آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

:سرمقاله آلترناتیو

گزارش از تاریخ در چهار تصویر


تصویر اول: شکست

همه می خواهند تاریخ فتوحاتشان را بنویسند! هیچ کس به بازنگاری شکست هایش اقبالی نشان    نمی دهد. فاتحان تاریخ فتح شان را می نگارند و تصویر دل خواه خود را از فتح به نمایش می گذارند و این تاریخی است که عمومن خوانده می شود و در دسترس است. تاریخ شکست ها توسط فاتحان بازنمایی می شود و از این رو اغلب به حذف شکست خوردگان از روایت مسلّط می انجامد. شکست خوردگان به زوائد وقایع تاریخی و به عناصر کم تاثیر و بی اهمیتی بدل می شوند که بود و نبودشان در وقوع آن رخداد تاریخی، چندان درخور توجه نیست. شکست خوردگان در جایگاه مغلوب، ترجیح می دهند تاریخ شکست شان را روایت نکنند و تنها حضور و نقش خود را در هر واقعه تاریخی برجسته و متمایز نمایند. در هر دو این تاریخ نگاری ها که بی توجه به حقیقت تاریخی نگاشته می شود، آن واقعه، کژدیسه، تقلیل یافته و گاه آگراندیسمان شده ارائه می شود. وقتی که راوی فاتحان باشند، موقعیت مسلّط، تحریف عامدانه را رقم می زند، و در جایگاه شکست خوردگان، توجیه موقعیت شکست و آشفتگی ناشی از آن، در هیأت واکنشی برآمده از اجماع و توافقی ناگفته بروز می کند.
اگر آن شکست، یک ”انقلاب“ باشد، آوار آن چندان بر گرده های شکست خوردگان سنگینی می کند که بسیاری از آنان که در این تجربه سهیم اند، آن واقعه را به زیر می کشند و نام انقلاب را برایش زیاد   می خوانند. بسیاری آن را پس می زنند و از بیم مکرّر شدن توطئه و خیانت، راه پس در پیش   می گیرند و به عقب رجعت می کنند. عدّه ای نیز هم دست ضد انقلاب می شوند تا تاریخ را دور بزنند. اما اُدیسه انقلاب فرای انقلابیون شکل می پذیرد و پیش می رود. چنان که مارکس می گوید، اگر انقلاب که می تواند کلیّه برآمدهای بزرگ تاریخی را توضیح دهد، یک ناکامی بود، علت آن همانا این بود که توده شرکت کننده در آن، که شرایط گذرانش دچار وقفه شد، توده ای جامع الاطراف نبود. اگر انقلاب یک ناکامی بود، دلیل آن این بود که توده انقلابی تنها حامل ذهنیتی کلّی از انقلاب و دگرگونی های زاییده آن بود و از این رو به دنبال شور و شوقی لحظه ای و رفعتی ظاهری بود. به تعبیر مارکس، دشمنان ترقّی و پیشرفت خارج از توده، همانا آن آفریده های تحقیر، طرد و ازخودبیگانگی توده اند که با هستی و حیات خاصّ آنان عجین شده است. از این رو بیراه نیست اگر گفته شود، ”همانا در توده و نه در جای دیگری است که می بایست به دنبال دشمن واقعی انقلاب گشت“.




تصویر دوم: امید

ایده‌ی امید پیوند آشکاری با پرسش رهایی دارد. امید رؤیاهای ما را تکثیر می کند و در جدال های مداوم ما با خود و جهان حضور پیوسته دارد. اما پیش از هر چیز، باید جغرافیای زمانی مان را روشن کنیم. به کدام سو ایستاده ایم؟رو به گذشته داریم یا سودای آینده؟ امیدی که رو به گذشته دارد، چیزی را جایی در گوشه ای از تاریخ گذاشته است. نوستالژیا نیست، امریست نایافته، مانند رویایی که لحظه ای از پیش چشم عبور کرده باشد، اما محقّق نشده است. اما هرچه باشد، پای در گذشته دارد. در زاویه دیدمان نیست، برای دیدنش باید سر برگردانیم. فرض کنیم که ”حقیقت تاریخی هرگز از ما فرار نمی کند“ و از این رو شاید بهتر باشد که ما به سوی آن برویم؛ اما حقیقتی که جای در گذشته دارد، به نحو برگشت ناپذیری گاه خودی می نمایاند و تصویرش به سرعت از پیش دیدگان ما محو   می شود. مانند رایحه بویناکی که ناگهان در مشام ما می پیچد، تصویری را پیش چشمان مان ظاهر می کند و این تصویر مانند برق می گذرد و تمام می شود. شاید با اصراری بنیامین وار بگوییم بيان تاريخي گذشته به هيچ وجه به معني تأييد آن به همان شکلي که واقعن بود نيست بلکه به معناي حفظ خاطره اي است که در لحظات خطر نمايان مي شود. اما تمام مسأله همان جغرافیای زمانی است. باشد! گیریم که بخواهیم با آن حقیقت جا مانده، با یادواره اش تعیین تکلیف کنیم؛ بخواهیم در سوراخ ها و زوایایش دست ببریم و نقبی بزنیم در گوشه و کنارش، تا جامانده هایمان را برگیریم و به اکنون بیاییم. با این همه، آن چه اهمّیت تکرار دوباره را نشان می دهد، این است که ”امید“ ما را به مکاشفه در تاریخ می کشاند، به گام زدن در   دالان های ناروشن و سیاهی که حقیقت در آن دفن شده؛ اما آن چه ما را به سمت کشف این حقیقت متراکم می کشاند، ”امید“، به مثابه موجودیتی رو به آینده است. امید همیشه به فقدانی ارجاع می دهد. به چیزی که نیست، به چیزی که می خواهیم و انقلاب، همواره واسطه تعّین و تمّلوء این امید است. فیدل کاسترو می گوید، انقلاب بستری از گل های سرخ نیست، بلکه کشمکشی است تا سرحد مرگ، میان آینده و گذشته… و از این روست که انقلاب ها رخساره ای اتوپیک دارند، و نه آخرالزمانی. طرح واره ای که به روشنی فاشیسم را از کمونیسم  متمایز می سازد.



تصویر سوم: دشمن

انقلاب ها فرجام امیدند و ضد انقلاب ها همواره در نهانی ترین زوایای تحرّکات انقلابی جاخوش کرده اند تا به موقع سروقت انقلاب برسند و آن را ذبح کنند. ضد انقلاب همان اراده ایست که به گیوتین تعلّق می گیرد تا ”امید“ را گردن بزند. بر انقلاب بهمن 57 نیز چنین رفت. ماهیّت دوپاره ضدّ انقلاب بهمن 57 از همان فردای استقرار، همواره امری فرعی و ثانوی نسبت به وحدت طبقاتی آن بود و شاید بتوان گفت بیش تر جنبه ای ایدئولوژیک و استوار بر خصلت دوبُنی حاکمیت جمهوری اسلامی داشته است. این خصلت دوبُنی، به روشنی بعد از اتمام جنگ هشت ساله ایران و عراق عیان گردید، و منجر به تعیّن یافتن ”رفرمیست ها“ به عنوان جبهه ای در حال قبض و بسط مداوم در درون و حاشیه حاکمیت گردید. اطلاح طلبان، به عنوان پاره ای از ضدّ انقلاب 57، همواره ویژگی الاستیسیته خود را حفظ کرده اند. جبهه       اصلاح طلبی، مدام کِش می آید و باز به مقصدی که از آن رها شده باز می گردد. این وضعیت ”رفت و برگشتی“ یک وضعیت پایه ای و مفروض برای حیات اصلاح طلبی از زمان بسته شدن نطفه اش تا به اکنون است. بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 88، اصلاح طلبان با قاطعیت هرچه تمام تر از حاکمیت اخراج شدند و بازمانده های شان نیز غلاف کردند و سر در جَیب فرو بردند و نُطُق نکشیدند.
از سال 88 به بعد اتفاقات ویژه ای در طیف اصلاح طلبان رخ داده است: عالیجناب سرخ پوش به عنوان سمبل و چهره برجسته اصلاح طلبی در تقابل با رهبری به شدّت ضعیف شد. این در حالی است که وی بارها و بارها سفیر جمهوری اسلامی در مذاکرات با واسطه با امریکا بوده است. توهین و تحقیر خانواده درجه یک وی و  دادگاهی کردن دختر او و نهایتن صدور حکم محکومیت و حبس تعزیری برای وی از دیگر مواردی است که نشان می دهد طی دو سال اخیر تا چه حد موقعیت رفسنجانی در درون حاکمیت افول کرده است. اما اتفاقات مهم دیگری در راه است. با توجه به تحریم های اقتصادی و سیاسی رو به گسترش و وضعیت ویژه ایران در رابطه با غرب و قدرت های بین المللی، رفسنجانی نباید به طور کامل حذف شود، چرا که سنّتن مهم ترین مهره ای که غرب برای مذاکره به رسمیت می شناخته و همواره گزینه مرجّح آنان قلمداد شده، سردار سازندگی بوده است. این در حالی است که احمدی نژاد  از سوی جریاناتی درون حاکمیت که پیش تر مورد    حمایت شان بود و انتخابات 88 را به پشتوانه آنان پشت سر نهاد، مورد بی مهری قرار گرفته است. او غمگین از این که نتوانسته است بت بزرگ را بشکند، این روزها خوب می داند که تاریخ   مصرف اش رو به اتمام است. او آمد و تمام کارهای نکرده، پروژه های نیمه کاره و زمین مانده، طرح های اقتصادی محقق نشده و برنامه های اقتصادی که از دوره رفسنجانی و سپس خاتمی برنامه ریزی شده بود را به بهترین نحو تعیّن بخشید و عملی کرد. بسیاری از شعارها و پلان های اقتصادی برای تحقق نئولیبرالیزاسیون اقتصاد ایران را بالفعل نمود و با این حساب، شخصیت بد سناریویی شد که همه جناح های رژیم در نوشتن آن از بعد از جنگ دست داشته اند. اما حالا، درست مانند دستمالی که همه آلودگی ها را به خود جذب کرده و ملوّث شده است، به وسیله حامیان اش از سطح رهبری تا پایین، به دور انداخته می شود. او اکنون مهره ای است که بیش از این کارکردی برای کلّ نظام ندارد. از سوی دیگر مخالفت سرسختانه اصلاح طلبان برای عدم شرکت و به رسمیت شناختن انتخابات بسیار سوال برانگیز است. این رویه که خوانایی تامّ و تمامی  با مشی عمومی آن ها دارد، بیشتر خبر از یک جا به جایی و تغییر اساسی در سطح حاکمیت می دهد. تغییری که بی ارتباط به نیاز کلّ حاکمیت برای طرف شدن نیرویی قابل قبول با غرب نیست. وضعیت اقتصادی ایران وخیم است و این وخامت روز به روز با وجود تحریم ها و دست به دست شدن های امتیازات مختلف، عمیق تر هم می شود. از طرف دیگر در بُعد داخلی هم، اگر بنا باشد دولت سیاست های مشخصی را علیه مزدبگیران و اقشار و طبقات فرودست (که بیشترین آسیب و فشار را متحمّل می شوند) در پیش بگیرد، باید این سیاست ها مورد وفاق همه جناح های درون حاکمیت باشد. بنابراین آن چه نیاز مبرم حکومت جمهوری اسلامی در شرایط کنونی است، یکپارچگی سیاسی است. چیزی که گویا دولت دهم سعی در بر هم زدن آن داشته و دارد و با حذف مهره ای مثل احمدی نژاد، باج لازم به جناح  اصلاح طلب برای بازگشت محدود و مشروط به قدرت برای مدیریت اوضاع داده می شود. دشمنان امید دوباره وارد صحنه می شوند. خاصیت ارتجاعی (الاستیسیته) آنان همیشه به کار می آید تا سربزنگاه هایی که امید می دمد و جنبشی در کار است، تمام پتانسیل ها بگندد، و آنان که باید امید را به واقعیت جاری زندگی روزمره شان سنجاق کنند تا مبارزه متبلور شود، سرخورده و بی امید، به کنجی بخزند و به اعجاز بیندیشند.



تصویر چهارم: انقلاب

انقلاب ها تا زمانی که اجتناب ناپذیر نباشند، غیر ممکن اند و تا زمانی که رخ ندهند، نمی توانند جزئی از اعتقاد و باور توده ها باشند. انقلاب رخ می دهد زیرا توده ها دیگر وضعیت موجود و نظم مسلّط را برنمی تابند. آن گاه است که انقلاب صحنه ای از تاریخ می شود که سیل خروشان توده ها به میدان سیاست وارد می شوند. این ورود تا کنون مگر به شکل دخالتگری قهرآمیز و با سرعتی غریب و باورنکردنی روی نداده است. اما توده ها بی هیچ برنامه ای آتش انقلاب ها را روشن می سازند و به پیش می برند و از آن جایی که هر انقلاب، بازنمای نبرد طبقاتی در هر جامعه است، نیروهای سیاسی به نمایندگی از هر طبقه در این پیکار بی امان و پیش رونده حضور دارند و تنها این نیروها هستند که صاحب برنامه سیاسی معّین برای هنگامه انقلاب و تحوّلات انقلابی و پسا انقلابی هستند؛ ولو این که این برنامه ها، تنها طرح واره هایی کلّی باشد که در متن روندهای انقلابی به معرض آزمون نهاده می شود و برخی از آنان با محک خوردن به سنگ مطالبات توده ها و در جدال با برنامه های نیروهای معارض، برگزیده می شود. نسبت نیروهای سیاسی (سازمان ها، جریانات و رهبران) با آگاهی توده ها، بسیار پیچیده است. بدین معنی که نمی توان رای به مستقل بودن نیروهای سیاسی از توده ها و آگاهی توده ها داد و به این قائل بود که نیروهای سیاسی به سادگی می توانند با فاصله گرفتن از توده ها به سطحی از آگاهی تجریدی توده ها در جریان انقلاب اشراف پیدا کنند و برمبنای آن استراتژی ها و تاکتیک های خود را وضع نمایند و فرمان اوضاع را در اوج تلاطم های انقلابی به دست بگیرند. چنین نیست. هر روند انقلابی، فرایند گمانه زنی های پیاپی نیروهای سیاسی حاضر در آن است. شکست خوردگان انقلاب ها، عمدتن در تخمین های شان از شرایط انقلابی و تبعات انقلابات (چه سیاسی، چه اجتماعی و چه ترکیبی از این دو) به خطا رفته اند.
این البته به زمانی بر می گردد که ما چندان   اقبال مان بلند باشد که به آستانه انقلاب ها بوسه بزنیم و پا به شرایط انقلابی بگذاریم. انقلاب هایی که شکست می خورند و به استقرار ضدّ انقلاب  می انجامند، خاصیتی که دارند این است که وقوع انقلاب های بعدی را با احتمال کمتری رو به رو می سازند. ضدّ انقلاب ها دشمنان امیدند. چنین انقلاب های از خود تهی شده ای که به سرخوردگی و بی اعتنایی توده های شکست دیده منجر می شوند، ممکن است دهه های متمادی شرایط اعتلای انقلابی را به تاخیر بیندازند. هر انقلاب شکست خورده، ضدّ انقلاب های فربه و هیولاوشی برمی سازد که عبور از آن ها را به افسانه و موجودیت انقلاب را به بتواره بدل می سازند. آن قدر که دیگر وقوع انقلابی دوباره و رهایی از وضعیت موجود، برای کمتر کسی در میان آحاد توده ها باورپذیر می شود. مسأله اساسی این است که ضدّ انقلاب از آن رو ضدّ انقلاب است که خود را جانشین رژیم ساقط شده می بیند. بورژوازی پس از انقلاب، جایگزین بورژوازی پیش از انقلاب شده است و تمام    سلاح های حکومت معدوم قبلی، اکنون در دست او سلاحی عادلانه است. از این روست که برای استقرار خود اقدام به ایجاد جنگ داخلی می کند و در میان توده انقلابی به هزار ترفند شکاف       می اندازد. چه کسی از این شکاف آسیب می بیند؟ انقلابی که به کنترل ضدّ انقلاب در می آید و توده انقلابی که شکست می خورد. ضدّ انقلاب ها بر تاریخ شکست های توده ها سوارند، و درست سر هر بزنگاهی که انقلاب امری خواستنی و دست یافتنی برای توده ها می شود، رویای انقلاب را به سراب مبدّل می سازند. ضدّ انقلاب ها دشمنان امید اند. اصلاح طلبان مطلقن ضد انقلابند و از این رو دشمنان امیدند. همیشه بوده اند. و همواره بر سر گردنه های تاریخ ایستاده اند، که باج خود را از سرخوردگی و بی امیدی توده ها بگیرند. آنان همیشه برای ما برنامه های شرمگنانه ای برای تغییر وضع موجود، عرضه کرده اند.آن ها همواره بر پای دارنده نمایش خنده آور آشتی بوده اند. انقلاب همواره امکانی بالقوّه در نبردهای طبقاتی جاری است، و ضدّ انقلاب هم در هیأت های گوناگون در کمین. آن ها دشمنان آشکار تمام زحمتکشان اند، دشمنان پرولتاریا.
 پانوشت:
تصاویر همه برگرفته از عکس های انقلاب 57 کاوه کاظمی، فوتوژورنالیست ایرانی است.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژانویه 25, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: