجود نداشت ممکن بود در ژولای 1917 شکستی قطعی را تجربه کنند. بنا بر این حزب به هیچ وجه ابزاری معمولی نیست. حزب قابل تفکیک از برنامه و هدفی که برای خود تعیین می‌کنیم نیست.
نکته‌ی دیگری هم هست که مایلم در خاتمه توضیحاتم درباره‌ی مسئله‌ی حزب مطرح کنم. برای ما مسئله تنها ساختن حزبی برای مبارزه، عمل و جنگیدن و چیزهایی از این دست نیست. لازم است حزبی دموکراتیک و تکثرگرا داشته باشیم. این موضوع در سنت ما گاه و بی‌گاه به مشکلی بدل شده است؛ گاهی به افراط و وسواس درباره‌ی گرایش‌ها منتهی شده است. در مواقعی می‌تواند مفید باشد و گاهی کمتر مفید. با این حال، به رغمِ نقطه‌ضعف‌هایش ما با قدرت در پی دستیابی به آن هستیم. تکثرگرایی در سازمان به این معنا است که ما حامل هیچ‌گونه حقیقت قطعی ای نیستیم و این که مبادله‌ای مداوم بین حزبی که ما می‌خواهیم بسازیم و تجارب جنبش توده‌ای وجود دارد. از آن‌جایی که این تجارب بسیار متنوع‌ هستند، این تنوع می تواند گاهی به عنوان جریاناتی در صفوف ما هم انعکاس یابد. یک دلیل دیگر هم وجود دارد و آن این که ما برای جامعه ای تکثرگرا می جنگیم و بر این باوریم که تکثر احزاب در چنان جامعه ای ممکن است -حتی تکثر احزابی که مدافع سوسیالیسم هستند. این موضع ما بر اساس درس هایی است که از تجربه ی استالینیسم گرفته ایم. از این رو منطقی است که نه تنها در سازمان خودمان، در سازمان جوانانمان و در  بخش های انترناسیونال دموکراسی را توسعه دهیم، بلکه در فعالیتی که در اتحادیه ها و سازمان های جنبش های اجتماعی انجام می‌دهیم نیز در پی توسعه‌ی آن باشیم.
ضروری است که دیدگاه‌های مختلف جهان در سازمان‌ها بازتاب یابد، چون مبارزات را موثرتر می‌سازد؛ چون اتحاد بدون دموکراسی معنا ندارد؛ و نیز به این خاطر که ما خواهان اتحادی علیه سارکوزی و امثال او هستیم. بنابراین دموکراسی پیش‌شرط اتحاد است، نه مانعی بر سرِ راه آن. فرهنگ دموکراتیک نقش مهمی در آینده بازی خواهد کرد، چراکه بوروکراسی و بوروکراسی سازی تنها از طریق استالینیزم ایجاد نمی‌شود. بعضی ها معتقدند که این موضوع با رفتن استالینیسم از میان رفته است، اما این قطعاً درست نیست. دموکراسی از حزب ناشی نمی‌شود یا آن‌گونه که بعضی‌ها این روزها می‌گویند از »فُرم حزب« ناشی نمی‌شود. بلکه حاصل تقسیم اجتماعی کار و نابرابری است. اتحادیه های کارگری سازمان های جنبش‌های اجتماعی کم‌تر از احزاب بوروکراتیک نیستند و آن‌جا که منافع مادی مطرح است گاهی حتی بیش از احزاب بوروکراتیک‌اند. ان‌جی‌او‌های جهان سومی که از موسسه‌ی فورد یا موسسه ی آلمانیِ SPD’s (Friedrich Ebert Stiftung) کمک مالی دریافت می کنند در مقیاسِ بالایی بوروکراتیک و حتی اغلب فاسد هستند. بوروکراسی از هیچ شکل سازمانیِ خاصی ناشی نمی‌شود. ریشه‌های دموکراسی در تقسیم کار بین روشنفکران و کارگران یدی در شرایط توزیع نابرابرِ وقت آزاد و چیزهایی از این دست است. این بدان معنا است که دموکراسی در جامعه و در سازمان‌های ما تنها سلاحی است که در اختیار ما است.
این امر امروزه اهمیت بیشتری دارد و با طرح این نکته صحبتم را به پایان می‌رسانم. نگاه فراگیری وجود دارد مبنی بر این که افراد در حزب تحت اجبار قرار دارند، این که حزب شبیه ارتش است با نظمی سفت وسخت، اقتدار، کم‌ترین میزان فردیت و مانند این‌ها. به نظر من عکس این درست است. انسان در تنهایی خودش نمی‌تواند آزاد باشد و نمی‌تواند تنها از خودش انگیزه بگیرد. آزادی و انگیزه در یک سازمان مبارزه ی جمعی و در مرزهای فردیتِ فرد به دست می‌آیند. اگر به تجارب سیاسی اخیر بنگرید متوجه می‌شوید که احزاب، حتی احزاب کوچک ما، صرف‌نظر از نقاط ضعف و خطرات بوروکراتیک شدن آن‌ها، بهترین شکل مقاومت در برابر بدترین اشکال بوروکراتیزاسیون و فساد مالی بوده‌اند. ما در جامعه‌ای زندگی می کنیم که پول همه‌چیز است و همه‌چیز را فاسد می‌کند. در برابر قدرت پول چه مقاومتی می‌توانیم صورت دهیم. این کار نه با توصیه‌ی اخلاقی، بلکه با سازمان دهی مقاومت جمعی علیه قدرت پول ممکن است. ما همین‌طور در برابر قدرت رسانه ها که گاهی با قدرت پول یکسان یا مانند آن هستند می‌ایستیم. رسانه‌ها تلاش می کنند زبان و    سخن گوییِ سازمان‌های جنبش‌های اجتماعی و سازمان‌های انقلابی را در اختیار خود بگیرند. سازوکاری وجود دارد که طی آن رسانه‌ها سیمایی سیاسی به خود می‌گیرند. این شبکه‌های تلویزیونی هستند که تعیین می کنند چه چیزی زیبا است، چه چیزی برجسته است، چه کسی برای همکاری مناسب است و غیره. آن‌ها چهره‌سازی می کنند، درحالی که ما کنترل خودمان را بر کلمات و سخن‌گویانمان حفظ می کنیم. ما به ناجیان بزرگ و کارگران معجزه‌گر باور نداریم. معتقدیم که آن‌چه انجام می‌دهیم حاصل تجارب و تفکر جمعی است. این درسِ مسئولیت و فروتنی است.
نقش اصلی رسانه‌ها در جوامع‌ ما تضعیف مسئولیت است. بسیار مشاهده کرده ایم که ایده ی سبک‌سرانه‌ای یک روز در تلویزیون تبلیغ می‌شود و هفته‌ی بعد موضوع کاملاً متفاوتی مطرح می شود؛ بدون این‌که لازم باشد خود را در قبال آن‌چه که گفته‌اند مسئول بدانند. وقتی سخن‌گویان ما اظهار نظر می‌کند -حال فرانچسکو لوچا در پرتغال باشد یا اولیویه بزانسن در فرانسه یا فرانکو تورگلیاتو در ایتالیا- خود را پاسخ‌گوی صدها و هزاران عضو می‌بینند. آن‌ها افرادی نیستند که بر اساس میل، احساس و عواطف خود سخن بگویند؛ آن‌ها از طرف جمع سخن می‌گویند و نسبت به کسانی که آن ها را انتخاب کرده‌اند مسئول هستند. برای ما این اثباتِ اعتبار دموکراتیک ما است و برخلاف آن‌چه که غالباً گفته می‌شود، احزاب سیاسی آن‌گونه که ما در نظر داریم -منظور من گروه های بزرگ انتخاباتی نیستند- مبتنی بر بهترین روش های پیش‌برد مقاومت مشخص دموکراتیک در جهانی هستند که در مجموع دموکراتیک نیست. احزاب یکی از پیوندها و یکی از اجزای درک ما از استراتژی انقلابی است.
برگردان از فرانسه به انگلیسی: ناتان رائو
1. . Barbaste
2. . creeping May
3. . cordonesindustriales
4. . comandoscomunales
5. . March Action
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در فوریه 26, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: