آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

:بخش ویژه آلترناتیو

تشییع جنازۀ بی‌پایان
(مروری بر سیر برآمد و اضمحلال جریان ”کمونیسم کارگری“)
هیات تحریریۀ نشریۀ الکترونیکی آلترناتیو



این عمل است که بالاخره صحت یا سقم تئوری ما را تایید می کند اما به هر حال ما ناچاریم عمل خود را با جمع بندی تئوری ها و تجربیات پیشین آغاز کنیم.
رفیق جان‌باخته مسعود احمدزاده
درآمد
با آشکار شدن اختلافات درونی ”حزب“ موسوم به کمونیست کارگری ایران-حکمتیست، این گروه عملا به دو بخش مجزا و موازی تقسیم شده است؛ جناح های اکثریت و اقلیت ”رهبری“ این ”حزب“، هر کدام سایت، نشریه، عنوان و … مستقل و البته هم‌نام خود را دارند و هر یک مسیر خود را در پیش گرفته است؛ اکثریت به پلنوم کمیتۀ مرکزی و اقلیت به کنگره فرا می خواند. شاید این از عجایب روزگار باشد که این حزب، اکنون دقیقا در موقعیتی قرار گرفته است که ”حزب“ مادر یعنی ”حزب“ کمونیست کارگری ایران در آستانۀ نخستین انشعاب در آن قرار داشت. در آن دوران، اکثریت کمیتۀ مرکزی (به رهبری کوروش مدرسی، رهبر و مُحَرِّک پشت‌پردۀ جناح اقلیت کنونی حزب حکمتیست) خواهان برگزاری پلنوم کمیتۀ مرکزی بود و حمید تقوایی، ”لیدر“ وقت حزب، کمیتۀ مرکزی و پلنوم را ”دور زد“ (اصطلاح مورد علاقۀ حکمتیست ها در آن زمان) و فراخوان برگزاری کنگرۀ پنجم حزب را صادر کرد. با استعفای مظفر محمدی (یکی از سران اصلی جناح اقلیت) و به خصوص ریبوار احمد (لیدر ”حزب“ کمونیست کارگری عراق و شخصیت محوری این جریان در آن کشور) از کلیت ”حزب“، مشخص شده است که، همان‌گونه که پیش بینی می شد، پادرمیانی ها و ریش‌سفیدی ها (که خود ریبوار احمد سردمدار آن بود) و تشکیل ”جبهۀ سوم“ و … بی‌اثر مانده است و یاس و درماندگی بخش مهمی از صدر تا ذیل گروه را در برگرفته است. بنابراین چشم انداز ریزش کلیت گروه و به جاماندن محافل و پاتوق ها و منفردینی پراکنده از آن، دور از انتظار نیست.

با احتساب این انشعاب، ”حزب“ موسوم به کمونیست کارگری ایران که در سال 1371 با انشعاب از حزب کمونیست ایران (که در آن مقطع حزبی بود که نیاز به گیومه (”“) نداشت!) از سال 2004 (1383) تا کنون سه انشعاب را پشت سر گذاشته است و چهار ”حزب“ از آن به جا مانده است که هر چهار ”حزب“، برنامۀ ”یک دنیای بهتر“ و مباحث ”حزب و قدرت سیاسی“ و ”حزب و جامعه“ و نظرات منصور حکمت را مراجع اصلی هویت و خط مشی سیاسی خود می دانند! با این حساب، حزب اصلی که کار خود را اساسا با تَشَر زنی به آن‌چه ”چپ سنتی“ می نامید و تحقیر کل تاریخ چپ در ایران و جهان تا آن زمان آغاز کرد، تا امروز، به طور میانگین و با حفظ و ثابت ماندن جمع کل نیروها، هر دو سال یک ”حزب“ جدید را از دل خود بیرون داده است! احتمالا متعصب ترین و لجوج‌ترین هواداران حکمت نیز از هر دسته با این ارزیابی موافق باشند که این پدیده را می توان به عنوان نشانه ای قاطع برای بحران دائمی و اضمحلال تدریجی جریان ”کمونیسم کارگری“ محسوب داشت. با احتساب این‌که تعداد اعضای ”حزب“ مادر در مقطع تشکیل و در اوج فعالیت و در یک ارزیابی بسیار خوش‌بینانه، به 500 نفر در خارج کشور می رسید و توجه به این واقعیت که هیچ‌کدام از بخش‌های جدا شده در این سال ها نه تنها به رشد چشمگیری دست نیافتند بلکه دچار افول و افت گردیدند، می توان به ارزیابی و تصوری از ابعاد واقعی هر یک از این ”احزاب“ مدعی ”رهبری انقلاب“ و ”تصرف قدرت سیاسی“ رسید. جهت تدقیق این ارزیابی، این نکته را نیز باید در نظر داشت که از همان 500 نفر اولیه، حدود 100 نفر از کادرهای قدیمی حزب نیز در جریان اختلافات آوریل 1998، به شکل انفرادی و غیرمتشکل از حزب استعفاء دادند. در جریان هر کدام از انشعابات هر کدام از طرفین جدایی خود را از موضع ”چپ مدرن و اجتماعی و دخالتگر در زندگی بشر“  و ”نمایندگی کمونیسمِ منصور حکمت“ معرفی می کردند و طرف دیگر را ”چپ حاشیه ای، فرقه ای، سنتی و غیراجتماعی“       می خواندند. جهت به دست دادن ملاکی برای مقایسه می توان به این واقعیت اشاره کرد که تنها تعداد اعضای جان‌باختۀ سازمان چریک‌های فدایی خلق، که در ادبیات ”احزاب“ کمونیست کارگری، به عنوان نماد ”چپ فرقه ای و حاشیه ای“ معرفی می‌شوند، در مدت زمان تقریبا مشابه یعنی از بهمن 1349 تا بهمن1357 به 300 نفر می رسد و تعداد اعضای مستقر ”فرقۀ“ مجاهدین خلق تنها در اردوگاه اشرف در عراق 3500 نفر است. کومله ”سنتی“ و ”عقب‌مانده“ (از دید ”کمونیست‌های کارگری“) با حدود 2000 هزار جان باخته نیز تجربۀ دو فراخوان موفق اعتصاب عمومی و برگزاری گستردۀ مراسم های 26 بهمن (روز کومله) در سال های اخیر را در کارنامه دارد که حاکی از نفوذ توده ای آن در کردستان است. بدیهی است هدف ما از ذکر این ارقام به هیچ وجه ارجاع همۀ مسائل به اعداد و ارقام و معرفی ”تعداد“ به عنوان ملاک حقانیت سیاسی یک گروه نیست. اما در سا ل های اخیر هواداران این ”احزاب“، هر بار به بهانه ای، در فضای مجازی چنان گرد و خاکی به راه انداخته اند که اذهان را از توجه به ابعاد عینی و دایرۀ تاثیر واقعی این مباحث منحرف ساخته است. از سوی دیگر ما بخشی از رسالت نسل نوخاستۀ مارکسیست را دفاع از معنا و ارزش ”کلمه“ و ”عدد“ در سیاست، راهبرد و در رئال‌پولیتیک انقلابی می دانیم؛ چرا که در تبلیغات و تکاپوهای اینترنتی این ”احزاب“ و گروه‌های مشابه، عملا فرقی بین ده، صد، هزار، ده ها، صدها، هزارها و حتی میلیون ها وجود ندارد چرا که فی‌المثل این ”احزاب“ و شخصیت های وابسته به آن، در تبلیغات رسمی این گروه‌ها، ”امید میلیون ها نفر“ معرفی می شوند و بالطبع و بر اساس یک محاسبۀ سادۀ ریاضی، هر یک از اعضای دفاتر سیاسی این احزاب، ”امید و مرجع و ملجاء هزاران نفر“! (1) واقعیاتی تلخ که هر از گاهی نگاهی از بالا به کل این صحنۀ نبرد الکترونیکی به سبک گیم‌نت ها را برای داشتن درک درستی از وضعیت بخش مهمی از چپ در ایران، الزامی می‌سازد.  
اما حزب کمونیست کارگری ایران (تاسیس 1371)، مستقل از ابعاد و تعداد اعضای اولیه و کنونی آن، در مقطعی توانست چنان نقشی را به شکل عینی در جنبش کمونیستی در ایران ایفا کند که نسل جدید مارکسیست اکنون می تواند خود را در دورۀ پسا-“کمونیسم کارگری“ بداند. این نقش، به این واسطه ایفا شد که تجربۀ این حزب را می توان آخرین و مهم ترین تلاش چپ انقلاب 1357 برای انطباق با شرایط نوین جامعۀ ایران و جهان دانست؛ تلاشی که البته مشخص شد بیشتر جهشی    فواره گونه و درخششی شهاب وار بوده است و نه حرکتی اصولی و عمیق با گام های کوتاه و حساب‌شده رو به جلو. تنها پس از مدتی کوتاه، فواره ای که در آغاز بسیار پرتوان می نمود، در قالب قطراتی کوچک و شکننده بر سر همان نقطۀ آغاز حرکت خود آوار شد و آن شهاب تیزتک و درخشان در فاصله ای بسیار دورتر از اهداف تعیین‌شده، به خاکروبه و خاکستر مبدل گردید. اما در همان نقاط و لحظات اوج جهش و درخشش خود پیوندهایی با نسل جدید مارکسیست برقرار کرد که با توجه به تاثیرات عینی و عملی آن، قابل صرف‌نظر کردن نیست. در مقالۀ نسل آلترناتیو در شمارۀ هشتم نشریه در این باره نوشتیم که:                      
”این نسل ]نسل پنجم مارکسیست‌ها در ایران[  متولدین سال های 70-1354 را در بر می‌گیرد. نسل نوین مارکسیست به تعبیر ما و ”چپ دانشجویی“ سالیان 86-1383 از میان این نسل برخاست. این نسل شباهت بسیار زیادی با نسل Y در دوره بندی اروپایی-آمریکایی دارد. گذراندن کودکی در دوران سیاه اعدام و جنگ و اختناق، مواجهه با فروپاشی بلوک شرق و تبعات آن و سیاسی شدن در دورۀ پس از دوم خرداد 1376 از ویژگی‌های اصلی این نسل است. پیدایش این نسل مارکسیست در دل نسل جوانی که تحت بمباران مغزی تزهای ضد-انقلابی لیبرال-اسلامیستی و تبلیغات و سبک‌زندگی بورژوازی جهانی قرار داشت، پدیده ای غیرقابل‌پیش‌بینی، غیرمترقبه و کاملا خلاف جریان بود؛ حاصل اقتران تاریخی عواملی که در دل شرایط طوفانی دوران بن بست اصلاحات دوم خردادی، منجر به زاده‌شدن این ”کودک ناهمگون“ شدند. این نسل فرصتی بود که به یک باره در میان امواج بلاخیز سیاست ایران برای کمونیسم هویدا شد و هنوز نیز، علی رغم فراز و نشیب های بسیار تا کنون، از کف نرفته است و به یک معنا، داستان هنوز ادامه دارد. بخش اعظم این نسل در میان توده‌های مه و انبوه چپ‌های خزیده و بریده تنها بیرق افراشته ای که دید، پرچم ”کمونیسم کارگری“ بود که هم‌زمان با شکل گیری این نسل، دوران اوج درخشش شهاب وار و جهش فواره ای خود را می گذراند. این نسل در میان امواج و مه و شب تاریک و گرداب حائل آن دوران، ندید که پیکر ضعیف و هیجان‌زده ای که پرچم را به دست گرفته، با ابعاد و سرخی پرچم و سنگینی رسالت بر دوش گرفته، تناسبی ندارد. این نسل، عمدتا و به انحاء گوناگون تحت تاثیر تجربۀ کمونیسم کارگری قرار گرفت و سرانجام با برون‌فکنی و تعین‌بخشی به تناقضات کشندۀ آن، ناقوس افول و اضمحلال آن را نیز به صدا در آورد. در این بستر است که از ”کجا باید آغاز کرد؟“ و ”چه باید کرد؟“، این بار با تکیه بر تجربیات مستقل و قدم های استوارتر خویش، برای این نسل هنوز تازگی و موضوعیت دارد. منظور ما از تعابیر نسل جوان و جدید مارکسیست، نقدا و فعلا همین نسل می‌باشد.“
و پیشتر، در متن ”آلترناتیو چه؟ آلترناتیو که؟“ توضیح داده بودیم که:
”در این جا لازم می دانیم موضع خود را به طور مشخص در مورد جریانات موسوم به کمونیسم کارگری روشن سازیم از این رو که در شکل گیری تجربه سیاسی نسل ما در بین گروه های موجود از لحاظ عینی (خواسته یا ناخواسته، مطلوب یا نامطلوب) بیشترین تأثیر را داشته اند. کمونیسم کارگری تا آن جا که تالی و وارث اصلی جنبش ضدپوپولیستی دهه ی ۱۳۶۰ (که نقاط شاخص خود را در سهند و حزب کمونیست ایران می یابد اما ابدا منحصر به آنان نیست) و نماد مارکسیسم کلاسیک و کمونیسمی برآمده از طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی تعریف می‌شد و در فضای وانفسا و اوج حملات ضدکمونیستی پس از فروپاشی بلوک شرق و دوران موسوم به اصلاحات در ایران هم چنان در سنگر کمونیسم و انقلابی گری مقاومت می کرد، تأثیری مثبت بر فضاسازی برای برآمدن نسل نوین کمونیست در ایران و قرارگرفتن آن در مسیر انقلابی و کمونیستی گذاشت. اما این جریان در سیر تکامل خود و بر اساس تحلیل‌های نادرست در واکنش به فرا رسیدن دوران اصلاحات در جمهوری اسلامی و عواقب آن، با در پیش گرفتن سیاست های به غایت سکتاریستی و آوانتوریسم ناشی از آن، تأکید بر مطالبۀ ”خلاصی فرهنگی“ به عنوان بستر اصلی اعتراض و تبدیل شدن به جناح چپ جنبش بورژوایی مدرنیسم‌خواه ایران در عمل، ذوق زدگی در برخورد سطحی با مدرنیسم، فراموش کردن دانش، تئوری، توانمندی، آموزش و واگذار کردن آن ها به مرحلۀ پس از کسب قدرت، دچار شدن به فتیشیسم شدید جهش به سمت کسب قدرت بدون تأمین مقدمات و الزامات آن، خودمحوری و خودبزرگ بینی و خود-رهبرپنداری، سردرگمی مطلق تئوریک و استراتژیک، تحلیل های گمراه‌کننده در خصوص پدیدۀ اصلاحات و تخطئه و تحقیر کل دستاوردها و تاریخ جنبش کمونیستی در ایران هم نوا با جریانات بورژوایی، بخشی از پتانسیل جریان نوین کمونیستی ایران را از بین برده و یا منفعل نمود و خود نیز به سرنوشت تکراری چندپارگی و چنددستگی گرفتار آمد.“
بنابراین نسل نوین مارکسیست در ایران، صرف‌نظر از آن‌که هر کدام از اعضای آن چه دیدگاهی نسبت به حزب کمونیست کارگری ایران (از این به بعد ح.ک.ک) داشته و یا دارند، برای شکل‌دادن به یک هویت و سیمای مستقل سیاسی و شکل‌دهی به جریانات واقعا جدید کمونیست، در کلیت خود گریزی از تصفیه حساب اساسی با این مهم ترین و نزدیک ترین جریانِ پیش از خود در نسل چپ انقلاب 1357 ندارد. علاوه بر آن، در این سفر و مرورِ انتقادی قادر خواهیم بود به نظرات و    دیدگاه های مستقل و متمایز خود در مورد موضوعات گوناگون سیاسی و راهبردی به شکل اثباتی تعین ببخشیم؛ موضوعاتی که در شرایط کنونی از اهمیت حیاتی برای جنبش کمونیستی در ایران برخوردار هستند. امید است که نوشتۀ حاضر، بتواند یکی از نخستین گام‌ها در این عرصه باشد.
سابقۀ بحث و نقطه‌ای که ما در آن ایستاده‌ایم
از میان آن دسته از جریانات چپ برآمده از انقلاب 1357 که با جریان مارکسیسم انقلابی و روند تشکیل حزب کمونیست ایران همراه نشدند و در همان شرایط، پای در گِل ماندند، افراد و گروه هایی بیرون آمدند که ”فوبیای منصور حکمت“ را نیز به فوبیاهای سابق خود افزودند. از دیدگاه اینان منصور حکمت فردی ”کلاه بردار“، ”شیّاد“ و حتی در روایت های افراطی تر ”مشکوک“ بوده است که به یکباره از حفره ای تاریک بیرون آمد و با حقه بازی، نظرات ”سطحی“، ”سست“ و ”بی پایۀ“ خود را به بخش بزرگی از چپ انقلابی ایران قالب کرد و آن ها را ”فریب داد“. در این کارزار فرقه ای، مائوئیست ها به او ”انگ“ تروتسکیست بودن می زنند و تروتسکیست ها ”داغ“ مائوئیسم را بر پیشانی او می چسبانند! البته مواضع و گفتار تحقیرآمیز و بعضا زشت منصور حکمت به ویژه پس از تشکیل حزب کمونیست کارگری در مورد نسل های پیشین و گرایش های دیگر چپ رادیکال، در تشدید چنین توهماتی کاملا موثر بود. به هر روی چنین ”انتقادات“ مبتذلی که در هر دو سطر از ”انتقادات“ خود به منصور حکمت، یک سطر و نیم را به فحاشی و اَنگ‌زنی اختصاص می دهند، بهترین مستمسک را در اختیار هواداران دوآتشۀ حکمت قرار داده است تا به توهمی دیگر دامن بزنند که گویا او، ”مارکس زمانه“ بوده است و همین ”انتقادات“ شرم آور سند دیگری بر صحت نظرات او و گویای این واقعیت است که هماوردی برای او در عرصۀ تئوری و پراتیک کمونیستی قابل تصور نیست و به تعبیر خانم تاچر بدیلی برای او وجود ندارد. (There is No Alternative)
بخشی دیگر از منتقدین حکمت را کسانی از مستعفیون و منشعبین ادوار مختلف حیات حزب کمونیست کارگری و به ویژه منشعبین یا مستعفیون سال 1998 (پس از کنگرۀ دوم ح.ک.ک) تشکیل می دهند. در بین نقدهای این دسته، نوشته های وزین، مستدل و مفیدی وجود دارد که بخش مهمی از خطاها، نواقص و تناقضات اندیشه و عمل حکمت و ح.ک.ک را آشکار ساخته‌اند؛ اما از سویی دیگر نوشته های این دسته از منتقدین معمولا دارای دو نقص اساسی اند: نخست این‌که نقدهای آن‌ها معطوف به دوران پس از کنگرۀ دوم ح.ک.ک و مقطع انشعاب یا استعفای خودشان است و دوران خوش ”همه با هم“ بودن یعنی از مقطع تشکیل کانون و سپس فراکسیون کمونیسم کارگری در درون حزب کمونیست ایران تا کنگرۀ دوم ح.ک.ک که قریب به یک دهه به طول می انجامد را در بر نمی گیرد. از نظر اینان ”چرخش“ و خطاهای حکمت با ”کفرگویی“‌هایش (به تعبیر خود حکمت) در کنگرۀ دوم ح.ک.ک و به طور مشخص با طرح بحث ”حزب و قدرت سیاسی“ آغاز می‌شود و قاعدتا با چنین پیش‌فرضی، رد این مسائل در دوران سرنوشت ساز پیشین پی گرفته نمی شود و تا دوران مشارکت و نقش آفرینی خود منتقدین در کانون، فراکسیون و سپس حزب کمونیست کارگری امتداد نمی یابد. در این موضع، منتقد برای نقد کلیت تجربۀ کمونیسم کارگری و ریشه یابی عمیق تر مشکلات عملی و نظری آن   بی سلاح می ماند. علاوه بر این، سابقۀ رقابت ها، اختلافات، برخوردها و به تعبیر عامیانه ”کنتاکت“‌های شخصی و از نزدیک نویسندگان با منصور حکمت در این گونه از انتقادات به نحوی پُررنگ بر اندیشه و قلم این منتقدین و لاجرم بر ذهن خواننده سایه می‌افکند. 
ابدا قصد آن نداریم که تمام انتقاداتی که در این چند دهه متوجه منصور حکمت و ح.ک.ک شده است را به همین دو دسته خلاصه کنیم. به احتمال بسیار، نقدهای قابل تامل دیگری نیز در این رابطه به نگارش درآمده‌اند که خارج از دو دستۀ فوق‌الذکر قرار می گیرند و ما با آنان برخورد نکرده ایم. ما تقسیم‌بندی فوق را عمدتا بر اساس تجارب خودمان و نوشته هایی که در این زمینه مطالعه کرده ایم، انجام داده‌ایم.
ما متاسفانه امکان آشنایی از نزدیک و برخورد شخصی با رفیق زنده یاد منصور حکمت را نداشته‌ایم و در هیچ رقابت درون و یا برون حزبی با او مواجه نشده‌ایم. ما از چشم انداز نسلی دیگر به او می نگریم و از این چشم انداز، بیشتر به جایگاه تاریخی او توجه می‌کنیم. همین واقعیت، به ناگزیر ما را در این مواجهه انتقادی از امکانات و مزایایی برخوردار می سازد که منتقدین فوق‌الذکر باز هم به شکل جبری از آن محروم بوده اند. از این منظر، منصور حکمت در مقطعی مشخص به شاخص ترین سخنگوی بالنده ترین گرایش در جنبش کمونیستی ایران تبدیل می شود و در نتیجه نقشی    سرنوشت ساز در مسیر تکامل و پیشروی این جنبش ایفا می کند. البته خطاها و اشتباهات بعدی او نیز در تناسب با اهمیتی که این جایگاه تاریخی به او بخشیده بود، به همان‌اندازه موثر و   سرنوشت ساز بودند. هدف ما از این مرور و مواجهه انتقادی، چنان‌چه در جملۀ آغازین نوشتار از قول رفیق جان‌باخته مسعود احمدزاده نقل کردیم، نه به سرانجام رساندن تصفیه حساب های شخصی و گروهی و خرده‌حساب های قدیمی که جمع بندی بخش مهمی از تئوری ها و تجربیات پیشین است برای برداشتن گامی به سوی آینده.
تاکید بیش از حد ما بر نام منصور حکمت نباید باعث شکل گیری این تصور اشتباه گردد که این نوشتار قرار است به بررسی زندگی، نظرات و آثار منصور حکمت بپردازد. چرا که اگر چنین بود، ما می بایست مرور تاریخی خود را دست کم از سال 1358 آغاز می کردیم. بررسی کلیت زندگی، دیدگاه ها و آثار حکمت البته مسالۀ مهمی است که می بایست در فرجۀ مستقلی حتما به آن پرداخته شود. مقالۀ حاضر، چنان‌چه از نام آن پیداست، به سیر برآمد و اضمحلال جریانات موسوم به کمونیسم کارگری می پردازد. البته معنا و مفهوم عبارت ”کمونیسم کارگری“ در هر مرحله از حیات این جریان با انبوهی از نوشته ها، اسناد، مباحث شفاهی، فعالیت های درون حزبی و برون حزبی در مورد موضوعات گوناگون از مشکلات مالی و جسمی رهبر حزب و معضلات شخصی و فرهنگی اعضاء تا مباحث تئوریک و بزرگ ترین داعیه های سیاسی در سطح بین المللی تداعی می شود. به دلیل ناموزونی و تنوع مباحث و موضوعاتی که تحت این عنوان مطرح شده اند و نبود فرصت و البته فایده برای پرداختن به تمامی آنان، ما مشخصا بر روی بحث های رفیق منصور حکمت تا زمان مرگ وی و البته باز به دلیل تنوع این آثار، بر حلقه های مرکزی و مسائل گرهی آن متمرکز خواهیم شد. از آن‌جا که تمام این جریانات منصور حکمت را به عنوان مهم ترین رهبر و نظریه پرداز خود می دانند و از آن جا که به شکل واقعی حکمت، بنیان گذار و اصلی ترین متفکر و سخن گوی این جریان بوده است، در نتیجه بررسی سیر تغییرات و تحولات این جریان با بخش مهمی از زندگی سیاسی منصور حکمت پیوند ناگسستنی دارد.

فصل اول
دوران فراکسیون ”کمونیسم کارگری“ در حزب کمونیست ایران
(در این شماره بخش اول از این فصل درج می‌شود و بخش های بعدی این فصل در شماره های آتی تقدیم خوانندگان خواهد گردید.)

مقدمه
در حدود سال های 9-1368 کانون و سپس فراکسیون موسوم به کمونیسم کارگری در درون حزب کمونیست ایران (از این به بعد حکا) با نظرات و داعیه های خاصی ایجاد می شوند و روندی شکل می گیرد که به انشعاب فراکسیون و شکل گیری حزب کمونیست کارگری ایران در سال 1371  می انجامد. اعلام موجودیت رسمی این جریان در درون حکا با شکل گیری کانون کمونیسم کارگری آغاز می شود که می توان آن را هستۀ اولیه این جریان دانست که متشکل از چهار عضو است: منصور حکمت، ایرج آذرین، رضا مقدم و کوروش مدرسی. از سران ”احزاب“ کمونیست کارگری بعدی، حمید تقوایی در آن دوران تقریبا از فعالیت سیاسی-حزبی جدی کناره گرفته بود و علی جوادی نمایندۀ حکا در آمریکا بود.
همان‌گونه که خواننده ای که پیگیر مطالب و مباحث آلترناتیو تا کنون بوده است، باید اطلاع داشته باشد، مقطع 9-1368 از نظر ما مقطع بسیار حساس و سرنوشت سازی در تاریخ جنبش کمونیستی در ایران است. این حساسیت از فاکتورهای عینی زیر ناشی می‌شود:
الف) در سطح بین المللی: آغاز روند قطعی و نهایی فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق و نتایج گسترده و عمیق آن.
ب) در سطح منطقه ای: تغییر تدریجی تعادل قوا و آشکار گشتن نخستین نشانه های نظم نوین جهانی به سرکردگی آمریکا در جهان تک‌قطبی و با اتکاء به قدرت نظامی که منجر به حملۀ آمریکا به عراق در سال 1991 به عراق با همکاری احزاب ناسیونالیست کرد عراقی و ایجاد منطقۀ ”پرواز ممنوع“ در شمال عراق و شکل گیری نوعی خودمختاری محلی در کردستان. این وقایع به شکل کاملا مستقیم بر وضعیت حکا و به ویژه سازمان کردستان آن (کومَله) که در عراق مستقر بود، تاثیر می‌گذاشت.
ج) در سطح داخلی: پایان جنگ با عراق، کشتارهای سال 1367، مرگ خمینی، تغییر قانون اساسی، ریاست‌جمهوری رفسنجانی و آغاز دورۀ جدیدی در حیات جمهوری اسلامی و جامعۀ ایران که در ادبیات رسمی رژیم به ”دوران سازندگی“ شهرت یافت و توسط چپ پیش بینی نمی شد. این دوره با حرکت جمهوری اسلامی به سمت اقتصاد لیبرالیستی و بازار آزاد و شکل گیری تدریجی تحرکاتی در محل تلاقی و ائتلاف بورژوازی نوپای ایرانی و جناح هایی از داخل رژیم که در جهت ”متعارف“ کردن آن (طبق معیارهای بین المللی جدید) آن تلاش می کردند که در مقطعی منجر به شکل گیری حرکت موسوم به ”جنبش دوم خرداد“ و تبعات گستردۀ آن انجامید.
در آن دوران حکا بالنده ترین و بزرگ ترین جریان متشکل کمونیست و چپ انقلابی در ایران را تشکیل می داد. رفیق زنده‌یاد منصور حکمت به درستی چنین تصویری را از جایگاه حکا در میانۀ دهۀ 1360 ترسیم می‌کند:
”ما جنبش چپ آن زمان را تغییر دادیم. متحول کردیم و خود ماحصل تغییرش هستیم. حزب کمونیست تشکیل شد. جنبش چپ خلقی تمام شد و حزب شروع شد. حزب کمونیست ایران، جنبش چپ را به فازی رساند که رادیکالیسم چپ به این حزب محدود شد. این حزب به بستر اصلی رادیکالیسم چپ ایران تبدیل شد… وقتی این حزب آمد و تاریخ چپ را به تاریخ درونی خودش تبدیل کرد، وقتی این حزب آن ظرفی شد که تقریبا تمام آن رادیکالیسم را در خودش جذب کرد و سازمان داد، تکامل و تحول بعدی چپ رادیکال اساسا از درون این حزب اتفاق می‌افتد…“ (2)
از میان جریانات درونی حکا، جریان کمونیسم کارگری دقیقا در این مقطع سرنوشت ساز تاریخی و با سیمایی سرزنده و با نشاط و با دورخیز برای اهداف بلند پا به عرصه گذاشت. سیر بعدی رویدادها نشان داد که این جهش، به تغییر و تحول مثبت و سازندۀ حکا و کلیت جنبش کمونیستی در جهت انطباق با جهان و ایران جدید و تداوم مبارزۀ کمونیستی در شرایط در حال دگرگونی نوین نیانجامید بلکه به آن چیزی تبدیل شد که ما آن را ”جهش فواره‌گونه“ می‌نامیم یعنی حرکت پرفشار در آغاز و بازگشت در قالب قطرات و اجزای پراکنده به نقطۀ نخست که البته با احتساب فاکتور زمان و اهمیت آن در سیاست، در مجموع می توان آن را فراتر از درجا زدن و در حقیقت یک هزیمت و پس رفت دردناک تلقی کرد. به باور ما این، نخستین بحران ها و ناکامی های جریان کمونیسم کارگری، نشان گر آغاز پایان چپ نسل انقلاب 1357 و از دست رفتن آخرین بخت و فرصت آن برای تداوم بخشیدن به خود و مبارزۀ کمونیستی و سپردن دستاوردهای سترگ پیش از آن به دست نسل‌های بعد کمونیست بود.
ما در این نوشتار در پی مستدل کردن نظرات خود برخواهیم آمد. ابتدا بحث را با مرور انتقادی مباحث مطرح‌شده توسط کانون و سپس فراکسیون کمونیسم کارگری از سال 1368 آغاز خواهیم کرد و در حقیقت، شالودۀ تئوریک بحث خود را در این قسمت پی خواهیم ریخت. فرضیۀ اصلی ما در این قسمت این است که بر خلاف آن‌چه منتقدان پسا 1998 ح.ک.ک معتقدند و تاریخ آغاز مشکلات و انحرافات ح.ک.ک را به دوران پس از کنگرۀ دوم (1998) ارجاع می‌دهند، مباحث و فرمول بندی های ”کمونیسم کارگری“ از همان آغاز در فراکسیون کمونیسم کارگری حاوی ایرادات، تناقضات و ابهاماتی بود که:
اولا: منجر به طرح نادرست مسائل حیاتی برای جنبش کمونیستی و کارگری به طور عام و حکا به طور خاص گردید. فراکسیون نتوانست صورت مسائل آن دوران و شرایط حساس در وجوه مختلف را به نحو درستی طرح کند و ابهام و اغتشاش برآمده از این وضعیت در کنار مسائل عدیدۀ دیگر به ترتیب منجر به متلاشی شدن حکا و سپس خود ”کمونیسم کارگری“ گردید. شکست کمونیسم کارگری آخرین فرصت چپ برآمده از انقلاب 1357 برای انطباق با شرایط کاملا جدید را سوزاند و محدودیت‌های ساختاری آن را به عیان نشان داد. 
ثانیا: با گسست از مارکسیسم انقلابی و طرح  بحث های کمونیسم کارگری که با قوس نزولی سطح مبارزات انقلابی در کردستان، ایران و     هم زمان بود، به واسطۀ طرح شعارهای تعرضی، هیجانات و امیدهایی تازه برانگیخته شد که سیر تاریخی و عملی رویدادها نشان داد که بی پایه و فاقد موضوعیت هستند و گرهی از معضلات واقعی جنبش کمونیستی نمی گشایند. مباحث مارکسیسم انقلابی برای پاسخ گویی به مسائل دوران جدید ابدا کافی نبود اما می توانست به مثابه پایه و مبنایی محکم برای مواجه شدن با مسائل جدید در سطوح گوناگون مورد استفاده قرار گیرد. ماحصل و نتیجۀ مباحث موسوم به کمونیسم کارگری از سال 1368 تا انشعاب ح.ک.ک نه تنها نتوانست از سطح دستاوردهای دوران ”مارکسیسم انقلابی“ و جنبش ضد پوپولیستی پس از انقلاب 1357 و نیمۀ نخست دهۀ 1360 فراتر برود بلکه با ابهاماتی که ایجاد نمود و ناکامی نهایی خود، باعث عقب نشینی و پس روی چشم گیری در همۀ سطوح نسبت به مرحلۀ قبل گردید.
ثالثا) ابهامات و تناقضات در اندیشه، طرح مسائل، فرمول بندی و عملکرد فراکسیون زمینه را برای شکل گیری ”چرخش“‌ها و انحرافات و اشتباهات شدیدتر و جدی تر در آینده، و از جمله میاحث ”حزب و قدرت سیاسی“ و ”حزب و جامعه“ و تبعات آن پس از کنگرۀ دوم ح.ک.ک، مهیا ساخت. به عبارت دیگر این معضلات نظری و ناکامی عملی ح.ک.ک زمینه را برای شکل گیری طیفی از نظرات انحرافی گوناگون از اکونومیسم عارف‌مسلکانه تا آوانتوریسم مبتنی بر مگالومنیای فردی و گروهی از دل جریان کمونیسم کارگری فراهم آورد.
پس از پی ریختن مبانی نقد در این فصل، در فصول بعدی به پی‌گرفتن نتایج بحث‌مان و بررسی انتقادی سیر تحولات تئوری و پراتیک حزب و سپس احزاب کمونیست کارگری به ترتیب در سه دورۀ: از تشکیل تا کنگرۀ دوم (77-1371)، از کنگرۀ دوم تا انشعاب سال 1383(شکل گیری جریان موسوم به حکمتیست) و از انشعاب سال 1383 تا کنون ( ایجاد انشعابات فرعی در درون دو جریان) خواهیم پرداخت.
برای آماده شدن مقدمۀ بحث ذهن خوانندگان، چاره ای جز مروری سریع و گذرا بر روند       شکل گیری و دستاوردهای دور نخست فعالیت و مبارزۀ حزب کمونیست ایران، که در ادبیات حکا و احزاب ح.ک.ک به دوران ”مارکسیسم انقلابی“ شهرت دارد، نداریم.
انقلاب 1357، جنبش ضدپوپولیستی، مارکسیسم انقلابی و حزب کمونیست ایران
شاید هیچ متنی برای منظور ما یعنی مرور سریع تحولات این دوره، مناسب تر از متنی که خود منصور حکمت در سال 1366 برای آشنایی خوانندگان انگلیسی‌زبان با تحولات جنبش کمونیستی در ایران به نگارش در آورده است و بعدها ترجمه شده است، مفید نباشد:
”…. انقلاب  ]1357[  دو تحول مهم ببار آورد: اول، يک نقد بالنده از پايه هاى ايدئولوژيک و تئوريک چپ خرده بورژوایی راديکال از موضعى مارکسيستى، و دوم، رشد و خيزش فوق العاده جنبش طبقه کارگر. اين دو عنصر با هم شرايط را براى ظهور جريان سازمانى مارکسيسم انقلابى متمايز از چپ راديکال موجود فراهم کردند. انقلاب ٩١٩٧٨ عمده ترين حرکت سياسى برخاسته از تناقضات سرمايه دارى ايران بود. اين انقلاب اولين فرصت تاريخى واقعى را براى طبقه کارگر فراهم کرد تا در عرصه سياسى همان وزنى را که در عرصه توليد اجتماعى کسب کرده بود، به دست آورد. جنبش طبقه کارگر نقش حياتى در سرنگونى سلطنت داشت. اعتصابات کارگرى بويژه در صنايع کليدى مانند نفت و کارخانه ها، اسکلت اصلى مبارزه توده اى را تشکيل مي داد، دولت هاى نظامى يکى پس از ديگرى را فلج کرد و به مبارزه مردم روحيه و جسارت بخشيد. اعتراضات کارگرى پس از انقلاب نيز ادامه يافت و يکى از موضوعات محورى رودررویی‌هاى سياسى در جامعه باقى ماند.
….
در دوران انقلاب محيط مناسبى براى اشاعه    ايده هاى کمونيستى و سازمان يابى کمونيستى در بين طبقه کارگر بوجود آمد. بسيارى از رهبران عملى جنبش کارگرى کمونيست شدند و حتى فعاليت سازمانى کمونيستى کردند. البته در کل آن ها فاصله خود را از سازمانهاى چپ راديکال نگه داشتند. بسيارى از کارگران از اين سازمان ها بعنوان راديکال ترين بخش اپوزيسيون حمايت کردند،  هم چنان که کارگران به ناگزير و در غياب احزاب واقعى کارگرى اين کار را مي کنند. اما کارگران در مقياسى وسيع به آن ها نپيوستند. علي رغم رشد يک سنت قوى کمونيستى در درون طبقه کارگر که بخش قابل ملاحظه اى از رهبران عملى طبقه را در بر مي گرفت، چپ راديکال تحت غلبه   سياست هاى دانشجويى باقى ماند و کاراکتر روشنفکرى خود را حفظ کرد. اين شکاف بر سازمان هاى چپ راديکال فشار دائمى مي آورد و فاکتور عمده اى در تجزيه نهايى آن ها بود.
يک تغيير و تحول موازى در سطح ايدئولوژيک و سازمانى قابل مشاهده بود. مارکسيسم اصولى و انقلابى در دوران انقلاب به سرعت رشد کرد، بنيادهاى ايدئولوژيک سوسياليسم خرده بورژوايى چپ ايران را مورد ترديد و انتقاد قرار داد. اين پروسه بر کليه سازمان هاى چپ راديکال به خصوص سازمان هاى خط سه تأثير گذاشت. اين راديکاليسم را با بازگشت به کلاسيک هاى مارکسيستى و آثار لنين، تأکيد بر تقدم مبارزه طبقاتى، جهت گيرى به سوى کار در ميان طبقه کارگر و دفاع از تاکتيک هاى راديکال مي شد بازشناخت. آشکارترين و سرسخت‌ترين مدافع اين گسست با چپ پوپوليست، اتحاد مبارزان کمونيست بود. اتحاد مبارزان کمونيست که در دسامبر ١٩٧٨ شکل گرفت و ابتدا ”سهند“ خوانده مي شد، کمپين تئوريک قدرتمندى عليه تئوري ها و مفاهيم ناسيوناليستى و پوپوليستى چپ راديکال آغاز کرد. بورژوازى ملى“ را اسطوره خواند و توسعه  سرمايه دارى ”مستقل“ و ”ملى“ را يک اتوپى ارتجاعى ناميد. اتحاد مبارزان کمونيست مفهوم انقلاب دمکراتيک براى حل مساله ارضى و توسعه نيروهاى توليدى را رد کرد، و وظيفه انقلاب جارى را ايجاد شرايط سياسى و اجتماعى لازم براى تحرک سوسياليستى طبقه کارگر و يک حرکت بی وقفه به سوى انقلاب سوسياليستى مي دانست. اتحاد مبارزان، نقدِ چپ راديکال از امپرياليسم را ناسيوناليستى و ضد سرمايه انحصارى دانست و رد کرد و کوشيد نقدى مبتنى بر مفهوم استثمار طبقاتى ارائه دهد. اتحاد مبارزان بر اساس تحليل خود از خصائل دولت بورژوايى در دوران هاى بحران انقلابى، جمهورى اسلامى و دو جناح درونى آن را بورژوازى و ضدانقلابى خواند. به علاوه اتحاد مبارزان کمونيست تشکيل يک حزب لنينيست را يک وظيفه مبرم مي دانست و پلميک تئوريک خود عليه پوپوليسم را وسيله اى براى دستيابى به يک مبناى محکم برنامه‌اى براى چنين حزبى        مي دانست. در ماه مارس ١٩٨١، اتحاد مبارزان برنامه خود را منتشر کرد که در آن بر تعهد خود به انقلاب کمونيستى تأکيد کرده و وظايف مبرم جنبش کمونيستى را جمع بندى کرده بود. اين برنامه که بعدا مبنای برنامه حزب کمونيست ايران شد، هم چنين شامل مطالبات دمکراتيک و اقتصادى بلاواسطه بود.
ايده‌هاى اتحاد مبارزان کمونيست تأثير عميقى بر چپ راديکال به خصوص فعالين خط سه داشت. بسيارى مستقيما به آن پيوستند، اما نفوذ واقعى آن بسيار فراتر بود. در حالي که اتحاد مبارزان ”چپ“ و ”تروتسکيست“ قلمداد مي شد، ترمينولوژى و تحليل هاى آن به طور روزافزونى توسط سازمان هاى عمده چپ در جستجوي شان براى انسجام تئوريک و در دوران چرخش تاکتيکى آن ها به چپ، وام گرفته مي شد و به کار مي رفت. فراکسيون ها و جريانات قويا طرفدار اتحاد مبارزان کمونيست در کليه سازمان هاى عمده خط سه، رزمندگان، پيکار، وحدت انقلابى ظهور کرد. همه اين ها بعدا به اتحاد مبارزان و سپس به حزب کمونيست پيوستند.
اما نفوذ مهم اتحاد مبارزان در چپ راديکال از جاى ديگرى سر برآورد. در ماه مارس ١٩٨١، دومين کنگره کومه له، يک سازمان کمونيستى با حمايت توده اى در کردستان و يک رکن مهم مقاومت مسلحانه عليه جمهورى اسلامى، مواضعى شبيه مواضع اتحاد مبارزان اتخاذ کرد و اتحاد مبارزان را علنا پيشتاز کمپين ضدپوپوليستى خواند. کومه‌له در سال ١٩٦٩ به عنوان يک شبکه زيرزمينى فعالين با آرمان هاى مائوئيستى با تعهد محکمى به کار سياسى در ميان مردم تشکيل شد. در ١٩٧٤، ساواک تعداد زيادى از اعضاى رهبرى آن را دستگير کرد اما سازمان نابود نشد. با وقوع انقلاب و آزادى رهبرانش، کومه‌له به سرعت خود در رأس جنبش توده اى در کردستان قرار داد. در اوت ١٩٧٩ فقط شش ماه بعد از سقوط سلطنت، رژيم اسلامى تعرض نظامى خود به مردم کردستان را آغاز کرد. کومه له مردم را به مقاومت مسلحانه توده‌اى فراخواند و دست به کار سازمان دهى واحدهاى پيشمرگ شد. کومه‌له تا زمان دومين کنگره اش به حزب طبيعى مردم زحمتکش کردستان تبديل شد و از حمايت مردم مناطق روستايى و شهرى برخوردار بود. کومه‌له نه فقط عليه رژيم اسلامى مقاومت کرد بلکه هژمونى بورژا-ناسيوناليسم کردستان، حزب دمکرات ايران و ناسيوناليسم تنگ‌نظرانه آن بر جنبش کردستان را هم به مصاف طلبيد.
قبل از کنگره دوم، کومه‌له از جدل هاى ايدئولوژيک درون چپ ايران خود را کنار کشيده بود و مشغول سازمان دهى و رهبرى جنبش کردستان بود. دومين کنگره کومه له موازنه را به نفع جريان ضد پوپوليستى تغيير داد و کومه‌له را به قويترين قطب در جذب فعالين مارکسيست تبديل کرد. کومه‌له و اتحاد مبارزان شروع به همکارى نزديک براى ايجاد حزب کمونيست کردند. آن ها پيش نويس يک برنامه مشترک را نوشتند و آن را برنامه حزب کمونيست ناميدند و به کليه سازمان ها و گروه هايى را که به آن سمپاتى داشتند فراخوان پيوستن به مبارزه براى تشکيل حزب کمونيست ايران را دادند. در سپتامبر ١٩٨٣، کنگره موسس حزب کمونيست ايران متشکل از کادرهاى کمونيست با سوابق سازمانى گوناگون در کردستان برگزار شد و حزب کمونيست ايران تشکيل شد.
تشکيل حزب کمونيست ايران گسست ايدئولوژيک و سازمانىِ نهايى سوسياليسم ايران از سنت هاى ناسيوناليستى و پوپوليستى بود. حزب کمونيست ايران بر طبقات و مبارزه طبفاتى به عنوان مفاهيم محورى کار ايدئولوژيک و سازمانى خود تأکيد کرد. اين به معنى بازگشت به ارتدکسى مارکسيسم قبل از استالين بود. براى حزب کمونيست، مانند مارکس، سوسياليسم مقدمتا مالکيت اشتراکى بر وسايل توليد و لغو کارمزدى است، نه توسعه نيروهاى توليدى يا برنامه ريزى اقتصاد دولتى. اقتصاد اتحاد شوروى با خصلت سرمايه دارى دولتى مشخص مي‌شود. حزب کمونيست ايران هيچ نوع ”اردوگاه سوسياليستى“ را به رسميت نمي‌شناسد و خود را با هيچ يک از قطب ها يا جريان های به اصطلاح کمونيسم بين‌المللى تداعى نمي‌ کند. حزب کمونيست در تاکتيک بر عمل مستقيم طبقاتى و مبارزه طبقاتى تأکيد مي کند. حزب کمونيست ايران جنبش توده‌اى طبقه کارگر را رکن اصلى هر نوع مبارزه براى تغيير انقلابى مي بيند. حزب کمونيست ايران طرفدار ساختار شورايى براى سازمان هاى توده‌اى طبقه کارگر است و خط مشى تقويت جنبش مجمع عمومى کارگران به عنوان مؤثرترين ابزار ايجاد فورى سازمان هاى توده اى کارگران را در پيش مي گيرد. برعکس سنت پوپوليستى، حزب کمونيست ايران اهميت فراوانى براى مبارزه روزمره کارگران براى بهبود وضعيت کار و زندگى‌شان قائل است… طى پنج سال گذشته حزب کمونيست ايران توانسته خود را به عنوان سازمان اصلى در چپ سوسياليست ايران تثبيت کند، گرچه ارزش سياسى واقعى آن در نقشى است که مي تواند بالقوه در پيشروى به سوى يک سنت اصيل و قوى کمونيستى کارگرى در ايران داشته باشد.“(3)
تشکیل حزب کمونیست ایران، همان‌گونه که لیلا دانش نیز اشاره می کند، نقطۀ پایانی بود بر یک دوره مباحثات درون جنبش چپ بر سر رویکرد پوپولیستی به تشخیص و تحلیل مناسبات حاکم بر جامعه، درک از سرمایه داری مستقل و وابسته و هم چنین تشکیل حزب بر محور یک برنامۀ عمل سیاسی. تشکیل این حزب در شهریور سال 1362 در مناطق آزادشده از نفوذ جمهوری اسلامی، از چند جهت ویژگی های برجسته ای داشت: نقش و وزن کومه له به عنوان یک سازمان کمونیستی دارای پایگاه توده ای و یکی از پیشتازان مقاومت مسلحانه در مقابل جمهوری اسلامی، نقش نیروهای این حزب و به ویژه اتحاد مبارزان کمونیست در پیشبرد مبارزۀ نظری علیه پوپولیسم حاکم بر چپ، امکان ادامه فعالیت برای سازمان های ضربه خورده در اثر هجوم پلیسی و بحران سیاسی، ایجاد امید در دل زندانیان کمونیست و … . (4)
در اطلاعیه حزب در بارۀ کنگرۀ موسس و اولین پلنوم کمیتۀ مرکزی حکا می‌خوانیم:
در ادامۀ قریب به پنج سال مبارزۀ پیگیر و هدفمند مارکسیسم انقلابی در رفع موانع نظری و عملی که بر سر راه تشکیل حزب کمونیست ایران قرار داشت… این کنگره در نیمۀ اول شهریور ماه 1362 در کردستان انقلابی تشکیل شده و حزب کمونیست ایران را پایه گذاشت. حزب کمونیست ایران در ادامۀ آن دستاوردها و با اتکاء به آن سنگرهای طبقاتی شکل گرفت که مارکسیسم انقلابی از آغاز و بر متن انقلاب ایران یکی پس از دیگری به فتح پرولتاریای ایران درآورده بود. تاریخچۀ تکوین این حزب، تاریخچۀ فتح این سنگرهاست. در هم کوبیدن نظرات محدود و کوته بینانۀ خرده‌بورژوایی مدعی مارکسیسم و ترویج و تثبیت نقد پرولتری از سرمایه و امپریالیسم در میان بخش وسیعی از پیشروان جنبش کمونیستی ایران در سال‌های اول بعد از قیام، برافراشتن پرچم مستقل پرولتاریا در یک جنبش انقلابی توده ای به وسعت جنبش خلق کرد، گردآوردن و متحد کردن پیشروترین تشکل ها و فعالین جنبش کمونیستی ایران، سازمان‌های کومله و اتحاد مبارزان کمونیست و نیز بخش ها و فراکسیون هایی از سازمان های پیکار، رزمندگان، وحدت انقلابی، رزم انقلابی و چریک های فدایی خلق ایران تحت پرچم برنامۀ حزب کمونیست؛ این‌ها همه و همه آن پایه‌ها و سنگ بناهای استوار و محکمی است که مارکسیسم انقلابی در ایران، این امکان و فرصت تاریخی را داد تا در 11 شهریور ماه 1362 حزب کمونیست ایران را بنیان نهد.“ (5)
از حزب کمونیست ایرانی که در آن زمان تاسیس شد، تا کنون در مقاطع گوناگون در مجموع هفت جریان منشعب شده اند که حاکی از آن است که  حکای امروزی تنها شاخه ای و یا سایه ای از آن حزب کمونیستی که در شهریور 1362 تشکیل شد را نمایندگی می‌کند.
” کمونیسم کارگری“ قرار بود چه باشد؟
در این جا ما نخست سعی می کنیم یک طرح فشرده و یک شمای عمومی از آن‌چه کمونیسم کارگری بر آن تاکید داشت با تکیه بر دو منبع اصلی آن ارائه دهیم: نخست مصاحبۀ مشهوری تحت عنوان ”تفاوت های ما“ که در ”به سوی سوسیالیسم“ (ارگان تئوریک حکا) در آبان‌ماه 1368 منتشر شده است و دیگری سخنرانی تحت عنوان ”مبانی کمونیسم کارگری“ در مارس 1989 در شهر مالموی سوئد در حضور جمع وسیعی از اعضای حکا.
یادآوری دو نکته در این جا لازم است: نخست این‌که گویا این شیوۀ کار شفاهی در موضوعات اساسی از همان ابتدا در جریان کمونیسم کارگری وجود داشته است و به دو بحث ”حزب و قدرت سیاسی“ و ”حزب و جامعه“ که بعدها در دوران ح.ک.ک ارائه شد، محدود نیست. دو منبع اصلی و مستقیم بحث ”کمونیسم کارگری“ در مجموع آثار حکمت نیز یکی در قالب مصاحبه انجام شده است و دیگری در حقیقت متن پیاده شدۀ یک سخنرانی است. این برای گرایشی که حداقل در آن مقطع ادعا داشت که از هر آن‌چه از زمان مارکس و انگلس و یا حداقل لنین تا آن زمان تحت عنوان کمونیسم وجود داشته است، متمایز است، خلاء و نقص بسیار بزرگی است. البته از برخی علائم و نشانه‌ها می‌شود حدس زد که این شیوۀ کار شفاهی چه در این دوران و چه در دوران‌های بعد، فلسفۀ وجودی خاصی داشته است. این شیوۀ ارائۀ بحث به حکمت اجازه می‌داد تا خلاء‌ها و یا تناقضات اساسی دیدگاهش را در دود و مه تهییج، بیان و ارائۀ شفاهی بسیار تاثیرگذار و قوی، فرار به جلو و گرفتن حالت تعرضی نسبت به مخاطب، تاگیرگذاری بر احساسات مخاطبان و….، که حکمت به راستی در آن ها یعنی در فن آژیتاسیون استاد بود، بپوشاند. در حالی که نگارش یک متن مکتوب در این موضوعات، به سطوح بسیار بالاتری از انسجام نظری و نیز رعایت موازین علمی پژوهشی (که کم‌ترین آن‌ها مستندات و ارجاعات فابل قبول و علمی است) نیاز دارد. نکتۀ دوم این‌که گویا روش غلو و اغراق بی پایه و بادکنکی به قصد تهییج مخاطبان نیز از همان آغاز یکی از فنون پیشبرد مواضع بوده است. چرا که مثلا حکمت آشکارا در بحث هایی که آن هم در شرایط سال 1989 ارائه شده است، ادعا می‌ کند که بحث کمونیسم کارگری او ”نقطۀ عطفی در تاریخ کمونیسم در جهان“ است و تا پیش از آن هر آن‌چه تحت عنوان سوسیالیسم در ایران و جهان مطرح شده است، چیزی جز ”جنبش ناراضیان طبقۀ حاکم“ نبوده است.(6)
به هر روی، کمونیسم کارگری حکمت، آن‌چنان که در دو دو منبع فوق‌الذکر با آن‌ها مواجه می‌شویم، به باور ما و علی رغم تمام اسطوره سازی ها و افسانه‌هایی که توسط هواداران و مریدان حکمت در مورد آن ساخته و پرداخته شده است و در پس گرد و خاک‌هایی که حکمت در ارائه مباحث مرتبط با آن راه می‌اندازد، هستۀ مرکزی کوچک، طرح ساده‌ و ارجاعات بسیار محدود و مغشوشی به کلاسیک های مارکسیسم دارد که در هر دو منبع، هر بار و البته با بیان و تعبیری جذاب و به اشکال متفاوت، مرتبا تکرار می شوند. به عبارت دقیق تر طرح متمایز ”کمونیسم کارگری“ از ”مارکسیسم انقلابی“ را می‌توان در سه محور زیر خلاصه نمود:
الف) کمونیسم کارگری چیست؟
در وهلۀ نخست یک واقعیت عینی و اجتماعی است:
(توضیح لازم این‌که کلیۀ عبارت‌های ذیل، نقل قول مستقیم از دو اثر فوق الذکر منصور حکمت است اما تاکیدها در تمامی این عبارات از ماست. از خوانندگان عزیز بابت این نقل‌ قول‌های طولانی عذر می خواهیم اما قصد ما این بود که در قالب این محورها به شکل ارجاع مستقیم، تصویر نسبتا جامعی از هستۀ اصلی مباحث کمونیسم کارگری ارائه دهیم تا جایی هیچ‌گونه حرف و حدیث و ابهامی در این رابطه باقی نمانده باشد.)
(1) در درجۀ اول یک واقعیت اجتماعی و یک پدیدۀ عینی و اجتماعی است. عینی به این معنا که بیرون از احزاب و سازمان های کمونیستی و مستقل از آن ها، ولو بعضا در ارتباط با برخی از آن ها، وجود دارد و می‌شود به فعالین آن و به اشکال مختلف وجودی آن در هر کشور اشاره کرد. این پدیدۀ عینی همواره به مثابه یک واقعیت تاریخی در جریان بوده است و تاریخ، لحظات تاریخی و رویدادها و شخصیت های خودش را دارد. کشمکشی در جامعه است که می‌توان نام آن را کمونیسم کارگری گذاشت. (مبانی کمونیسم کارگری)
(2) انعکاس اعتراض طبقۀ کارگر در جریان کشمکش روزانه‌اش با سرمایه داری است. این کشمکش دائمی و روزمره، جریاناتی را در درون طبقۀ کارگر به وجود آورده که برای وضع موجود آلترناتیو می دهند و آرمان هایی فراتر از مبارزۀ روزمره و خودبه خودی را دنبال می کنند. یکی از این جریانات، کمونیسم کارگری است که ناشی از ماهیت سرمایه داری و مشتق از وجود عینی طبقۀ کارگر به عنوان یک قشر اجتماعی است و یک حرکت اجتماعی، یک کشمکش و نه صرفا یک سلسله باورها را ارائه می دهد. (مبانی کمونیسم کارگری)
(3) همان سوسیالیسم طبقۀ کارگر است که بیش از دویست سال قدمت دارد و مارکس در مانیفست با اشاره به آن حرفش را شروع می کند. آن حرکت آگاهانه ای است که در درون طبقۀ کارگر علیه سرمایه شکل می‌گیرد. (مبانی کمونیسم کارگری)
(4) من در سنت این کمونیسم کارگری اعتصاب یک‌سالۀ معدن‌چیان انگلیس را هم می‌گذارم. برای کسی که از بیرون یاد گرفته جنبش ها را با شعارها و باورهایی که که از خود بروز می‌دهند، قضاوت کند، ممکن است اعتصاب معدن چیان ربطی به کمونیسم نداشته باشد. ولی جنبش اجتماعی طبقۀ کارگر علیه سرمایه‌داری، اعتصاب معدن‌چیان انگلیس را به طور قطع در خودش جای  می دهد. وقتی معدن‌چی را بیکار می کنند و مجبور است ذغال جمع کند و پلیس مانع می‌شود، این جمله را می گوید که ”من پول این زغال ها را جد اندر جد با خون خودم و پدرم پرداخته ام. این ها مال من است.“ این تکرار مانیفست کمونیست است. این کمونیسم کارگری است. باوری نیست که مارکسیسم بخواهد در جنبش کارگری ایجاد کند و رویزیونیسم آن را پس بگیرد. آن‌جا که در جنبش طبقۀ کارگر بورژوازی زیر سوال می رود، مشروعیت استثمار و مالکیت بورژوایی زیر سوال می رود، مشروعیت استثمار و مالکیت بورژوایی زیر سوال می‌رود و آلترناتیو به آن پیشنهاد می‌شود و این اعتراض از زاویۀ سوسیالیستی و طبقاتی به خود می‌گیرد، این مبنای دائمی و وقفه‌ناپذیر وجود و پیدایش کمونیسم کارگری به عنوان یک پدیدۀ عینی است. اما تاریخ کمونیسم کارگری فقط تاریخ این اعتراض و مقاومت جاری و خودبه خودی ضدسرمایه‌داری نیست، بلکه تاریخ نقد سوسیالیستی و کمونیستی جامعه هم هست. (مبانی کمونیسم کارگری)
(5) کمونیسم کارگری یک واقعیت عینی است به خاطر عینیت خود مبارزۀ طبقاتی. بر مبنای این گرایش این عینی و مادی است که گرایش کمونیستی در طبقۀ کارگر وجود دارد و کار می کند. اگر این حرف برای دویست سال پیش یعنی دورۀ ماشین‌شکنی افراطی به نظر برسد، الان دیگر این‌طور نیست. بعد از صد و سی چهل سال که کتاب‌های مارکس در صدها هزار نسخه در هر کشوری پخش شده، در زمانی که همه اسم سوسیالیسم و کمونیسم را شنیده اند، تضمین رسمی داده می‌شود که در هر کشور طبقۀ کارگری هست و مطالبه ای دارد، گرایش کمونیستی ای هم در درون طبقۀ کارگر وجود دارد.  یکی ممکن است بگوید که این‌ها پرو-روس و پرو-چین هستند و … اما علت این‌که کارگر پرو-روس و پرو-چین می‌شود این است که کارگر بدوا سوسیالیست است و این ها را به عنوان پرچم و قطب های سوسیالیسم قبول می کنند. چین یا شوروی آن جهت گیری درون طبقۀ کارگر را ابداع نمی کند بلکه سعی می کند آن را به خود کانالیزه کند. آن جهت‌گیری سوسیالیستی به دلیل وجود عینی سوسیالیسم قریب به دو قرن و جنبش های سوسیالیستی به وجود آمده و قطب های به اصطلاح مکتبی در این بستر کار می کنند. به هر حال می شود تضمین کرد که در هر کشور سرمایه‌داری که پا بگذارید، یک طبقۀ کارگر دارد که به درجه ای اعتراض و مقاومتی می کند و تحرکی علیه سرمایه دار نشان می دهد و مطمئن باشید که می توانید گرایش های سوسیالیستی در بین این کارگران پیدا کنید. در آخر قرن بیستم این را هم من تضمین می کنم که اگر بروید در آن گرایش های سوسیالیستی بگردید، آثار لاسال را       نمی بینید، آثار مارکس را می بینید. این گرایش کمونیستی واقعیتی عینی است. واقعیتی مادی است بیرون از و مقدم بر همۀ احزاب سیاسی که درون طبقۀ کارگر فعالیت می‌کنند. (مبانی کمونیسم کارگری) 
(6) تمام بحث مارکس در مانیفست این است که با پیدایش سرمایه‌داری، پرولتاریای نوینی شکل گرفته که پایۀ مادی و عینی سوسیالیسم است. پرچم سوسیالیسم را در دست دارد. سوسیالیسم را می‌خواهد. نابودی سرمایه داری را می خواهد. برای نفی آن ارکانی تلاش می کند که سرمایه داری بر پایه‌اش بنا شده یعنی مالکیت خصوصی بر وسایل تولید. به این ترتیب سوسیالیسم همان‌قدر واقعی و عینی است که      سرمایه داری. این حرکت سوسیالیستی همان‌قدر جدی و عینی است که سرمایه‌داری. (مبانی کمونیسم کارگری)
(7) این جا فقط خواستم یک تصویر عینی تر داشته باشید از این حرف که کمونیسم کارگری یک جریان جلوی صحنه در جامعۀ معاصر است. پدیده‌ای نیست که من با کمک باستان‌شناسان یا محققینی از طریق علمی وجود آن را ثابت کنم. این پدیده هر روز دارد مُهرش را به این که بورژوازی چه کار     می کند، …، می کوبد. همۀ حرکات و افعال طبقۀ بورژوا متاثر از این است که روبروی طبقه‌ای قرار دارد که از سوسیالیسم حرف می زند. این جوهر جامعۀ معاصر است… و گرایش کمونیسم کارگری در این اصل –یعنی در این رویارویی طبقۀ کارگر با بورژوازی- است که مکان تعیین‌کننده و زنده‌ای دارد. (مبانی کمونیسم کارگری)
(8) و بالاخره به این نکته می رسیم که مارکسیسم چیزی جز خودآگاهی این گرایش نبوده است. ببینید انگلس در مقدمۀ مانیفست کمونیست چه می‌گوید. می‌گوید از ما می‌پرسند چرا اسم مانیفست کمونیست را برگزیده‌اید؟ چرا اسم این بیانیه، مانیفست سوسیالیست نیست؟ انگلس می گوید سوسیالیسم در آن موقع یک چیز معینی بود، نمایندگانی داشت. آن جریان محترم بورژوایی بود که می خواست جامعۀ بورژوایی را اصلاح بکند، اوضاع رقت انگیز طبقات فرودست را بهبود ببخشد برای این که اتفاقا سرکار بماند. در مقابل این ها کارگران هستند. این‌ها یک نوع سوسیالیسمی را آورده بودند که (اسم می برد از شخصیت‌ها و متفکرینش، وایتلینگ در آلمان، کابه در فرانسه و …) که نخراشیده و نتراشیده علیه مالکیت بورژوایی قد عَلَم کرده بودند… این ها به خودشان می گفتند کمونیست، در نتیجه ما هم اسم این دیدگاه و نگرش و تئوری را کمونیسم گذاشتیم. به عبارت دیگر مارکسیسم اصلا خودش را به عنوان خودآگاهی و عالی ترین سطح بیان این گرایش معرفی می کند. مانیفستی که صادر می کند، می گوید مانیفست این هاست. مانیفست این گرایش اجتماعی فی الحال موجود است. حالا دیگر با مارکسیسم این جنبش به یک مبنای نظری محکم دست یافته استکمونیسم سخن آن بخش طبقۀ کارگر بود که بازسازی رادیکال جامعه را طلب می کرد، می گفت که انقلاب سیاسی فقط کافی نیست و باید یک انقلاب اجتماعی صورت بگیرد. مارکسیسم بر این مبنا حرف می‌زند… (مبانی کمونیسم کارگری)
(9) به هر حال کارگر یک مقولۀ تعریف‌شدۀ عینی است و به خصوص پرولتاریا. از 17 سوال اصول کمونیسم انگلس، یازده‌تاش راجع به پرولتاریا است و همه اش هم توضیح این پدیده به عنوان یک پدیدۀ عینی است. نگفته است پرولتاریا کسی است که طور خاصی فکر کند، بلکه گفته کسی است که در چه موقعیت عینی اقتصادی معینی قرار دارد و این موقعیت عینی قابل تبیین است. (مبانی کمونیسم کارگری)
(10) کمونیسم کارگری به مثابه یک جنبش اجتماعی به هر حال وجود دارد و وقتش شده که این اندیشه و این سیستم فکری جنبش خود را از دست بورژوازی بیرون بکشیم. (مبانی کمونیسم کارگری)
(11) برای مارکس، کمونیسم کارگری یک حرکت بالفعل و عینی و اجتماعی بود که مقدم بر اندیشه‌ها و تلاش‌های خود او وجود داشت و حتی فی الحال رهبران فکری و فرمولاسیون‌های تئوریکی خود را بیرون داده بود. مارکسیسم، سر و سامان‌دادن به این جنبش، مسلح کردن به آن افق و اهداف روشن و به یک نقد عمیق و محکم به جامعه موجود خود را هدف قرار داد… یکی از نمودهای جدایی این کمونیسم از طبقۀ کارگر و کمونیسم کارگری همین انکار عینیت اجتماعی طبقۀ کارگر است. برای این ها کمونیسم کارگری انشقاقی از ایدئولوژی سوسیالیستی است… رابطۀ جامعه و اندیشه، جنبش و تفکر برای این‌ها واژگون شده است. (مبانی کمونیسم کارگری)   
(12) کمونيسم کارگرى از نظر فکرى يعنى مارکسيسم و از نظر اجتماعى يعنى جنبش اعتراض ضد سرمايه دارى کارگر. (تفاوت های ما)
(13) کمونيسم کارگرى قبلا يک بار خود را در تمايز با سوسياليسم‌هاى ديگر توضيح داده و بيان کرده است. مانيفست کمونيست اساسا بيانيه اى براى همين کار بود. روش مارکس در مانيفست تفکيک اجتماعى کمونيسم کارگرى از ساير گرايشات است و نه تفکيک مکتبى آن. مارکس آن جا، پس از آن که کمونيسم کارگرى را به عنوان يک حرکت و جنبش اجتماعى و يک عکس‌العمل طبقاتى ويژه به جامعه سرمايه دارى توضيح مي دهد، تفاوت هاى اين جنبش را با سوسياليسم طبقات ديگر، سوسياليسم فئودالى، بورژوائى و خرده بورژوایى، برمي شمارد. مانيفست کمونيست اين جريانات را نه به مثابه مکاتب، بلکه به عنوان حرکت هاى طبقاتى معين، حاصل شرايط معين و برخاسته از     منفعت هاى معينى توضيح مي دهد و مرز کمونيسم کارگرى را با آن ها ترسيم مي کند. به عبارت ديگر مارکس از تقابل جنبش‌هاى اجتماعى و تنها بر اين مبنى از تقابل آراء و افکار سخن مي‌گويد. براى مارکس کمونيسم کارگرى يک حرکت بالفعل و عينى و اجتماعى بود که مقدم بر انديشه ها و   تلاش هاى خود او وجود داشت و حتى    فى الحال رهبران فکرى و فرمولاسيون هاى تئوريکى هم از خود بيرون داده بود. مارکسيسم سر و سامان دادن به اين جنبش، مسلح کردن آن به افق و اهداف روشن و به يک نقد عميق و محکم به جامعه موجود را هدف خود قرار داد. خيلى سريع مارکسيسم به پرچم کمونيسم کارگرى تبديل شد.(تفاوت های ما)
(14) ما جنبش اجتماعى و اعتراض کارگرى عليه جامعه موجود را مبنا قرار مي‌دهيم. اگر امروز آن مارکسيسم و آن کمونيسم حزبى‌اى که هدايت و سر و سامان دادن به اعتراض سوسياليستى کارگر را هدف خود قرار داده بود ديگر به عقب رانده شده و کمونيسم موجود امر اجتماعى ديگرى را دنبال مي‌کند، اين تنها به معنى تضعيف و سردرگمى و  بى رهبرى اين حرکت اجتماعى است و نه محو آن. اگر مارکس هم امروز زنده مي‌شد و به جامعه نگاه مي کرد و اعتراض کارگران را مي ديد، باز هم دست به کار نوشتن يک مانيفست کمونيسم کارگرى مي‌شد که پرچم اعتراض سوسياليستى کارگر را بلند کند و به اين جنبش، در تقابل با کل سوسياليسم طبقات ديگر، که متاسفانه نام مارکسيست هم روى خود گذاشته‌اند، افق و دورنما و نقد بدهد. ما امروز مارکس را نداريم، اما جنبش اجتماعى و طبقاتى خود را داريم و خوشبختانه نفوذ عميق مارکس در آن را به صورت تمايل غريزى و ديگر ”خود به خودى“  کارگر مبارز به مارکسيسم هم داريم. (تفاوت های ما)
(15) کمونيسم يک جنبش اعتقادى نيست، بلکه يک جنبش اجتماعى-طبقاتى معين است، يک حرکت کارگرى است… ما گفته ايم که کمونيسم را تنها بعنوان جنبش اعتراضى کارگر حاضريم بفهميم و تنها در متن اعتراض اجتماعى اين طبقه تازه مي توان کمونيسم را به عنوان يک مکتب و يک ديدگاه و تئورى انقلابى درک کرد و برايش مبارزه کرد. در مقابل، اين عکس العمل پيش آمده که ”تئورى چه مي شود؟“. من اين را عکس العمل طبيعى همان بخش و طبقه اجتماعى و همان سنت سياسى مي دانم که دارم نقدش مي کنم. کمونيسم براى سوسياليسم راديکال موجود يک تئورى است. تنزل دادن کمونيسم به يک دستگاه فکرى عام المنفعه، ”علم تاريخ“، و غيره کانالى است که از طريق آن روشنفکر چپ گراى بورژوا، بوروکرات اصلاح طلب، ناسيوناليست و دموکرات چينى و بوليويايى و ايرانى، دارد خود را نسبت به مارکسيسم و کمونيسم مانند کارگر صاحب حق مي کند. وقتى ما مي گویيم کمونيسم تنها به مثابه يک جريان کارگرى شايسته اين عنوان است، مي گويند تئورى چه مي شود. به نظر من منظور اين ها اين ست که ”ما چه مي‌شويم“. به نظر من ما تازه داريم تئورى را سر جاى واقعى خودش قرار مي دهيم. اگر اين ها اين قدر را از مارکس نفهميده باشند که کمونيسم يک جنبش اعتقادى نيست، بلکه يک جنبش اجتماعى-طبقاتى معين است، يک حرکت کارگرى است، آن وقت ابراز نگرانى‌شان به حال تئورى در برابر بحث کمونيسم کارگرى نبايد جدى گرفته شود.  (تفاوت های ما)
در وهلۀ بعدی، یک سیستم فکری جامع و فراگیر است:
(16) کمونیسم کارگری مارکسیسم است و به همین اعتبار، جامع و فراگیر است. (مبانی کمونیسم کارگری)
(17) از نظر تئوریکی ارتدکسی مارکسیسم را تاکید می کند و بر صحت مارکسیسم پافشاری می کند و تنها چیزی که من این جا اضافه‌ می‌کنم این است که کمونیسم کارگری می‌کوشد این مارکسیسم را در انتهای قرن بیستم به کار ببندد. دستگاه فکری کمونیسم کارگری مارکسیسم است در تلاقی زمانی خودش، آخر قرن بیستم. (مبانی کمونیسم کارگری)
(18) بنابراین به عنوان یک دستگاه فکری، مارکسیسم دستگاه فکری کارگر است و نه مربوط به کارگر. نه تئوری انقلاب برای کارگران، بلکه تئوری کارگران برای انقلاب. (مبانی کمونیسم کارگری)
(19) مارکسیسم بنا بر تعریفی که خود در اساس جهان بینی اش از خود به دست می‌دهد، یک نگرش و سیستم فکری کارگری است و فقط با دست بردن در بنیادهای اساسی اش می توان کاربستی غیری از پرولتری بودن و کارگری بودن به آن داد. انتقال مارکسیسم از جنبش طبقۀ کارگر به جنبش های مختلف بورژوایی بدون تجدید نظر در این سیستم و اندیشه و بدون تحریفات ممکن نیست و تصرف مجدد مارکسیسم به وسیلۀ جنبش سوسیالیستی طبقۀ کارگر هم بدون اعاده احکام مارکسیسم ممکن نیست. این جاست که ایدئولوژی و تئوری، جایگاه شان را برای ما دوباره پیدا می‌کنند. ما طرفدار ساختن احزابی که متولیان آستان قدس تئوری باشند نیستیم ولی به عنوان احزاب کارگری شدیدا به ارتدوکسی مارکسیسم و تمام صحت تئوریکی مارکسیسم نیاز داریم. (مبانی کمونیسم کارگری)
(20) امروز کمونیسم کارگری یک واقعیت زنده است. در زمان مارکس، جنبش کمونیستی کارگری فرانسه رهبر فکری خودش را دارد، آلمان رهبر فکری خودش را دارد. امروز در قرن بیستم، جنبش کارگری کمونیستی پرچم مارکسیسم را بلند می کند. مارکسیسم در دل کمونیسم کارگری    جای گیر شده است. (مبانی کمونیسم کارگری)
(21) اما براى ما مارکسيسم ابزار نقد است. ابزار شناختن عميق ترين ريشه هاى مصائبى است که بشر به طور کلى و کارگر به طور اخص در اين جامعه تجربه مي کند. ابزار کسب يک خودآگاهى عميق اجتماعى و تاريخى براى کارگر و درک امکاناتى است که براى تحول جامعه موجود وجود دارد. اين ها خواص اثباتى تئورى مارکس است که، در غياب کاربست‌هاى غير کارگرى تا کنونى‌اش، مي‌توانست مستقيما بدرون جامعه و طبقه برده شود و يک صف‌آرایى فکرى قدرتمند در برابر آراء حاکم در جامعه به وجود بياورد. (تفاوت های ما)
ب) کمونیسم غیرکارگری چیست؟
 (22) سوسیالیسم عملا موجود در ادبیات طیف پرو روس به سوسیالیسم اردوگاهی می گویند. من در این جا آن را به این معنی به کار نمی‌برم. من منظورم هر نوع تحزب و تشکل کمونیستی است که تا این لحظه داریم راجع به آن ها حرف می زنیم. منظورم کمونیسمی است که من آن را غیرکارگری می‌دانم. (مبانی کمونیسم کارگری)
(23) روندهای اجتماعی عینی باعث شد که مارکسیسم که با انقلاب اکتبر به ویژه به پرچم هر نوع سوسیالیسم انقلابی در دنیا تبدیل شد و لاجرم سوسیالیسم را با خود معنا کرد، در مراحل بعدی قدم به قدم به دست طبقات دیگری بیافتد و به عنوان ابزار امر اجتماعی دیگری به کار گرفته شود. جنبش سوسیالیستی طبقۀ کارگر عملا در این جریان خفه می‌شود. مارکسیسم به عنوان یک تئوری و دیدگاه از این جنبش گرفته می‌شود و طبقات دیگر آن را به دست می گیرند. مارکسیسم کاربست اجتماعی دیگری پیدا می‌کند. می‌بینیم برای مثال دارد به مسالۀ توسعه‌نیافتگی کشورهای عقب‌مانده جواب می‌دهد، به مسائل رشد اقتصادی و شکاف طبقاتی بعد از جنگ دوم در اروپای صنعتی و بحران دهه‌های بعد جواب می‌دهد، به مسالۀ ساختمان اقتصاد روسیه جواب می‌دهد، به مسالۀ یه اصطلاح یاس فلسفی روشنفکران آمریکایی و اروپایی جواب می‌دهد. ولی مسالۀ مبارزۀ طبقاتی در همین جوامع سوال اصلی روبروی این مارکسیسم رسمی نیست. ما دیگر، رگه‌های اصلی و رسمی سوسیالیسم مارکسیسم معاصر را در آن موضع طبقاتی و اجتماعی خاص نمی‌بینیم. به عنوان یک پدیدۀ اجتماعی، مارکسیسم، ملی می‌شود. توسط بورژوازی مصادره و ملی می‌شود و دیگر به عنوان یک پدیدۀ کارگری، معطوف به انقلاب کارگری، علیه کارمزدی با همۀ جهان‌نگری و تبیین طبقاتی‌ای که مارکس در قالب این تفکر قرار داده بود، ظاهر نمی‌شود. دیگر آن آرمان تاریخ‌ساز و آن نقدی که بر جهان معاصر داشت و آن ماموریتی که برای خود قائل بود، محو و منتفی شده است. اینجاست که به نظر من به هیچ وجه مجاز نیستیم که هر جنبش و جریانی را که به خودش می گوید مارکسیست، را واقعا مارکسیست تلقی کنیم و بخشی از جنبش طبقۀ کارگر و یا مبارزه برای انقلاب کمونیستی به حساب آوریم. بلکه اول باید مکان اجتماعی اش را روشن کنیم. باید جنبش های کمونیستی را از این موضع قضاوت کنیم که جنبش چه طبقاتی اند و برای چه اهدافی به راه افتاده‌اند. و حرف من این است که بستر اصلی کمونیسم تا کنونی، کمونیسمی است که کاربست اجتماعی‌اش را در ایجاد تحولاتی در محدودۀ خود بورژوازی یافته است و نهایتا کمونیسمی بورژوایی است. کمونیسم کارگری می خواهد با این مساله مقابله کند. (مبانی کمونیسم کارگری)
(24) ما هم امروز با همين روش مانيفست به جهان نگاه مي کنيم. براى ما کمونيسم کارگرى قبل از هر چيز يک جنبش اجتماعى و عينى است. تنها بر اين مبنا وارد بحث تفکر و سياست ناظر بر اين جنبش و تمايز آن با ساير گرايش های سوسياليستى در جامعه معاصر مي شويم. اين دقيقا عکس نحوه نگرش کليه گرايشات کمونيسم موجود به مساله است. يکى از نمودهاى جدائى اين کمونيسم از طبقه کارگر و کمونيسم کارگرى همين انکار عينيت اجتماعى کمونيسم کارگرى است… براى اين ها سوسياليسم کارگرى اشتقاقى از ايدئولوژى سوسياليستى است. مکتب سوسياليستى خالق اعتراض سوسياليستى طبقه کارگر است. اين ها مارکسيسم را، حال با هر برداشتى که از آن دارند، منشاء سوسياليسم کارگرى مي دانند. رابطه جنبش و تفکر، جامعه و انديشه، کاملا براى اين ها وارونه شده است. (تفاوت های ما)
(25) تمام صحبت ما بر سر اين‌ است که شاخه هاى مختلف سوسياليسم تاکنونى مستقل از داس و چکشى که روى پرچم شان بوده و نام مارکس يا لنين که ورد زبانشان بوده، عمدتا جنبش هاى اجتماعى طبقات ناراضى ديگر براى اصلاحات و تغييرات غير سوسياليستى بوده‌اند. اين که در اين  جنبش ها تئورى و عمل سياسى احزاب چه رابطه اى با هم داشته اند، کدام تحت الشعاع ديگرى قرار گرفته و غيره مي تواند در درون خود اين سنت ها مورد بحث باشد. بحث ما بر سر تعلق به جنبش اجتماعى ديگرى است که در کنار اين سوسياليسم غيرکارگرى وجود داشته و دارد، هم با تئورى متفاوت خودش و هم با پراتيک خودش. (تفاوت های ما)
ج) روند جایگزینی کمونیسم کارگری در قرن بیستم با کمونیسم غیرکارگری چگونه بود؟
(26) چرا این ها مارکسیسم را اتخاذ کردند؟ چرا این آرمان های ناسیونالیستی یا رفرمیستی بورژوایی نمی توانست به اسم خودش و تحت پرچم خودش پیش برود؟ به نظر من به این دلیل که نیروی اجتماعی عظیم سوسیالیسم را در مقابل خود می‌بینند. نیرویی که مارکسیسم را پرچم خودش می‌داند. تمام مساله این جاست که این قدرت طبقۀ کارگر و جنبش اجتماعی کارگری برای سوسیالیسم است که بورژوازی را در موارد مختلف ناگزیر کرده است امیال خودش را تحت عنوان سوسیالیسم پیش ببرد. جناح چپ بورژوازی که به چیزی شکوه دارد و می خواهد جنبش کارگری را ضمیمۀ خود کند. این نشان‌دهندۀ نفوذ مارکسیسم و تعلق واقعی مارکسیسم به طبقۀ کارگر و گرایش واقعی آن طبقه به مارکسیسم است. (مبانی کمونیسم کارگری)
(27) مارکسیسم… برای سال‌های طولانی مُد شد. وقتی در روسیه انقلاب شد تا اقصی نقاط دنیا این مارکسیسم و لنینیسم و عکس لنینی و کار لنینی محبوب شد. ملک الشعرای بهار در مدح لنین شعر دارد. معلوم است جناح چپ بورژوازی و روشنفکر ناراضی و به بازی گرفته شده چنین کشوری چه باید بگوید. فشار کمونیسم و مارکسیسم در مقیاس اجتماعی و در سطح جهانی، برای سال های طولانی جنبش های مختلف غیرکارگری را ناگزیر کرده است که به آن متوسل شوند و خود را سوسیالیست و مارکسیست بخوانند، بدون این که در اهداف و جهان نگری مارکسیسم شریک باشند و یا بر طبقۀ کارگر بنا شده باشند. (مبانی کمونیسم کارگری)
(28) برای این که این انتقال به کمونیسم بورژوایی انجام شده باشد، یعنی به درجه‌ای که این انتقال انجام شده، می بایست در مارکسیسم به عنوان یک دیدگاه و تئوری و اندیشه دست می بردند. مارکسیسم به این دلیل تحریف شده که امرهای اجتماعی معینی بر امر طبقۀ کارگر در صحنۀ جهان مقدم شده… از یک طرف با سرکوب و از طرف دیگر با تحریف توانسته است که امر سوسیالیستی طبقۀ کارگر را به حاشیه براند… در این شرایط سر و دم مارکسیسم هم باید چیده شود تا بتواند به درد این کار بخورد… این پیش پا افتادن و دست بالا پیدا کردن جنبش های اجتماعی دیگر است که باعث می‌شود در مارکسیسم تحریف به وجود آید و نه بر عکس، یعنی به این صورت نیست که بدوا مارکسیسم از نظر تئوریک تحریف بشود و بعد جنبش پرولتری مربوطه به تدریج بورژوایی بشود. جنبش پرولتری در کشمکش دائمی سر جای خودش هست، مساله این است که جنبش مدعی سوسیالیسم در کشورهای مختلف است که در آن مکان اجتماعی-طبقاتی نمانده و در موضع   اصلاح طلبی موعظه خوانی برای جامعۀ سرمایه داری و تلاش برای ایجاد تغییرات موضعی در آن قرار گرفته و به جنبش چپ بورژوازی تبدیل شده است. (مبانی کمونیسم کارگری)
با ذکر این نقل قول های طولانی، روندی را آغاز می کنیم تا در پایان این مرحله ابتدا به تصویری روشن از این مساله دست یابیم که مسالۀ اصلی و فرضیۀ محوری کمونیسم کارگری چیست و آن گاه با بررسی پاسخ های آن، تناقضات اساسی آن را بیرون بکشیم و نقد بنیادین خود را بر آن وارد سازیم.
سیر تاریخی مساله بدین گونه است که گرایشی از سال‌های 9-1368 (به شکل رسمی) و یا از میانۀ دهۀ 1360 (به گفتۀ بنیان‌گذارانش) در حزب کمونیست ایران (تاسیس در شهریور 1362) پدید می آید که مدعی است که با طرح سلسله مباحثی تحت عنوان ”کمونیسم کارگری“ خود را به ترتیب از سایر گرایش های درون این حزب، از همۀ گرایش‌های دیگر چپ و کمونیست در تاریخ معاصر ایران و از همۀ آن‌چه در جهان خود را ”جنبش کمونیستی“ نامیده است (به غیر از مورد مشخص تجربۀ حزب بلشویک آن هم تنها در مقطع انقلاب 1917 در روسیه)، هم به لحاظ تئوریک و هم به لحاظ ارائه یک سیاست عملی متمایز می‌کند. برای تاکید دوباره یادآوری می کنیم که این مباحث در نیمۀ دوم 1980 و در شرایطی عرضه می‌شوند که به ویژگی های داخلی، منطقه ای و بین المللی این دوره در قسمت های پیشین اشاره شد. این گرایش مدعی بود که با طرح بحث کمونیسم کارگری، ”سوسیالیسم در ایران به نقطۀ عطف تعیین‌کننده‌ای رسیده است“ و تا پیش از آن، هر آن‌چه تحت عنوان سوسیالیسم در ایران و جهان مطرح شده، چیزی ”جنبش ناراضیان طبقات حاکم“ نبوده است. چنین داعیه‌هایی بارها و بارها با تعابیر و الفاظ گوناگون توسط بنیان گذار و    سخن گوی اصلی این گرایش یعنی منصور حکمت تکرار می‌شود. بلندپروازی کمونیسم کارگری تا به آن‌جاست که خود را نقطۀ عطفی در تاریخ کمونیسم در جهان می‌داند و بر آن است که با تولد آن، حداقل جنبش انقلابی برای تغییر وضعیت موجود در جهان چه به لحاظ تئوریک و چه از جنبۀ پراتیک باید بر پاشنۀ دیگری بچرخد.
محتوا و مدعای عمده و اصلی کمونیسم کارگری از همان عنوان آن پیداست؛ کمونیسم کارگری یعنی کمونیسمی که هویت اصلی را حول شکاف کارگری-غیرکارگری بودن صورت‌بندی می کند و هستی خود را بر پایۀ تمایز و جدایی از ”کمونیسم غیرکارگری“ استوار می‌کند.
اما ویژگی اساسی و اصلی کمونیسم غیرکارگری و یا به عبارت دقیق‌تر، کمونیسم‌های غیر-کارگری از نظر حکمت چیست؟ خود حکمت علاقه دارد نقطۀ عزیمت خود را ”شکاف کمونیسم واقعا موجود در تمام سطوح با کمونیسم مورد نظر مارکس“ معرفی کند. به نظر حکمت تاریخا احزاب و جریانات بسیاری بوده‌اند که نقطۀ شروع کار خود را همین شکاف قرار داده‌اند اما کمونیسم کارگری هنوز یک تفاوت اساسی با تمامی این جریانات دارد. در   این جاست که حکمت تلاش می کند به ”کمونیسم کارگری“ خود در تمایز از تمام آن‌جه ”سنت ضدرویزیونیستی“ و یا ”چپ رادیکال غیرکارگری“ می‌داند، -و منظورش تمام جریانات چپ انقلابی است که از دهۀ 1960 به این سو در مرزبندی با سوسیالیسم اردوگاهی شکل گرفتند- هویت و هستی مستقلی ببخشد. جالب این جاست که او جریان ”مارکسیسم انقلابی“ در ایران یعنی همان جریانی که خود او مهم ترین نظریه پرداز آن بود و حکا بر پایۀ آن تشکیل شد را نیز در درون همان ”سنت ضد رویزیونیستی“ قرار دهد و در نتیجه گسست خود را از این سنت به بخشی از تاریخ خود حکا نیز تسری دهد. او می خواهد ”راه کمونیسم کارگری“ را ”از این جا به بعد“ از تمامی جریانات درون این سنت ”جدا کند“.  
حکمت بحث‌های گوناگون و پر شاخ و برگی در این رابطه مطرح می کند اما در نهایت آن‌چه از نظر او این کمونیسم‌ها را غیرکارگری می‌کند، درکی است که آن ها  از خودشان به عنوان جریانات مارکسیست و کمونیست، از مبارزۀ طبقۀ کارگر و از رابطۀ بین این دو دارند. این درک ناقص و نادرست و نه عواملی مانند اختناق و دیکتاتوری،        عقب ماندگی توده های طبقۀ کارگر و … است که باعث بیگانگی آنان با این طبقه شده است. کمونیسم غیرکارگری، صرف‌نظر از اشکال گوناگون آن، می خواهد بر اساس تئوری، برنامه و    پنداشت های خود در مورد جنبش سوسیالیستی، این جنبش را بسازد چرا که با نگرشی وارونه، غیرماتریالیستی و ایده‌آلیستی، مارکسیسم (حال با روایت خود از آن) را منشاء و خالق سوسیالیسم کارگری می داند و این جنبش را اشتقاقی از ایدئولوژی سوسیالیستی می داند. او می خواهد بر اساس طرح، ایده و ذهنیت خود جنبش را بسازد و در یک کلام، نقطۀ عزیمت او تصویری است که خود او از جنبش سوسیالیستی دارد. به نظر حکمت ”جنبش ضد-رویزیونیستی“، می خواهد از مارکسیسم و حقانیت آن به عنوان ”یک ایدئولوژی“ و ”یک مذهب“ دفاع کند. این جنبش از دریچۀ ایدئولوژیک به جامعه نگاه می کند و تببین و اجتماعی را بر پایه مشاهدۀ ایدئولوژیک بنا      می کند. به نظر حکمت در غالب اوقات، در پس این تصویر و این درک های ایدئولوژیک در حقیقت منافع و اعتراض طبقات غیرکارگر و حتی بخش‌های ناراضی طبقات حاکم نهفته است که به دنبال اصلاحات و ایجاد تغییرات غیر-سوسیالیستی در وضع موجود هستند و بر اساس آن مارکسیسم را مطابق میل و منفعت خود شکل می دهند. در مورد دلیل گرایش این افراد و اقشار به بیان منافع خود در قالب مارکسیسم و احتراز از بیان آن در قالب های مستقل و مناسب تر، حکمت به تناقض‌گویی آشکار دچار می‌شود. در جاهایی قدرت طبقۀ کارگر، نفوذ مارکسیسم و ”مُد شدن“ آن و فشار کمونیسم و … را عامل استفاده از مارکسیسم می داند و در جایی دیگر ”موقعیت ضعف و نابسامانی جنبش سوسیالیستی طبقۀ کارگر“ را عامل این ”مصادرۀ ایدئولوژیک“ می‌داند. اما در یک مورد مشخص هم که این چپ رادیکال غیرکارگری دیگر حشو زوائد جریانات پوپولیستی و غیر-کارگری را از مارکسیسم خود زدوده است، یعنی در جریان ”مارکسیسم انقلابی“ شکل گرفته در حکا در نیمۀ اول دهۀ 1360 نیز این چپ رادیکال هنوز می خواهد یک جنبش پراتیک و کارگری را بر مبنای تئوری مارکسیسم انقلابی خود سازمان دهد. اما این نگرش هنوز وارونه و در ویژگی اساسی کمونیسم های غیر-کارگری با آن شریک است؛ یعنی در باور به لزوم ایجاد یک جنبش پراتیک بر مبنای اندیشه و باورهای تئوریک. 
بدین ترتیب می توان نتیجه‌گیری کرد که مسالۀ کلیدی نقد کمونیسم کارگری به کمونیسم تا کنونی، رابطۀ این کمونیسم با پرولتاریا و مبارزۀ طبقاتی آن و درک آن از جایگاه این مبارزه است. شاید بتوان سوال اصلی‌ای را که کمونیسم کارگری در پاسخ به آن، ارکان خود را پی می افکند، این‌چنین مطرح کرد: بین تئوری و آن پراتیک اجتماعی که منشاء اجتماعی-تاریخی تئوری است، چه رابطه ای برقرار است؟ بین حاملان یک ایدئولوژی انقلابی و طبقه ای که قرار است عامل و ضامن تغییر انقلابی باشد و این ایدئولوژی با جایگاه اجتماعی و تاریخی آن هم‌خوانی دارد، چه رابطه ای باید وجود داشته شود تا آن تغییر انجام و آن آرمان محقق شود؟ بین مارکسیسم و طبقۀ کارگر؟ بین حزب و سازمان مارکسیستی و یا مدعی مارکسیسم و مبارزات طبقۀ کارگر؟ بین حزب و طبقه؟ 
بنا بر این آن طور که مشخص شد، سوال اصلی و مسالۀ محوری کمونیسم کارگری، معضلی قدیمی و آشنا در جنبش کمونیستی است که تا کنون بارها مورد بحث قرار گرفته و ابدا مسالۀ جدیدی نیست. بدین ترتیب در گام بعدی می توان چکیدۀ طرح کمونیسم کارگری را بر اساس مسالۀ اصلی‌ای که در مقابل خود قرار می دهد و پاسخی که به آن می‌دهد، در یک تصویر کلی چنین ترسیم کرد:
کمونیسم کارگری در نخستین گام ”اعتراف به این امر است“ که جنبش سوسیالیستی طبقۀ کارگر، مستقل از جریانات، احزاب و سازمان‌هایی که داعیۀ سازمان دادن به چنین جنبشی را دارند، وجود دارد. اعتراض سوسیالیستی طبقۀ کارگر هم زاد سرمایه داری است. از زمانی که شیوۀ تولید  سرمایه داری، شیوۀ مبتنی بر کار مزدی، هستی یافته با مبارزۀ سوسیالیستی طبقۀ کارگر همراه بوده است. به همین دلیل، مبارزۀ سوسیالیستی طبقۀ کارگر نتیجه یا حاصل فعالیت‌های سازمان‌ها و گروه‌ها و احزاب مارکسیست در درون این جنبش نیست، بلکه مقدم بر آن است. کمونیسم کارگری بر خلاف کمونیسم تا کنونی قصد ندارد که بر اساس اندیشه و برنامۀ خود یک جنبش بسازد بلکه قصد دارد جنبشی را که فی الحال موجود است، سازمان دهد و حزب و ”بیان سیاسی“ این جریان باشد. کمونیسم کارگری ”یک جنبش فکری نیست که به دنبال پایۀ پراتیکی خود می گردد“ بلکه برعکس ”یک جنبش مادی و پراتیکی متمایز“ است. به عبارت دیگر، جریانی که می‌خواهد به سوی طبقۀ کارگر حرکت کند، باید آن را ”همان‌طور که هست“ بشناسد و نه بر مبنای تجسمی که ”طبقات دارا از کارگر و طبقۀ کارگر“ ارائه می‌دهند. به نظر حکمت این نحوۀ نگرش، یک ”وارونگی سنتی“ را اصلاح می‌کند و ”مساله را از قاعده‌اش زمین می‌گذارد“ (در بخش های بعدی به این مساله خواهیم پرداخت که در این جا، حکمت از تعبیر مارکس در مورد برخوردش با منطق هگل و نیز درک رایج از رابطۀ زیربنا-روبنا در مارکسیسم، استفاده ای تبلیغاتی و بدون ربط می کند.) کمونیسم کارگری مورد نظر حکمت بر عکس ”چپ رادیکال غیرکارگری“ و ”سنت ضد-رویزیونیستی“، ”مشاهدۀ ایدئولوژیکی‌اش را از یک مشاهدۀ اجتماعی استنتاج می‌ کند“. به نظر این جریان، شکاف یاد شده بین کمونیسم مارکس و کمونیسم واقعا موجود، نه ناشی از نقض تئوری یا تجدید نظر در آن بلکه ناشی از این واقعیت است که ”سوسیالیسم به عنوان پدیدۀ اجتماعی، کاربست طبقاتی متفاوتی پیدا کرده است، جنبش طبقات دیگری است و احکام تئوریک مارکسیسم دارد توسط طبقات دیگر تفسیر می‌شود و کاربست پیدا می کند“ و ”عینیت اجتماعی جنبش سوسیالیستی طبقۀ کارگر مورد انکار قرار می‌گیرد“. در حالی که ”جنبش اجتماعی برای سوسیالیسم درست به موازات و هم زمان با این پدیده در همۀ دوره ها با تمام عینیت خودش جریان داشته و دارد“. تاریخ کمونیسم ”نه تاریخ یک مکتب بلکه تاریخ یک اعتراض طبقاتی است“ که توسط جریانات گوناگون مانند تروتسکیسم، مائوئیسم، چپ نو، اورو کمونیسم، و … و … ”مصادره شده است“. به نظر حکمت حتی مارکسیسم انقلابی اواخر دهۀ 1350 و اوایل دهۀ 1360، ”هنوز اجتماعا در قطب طبقاتی دیگری قرار دارد“ و ”شکاف اجتماعی عمیقی بین آن و کمونیسم کارگری“ واقع شده است.
بر اساس کشف این تفاوت که به نظر حکمت سترگ و دوران ساز است، او مدعی می شود که کمونیسم کارگری ”تبیینی است از پایه ای ترین مسائل کمونیسم و سوسیالیسم معاصر“ و تنها جریانی است که ”در شرایط کنونی افق پیشروی و بالندگی دارد.“ به نظر حکمت، ”این کمونیسم در تمام وجوه با آن چه در نیم قرن اخیر دنیا به آن نام کمونیسم داده، متفاوت است؛ مکتب دیگری است، جنبش دیگری است، احزاب نوع دیگری را ایجاب می کند، تاریخ متفاوتی داشته، اصول و پرنسیب‌های دیگری را ایجاب می‌کند و …“
تا این جا تلاش کردیم تا از دل بحث‌های گوناگون و متنوع حکمت، که خصلت شفاهی بودن بر تشتت و ابهامات آن افزوده است، یک طرح کلی از مسالۀ اصلی‌ای که گرایش کمونیسم کارگری در مقابل خود قرار می دهد و نیز پاسخ خاص آن به این مساله بیرون بیاوریم. ما در قسمت بعدی به تناقضات و اشکالات این پاسخ خواهیم پرداخت. تلاش ما این است که توان تئوریک کمونیسم کارگری را در قیاس با ادعاهای بسیار بزرگش بسنجیم و در پایان نشان دهیم که کمونیسم کارگری در واقعیت خود به عنوان یک گرایش فکری، از همان آغاز حرف تازه ای در بر نداشت. به باور ما کمونیسم کارگری حرکتی بود که به ناگزیر نمی توانست گامی از نقطۀ آغازین خود فراتر نهد و در دومین گام با تناقضاتی روبرو می‌شد (و شد) که به ناچار آن را به همان نقطۀ نخستین باز می‌گرداند و باعث در جا زدن آن می شد. از این زاویه، کمونیسم کارگری از مارکسیسم انقلابی که بسیار منسجم تر، شفاف تر، متواضع تر و در دستیابی به هدف اصلی اعلام‌شدۀ خود موفق بود، چندین گام عقب‌تر می‌رود و دچار پسروی چشمگیری می‌شود. به علاوه، این رفت و برگشت ها و اصرار به پیش تاختن علی‌رغم این تناقضات، باعث ایجاد آشفتگی و هرج و مرجی می‌شود که گرایش‌های واگرایانه‌ای را برای غلبه بر این تناقضات از دل خود بیرون  می دهد. نقطۀ اوج چنین پریشان گویی، تناقض آفرینی و واگرایی ای را می توان در نظرات کاملا جدید و متفاوت حکمت از کنگرۀ دوم ح.ک.ک (1377) بدان سو تحت همین عنوان ”کمونیسم کارگری“ جستجو کرد که در جای خود به آن خواهیم پرداخت.
رابطۀ حزب و طبقه؛ مساله ای قدیمی و کانون اصلی نقد
دیدیم که مسالۀ اصلی کمونیسم کارگری، علی‌رغم تمام ادعاها و آسمان و ریسمان بافتن ها، در نهایت همان مسالۀ قدیمی رابطۀ حزب و طبقه است. نخستین گام اساسی کمونیسم کارگری در پاسخ به این مساله این است که تمایزی را که سنت کلاسیک مارکسیستی تا کنونی (مارکس، انگلس، لنین، رزا لوکزامبورگ، تروتسکی و گرامشی) بین حزب و طبقه، بین مبارزۀ خود به خودی و خود-انگیختۀ طبقۀ کارگر از یک سو و مبارزۀ آن در قالب فعالیت احزاب و سازمان های کمونیستی (جنبش کمونیستی) برقرار کرده است را فرو بریزد و بدین طریق ظاهرا طرحی نو در پاسخ به این مساله در افکند. این کار از چه طریقی صورت می‌گیرد؟ حکمت تلاش می‌کند از طریق قرار دادن عنصر سیاسی و آگاهانه در بطن و متن مبارزۀ خود به خودی و اقتصادی خود طبقه، دوآلیسمی را که در این رابطه (حزب-طبقه) وجود دارد، از میان بردارد و نوعی نگرش مونیستی در این رابطه را با تاکید پررنگ و مکرر بر ”عینیت داشتن“ جریان و مطالبات سوسیالیستی در بطن مبارزات روزمره و خودانگیختۀ طبقۀ کارگر، جدا بودن مسیر تاریخی جنبش سوسیالیستی در درون طبقۀ کارگر و سیر تحول جنبش کمونیستی تا کنونی (یعنی تمام گرایش‌های کمونیستی از ابتدا تا کنون) و بی‌ربطی این دو با هم بر این مساله حاکم گرداند. در حقیقت می توان احتمال داد که او این کار را با انگیزۀ رها کردن گریبان جنبش کارگری موجود و به اصطلاح جنبش کمونیستی آینده از مسئولیت بنای در حال فرو ریختن سوسیالیسم اردوگاهی و چینی و وضعیت نابسامان سازمان‌ها و احزاب کمونیست در اواخر دهۀ 1980 انجام می دهد اما خواهیم دید که او با این کار عملا  تیشه به ریشۀ نفس تحزب کمونیستی زده و با تئوریزه‌کردن این امر، به سوی نوعی انحلال‌طلبی گام بر می‌دارد. در این جا استدلالات خودمان را پیرامون این مساله و مسیری که حکمت عملا در آن قرار می‌گیرد را به ترتیب ارائه خواهیم داد؛ نخست با مروری کوتاه بر چرایی و چگونگی تمایز حزب-طبقه در سنت کلاسیک مارکسیستی آغاز خواهیم کرد.
نخست باید دانست که ایجاد تمایز بین حزب و طبقه، زائده و نتیجۀ تفکر و تخیل مارکسیست ها و نوعی مرزگذاری صوری، نظری و دل بخواهی نیست. لزوم این تفکیک و تمایز در بطن خود واقعیت وجودی طبقۀ کارگر در جامعۀ سرمایه داری و آگاهی ناموزون(Uneven Conseciousness) آن در ابعاد تاریخی (در دوره‌های مختلف رکود و رونق مبارزات)، بخشی (پیشرو بودن بخشی از طبقه و عقب‌مانده بودن بخشی دیگر) و فردی (وجود دیدگاه های انقلابی در کنار نظرات عقب‌مانده در فرد فرد کارگران) نهفته است. ارنست مندل اشاره می‌کند که یک انقلاب سوسیالیستی از یک سو به ”بالاترین سطح آگاهی ممکن“، و از سوی دیگر به ”بالاترین سطح خود-سازماندهی و خودجوشی بخش هر چه بزرگ‌تری از جامعه“ نیاز دارد و  تمام مسائل مربوط به رابطه یک سازمان پیشتاز و توده‌ها از همین تناقض پایه‌ای سرچشمه می‌گیرد. (7) مندل در ادامه می‌نویسد:
”… تنها نتیجه‌ای که شما می‌توانید از جنبش تاریخی واقعی اخذ کنید این است که در جدال های روزمره، آن‌چه لنین آگاهی ترید یونیونی (اتحادیه ای- tarade union consciousness) می خواند، بر طبقۀ کارگر تسلط داشته است. من آن را آگاهی ابتدایی طبقۀ کارگر نام می‌نهم. این آگاهی، به انقلاب روزمرۀ دائمی بر علیه سرمایه داری منجر نمی‌شود اما، چنان که مارکس بارها خاطر نشان می سازد، برای یک انقلاب ضدسرمایه داری کارگری که گاهی اتفاق  می افتد، مطلقا ضروری و اساسی است. اگر کارگران برای دستمزدهای بالاتر مبارزه نکنند، اگر برای کوتاه‌تر شدن ساعات کاری نستیزند، اگر بر سر موضوعات اقتصادی روزمره به جدال برنخیزند، به بردگان رام و سر به راهی تبدیل می‌شوند. با بردگان بی‌روحیه و مایوس نمی توان انقلاب سوسیالیستی به راه انداخت و یا حتی به یک همبستگی طبقاتی ساده دست یافت. بنا بر این آن ها باید برای مطالبات فوری خودشان مبارزه کنند. اما مبارزه برای این مطالبات فوری آن ها را به شکل خود به خودی و خودانگیخته به سمت به چالش کشیدن موجودیت جامعۀ بورژوایی هدایت نمی‌کند. (8)
آن‌چه از نظر مارکسیسم ”عینیت“ دارد، نه مبارزۀ سوسیالیستی یا کمونیستی طبقۀ کارگر که مبارزۀ خودجوش و خودانگیختۀ کارگران در جامعۀ بورژوایی برای دستیابی به حقوق و مطالبات خویش و مبارزۀ طبقاتی دائم و روزمره بین پرولتاریا و بورژوازی است که در صورت مهیا شدن شرایط لازم امکان این را دارد که به مبارزه و انقلابی کمونیستی تبدیل شود. در این مورد بعدا توضیحات بیشتری خواهیم داد. در اینجا صرفا اشاره به این نکته لازم است که بر مبنای دیدگاه ماتریالیسم تاریخی، تغییرات اقتصادی و سیاسی دوران گذشته است که باعث پیدایش ابداعات تئوریک می‌شود. در مورد پیشرفت سوسیالیسم از تخیلی به علمی نیز چنین بود. انگیزاننده‌های اصلی در پس این تحول فقط برخاسته از عرصۀ ایده‌ها نبودند، گر چه این ها بسیار بااهمیت بودند. سرچشمۀ آن ها انقلاب صنعتی اروپای غربی در نیمۀ اول قرن نوزدهم بود: خیزش صنایع بزرگ، استیلای اقتصادی و سیاسی کارسالاران (Enterpreneurs) سرمایه داری و تصادم های فزایندۀ آنان با کارگران مزدبگیر. این تحولات باعث شد توجهات به سمت نقش حیاتی مبارزۀ طبقاتی جلب شود؛ مبارزه ای که مبنای آن منافع متضاد مادی بود، و جلب توجه به این‌که اقتصاد بر سیاست و سایر جنبه های حیات اجتماعی مسلط است و در شکل‌دادن به رویدادها نقش اساسی دارد.
همان‌گونه که پِری اندرسون اشاره می کند (9)، حداقل از زمان لنین (و به ویژه جزوۀ مشهور ”چه باید کرد؟“) و شکل گیری جریان بلشویسم به بعد، آغازگاه همۀ نظریه‌های شکفتۀ سوسیالیستی تاکید بر محدودیت های ناگزیر عمل اتحادیۀ صنفی در جامعۀ سرمایه داری بوده است. این تاکید نتیجۀ مبارزه با اشکال گوناگون سندیکالیسم و     جنبش های خودانگیخته ای است که ویژۀ جنبش کارگری اروپا در سال های نخست این قرن بود. مارکس، لنین و گرامشی تاکید می کردند که اتحادیه های صنفی نمی توانند به تنهایی بُردارهای پیشرفت به سوی سوسیالیسم باشند. به نظر آن‌ها، اتحادیه گرایی (سندیکالیسم) به هر شکلش، یک نوع ناقص و تغییر شکل یافتۀ مبارزۀ طبقاتی است که ”باید به هر قیمت که شده به آگاهی سیاسی، که در قالب حزب آفریده می‌شود، ارتقاء یابد.“ در این جاست که مسالۀ حزب انقلابی به عنوان یک پدیده مستقل از طبقه و در عین حال ممزوج با آن، به عنوان یکی از ویژگی‌های اصلی سنت کلاسیک مارکسیسم و به ویژه اوج انقلابی آن یعنی بلشویسم مطرح می‌شود.
دانیل بن‌سعید در ”لنینیسم در قرن بیست و یکم“، تمایز و تفکیک بین حزب انقلابی و طبقۀ کارگر و رد هر گونه تلاش برای یکسان‌ انگاشتن آنان را محور اصلی بحث لنین ”در چه باید کرد؟“ و ”یک گام به پیش، دو گام به پس“ می داند. به نظر بن‌سعید، این به معنای خود-ویژگی عرصۀ سیاست، روابط نیروها و مفاهیم آن، مستقل از عرصۀ اقتصاد است. در این نگرش، سیاست به معنای بازتاب یا امتداد سادۀ روابط اجتماعی نیروها نیست. سیاست، نمایان‌گر دگرگونی و ترجمۀ روابط اجتماعی (و مبارزۀ طبقاتی) به تعابیر و اصطلاحات خاص سیاسی، با جابجایی‌ها و فشردگی‌های خاص خودش، است. به باور او، این تفکیک و تمایز بین حزب و طبقه، زمینه را برای نگرشی تکثرگرایانه به هر دو این مقولات نیز فراهم می‌کند؛ اگر سیاست به سادگی تجسم و یا بیان مستقیم و در تناظر یک به یک با اقتصاد نباشد، آن‌گاه هم یک طبقه می‌تواند به وسیلۀ چند حزب نمایندگی شود و هم این که طبقه می تواند ابزارهای مقاومت خود را، مستقل از حزب، سازمان دهد. (10)
کنگرۀ دوم انترتاسیونال کمونیست (کمینترن) که در ماه مارس 1919 برگزار شد، در قالب ”تزهایی تحت عنوان نقش حزب کمونیست در انقلاب پرولتری“، دیدگاه‌های اساسی و اصولی بلشویسم در این زمینه را مطرح و تثبیت ساخت. در نخستین تز می‌خوانیم:
”حزب کمونیست یک بخش از طبقۀ کارگر است و همچنین پیشروترین، آگاه‌ترین و در عین حال انقلابی‌ترین بخش این طبقه است. حزب کمونیست با دست‌چین نمودن بهترین، آگاه ترین، جانبازترین و دوراندیش ترین کارگران پدید می آید… حزب کمونیست دگرسان کل طبقۀ کارگر نیست…“ (11)
می بینم که در این تز، حزب کمونیست، متشکل از کارگران پیشرو، آگاه و انقلابی و … معرفی می شود و صحبت از ”جنبش سوسیالیستی در طبقۀ کارگر“ به منزلۀ یک ”پدیدۀ عینی“ که حزب باید امتداد و بیان سیاسی آن باشد، در میان نیست. در تز سوم با تاکید بیان می‌شود:
”مفهوم حزب و رابطۀ آن با طبقه، باید کاملا مجزا در نظر گرفته شود. اعضای مسیحی و اتحادیه های لیبرال آلمان، انگلستان و سایر کشورها، بدون شک قسمتی از طبقۀ کارگر هستند. بدون شک بخش های مهمی از کارگران که پشت کمپانی های شیدمن و گمپرز ایستاده اند، بخشی از طبقۀ کارگر هستند. خیلی امکان دارد که در موقعیت‌های معین تاریخی، طبقۀ کارگر با بخش وسیعی از لایه های ارتجاعی آمیخته شود. کار کمونیسم تکیه بر گردآوری این بخش پسرو از طبقۀ کارگر نیست، بلکه کمونیست ها باید در جهت بسیج کل طبقۀ کارگر و ارتقای آن‌ها سطح پیشگام کمونیست در فعالیت ها باشد. آشفتگی در مفاهیم حزب و طبقه می‌تواند ما را به بزرگ ترین اشتباهات و سردرگمی‌ها رهنمون گردد.“ (12)
در این تزها حتی شوراها (سوویت ها) به منزلۀ عالی‌ترین نوع تشکل‌یابی کارگران نیز هنوز باید به عنوان موجودیتی مجزا و متفاوت با حزب در نظر گرفته شوند. همان‌گونه که دَنی گُلکِشتِین می‌نویسد، ”حزب از گروه‌های داوطلب تشکیل شده و بر معنای ایده‌های سیاسی شکل گرفته است اما ساختار شورای کارگران از درون واحد تولیدی شکل می‌گیرد نه از اعتقادات سیاسی افرادی که به آن پیوسته اند.“ به عنوان جمع بندی این قسمت می‌توان به این گفتار از ارنست مندل ارجاع داد که:
”…. ما با یک توسعه ناموزون از تحرک طبقاتی و یک توسعه ناموزون آگاهی طبقاتی در طبقۀ کارگر مواجه هستیم. کارگران هر روز دست به اعتصاب نمی زنند و به خاطر نقشی که در اقتصاد کاپیتالیستی دارند، نمی توانند چنین کاری را انجام دهند. آن ها نمی‌توانند دست به چنین کاری بزنند چون برای زنده ماندن نیاز به فروش نیروی کار خود دارند و این واقعیت، چنین اقدامی را ناممکن           می سازد. آن ها اگر هر روز دست به اعتصاب بزنند، از گرسنگی می میرند. آن ها به دلایل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و روان شناسی، که در این‌جا مجال پرداختن به آن ها نیست، نمی توانند هر روز، هر سال و یا حتی هر پنج سال علیه سرمایه داری انقلابی به راه بیاندازند. به همین خاطر ما با یک تکامل و توسعه دوره ای و چرخشی (Cyclical) در مبارزه جویی (میلیتانسی) و تحرک طبقاتی کارگران مواجه هستیم که بخشا از یک منطق درونی برخوردار است… توسعۀ ناموزون آگاهی طبقاتی نیز در پیوند نزدیکی با این توسعۀ ناموزون تحرک طبقاتی قرار دارد اگر چه لزوما رابطۀ مکانیکی با هم ندارند؛ یعنی ممکن است بعضی اوقات با سطوح بالا تحرک طبقاتی مواجه شویم بدون آن‌که شاهد رشد چشمگیر آگاهی طبقاتی باشیم و یا بر عکس، یعنی بالا رفتن و رشد آگاهی طبقاتی لزوما به تحرک طبقاتی وسیع و گسترده نمی انجامد. البته من در این جا در مورد آگاهی طبقاتی توده های وسیع صحبت می کنم و نه لایه‌های نازک پیشتازان طبقه‌ کارگر. از تمام این تمایزات مفهومی می توان به این نتیجه گیری دست زد که ما به فوریت و خیلی سریع به یک فرماسیون پیشتاز نیاز داریم؛ به یک سازمان پیشتاز برای غلبه کردن بر ظرفیت های خطرناکی که تکامل ناموزون آگاهی طبقاتی و تحرک طبقاتی ناشی می‌شود. اگر کارگران همواره در بالاترین سطح آگاهی و تحرک و فعالیت طبقاتی باشند، دیگر نیازی به سازمان پیشتاز نخواهد بود. اما، متاسفانه، در جامعۀ سرمایه داری نمی توانند همواره از چنین وضعیتی برخوردار باشند. به همین خاطر ما به گروهی از افراد نیاز داریم که به سطوح بالای فعالیت و آگاهی طبقاتی تجسم ببخشند.“ (13)
دیدیم که در سنت مارکسیستی بین مبارزۀ روزمره، خودانگیخته، خودبه خودی و به تعبیر مورد علاقۀ حکمت، ”عینی“ طبقۀ کارگر و مبارزۀ آگاهانۀ سیاسی آن در قالب حزب، تفکیک و تمایزی برقرار است. در جایی دیگر و با هدف ترسیم رابطۀ صحیح این دو مقوله، دوباره به این موضوع خواهیم پرداخت. تا این جا و فعلا همین مرور گذرا کافی است. به بحث حکمت برگردیم.
کمونیسم خود به خودی یا مبارزۀ آگاهانه کمونیستی؟
حکمت به آب و آتش می‌زند و آسمان و ریسمان به هم می بافد تا نشان دهد که گرایش کمونیسم کارگری به عنوان یک ”گرایش عینی“  فی‌الحال در درون طبقۀ کارگر موجود است، تاریخ آن از تاریخ جنبش کمونیستی جداست و کلا به عنوان پدیده‌ای جدا از جنبش کمونیستی می بایست در نظر گرفته شود. در بحث های شفاهی و   سخنرانی های خود، حکمت، ماهرانه و عامدانه از خَلط دو مفهوم بهره می جوید و از استنادات و ارجاعات یکی به نفع دیگری استفاده می کند، در حالی که این دو ربطی به هم ندارند (لطفا نقل‌قول های شمارۀ 15-1 را در بخش فوق از این زاویه دقیقا مطالعه کنید):
الف) مبارزۀ عینی و کشمکش روزمره و دائم طبقۀ کارگر در درون جامعه و مناسبات کاپیتالیستی بر علیه بورژوازی، چنان‌چه در کلاسیک های مارکسیسم و اولین درس‌های مقدماتی مارکسیسم به آن اشاره می‌شود.
ب) گرایش طبیعی و خودبه خودی کمونیستی در درون طبقۀ کارگر که حکمت اداعا می‌کند به شکل ”عینی“ و مستقل از احزاب و سازمان های کمونیستی وجود دارد. این تنها ابداع ذهنی حکمت است و طرح آن به این شکل در سنت مارکسیستی بی‌سابقه است.
البته حکمت برای خلط این دو مقوله از یک حلقۀ واسط درست و واقعی استفاده می‌کند که اذهان را بیشتر به اشتباه می اندازد و برای پذیرفتن این مغلطه مهیا می‌نماید. آن واقعیت هم این است که جنبش کارگری از همان آغاز و از دورۀ چارتیسم در انگلستان، مانند هر جنبش زنده‌ و پویایی، آمیزه‌ای از گرایش‌ها و جریانات مختلفی بوده است که هر کدام آرمان های متفاوتی داشته اند. مثلا همان رهبران چارتیست به دو جناح تقسیم شده بودند: هواداران ”فشار اخلاقی“ که می خواستند توجه فرمانروایان موجود را به وضع مردم جلب کنند و هواداران ”فشار فیزیکی“ که معتقد به سرنگونی آن ها بوده اند. همان‌گونه که در اسناد و ادبیات جنبش کمونیستی از مارکس و انگلس تا چهار کنگره نخست کمینترن و نظریات آنتونیو گرامشی  و … ذکر شده است، گرایش‌های پیشروتر، رادیکال‌تر، آگاه‌تر، مبارزتر، سرسخت‌تر و … طبیعتا محیط مناسب تری برای فعالیت و سازمان دهی کمونیست‌ها بوده اند و اساسا وظیفۀ کمونیست ها نیز سازمان‌دادن این‌چنین گرایش هایی در دل جنبش های زنده اجتماعی و مجهز کردن آن ها به آگاهی طبقاتی بوده است. اما بحث وجود گرایش‌های مختلف در درون جنبش کارگری یک بحث است و این‌که مانند حکمت گرایش های صنفی و خودبه خودی رادیکال‌تر و مقاوم‌تر کارگران را جنبش عینی و خودبه خودی کمونیستی در درون طبقه بدانیم، بحثی کاملا متفاوت است. 
– ”کشمکشی در جامعه هست که نام آن را می‌توان کمونیسم کارگری گذاشت.“
– ”همان سوسیالیسم طبقۀ کارگر که بیش از دویست سال قدمت دارد و مارکس در مانیفست در اشاره به آن حرفش را شروع می کند. (مبانی کمونیسم کارگری)
و …. (نک به نقل‌قول‌های شمارۀ 15-1)
بله، درست است، کشمکشی روزمره و دائمی در هر جامعه ای وجود دارد. هم‌چنان که مانیفست با این جملات آغاز می شود: ”تاریخ همۀ جوامعی که تا کنون به وجود آمده‌اند، تاریخ مبارزۀ طبقاتی بوده است. آزاد و برده، اشرافی و عامی، ارباب و سرف، استاد کار و کارگر به یک کلام، ستم‌گر و ستم‌کش به مقابلۀ دائمی با یکدیگر، گاه نهان و گاه آشکار برخاستند…“ (14) منتها مانیفست نام این کشمکش را ”مبارزۀ طبقاتی“ می گذارد و نه کمونیسم یا کمونیسم کارگری و یا سوسیالیسم کارگری و …. این سیر دائمی مبارزه در صورت وجود شرایط لازم، می تواند منجر به شکل گیری آگاهی طبقاتی در آنان شود. جرج نوواک در مقدمه ای بر ”سوسیالیسم تخیلی و علمی“ انگلس این سیر را به نحوی ترسیم می‌کند که از طریق آن می توان تفاوت بحث حکمت با کلاسیک های مارکسیست را دریافت:
”… طبقۀ کارگر، فرایند ویژۀ رسیدن به بلوغ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خودش را طی می‌کند. شدت رقابت کارگران با یکدیگر برای به دست آوردن شغل، کمتر از شدت رقابت سرمایه داران برای به دست آوردن بازار نیست. بیکاری، عمده ترین حربۀ کارفرمایان علیه کارگران است که وجود چند دستگی میان کارگران را تشدید می کند. تنها ابزار کارگران برای حفاظت از منافع حیاتی‌شان، سازمان دهی مشترک است. سرمایه داری، به خاطر حرص و پول، کارگران را گرد هم   می آورد، متحد می کند و تحت دیسیپلین قرار می‌دهد و سپس کارگران را را وا می‌دارد تا برای دفاع از خود در مقابل یورش کارفرمایان علیه دستمزدهای شان و وخیم‌ شدن شرایط کاری شان با یکدیگر متحد شوند. کارگران نخست در اتحادیه های کارگری گرد می‌آیند و سپس احزاب سیاسی خود را تشکیل می دهند. توده های کارگر از طریق این نهادها سعی می کنند وضعیت زندگی خود را تحت حاکمیت سرمایه تحمل پذیرتر کنند. حال آن که فلاکت، ناامنی، بحران ها و جنگ های این نظام، آنان را رو در روی حامیان این نظام قرار می‌دهد. درک سوسیالیستی آنان افزایش می یابد و آگاهی طبقاتی آنان را ارتقاء می دهد، ذهنشان را بازتر می‌کند و به عنوان یک عامل فعال تر در مبارزۀ طبقاتی وارد عمل می‌نماید…“ (15)
حکمت برای اثبات نظر خود مبنی بر این که چرا و چگونه گرایش و جنبش سوسیالیستی و کمونیستی را یک روند طبیعی، عینی و خودبه خودی در درون طبقة کارگر و مستقل از تمام سازمان ها و احزاب سیاسی کمونیستی و دارای تاریخ مستقل مختص به خود می‌داند، استدلال درستی ارائه نمی دهد. او حتی با این که با اصرار تمام تاکید دارد که تاریخ مستقل و متمایز این جنبش در کل جهان را    می توان به راحتی نشان داد و سیر آن را ترسیم کرد، هیچ نمونۀ تاریخی و یا یک نقطه، مقطع، رویداد و یا چهرۀ مشخص از این تاریخ را نام نمی‌برد تا بتوان با توجه به آن به درک درست‌تر و کامل‌تری از منظور او رسید (البته به غیر از کمون پاریس و انقلاب اکتبر که مورد ارجاع تقریبا همۀ جریانات کمونیست هست). او تنها در یک جا  از جمال چراغ ویسی به عنوان شاهد مثال و یک شخصیت از این جنبش در ایران نام می‌برد که البته این مورد برای بحث او مثال نقض به شمار می رود و نه شاهد مثال(!) چون اتفاقا رفیق جان‌باخته جمال از اعضا و یا سمپات‌های کومله در سنندج بود و نه برآمده از روند خودبه خودی کمونیستی در جنبش کارگری کردستان. این مساله نه فقط در مورد رفیق جمال که در مورد کل تاریخ جنبش کارگری در ایران صادق است. چرا که در کشوری مانند ایران به علت خصلت ناموزون و مرکب انکشاف سرمایه‌داری در جهان، از لحاظ سیر کرونولوژیک هم که در نظر بگیریم، نخست شخصیت ها و گروه‌های کمونیست پا به عرصه گذاشتند و جنبش کارگری و مبارزات آن اساسا به واسطۀ مبارزات و تلاش‌های جان‌فشانانۀ آن‌ها پا به صحنه نهاد و شکل گرفت. طفره رفتن حکمت از استدلال قابل فهم اما عجیب است؛ عجیب از این رو که وی با داشتن چنته ای چنین خالی چگونه جرات این همه مانور تهاجمی در این زمینه را به خود می دهد. با دقت در متن پیاده شدۀ  سخنرانی های حکمت و مسیر پیشروی او در بحث می توان دریافت که او جای خالی استدلال را با روش های گوناگون طفره‌رفتن از و دور زدن اصل مساله پر می‌کند و در استفاده از این روش ها و فن تهییج و اقناع بدون استدلال به راستی استاد است؛ او گاهی سکوت می کند، گاهی ادعایی را طرح  می کند و آن را بدون اثبات رها می‌کند و در جایی دیگر با اتکاء به آن ادعای جدیدی را مطرح می‌نماید،گاه به جای دلیل و سند از جملات قصار استفاده کرده، گاه به تهییج مخاطب و استفاده از عواطف انسانی و کمونیستی او روی می آورد و …. البته روش هایی مانند تهییج و بیدار ساختن عواطف انسانی همیشه منفی نیست و گاه حتی استفاده از آن‌ها لازم است اما در هیچ حالتی نمی‌تواند و نباید جای خالی استدلال را پر کند؛ آن هم در بحثی که طرح و ارائه آن قرار است ”مقطعی سرنوشت ساز در جنبش کمونیستی در ایران و جهان“ باشد.
جلوگیری از خلط دو مقولۀ فوق‌الذکر را می‌توان به نحو دیگری که در سنت مارکسیستی رایج و آشناست، فرمول‌بندی کرد. در سنت مارکسیستی از همان زمان مارکس و انگلس، وجود پرولتاریا، آگاهی ابتدایی، مبارزات صنفی و تریدیونیونی و ….  در زمرۀ شرایط ”عینی“ انقلاب برای طبقۀ کارگر قرار می‌گیرند (همان ”عینیت“ مورد علاقۀ حکمت به عنوان واقعیت اجتماعی و مستقل از احزاب و…) و شکل گیری گرایش بانفوذ و قدرتمند کمونیست در بین پرولتاریا، سطح سازمان دهی آن، وجود حزب قدرتمند انقلابی و … همه در ذیل شرایط ”ذهنی“ می گنجند و نه عینی. نکتۀ بسیار   حیرت آور این جاست که حکمت چند سال قبل و در یکی از درخشان ترین آثارش یعنی در نقد وحدت کمونیستی، به بهترین و شیواترین روش ممکن این تقسیم بندی را در نقد سازمان وحدت کمونیستی فرموله می کند. وجود چنین علائم و قرائنی است که باعث می‌شود مباحث کمونیسم کارگری را پسرفتی آشکار نسبت به بحث های مارکسیسم انقلابی بدانیم. همین مطلب چند قسمتی در نقد وحدت کمونیستی بدون اغراق در مقایسه با کل ”ادبیات“ تولید شده توسط ح.ک.ک و فرزندان قد و نیم قدش، نکات و دقائق بسیار بیشتر و با کیفیت‌تری برای آموختن دارد. بنا بر این مغلطۀ حکمت ناشی از جهل نیست اما این که دلیل آن چه می تواند باشد را در سیر نوشتار بررسی خواهیم کرد. حکمت به روشن ترین شکل ممکن در نقد وحدت کمونیستی می‌نویسد (تاکیدها از خود حکمت است):
شرايط عينى انقلاب سوسياليستى آن شرايطى است که جامعه سرمايه دارى بر مبناى تکامل و عملکرد ”خودبه خودى“ خود، بر مبناى قوانين حرکت خود، به بار مي‌آورد. رشد نيروهاى مولده و بنبستى که سرمايه بر رشد آن مي‌گذارد، وجود طبقه کارگر به مثابه طبقه اصلى استثمار شونده، وجود و بروز بحران هاى اقتصادى و سياسى، وجود مبارزات کارگرى عليه بورژوازى در چهارچوب جامعه موجود و لاجرم درجهاى از سازمان يافتگى ”خودبه خودى“ طبقه، اين ها رئوس شرايطى است که نابودى سرمايه دارى را ضرورى مي سازد و جايگزينى آن با سوسياليسم را ممکن مي کند. اين ها رئوس شرايط عينى انقلاب سوسياليستى است. اما شرايط ذهنى تماماً اوضاع و احوال آن نيروى فعاله اجتماعى را بيان مي کند که مي خواهد بر مبناى يک طرح آگاهانه داده هاى موجود را متحول کند، مي خواهد تغيير بدهد، مي‌خواهد در يک مبارزه بالفعل و قهرآميز مقاومت عليه تغيير مطلوب خود را درهم بشکند، ”سرنگون کند“ و ”جايگزين سازد“. شرايط ذهنى به اوضاع و احوال نظرى و عملى پرولتارياى سوسياليست، به استحکام ايدئولوژيک او، به سازمان يافتگى او، به توانايى او در آماده کردن توده هاى وسيع براى دست زدن به عمل انقلابى و رهبرى و سازمان دهى اين عمل انقلابى، رجوع مي کند. عقب ماندگى شرايط ذهنى از شرايط عينى انقلاب سوسياليستى نه تنها، ابداً نکته غريبى نيست، بلکه دقيقاً همان چيزى است که درآلمان ٢٠-١٩١٩، انگلستان ٣١-١٩٢٩، پرتغال ٧٥-١٩٧٤، و در دهه اخير در کشورهاى بحران زده اروپا نظير ايتاليا و انگلستان بارها جان بورژوازى را خريده است. اين عقب ماندگى دقيقاً همان چيزى است که در ايران کنونى ”رهايى فورى و کامل پرولتاريا را غيرممکن ساخته است. (16)
در این جا حکمت به روشنی سطح آگاهی تریدیونیونی و خودبه خودی طبقۀ کارگر را در زمرۀ شرایط عینی قرار می دهد و مبارزۀ سوسیالیستی وظیفۀ عنصر ذهنی می‌داند.
البته اگر ما بخواهیم با حکمت منصفانه برخورد کنیم و روشی را در پیش نگیریم که خود او در قضاوت به شدت غیرمنصفانه اش در مورد جنبش کمونیستی بین‌المللی در پیش می‌گیرد، می‌توانیم از میان انبوه گفته‌ها و این سو و آن سو رفتن‌هایش در بحث ها، دو شبه-استدلال را در این زمینه به معنای واقعی کلمه بیرون کشیده و استخراج کنیم. البته با استخراج این دو شبه-استدلال، مشکل جدیدی به وجود می‌آید چرا که این دو دلیل در حقیقت نقیض یکدیگر بوده و با پذیرش یکی، مجبور به رد دیگری هستیم! این استدلالات عبارتند از:
الف) به نظر حکمت با گذشت حدود یک قرن و نیم از زمان مارکس و در اثر تحولات روی‌داده در این مدت، مارکسیسم دیگر به یک گرایش       ”خودبه خودی“ در میان کارگران تبدیل شده است. (نک به نقل‌قول‌های شمارۀ 5 و 14 و قسمت های مورد تاکید) چرا که:
”بعد از صد و سی چهل سال که کتاب های مارکس در صدها هزار نسخه در هر کشوری پخش شده، در زمانی که همه اسم سوسیالیسم و کمونیسم را شنیده‌اند، تضمین رسمی داده می شود که در هر کشور طبقۀ کارگری هست و مطالبه ای دارد، گرایش کمونیستی‌ای هم در درون طبقۀ کارگر وجود دارد.“(مبانی کمونیسم کارگری) 
”در آخر قرن بیستم این را هم من تضمین می کنم که اگر بروید در آن گرایش های سوسیالیستی بگردید، آثار لاسال را       نمی بینید، آثار مارکس را می‌بینید.“ (مبانی کمونیسم کارگری)
”ما امروز مارکس را نداريم، اما جنبش اجتماعى و طبقاتى خود را داريم و خوشبختانه نفوذ عميق مارکس در آن را بصورت تمايل غريزى و ديگر ”خودبه خودى“  کارگر مبارز به مارکسيسم هم داريم.“ (تفاوت های ما)
راستش ”تضمین رسمی“ و حتی محضری حکمت برای پذیرفتن چنین حکم جهان شمولی کافی نیست. حکمت بدون استدلال خاصی در مورد کل جنبش کارگری بین المللی با تمام بخش ها و شاخه های آن حکمی کلی و اساسی صادر می کند. حکمت در مورد کدام جنبش کارگری و کدام کارگران مبارز صحبت می کند؟ در کجا و کدام منطقه‌؟ در کدام مقطع مشخص تاریخی؟ در کدام بخش از طبقۀ کارگر؟ اعتصاب 1988 اتحادیه های کارگری در اسپانیا؟ اعتصاب کارکنان مخابرات در پورتوریکو در سال 1998؟ اعتصاب عمومی سیاسی کارگران گینه در سال 2007 بر علیه دولت لازانا کونته؟ اعتصاب کارکنان بخش عمومی در سال 2007 در آفریقای جنوبی؟ اعتصاب کارگران صنایع نساجی در مصر در اعتراض به دستمزدهای پایین و کیفیت بد غذا؟ اعتصاب عمومی نپال در 1992 یا در یونان2012-2010 یا در اوکلند 2011؟ و یا در دوره های وقفه و رکود محتمل جنبش کارگری در این کشورها و بخش‌ها در پیش و پس از اعتصاب؟ البته باید دانست که کاملا محتمل است که بر اساس سیر تاریخی جنبش طبقۀ کارگر در یک کشور یا منطقۀ مشخص، گرایش کمونیستی توانسته باشد موقعیت خود را در جنبش کارگری و یا اجتماع به مثابه سنتی مبارزاتی تثبیت کند. اما شکل‌گیری آن گرایش در طبقۀ کارگر فلان کشور یا منطقۀ فرضی نیز مطمئنا نتیجۀ پراتیک مبارزاتی کمونیست ها در سال‌های قبل از آن بود است و نه به شکل خودبه خودی و عینی و طبیعی. به علاوه موارد این چنینی را نمی توان به صورت یک ”اصل اساسی“ در آورد و یک ”تئوری“ با داعیه های سنگین را بر آن سوار کرد.  
آن‌چه می‌توان بر اساس دیدگاه مارکسیستی حکم به جهان‌شمول بودن آن داد، خصلت جهانی بورژوازی و مناسبات کاپیتالیستی، طبقۀ کارگر و مبارزه و مقاومت طبیعی و خود به خودی آن در مقابل این مناسبات مبتنی بر استثمار است. باور به انترناسیونالیسم پرولتری نیز بر این مبنای عینی استوار می شود که نظام سرمایه داری، بورژوازی و طبقۀ کارگر پدیده‌هایی جهانی هستند. کشمکش طبقۀ کارگر با بورژوازی، نبردی هر روزه و در مقیاسی جهانی است.پس از این مرحله، همان‌گونه که در نقل قولی از مندل به آن اشاره شد، با تکامل ناموزون آگاهی و تحرک طبقاتی کارگران در هر مقطع، در هر کشور، در هر بخش طبقۀ کارگر مواجه هستیم که اصولا نمی‌توان در مورد آن حکم کلی صادر کرد. طبقۀ کارگر جهانی در زمان مارکس به اندازۀ طبقۀ کارگر در کرۀ جنوبی در دوران کنونی جمعیت داشت. اگر قرار بود با رشد کمی طبقۀ کارگر و فاصله‌گرفتن هر چه بیشتر از دوران مارکس، گرایش مارکسیستی و کمونیستی به روندی خودبه خودی و گرایشی طبیعی در درون طبقۀ کارگر تبدیل شود، در دوران ”جهانی شدن“ سرمایه و حاکمیت مناسبات سرمایه داری در دور افتاده‌ترین نقاط جهان، می بایست بر اساس یک نگرش اولوسیونیستی منتظر انفجار گرایش های کمونیستی و فروپاشی سرمایه‌داری در سطح جهان می بودیم و اصولا دیگر نیازی به مبارزه و تلاش کمونیست ها نبود. و یا این که باید این قصه را از حکمت بپذیریم که این گرایش در همۀ سال ها وجود داشته و مستقلا رشد کرده اما به واسطۀ محاصره شدن توسط کمونیست ها و تمام جریانات گوناگون کمونیستی که در واقع نمایندۀ طبقات دیگر بوده اند، در طول نزدیک به یک قرن پس از انقلاب اکتبر بدون سر و لال مانده است و منتظر کمونیسم کارگری حکمت بوده است تا به آن مغز و صدایش را ببخشد. این تصویر تا بدان حد به واقعیت کنونی سیاسی-اجتماعی نزدیک است که یک فکاهۀ مبتذل به یک تراژدی عظیم تاریخی. کل عظمت و صعوبت امر و وظیفه‌ای که در سراسر دنیا بر دوش کمونیست‌ها قرار گرفته است و تفاوت اساسی و پایه ای دیدگاه ما با کمونیسم کارگری منصور حکمت نیز در همین مساله است که جنبش کمونیستی کارگری به مثابه واقعیتی خود-انگیخته، خودرو و خودبه خودی که تنها منتظر صدا و تئوری ما باشد، یک توهم است. این جنبش را باید ساخت و این امری است دشوار که کار چند روز و چند سال نیست و در حد ظرفیت، طاقت و حوصلۀ کسانی که قصد ”تصرف کاخ های خامنه ای و رفسنجانی و خاتمی با هزار نفر در یک روز“ را دارند، نیست. ساختن این جنبش، امری بسیار بسیار عظیم‌تر و فراتر از ”شنیدن نام کمونیسم و مارکسیسم توسط کارگران“، ”توزیع آثار مارکس در کشورهای مختلف“ و … است. وظیفۀ محوری بسیاری از کمونیست ها در طول تاریخ جنبش کمونیستی در سراسر جهان ساختن چنین جنبش انقلابی در طبقۀ کارگر و در سراسر جامعه بوده است که گاه با موفقیت و گاه با شکست همراه شده است. این، اصل کلی حاکم بر تمام لحظات و آنات مبارزۀ این کمونیست ها در سخت ترین و دشوارترین شرایط بوده است و بسیاری از آنان جان خود را بر سر انجام این وظایف نهاده اند. البته همان‌طور که در فصول بعدی خواهیم دید، حکمت شش سال پس از تشکیل ح.ک.ک و به خاطر پوچ بودن توهماتی که بر مبنای آن این حزب را بنیان گذاشته بود، راه یک سره متفاوتی برگزید و با اعلام ”خسته شدن“ و ”به دنبال کار خود رفتن“ کارگرانی که ظاهرا با اتکاء به آنان تئوری و حزب خود را پایه گذاشته بود، به تئوری ”اقلیت فعال“ و ”کسب قدرت با چند هزار نفر ”روی آورد.(17) شش سال پس از اعلام این‌که جنبش کمونیستی کارگری دویست سال است که به شکل عینی و خودبه خودی در طبقۀ کارگر وجود داشته است و در حال پیشروی بوده است و این چپ رادیکال و انقلابی بوده که سد راه آنان شده است، حکمت به تئوری ”کسب قدرت توسط بسیج 3 درصد جامعه“ (18) روی آورد و اعلام کرد که برای او ”مهم نیست چند نفر از این سه درصد کارگر هستند و چند نفر نوازندۀ ویولون“(!) (19) تاریخا اکونومیست‌ها و وُرکریست های (Workerist)  بی حوصله و ناپیگیر استعداد خوبی برای تبدیل شدن به آوانتوریست های تمام عیار داشته اند. اکونومیسم و ورکریسم در ایتالیا در دهه‌های 1960 و 1970، اتونومیسم و گروه هایی مثل بریگادهای سرخ را از دل خود بیرون داد. همان‌گونه که گفتیم در فصول بعدی این کتاب به تفصیل به این موضوعات خواهیم پرداخت. اوج تناقض گویی و مغلطۀ حکمت در این رابطه را می توان در این بخش از گفته‌های وی یافت که:
”تمام بحث مارکس در مانیفست این است که با پیدایش سرمایه‌داری، پرولتاریای نوینی شکل گرفته که پایۀ مادی و عینی سوسیالیسم است. پرچم سوسیالیسم را در دست دارد. سوسیالیسم را می‌خواهد. نابودی سرمایه داری را می خواهد. برای نفی آن ارکانی تلاش می کند که سرمایه داری بر  پایه اش بنا شده یعنی مالکیت خصوصی بر وسایل تولید. به این ترتیب سوسیالیسم همان‌قدر واقعی و عینی است که سرمایه داری. این حرکت سوسیالیستی همان‌قدر جدی و عینی است که سرمایه‌داری.“
چکیده ای که حکمت از مانیفست ارائه می دهد، درست است. اما جمله‌ای که پس از آن می‌آید، به خود حکمت تعلق دارد. طبقۀ کارگر پایه مادی و عینی سوسیالیسم است اما به همان شکل ”عینی“ و خودبه خودی، پرچم سوسیالیسم را در دست ندارد. باید تلاش کرد تا این پرچم را ببیند، بشناسد، به آن اعتماد کند و آن را به دست بگیرد. آن‌چه عینی است، پرولتاریا و مبارزۀ طبقاتی اوست که تمام سعی کمونیست ها بر این است که آن را در مسیر مبارزۀ کمونیستی به جریان بیاندازند و رهبری کنند.
با مروری مختصر بر درس‌های ابتدایی و مقدماتی و مباحث آموزشی و اولیۀ مارکسیسم هم می توان دریافت که این نظرات حکمت مبنی بر وجود گرایش خودبه خودی و عینی کمونیستی در طبقۀ کارگر که کلا و کاملا از فعالیت جنبش کمونیستی مستقل و با آن بیگانه است و حتی مقدم بر نظرات مارکس و انگلس وجود داشته است، توهمی است که هیچ ارتباط و سنخیتی با سنت کلاسیک و ارتدوکسی مارکسیسم ندارد و بهتر و مناسب تر است که ذیل همان عنوان ”حکمتیسم“ گنجانده شود.
اساسی ترین گزارۀ مارکسیسم این است که سرمایه داری شرایط مادی و اجتماعی جامعۀ     بی طبقه را ایجاد می کند. سرمایه داری، جامعۀ بی‌طبقه را هم به لحاظ تاریخی ممکن و هم به لحاظ تاریخی ضروری می‌سازد. اما مطلب بیش از این است. سرمایه داری، آن نیروی اجتماعی را به وجود می‌آورد که آن را واژگون و طبقات را ملغی می‌سازد. این نیرو، طبقۀ کارگر است. البته سقوط سرمایه بر خلاف قرائت برخی نحله های مارکسیستی (مانند کمونیست های چپ) به شکل فروپاشی خودبه خودی صورت نمی گیرد. این بستگی به سطح سازمان دهی، آگاهی و فعالیت و مبارزۀ طبقۀ کارگر دارد. مارکس و انگلس در سال 1789 سیاست خود را در این مورد به این شکل جمع‌بندی کردند:
”در طی تقریبا چهل سال ما بر مبارزۀ طبقاتی چونان نیروی محرک میانجی تاریخ، و به ویژه مبارزۀ میان بورژوازی و پرولتاریا چونان اهرم بزرگ انقلاب اجتماعی نوین تاکید کرده ایم و هنگامی که انترناسیونال ]اول[ تشکیل شد، ما صریحا نعرۀ نبرد را قاعده‌بندی کردیم؛ رهایی طبقۀ کارگر به نیروی خود طبقۀ کارگر موفق می‌شود.“ (20)
گنجایش و استعداد طبقۀ کارگر برای الغای طبقات از موضع اش در روابط سرمایه دارانۀ تولید بر می‌خیزد. سرمایه‌داری با ایجاد کارگر جمعی یعنی گرد هم آوردن کارگران در واحدهای بیش از پیش بزرگ‌تر تولیدی گرایش دارد که در آن‌ها هر کس به کار دیگران وابسته است. مارکس بر این باور بود که سیر تکامل سرمایه‌داری کارگران را در مقاومت در برابر استثمار خود به اتحاد و همبستگی با یکدیگر ناگزیر می‌سازد.
اما دشواری آشکار در روزگار مارکس و نیز در زمانۀ خود ما، این است که تودۀ کارگران وجود مداوم سرمایه داری را اجتناب ناپذیر می دانند. از همان روزگار کودکی و از طریق تبلیغات دستگاه های ایدئولوژیک دولت بورژوایی به او تلقین می شود که زحمتکشان قادر به ادارۀ جامعه نیستند. دائما در مدرسه، در مطبوعات و رادیو و تلویزیون به آن ها گفته می شود که این وظیفه باید بر عهدۀ کارشناسان، مدیران، نمایندگان پارلمان و … گذاشته شود، ”نقش کارگران دستورپذیری از بالا است“ و …. سوالی که در این جا مطرح می‌شود، این است که چگونه می‌توان این فقدان اعتماد به کارگران در قابلیت‌شان برای دگرگونی جامعه را در هم شکست؟ چنان‌که بخواهیم صورت مساله را به شیوۀ مارکس طرح کنیم، باید بپرسیم که چگونه طبقۀ کارگر ”طبقه‌ای برای خود“ می‌شود، یعنی طبقه‌ای آگاه از موقعیت و منافع خود در جامعه و آگاه از نقش تاریخی اش در سرنگونی آن؟ پاسخ مارکس این بود که کارگران از منافع خود به مثابه طبقه بدوا و اساسا از طریق خود مبارزۀ طبقاتی آگاه می‌شوند (نه مطالعۀ آثار و کتب ترجمه شدۀ مارکس!!) کارگران اگر قرار است نقشی انقلابی ایفا کنند، در جریان نبرد روزانه شان با سرمایه در فرایند تولید، آگاهی، اعتماد به نفس و ضرورت سازمان یابی را به دست می آورد. این دیدگاه بلافاصله ما را به یاد این بخش از ”تزهایی در مورد فویرباخ“ می‌اندازد که ”در پراتیک انقلابی، تغییر خود انسان مقارن با تغییر شرایط است.“ (21) کارگران بر اثر استثماری که در فرایند تولید تجربه می کنند، به درگیری، به مبارزۀ طبقاتی رانده می‌شوند و آغاز به تغییر خودشان و جامعه       می نمایند. با این درک از فرایند تغییر انقلابی، مارکس بر خلاف بسیاری از سوسیالیست های هم‌عصر خویش، روبکرد بسیار مثبتی به اعتصابات و به طور کلی مبارزۀ اقتصادی طبقه‌ای داشت که از طریق آن‌ها کارگران در اتحادیه ها و تشکل های کارگری سازمان می‌یابند و در صدد بهبود شرایط زندگی‌شان در چارچوب سرمایه‌داری بر می‌آیند.
ولی این مبارزۀ اقتصادی، اتحادیه ای و به اصطلاح ترید یونیونی (trade union) فی‌نفسه هدف نیست. تا زمانی که طبقۀ کارگر خود را به مبارزۀ صرفا اقتصادی محدود کند، در معرض سلطۀ سیاسی و ایدئولوژیک سرمایه باقی می‌ماند. زیرا مبارزۀ اتحادیه ای (ترید یونیونی) حیات روابط سرمایه داری تولیدی را به چالش نمی کشد و ”مبارزه با معلول هاست نه با علل آن معلول ها“. مارکس گفت: سازمان سیاسی طبقۀ کارگر، تشکیل یک حزب کارگران برای نیل به استقلال کامل پرولتاریا از بورژوازی ضروری است.
پس از شکست انقلاب 1848، مارکس و انگلس علیه خطر ادغام شدن جنبش کارگران آلمان در اتحاد طبقاتی گسترده تری که خرده بورژوازی یا طبقۀ متوسط پایین و حتی قشرهایی از بورژوازی را در بر می گیرد، هشدار دادند. آنان طی این فرایند، تجربۀ خودشان در سال‌های 9-1848 را مورد تامل انتقادی قرار دادند. در آن هنگام آنان به خودشان اجازه دادند اتحادیۀ کمونیستی را منحل کنند و به جای آن با جناح چپ افراطی جنبش دموکراتیک بورژوایی کار کنند. در جریان این فرایند انتقاد از خود بود که آنان دیدگاه جدیدتر و کامل‌تری در این رابطه ارائه دادند:
”… در لحظۀ حاضر ]مارس 1850[ هنگامی که خرده بورژوازی دموکرات همه جا سرک می کشد، آنان به طور کلی از وحدت و آشتی با پرولتاریا دم می زنند، آنان دست خود را دراز می کنند و برای برقراری یک حزب اپوزیسیون گسترده که باید تمامی مسلک ها را در حزب دموکراتیک در بر گیرد،        می کوشند؛ یعنی آنان می کوشند پرولتاریا را در یک سازمان حزبی که در آن عبارات دموکراتیک اجتماعی متداول است، گرفتار کنند و منافع و علائق خاص خودشان را پنهان نمایند و در آن، مطالبات مشخص پرولتاریا را به خاطر صلح محبوب شان به میان نیاورند. چنین اتحادی منحصرا به نفع آنان و زیان پرولتاریاست. پرولتاریا تمام استقلال خود را که با رنج بسیار به دست آورده، به یک باره از دست خواهد داد و بار دیگر ضمیمۀ دموکراسی رسمی بورژوایی خواهد شد. بنا بر این اتحاد را باید قاطعانه رد کرد. به جای یک بار دیگر متوقف شدن و خدمت کردن همچون هم‌سُرایان هلهله ‌خوان برای دموکرات‌های بورژوا، کارگران و پیش از همه اتحادیۀ کمونیستی باید برای تاسیس یک سازمان مخفی و علنی حزب کارگران در کنار دموکرات های رسمی بکوشند و هر شاخه‌ای از اتحادیه را نقطه و هستۀ مرکزی همبستگی کارگری قرار دهند که در آن ها رویکردها و منافع پرولتاریا، مستقل از تاثیرات بورژوایی مورد بحث واقع خواهد شد. ” (22)
 به تعبیر مارکس، برای اجتناب از تبدیل شدن به ”همسرایان هلهله‌خوان“ و ضمیمۀ بورژوازی، طبقۀ کارگر باید حزب خودش را تشکیل دهد. پس به عقیدۀ مارکس، بر خلاف نظر بلانکی و کسانی که حکمت آن‌ها را ”کمونیست‌های کارگری پیش از مارکس“ می‌خواند، وظیفۀ کمونیست‌ها این نیست که خودشان را ”با کوشش برای تصرف قدرت به مثابه یک اقلیت توطئه گر در انتظار فرایند تکامل انقلابی“ جانشین طبقۀ کارگر سازند. بلکه کمونیست ها باید خود را درگیر ”سازمان‌دادن عمومی پرولتاریای انقلابی“ و ”روشنگری نظری“ آن کنند. بنا بر این از نظر مارکس و انگلس حزب انقلابی نهادی مجزا از طبقۀ کارگر نیست که به نام آن عمل کند. بلکه بخشی از پیشروترین و مصمم‌ترین افراد آن طبقه است که دارای درک علمی روشن و علمی شرایطی است که در آن، جنبش کارگران می تواند پیروز شود. بنا بر این بخش مزبور برای گسترده ترین وحدت ممکن کارگران پیکار می کند و در صدد است که با تقسیمات ملی و نژادی و … مورد تشویق    سرمایه داری به مبارزه بپردازد. در تمام موارد وظیفۀ کمونیست‌ها این است که به منزلۀ انگیزه‌ای برای خودآموزی کارگران اقدام کنند. ما دیدیم که چگونه از نظر مارکس، تودۀ کارگران در جریان مبارزه یاد می گیرند. هنگامی که کارگران در اعتصابات درگیر می‌شوند و بدین‌گونه با کارفرمایان و دولت رو به رو می‌شوند، تجربۀ مستقیم آنان با جهان‌نگری القاء شده به وسیلۀ نهادهای جامعۀ کاپیتالیستی به شدیدترین وجهی برخورد می‌کنند؛ مارکس می گوید که حزب انقلابی باید سمت و سوی فعالیت خود را در جهت این مبارزات قرار دهد زیرا در چنین مرحله و مقطعی است که کارگران به کمونیسم روی می آورند. مارکس و انگلس در سراسر زندگی خود همواره به مبارزۀ طبقاتی چونان مکتب سیاست های انقلابی تاکید می کردند. بر همین اساس بود که انگلس در    دهه های 1880 و 1890 نخستین گروه های مارکسیستی در بریتانیا و آمریکا را مورد انتقاد قرار داد که نظریۀ مارکسیستی تکامل را به یک  سخت کیشی فرو می کاهند که در نتیجۀ آن کارگران به آگاهی طبقاتی شان نمی رسند بلکه مانند عقیده ای دینی ناگزیرند آن را فورا بدون تحقیق بپذیرند. او در تحلیلی در مورد آمریکا نوشت:
”توده‌ها باید برای تحول زمان و فرصت داشته باشند و فقط زمانی می‌توانند فرصت داشته باشند که از خودشان جنبشی داشته باشند. مهم نیست که به چه شکل و تا چه زمانی جنبش‌شان به درازا بکشد. جنبشی که در آن آنان با اشتباهات‌شان جلوتر رانده می‌شوند و یاد می گیرند که از آن ها بهره گیرند… اگر آنان آن را بفهمند، چنان‌که ما در 1845 فهمیدیم، به هر جنبش کارگر عمومی واقعی رانده می‌شوند، بدین‌گونه آغازگاه بالفعل آن را می پذیرند و به تدریج آن را در سطح نظری به کار می‌برند. با نشان دادن این که چگونه اشتباهی به وجود می آید. هر شکستی، نتیجۀ ضروری اشتباه بودن نظرات تئوریک در برنامۀ اولیه است.“ (23)
در چارچوب این برداشت گسترده که چگونه طبقۀ کارگر طبقه ای برای خود می‌شوند، مارکس و انگلس رهیافتی کاملا مشخص در سازمان دهی پیش گرفتند. در دهۀ 1840 آنان برای ایجاد حزبی جداگانه تلاش می کردند که هدف آن برانگیختن گسترش عمومی جنبش طبقۀ کارگر به جای ترتیب‌دادن توطئه‌های پنهانی بود. پس از گسستن از اتحادیه کمونیستی (به خاطر تسلط همان   ایده ها)، آنان از فعالیت عملی نظام مند تا سال 1864 برکنار بودند. حتی پس از آن نیز اگر چه مارکس تاثیر عظیمی بر بین‌الملل اول اعمال کرد، اما این تشکل ائتلافی چالش‌برانگیز بود که در اثر اختلافات داخلی‌اش از پا در آمد. مارکس و انگلس علاقه داشتند حتی هنگامی که هیچ سازمان کمونیستی، هر قدر هم ابتدایی، وجود نداشت، باز از عبارت ”حزب ما“ استفاده می‌کردند.
لازم به ذکر است که در نظرات مارکس و انگلس در مورد حزب گاهی رگه و رویکردی جبرگرایانه به چشم می‌خورد که شکل‌گیری آگاهی طبقاتی را برآیند اجتناب‌ناپذیر فرایند تکاملی طبیعی جنبش تلقی می‌کردند. مخاطرات و معضلات ناشی از این رویکرد به شکل واقعی خود را با شکل‌گیری احزاب توده ای سوسیال دموکرات و رهبری بوروکراتیک آن ها (به ویژه در آلمان) نشان داد که نقش خود را به مذاکره کننده برای بهبود وظعیت کارگران در چارچوب مناسبات کاپیتالیستی فرو می‌کاست. این دیگر وظیفۀ بلشویک ها و لنین بود که برداشتی متفاوت و انقلابی از حزب کارگری ارائه دهند. ما در این جا سعی کردیم مروری کلی و تصویری عمومی از دیدگاه‌های مارکس و انگلس در مقابل تصویری که حکمت از نظرات آنان ترسیم می کند، ارائه نماییم. در بخش دیگری به جزییات و دقایق دیدگاه بلشویک-لنینیستی در مورد حزب خواهیم پرداخت.
ب) استدلال بعدی که در صحبت های حکمت، حضور بسیار پررنگ‌تری دارد این است که:
”ببینید انگلس در مقدمۀ مانیفست کمونیست چه می گوید. می گوید از ما می‌پرسند چرا اسم مانیفست کمونیست را برگزیده اید؟ چرا اسم این بیانیه، مانیفست سوسیالیست نیست؟ انگلس می گوید سوسیالیسم در آن موقع یک چیز معینی بود، نمایندگانی داشت. آن جریان محترم بورژوایی بود که می خواست جامعۀ بورژوایی را اصلاح بکند، اوضاع رقت انگیز طبقات فرودست را بهبود ببخشد برای این که اتفاقا سرکار بماند. در مقابل این ها کارگران هستند. این‌ها یک نوع سوسیالیسمی را آورده بودند که (اسم می برد از شخصیت ها و متفکرینش، وایتلینگ در آلمان، کابه در فرانسه و …) که نخراشیده و نتراشیده علیه مالکیت بورژوایی قد عَلَم کرده بودند… این ها به خودشان می گفتند کمونیست، در نتیجه ما هم اسم این دیدگاه و نگرش و تئوری را کمونیسم گذاشتیم.“
اشاره به این سخن از انگلس، بارها و بارها و بارها و به انحاء گوناگون در سخنرانی های حکمت تکرار می‌شود و اگر بگوییم که شاید مهم ترین ارجاع و استناد او در بحث کمونیسم کارگری و به ویژه در رابطه با ”عینیت“ آن است، پر بیراه نگفته‌ایم. در استدلال نخست، دیدیم که حکمت اعتقاد داشت که پس از صد و پنجاه سال از زمان مارکس و انگلس و با نشر و ترجمۀ آثار مارکس، دیگر همۀ کارگران نام سوسیالیسم و کمونیسم را شنیده‌اند و گرایش خود به خودی کمونیستی به مرور زمان در طبقه شکل گرفته است. در استدلال دوم، حکمت مدعی می‌شود که چنین گرایشی اصلا پیش از مارکس و انگلس در طبقۀ کارگر وجود داشته است! و حتی ”فی‌الحال رهبران فکری و فرمولاسیون‌های تئوریک خود را بیرون داده بود“ ! مارکس و انگلس تنها  این جنبش را ”سر و سامان دادند“ و ”آن را به یک افق روشن و نقد عمیق مسلح کردند“. (نک به نقل‌قول شمارۀ 11)
ارجاع افسانه‌ای و همه فن حریف حکمت به فرازی از مقدمۀ انگلس بر نشر انگلیسی مانیفست در سال 1888 است. ابتدا لازم می‌بینیم این فراز را به شکل کامل نقل کنیم و سپس با نقد و بررسی نوع بهره‌برداری حکمت از آن، قضاوت را به خوانندگان واگذار کنیم. انگلس در این مقدمه می‌نویسد:
”… با این همه وقتی که این اثر نوشته شد، ما نمی توانستیم آن را مانیفست سوسیالیستی بنامیم. زیرا در سال 1847 عنوان سوسیالیست در مورد دو گروه از کسان به کار می‌رفت: از سویی در مورد هواداران نظام‌های تخیلی گوناگون، از جمله طرفداران اوون در انگلیس و هواداران فوریه در فرانسه، که هر دوی آن‌ها تا حد یک فرقۀ صرف تنزل کرده و به تدریج از میان می رفتند. از سوی دیگر در مورد انواع و اقسام دغل‌کاران اجتماعی که، با همۀ شیوه‌های سر هم بندی‌ کردن‌شان، اعتراف می‌کردند که می‌خواهند بدون به خطر انداختن سرمایه و سود، انواع جراحات اجتماعی را مرهم نهند؛ در هر دو مورد کسانی بودند که بیرون جنبش کارگری و برای حمایت بیشتر چشم به طبقات ”تحصیل‌کرده“ داشتند. هر گاه بخشی از طبقۀ کارگر به نارسایی انقلاب های صرف متقاعد شده و ضرورت یک دگرگونی اجتماعی همه‌جانبه را اعلام می داشت، در این صورت آن بخش خود را کمونیست می‌نامید. این نوع کمونیسم، کمونیسمی خام، زمخت و صرفا غریزی بود؛ با این همه کمونیسم به مسالۀ اصلی توجه کرد و به آن اندازه در میان طبقۀ کارگر نیرومند بود که کمونیسم تخیلی را که در فرانسه کابه و در آلمان وایتلینگ نمایندگان آن بودند، مطرح سازد. بدین گونه در سال 1847 سوسیالیسم جنبش طبقۀ متوسط و کمونیسم جنبش طبقۀ کارگر بود. سوسیالیسم، دست کم در قارۀ اروپا ”مورد احترام“ بود و کمونیسم برعکس. و از آن‌جا که برداشت از همان آغاز این بود که آزادی طبقۀ کارگر باید حاصل فعالیت خود طبقۀ کارگر باشد، جای شکی باقی نمی‌ماند که کدام یک از دو اسم را باید انتخاب کنیم. به هر حال از آن وقت تا به حال، ما آن را تایید کرده‌ایم.“ (24)
همان‌طور که جملات اول و آخر این پاراگراف نشان می‌دهد، موضوع اصلی نوشتار انگلس در اینجا، توضیح دلایل انتخاب نام ”کمونیست“ برای مانیفست 1848 است. حتی اگر استناد حکمت به سخن انگلس و استنتاج او از آن هم درست بود، بار کردن بخش اعظم بحث کمونیسم کارگری بر این نقل قول، از طاقت آن خارج بود و لاجرم ارجاع ضعیف و سستی تلقی می‌شد. اما موضوع و محتوای سخن انگلس در این مقدمه چیست؟ برای پاسخ‌دادن به این سوال، لازم است نگاهی به دو موضوع ”سوسیالیسم تخیلی“ و ”کمونیسم تخیلی“ که محور سخن انگلس در اینجاست بیاندازیم و درستی یا نادرستی برداشت حکمت از آن را بررسی کنیم.
سوسیالیسم نوین عمدتا در فرانسه و در مرحلۀ دوم انقلاب 1789 پدید آمد. دو جناح اصلی آن یعنی سوسیالیسم تخیلی سن سیمون، شارل فوریه و رابرت اوون و کمونیسم انقلابی بابوف و بلانکی در وهلۀ نخست با رویکردشان به انقلاب فرانسه مشخص می‌شدند. جریان نخست آن را مردود می‌شمرد اما دومی در جستجوی تکمیل آن بود. هدف ما در این جا ورود به جزییات آراء سوسیالیست‌های تخیلی نیست. مسخره کردن جنبه های خیالی سوسیالیسم تخیلی امروز به امر بسیار آسانی تبدیل شده است ولی آن چه در مورد سوسیالیست های تخیلی مهم بود، تاکید آنان بر جنبه های رهایی بخش سوسیالیسم بود. تمامی شیوه های متفاوتی که به موجب آن تمایلات و توانایی‌های مردم اعم از فرهنگی، جنسی، اقتصادی و سیاسی که در جامعۀ طبقاتی سرکوب شده بود، در جامعۀ نوین آنان از میان بر می خاست. مثلا فوریه رادیکال‌ترین منتقد خانوادۀ بورژوایی و مدافع سرسخت آزادی زنان بود و هم او بود که اصطلاح ”فمینیسم“ را سکه زد.
تفکر سوسیالیست های تخیلی ادامۀ تفکرات روشنگرانه بود. مانند همان‌ چیزی که امروز بر اذهان بسیاری از روشنفکران لیبرال ایرانی در قالب گفتمان سنت-مدرنیته و گذار از آن به این مسلط است. سوسییالیست های تخیلی بر این باور بودند که در نتیجۀ فرایندهای روشنگری، خرد پیروز می‌شود. آموزش و گسترش تدریجی ایده های سوسیالیستی، جهان را دگرگون خواهد ساخت. آنان به همین خاطر به سرمایه داران متوسل می‌شدند. فوریه و سن سیمون هر دو با الغاء طبقات مخالف بودند. مثلا فوریه امیدوار بود که تجار روشنفکری را پیدا کند و از آنان بخواهد که به مجتمع های زراعی مورد نظر او (که ”فالانستری“ خوانده می شدند) کمک مالی برساند؛    فالانستری هایی که برگشت خوبی برای      سرمایه گذاری های آنان خواهد آورد و ”شیاطین تمدن“ را از میان خواهد برد. زمانی که چند فالانستری تاسیس شده بود، فوریه انتظار داشت که آن ها نمونه‌ای برای ترویج این نهاد باشند تا این که ”هماهنگی“ که مرحله ای فراتر از تمدن است، سراسر کمیتۀ زمین را فتح خواهد کرد.
اما بگذارید توجه خود را بیشتر به کمونیسم مورد نظر حکمت و مورد اشارۀ انگلس که حکمت بخش عمده‌ای از تئوری خود را بر آن ها استوار می کند، بپردازیم. در حقیقت همان‌گونه که انگلس اشاره می کند، این کمونیسم هم نوعی کمونیسمی غریزی، ابتدایی و تخیلی بود. در تخیل توصیف شده توسط اتین کابه (که حکمت هم از او به عنوان یکی از پیشگامان این نوع کمونیسم نام می‌برد) در کتاب سفر به ایکاری، جایی برای سرمایه وجود نداشت. بدین گونه کمونیسم فرانسوی پدید آمد که تحت رهبری کابه پشتیبانی توده ای طبقۀ کارگر را به دست آورد. کابه به رغم اعتقادش به برابری، انقلابی نبود. او بر این باور بود که سوسیالیسم می تواند در نتیجۀ تبلیغات مسالمت آمیز برقرار گردد. در مقابل افراد دیگری هم بودند که عمل را بر حرف ترجیح می‌دادند. بلانکی می گفت: ”کمونیسم (به تعبیر اندیشه های کابه) و پرودونیسم در ساحل رودخانه قرار دارند. بحث می کنند که آیا مزرعه طرف دیگر آن ذرت یا گندم است؛ بگذارید عبور کنیم و ببینیم.“ (25)
سنت کمونیستی انقلابی که بلانکی پیش از مارکس بزرگ ترین نمایندۀ آن بود، از جناح چپ افراطی جمهوری‌خواهان رادیکال در انقلاب فرانسه مایه می‌گرفت. در سال 1797 بابوف به جرم توطئه برای بازگرداندن دیکتاتوری انقلابی ژاکوبنی اعدام شد. آن ها در آن زمان قصد داشتند از ژاکوبن‌ها فراتر روند به امید این‌که آرمان‌های آزادی، برابری و برادری را با ملغا ساختن مالکیت خصوصی و تحمیل مساوات مطلق تحقق بخشند. بلانکی از کمونیست های تخیلی (مانند کابه) به لحاظ انتقاد تندشان از سرمایه داری و به لحاظ نگاه شان به جامعۀ آینده که او آن را ”کمونیسم“ می خواند، پشتیبانی می‌کرد ولی در باور به این که کمونیسم فقط از طریق سرنگونی مسلحانه دولت موجود و برقراری یک دیکتاتوری انقلابی متحقق خواهد شد، با بابوف هم‌داستان بود. این بلانکی بود که عبارت ”دیکتاتوری پرولتاریا“ را ابداع کرد ولی از او به معنای دیکتاتوری بر پرولتاریا بود زیرا بلانکی معتقد بود که نفوذ ایدئولوژی حاکم و به ویژه دین مانع از پشتیبانی فعال از انقلاب است. به نظر او قدرت را می‌بایست از طرف طبقۀ کارگر تسخیر کرد نه به وسیلۀ او و نخستین وظیفۀ دیکتاتوری، برچیدن ادیان به عنوان ”قاتلان نوع بشر“ است. تنها زمانی که انجام این وظیفه به اتمام برسد، کارگران برای کمونیسم آماده خواهند شد.
راهبرد بلانکی آشکارا از استنباط او از چگونگی ایجاد سوسیالیسم ناشی می شد: انجمنی سری از انقلابیون حرفه ای برای سازمان دهی قیام مسلحانه لازم بود؛ به عبارت دیگر سرمایه داری باید با کنش کنش اقلیتی روشنفکر سرنگون می گشت. هم‌فکر آلمانی بلانکی یعنی ویلهم وایتلینگ (که حکمت از او هم نام می‌برد)، مانند بلانکی معتقد بود که در انتظار ماندن برای این که همگان به قدر کافی روشن شوند، چنان که برخی کسان معمولا پسشنهاد می کنند، به معنای موکول کردن به محال است زیرا تمام مردم دست کم تا زمانی که نابرابری و مبارزه بر سر منافع خصوصی در جامعه ادامه دارد، به یک سان روشن نخواهند شد.
اما نکتۀ مهم این که سوسیالیست های تخیلی و کمونیست های انقلابی اما تخیلی مانند بلانکی علی رغم اختلافات شان، در میراث مشترک روشنگری و مدرنیته و تغییر جامعه از طریق تغییر اندیشه ها سهیم بودند. برقراری سوسیالیسم از نظر آن ها به روشن شدن تودۀ مردم مربوط بود. این مساله به طور طبیعی به نخبه گرایی می انجامید. زیرا چون اکثریت کارگران و دهقانان ظاهرا روشن نبودند، تغییر اجتماعی تنها از طریق کنش افراد محدودی که حقیقت را درک کرده اند، آغاز تواند شد. این‌که کنش مزبور شکل استقرار فالانستری‌ها را به خود می‌گرفت یا قیام مسلحانه، از این حقیقت که انتظار می رفت کارگران شاهد منفعل آزادی خودشان باشند، اهمیتی کمتر داشت. همان‌گونه که الکس کالینیکوس اشاره می‌کند، ”بلانکی از حمایت تودۀ طبقۀ کارگر برخوردار بود اما هم برای کمونیست هایی انقلابی چون او و نیز سوسیالیست های تخیلی مسالمت جو، طبقۀ کارگر موضوع شناسایی بود نه موضوع تغییر.“ (26)
همان‌طور که می بینیم، کمونیسم مورد اشاره انگلس بر خلاف نظر حکمت آن جنبش ”عینی“ و حاضر و آماده‌ای نبود که تنها منتظر آن باشد که مارکس و انگلس دستی بر سر و گوش آن بکشند و تنها آنان را به ”نقد عمیق تر از فرمولاسیون های تئوریکی که خود آن‌ها بدوا بیرون داده بودند“، مجهز کند. کمونیسم به مثابه جنبش و سنتی ”عینی“ و آماده در درون طبقۀ کارگر  که پیش از مارکس وجود داشته باشد، توهمی است که حکمت برای پیش‌برد منظور خود از کمونیسم پیش از مارکس ارائه می‌دهد. منظور انگلس در آن مقدمه، تنها اشاره به دلایل انتخاب نام کمونیست برای مانیفست بود و نه بیشتر. کمونیسم در معنای مارکسیستی کلمه هم به تئوری و هم پراتیکی کاملا متمایز از کمونیسم پیش از مارکس نیاز داشت که بر اصل خود-رهایی پرولتاریا متکی باشد. از بد حادثه و بد شانسی حکمت، این ”کمونیسم حاضر و آمادۀ عینی درون طبقۀ کارگر پیش از مارکس“ چناچه در آراء کابه و بلانکی و وایتلینگ دیدیم، دقیقا واجد آن خصوصیاتی است که حکمت به ”کمونیسم غیرکارگری“ از نظر خود ربط می‌دهد و آن انشقاق و اشتقاق کمونیسم از اندیشه و ایدئولوژی است و نه عینیت اجتماعی و طبقاتی!!   نکتۀ جالب توجه این جاست که در هیچ کدام از آثار مارکس و انگلس، به وجود جنبش کمونیستی کارگری یعنی کمونیسمی جای‌گیر شده در طبقۀ کارگر پیش از خودشان که آن‌ها وظیفۀ خود را تکمیل آن در عرصۀ تئوری و نقد تئوریک بدانند، در میان نیست. به همین خاطر است که حکمت تنها می‌تواند از یک پاراگراف از یکی از مقدمه‌های انگلس بر یکی از چاپ‌های مانیفست کمونیست به عنوان یکی از اصلی‌ترین منابع دیدگاه خود، و شاید اصلی‌ترین آن‌ها، استفاده کند. در آثار مارکس و انگلس صحبت از طبقۀ کارگر و پرولتاریا به مثابه پایۀ عینی اندیشه‌های آنان و مبارزۀ طبقاتی اوست؛ چنان‌چه در پاراگراف آخر سوسیالیسم علمی و سوسیالیسم تخیلی انگلس به واضح‌ترین شکل بیان شده است:
”به ثمر رساندن این عمل رهایی بخش   عالم گیر ]یعنی انقلاب پرولتری[ رسالت تاریخی پرولتاریای مدرن است. شناخت شرایط تاریخی و همراه با آن شناخت ماهیت این مبارزۀ رهایی بخش و آگاهی کامل بخشیدن به طبقات استثمار شوندۀ امروز در خصوص شرایط حساس و مفهوم حیاتی رسالتی که بر دوش دارند، وظیفۀ بیان تئوریک جنبش پرولتری یعنی وظیفۀ سوسیالیسم علمی است.“  (27)
ارنست مندل روند پذیرش و اشاعۀ مارکسیسم در سراسر دنیا را در چندین سطح متوالی مورد بررسی قرار می‌دهد:
· سطح محدود اشاعۀ نوشته های مارکس و انگلس
· سطح نفوذ ایده های مارکسیسم در خارج از دایرۀ جنبش کارگری و به طور مشخص در قلمروهای روشنفکری و آکادمیک و به شکل عمومی‌تر در روح زمانه (ایده های حاکم در فازهای متوالی ای که جامعۀ بورژوایی طی کرده است)
· درون جنبش سازمان‌یافتۀ کارگران
· درون جنبش عمومی طبقۀ کارگر
· در سطح بین‌المللی (28)
او در توضیح سطح‌بندی خود می‌افزاید که:
”نفوذ مارکسیسم در درون جنبش سازمان‌یافتۀ کارگران به شکل تعیین‌کننده‌ای تنها با تشکیل احزاب توده ای سوسیال دموکرات که از سال 1885 تا 1900 ایجاد شدند، تکامل یافت (در آلمان از 1875 تا 1900).“ (29)
اگر پیش از مارکس و انگلس، گرایش حاضر و آمادۀ کمونیستی در طبقۀ کارگر وجود داشت که تنها منتظر یافتن یک نقد و تئوری روشن از سوی افرادی مانند مارکس و انگلس بود، چرا روند جذب مارکسیسم در جنبش کارگری عملا چنین مسیر پر پیچ و خمی را طی کرد؟ مندل برای نشان دادن سطح واقعی نفوذ مارکسیسم در بین کارگران حتی در دوران همان انترناسیونال دوم مثال جالبی را ذکر می کند: ”در میلان، دژ سوسیالیست های ایتالیا، در سال 1910، 246 هزار نسخه کتاب از کتاب‌خانه‌ها به عاریت گرفته شد. 44 درصد از این کتاب ها توسط کارگران به امانت گرفته شده بود و 32 درصد از سوی دانشجویان. اسامی مارکس و انگلس حتی یک بار هم روی هیچ یک از این کتاب‌ها نمایان نیست!“ (30)
حکمت می خواهد با زور و با توسل به مانورهای کلامی و فنون سخنوری و تهییج، کمونیسم کارگری خودش را در درون مبارزۀ طبقاتی عینی و روزمره و دائمی بگنجاند، و یا به عبارت دقیق تر بِچِپاند، و از مقدمات، محتوا و نتایج آن بحث در متون مارکسیستی به نفع بحث خود استفاده نماید. به این تاکتیک مغلطه و سفسطه، ”مصادره به مطلوب“ می‌گویند. ولی تلاش حکمت در این راستا در گام بعدی با تناقضات جدیدی مواجه می شود: گیریم که نظر حکمت درست باشد و کمونیسم کارگری او یک کشمکش عینی با قدمت دویست سال در طبقۀ کارگر باشد. خب، پس مرز و تمایز این گرایش کمونیسم کارگری با مبارزات خودانگیخته و خودبه خودی کارگران که از سطح مبارزات صنفی فراتر نمی‌رود و چنان‌چه در بسیاری از نقاط دنیا می‌بینیم، در اکثر حالات موجد و مقوّم گرایش رفرمیستی در صفوف آنان است، چیست؟ پیش از بررسی تلاش حکمت برای رفع این تناقض، به یاد داشته باشیم که اساس و شالودۀ کل بنای کمونیسم کارگری حکمت در این بود که او بنا بر دریافتش از ماتریالیسم (که در بخش بعد خواهیم دید که کاملا مکانیکی است)، ”وارونگی سنتی و تاریخی“ چپ رادیکال را اصلاح کرده و ”عینی“ بودن کمونیسم کارگری را مبنای تعریف آن قرار داده بود و نه مقولات ”ذهنی“ مانند آگاهی و اندیشه و ایدئولوژی و …؛ مقولاتی که چپ رادیکال، کمونیسم خود را از درون آن استخراج می‌کرد.
حکمت می داند که بالاخره باید این مرزگذاری و تمایز با خودانگیخته گرایی و رفرمیسم احتمالی منتج از آن را برای این که بحث از کنترل او خارج نشود و انسجام خود را یکسره از کف ندهد، انجام دهد اما این کار را با بی‌مبالاتی تمام انجام می‌دهد چرا که در برخی جاها مرز او با تریدیونیونیسم کاملا مخدوش است. به این گفتۀ او توجه کنید:
”من در سنت این کمونیسم کارگری اعتصاب یک‌سالۀ معدن‌چیان انگلیس را هم می‌گذارم. برای کسی که از بیرون یاد گرفته جنبش ها را با شعارها و باورهایی که که از خود بروز می دهند، قضاوت کند، ممکن است اعتصاب معدن چیان ربطی به کمونیسم نداشته باشد. ولی جنبش اجتماعی طبقۀ کارگر علیه سرمایه داری، اعتصاب معدن‌چیان انگلیس را به طور قطع در خودش جای می دهد. وقتی معدن چی را بیکار می کنند و مجبور است ذغال جمع کند و پلیس مانع می شود، این جمله را می گوید که ”من پول این زغال ها را جد اندر جد با خون خودم و پدرم پرداخته‌ام. این ها مال من است.“ این تکرار مانیفست کمونیست است. این کمونیسم کارگری است…“
اعتصاب معدن چیان انگلستان در سال‌های 5-1984 اتفاق افتاد. اتحادیۀ ملی کارگران معدن (NUM) که سابقۀ یک اعتصاب موفق در سال 1974 را نیز داشت، در سال 1984 در مقابل دولت محافظه‌کار مارگارت تاچر دست به اعتصابی طولانی مدت زد و به مدت یک سال مقاومتی طولانی مدت و حماسی را سازمان داد. اما با مقاومت متقابل و لجوجانۀ دولت راست وحشی تاچر در مقابل مطالبات کارگران، اعتصاب نهایتا با شکست مواجه شد. پس از این واقعه، NUM که پیشتر نه تنها در جنبش کارگری بلکه در عرصۀ سیاست بریتانیا تاثیرگذار بود، به شدت تضعیف شد و این شکست، به مثابه یک پیروزی سیاسی و ایدئولوژیک بزرگ برای تاچر محسوب شد. حکمت سعی می کند با تشدید و تحریک فضای عاطفی ایجاد شده پیرامون اعتصاب و مقاومت دلیرانه کارگران که همبستگی هر کمونیستی را به خود جلب می‌کند، نظر خود را به کرسی بنشاند. واقعیت این است که همین جملۀ نقل شده توسط حکمت از کارگر اعتصابی که او آن را با مانیفست برابر می‌داند، یکی از بهترین مثال ها برای نشان دادن آگاهی خودبه خودی و به تعبیر مندل ”ابتدایی“ کارگران است. رهبری NUM در دست حزب کارگر بود و سخنگو و رهبر کارگران اعتصابی یعنی آرتور اسکارگیل هم در آن زمان در همین حزب عضویت داشت. (او در سال 1996 حزب سوسیالیست کارگر را تاسیس کرد) واقعیت این است که اعتصاب و مقاومت کارگران معدن انگلستان، علی‌رغم قابل تحسین بودن و لزوم اعلام همبستگی با آن در همان زمان، در سطوح پایین حرکتی خودانگیخته بود که توسط جریانی رفرمیست رهبری و کنترل می شد و به صرف کارگری بودن و مقاومت دلیرانۀ کارگران نمی توان آن را کمونیستی دانست. تزهای کمینترن در مورد حزب، محکم ترین و روشن ترین سند در رد چنین نگرشی است. اگر حکمت تلاش دارد که این حرکت یعنی اعتصاب معدن چیان انگلستان را به مثابه خودِ خودِ کمونیسم کارگری معرفی کند، دارد به مخدوش بودن مرزهای کمونیسم کارگری خود با خودانگیخته گرایی و سندیکالیسم اعتراف می‌کند.
تلاش برای تمایز یا باتلاق تناقض؟
حکمت به دو طریق می‌کوشد گریبان خود را از این مشکل یعنی تمایز این گرایش کمونیستی   خودبه خودی در طبقۀ کارگر و گرایش های خودانگیختۀ دیگر این طبقه رها کند. البته این دو روش هم از جنس همان شبه-استدلال‌هایی است که در بخش قبل به آن شاره شد و باید به زحمت از میان بحث‌های متنوع حکمت بیرون کشید.
الف) نخست از طریق تفاسیر باطنی گرایانه و شبه عرفانی؛ بدین طریق که همۀ آحاد طبقۀ کارگر را دارای ”فطرتی کمونیسم جو“ بدانیم که علی‌رغم هر آن چه انجام می دهند و بر زبان دارند و در هر مسیری قرار بگیرند، می‌توانیم آن‌ها را ذاتا و فطرتا سوسیالیست بدانیم و امید آن داشته باشیم که روزی روزگاری ”گوهر وجودی“ خود را شناخته و به خویشتنِ خویش بازگردند. به راستی جملات این چنینی از حکمت را به چه نحو دیگری می‌توان تفسیر کرد:
”… در زمانی که همه اسم سوسیالیسم و کمونیسم را شنیده اند، تضمین رسمی داده می‌شود که در هر کشور طبقۀ کارگری هست و مطالبه‌ای دارد، گرایش کمونیستی ای هم در درون طبقۀ کارگر وجود دارد. یکی ممکن است بگوید که این ها پرو-روس و پرو-چین هستند و … اما علت این‌که کارگر پرو-روس و پرو-چین می‌شود این است که کارگر بدوا ] بخوان ذاتا[ سوسیالیست است و این‌ها را به عنوان پرچم و قطب های سوسیالیسم قبول می کنند. چین یا شوروی آن جهت گیری درون طبقۀ کارگر را ابداع نمی‌کند بلکه سعی می‌کند آن را به خود کانالیزه کند…“
منظور حکمت این است که کارگران کاتولیک، سوسیال دموکرات، استالینیست و …. در ذات خود همگی سوسیالیست هستند و این جریانات با فریب دادن این کارگران، آن ها را میل و مسیر فطری خویش جدا ساخته اند و در مسیر مورد نظر خود ”کانالیزه کرده‌اند“. بدین ترتیب، کمونیسم کارگری نیز به یک تئوری ”بازگشت به خویشتن“ تبدیل خواهد شد. حکمت چند سال بعد، این روایت خود را به نحوی مدرن تر و عامه پسندتر بدین شکل روزآمد کرد که: ”زیپ هر انسانی را که پایین بکشی، از درون آن یک بلشویک بیرون می‌پرد“!
ب) اما دلیل دومی که حکمت به شکل آگاهانه مطرح می‌کند، همان گام سرنوشت‌سازی است که تئوری کمونیسم کارگری او را در دام تناقضی اساسی و لاینحل گرفتار می‌کند. قبل از بررسی این دلیل دوم حکمت، بار دیگر این مسالۀ را مرور و یادآوری می کنیم که حکمت ویژگی دوران ساز تئوری خود و کشف شگرف آن را در این می‌دانست که کمونیسم کارگری او به جای عزیمت از یک برنامه، ایدئولوژی، اندیشه، آگاهی و … و سازمان دادن به یک جنبش پراتیک بر مبنای آن، از واقعیت عینی موجود یعنی جنبش سوسیالیستی طبقۀ کارگر و گرایش کمونیستی خود به خودی موجود در آن آغاز می کند. این حرکت و جنبش فی‌الحال وجود دارد و تنها باید به سراغ آن رفت و به آن سر و سامان داد؛ همان کاری که مارکس و انگلس در زمان خود انجام دادند. در مقابل، چپ رادیکال غیرکارگری، جنبش کمونیستی را انشقاقی از ایدئولوژی خود می داند و به مانند مذهب با آن برخورد می‌کند.
به استدلال دوم حکمت بازگردیم؛ حکمت برای تمایز بخشیدن به کمونیسم کارگری عینی و طبیعی و خودبه خودی مد نظرش از گرایش های خودبه خودی و جاری در طبقۀ کارگر با مشکل مواجه است. خود او وقتی که علنا می گوید که جریان سوسیالیسم کارگری موجود در طبقۀ کارگر که ”مستقلا موجود است“، نه حزب دارد و نه برنامه و ”در درون خود هزاران خط و ابهام دارد“ (31)، به شیوۀ خاص خود دارد دقیقا به این مشکل اعتراف می کند. پس چارۀ کار و پاسخ کمونیسم کارگری چیست؟
حکمت بالاخره مجبور می‌شود در یک جملۀ کوتاه بند را آب بدهد. او می گوید که ”ما“ اول باید واقعیت مستقل جنبش سوسیالیستی طبقۀ کارگر را به رسمیت بشناسیم. یعنی بپذیریم که یک گرایش عینی کمونیستی در درون طبقه وجود دارد بعد ”ببینیم که این گرایش چقدر به ما نزدیک است.“ (32)
خب، پس این جا معلوم می‌شود که یک گرایش کمونیستی عینی طبقۀ کارگر وجود دارد اما با آن‌که کمونیستی است، مبتنی بر آگاهی و تئوری مارکسیستی نیست! در مقابل یک ”ما“ وجود دارد که بر مارکسیسم و کاربست آن در ”اواخر قرن بیستم“ مسلط است اما کارگری نیست. حال این ”ما“ باید ببیند که آن گرایش چقدر به او نزدیک است که قاعدتا یعنی ببیند چقدر با درک او از سوسیالیسم نزدیک است. اگر این نزدیکی وجود نداشت، در آن صورت قاعدتا چاره‌ای نیست جز این که برود و خودش را جدا از آن گرایش حول نظرات و دیدگاه های خودش و تحت عنوان ”جنبش کمونیستی“ سازمان دهد. پس کمونیسم کارگری که معتقد بود گرایشی است عینی و مشتق از هیچ ایدئولوژی و ساختۀ هیچ نوع آگاهی نیست، برای اثبات موجودیت خود به ناچار بر یک درک و آگاهی، اندیشه و هر آن چه خود آن را از جنس ایده و ذهنیت می پنداشت، متکی می شود.      این جاست که حکمت مربوط به اعتراف می‌شود که: 
”ما داریم دیدگاه و سیستم فکری و عملی معینی را در سطح اجتماعی طرح می‌کنیم تا نیروی مادی آن گرد بیاید.“ (33)
اما اگر گرایش عینی سوسیالیستی در طبقۀ کارگر به این ”ما“ نزدیک بود و ”ما“ مجاز بود که به این گرایش عینی حزبیت ببخشد و با سازمان دادن به این جنبش سوسیالیستی کارگری، به مثابه یک ”حزب سیاسی مارکسیست“، حزب کمونیست کارگری را بسازد، قاعدتا این سوال پیش می‌آید که منظور ”ما“ از مارکسیسم چیست؟ به عبارتی دیگر، اگر پراتیک کمونیسم کارگری با اعتراف به وجود یک گرایش عینی سوسیالیستی کارگری که به ”ما“ نزدیک است، تامین می شود، پس تئوری اش هم باید حی و حاضر باشد. بنا بر این مساله در این مرحله به درک و روایت معینی از مارکسیسم احاله داده می‌شود که مشخص کننده نزدیکی یا دوری این ”ما“ به جنبش سوسیالیستی ”عینی و جاری“ در طبقۀ کارگر است.
مساله را به نحوی دیگر بیان می‌کنیم. حکمت در اهمیت دادن به تئوری و لزوم پرداختن به آن کم نمی گذارد. (نک به نقل قول‌های 21-16) اما این تئوری چیست؟ حکمت بلافاصله پاسخ می دهد: مارکسیسم. مارکسیسم به همان معنی که در مانیفست و ایدئولوژی آلمانی و … آمده است. اما این مارکسیسم چگونه در حالی که همۀ     گرایش های ”چپ رادیکال غیرکارگری“ و ”پوپولیست“ و ”سوسیالیسم بورژوایی و خرده بورژوایی“ به همین مارکسیسم و مانیفست و ایدئولوژی آلمانی و … استناد می کنند، می تواند وجه ممیزی برای کمونیسم کارگری باشد؟ پس مساله به روایت و درک ”ما“ و سایر این جریانات از مراجع مشترک‌شان باز می‌گردد.
پس تا اینجا حرف تازه‌ای در میان نیست؛ مساله بر سر روایت های مختلف مارکسیسم است. اگر حکمت مارکسیسم مورد نظر خودش و ما را به شکل دقیق معرفی می‌کرد و سعی می کرد که با توسل به معیارهایی که درستی یک تئوری را در قلمرو تاریخ و جامعه محک می‌زنند، ثابت کند که این تئوری درست‌تر و پاسخگوتر است، مشکلی در میان نبود. مشکل این جاست که حکمت برای اثبات این مساله به یک این همان گویی و توتولوژی زمخت، آشکار و بدخیم تبدیل می شود. در این جا مشخص می‌شود که این همه پای‌فشاری بر عینیت و خودبه خودی بودن کمونیسم کارگری، در حقیقت در جهت ایجاد و در حقیقت تراشیدن نقطه اتکایی ثابت و لایتغیر و محکی مورد قبول عام برای اثبات برتری درک و روایت خود از مارکسیسم بوده است. توتولوژی زمخت با کنار هم گذاشتن تکاپوی حکمت برای مشخص کردن ارتباط مارکسیسم و کمونیسم کارگری مشخص می شود (نک به نقل‌قول‌های 21-16). با زدودن آرایه‌ها و ترفندهای کلامی و ویراژ رفتن‌ها، هستۀ سخت این توتولوژی بدین گونه بیرون می‌زند:
تئوری جنبش کمونیستی کارگری عبارت است از مارکسیسم. کدام مارکسیسم؟ همان مارکسیسم مانیفست و ایدئولوژی آلمانی و …. تنها با قید کاربست آن در انتهای قرن بیستم. چرا این مارکسیسم تنها روایت درست و صحیح است از مارکسیسم؟ چرا که همان جنبش کمونیستی کارگری است در بعد فکری. حکمت می خواهد بگوید که تفاوت کمونیسم کارگری با همۀ آن‌چه تا کنون به نام مارکسیسم و کمونیسم سخن گفته است، در این نیست که این برداشت معین و قابل دفاعی است که می‌توان در کنار برداشت‌های دیگر نهاد و سنجید. فرق کمونیسم کارگری با بقیه در این است که کمونیسم کارگری، کارگری است و بقیه نیستند.
استدلال حکمت در این مورد نیز مانند دلیل‌اش در رابطه با کمونیسم کارگری بر یک نقل قول بسیار رایج از مانیفست استوار است که:
”کمونیست‌ها حزبی در برابر یا کنار دیگر احزاب پرولتری نیستند؛ فرق آن‌ها با دیگر احزاب پرولتری این است که آن ها مصالح مشترک کل پرولتاریا را مدنظر دارن. مزیت کمونیست ها نیز بر تودۀ پرولتاریا در این است که کمونیست ها به شرایط و جریان و نتایج کلی جنبش پرولتری پی برده اند.“ (34)
حکمت که این همه بر اهمیت ”افق فکری روشن و منسجم“، ”کاربست مارکسیسم بر مسائل انتهای قرن بیستم“ و …. تاکید می کند، نمی تواند و نباید هر موقع که در دام تناقضات گرفتار می‌شود، خود را پشت کلام قصاری از مراجع مراجع مارکسیستی پنهان کند و بار سنگین استدلالات و ادعاهای عظیم را بر پیکر نحیف چند کلمه و جمله در قالب نقل قول استوار نماید. مانیفست تنها می‌تواند فصل تمایز کمونیست ها از دیگر احزاب پرولتری باشد یعنی تفاوت کسانی که در جنبش کارگری این پرچم را دست دارند با کسانی که در این جنبش، پرچم دیگری را به دست دارند. حتی در دوران انترناسیونال اول مشخص بود که مانیفست     نمی تواند بدوا و به شکل بلافصل برنامۀ این     بین الملل باشد چرا که این بین الملل که برای گردآوردن و متحد ساختن نیروهای مبارز پرولتاریای اروپا و آمریکا تشکیل شده‌است و تریدیونیون‌های انگلیسی، پرودونیست‌ها در فرانسه، بلژیک، ایتالیا و اسپانیا و لاسالین‌های آلمان حضور دارند و آن‌ها مانیفست را برنامۀ خود نمی‌دانند. اما اتکاء به مانیفست نمی‌تواند، آن هم به این شکل ساده، بدیهی و راحت الحلقوم‌واری که حکمت با اعتماد به نفس تمام بیان می کند، وجه تمایزی برای فرق‌نهادن بین گرایش‌هایی باشد که همه این پرچم را به دست دارند و ”درک“ و ”روایت“ خود را درست تلقی می‌کنند. البته حکمت در مورد این تناقض نیز تمایل دارد مثل همیشه راه حل های ساده و به تعبیر عامیانه رایج ”کیلویی“ ارائه دهد مثلا این که ”سوسیالیسم بورژوایی“ مورد نظر مانیفست را معادل سوسیال‌دموکراسی و سوسیالیسم اردوگاهی دوران خود قرار دهد و یا چپ رادیکال متاثر از مائوئیسم را معادل ”سوسیالیسم خرده‌بورژوایی“ مورد اشارۀ مانیفست قرار دهد. اگر قرار باشد بر بال خیال به پرواز درنیاییم و عنان رویابافی را رها نکنیم و از درون کلبۀ خود، تکلیف تاریخ جریانات گوناگون کمونیستی متعدد در کشورهای گوناگون را در یک قرن و نیم اخیر را با چند دقیقه آژیتاسیون یکسره نکنیم و بنای عظیم آن را بر سر سازندگانش خراب ننماییم، باید بپذیریم که ارجاع به چند نقل ‌قول از مانیفست و مقدمه های انگلس بر آن نمی تواند گرهی از مسائل پیچیده و عظیم پیشاروی جنبش کمونیستی بین المللی بگشاید و پشتوانه ای برای قلم رد کشیدن بر تمام تلاش‌ها و مبارزات تا کنونی کمونیست های مختلف باشد. در حالی که سایۀ تجربیات و مجادلات گرایش های کمونیستی در قرن بیستم هنوز بر فراز تمام مسائل پیشاروی ما سنگینی می‌کند، چطور می‌توان تنها به این اعتبار که ”کمونیسم کارگری، همان مانیفست کمونیست است“، خط و مرزهای تئوریک و سیاسی امروز را مشخص کرد؟
حکمت می گوید که تفاوت بین روایت ها ناشی از سوء تفاهم و اختلاف معرفتی نیست بلکه از آن رو است که ”مفسرین متفاوت و منشاءهای اجتماعی“ متفاوت وجود دارد. ما در این‌جا فرض را پذیرش تمام و کمال این نظرات حکمت می نهیم. اما هنوز مسالۀ اصلی باقی می‌ماند و آن، این است که معیار مشخص‌کنندۀ این تمایز در کجاست؟ در سطح معرفتی و تئوریک یا عملی و پراتیک؟ اگر معیار این تمایز را بافت اجتماعی-طبقاتی اعضای حزب یا اقبال تودۀ کارگر و همان جنبش عینی کمونیستی کارگری به یک حزب بدانیم، اولا مشکل مرزبندی هویتی با رفرمیسم به مثابه ”کارگری“‌ترین جریان دوران کنونی پیش می‌آید و از سوی دیگر، ح.ک.ک در طول بیش از دو دهۀ اخیر نه تنها در تبدیل شدن به حزب و بیان سیاسی این گرایش ”فی‌الحال موجود و قدرتمند“ ناتوان مانده است بلکه نیروی اولیۀ آن هم در قالب چهار حزب جداگانه تقسیم و تضعیف شده است. اگر مساله در سطح تئوریک و معرفتی و دیدگاهی است، معیار ”کارگری“‌بودن و یا کارگری‌تر بودن یک تفسیر و درک در این عرصه چیست؟ ثالثا مارکسیسمی که به مثابه تئوری، ”خدشه ناپذیر و بحران بردار نیست“، دیگر حتی ایدئولوژی هم نیست بلکه همان مذهبی است که حکمت آن را به سنت ضد-رویزیونیستی نسبت می‌دهد. کمونیسم کارگری که در دوران حکمت وعدۀ ”تقابل با غول های فکری بورژوازی“ و ”خرد کردن آن ها بر روی تناقضات شان“ را می داد، با همین دیدگاه فوق‌العاده غلط و خطرناک نسبت به تئوری و جایگاه آن، چند سال بعد از زبان حکمت کتاب خواندن را ”تا فردای پیروزی انقلاب و تصرف قدرت توسط ح.ک.ک“ تعطیل اعلام کرد و پس از آن در پاسخ به منتقدان اعلام کرد که ”ما قبلا کار تئوریک خود را کرده ایم“. محصول طبیعی این روند، شکل گیری ”تئوریسین“‌های نوظهوری در ح.ک.ک است که از حکمت تنها اعتماد به نفس، گنده‌گویی و مزه‌پرانی او را به ارث برده‌اند و در تمام طول یک مقالۀ تئوریک و بحث فلسفی عمیق در باب ”سرشت انسان“، ”غریزه“ را ”غریضه“ می‌نویسند. (ان‌شاءالله که ”غلط تایپی“ مکرر است!)     
خلاصۀ سخن این که کمونیسم کارگری در مقطع ارائه این مباحث، یک گرایش در حزب کمونیست ایران در سال‌های 71-1368 بوده است که این گرایش حول درک و روایت خاصی از مارکسیسم تشکیل شده است که حکمت نظریه پرداز و     مهم ترین سخن گوی آن بوده است. با اتکاء به همین درک و روایت و با فرض حقانیت آن است که حکمت درک های و روایت های دیگر در تاریخ جنبش جهانی کمونیستی، کمونیسم در ایران و همین‌طور سایر گرایش ها در درون همین حزب یعنی حکا را ”بورژوایی“ و ”سخن گوی منافع اجتماعی طبقات غیر-کارگری“ معرفی می کند. منتها حکمت همۀ این گرایش ها غیر از جریان ابداعی خودش را متکی به یک درک و روایت از مارکسیسم و دیدگاه و ایدئولوژی می‌داند و درک و روایت خودش را به خاطر اتصال با منبع فیض و وحی ”پرولتری“ یعنی همان جنبش کمونیستی عینی و خودبه خودی کارگری، متمایز از دیگران و ”عینی“ تلقی می کند. ما هم متقابلا در این جا گفتیم که حکمت نمی تواند با این منطق، همۀ تعابیر و تفاسیر دیگر موجود در جنبش کمونیستی صد و چند سالۀ ایران و جهان را سخن گوی منافع اجتماعی غیرکارگری معرفی کند. به علاوه، همان‌طور که در تفسیر دانیل بن‌سعید از دیدگاه لنین در ”چه باید کرد؟“ اشاره کردیم، وجود تعابیر و تفاسیر مختلف از مارکسیسم که ناشی از وجود گرایش های مختلف در میان پرولتاریا است را ممکن می‌دانیم. ثانیا به هر حال باید معیاری برای پرولتری و غیر پرولتری‌بودن تعابیر و تفاسیر مختلف از مارکسیسم ارائه دهد. 
اما کلیت بحث در این بخش را می‌توان در موجزترین شکل، این گونه خلاصه کرد:
کمونیسم کارگری بر خلاف تمام جریانات دیگر کمونیستی در ایران و جهان، نمی‌خواهد از برنامه، تئوری، آگاهی، ایدئولوژی، دیدگاه، روایت و … عزیمت کند و می خواهد جنبش سوسیالیستی فی‌الحال موجود، عینی و در حال جوشش در طبقۀ کارگر را سازمان دهد. اما برای تشخیص و تمایز بخشیدن به این جنبش، مجبور است به روایت صحیح، دیدگاه درست، تئوری و … تکیه کند. گام دوم در حقیقت قدمی رو به عقب، به سوی نقطۀ آغاز بوده است.   
اما برای بررسی کامل‌تر ریشۀ اشتباهات حکمت و چرایی این همه زیگزاگ رفتن و تناقض‌گویی، باید به سطحی عمیق‌تر وارد شد و رد این خطاها را در عرصۀ متدولوژی و برداشت حکمت و کمونیسم کارگری از ماتریالیسم پی گرفت.
ماتریالیسم پراتیک یا الاکلنگ فوئرباخی؟
با پایه‌های دیدگاه کمونیسم کارگری در بخش های قبل آشنا شدیم. حکمت می‌گوید که چپ رادیکال و سنت ضد-رویزیونیستی در سطح فلسفی عملا ”ایده آلیست“ است چرا که شعور را بر هستی اجتماعی مقدم می‌داند و برای تعریف کمونیسم از ایدئولوژی، مکتب و روایت خود از مارکسیسم آغاز می کند و جنبش کمونیستی را مشتقی از تفکر و دیدگاه خود می داند. در حالی‌که کمونیسم کارگری، با مقدم دانستن هستی بر شعور اجتماعی، این وارونگی را اصلاح می کند و بنا بر دیدگاه ”ماتریالیستی“ خود، تغییر پایۀ اجتماعی کمونیسم را باعث انحراف در تفکر و دیدگاه می‌داند. به نظر حکمت، چپ رادیکال چون از تفکر آغاز می کند، ”تغییر فکر و دیدگاه را برای بورژوا شدن کافی می‌داند“ و به همین خاطر در اختلافات داخلی این جریانات، گرایش‌های مختلف همدیگر را به بورژوا شدن متهم می کنند. حد نهایی کاربست چنین روشی این است که ریشۀ اختلافات را در سطح فکری و ایدئولوژیک جستجو کنند. در حالی‌که کمونیسم کارگری با آغاز عینیتی به نام جنبش سوسیالیستی طبقۀ کارگر، اختلافات فکری و نظری را ناشی از پایگاه‌ها و کاربست های طبقاتی متفاوت می‌داند.
قبل از ورود به ادامۀ بحث در این سطح، اشاره به مساله‌ای مفید است و خالی از لطف نیست. بالاخره دو سه سال پس از طرح چنین مباحثی، فراکسیون کمونیسم کارگری حزب خود را تشکیل داد. ما جبرا از این امکان برخوردار هستیم که دو دهه پس از انجام این مباحث و به فرجام رسیدن بسیاری از این مسائل، به نقد آن‌ها بنشینیم. هر چند در تمام طول این نوشتار، سعی ما بر این بود که مباحث کمونیسم کارگری را بر اساس مشکلات و تناقضات درونی آن‌ها در همان مقطع طرح بحث و نه نتایج عملی آن‌ها در آینده بررسی کنیم. به هر روی چند سال پس از تشکیل حزب نیز شاهد بروز اولین اختلافات جدی در حزب بودیم که سرآغازی بود بر زنجیرۀ انشعابات دیگر. در زمان نگارش سطور نیز انشعاب دیگری در یکی از انشقاقات این حزب در حال روی دادن است؛ کافی است مروری سریع بر مباحث رد و بدل شده بین گرایش های رویاروی همدیگر در جریان مجادلات داشته باشیم. با دیدن و خواندن فحش ها و اتهاماتی که افراد و رفقای سابق حزبی نثار هم می کنند و سطح ”غنی“ مباحث (!)، اولین جمله‌ای که به ذهن می‌رسد این است که صد رحمت به چپ رادیکال سنتی که اختلاف دیدگاه را تنها باعث ”بورژوا شدن“      می دانست! از سوی دیگر، اگر بخواهیم منطق کمونیسم کارگری سال 1368 را در مورد انشعابات متعدد همین حزب یعنی ح.ک.ک به کار ببندیم، به چه نتایجی خواهیم رسید؟ چند ”کاربست و پایگاه طبقاتی متفاوت“ به ناگاه در طول یک دهه از درون این حزب بیرون زد که کار به این جا رسید و از آن مهم‌تر، چگونه؟
به بحث اصلی خود بازگردیم. کمونیسم کارگری برای مستند کردن بحث خود این بار به ایدئولوژی آلمانی روی می‌آورد و این بار به ذکر این نقل قول می‌پردازد:
”برای ما کمونیسم وضعیت اموری نیست که باید ایجاد شود، ایده آلی نیست که واقعیت ناگزیر است خود را با آن منطبق کند.“(35)
تا این جا آشکار می‌شود که کمونیسم برای مارکس و انگلس به مثابۀ علت غایی در یک حرکت تقدیری و جبرگرایانه عمل نمی کند و می توان آن را در مقابل کسانی مطرح کرد که فلسفۀ تاریخی جبرگرایانه را به مارکس نسبت می‌دهند. ما همین نقل قول را مبنا می‌گیریم و جملۀ اساسی بعد از آن را به عنوان عصاره‌ای از دیدگاه مارکس و انگلس و کلیدی در نقد روش کمونیسم کارگری به کار می‌گیریم:
”ما کمونیسم را به آن حرکت واقعی اطلاق می کنیم که وضعیت حاضر را ملغی می‌کند.“ (36)
آن چه بلافاصله پس از خواندن این جمله به ذهن خطور می‌کند، این نیست که از نظر آن‌ها (مارکس و انگلس) کمونیسم عبارت از حرکت واقعی و عینی طبقۀ کارگر است (با یک برداشت تقلیل گرایانه و اکونومیستی تمام‌عیار) بلکه تنها این است که کمونیسم عبارت از آن حرکت واقعی است که علیه وضع موجود است و آن را ملغی خواهد کرد.
به علاوه، نتیجۀ دیگر این خواهد بود که این حرکت واقعی، واجد لحظه و بعدی تئوریک نیست و این بعد تئوریک، فکری، ”ایدئولوژیک“، ”مکتبی“، ”دیدگاهی“ و … (و هر اسمی که کمونیسم کارگری می‌خواهد روی آن بگذارد) نقشی اساسی در تعریف آن ایفا نمی کند. بلکه بر عکس و بنا بر درک ماتریالیستی مارکس که ماتریالیسمی پراتیک است، این بعد و لحظۀ تئوریک نیز امری واقعی است و بیرون از جهان واقعی قرار ندارد. چنان که مارکس به زیبایی می‌گوید:
”فلسفه در بیرون جهان نایستاده است؛   هم چنان‌که مغز بیرون آدمی نیست، آن هم تنها به این دلیل که در معدۀ او واقع نیست.“
بر همین اساس، هیچ اشکالی ندارد اگر کمونیسم را حرکتی واقعی بدانیم که آمیزه‌ای است از تئوری و پراتیک. هم حرکت اعتراضی طبقۀ کارگر بر ضد سرمایه داری را در بر می گیرد و هم کاپیتال، مانیفست، ایدئولوژی آلمانی و بسیاری از آثار مارکس و مارکسیست‌ها را. هیچ اشکالی ندارد اگر کمونیسم را حرکتی واقعی و اجتماعی بدانیم و آن را در بر گیرندۀ مبارزۀ طبقۀ کارگر علیه     سرمایه داری در سطوح گوناگون اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک (در معنای عمومی) تلقی کنیم.
با یک قضاوت منصفانه، حکمت در برخی بخش‌های سخنرانی و مصاحبه‌هایش اشاراتی به وحدت تئوری و پراتیک (که البته باوری عام و جاافتاده در بین تمام مارکسیست ها از جمله بسیاری از مارکسیست هایی است که آن را در عمل زیر پا می‌گذارند) می‌کند اما مشکل اصلی او در این است که، چنان‌که در بخش های بالا و خلاصۀ مباحث کمونیسم کارگری بیان کردیم، اساس و استخوان‌بندی دیدگاه خود و نقطۀ آغاز کمونیسم کارگری را در عمل بر این پایه بنا می نهد که تئوری، ”ایدئولوژی“، ”مکتب“، ”فکر“ و … را به این دلیل که امری تئوریک و ذهنی است، امری واقعی تلقی نمی کند. او خود را در مقابل این دوراهی کاذب و غیر مارکسیستی قرار می‌دهد که کمونیسم را یا باید مکتب و فکر و اندیشه دانست و یا حرکتی واقعی (و از نظر او واقعیت هم که اندیشه را در بر نمی‌گیرد)، در نتیجه طرف مقابل خود که در این جا چپ رادیکال و به تعبیر خود او ”سنت ضد-رویزیونیستی“ است را به این متهم می کند که کمونیسم را مکتب، فکر، اندیشه و ایدئولوژی می‌داند! و خود نیز باید به سنگر واقعیت پناه ‌ببرد که از نظر او تنها امور عینی را در بر می‌گیرد. این همان الاکلنگ فویرباخی است که نه ربطی به مارکس دارد و نه مارکسیسم.
ماتریالیسم فلسفی و مکانیکی فویرباخ می ترسید پراتیک را به مثابۀ امری عینی تلقی کند، زیرا امر عینی را تنها شی‌ء و مادۀ قابل حس تلقی می‌کرد و از آن‌جا که پراتیک ماده نبود، ناگزیر می بایست ایده باشد و عزیمت از ایده هم به منزلۀ ایده‌آلیسم بود. حکمت و کمونیسم کارگری هم از آن‌جا که عملا  امر واقعی را تنها امر عینی می دانند، در نتیجه هر چیز که به نظرشان ذهنی می‌رسد (مثل فکر، تئوری، اندیشه و …) طبیعتا غیرواقعی تلقی می‌کنند. وقتی مارکس کمونیسم را حرکتی واقعی تعریف می کند، حکمت طبق انگاره های خودش، بلافاصله واقعی را به عینی ترجمه می کند و سعی می‌کند کمونیسم را در قالب چیزی تعریف کند که ردای این ”عینیت“ بر تنش قابل پوشاندن باشد. مارکس از مقطع نگارش ”تزهایی در مورد فوئرباخ“ از چنین ماتریالیسمی گسست کرد.  
 نقل قول دیگری از انگلس هم می‌تواند بسیار مورد علاقه و استناد کمونیسم کارگری باشد؛ انگلس در مقابل فردی به نام هاینتس که معتقد است کمونیسم یک نظام فکری یا دکترین است، می‌گوید: ”کمونیسم یک نظام فکری نیست بلکه یک جنبش است. کمونیسم نه از اصول بلکه از امور واقع عزیمت می‌کند.“(37) اما انگلس در چند سطر بعد در همین نوشته می‌گوید: ”کمونیسم تا آن جا که نظری است، عبارت است از بیان تئوریک موضع پرولتاریا در این نبرد و جمع‌بندی تئوریک شرایط رهایی پرولتاریا“ (38). به علاوه در همان نخستین سطور اصول کمونیسم، انگلس در تعریف کمونیسم می‌نوبسد: ”کمونیسم، آموزۀ شرایط رهایی پرولتاریا است“. طبعا به نظر انگلس بر خلاف حکمت و کمونیسم کارگری او، فکر هم بخشی از واقعیت است و نافی تعریف کمونیسم به مثابۀ یک جنبش نیست.
انگلس در ”سوسیالیسم: تخیلی و علمی“، از این هم فراتر می‌رود و می‌نویسد (تاکید از ماست):
منشاء این جدال ]نیروهای مولدۀ جدید و محدودیت های شیوۀ تولید بورژوایی[ در واقعیت نهفته است و به طور عینی مستقل از ما و حتی خارج از اراده یا فعالیت آن‌هایی عمل می کند که خود در ایجاد آن نقش فعال داشته‌اند. سوسیالیسم جدید چیزی نیست به جز انعکاس فکری این جدال واقعی و بازتاب ذهنی آن، در وهلۀ اول در مغزهای طبقه ای که مستقیما از آن رنج می برد؛ یعنی طبقۀ کارگر. (39)
و در فراز پایانی همین کتاب می‌نویسد:
”به ثمر رساندن این عمل رهایی بخش   عالم گیر، رسالت تاریخی پرولتاریای مدرن است. شناخت شرایط تاریخی و همراه با آن شناخت ماهیت این مبارزۀ رهایی بخش و آگاهی کامل بخشیدن به طبقات استثمار شوندۀ امروز در خصوص شرایط حساس و مفهوم حیاتی رسالتی که بر دوش دارند، وظیفۀ بیان تئوریک جنبش پرولتری، یعنی وظیفۀ سوسیالیسم علمی است.“ (40)
حکمت و کمونیسم کارگری خطاب به چپ رادیکال و انقلابی فراخوانی پاتولوژیک به این شکل صادر می‌کنند که اگر با بحرانی تئوریک و یا شکستی سیاسی مواجه شدید، نباید به دنبال ریشه‌یابی علل این بحران در سطوح متدولوژیک، تئوریک، فلسفی و … باشید و به این بیاندیشید که کدام انحراف فکری یا ایدئولوژیک، این بحران یا شکست را پدید آورده است بلکه باید به تحلیل ”پایۀ مادی“ نظرات‌تان بنشینید تا ببینید که تعابیر تئوریک، فلسفی و متدولوژیک شما بر چه مبنای طبقاتی استوار شده است. این، یکی از نتایج اصلی همان ”کشف بزرگ و دوران ساز کمونیسم“ کارگری در اصلاح این ”وارونگی سنتی“، ”بازسازی دیدگاه ماتریالیستی“ و احتمالا از نظر معتقدین به این دیدگاه که حکمت را ”مارکس زمانه“ می‌دانند، در ردیف برخورد مارکس با منطق هگل است.
اما در واقع این درک، درکی بسیار زمخت و مکانیکی از رابطۀ زیر بنا و روبنا است که در واقع تنها روبنای ایدئولوژیک را به زیربنای مادی تقلیل می دهد و از دیدگاه فویرباخی مبنی بر ”حل کردن جهان مذهبی در مبنای ناسوتی ]زمینی،دنیوی[  آن“(41)، فراتر نمی‌رود. مارکس در تز چهارم از تزهایش در مورد فوئرباخ به نقد این دیدگاه می‌نشیند. تز چهارم مارکس به علاوۀ تزهای ششم و هفتم، نقد اصلی او به دیدگاه فوئرباخ در مورد روان شناسی مذهب است. فوئرباخ، ریشۀ الهیات، اسطوره و مراسم مذهبی را در نوعی جبران کمبودها و تسکین درد سرخوردگی ها به دلیل وابستگی و اتکاء به جهان طبیعی و اجتماعی بیرون می‌بیند. از نظر مارکس، اگر چه این تئوری گامی به پیش در این زمینه است اما نارسا است چرا که انتزاعی است. به نظر مارکس، مذهب زادۀ دو پارگی طبیعی و تراژیک قلب انسان نیست. نیروهایی واقعی که انسان را بر آن می‌دارند تا آرامش خود را در عرش بجوید- جایی که انسان می‌تواند در خیال خود از قدرت بلامنازع یعنی قدرتی که در دنیای واقعی از آن محروم است، برخوردار شود- صرفا علت روانی ندارند بلکه ناشی از عوامل اجتماعی‌اند. به عبارت دیگر، مذهب برخاسته از شرایط واقعی زندگی و تجربۀ ملموس آن است نه ناشی از جوهر انسان. فوئرباخ مدعی بود که راز الهیات را در انسان شناسی یافته است، کوشش مارکس در آن بود که راز مذهب را در شناختن واقع‌بینانۀ جامعه جست و جو کند. فوئرباخ نشان داد که دنیای مذهب، دنیای اوهام و تخیل است؛ مارکس اما این پرسش را مطرح می‌کند که سرچشمۀ این اوهام در کجا است؟
این که در تحلیل نهایی نمی توان زیربنای مادی جامعه را بر اساس روبنای ایدئولوژیک آن توضیح داد و این که باز در تحلیل نهایی، کل روبنای ایدئولوژیک (شامل علم، فلسفه، حقوق، مذهب و …) بر شالودۀ تولید مادی در جامعه استوار است، نه هرگز به معنای نفی نقد نظری و متدولوژیک است و نه هرگز به این معنا که این زیربنا بدون واسطه به آن روبنا تحویل می‌شود. 
بنا بر این تا آن جا که به درک مارکسیستی از مساله مربوط است، کمونیسم کارگری نه صورت مساله را درست طرح می‌کند و نه پاسخ درستی به آن می‌دهد. کاری که کمونیسم کارگری انجام  می دهد، یک زمینه چینی و تدارک ساده در لباس ”فلسفی“ و ”ماتریالیستی“ برای به اصطلاح ”زدن زیر آب“ گرایش های دیگر چپ رادیکال و یک سره کردن تکلیف آن‌ ها به شکل بسیار زمخت و خشن است. طرح مسالۀ مورد نظر مارکس به شکل رابطۀ اندیشه و حرکات واقعی طبقات اجتماعی و ربط سادۀ این دو به هم و معنا کردن رویزیونیسم به پیوند مستقیم و یک به یک هر کدام از جریانات جنبش کمونیستی با یکی از ”طبقات و اقشار غیرکارگری“، درست نیست. مسالۀ مورد نظر مارکس این بود که در عام ترین سطح تجرید، شالودۀ اقتصادی جامعه مبنای پراتیک های اجتماعی-تاریخی است. این پراتیک ها در سطحی مشخص تر، در حرکات واقعی طبقات اجتماعی ساخت‌بندی می شوند و انسان ها از طریق روبنای ایدئولوژیک به مناسبات تولیدی آگاهی می‌یابند و به تغییر آن‌ها بر می آیند. رابطۀ این ساخت های گوناگون در سطوح مختلف تحلیل از یک سو و رابطۀ آنان در شکل واقعی زندگی تاریخی انسان، به مراتب پیچیده‌تر از مدل کاریکاتورگونه‌ای است که حکمت ارائه می‌دهد.
کاری که نهایتا و در بهترین و خوش بینانه ترین حالت، کمونیسم کارگری در این عرصه قادر به انجام آن خواهد بود، این است که از طریق  ”هسته های زمینی، مه آلودگی های مذهبی را دریابد“ و این، از بخت بد، کار مارکس نیست. این، کاری است آسان که به نظر مارکس که هم از فوئرباخ در می‌آید و هم از ماتریالیست های فلسفی دیگر. کار دشوار از نظر مارکس این است که ”از روی مناسبات واقعی زندگی، از اشکال آسمانی‌شدۀ آن ها پرده برگیرد.“ به نظر او همین راه است که ماتریالیستی و علمی است.
این بحث، تاثیر مستقیمی بر نقد ارزیابی حکمت از ”سوسیالیسم غیرکارگری“ دارد که ما در بخش دیگری از همین فصل به آن خواهیم پرداخت.
”کمونیسم کارگری“ یا ”کمونیسم چپ“؟
دیدیم که نخستین گام اساسی کمونیسم کارگری این بود که تمایزی را که سنت کلاسیک مارکسیستی تا کنونی (مارکس، انگلس، لنین، رزا لوکزامبورگ، تروتسکی و گرامشی) بین حزب و طبقه، بین مبارزۀ خودبه خودی و خود-انگیختۀ طبقۀ کارگر از یک سو و مبارزۀ آن در قالب فعالیت احزاب و سازمان های کمونیستی (جنبش کمونیستی) برقرار کرده است را فرو بریزد و بدین طریق ظاهرا طرحی نو در پاسخ به این مساله در افکند. این کار از چه طریقی صورت می گیرد؟ حکمت تلاش می کند از طریق قرار دادن عنصر سیاسی و آگاهانه در بطن و متن مبارزۀ      خودبه خودی و اقتصادی خود طبقه، دوآلیسمی را که در این رابطه (حزب-طبقه) وجود دارد، از میان بردارد و نوعی نگرش ظاهرا جدید در این رابطه را با تاکید پررنگ و مکرر بر ”عینیت داشتن“ جریان و مطالبات سوسیالیستی در بطن مبارزات روزمره و خودانگیختۀ طبقۀ کارگر، جدا بودن مسیر تاریخی جنبش سوسیالیستی در درون طبقۀ کارگر و سیر تحول جنبش کمونیستی تا کنونی (یعنی تمام گرایش‌های کمونیستی از ابتدا تا کنون) و بی‌ربطی این دو با هم بر این مساله حاکم گرداند.
طرح نظراتی بدین‌ شکل شاید در تاریخ کمونیسم در ایران جدید باشد، اما دیدگاه ها و جریاناتی با محتوای مشابه نظرات حکمت، و البته در سطح کیفی بسیار بالاتر، در تاریخ کمونیسم بین الملل قابل ردیابی هستند؛ مشکل، البته نه مشکل ما که مشکل حکمت، در این جاست که برخی از این جریانات به اصطلاح دشمنان خونی لنین و بلشویسم هستند و اصولا خود را به عنوان ”کمونیست های ضد-بلشویک“ معرفی می کنند! این، همان جریان مشهور به ”کمونیسم چپ“ است که در همان سال های نخستین پس از انقلاب اکتبر، راه خود را از بلشویسم جدا کرد و به منتقد قهار آن تبدیل شد. لنین در ”بیماری چپ روی کودکانه در کمونیسم“ به مجادله ای آتشین با آنان پرداخت. ”بیماری چپ‌روی کودکانه“ در کمونیسم لنین در سنت حزب توده به ابزاری بر علیه چپ انقلابی تبدیل شد و بیشتر به این نام مشهور گشت در حالی که شان نگارش آن توسط لنین اصولا مسالۀ دیگری بود. دو گرایش اصلی جریان موسوم به ”کمونیسم چپ“، ظاهرا درست در نقطۀ مقابل هم می ایستند: شاخه هلندی-آلمانی این جریان با نمایندگی چهره‌هایی چون آنتون پانه‌کوک و هرمان گورتر، دشمنان خستگی ناپذیر حزب کمونیستی در مدل بلشویک-لنینیستی آن هستند. در مقابل شاخۀ ایتالیایی این جریان با محوریت نظریات آمادئو بوردیگا، اصولا بر ساختن یک حزب متشکل از اقلیتی فعال و انقلابی و کسب قدرت از این طریق (دیدگاهی مشابه بلانکی) تاکید می کنند. وجه مشترک این دو جریان ظاهرا آنتاگونیست که اطلاق یک عنوان مشترک یعنی ”کمونیسم چپ“ به آن‌ها را مجاز می کند، در این واقعیت خلاصه می‌شود، که هر دو به نوعی و عملا، قائل به تفکیک مبارزۀ اقتصادی و خود به خودی و مبارزۀ سیاسی طبقۀ کارگر هستند و می خواهند تمایز و دوآلیسم موجود در رابطۀ حزب-طبقه را به نفع یکی از طرفین رابطه از میان بردارند. نکتۀ بسیار جالب توجه این‌جاست که در این کتاب نشان خواهیم داد که حکمت در عمل با مبنا قرار دادن همین وجه مشترک یعنی مرتفع ساختن و از میان برداشتن این دو گانگی در سالیان پس از طرح مباحث کمونیسم کارگری، نخست با طرح مباحث اولیه کمونیسم کارگری (71-1368) در مسیری مشابه کمونیسم چپ آلمانی-هلندی گام برداشت و سپس با به بن بست رسیدن در این مسیر، به قطب مقابل پرید و با طرح مباحثی نظیر ”حزب و قدرت سیاسی“ (سال 1377) نظریاتی مشابه خط فکری بوردیگا (بوردیگیسم) ارائه داد اما در کل از چارچوب جریان موسوم به ”کمونیسم چپ“ خارج نشد. در این رابطه البته باید دو نکته را متذکر شد: نخست این که نظرات افرادی برجسته ای مانند بوردیگا، پانه‌کوک و … در سطحی بسیار بالاتر و جدی‌تر از نظریات حکمت مطرح شده‌اند. منظور ما این هم نیست که حکمت به نحوی آگاهانه و عامدانه در مسیر ”کمونیسم چپ“ گام بر می دارد.  منظور از این مقایسه این است که اگر بخواهیم منطق حاکم بر نظرات حکمت و کمونیسم کارگری او را تا حد نهایی و بالاترین کیفیت خود ارتقاء دهیم و در قالب نظرات و جریانات شناخته‌شده در جنبش کمونیستی بین المللی چارچوب بندی نماییم، آن‌گاه به ”کمونیسم چپ“ خواهیم رسید. نکتۀ دوم این که حکمت در تمام طول این مدت تناقضی مهلک را نیز با خود حمل می کرد و آن، اجبار او به این مساله بود که دیدگاه‌های ”کمونیسم چپ“ خود را، دست‌کم در ظاهر و فرم، با دیدگاه جریان مقابل آن یعنی بلشویسم در آشتی و هماهنگی قرار دهد و وفادارای و تعلق او و حزبش به سنت انقلاب اکتبر و بلشویسم خدشه دار نگردد. امری که در تحلیل نهایی به سرانجام رساندن امکان پذیر نبود و این واقعیات در پراتیک و سرنوشت سیاسی ح.ک.ک به خوبی نمایان گشت. نیازی به گفتن نیست که نظریه پردازانی مانند پانه‌کوک و بوردیگا نه تنها نیازی به حمل چنین تناقضات کشنده ای نداشتند، بلکه با اتکاء بر دیدگاه های خود در همان زمان مستقیما در مقابل لنین ایستادند.
از آن‌جا که نقد و بررسی ما در این مرحله،  دیدگاه های کمونیسم کارگری در دورۀ اولیۀ حیات خود (71-1368) را در بر می گیرد، مروری بر مشابهت های دیدگاه‌های حکمت با کمونیسم چپ آلمانی-هلندی خواهیم داشت و در مرحلۀ طرح و نقد نظرات او در مقطع کنگرۀ دوم ح.ک.ک، به شق دیگر این جریان خواهیم پرداخت.
در این جا قصد ورود به موضوع تشریح نظرات ”کمونیسم چپ“ (شورایی)، بررسی مجادلات آن ها با لنین و بلشویک ها، نقد نظرات آن ها و … را نخواهیم داشت. تنها مروری کوتاه بر دیدگاه های اصلی شاخۀ آلمانی-هلندی آن ها به ویژه در رابطه با موضوع رابطۀ حزب و طبقه خواهیم داشت تا شباهت های بسیار جالب توجه آن ها با نظرات حکمت در نخستین دورۀ کمونیسم کارگری (71-1368) را به شکل مستدل نشان دهیم. برای لحاظ کردن دقت هر چه بیشتر در این رابطه و اجتناب از تطبیق های دل بخواهی، از جمع‌بندی آبراهام زیگلر (یک نویسندۀ غیرلنینیست) در مورد مباحث دو تن از نظریه پردازان اصلی جریان آلمانی-هلندی کمونیسم چپ یعنی آنتوان پانه‌کوک و پل ماتیک استفاده خواهیم کرد. پیش از ورود به این موضوع، ذکر نکات مختصری در مورد تاریخ مراحل اولیۀ کمونیسم چپ آلمانی-هلندی مفید به نظر می‌رسد. این گرایش در سال 1920 و با انشعاب جریانی از حزب کمونیست آلمان پا به عرصه نهاد که از قضا خود را در تقابل با حزب کمونیست آلمان، حزب کارگران کمونیست آلمان نام نهادند. در سال 1921، حزب کارگران کمونیست هلند نیز در انشعاب از حزب کمونیست هلند شکل گرفت. این دو جریان در کنار شاخه‌های دیگری در بریتانیا (به محوریت سیلویا پانکهورست) و روسیه، انترناسیونال کارگران کمونیست را در سال 1921 بنیان نهادند که البته گروه های تشکیل‌دهندۀ آن در همان  سال های نخستین منحل شدند. آنتون پانه‌کوک، اوته روهل، هرمان گورتر و … از احزاب کارگران کمونیست آلمان و هلند، چهره ها و نظریه پردازان اصلی این گرایش بودند.
همان‌طور که زیگلر به دقت اشاره می‌کند، پانه‌کوک و ماتیک تصور می‌کنند که آگاهی سوسیالیستی به شکل خود به خودی از دل مبارزۀ طبقاتی بیرون می آید. تعبیر زیگلر در مورد نظرات آن ها جالب است:
”برای آن ها آگاهی طبقاتی امری صرفا اجتناب ناپذیر نیست، خود-انگیخته است، و وقتی درجۀ حرارت اجتماع به 212 درجۀ فارنهایت می‌رسد، به وجود می‌آید؛ مثل آبی که بخار تبدیل شود.“ (42)
این تعبیر دقیقا مشابه تاکید مکرر حکمت بر عینی بودن و خودبه خودی بودن گرایش کمونیسم کارگری در درون طبقۀ کارگر است. زیگلر جمع‌بندی خود را این‌گونه ادامه می‌دهد:
”اساسا ماتیک و پانه‌کوک آگاهی تریدیونیونی (اتحادیه ای) را با آگاهی سوسیالیستی مغشوش می کنند. …طبقۀ کارگر ایدئولوژی طبقاتی مستقلی را توسعه نداده است بلکه در همان حوزه مانند دنبالچۀ بورژوازی ادامه می‌دهد…“(43)
پانه‌کوک و ماتیک می کوشند این نقص و خلاء را توسط مولفه‌های دیگری جبران کنند. پانه‌کوک در ”حزب و طبقه“ می‌نویسد:
”توده ها هنوز منفعل اند، تنها برای این‌که هنوز نمی‌توانند مسیر مبارزه و وحدت منافع طبقاتی را درک کنند، علی رغم این که به طور غریزی قدرت عظیم دشمن و عظمت وظایف شان را احساس می کنند. هنگامی که تضادها آن ها را مجبور به عمل نمود، به وظیفۀ خود-سازمانی و تصرف قدرت اقتصادی سرمایه دست خواهند زد.“ (44)
پل ماتیک در ”حزب و طبقۀ کارگر“ خود این عامل را در ”گسترش واقعی و مستقیم وقایع“ می یابد. این ها اهرم هایی هستند که ماتیک و پانه‌کوک سعی می‌کنند با استفاده از آن‌ها شکل‌گیری آگاهی سوسیالیستی خودبه خودی و عینی در طبقۀ کارگر بدون نیاز به حزب را نشان دهند. زیگلر در این مورد می‌نویسد:
”محدودیت آگاهی اتحادیه ای و ناتوانی شرایط پانه‌کوک و گسترش واقعی و مستقیم وقایع ماتیک در دگرگونی خودانگیختۀ غریزۀ طبقاتی پرولتاریا به آگاهی و درک سوسیالیستی، توسط شکست مادیت یافتن موفقیت های انقلابی ای که در زمان های متفاوت به وجود آمده بود، تایید شده است… تنها لازم است که تصرف کارخانه ها در سال 1920 در شمال ایتالیا، اعتصاب عمومی 1926 در بریتانیا، جنبش سال 1936 در فرانسه و … را نام ببریم…“ (45)
زیگلر سرانجام به چنین استنتاجی می‌رسد:
”این کم بها دادن به نقش شرایط و فشار اجتماعی نیست که گسترش واقعی و مستقیم وقایع تولید می کند. این نیروها، به واسطۀ کمک شان به طرح غریزۀ طبقاتی پنهان پرولتاریا، نقش مهمی در توسعۀ آگاهی طبقاتی سوسیالیستی ایفا می کنند اما غریزۀ طبقاتی عاملی صرفا منفی است. نمی‌تواند به شکل خودبه خودی (تشکیلات و آموزش حسی) با ابزار حرارت و فشار دمای رشدیابنده به آگاهی سوسیالیستی توسعه یابد. با عاریه گرفتن یک همسانی از حوزۀ الکترونیک، برای کامل کردن یک مدار انقلابی لازم است که قطب منفی غریزۀ طبقاتی را با قطب مثبت آگاهی و درک سوسیالیستی متصل نمود.“ (46)
پانه‌کوک که به نقص و خلاء بحث خود آگاه است، در تئوری خود جایی برای نهادهایی شبه-حزبی باز می کند که آن ها را ”ارگان های خود-روشنگری طبقۀ کارگر“ می نامد. نکتۀ جالب توجه دیگر   این جاست که مانند برخورد حکمت با سوسیالیسم غیرکارگری، برخورد کمونیسم چپ با تمامی احزاب کارگری (اعم از سوسیال دموکرات و کمونیست و …) غیر از ارگانه های خود-روشنگر مورد نظر خودشان فوق‌العاده قاطعانه و زهرآگین است. آن ها حتی بلشویسم اولیه و فاتحین انقلاب اکتبر را ”جناح چپ بورژوازی“ به شمار می‌آورند! یک نکتۀ جالب دیگر این جاست که پانه‌کوک نیز مانند حکمت مبنای نقد خود از احزاب را بر این مساله استوار می‌کند که احزاب از تفکر، دیدگاه و اندیشه و … آغاز می‌کنند. پانه‌کوک می‌نویسد:
”حزب اساسا گروه بندی ای بر مبنای نظرگاه ها و درک‌ها است. طبقات، گروه‌بندی‌هایی بر مبنای منافع اقتصادی هستند. عضویت در طبقه، به وسیلۀ نقش فرد در فرایند تولید تعیین می شود؛ عضویت حزبی، پیوستن افرادی است که در درک‌های شان از مسائل اجتماعی با هم توافق دارند. سابقا تصور می‌شد که این تضاد، در حزب طبقه، ”حزب کارگران“ محو می‌شود… تاریخ خلاف این را به اثبات رساند…“ (47)
پانه‌کوک معتقد است:
”ما معتقدیم که طبقۀ کارگر تنها زمانی که به طور مستقل ]از حزب[ به مشکلاتش حمله‌ور شود، و سرنوشت خویش را خود رقم بزند، می‌تواند به پیروزی دست یابد…“ (48)
و پل ماتیک به روشی مشابه ساده سازی های حکمت روی می‌آورد و قدرتی جادویی را به حرکت و تکامل خود به خودی مبارزات طبقه کارگر نسبت می‌دهد و می‌نویسد:
”کار کارگران اساسا کاری ساده است؛ شامل این شناخت می‌شود که تمام گروه‌های حاکم سابق و موجود، از یک توسعۀ واقعی تولید و توزیع اجتماعی جلوگیری کرده اند؛ در شناخت از ضرورت رها شدن از شیوۀ تولید و توزیع تعیین‌شده توسط نیازهای سود و قدرت گروه‌های مخصوص اجتماع است که ابزار تولید و منابع دیگر قدرت را کنترل می‌کنند. تولید باید چنان تغییر یابد که به نیازهای واقعی مردم خدمت کند، باید تولیدی برای مصرف شود. هنگامی که این چیزها شناخته شدند، کارگران باید آن‌ها را به عمل درآورده تا به نیازها و آمال خویش فعالیت ببخشند. فلسفه، جامعه شناسی، اقتصاد و علوم سیاسی اندکی برای شناخت آن چیزهای ساده و عملی کردن چنین شناختی لازم است. مبارزۀ طبقاتی واقعی در این جا قطعی و تعیین‌کننده می‌باشد…“ (49)
مشکل در آن‌جایی است که حکمت مجبور می‌شود نظراتی مشابه کمونیسم چپ را با دیدگاه های بلشویکی که درست در قطب مقابل آن قرار دارد، بیامیزد و کل زهر بحث خود را به احزاب و سازمان های کمونیست در طول تاریخ کمونیسم بین‌الملل غیر از حزب بلشویک و ح.ک.ک تزریق کند؛ مثلا کمونیسم کارگری، فدایی و پیکار را جناح چپ جنبش خمینی به حساب می‌آورد. (50) در حالی که پانه‌کوک گریبان خود را از این تناقضات رها کرده است و صراحتا و بدون هیچ تبصره و استثنایی بلشویک‌ها و همۀ کمونیست‌های متحزب را با فاشیست ها مقایسه می کند و می‌نویسد:
”اعتقاد به احزاب دلیل اصلی عقیم بودن طبقۀ کارگر می‌باشد… ما معتقد هستیم که تضادی درونی در واژۀ ”حزب انقلابی“ وجود دارد. چنین حزبی نمی تواند انقلابی باشد، از آفرینندگان رایش سوم انقلابی تر نیست. وقتی از انقلاب صحبت می کنیم، طبیعتا از انقلاب پرولتری سخن می رانیم، از کسب قدرت به دست خود طبقۀ کارگر.. در اصطلاح حزب ”انقلابی“، ”انقلابی“ همیشه به مفهوم یک انقلاب بورژوایی است…“ (51)
اما در قطب مقابل، همان‌ گونه که پیشتر گفتیم، حداقل از زمان لنین به بعد آغازگاه همۀ نظریات جدی کمونیستی، محدودیت های گریزناپذیر حرکت خود به خودی کارگران در جامعۀ   سرمایه داری بوده است. پری اندرسون در ”حدود و امکانات عمل اتحادیۀ صنفی“، به خوبی و شیوایی، محدودیت‌های اشکال گوناگون فعالیت‌ها و تحرکات خودبه خودی کارگران و امکان ناپذیر بودن تکامل آن تا آگاهی سوسیالیستی بدون حلقۀ وسطۀ حزب انقلابی را تشریح می‌کند.(52)
در بخش بعدی به بحث تنظیم رابطۀ صحیح حزب و طبقه در سنت بلشویک-لنینیستی وارد خواهیم شد و اقدام به طرح مباحث اثباتی خود در این زمینه، که اتفاقا در شرایط کنونی جنبش کمونیستی در ایران موضوعیت، ضرورت و فوریت فوق‌العاده‌ای دارد، خواهیم پرداخت. 
ادامه دارد….
توضیحات
· تشییع جنازۀ بی‌پایان، توصیفی غیررسمی است که در عالم پزشکی برای بیماری آلزایمر استفاده می‌شود؛ به خاطر زحمات و دشواری‌های بسیاری که این بیماری برای خود بیمار و اطرافیان او ایجاد می‌کند.
· همان‌طور که در متن نوشتار توضیح داده و مشخص شد، این بخش از فصل اول به نقد و بررسی مبانی تئوریک بحث کمونیسم کارگری اختصاص یافته است. مبانی تئوریک کمونیسم کارگری به مفصل‌ترین و دقیق‌ترین شکل در دو منبع زیر از سوی منصور حکمت تشریح شده است:
· *مبانی کمونیسم کارگری، سخنرانی در اسفند 1367 در شهر مالمو سوئد. متن سخنرانی برای نخستین بار در مجموعه آثار منصور حکمت، جلد ششم، صص 322-247 منتشر شده است.
· ** تقاوت‌های ما که مصاحبه‌ای است از منصور حکمت با به سوی سوسیالیسم، ارگان تئوریک حزب کمونیست ایران، دورۀ دوم، شمارۀ 4، آبان 1368
· در متن نوشتار تمامی نقل‌قول‌ها از منصور حکمت، به غیر از آن‌هایی که مشخصا به متن دیگری از او ارجاع شده است، از همین دو منبع ذکر شده است.  
· در مورد شرح کلیات مسائل و مباحث مارکسیستی و سیر تاریخی آن، از منابع زیر استفاده شده است. برای اجتناب از ارجاعات مکرر و تکراری، این منابع را در اینجا ذکر می‌کنیم. البته در متن به فراخور ضرورت، در متن مستقیما ارجاع داده شده است:
*کالینیکوس، الکس، اندیشۀ انقلابی مارکس، ترجمۀ پرویز بابایی، تهران، نشر آزادمهر-نشر قطره، چاپ اول 1382
**محیط، مرتضی، کارل مارکس، زندگی و دیدگاه‌های او، 2 ج، تهران، نشر اختران، 1384
· در بحث‌های روش‌شناسی و به ویژه در موضوع بسیار مهم ماتریالیسم پراتیک (که در آینده بیشتر به آن خواهیم پرداخت)، استدلال‌های نوشتار ما بر اثر ارزشمند زیر متکی است:
خسروی، کمال، توصیف، تبیین، نقد، تهران، نشر اختران، چاپ اول پاییز 1381
پانوشت‌ها:
1) نک به نامۀ اعضای جناح اقلیت دفتر سیاسی (آذر مدرسی، محمد فتاحی و …) به مظفر محمدی و جواب فروتنانۀ این امید هزاران نفر به آن‌ها، مندرج در سایت www.hekmatist.com ، آدرس سایت اعضای جناح اکثریت با افزودن یک sبه این آدرس، به دست می‌آید!
2) سخنرانی مبانی کمونیسم کارگری، اسفند 1367، ج 6 م.آ منصور حکمت، صص 322-247
3) حکمت، منصور، ناسیونالیسم چپ و کمونیسم طبقۀ کارگر، منتخب آثار، صص 740-730 .
4) دانش، لیلا، چپ، پیش و پس از انقلاب 1357، نشریۀ الکترونیکی نگاه، شمارۀ 23، صص 93-81
5) نک به اسناد کنگرۀ تاسیس حزب کمونیست ایران، سایت آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران (www.iran-archive.com) ، بخش حزب کمونیست ایران
6) حکمت، منصور، حزب کمونیست در آستانۀ ششمین سال، نشریۀ کمونیست، ش 53، شهریور 1368، ص 6
7) مندل، ارنست، احزاب پیشتاز، نشریۀ الکترونیکی آلترناتیو، ش 7، ترجمۀ عارف پارسا
8) همان
9) اندرسون، پری، حدود و امکانات عمل اتحادیۀ صنفی، مندرج در معادلات و تناقضات آنتونیو گرامشی، ترجمۀ شاپور اعتماد، صص 77-152
10) Bensaid, Daniel, Leninism in 21th century, International Viewpoint Online Magazine, no.335, November 2001
11) تزهایی در مورد نقش حزب در انقلاب پرولتری، کمینترن، 1919، آرشیو جهانی مارکسیست‌ها (www.marxists.org)، بخش فارسی
12) همان
13) مندل، ارنست، پبشین
14) مارکس، کارل و انگلس، فردریک، مانیفست کمونیست، ترجمۀ مصطفی مفیدی، تهران، 1359، ص 12
15) انگلس، فردریک، سوسیالیسم: تخیلی و علمی، نشر طلایۀ پرسو، 1385، مقدمۀ جرج نوواک، صص 23-11
16) حکمت، منصور، در نقد وحدت کمونیستی، آناتومی لیبرالیسم چپ در ایران، بخش اول، به سوی سوسیالیسم، نشریۀ تئوریک حزب کمونیست ایران، دورۀ دوم، ش 1، شهریور 1363، صص 54-9
17) حکمت، منصور، حزب و فدرت سیاسی، سخنرانی در کنگرۀ دوم حزب کمونیست کارگری ایران، منتخب آثار، صص 1410-1399
18) نشریۀ دیدار، ش 24، 21 اسفند 1377، گفت و گوی منصور حکمت با کیومرث نویدی، بخش دوم
19) حکمت، منصور، پیشین.
20) کالینیکوس، الکس، اندیشۀ انقلابی مارکس، ترجمۀ پرویز بابایی، تهران، نشر آزادمهر-نشر قطره، چاپ اول 1382، ص 58
21) مارکس، کارل، انگلس، فردریک، لودویگ فوئرباخ و ایدئولوژی آلمانی، نشر چشمه، 1379، ص 80
22) محیط، مرتضی، کارل مارکس، زندگی و دیدگاه‌های او، ج 2، تهران، نشر اختران، 1384، ص 146
23) همان
24) مارکس، کارل و انگلس، فردریک، مانیفست کمونیست، ترجمۀ مصطفی مفیدی، تهران، 1359، ص 12
25) کالینیکوس، پیشین
26) همان
27) انگس، فردریک، سوسیالیسم: تخیلی و علمی، پیشین، ص 38
28) مندل، ارنست، الفبای مارکسیسم، سایت جهانی مارکسیست‌ها (www.marxists.org) ، بخش فارسی، فصل 10، اشاعۀ مارکسیسم در سراسر دنیا
29) همان
30) همان
31) حکمت، منصور، حزب کمونیست و عضویت کارگری، کمونیست، ش 51، تیر ماه 1368، ص 7
32) همان
33) همان
34) مارکس، کارل، انگلس، فردریک، مانیفست کمونیست، پیشین، ص 63
35) مارکس، کارل و انگلس، فردریک، لودویگ فوئرباخ و ایدئولوژی آلمانی، پیشین، ص 143
36) همان، ص 139
37) محیط، مرتضی، پیشین، ج 1، ص 256
38) همان، ص 213
39) همان، ص 236
40) انگلس، فردریک، سوسیالیسم: تخیلی و علمی، پبشین، ص 118
41) مارکس، کارل، انگلس، فردریک، لودویگ فوئرباخ و ایدئولوژی آلمانی، پیشین، ص 124
42) زیگلر، آبراهام، آیا کارگران به حزب نیاز دارند؟، به نقل از مجموعۀ حزب و طبقه، انتشارات سایت کاوشگر
43) همان
44) پانه‌کوک، آنتوان، حزب و طبقه، به نقل از مجموعۀ حزب و طبقه، پیشین.
45) همان
46) زیگلر، آبراهام، پیشین
47) همان
48) همان
49) ماتیک، پل، حزب و طبقۀ کارگر، مجموعۀ حزب و طبقه، پیشین
50) حکمت، منصور، سه جنبش سه آینده، انترناسیونال هفتگی، ش 7، 27 خرداد 1379
51) پانه‌کوک، آنتوان، پیشین.
52) اندرسون، پری، پیشین.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در فوریه 26, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: