آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

:سیاست آلترناتیو

چرا حق با مارکس بود؟
بخش پنجم: می گویند مارکسیسم همه چیز را به اقتصاد تقلیل می دهد!
تری ایگلتون
 برگردان: شهرام.ش
 

مارکسیسم همه چیز را به اقتصاد تقلیل می دهد. مارکسیسم نوعی جبرگرایی اقتصادی است. هنر، دین، سیاست، قانون، جنگ، اخلاق، دگرگونی تاریخی: همۀ این‌ها با ساده سازی به‌عنوان بازتاب‌هایی از اقتصاد و مبارزۀ طبقاتی در نظر گرفته می شوند. از پیچیدگی حقیقیِ امور انسانی به نفع یک منظر سیاه و سفید از تاریخ چشم پوشی می‌شود. مارکس با آن وسواس‌اش نسبت به اقتصاد، تصویری وارونه از سیستم سرمایه‌داری که با آن مخالفت می‌کرد ارائه می‌کند. اندیشۀ او در تعارض با نظرگاه تکثرگرایانۀ جوامع مدرن قرار دارد، نظرگاهی که به این امر آگاه است که نمی توان طیف های متنوع تجربیات تاریخی را در یک چارچوب سفت و سخت به زور جای داد.

***

به یک معنی، این ادعا که همه چیز به اقتصاد بستگی دارد مسلماً امر واضحی است. در حقیقت، کاملاً روشن است که تشکیک در این مسئله بسیار مشکل خواهد بود. ما پیش از آن‌که قادر به انجام دادن کاری باشیم، نیاز به این داریم که بخوریم و بنوشیم. اگر ما در جهان متمدن زندگی می کنیم، دست کم نیازمند پوشاک و سرپناه هستیم. مارکس در ایدئولوژی آلمانی می نویسد که اولین کنش تاریخی، تولید وسایل و اسباب برای برآورده کردن نیازهای مادی مان است. تنها پس از آن است که می‌توانیم نواختن ساز را بیاموزیم، شعر عاشقانه بسرائیم و یا ایوان خانه را نقش بزنیم. کار اساس و مبنای فرهنگ است. بدون تولید مادی هیچ تمدنی نمی‌تواند موجود باشد.
هرچند مارکسیسم ادعایی بیش از این دارد. مارکسیسم چنین استدلال می‌کند که تولید مادی اساسی و بنیادی است، نه تنها به این معنی که بدون آن تمدنی نمی‌توانست وجود داشته باشد، بلکه به این دلیل که این تولید مادی نهایتاً ماهیت آن تمدن را تعیین می کند. تفاوتی است میان گفتن این‌که قلم یا کامپیوتر برای نوشتن یک رمان ضروری است، و این مدعا که این به طریقی مضمون آن رمان را تعیین   می کند. مورد دوم به هیچ وجه صحیح نیست، ولو این‌که معادل مارکسیستی این مدعا از پشتیبانی برخی از متفکران   آنتی مارکسیست برخوردار باشد. جان گرِی فیلسوف، که به سختی می‌توان او را مدافع مارکسیسم قلمداد کرد، می‌نویسد که: ”در جوامع بازاری . . . نه تنها فعالیت‌ اقتصادی از باقی جنبه‌های حیات اجتماعی متمایز است، بلکه این فعالیت همۀ جامعه را مقید و مشروط به خود   می کند و بعضی اوقات به ‌طور کلی بر آن حاکم می‌شود.“[1] آن‌چه را که گرِی به جوامع بازاری منحصر می کند، مارکس به تمامی تاریخ انسان تعمیم می‌دهد.
منتقدان مارکس مدعای قوی‌تر را به‌عنوان شکلی از تقلیل گرایی ملاحظه می کنند. به زعم ایشان، آن ادعا همه چیز را به یک عامل فرو می کاهد. و به نظر کاملاً در این اشتباه خود سرسخت و لجباز هم هست. چگونه می توان تنوع خیره کنندۀ تاریخ بشری را به این روش یک کاسه کرد؟  مسلماً یک تکثر و چندگانگی میان نیروهایی که در تاریخ دست به کارند وجود دارد، که نمی‌شود به یک اصل تغییرناپذیر تقلیل داد؟ ممکن است متعجب شویم که این گونه از تکثرگرایی تا کجا می خواهد پیش برود. آیا در موقعیت‌های تاریخی هیچ عامل منفردی که از بقیه عوامل و فاکتورها اهمیت بیشتری داشته باشد وجود ندارد؟ مطمئناً پذیرفتن چنین چیزی بسیار سخت است. ما می توانیم تا ابد دربارۀ علل و اسباب انقلاب فرانسه بحث کنیم، اما هیچ‌کس نمی تواند گمان کند که این انقلاب به این خاطر به ناگهان آغاز شد که تغییراتی زیستی-شیمیایی در مغز فرانسوی ها به‌علت خوردن بیش از حدّ پنیر پدید آمده بود. فقط اقلیتی خل وضع و وهمی ادعا می کند که انقلاب فرانسه روی داد زیرا برج حمل در طالع بود. همه با این امر موافق اند که بعضی از عوامل و فاکتورهای تاریخی از بقیه مؤثرتر و بانفوذتر هستند. این جلوی تکثرگرا بودن آن‌ها را، حداقل در معنای لغوی‌اش، نمی‌گیرد. آ‌ن‌ها ممکن است کماکان بپذیرند که همۀ رویدادهای عمده و مهم تاریخی نتیجۀ مشروطِ کثرت و تعددی از نیروها است. این تنها به این دلیل است که ایشان تمایلی به اختصاص اعتباری یکسان به همۀ این نیروها ندارند.  
فریدریش انگلس به همین معنی یک تکثرگرا بود. انگلس، این‌ که مارکس و او همواره نیروهای اقتصادی را چون عامل تعیین کنندۀ انحصاری تاریخ در نظر داشته‌اند به شدت رد می‌کرد. او عقیده داشت که  این یک ”تعبیر بی‌معنی، انتزاعی و احمقانه“[2] است. حقیقت این است که هیچ کس از این جهت که تحت هر وضعیت معیّنی همۀ عوامل را به اندازۀ دیگری مهم و حیاتی بداند، تکثرگرا دانسته نمی‌شود. همه  حتی پرشورترین مدافعان حقوق برابر به سلسله مراتب‌ معتقد هستند. در واقع تقریباً همه کس به سلسله مراتب‌های مطلق و غیرقابل تغییر باور دارد. سخت است یافتن شخصی که گمان کند غلغلک دادن قحطی‌زدگان بر غذا دادن به آن‌ها رجحان دارد. هیچ کس ادعا نمی‌کند که اندازۀ ناخن‌های چارلز اول عامل قطعی‌تری نسبت به مذهب در جنگ داخلی انگلستان بوده است. دلایل بسیاری وجود داشت برای این‌که سر شما را به مدت بیست ثانیه زیر آب نگاه دارم (سادیسم، حس کنجکاوی علمی، پیراهن گُل‌منگُلی مزخرفی که پوشیده بودید، چون که تلویزیون فقط یک مستند قدیمیِ کسالت بار پخش می‌کرد)، اما مهم‌ترین و اساسی ترین دلیل این بود که به آن اسطبل پر از اسب‌های مسابقه‌ای که در وصیت نامه تان برای من به ارث گذاشته بودید، برسم. رویدادهای عمومی چرا نباید چنین محرک ها و انگیزه‌هایی مهم و برجسته داشته باشند؟
برخی تکثرگرایان موافق اند که چنین رویدادهایی ممکن است از یک علت عمدۀ واحد منتج شوند. مسئله تنها این است که آن ها متوجه نمی‌شوند چرا علتی یکسان باید در همۀ موارد نافذ و مؤثر باشد. مطمئناً آن چه در مورد تئوری اقتصادی پیش گفته درست در نمی آید این تصور است که همه چیز در همه جا، به یک شیوه مقید و مشروط گردد. آیا این نشان نمی دهد که تاریخ پدیده‌ای واحد است که به‌طور حیرت انگیزی سراسر درهم پیچیده و همگن شده است؟ این منطقی است اگر فرض کنید که علت سردردتان آن کلاه گیس مضحک مرلین مونرو بوده که با وجود تنگی اصرار داشته اید که در میهمانی بر سر بگذارید؛ اما تاریخ چیزی منفرد و واحد مثل سردرد نیست. درست همان‌طور که کسی غرولند می‌کرد، تاریخ سلسلۀ بدبختی‌ها و بدبیاری‌های پشت سرهم است. تاریخ سازگاری یک قصه جن و پری و یا قالب یک روایت منسجم را ندارد. در سرتاسر تاریخ هیچ رشته ناگسسته‌ای از معانی امتداد نیافته است.
پیش از این دیدیم که به‌دشواری می‌توان تصور ‌کرد که اصلاً هیچ الگوی قابل فهمی در تاریخ وجود ندارد. به ندرت می توان کسی را یافت که تاریخ را به سادگی هم‌چون یک تودۀ درهم از هرج و مرج، شانس، حادثه و تصادف درک کند، هرچند فردریش نیچه و مرید او میشل فوکو گاه گاهی به این چشم انداز گوشه چشمی داشته‌اند. بیشتر مردم می پذیرند که زنجیره‌‌های علت و معلولی در تاریخ وجود دارند، هرچند که پیچیده و یا دیریاب باشد، و به آن نوعی الگوی مبهم می‌بخشد. برای مثال باور این سخت است که    ملت های مختلف در یک نقطۀ معیّن تاریخی دست به ایجاد مستعمرات زده باشند، بی آن که دلایل آن به هیچ وجه با دلایل دیگران اشتراکاتی داشته باشد. برده های آفریقایی بدون دلیل به آمریکا انتقال نیافتند. پیدایش فاشیسم در تقریباً یک زمان در کشورهای قرن بیستمی، تنها به خاطر تقلید آن‌ها از یکدیگر نبود. مردم از روی شوخی و خنده ناگهان خودشان را در جلوی گلوله و تفنگ پرتاب نمی‌کنند. در حقیقت یک الگوی فوق‌العاده یکسان در میان همۀ مردم برای انجام ندادن چنین کاری وجود دارد.
مسلماً مسئله این نیست که آیا الگوهایی در تاریخ وجود دارد، بلکه این است که آیا یک الگوی عمده و برجسته موجود است. شما می توانید به اولی معتقد باشید بدون این‌که به مورد دوم اعتباری بدهید. چرا مجموعه ای از طرح‌های هم پوشان که هیچ گاه در یک کل ادغام نمی‌شوند نه؟ چگونه امکان دارد بتوان چیزی به گوناگونی تاریخ بشری شرحی یکپارچه را شکل دهد؟ این ادعا که منافع مادی تاکنون و در تمام مدت حرکت دهندۀ اصلی انسان از غار نشینی تا سرمایه داری بوده است بسیار پذیرفتی‌تر و محتمل‌تر از باور داشتن به این است که رژیم غذایی، نوع دوستی، مردان بزرگ، اختران سعد و نحس ستارگان چنین نقشی داشته‌اند. اما هنوز این پاسخ نامتعارف‌تر از آن است که   رضایت بخش باشد.
این اگر برای مارکس رضایت بخش است، به این دلیل است که او می‌اندیشد که  تاریخ به هیچ وجه به آن گوناگونی و رنگارنگی که ممکن است پدیدار شود نیست. این شرح یکنواخت‌تر از آنی بوده است که به نظر می‌رسد. در واقع نوعی یکپارچگی در آن وجود دارد؛ اما از آن نوعی نیست که باعث کیف و لذت ما شود، یعنی همان‌گونه وحدت و پیوستگی که در داستان‌های خانه سیاه [داستانی از چارلز دیکنز] و یا نیم روز [داستانی از جان کانینگهام] وجود دارد. اکثراً، رشته‌ای که اجزای داستان ها را به هم پیوند داده، کم یابی، کار سخت، خشونت و استثمار بوده است. و با وجود این‌که این ها    شکل های‌ بسیار متفاوتی به خود گرفته‌اند، تاکنون پایۀ همۀ تمدن های ثبت شده بر آن‌ها قرار گرفته است. این بازپیداییِ پوچِ فلج کنندۀ ذهن است که به تاریخ بشری میزان متنابهی از استحکام را بیشتر از آن‌چه میل ما است می‌بخشد. در واقع در این‌جا کلان روایتی وجود دارد، و این باعث تأسف است. همان‌گونه که تئودور آدورنو می‌گوید، ”یک به یک کسانی که تا به امروز در تاریخ نقشی ایفا کرده اند-با آن دم مسیحایی معجزه آسای گاه به گاه شان- همواره به صورت غایت شناسانه‌ای مصداق رنج مطلق خواهند بود.“ روایت کلان از تاریخ بخشی از پیشرفت، خرد یا روشنگری نیست. این افسانه ای مالخولیایی است که کلام آدورنو را به این سو می‌برد ”از قلاب سنگ به بمب اتم.“[3]
می توانیم با این موافق باشیم که خشونت، کار با اعمال شاقه و استثمار بخش مهمی از تاریخ  بشری را به خود اختصاص داده‌اند بدون این که بپذیریم این ها اساس تاریخ هستند. برای مارکسیست‌ها یک دلیلی که چرا این‌ها بسیار بنیادی هستند این است که این ها با بقاء فیزیکی ما گره خورده‌اند. این ها ویژگی های پایدارِ طریقه‌ای بوده‌اند که با آن ما هستی مادی مان را تداوم می‌بخشیم. این‌ها تنها رویدادهای تصادفی نیستند. ما از تعرض ها و     بی رحمی های پراکنده صحبت نمی‌کنیم. اگر برای این چیزها ضرورتی خاص وجود داشته است، به این علت است که این‌ها درون ساختارهایی که ما حیات مادی مان را تولید و بازتولید می کنیم ایجاد شده‌اند. با این حال، هیچ مارکسیستی تصور   نمی کند که این نیروها مطلقاً همۀ چیزها را شکل می دهند. اگر چنین بود، آن‌گاه بیماری حصبه، مدل موی دم اسبی، خندۀ تشنجی، عرفان‌گرایی، پاسیون متی قدیس [اثر باخ] و لاک زدن ناخن‌های پای تان به رنگ ارغوانی خوش رنگ  می توانستند همگی بازتابی از نیروهای اقتصادی باشند. به این ترتیب هر پیکاری که با انگیزه های سرراست اقتصادی در نگرفته باشد، یا هر اثر هنری که در باب مبارزۀ طبقاتی خاموش باشد، غیرقابل ادراک خواهد بود.
خود مارکس بعضی اوقات به گونه‌ای می‌نویسد مثل این که امر سیاسی واقعاً  بازتابی از اقتصاد است. با این حال او همچنین اغلب در مورد انگیزه ها و محرک های اجتماعی، سیاسی یا نظامیِ پشت رویدادهای تاریخی تحقیق می کند، بدون    خفیف ترین اظهار عقیده ای مبنی بر این که این  محرک ها فقط ظهور بیرونیِ محرک‌های عمیق تر اقتصادی هستند. نیروهای مادی گاهی اوقات مستقیماً و به تمامی مهر خود را بر سیاست، هنر و حیات اجتماعی می‌زنند. اما تأثیر و نفوذ آن ها عموماً  بلند مدت‌تر و پنهانی تر از این است. زمان‌هایی هست که این تأثیر بسیار جزئی است، و مواقع دیگری که  ابداً صحبت کردن با این عبارات معقولانه نیست. شیوۀ تولیدی سرمایه‌داری چگونه سلیقۀ من در کراوات را تعیین می‌کند؟ به چه جهت حکم می‌دهد که کایت سواری را بیشتر دوست بدارم یا گوش سپردن به نوع خاصی از موسیقی بلوز را؟
پس بنابراین در این‌جا هیچ تقلیل گرایی در کار نیست. سیاست، فرهنگ، دانش، اندیشه‌ها و هستی اجتماعی تنها اقتصاد با لباس مبدل نیستند، همان‌گونه که برخی عصب شناسان تصور می‌کنند که ذهن همان مغز است با جامۀ مبدل. آن ها هرکدام هستی و حقیقت خودشان را دارند، از تاریخ‌های خود منتج می‌شوند و به‌وسیلۀ منطق درونی خود عمل می کنند. آن‌ها فقط بازتاب کم فروغ یک چیز دیگر نیستند. آن‌ها همچنین قدرت‌مندانه خود شیوۀ تولید را شکل دهی      می کنند. جریان عبور و مرور بین ”زیربنای“ اقتصادی و ”روبنای“ اجتماعی، همان‌گونه که بعدتر خواهیم دید، یک‌طرفه و یک‌جانبه نیست. پس اگر ما در این‌جا از جبرگرایی مکانیکی حرف نمی‌زنیم، پس داریم چه نوع ادعایی را مطرح می‌کنیم؟ آیا این هم از آن انواع مبهم و کلی است که به‌لحاظ سیاسی فاقد اثر محسوب می‌شوند؟
این ادعا در اولین ملاحظه منفی است. این است که طریقه ای که انسان‌ها حیات مادی‌شان را تولید می کنند محدودیت هایی می‌گذارد بر انواع نهادهای فرهنگی، قانونی، سیاسی و اجتماعی که ایجاد  می کنند. کلمۀ ”تعیین کردن“ به‌طور تحت اللفظی به معنی ”محدودیت گذاشتن بر“ است. شیوه‌های تولیدی نوعی خاص از سیاست، فرهنگ و یا مجموعه ای از تفکرات را دیکته نمی کنند. سرمایه‌داری سبب ساز فلسفۀ جان لاک یا داستان جین آستن نبود. بلکه زمینه‌ای است که هر دوی آن ها توانستند در آن جلوه کنند. همچنین    شیوه های تولیدی تنها آن ایده ها و یا نهادهایی را که در خدمت اهداف شان است را نمی‌سازند. اگر این چنین بود آن‌گاه خود مارکسیسم غیرممکن خواهد بود. آن‌گاه این معمایی خواهد بود ‌که تأتر خیابانی آنارشیستی از کجا آمده، و یا تام پین چگونه توانست یکی از پرفروش‌ترین کتاب های همۀ دوران  کتاب انقلابی حقوق انسان را در قلب حکومت پلیسی و سرکوب‌گر انگلستان روزگار خود بنویسد. با این حال، احتمالاً متحیر خواهیم شد اگر کشف کنیم که فرهنگ انگلیسی چیزی جز تام پین ها و گروه های تأتر آنارشیستی دربر نداشته است. بیشتر رمان نویسان، دانش پژوهان، مبلغان، روزنامه ها، معلمان و ایستگاه های تلویزیونی آثاری تولید نمی کنند که تهدید مؤثری بر وضع موجود باشد. این نکته به وضوح مشهود است که این مجموعه موفق نمی شود در نظر ما مهم جلوه کند. نقطه نظر مارکس این است که این امر اتفاقی نیست. و این‌جاست که می‌توانیم جنبه‌های مثبت‌تر ادعای او را فرموله کنیم. به بیانی وسیع، فرهنگ، قانون و سیاست در جامعۀ طبقاتی در ارتباط تنگاتنگ با منافع طبقات اجتماعی حاکم قرار دارد. هم‌چنان‌که مارکس در ایدئولوژی آلمانی       می گوید، ”طبقه‌ای که نیروی مادی حاکم بر جامعه است هم زمان نیروی فکری و معنوی حاکم نیز هست.“
بیشتر مردم، اگر کمی برای فکر کردن راجع به آن مکث کنند، احتمالاً قبول خواهند داشت که داد و ستد تولید مادی در تاریخ بشری بسیار مهم و غیرقابل اجتناب جلوه داده شده است و این امر باعث جذب و تحلیل منابع بی کران زمان و انرژی، تحریک چنان ستیزهای خونین، جذب و کنترل بسیاری از انسان ها از گهواره تا گور و مواجهه دادن خیلی از آن‌ها به‌عنوان مسئلۀ مرگ و زندگی بوده است که شگفت انگیز خواهد بود اگر این وضعیت مهر خود را بر بسیاری از دیگر جنبه‌های هستی ما نکوبیده باشد. سایر نهادهای اجتماعی خود را به صورت غیرقابل اجتنابی گرفتار در مدار این وضعیت می یابند. این وضعیت سیاست، قانون، فرهنگ و اندیشه‌ها را از راه صحیح و مقتضی منحرف می کند، با این وسیله که به جای این‌که آن‌ها خواستار خود شکوفایی‌شان باشد، بیشتر وقت خود را صرف مشروعیت بخشیدن به نظم اجتماعی غالب می‌کنند. به سرمایه‌داری معاصر نگاه کنید که در آن فرم کالایی رد آلودۀ خود را بر همه چیز گذاشته است، از ورزش تا مناسبات جنسیتی، از چگونه خود را به صندلی ردیف اول بهشت رساندن تا صداهای گوش خراش مجریان تلویزیونی آمریکایی انتظار دارند با آن توجه بینندگان را به آگهی های تبلیغاتی جلب کنند. متقاعد کننده‌ترین تأیید تئوری تاریخ مارکس سرمایه داری متأخر است. به این معنی که هر چه زمان می‌گذرد تئوری او درست‌تر و واقعی‌تر از آب در می‌آید. این نه مارکسیسم، که سرمایه داری است که به‌لحاظ اقتصادی تقلیل گرا است. این سرمایه‌داری است که به تولید به منظور افزایش تولید باور دارد، در محدودترین مفهوم کلمۀ ”تولید.“
در مقابل مارکس به تولید برای تولید در وسیع‌ترین معنای آن معتقد است. او استدلال می کند که  خود شکوفایی انسان به جای این‌که به ابزار سایر اهداف تقلیل یابد، به عنوان غایتی درخود     ارزش گذاری شود. او می‌اندیشید این امر تا زمانی که تولید برای تولید در محدودترین مفهوم غالب باشد ناممکن خواهد بود به این جهت که بیشتر نیروی خلاق ما به جای درک کیفیت خود زندگی، در تولید وسایل زندگی و معاش سرمایه گذاری خواهد شد. بخش عمدۀ مفهوم مارکسیسم را می‌توان در تقابل میان دو کاربرد از عبارت ”تولید برای تولید“ پیدا کرد یکی از آن دو اقتصادی و دیگری خلاق و هنرمندانه است. مارکس نه تنها یک تقلیل گرای اقتصادی نیست، بلکه منتقد سخت گیر تقلیل دادن تولید انسان به توربین‌ و تراکتور است. تولیدی که او به آن اهمیت می داد بیشتر به هنر نزدیک بود تا مونتاژ رادیوهای ترانزیستوری و یا ذبح گوسفند. ما کمی بعدتر بر سر این موضوع باز می‌گردیم.
با این حال، این حقیقت دارد که مارکس بر نقش محوری که اقتصاد (در معنی محدود کلمه) در تاریخ تا به امروز ایفا کرده تأکید می‌کند. اما این گونه هم نیست که این باور منحصر به مارکسیست‌ها باشد. سیسرون معتقد بود که غایت دولت محافظت از مالکیت خصوصی است. تئوری ”اقتصادی“ تاریخ در عصر روشنگری و قرن هجدهم چیزی متداول و عادی بود. برخی از متفکران عصر روشنگری تاریخ را به مثابه توالی شیوه‌های تولیدی می انگاشتند. آن ها همچنین معتقد بودند که این موضوع می تواند سلسله مراتب، سبک‌های زندگی، نابرابری های اجتماعی و مناسبات درون هم خانواده و هم حکومت را توضیح دهد. آدام اسمیت هر مرحله از رشد و توسعۀ مادی در تاریخ را همراه با زایش فرم‌ها و قالب‌های قانون، مالکیت و حکومتِ خاص خود آن‌ها در نظر می گرفت. ژان ژاک روسو در کتاب خود گفتار دربارۀ منشأ نابرابری میان انسان‌ها چنین بحث می‌کند که پیدایش مالکیت، جنگ، استثمار و تعارض طبقاتی را با خود به همراه داشته است. او همچنین اصرار می‌کند که قرارداد اجتماعی حیله و فریبی است که ثروتمندان از آن برای حفاظت از امتیازات خود در برابر فقرا بهره می‌برند. روسو از جامعۀ انسانی صحبت می‌کند که از آغاز ضعیفان را به بند کشیده و تمام قدرت‌ها را به اقویا بخشیده قدرت‌هایی که ”به‌طور بازگشت ناپذیری آزادی طبیعی را نابود کردند، برای همیشه قانون مالکیت و نابرابری را وضع کردند . . . و به خاطر معدودی انسان جاه طلب، نژاد انسانی را از آن پس به کار پر مشقت، بندگی و بدبختی محکوم کردند.“[4] روسو می‌اندیشد که قانون به‌طور کلی پشتیبان قدرت‌مندان در برابر ضعفا است؛ عدالت بیشتر سلاحی برای خشونت و سلطه گری است؛ و فرهنگ، دانش، هنر و مذهب به‌کار مهار زدن انسان‌ها و دفاع از وضع موجود می‌آیند، آن‌ها گل‌های پیچیده بر زنجیرهایی‌اند که زنان و مردان را اسیر خود کرده است. روسو می‌گوید، مالکیت ریشۀ نارضایتی انسان است.
جان الیوت کایرنز، اقتصاددان بزرگ ایرلندی در قرن نوزدهم، کسی که سوسیالیسم را همچون ”شکلی منتج شده از جهل اقتصادی“ ملاحظه  می کرد، و ارتودکس‌ترین اقتصاددان کلاسیک محسوب می‌شد، این‌گونه اظهار عقیده می‌کرد که ”آن میزانی از منافع مادی افراد که شایع و مسلّط است، رفتار و عقیدۀ سیاسی آن‌ها را تعیین      می کند.“[5] او همچنین در مقدمۀ کتاب خود قدرت برده اشاره می‌کند که ”خط سیر تاریخ تا درجۀ زیادی توسط کنش انگیزه‌های اقتصادی تعیین می‌شود.“ هم‌وطن او لِکی، بزرگترین تاریخ‌دان ایرلندی زمانۀ خود و یک              آنتی سوسیالیست کینه‌جو، می‌نویسد که ”کمتر چیزی به اندازۀ قوانین تنظیم کنندۀ مالکیت، توانسته به امر صورت بندی سنخ اجتماعی یاری برساند.“[6] حتی زیگموند فروید نیز هوادار صورتی از تعیین کنندگی اقتصادی است. او معتقد بود، بدون نیاز به نیروی کار ما به سادگی همۀ روز در هر کجا دراز خواهیم کشید و به‌طور بی‌شرمانه‌ای لیبیدوی خودمان را رها می‌کنیم. به زعم او این ضرورت اقتصادی بوده که ما را از رخوت طبیعی‌مان بیرون کشیده و به فعالیت اجتماعی ترغیب نموده است.
و یا این قطعۀ کمتر شناخته شده از تفسیر ماتریالیسم تاریخی را در نظر بگیرید: اهالی [جامعۀ بشری] باید مراحل گوناگون شکارگری، شبانی، و کشاورزی را از سر بگذرانند، تا زمانی که دارایی دارای ارزش می‌شود، و در نتیجه به بی‌عدالتی موجبیت می‌بخشد؛ سپس هنگامی که قوانین برای  کنترل صدمات، و حفاظت از مایملک و دارایی ها وضع می شود، آن گاه است‌ که افراد به‌وسیلۀ ضمانت اجرای همین قوانین، به فراوانی و مصرف بیش از حد دست می‌یابند؛ هنگامی که تجمل به این ترتیب مرسوم شده و ملزومات همیشگی خودش را می طلبد، و سپس علوم به چیزی ضروری و سودمند تبدیل شوند؛ آن گاه دولت بدون آن‌ها نمی‌تواند به حیات خویش ادامه دهد . . .[7]
متن بالا تأملات یک مارکسیست با نثری غریب و منسوخ نیست، بلکه اندیشه‌هایی است از یک نویسندۀ ایرلندی قرن هجدهمی به نام اولیور گلد اسمیت، که از قضا محافظه‌کاری مذهبی بوده است. تمایل گلداسمیت به تئوری اقتصادی تاریخ، به این خاطر است که برایش سخت بوده که در مستعمره‌ای مفلوک و تحت سلطۀ طبقۀ ملاّکان و زمینداران انگلو-ایرلندی  زندگی کند و از تمامی این موضوعات چشم پوشی نماید. در انگلستان، با آن روبنای فرهنگی پیچیده‌اش، موضوعات اقتصادی درد و رنج کمتری را برای شاعران و مورخان تداعی می کرد. امروزه، بسیاری از آن‌هایی که با استهزاء تئوری تاریخ مارکس را رد می‌کنند، بی کم و کاست جوری رفتار می‌کنند که صحت این تئوری را نشان می‌دهد. این افراد با عنوان بانکداران، مشاورین مالی، مقامات خزانه‌داری، هیأت مدیرۀ شرکت‌ها و مانند آن شناخته می‌شوند. همۀ آن چیزی که آن‌ها انجام می‌دهند ایمان‌شان به اولویت و تقدم اقتصاد را گواهی می دهد. آن‌ها بدون استثناء مارکسیست‌هایی غریزی هستند.
خوب است اضافه کنیم که در تقارنی خوش‌آیند، ”تئوری اقتصادی تاریخ“ و سرمایه‌داری صنعتی هردو هم زمان با هم و  در حوالی منچستر متولد شدند. انگلس اظهار می‌کرد که حضورش در این شهر باعث شد که برای اولین بار نسبت به اهمیت بسیار زیاد اقتصاد آگاهی یابد. از آنجایی که پدرش صاحب کارخانه‌ای در آن شهر بود که هم انگلس و هم (برای بیشتر ایام زندگی) مارکس را از لحاظ مالی تأمین می‌نمود، می‌توان گفت که این بینش و آگاهی از خاستگاه‌اش آغاز شده است. انگلس ثروتمند همچون پایۀ مادی برای روبنای فکری مارکس عمل کرد.
این ادعا که همه چیز برای مارکس  توسط ”اقتصاد“ تعیین می‌شود، یک ساده سازی افراطی و بی‌معنی است. در نگاه او آن‌چه خط سیر تاریخ را شکل می دهد مبارزۀ طبقاتی است؛ و طبقات تقلیل پذیر به فاکتورهای اقتصادی نیستند. این درست است که مارکس طبقات را معمولاً به‌عنوان گرو‌هایی از مردان و زنان می‌بیند که جایگاه یکسانی را در داخل شیوۀ تولیدی اشغال می‌کنند. اما این حائز اهمیت است که ما از طبقات اجتماعی صحبت می کنیم، نه طبقات اقتصادی. مارکس از روابط ”اجتماعی“ تولید می‌نویسد، و نیز از انقلاب ”اجتماعی“. اگر روابط اجتماعی تولید بر نیروهای تولیدی اولویت دارند، آنگاه فهم این‌ مسئله مشکل است که چگونه چیزی که صراحتاً برچسب ”اقتصادی“ خورده، بتواند عامل محرک تاریخ باشد.
طبقات تنها در معادن ذغال سنگ و دفاتر بیمه وجود ندارند. آن‌ها همچنین صورت بندی های اجتماعی هستند، اجتماعاتی هم‌ارز با نهادهای اقتصادی. آن‌ها شامل آداب و رسوم، سنت ها، نهادهای اجتماعی، مجموعه‌ای از ارزش‌ها و عادات فکری می‌باشند. آن‌ها همین‌طور پدیده هایی سیاسی نیز هستند. در واقع، اشاره‌هایی در آثار مارکس وجود دارد مبنی بر این‌که یک طبقۀ فاقد نمایندگی سیاسی در معنای کامل ابداً یک طبقه نیست. او نشان می‌دهد که طبقات تنها هنگامی واقعاً به طبقات تبدیل می‌شوند که همین‌طور نسبت به خود دارای آگاهی شوند. آن‌ها شامل فرایندهای قانونی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و ایدئولوژیک هستند. هم‌چنان که مارکس استدلال می کند، در جوامع پیشاسرمایه‌داری این عوامل غیر اقتصادی از نفوذ و اعتبار ویژه ای برخوردارند. طبقات در درون خود همسان و یک دست نیستند، آن‌ها میزان قابل توجهی از اختلاف و گوناگونی داخلی را نشان می‌دهند. 
علاوه بر این، همان‌گونه که کمی بعدتر خواهیم دید، برای مارکس کار بسیار بیشتر از اقتصاد دارای اهمیت است. این امر یک انسان شناسی تمام و کمال را دربر می گیرد یک تئوری طبیعت و عاملیت انسانی، بدن و نیازهای آن، ماهیت حواس، ایده‌های مشارکت اجتماعی و خودشکوفایی فردی. این آن اقتصادی که نشریۀ وال استریت ژورنال می فهمد نیست. شما چندان چیزی در تایمز مالی در مورد گونۀ انسان نمی‌خوانید. کار هم چنین جنس، خویشاوندی و جنسیت را نیز شامل می‌شود.  مسئله‌ای که وجود دارد این است که اولاً خود کارگران چگونه تولید می‌شوند، و ثانیاً چگونه به لحاظ مادی از آن ها   نگاه داری و به لحاظ معنوی تجدید روحیه می شود. تولید مطابق با فرم‌های خاصی از حیات ادامه یافته، و بنابراین با مفهوم اجتماعی عجین شده است. از آن‌جایی که کار همیشه به نوع بشر به‌عنوان حیواناتی خاص دلالت می کند، هرگز نمی‌تواند به سادگی امری فنی و یا مادی باشد.  شما ممکن است آن را همچون طریقه‌ای برای پرستش خدا، ستایش وطن و یا به‌دست آوردن پول آبجویتان ببینید. به‌طور خلاصه، اقتصاد همیشه متضمّن چیزهایی بسیار بیشتر از خودش است. اقتصاد فقط مسئلۀ چگونگی رفتار بازارها نیست. اقتصاد طریقه‌ای که ما تبدیل به انسان شدیم را شامل می‌شود، نه آن روشی را که مبدل به دلال سهام می‌شویم.[8]
از این‌رو، طبقات به همان اندازه تنها اقتصادی اند که جنسیت چیزی واقعاً شخصی است! در واقع، تصور چیزی‌ که صرفاً اقتصادی باشد امری مشکل است. حتی سکه‌ها را می توان گرد آورد و در ویترین شیشه‌ای به نمایش گذاشت، از زیبایی‌‌شان لذت برد و یا این‌که برای به دست آوردن فلز آن‌ها را ذوب کرد. ضمناً، صحبت کردن از پول باعث فهم این مسئله می‌شود که چرا  تقلیل دادن همۀ هستی انسانی به اقتصاد این‌قدرآسان است، زیرا درکی وجود دارد که این دقیقاً آن چیزی است که پول انجام می‌دهد. آن‌چه پول را سحرآمیز جلوه می‌دهد این است که پول چنین ثروتی از قابلیت‌ها و امکانات بشری را درون محدودۀ تنگ و باریک خود متراکم می کند. این درست است که در زندگی بسیاری چیزهای ارزشمندتر از پول وجود دارد، اما این پول است که به ما امکان دست‌یابی به بیشتر آن ها را می‌دهد. پول به ما اجازه می دهد بدون تشویش اجتماعیِ افتادن ناگهانی به دام مرگ ناشی گرسنگی، با دیگران وارد روابطی ارضا کننده و لذت بخش شویم. پول می‌تواند برای شما حریم خصوصی، بهداشت، آموزش، زیبایی، مرتبۀ اجتماعی، پویایی، آسودگی، آزادی، احترام و برآوردن لذات جسمانی، به همراه کوشک خانوادۀ سلطنتی بریتانیا در وارویکشایر را بخرد. مارکس به‌طرز فوق‌العاده‌ای در دست نوشته‌های فلسفی و اقتصادی از خصلت شکل پذیر و متغیر پول  می نویسد، روشی که با آن می‌توانید مجموعه ای خیره کننده از کالا را خارج از شکل معمولی و پیش پا افتاده‌اش، ظاهر کنید.  پول به خودی خود نوعی تقلیل گرایی است. پول همۀ جهان را در یک مشت سکۀ مسی فشرده می‌کند. 
اما حتی سکه‌ها شکل خام و ناپخته ای از اقتصاد نیستند. در واقع، ”اقتصاد“ هیچ‌گاه به صورت طبیعی پدیدار نمی‌شوند. آن‌چه مطبوعات مالی ”اقتصاد“ می‌خوانند نوعی شبح است. مطمئناً هیچ‌کس تا به حال آن‌را ندیده است. این انتزاعی از یک فرایند پیچیدۀ اجتماعی است. این تفکر اقتصادی ارتودکس است که به محدود کردن مفهوم اقتصاد تمایل دارد. در مقابل، درک مارکسیسم  از تولید در غنی‌ترین و وسیع ترین مفهوم آن است. یک دلیلی که چرا تئوری تاریخ مارکس صحت و اعتبار خود را حفظ می‌کند این حقیقت است که کالاهای مادی هرگز فقط کالاهای مادی نیستند. آن‌ها حامل وعده و نوید رفاه انسان هستند. آن‌ها دروازۀ ورود به سوی چیزهای باارزش و گران بها در حیات بشر هستند. به این خاطر است که انسان‌ها تا حد مرگ بر سر زمین، دارایی، پول و سرمایه با هم جنگیده‌اند. هیچ‌کس اقتصاد را به سادگی به مثابه اقتصاد ارزش گذاری نمی کند، البته غیر از آن‌هایی که شغلی حرفه‌ای از آن به دست می‌آورند. زیرا که این حیطۀ هستی انسان ابعاد بسیار زیاد دیگری را در خود پوشش می‌دهد که این امر نقشی کلیدی در تاریخ بشری ایفا می‌کند.
مارکسیسم اغلب متهّم شده است که تصویر قرینه‌ای از مخالفان سیاسی‌اش بوده است. درست همان‌طور که سرمایه‌داری بشریت را به انسان اقتصادی تقلیل می‌دهد، خصم آشتی ناپذیر آن نیز چنین می کند. سرمایه‌داری از تولید مادی  خدا می‌سازد، و مارکس نیز دقیقاً همین کار را می‌کند. اما این درست نفهمیدن مفهوم تولید از منظر مارکس است. او بر این امر پافشاری می‌کند که بیشتر تولیدی که انجام می‌شود، ابداً تولید حقیقی نیست. از دید او، مردم تنها زمانی به‌طور حقیقی تولید می کنند که آن را به صورت آزادانه و برای ارزش‌های خودش و نه کسب سود انجام دهند. تنها تحت کمونیسم این امر به‌طور کامل امکان پذیر خواهد بود؛ اما در عین حال می‌توانیم معیاری از چنین خلاقیت و آفرینندگی را در شکلی خاص از تولید که با عنوان هنر می‌شناسیم به دست دهیم. مارکس می‌نویسد، جان میلتون ”به همان دلیلی بهشت گمشده را تولید کرد که یک کرم ابریشم، ابریشم تولید می‌کند.“[9] هنر تمثالی است از کار بیگانه نشده. این روشی است که مارکس دوست داشت نوشته‌ها و آثارش را ملاحظه کند، روشی که یک بار آن را به‌عنوان شکل دادن به ” کلیتی هنرمندانه“ تشریح کرد، روشی که او می‌نوشت (بر خلاف اکثر پیروانش) همراه با دقت و وسواس زیاد نسبت به سبک نگارشی بود. نیز دلبستگی مارکس به هنر به‌کلی نظری نبوده است. او خود چندین شعر و ترانه‌، یک داستان کمدی ناتمام، چند قطعه نمایش منظوم، و دست‌نوشته‌های چاپ نشدۀ قابل توجهی در باب هنر و دین نوشته است. مارکس همچنین طرح یک مجلّه نقد دراماتیک و رساله‌ای در باب زیبایی شناسی را ریخته بود. دانش او از ادبیات جهان در حد خود شگفت انگیز بوده است.
کار انسانی به ندرت خشنود کننده بوده است. یکی آن‌که، همواره به‌طریقی ناگزیر و اجباری بوده، حتی اگر این اجبار مورد بحث لزوم گرسنگی نکشیدن باشد. و دوم آن‌که، کار در جامعۀ طبقاتی تداوم یافته‌ است، و از این‌رو نه به‌عنوان غایتی در خود که به مثابه وسیله‌ی کسب  قدرت و سود دیگران عمل کرده است. برای مارکس، هم‌چنان‌ برای استادش ارسطو، زندگی خوب عبارت است از فعالیت‌هایی برای ارزش خود آن فعالیت‌ها. به این معنی که بهترین کارها تنها برای لذّت از آن انجام می‌شوند. ما آن‌ها را صرفاً به این خاطر انجام می دهیم، که به تحقق ما به‌مثابه این گونه از حیواناتی که هستیم، تعلّق دارد، نه به‌واسطۀ انجام وظیفه، عادت، تمایل، اقتدار، ضرورت مادی، مطلوبیت اجتماعی و یا ترس از خداوند. برای مثال، هیچ دلیلی وجود ندارد که چرا باید از مصاحبت با دیگری لذت ببریم. با این حال، هنگامی‌که چنین می‌کنیم ظرفیتی حیاتی از ”گونه“ خود را تحقق بخشیده‌ایم. و این در نظر مارکس به همان اندازه شکلی از تولید است که کاشتن سیب زمینی. همبستگی انسانی برای هدف تغییر سیاسی ضروری است؛ اما سر آخر به‌عنوان دلیل خودش عمل می کند. این نقل قول مؤثر از کتاب دست‌نوشته‌های فلسفی و اقتصادی بسیار راه گشا است: هنگامی که کارگران کمونیست با هم متحد می‌شوند، نخستین هدف آن‌ها تئوری و تبلیغ و ترویج آن است. اما در عین حال در نتیجۀ این اتحاد، نیاز جدیدی را طلب می کنند نیاز به جامعه و آن‌چه که به‌عنون ابزار ظاهر شده بود، خود به یک هدف تبدیل می‌شود. سیگار کشیدن، نوشیدن، غذا خوردن با هم دیگر ابزارهایی نیستند که باعث تماس یا اتحاد افراد شوند. انجمن و جلسات مباحثه که در نهایت جامعه را هدف خود قرار می‌دهد، برای آن‌ها کافی است. از نظر آن ها برادری آدم‌ها، فقط یک عبارت توخالی نیست بلکه واقعیت زندگی است و شرافت انسانی آن‌ها از دستان پینه بسته‌شان پیداست.[10]
از این رو، برای مارکس تولید به معنای تحقق بخشیدن به قدرت‌های ضروری انسان در لحظۀ تغییر شکل دادن به واقعیت است. او در کتاب گروندریسه ادعا می‌کند که ثروت واقعی ”نتیجۀ مطلق توانایی‌های بالقوه و خلاق انسانی است . . . یعنی توسعه و پیشرفت همۀ قدرت‌های بشری به مثابه یک غایت در خود، نه همچون اندازه گیری از روی معیاری از پیش تعیین شده.“[11] مارکس در کاپیتال می‌نویسد، با فراروی از تاریخ طبقاتی ”آن توسعۀ توانایی بشری که غایتی در خود است، و قلمرو راستین آزادی“ می‌تواند آغاز شود.[12] کلمۀ تولید در آثار مارکس هرگونه فعالیت ارضا کننده‌ای را پوشش می‌دهد: فلوت نواختن، مزه‌مزه کردن یک هلو، مشاجره بر سر افلاطون، رقصیدن، سخنرانی کردن، درگیر شدن در سیاست، سر و صورت دادن به یک جشن تولد برای یکی از بچه‌ها. تولید، پی‌آمد مردانگی عضلانی نیست. هنگامی که مارکس از تولید به‌عنوان جوهر بشریت صحبت می‌کند، منظور او این نیست که جوهر بشریت بسته‌بندی سوسیس است. همان گونه که می‌دانیم کار شکلی بیگانه شده از آن چیزی است که ”پراکسیس“ می‌خوانیم کلمۀ یونانی باستانی به معنی نوعی خود شکوفایی آزاد که توسط آن جهان را تغییر می‌دهیم. در یونان باستان، این کلمه به همۀ فعالیت‌های یک انسان آزاد اطلاق می‌شد، در مقابل فعالیت‌های یک برده.  
با این وجود تنها اقتصاد در محدودترین مفهوم آن به ما اجازه خواهد داد تا به فراسوی اقتصاد برویم. توسط بازگستریِ منابع که سرمایه‌داری آن ها را بسیار دوراندیشانه برای ما ذخیره کرده است، سوسیالیسم می‌تواند به اقتصاد اجازه دهد که موقعیتی کمی بهتر داشته باشد. اقتصاد ناپدید نخواهد شد، اما کمتر توی چشم خواهد آمد. لذت بردن از مقدار کافی کالاها به این معنی است که دیگر نباید نگرانی دائمی بابت پول داشت. این امر ما را از فعالیت‌های ملال آور آزاد می‌کند. نه تنها موضوعات اقتصادی تمام فکر و ذکر مارکس را اشغال نکرده بودند، بلکه آن‌ها را به‌عنوان اعوجاجی از پتانسیل حقیقی  انسان می‌دید. او جامعه ای را می‌خواست که در آن اقتصاد دیگر این همه انرژی و زمان را به خود منحصر نکند.
مشغله و گرفتاری اجداد ما نسبت به موضوعات مادی قابل فهم است. در جایی که شما تنها می‌توانید مازاد اقتصادی اندکی را تولید کنید، و یا اصلاً هیچ گونه مازادی را به ‌دست نمی‌آورید، شما بدون کار سخت دائمی تلف خواهید شد.    سرمایه داری اما به میزانی مازاد تولید می‌کند که واقعاً می تواند برای افزایش فراغت در مقیاسی قابل ملاحظه استفاده شود. طنز ماجرا این است که سرمایه‌داری این ثروت را به روشی خلق می‌کند که خواستار انباشت  و توسعۀ دائمی و بنابراین کار مداوم است. همچنین سرمایه داری این ثروت را به روش‌هایی خلق می‌کند که فقر و مشقّت حاصل می کند. این سیستمی خود-عقیم ساز است. در نتیجه، انسان‌های مدرن که با یک وفور غیرقابل تصّور برای انسان های شکارچی-گردآورنده، برده‌های باستان و یا سرف‌های فئودالی احاطه شده‌اند، به این جا رسیده‌اند که  به همان سختی و همان میزان اجدادشان کار کنند.
همۀ آثار مارکس درمورد خوشی و بهره‌مندی انسان است. برای او زندگی خوب نه بسته به کار، که بسته به فراغت است. خودشکوفایی آزاد یقیناً شکلی از ”تولید“ است؛ اما این امر اجباری نیست. و فراغت ضروری است تا انسان‌ها زمان‌هایی را برای امور خودشان اختصاص دهند. بنابراین تعجب‌آور است که مارکسیسم اعضای رسمی و بیکارۀ سازمان‌ها و احزاب و تنبل‌های حرفه ای را به صفوف خود جلب نمی‌کند. به هر حال، این امر به این خاطر است که انرژی زیادی را باید برای دست‌یابی به این هدف صرف کرد. فراغت چیزی است که باید برای آن کار کنید.
پانوشت ها:
1. جان گری، صبح کاذب: فریب سرمایه داری جهانی (لندن، 2002)، ص. 12.
2. مارکس و انگلس، منتخب مکاتبات (مسکو، 1965)، ص. 417.
3. تئودور آدورنو، دیالکتیک منفی (لندن، 1966)، ص. 320.
4. ژان ژاک روسو، گفتاری درباب نابرابری (لندن، 1984)، ص. 122.
5. جان الیوت کایرنز، ”آقای کنت و اقتصاد سیاسی،“ نشریۀ فورت نایتلی ریویو (مه 1870).
6. ای . اچ . لکی، مقالات تاریخی و سیاسی (لندن، 1908)، ص. 11.
7. آرتور فریدمن، مجموعه آثار اولیور گلداسمیت (آکسفورد، 1966)، جلد. 2، ص. 338.
8. برای مباحثه‌ای عالی در این باره، بنگرید به پیتر ازبورن، مارکس (لندن، 2005)، فصل. 3.
9. مارکس، تئوری‌های ارزش اضافی (لندن، 1972)، ص. 202.
10. مارکس، دست‌نوشته‌های فلسفی و اقتصادی 1844 (نیویورک، 1972).
11. مارکس، گروندریسه (هارموندزورث، 1973)، ص. 110-111.
12. مارکس، کاپیتال (نیویورک، 1967)، ج اول، ص. 85.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در فوریه 26, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: