آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

:تاریخ آلترناتیو

از اعتراض تا مقاومت
(مروری کوتاه بر زندگی و مبارزات اولریکه ماینهوف)
مهرنوش میرسعیدی

 

 
رفیق جان‌باخته اولریکه ماینهوف در سال 1934 در خانواده‌ای مرفه از طبقه ی متوسط در اُلدنبورگ آلمان به دنیا آمد. پدر او دکتر ورنر ماینهوف متخصص تاریخ هنر بود و در سال 1936 با سمت ریاست موزه ینا به این شهر نقل مکان کرد. او خواهری به نام وینکه داشت که سه سال از او بزرگ‌تر بود. پدر او در سال 1940 در اثر بیماری سرطان به شکل ناگهانی درگذشت. پس از مرگ پدر، مادرش تصمیم گرفت که یک دورۀ آموزشی را در همان رشتۀ تاریخ هنر طی کند. در این هنگام فردی به زندگی آنان پای گذاشت که در شکل‌گیری افکار پایه‌ای اولریکۀ کوچک بسیار موثر بود. او دوست و هم‌کلاس مادر اولریکه و سوسیالیستی پرحرارت بود که رناته رمیک نام داشت. 11 ساله بود که شاهد شکست آلمان نازی و ورود متفقین به آلمان بود و در 14 سالگی مادرش را نیز به علت بیماری سرطان از دست داد و رناته سرپرستی او و خواهر کوچکش را بر عهده گرفت.
او دوران آموزش و تحصیلات در دبیرستان را با موفقیت و درخشش پشت سر گذاشت و در مونستر به دانشگاه رفت. در دانشگاه بود که نخستین گام‌ها در عرصه ی سیاست را برداشت و به اتحادیه ی سوسیالیست آلمان (SDS) پیوست. در همین شماره مقاله‌ای تفصیلی در مورد این سازمان آورده‌ایم که خوانندگان را به مطالعه ی آن ارجاع می دهیم. این اتحادیه در سال 1946 به عنوان شاخۀ دانشجویی حزب سوسیال دموکرات آلمان تاسیس شد اما در دهۀ 1950 به علت مواضع رادیکال اعضای آن از حزب مادر جدا شد و به سازمان مستقلی تبدیل شد. او در جریان اعتراضات دانشجویی به یک رهبر، سازمانده و سخنگوی بسیار فعال، پرنشاط، کاریزماتیک و مشهور تبدیل شد.

 او هم‌زمان در جنبش خلع سلاح هسته‌ای به عنوان یکی از نخستین جلوه‌های جنبش‌های اجتماعی جدید که پایۀ شکل‌گیری جریان چپ نو پس از حملۀ شوروی به مجارستان (1956) بود، نیز فعالیت می‌کرد. او در این مقطع از حامیان پر و پا قرص فعالیت‌های صلح‌طلبانه بود. اما واقعیات سرسخت سیاسی و پذیرش منطق پیشروی مبارزۀ اجتماعی و متوقف نشدن در یک منزل‌گاه در تمام مدت زندگی، او را واقع بین تر، ژرف‌اندیش‌تر و در نتیجه رادیکال‌تر و انقلابی‌تر می‌ساخت. طی این روند تکاملی و رو به جلو بود که او از یک فعال جوان چپ نواندیش که در رثای جان کندی به عنوان یکی از حامیان صلح بین‌المللی مطلب می‌نوشت، به انقلابی و چریکی تبدیل ساخت که برای دگرگون ساختن شرایط اسلحه به دست گرفت.
در اوایل دهه ی 1960، مرحله ی حساس دیگری در زندگی او فرا رسید. او به عنوان روزنامه نگاری خوش‌قریحه و فعال به نشریه ی چپ‌گرای مشهور کنکرت (به آلمانی Konkret و به انگلیسی، Concrete) پیوست که سردبیر آن یک مبارز کمونیست به نام راینر روهل بود که در حزب کمونیست آلمان، که در 1956 غیر-قانونی اعلام شد، عضویت داشت و در حقیقت کنکرت، یکی از فعالیت‌های علنی پوششی آن محسوب می شد. کنکرت مشهورترین و تاثیرگذارترین نشریه ی چپ در دهۀ 1960 محسوب می‌شد. در آن دوران آلمان غربی خط مقدم سنگر مبارزۀ ضد-کمونیستی بین‌المللی به رهبری ناتو محسوب می شد.  محافظه کاری و راست گرایی شدیدی بر سیاست‌مداران رسمی و الیت حاکم سیاسی آلمان حاکم بود و بسیاری از نازی‌های سابق و بدنه ی بوروکراتیک رژیم هیتلر در دوران جدید و به خاطر احساسات ضد-کمونیستی تند و تیزشان دوباره به کار گرفته شده بودند و یا به عبارت بهتر بر سر کار باقی مانده بودند. این در حالی بود که در این بخش از جهان آزاد، مانند دوران هیتلر، فعالیت حزب کمونیست غیرقانونی اعلام شده بود و این شرایط بر انقلابیون جوان بسیار گران می‌آمد. در این دوران بود که رفیق اولریکه از طریق روهل با مارکسیسم و کمونیسم آشنایی کامل‌تری یافت و به عضویت حزب مخفی کمونیست آلمان درآمد که تا زمان پیوستنش به گروه ارتش سرخ پا بر جا بود. او در سال 1961 با روهل ازدواج کرد و دو دختر دو قلو به نام‌های رجینا و بتینا به دنیا آورد. دهه ی 1960، دهه ی فعالیت اولریکه به عنوان یک روزنامه‌نگار انقلابی، پرشور و رادیکال شهرت زیادی یافته بود و هم در سنگر سازماندهی مبارزات اجتماعی و هم در مباحثات و مجادلات سیاسی عمومی در قالب برنامه‌های تلویزیونی، سخنرانی‌های عمومی و … شرکت فعال داشت. او در این مدت به یکی از نمادهای چپ رادیکال آلمان تبدیل شده بود. اما شهرت و محبوبیت باعث نشد که او مساله ی اصلی خودش به عنوان یک انقلابی یعنی پیشبرد امر مبارزه ی اجتماعی و دگرگون‌سازی بنیادین جامعه را فراموش کند و در یکی از ایستگاه‌های بین راه توقف نماید، و به تئوریزه کردن محدودیت‌ها و موقعیت شخصی خود مشغول شود. مبارزینی که در فعالیت‌های اجتماعی گسترده به عنوان رهبر و سخنگو شناخته می‌شوند، همیشه در معرض چنین وسوسه‌ها و انتخاب‌هایی قرار دارند؛ پذیرفتن منطق و الزامات پیشروی مبارزه ی انقلابی و یا ترجیح منافع و موقعیت شخصی و جاخوش کردن در موقعیت‌های وسوسه‌انگیز به دست آمده.
مرحله ی مهم بعدی در زندگی او در اواخر دهه ی 1960 پیش آمد. او در سال 1967 از روهل جدا شد، در مبارزات گسترده ی جنبش دانشجویی آلمان که سرآغاز سلسله مبارزات جهانی جوانان و دانشجویان بود، فعالانه و به عنوان یکی از رهبران شرکت کرد. جرقه ی این مبارزات با سفر محمدرضا شاه به آلمان و اعتراضات وسیع دانشجویان به آن آغاز شد که با خشونت و سرکوب وحشیانه ی پلیس و کشته شدن یکی از دانشجویان همراه بود. مانند ایران امروز، چماق‌داران لباس‌شخصی نیز پلیس را در سرکوب خشونت‌بار یاری می‌دادند. اولریکه به عنوان یک فعالیت نمادین، در جریان سفر شاه، نامه‌ای سرگشاده به فرح دیبا نوشت و به سرکوب، اختناق و دیکتاتوری حاکم بر ایران شدیدا حمله و به جنایات آن اعتراض کرد. ترور روی دوچکه، رهبر جنبش دانشجویی آلمان و دانشجویان سوسیالیست، تاثیری اساسی بر رادیکالیزه شدن اندیشه‌های رفیق اولریکه ماینهوف نهاد. گروه‌های چریکی در آلمان غربی مانند ارتش سرخ (بادر-ماینهوف)، سلول‌های انقلابی و … از رادیکالیزاسیون آن جریان سیاسی پدید آمدند که در زبان آلمانی به شکل مخفف APO نام داشت یعنی اپوزیسیون غیر-پارلمانتاریستی. در همین مقطع بود که در مقاله‌ای، این جملات مشهور را که به نماد شخصیت و زندگی او تبدیل شد، را به نگارش درآورد:
اعتراض زمانی صورت می‌گیرد که من اعلام می‌کنم چیزی مطابق میل من نیست. اما مقاومت هنگامی است که من تضمین کنم که آنچه خوشایند من نیست، دیگر روی نخواهد داد.
سال‌های 70-1969، مهم‌ترین مقطع زندگی او بود. او پس از نوشتن مقاله‌ای تند و تیز در ستایش انجام عملیات در شهر فرانکفورت توسط ارتش سرخ در اعتراض به جنگ ویتنام، در اوایل سال 1969 به گروه ارتش سرخ پیوست و به کار روزنامه‌نگاری خود در کنکرت خاتمه داد. در آوریل 1969 اطلاعیه‌ای برای نشریه فرانکفورتر روند شاو ارسال کرد که در آن نوشته بود:
”…من به کار خود به عنوان روزنامه‌نگار خاتمه می‌دهم چرا که خودم را در حال تبدیل شدن به ابزار ضد-انقلاب می‌بینم… من به کار خود به عنوان روزنامه‌نگار خاتمه می‌دهم تا خطر تبدیل شدن به ابزاری برای برق انداختن به تصویر چپ‌گرایانه و توزیع آن و اعتبار بخشیدن به آن را خنثی کنم…
 او در عملیات فراری دادن آندریاس بادر، رهبر گروه چریک شهری ارتش سرخ، از زندان در ماه می 1970 نقش مهمی به عهده گرفت و از همان زمان به زندگی مخفیانه روی آورد. پلیس شدیدا در تعقیب او بود و پوسترهای حاوی عکس او با عنوان تحت تعقیب و با تعیین جایزه‌های کلان بر دیوارهای شهرهای بزرگ آلمان چسبانده شده بود. او به اردن رفت و در یکی از پایگاه‌های جبهه ی خلق برای آزادی فلسطین (PFLP، سازمان مبارز چپ فلسطینی به رهبری جرج حبش) آموزش نظامی دید و سپس به آلمان غربی بازگشت. در سال‌های 72-1970 نقش مهمی در گروه به عهده گرفت و این ایفای نقش باعث شد با آن که از بنیان‌گذاران اصلی گروه ارتش سرخ نبود، به یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌ها تبدیل شود و گروه به نام بادر-ماینهوف شهرت یابد. او علاوه بر شرکت در عملیات‌های نظامی گوناگون و با اتکا به سابقه ی غنی روزنامه‌نگاری و قلم توانای خویش، نقش مغز متفکر گروه را ایفا می‌کرد و رساله‌ای به نام مفهوم چریک شهری نیز به نگارش درآورد. اصطلاح گردان ارتش سرخ (Red Army Faction یا به اختصار RAF) توسط او ابداع شد.
او در جزوه ی فوق‌الذکر، اعلام کرد که ارتش سرخ بر مبنای درک خوش‌بینانه و ساده‌باورانه از شرایط حاکم بر آلمان غربی تشکیل نشده است. شکل‌گیری ارتش سرخ در بستر رادیکالیزاسیون اپوزیسیون غیر-پارلمانتاریستی (APO) که مبارزه ی سیاسی و اجتماعی را خارج از نهادها و احزاب بورژوایی دنبال می‌کرد، تشکیل شد. پایگاه اجتماعی اصلی این اپوزیسیون، جنبش دانشجویی آلمان در دهه‌های 1960 و 1970 بود که از نسل دوران پُرزایی در دوران پس از جنگ جهانی دوم تشکیل می‌شد. هویت جوانی، ضد-امپریالیسم، رهایی زنان و … از مضامین مورد توجه و مطالبات این نسل محسوب می‌شد. مسائل گوناگونی این نسل از جوانان را تحت فشار قرار داده بود و آنان را به خشم آورده بود. ساختارهای آمرانه ی دوران نازیسم بر جای باقی مانده و جوانان با این ساختارها و با خانواده‌های خودشان مشکل پیدا کرده بودند. نازی-زدایی (Denazification) یعنی برکناری مقامات رژیم نازی و محاکمه ی آنان که از مطالبات اصلی جوانان بود، نیمه‌کاره رها شد زیرا که غرب و جهان آزاد به بوروکراسی ضد-کمونیست رژیم نازی نیاز داشتند. (احتمالا به مطالبه‌ای مشابه تحت نامی مانند حزب‌اللهی-زدایی از هر نوع(سخت و نرم، اصول‌گرا و اصلاح‌طلب) در ایران آینده نیاز خواهیم داشت.)  این در حالی بود که همان گونه که گفته شد، حزب کمونیست آلمان در سال 1956 غیر قانونی اعلام شد. وقاحت رژیم جدید تا به حدی بود که یک نازی سابق یعنی کنراد آدنائر به عنوان اولین نخست وزیر آلمان پس از جنگ انتخاب شد.
تسلط و حاکمیت رسانه‌های محافظه‌کار بر افکار عمومی (مانند دستگاه رسانه‌ای رفسنجانی یعنی شرق-شهروند امروز-مهرنامه)  که توسط افرادی مانند آکسل اسپرینگر اداره می‌شد و به سم‌پاشی علیه رادیکالیسم جوانان می‌پرداخت نیز مورد اعتراض جوانان بود. در اواخر دهه ی 1960 دو حزب اصلی آلمان یعنی حزب سوسیال دموکرات و حزب دموکرات مسیحی با هم ائتلاف کردند و دولتی با ریاست یک نازی سابق تشکیل دادند. فشار بر انقلابیون افزایش یافته بود و افراد مشکوک از استخدام در پست های دولتی برکنار می‌ماندند (مشابه عملکرد هسته‌های گزینش در ایران) و روندی شکل گرفته بود که رادیکال-زدایی خوانده می‌شد. واکنش پلیس و دستگاه‌های امنیتی آلمان به اعتراضات اجتماعی به شدت وحشیانه و خشن بود. گودرون انسلین در جریان مراسم تشییع جنازه یکی از افرادی که در جریان اعتراضات توسط پلیس به قتل رسیده بود، گفت:
آن‌ها همه ی ما را خواهند کشت. شما می‌دانید که ما با چه خوک‌هایی طرف هستیم. این ها از تبار همان آشویتس هستند. شما نمی‌توانید با کسانی که آشویتس را به راه انداختند، بحث و گفت و گو کنید. ما باید خودمان را مسلح کنیم.
و رفیق اولریکه ماینهوف در مقاله‌ای با قلم شیوایش شرایط را بدین‌گونه توصیف می‌کند:
اما این چیزی است که ما واقعا هستیم و جایی است که از آن می‌آییم؛ ما موالید و پَس انداختگان اَبَر-شهرهای ویرانی و نابودی هستیم، جنگ همه با همه، نزاع هر فرد با دیگری، نظامی که وحشت بر آن حکومت می کند، اجبار به تولید، سود بردن یکی به زیان دیگران، تقسیم انسان‌ها به زن و مرد، پیر و جوان، سالم و بیمار، خارجی و آلمانی و نزاع بر سر شهرت و موقعیت. به راستی ما از کجا می‌آییم؟ از انزوای بر آمده از زنجیرۀ منازل شخصی، از حومه و حاشیۀ شهرهای بتونی، از سلول های زندان، از کمپ های پناهندگی و واحدهای ویژه، از شستشوی مغزی توسط رسانه‌ها، از مصرف گرایی، از شکنجه ی فیزیکی، از ایدئولوژی عدم خشونت، از افسردگی، از مرض، از حقارت، از پستی، از به لجن کشیده‌شدن نوع بشر، از بین تمام مردمانی که به دست امپریالیسم استثمار می‌شوند.  
عده ای از جوانان انقلابی در چنین شرایطی و با چنین نگرشی، گروه ارتش سرخ را تشکیل دادند که بیش از دو دهه به جنگ چریکی شهری علیه حکومت آلمان غربی می‌پرداخت. بنیان‌گذاران گروه عبارت بودند از آندریاس بادر، هولگر ماینس (فیلم‌سازی که داستان کوتاه او به نام چگونه یک کوکتل مولوتوف بسازیم، مخاطبین گسترده ای یافت) هرست ماهلر (وکیل) که یکی از رهبران انقلاب ضد-اسپرینگر به شمار می رفت. اسپرینگر، همان‌طور که اشاره شد، از سرمایه‌دارانی بود که مانند ریچارد مرداک کنترل بسیاری از رسانه‌های آلمان را در دست داشت. گروه ایدئولوژی خود را مارکسیست-لنینیست اعلام کرده بود.      
رفیق اولریکه در سال 1972 توسط نیروهای امنیتی آلمان بازداشت شد و پس از طی کردن دادگاهی طولانی و پیچیده به 8 سال زندان محکوم شد. در سال 1976 جسد او را در حالی که با حوله از سقف سلول حلق‌آویز شده بود، یافته شد. پلیس، علت مرگ او را خودکشی اعلام کرد. در چنین مواردی یعنی در نحوه ی برخورد با انقلابیون و کمونیست‌هاست که می‌توان دریافت روش های حکومت‌های بورژوایی، چه از نوع اسلامی و چه دموکراتیک آن، تا چه حد به هم شبیه است. در برگ صادر شده توسط پزشکی قانونی برای یکی از رفقای جان‌باخته در جریان کشتار تابستان 1367، علت مرگ او دار زدگی اعلام شده بود! مطمئنا مرگ رفیق اولریکه هم در زندان دلیل مشابهی داشت. وقاحت و رذالت پلیس حکومت دموکراتیک آلمان زمانی مشخص شد که سال بعد جنازه ی رفیق آندریاس بادر و دو رفیق دیگر از اعضای رهبری ارتش سرخ یعنی زن انقلابی دیگری به نام گودرون انشلین و جان-کارل راسپ هم در حالی که به شیوه ی مشابه در سلول‌های شان به دار آویخته شده بودند، یافته شد و علت مرگ آن‌ها نیز خودکشی اعلام گردید! حدود 4 هزار نفر در تشییع جنازه ی رفیق اولریکه شرکت کردند. نکته ی تاسف‌بار و باز مشابه سرنوشت بسیاری از رفقای جان‌باخته در رژیم جمهوری اسلامی، این بود که بسیاری از کلیساها و گورستان‌ها اجازه ی دفن رفیق اولریکه را در محوطه شان نمی دادند و سرانجام او را در گورستانی گمنام و دورافتاده دفن کردند. مزدوران حکومت بورژوایی که زندگی و رزم انقلابی رفیق زنی مانند اولریکه برای‌شان قابل فهم و پذیرش نبود، برای لوث کردن چهره ی او، اقدام به انجام آزمایش‌هایی بر روی تکه‌ای از مغز او نمودند تا علت روی آوردن او به رفتار خشونت‌آمیز را مشکلات مغزی او و عمل جراحی ای که در سال 1962 انجام داده بود، معرفی کنند!! این آزمایش‌ها در سال 2002 به درخواست دختران او و بسیاری دیگر متوقف شد و تکه‌هایی که از مغز او برداشته شده بود نیز دفن گردید.
رفیق اولریکه پس از جان‌باختن و در کنار رزای سرخ یعنی رزا لوکزامبورگ به یکی از دو نماد اصلی انقلابیون و به ویژه زنان انقلابی در آلمان و نیز بسیاری از نقاط دنیا تبدیل شد. این نکته‌ای است که اریش فرید در توصیفی که از رفیق اولریکه ارائه می‌دهد، به آن اشاره می‌کند: بزرگ ترین زن انقلابی در آلمان پس از رزا لوکزامبورگ. زنان انقلابی نقش بسیار مهمی در ارتش سرخ ایفا    می کردند و تقریبا نیمی از اعضای این گروه را زنان و دختران انقلابی تشکیل می‌دادند. یک زن یهودی پس از اطلاع‌یافتن از مرگ او گفت:
او اولین و تنها کسی در آلمان غربی بود که وقتی ما از لهستان به آلمان آمدیم، از ما در مورد وضعیت‌مان در گتوی ورشو پرس و جو کرد. من با او در کافه‌ای در هامبورگ ملاقات کردم. دیدار بسیار بیشتر از آنچه مقرر شده بود به طول انجامید و در پایان دیدار، صورت اولریکه از اشک پر شده بود.
هلما ساندرز،  اولریکه را به خاطر برندگی و شفافیت‌ نوشته‌هایش بزرگ‌‌ترین روزنامه‌نگار آلمان پس از جنگ جهانی دوم می‌داند. او هم‌اکنون نیز در آلمان به عنوان چهره ای افسانه ای و فراموش‌نشدنی شناخته می‌شود؛ در کنار چهره‌های دیگری مانند رزا و چه‌گوارا. نویسنده ی دیگری او را ژاندارک آلمان می‌نامد. در اینجا برای اطلاع خوانندگان به ترجمۀ مقالۀ کوتاهی اقدام می‌کنیم که رفیق اولریکه آن را در سال 1968 به نگارش درآورده است و آن را می‌توان به نوعی مانیفستی برای زندگی و مبارزه ی او و رفقایش محسوب داشت.
*****
از اعتراض تا مقاومت
اعتراض زمانی روی می‌دهد که من می‌گویم این یا آن چیز را نمی‌خواهم. مقاومت هنگامی پدید   می آید که من تضمین می‌کنم که آن چیزی که خوشایند من نیست، بیش از این به طول نمی‌انجامد. اعتراض زمانی روی می‌دهد که من می‌گویم که بیش از این با آن راه نخواهم آمد. مقاومت هنگامی است که من ببینم هیچ کس دیگری با آن همراهی نخواهد کرد. طنین چنین کلماتی را، اگر چه نه عینا و لفظ به لفظ، می‌توان از دهان یک سیاه‌پوست عضو حزب پلنگان سیاه و یا از کنفرانس ویتنام در فوریه امسال در برلین شنید.
دانشجویان به مشق انقلاب نمی‌پردازند بلکه مقاومت را تمرین می‌کنند. قُلوه سنگ‌ها به پرواز در می‌آیند، شیشه‌های برج اسپرینگر در برلین خرد و خاکشیر می‌شوند، اتوموبیل‌ها طعمه ی حریق می‌شوند، ماشین‌های آب‌پاش پلیس به تصرف در می‌آیند، دفتر تحریریه ی روزنامه ی بیلد ]متعلق به اسپرینگر[ زیر و رو می‌شود، لاستیک اتوموبیل ها دریده می‌شوند، ترافیک، ساعت‌های طولانی راکد می‌ماند، کامیونها چپ می‌شوند، پلیس‌ها همه جا را قُرُق می‌کنند؛ خشونت، خشونت فیزیکی به کار گرفته می‌شود. برای همیشه نمی‌توان جلوی توزیع روزنامه‌های اسپرینگر را گرفت، ترافیک بیش از چند ساعت پا بر جا نمی‌ماند، شرکت‌های بیمه خسارت شیشه‌ها را پرداخت خواهند کرد. کامیون‌های جدید جای آن‌هایی که خاکستر شده‌اند را خواهند گرفت، مخازن ماشین های آب‌پاش پلیس دوباره پر خواهد شد و در آینده با کمبود چماق و باتوم مواجه نخواهیم بود. پس، آن‌چه یک بار اتفاق افتاد، دوباره می‌تواند اتفاق بیافتد: بنگاه اسپرینگر می‌تواند دوباره تبلیغاتش را از سر بگیرد و شهردار برلین، کلاوس شوتز، می‌تواند یقه ی مردم را بگیرد که به چهره ی این بچه‌ها نگاه کنید و کاری کنید که عرق شرم بر پیشانی بیاورند، چنان‌چه در 21 فوریه رخ داد، و بعد از آن به آن‌ها شلیک کنید.
در جریان اعتراضات به ترور روی دوچکه، مرز میان اعتراض کلامی و مقاومت فیزیکی برای نخستین بار در ابعاد توده‌ای در هم شکسته شد؛ توسط انبوهی از افراد و نه فقط عده‌ای قلیل از افراد منزوی. برای چند روز، نه فقط یک روز؛ در همه جا، نه فقط در برلین، به شکل واقعی نه فقط به صورت نمادین. بعد از 2 ژوئن، روزنامه‌های اسپرینگر فقط خاکستر شدند؛ حالا تلاش می‌شود تا از توزیع آن جلوگیری به عمل بیاید. در 2 ژوئن، گوجه و تخم مرغ پرتاب می‌شد؛ حالا این سنگ‌ها هستند که به پرواز در می‌آیند. در فوریه، تنها یک فیلم خنده‌دار و سرگرم‌کننده درباره ی ساختن کوکتل مولوتف به نمایش درآمد، اما اکنون چیزها راستی راستی می‌سوزند. مرز بین اعتراض و مقاومت در هم شکسته شد و آن‌چه روی داد، باز می‌تواند خود را تکرار کند. ساختارهای قدرت دگرگون نشده‌اند. تمرین مقاومت صورت گرفته است. مواضع قدرت تسخیر نشدند، پس آیا می‌توان گفت که این تنها خشونتی بی‌معنی، تروریستی، غیرسیاسی و کور بود؟
بگذارید ببینیم چه شده است؟ آن‌هایی که از مواضع قدرت جلوی پرتاب سنگ و ایجاد حریق را می گیرند، از تبلیغات اسپرینگر و ریختن بمب بر سر مردم ویتنام، اعدام‌ها در ایران، جنایت در آفریقای جنوبی و … ممانعت به عمل نمی آورند. آن‌هایی که می‌توانند از اسپرینگر سلب مالکیت کنند، به دنبال تشکیل ائتلاف بزرگ [اشاره به ائتلاف دو حزب اصلی سوسیال دموکرات و دموکرات مسیحی در اواخر دهۀ 1960] می‌روند. آن‌هایی که می‌توانند حقایقی در مورد بیلد و بیز[ نشریات موسسه اسپرینگ] در رسانه‌های عمومی بگویند، به رواج اکاذیب در مورد دانشجویان مشغول‌اند. اشتیاق آنان به مسالمت و روش های غیر خشونت‌بار، ریاکارانه است، آن‌ها منطق و استانداردهای دو گانه به کار می‌برند، آن‌ها دقیقا آن چیزی را می‌خواهند که آنانی که با جیب های پر از سنگ به خیابان می آیند، نمی خواهند: سیاست به مثابه قضا و قدر، توده ی گوسفندوار، اپوزیسیون خنثی و ناتوان، مزاحمت ایجاد نکردن برای هیچ‌کس و هیچ‌چیز، بازی با جعبه های اسباب‌بازی دموکراتیک و در صورتی که اوضاع وخیم شود، اعلام وضعیت فوق‌العاده. لیندون جانسون [رییس‌جمهور آمریکا] که مارتین لوتر کینگ را قهرمان ملی اعلام می‌کند و کیسنگر [صدراعظم آلمان] که از ترور دوچکه ابراز تاسف می‌کند، دقیقا نماینده ی اعمال خشونت علیه اعتراضاتی هستند که لوتر کینگ و دوچکه نماینده ی آن‌اند: خشونت سیستمی که موسسه اسپرینگر و جنگ ویتنام را از خود بیرون می دهد. آن ها فاقد هر گونه صلاحیت سیاسی و اخلاقی برای اعتراض به پافشاری دانشجویان بر مقاومت و پایداری هستند.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در فوریه 26, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: