آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

بی پای پوش می توان از کویر گذشت، بی ستاره هرگز…

خسرو، ما و رویشِ ناگزیر جوانه‌ها
تیمور پیروانی

رفیق جان‌باخته خسرو گلسرخی در روز دوم بهمن ۱۳۲۲ در شهر رشت زاده شد. پدرش قدیر گلسرخی و مادرش شمس‌الشریعه وحیدخورگامی، هر دو از روشنفکران و آزادی خواهان گیلان بودند. هنگامی که خسرو هنوز بیش از ۵ سال نداشت، قدیر درگذشت و به‌ناچار همسر جوانش به همراه خسرو و برادر دوساله‌اش، فرهاد گلسرخی، به خانۀ پدرش، محمدوحید خورگامی در قم، پناه برد. پدربزرگ خسرو، محمد وحید خورگامی، از یاران میرزا کوچک خان جنگلی در جنبش جنگل بود و درکنار کوچک خان در برابر نیروهای انگلیس جنگیده‌بود، و این از سروده هایش به‌آشکار       می تراود؛ به‌ویژه آن هایی که به نام‏ مستعار ”جنگلی‌ها“ و ”دامون“ سروده شده‌اند.
خسرو، آموزش ابتدایی را در دبستان حکیم سنایی و آموزش متوسطه را در دبیرستان حکیم نظامی قم به‌پایان رساند. هنوز بیش از نوزده سال نداشت که پدربزرگش نیز درگذشت. اینک بار گرداندن چرخ روزگار در خانواده به دوشش افتاد. و چنین بود که او به همراه برادرش فرهاد، راهی تهران شد. دو نوجوان در محلۀ امین‌حضور خانه‌ای کوچک یافتند. خسرو به‌ناچار کاری پیدا کرد که همۀ روز او را در بر می‌گرفت. با این‌همه، او شب ها را به آموختن زبان‌های فرانسه و انگلیسی و پژوهش های فرهنگی می گذراند. نوشته‌ها و سروده‌ها و بررسی‌هایش را با نام های مستعاری مانند دامون، خ.گ.، ”بابک رستگار“، ”افشین راد“، و ”خسرو کاتوزیان“ به‌چاپ می‌رساند.
در سال ۱۳۴۷، هنگامی که سردبیری بخش هنری روزنامۀ کیهان را داشت، با عاطفه گرگین، شاعر، نویسنده و پژوهشگر، ازدواج کرد. در سال ۱۳۵۰، نوشته‌ای از او در ماهنامۀ نگین با عنوان گرفتاری شعر در شبه‌جزیرۀ روشنفکران به‌چاپ رسید که بسیار جنجال‌برانگیز بود. گلسرخی در این نوشته شاعران آن روزگار را سرزنش می‌کرد که:
”شاعر که ناخواسته و نادانسته زیر نفوذ سیاست هنری روزگارش قرار گرفته‌است… او از کلمات و شرایط عینی زندگی می ترسد. شاعر در مقام تولیدکننده ای تکیه زده که منطبق شدن کالایش با ضوابط جاری حتمی می نماید. آیا شعر نمی تواند دهان‌به‌دهان جریان و هستی گیرد و گردن نهادن به ایجاد آن گونه کالا ضرورت دارد؟… شاعر جا خالی کرده‌است. او گوشه نشین، حاشیه پرداز و منزوی شده، به متلاشی کردن نقش تاریخی شاعر و حقیقت شعر نشسته‌است… شاعر چون در کوران واقعیات نیست، چون در زندگی روزمره در میان مردم دیده نمی شود، شعر او نه رنگی از مردم دارد و نه رنگی از زندگی.“

در مردادماه همان سال، بخش نخست نوشتۀ دیگری از او با عنوان سیاستِ هنر، سیاستِ شعر در نگین به چاپ رسید. او در این نبشته گروهی از شاعران از فرنگ برگشتۀ آن دوران را سوداگران هنر و عروسک های کوکی خواند و نوشت:
”ما شاهدیم که این ”عروسکان کوکی“ معصوم! مشتی کلمات قصار از قلب پر عفونت سیاست هنر سوداگرانه حفظ کرده اند و هر جا که فرصتی دست می دهد، همان ها را تکرار می کنند: هنر مردم یعنی حرف مفت، حالا هنگام آن است که در بند معماری شعر باشیم.“
بخش دوم این نبشته در شهریور ماه در نگین چاپ شد. این مقاله سپس در کتابچه ای از سوی انتشارات (کتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور چاپ شد که سپس ساواک از دنبالۀ چاپ آن در نگین پیش گیری نمود. از دیگر نوشته های مهم خسرو در نگین، می‌باید هم چنین از نوشتۀ او در یادبود پنجمین سالگرد مرگ فروغ نام برد او در این باره نوشت:
”او زیبایی را در بافت خشن زندگی جستجو می کرد. شعر فروغ، شعرهای اجتماعی او، شاید مردمی ترین شعر روزگار ما باشد.“
دو مجموعه به نام‌های ”دستی میان دشنه و دل“ و ”من در کجای جهان ایستاده ام“ را کاوه گوهرین پس از کشته شدن او منتشر کرده ست. دوران زندگی خسرو با عاطفه چهار سال بود و بهره این هم زیستی فرزند پسری ست به نام دامون. عاطفه گرگین اندکی پس از دستگیری گلسرخی در دادگاه ارتشی به چهار سال زندان کیفر شد و سرپرستی دامون بر دوش فرهاد، برادرش نهاده شد.
در نیمه نخست دهه ۱۳۵۰، جنبش چریکی در ایران  و سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران پا به عرصۀ وجود گذاشتند. تاثیر مبارزات سازمان در جامعۀ ایران به واسطۀ خون و فداکاری اعضای آن در بازگرداندن اعتبار چپ، که به واسطۀ    سیاست های حزب توده از بین رفته بود، چنان گسترده و عمیق بود که رد آن را می توان در فرهنگ، ادب و هنر آن دوران پی گرفت. بسیاری از روشنفکران و ادیبان نامدار آن روزگار حلقه های هوادار و علاقمند سازمان را در این دوره تشکیل می‌دادند. نام‌های بزرگی مانند شاملو و ساعدی را می‌توان در بین آنان یافت. شاید مشهورترین حلقه و محفلی که اعضای آن به فداییان گرایش داشتند، اما ارتباط مستقیم و آشکاری با آنان نداشتند، گروهی از روشنفکران بودند که با دو چهره مرکزی خود، گلسرخی و کرامت دانشیان، شناخته      می شدند. این گروه ۱۲ تن بودند که همگی به اتهام توطئه برای آسیب رساندن به خانواده سلطنتی در سال ۱۳۵۱، بازداشت شدند. این افراد پیش از محاکمه، با یکدیگر در تماس نبوده و یکدیگر را نمی شناختند و ارتباط آن ها به واسطۀ خسرو و کرامت برقرار می شد. این طور به نظر می رسد که محاکمه اینان، تلاشی از جانب ساواک بود تا خطر مخالفان حکومت را بزرگ جلوه داده و با این گونه تبلیغات به یک جنگ روانی موفقیت آمیز، علیه جنبش چریکی دست بزند. در حقیقت این گروه و در راس آنان خسرو و کرامت قربانی یک سناریوی اطلاعاتی ساواک در جریان جنگ روانی آن بر علیه سازمان چریک هایی فدایی خلق ایران شدند. نمونه‌هایی از این سناریوسازی‌ها و قربانی کردن را در رژیم اسلامی بارها شاهد بوده ایم. از این رو محاکمه این افراد در یک دادگاه نظامی در اواخر سال ۱۳۵۲، برگزار شد که به منظور دامن زدن و گسترده ساختن تاثیر همان جنگ روانی از تلویزیون ملی اجازه پخش داشت اما به خاطر اقدام شجاعانه و جان‌فشانانۀ خسرو و کرامت به یک جنجال و کاملا بر علیه خود تبدیل شد. تعدادی از اعضای گروه به اتهامات خود که مدارک ناچیزی در خصوص صحت آن وجود داشت، اعتراف کرده و از شاه طلب بخشش کردند. اما ۵ تن شامل گلسرخی، دانشیان، طیفور بطحایی، عباسعلی سماکار و محمدرضا علامه‌زاده، حتی پس از شکنجه شدید، حاضر به اعتراف نشدند. به نظر می رسید که گلسرخی ساواک را فریب داده باشد. گلسرخی و دانشیان از این واقعیت که جریان دادگاه از تلویزیون پخش می شد استفاده کرده و به جای اعتراف به اتهام مورد نظر، رژیم را تقبیح و محاکمه کرده و از عقاید مارکسیستی و انقلابی خود و   هم چنین از مبارزۀ مسلحانه دفاع نمودند. آن ها حاضر به طلب بخشش از شاه نشدند و بی درنگ اعدام گشتند. سه نفر دیگر نیز به حبس ابد و بقیه متهمان به زندان های کوتاه مدت محکوم شدند. از بین اعضای این گروه، رفیق عباس سماکار هم‌چنان به مبارزه در سنگر آرمان‌های کمونیستی ادامه می‌دهد و برنامه‌های فرهنگی و هنری خود را، که شاید بتوان آن ها را بهترین محصولات تصویری تولیدشده توسط رسانه های چپ دانست، در تلویزیون کومله پی می‌گیرد.
خسرو و کرامت در 29 بهمن 1352 اعدام و در قطعه ۳۳ بهشت زهرا به خاک سپرده شدند که محل دفن بسیاری از کسانی است که در مبارزه با رژیم سلطنتی جان باخته اند. متن وصیت‌نامۀ خسرو چنین است:
”من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه ی من جز عشق به مردم چیزی دیگر نیست.
من خونم را به توده های گرسنه و     پابرهنه های ایران تقدیم می کنم و شما آقایان فاشیست ها که خلق ایران را بی هیچ مدرکی به قتل گاه می فرستید ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره ی خون ما صدها فدایی بر می خیزد و روزی قلب همه ی شما را خواهد شکافت. شما ایمان داشته باشید که حکومت غیر قانونی ایران که در 28 سیاه مرداد به خلق ایران توسط آمریکا تحمیل شده در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده های ستم کشیده ی ایران درو و واژگون خواهد شد.
و ضمناً یک حلقه ی پلاتین و مبلغ 1200 ریال وجه نقد به خانواده ام یا همسرم بدهند.
خون ما پیرهن کارگران؛ خون ما پیرهن دهقانان؛ خون ما پیرهن سربازان؛ خون ما پرچم خاک ماست.
شاعر و نویسنده ی خلق ایران
خسرو گلسرخی“
در سال های پس از اعدام گلسرخی، شاعران از این که اشعارشان را به کلماتی چون گل تقدیم کنند، توسط ماموران سانسور حکومت شاه، منع شدند و استفاده از کلماتی چون گل سرخ، شقایق، حصار و یا دیوار یا هر واژه دیگری که       می توانست به گلسرخی اشاره داشته باشد و یا دلالت بر مقاومت باشد، در آثار نوشتاری ممنوع شد. با این وجود اشعار بسیاری توسط شاعران بزرگ ایران از جمله شاملوی بزرگ و شفیعی کدکنی در یادبود آن ها سروده شده است. مثلا این شعر شفیعی کدکنی (م.سرشک):
بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که غنچه‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان و دوباره بخوان تا کبوتران سفید
به آشیانۀ خونین دوباره برگردند…
احمد شاملو نیز شعر معروف ”شکاف“ را در رثای وی سروده است:
زاده شدن برنيزۀ تاريك
همچون ميلاد گشادۀ زخمي
سِفرِ یگانۀ فرصت را سراسر
درسلسله پيمودن.
برشعله ي خويش سوختن.

اين چنين سرخ ولوند برخاربوته ي خون شكفتن
واين چنين گردن فراز برتازيانه زار تحقير گذشتن
و راه را تاغايتِ نفرت بريدن.
آه! ازكه سخن مي گويم؟
مابي چرازندگانيم
آنان به چرامرگ خود آگاهان‌اند.
گلسرخی عمده آثار خود را با نام مستعار منتشر می‌کرد. در زیر به برخی آثار وی اشاره شده‌است:
· خسته تر از همیشه مجموعه اشعار به کوشش کاوه گوهرین و چاپ انتشارات آرویج
· ای سرزمین من مجموعه اشعار به کوشش کاوه گوهرین
· سیاست هنر، سیاست شعر (با نام خ. گلسرخی)
· نیما و حقیقت خاکی (با نام خسرو تهرانی)
· ادبیات توده (با نام خسرو تهرانی)
· واپسین دم استعمار نوشته فرانتس فانون ،ترجمه با نام خسرو کاتوزیان
در سال 1376 گاوۀ گوهرین مجموعۀ اشعار و دست‌نوشته‌های خسرو را در در دو جلد و تحت عنوان من در کجای جهان ایستاده ام؟ از طریق موسسه فرهنگ کاوش مجددا منتشر ساخت.
گلسرخی و امروز
خسرو گلسرخی شاید برای نخستین بار و آخرین بار (تا کنون) قادر شد از طریق یک رسانۀ عمومی سراسری و حکومتی در ایران و با آمیختن دلاوری و زیرکی، صحنه آرایی و دسیسه چینی یک رژیم دیکتاتوری برای زیر ضرب و حمله‌بردن انقلابیون را، به روندی معکوس و به صحنۀ به محاکمه کشیدن رژیم توسط یک انقلابی تبدیل کند. همین مساله، موقعیت یگانه و ویژه ای در تاریخ معاصر ایران به او بخشیده است. نکتۀ قابل تامل و جالب توجه این جاست که شاید از تاریخ ورود تلویزیون به مثابه نخستین رسانۀ تصویری به ایران از اواخر دهۀ 1330 تا کنون، تنها در طول همین حدود نیم ساعت دادگاه خسرو و کرامت، به شیوه‌ای نسبتا و به شکل اتفاقی و غافلگیرانه ”آزاد“ (و عجب  آزادی ای!) میکروفون و دوربین در مقابل یک انقلابی قرار داشته و این همه تاثیر و تبعات را برانگیخته است!
در ایران انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می کنند. چنان‌که گفتم من از خلقم جدا نیستم، ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند، یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است. یک سازمان عریض و طویل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است که به نام اداره نگارش خوانده می شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می شود. در حالی که در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست، و بدین گونه‌است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوا-کمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده‌است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می کند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می گیرد، با تمام خفقان، می توان جلوی اندیشه را گرفت؟“
اما خسرو امروز به یکی از بزرگ ترین قربانیان رویکرد راست در تحلیل انقلاب 1357 تبدیل شده است؛ رویکردی که ”سیاسی شدن اسلام“ را در ”تاثیرپذیری و آموختن از مارکسیسم“ می داند و سخن گویان وسیعی از امثال داریوش همایون و علی میرفطروس تا اکبر گنجی دارد. بخش آغاز دفاعیۀ گلسرخی با ذکر گفته ای از حسین بن علی و سپس ارجاع به علی ابن ابی‌ طالب و ابوذر غفاری و …، با این شهرت گسترده‌اش، به یکی از استنادات رایج و عام‌پسند آنان در این زمینه تبدیل شده است. از سویی دیگر جریاناتی مانند حزب کمونیست کارگری و زنده‌یاد حکمت و حمید تقوایی با ابداع ”تئوری فترت“ نیز به نوعی دیگر دقیقا چنین استدلالی را تکرار می کنند. به باور آنان ایران در دهه‌های 1340 و 1350 با حاکم شدن فرهنگ اسلامی و شرق-زده به جای ”فرهنگ مدرن و غربی“ به دوران فترتی پا نهاد که ”چپ سنتی و عقب‌مانده“ یکی از اصلی‌ترین مقصران آن بود و خمینی بر دوش چنین فرهنگی و چنین چپی پا بر سریر قدرت نهاد. این جریان در حملات تاریخی ضد-کمونیستی با جریان راست هم‌داستان است و البته این واقعیت خود نشان از این دارد که وقتی ”فرهنگ مدرن و غربی“ به ملاک اصلی قضاوت و موضع گیری تبدیل می شود، احتمال امتداد این هم گرایی از گذشته به حال و آینده وجود دارد. در این بین برخورد مزورانۀ رژیم جمهوری اسلامی نیز در پاگرفتن چنین تبلیغاتی موثر بوده است. تلویزیون رژیمی در تاریخ 18 بهمن 1385 و سپس 14 بهمن 1387 اقدام به پخش فیلم سانسور شدۀ دفاعیات خسرو نمود. به هر روی، ما در رابطه با این بخش از دفاعیات، دفاعی از خسرو نداریم. او فقط سخنگوی یک دیدگاه و گرایش سیاسی نادرست اما رایج در آن زمان شد که وحدت مبارزین مسلمان و مارکسیست (و به طور مشخص مجاهد و فدایی) را طلب می‌کرد. دیدگاهی که بیشتر در بین لایه های هوادار این جریانات مطرح بود و رهبران این سازمان‌ها، مانند رفیق جان‌باخته بیژن جزنی و یا رضا رضایی، هیچ‌کدام توهمی در این مورد نداشتند. باری هدف ما در این جا اشاره به رویکرد و گفتمانی بود که چنین حملاتی به خسرو از دل از آن تدارک دیده می‌شود و هشداری به برخی اذهان خفته.
اما ”بیم حضور خاطرۀ“ خسرو گلسرخی به مثابه نماد کامل مقاومت و پاکبازی یک انقلابی کمونیست که در ذهن چند نسل جامعۀ ایران حک شده است، چنان در دل ضدکمونیست‌های ایرانی قوی است که بعد از گذشت بیش از حدود چهل سال، هنوز کوچک ترین فرصت را برای تخریب چهرۀ او و نابود کردن خاطره اش از دست نمی‌دهند؛ مجلۀ شهروند امروز، که در این رابطه همواره پیشتاز بوده است، در شمارۀ 12  خود (28 مرداد 1386، ص 20) اقدام به انتشار مصاحبه‌ای با خودفروخته‌ای به نام ایرج جمشیدی، از آشنایان سابق خسرو، با تیتر درشت ”چریک‌ها در محفل حشیش کشی“ نمود که در آن خسرو را به اتهاماتی نظیر غرور بی جا و بیش از حد، شهرت‌طلب بودن، نداشتن تعادل روانی و … متهم می کرد. این مصاحبه، پاسخ درخوری را از جانب رفیق عباس سماکار دریافت کرد. بخش هایی از پاسخ رفیق عباس را در این جا نقل می‌کنیم:
”… اکنون ایرج جمشیدی که در طی همه این سال ها  در باره نقشش و رفتار ناشرافتمندانه اش در دادگاه و بازجوئی و زندان سکوت کرده، در برابر پرسش تازه یک روزنامه نگار، می کوشد با وارونه کردن حقایق، کل ماجرا را زیر سئوال ببرد و با افشای یک ”راز“، این پرونده را کثیف و غیرقابل دفاع نشان بدهد و سقوط شرم آور خودش را توجیه کند.
ادعاهای دیگر او در ادامه مطلب از این هم     شرم آورتر است. او اعدام خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان را هم نتیجه جلو انداختن خود آن ها   می داند، نه جنایتی که ساواک مرتکب آن شده است تا صدای آزادی و شرف و مبارزه را خاموش کند.
از نظر جمشیدی اعدام خسرو و کرامت هم نتیجه غرور خود آن هاست، نه نشانه جنایتکار بودن ساواک. افزون بر این، خسرو گلسرخی در دادگاه بود که به دفاع از آرمان ها و مبارزات مردم ایران پرداخت. بنا بر این دفاعیات او (یا به ادعای جمشیدی غرور او)، نمی توانست قبل از این که ساواک از آن اطلاعی داشته باشد، این انگیزه را به وجود بیاورد که او را علی رغم این که در این طرح شرکت نداشت، در ردیف دوم پرونده (نه بر خلاف ادعای جمشیدی در ردیف اول) قرار دهد. جمشیدی در مورد کرامت دانشیان هم می گوید: کرامت دانشیان هم همین طور.در حالی که، دانشیان در ردیف چهارم پرونده، یعنی بعد از منوچهر مقدم سلیمی قرار داشت. اصلاً خود این که منوچهر مقدم سلیمی را در ردیف سوم و بعد از خسرو و پیش از کرامت که مستقیماً در طرح گروگان گیری شرکت داشت قرار دادند نیز با ادعای جمشیدی نمی خواند. زیرا او که مانند خسرو و کرامت غروری از خود نشان نداد و مثل جمشیدی از همان ابتدا به التماس افتاد.
در واقع جمشیدی مبارزه شکوهمند خسرو و کرامت را غرور با بار منفی آن جلوه می دهد و کشتن آن ها را نتیجه آن می داند. تا واقعیت را لاپوشانی می کند و با غیرمنطقی نشان دادن مقاومت های مربوط به این پرونده، کردار شرم آور خود را توجیه کند،
جمشیدی، اکنون بعد از سی سال که از آن ماجرا می گذرد و هفت سال بعد از انتشار کتاب من، فضا را در جو ارعاب احمدی نژادی مناسب دیده است که ”راز“ این پرونده را افشا کند. اما اگر قرار است او رازی را بعد از این مدت بازبگوید، شایسته و انسانی آن بود که به جای اتهام زدن به دیگران، راز سخنان و کرداری را برملا می ساخت که در طول دوره بازجوئی و زندان داشته است.
بی شک مبارزات مربوط به آن پرونده، و مقاومت و دفاعیات زیبا و انسانی خسرو و کرامت در این میان، جای ویژه خود را در دل مردم جامعه دارد و سخنان شرم آور کسی مثل ایرج جمشیدی، با آن سابقه ناپاک، نمی تواند حتی گردی بر آن بنشاند و تنها سبب بی آبروئی بیشتر و افشای ماهیت سازشکار و ترسوی خود او می شود که پیدا نیست کردار او در زندان جمهوری اسلامی تا چه حد بعد از سی سال در افشای راز آن سال ها علیه ما نقش داشته است…“
چندی پیش مزدور سلطنت‌طلب دیگری با نام مریم اتحادیه در مصاحبه‌ای اعلام کرد که خسرو با وساطت فرح از اعدام رهایی جسته و به خارج از کشور رفته و چهل سال است که در پاریس زندگی می‌کند! پس از آن مزدور پنج ستارۀ دیگری مانند احسان نراقی نیز به شکل تلویحی به تایید این مطلب پرداخت! از سوی دیگر برادر همسر او یعنی ایرج گرگین، این چپ سلطنت‌طلب! و چهرۀ مورد علاقه و محبوب جامعۀ اختۀ روشنفکری ایرانی، که چند روز پیش ریق رحمت را سر کشید و جماعتی را سیه‌پوش کرد، در برنامۀ طنز پارازیت از صدای آمریکا، پس از سال‌ها لب به سخن باز کرد و در مورد خسرو چیزهایی گفت که البته شایستۀ خود او و همپالکی هایش بود. این بار این رابطۀ سببی و نسبت فامیلی قرار بود سندی باشد بر صحت افاضات گوینده. و اسدالله امرایی، این مترجم برجسته و چهرۀ شناخته‌شدۀ عرصۀ ادبیات کشور، در صفحۀ فیس‌بوک خود، چه خوب در رثای او گفت که:
آقا جان درست است که مرده ای! از مرده هم حساب پس نمی کشند گیرم که دوبلور خوبی بوده ای! گیرم که با فروغ فرخزاد مصاحبه کرده ای. صدایت هم گرم بوده! رییس تلویزیون بودی هم نوش جانت. مورد لطف اعلیحضرت و علیاحضرت هم بودی آن هم لابد لیاقتش را داشتی. به قول خودت چپ بودی. چپ مورد لطف اعلیحضرت هم چه چپی شود! ما که آن وقت‌ها بچه بودیم و عقلمان به این چیزها قد نمی داد. ولی آیا همه این ها به شما حق می دهد که چون گلسرخی شوهر خواهر شما بوده بیایید و از جان گذشتن او را به مسخره بگیرید و بعد هم بیاندازید به گردن شعارهایی که سر عرق‌خوری می داد. من اصلاً کاری به درست و غلط یودن عقایدش ندارم. خب این آدم اگر به قول شما همچین اعتقاد درست و درمانی هم نداشت که خیلی راحت می توانست بگوید بابا حالا ما یک شکری خوردیم. مست بودیم. نفهمیدیم. برادر زن ما رییس تلویزیون است. از او بپرسید به شما بگوید که من چه آدم ساده ای هستم و گول می خورم. به جای حفظ جانم ترجیح می دهم بمیرم. در ضمن اعلیحضرت هم آدم خودرایی نبودند. مستبد بودند. نمونه اش هم اعدام ها و تبعیدها و شکنجه‌ها و ساواک و الی آخر. پرونده‌هایش در همین کشورهایی که این چند ساله میزبان شما بودند ضبط است! این حرف ها برای شما فایده ای ندارد شاید تلنگری به ذهن کسانی باشد که از شما بت می سازند. بت مرده!
خسرو را می توان ستون استوار گفتمان مبارزه و مقاومت دانست در مقابل گفتمان حقوق بشر به سبک رایج و غالب امروزی. گفتمان حقوق بشر سکینه محمدی و علی صارمی و شهلا جاهد و ابراهیم لطف‌اللهی را در یک کیسه می ریزد و به عنوان قربانی جباران برای آنان درخواست تخفیف مجازات و برخورد انسانی دارد. جرم قربانی و رفتار او در مقابل رژیم سرکوب علی‌السویه است و بی‌معنی. اما در گفتمان مبارزه و مقاومت، این مبارزین و مقاومت‌کنندگان اند که استانداردها و الگوی رفتار یک انقلابی را در مقابل رژیمی که باعث به تباهی کشیده شدن جامعه و قربانی شدن سکینه‌ها و شهلاها و … را نشان می دهند. در گفتمان حقوق بشر، همۀ قربانیان، موضوعاتی منفعل اند اما در گفتمان مبارزه، انقلابیون و مبارزین چون فانوس دریایی راه را در شب دیجور ستم و بند و اسارت نشان می دهند و چون عناصری فعال و مسئول راه رهایی قربانیان منفعل و پایمال‌شده را نشان می‌دهند.
زیر سوال بردن ارزش های ادبی خسرو و متهم کردن او به ”شعارزدگی“ و ”سیاست زدگی“ و ”سرودن شعرهای تاریخ مصرف دار“ یکی دیگر از حربه های رایج برای تحقیر شخصیت گلسرخی است. خوشبختانه فردی مانند کاوه گوهرین، علی‌رغم بسیاری از دیدگاه‌های نادرستش، در زمینۀ اثبات ارزش ادبی کارهای خسرو کارهای مفید و موثری انجام داده است. او در مصاحبه ای در تاریخ 20 آبان 1387 با روزنامۀ کارگزاران می‌گوید:
”سوال: برخی بر این باورند كه او تشخص ادبی اش را مدیون فعالیت سیاسی اش و نیز محاكمه در دادگاه نظامی و اعدام است. به عنوان كسی كه گویا با خانواده او و آثارش انس و الفت داشته اید، چه نظری در این باره دارید؟ 
جواب: این نظر از جهاتی درست است و از جهاتی دیگر بایستی با تعمق بیشتری درباره آن داوری كرد، زنده یاد خسرو گلسرخی به استناد مكاتبات و آثاری كه از او بر جای مانده به ویژه نقدها و ترجمه هایش، قبل از دستگیری و اعدام هم چهره ادبی شاخصی در دوره خود بوده است. یك نگاه به دو كتاب دستی میان دشنه و دل و من در كجای جهان ایستاده ام این ادعا را ثابت می كند. درباره شعر او باید بگویم كه دستگیری و سپس اعدام به او مجال نداد كه در شعر به تكامل برسد، بیشتر شعرهای خسرو حاصل دوران جوانی و شور مبارزه است و زبانی شعاری دارد و آن را به گونه ای شعر تاریخ مصرف دار بدل كرده است. امروز باید به این شعرها، به عنوان سندی از یك دوران فرهنگی و سیاسی نگریست و از این منظر به قضاوت آن نشست. خسرو در آن ایام از شعرش به عنوان سلاحی در مبارزه علیه دیكتاتوری استفاده می كرد، ضمن این كه به انواع دیگر شعر بی اعتنا نبود. نقدهای او بر آثار نیما، شاملو، نصرت رحمانی و بسیاری شاعران هم عصرش این نكته را آشكار    می كند. خسرو هم یك روشنفكر و علاقه مند به ادبیات بود و هم یك مبارز سیاسی، او در محیطی فرهنگی نشو و نما یافته است. از نظر من مقالات و ترجمه های خسرو گلسرخی بیشتر رنگ و بوی سیاسی دارند و این زاده ایدئولوژی زدگی خسرو گلسرخی است. اما در آن میان می توان آثاری یافت كه قابل اعتنا باشند و از نظر ارزش ادبی قابلیت كنكاش داشته باشند. خسرو انسانی    جست وجوگر و پویا بود. او پس از پایان تحصیلات در قم و ادامه تحصیل در تهران با پشتكار خود زبان فرانسه را از دایی اش علی وحید آموخت و علاقه اش به زبان فرانسه سبب شد كه بسیاری مقاله و شعر ترجمه كند كه من همه آن ها در را مجموعه مقالاتش گرد آورده ام. برای نمونه ترجمه او از یك مقاله لوسین گلدمن نظریه پرداز رومانیایی‌الاصل فرانسوی سبب شد كه جامعه ادبی ایران برای نخستین بار با گلدمن آشنا شود و هم چنین ترجمه های او از آثار ناظم حكمت و قانون. بعضی نقدهای ادبی خسرو بر آثار منتشره در دهه ۴۰، هنوز هم تازه و خواندنی اند با همه این احوال، آن دادگاه شوم و ناعادلانه و دفاعیات شجاعانه خسرو و كرامت دانشیان از این دو انسان بزرگ، اسطوره ای پدید آورد كه بی تردید وجه ادبی خسرو در سایه آن قرار گرفت. یكی از دلایل من برای تدوین آثار ادبی خسرو و انتشار آن همین بوده كه نگذارم وجه ادبی او فراموش شود.
سوال: شما خیلی دارید بر وجاهت ادبی خسرو تاكید می كنید. بهتر است كمی بیشتر توضیح دهید.
جواب: ببینید خسرو از دوران نوجوانی شعر می نوشته و در ۳۰ سالگی هم قلمش را شكسته اند. با آن روح ناآرام و ضدظلم و ستمی هم كه او داشته حتی در شعرهای دوره جوانی اش هم به مبارزه می‌اندیشید. من نمی توانم امروز در مقام قضاوت بگویم شعر سیاسی خسرو بی ربط بوده و شعر امثال نادرپور و مشیری و رحمانی اوج ادبیات. من معتقدم هر شعری جایگاه خود را دارد و باید در جای خود درباره آن قضاوت كرد. من به شعرخسرو به عنوان یك سند سیاسی از یك دوران تاریخی می نگرم گو این كه ممكن است از حیث ادبی و زبان و وزن هم  كاستی هایی داشته باشد.
سوال: پس در نتیجه، بخش اعظمی از وجاهت ادبی خسرو گلسرخی را مدیون این می دانید كه شعرش یك سند سیاسی از یك دوران تاریخی است. حال از نظر شما اگر خسرو امروز در جامعه ادبی ایران حضور داشت و قلم می زد، چه می نوشت؟ آیا بعد ادبی خسرو تنها همان مسئله تاریخ مصرفی است كه خود شما از آن نام بردید؟
پاسخ: من نمی توانم به طور قاطع در این باره نظر بدهم. اما به استناد وصیت نامه خسرو كه پنج سال قبل از انقلاب، سقوط حكومت شاهنشاهی را پیش بینی كرده و امپریالیسم آمریكا را در حال فروپاشی می دید می توانم بگویم كه او اگر امروز بین ما بود با بسیاری از روشنفكرنمایان به ستیز برمی خاست. اگر یادتان باشد هنگام تجاوز ارتش آمریكا به عراق جمعی از اهل قلم نامه‌ای در محكومیت این تجاوز نظامی منتشر كردند، كه متاسفانه بسیاری از اهل قلم پرمدعای ما نه تنها این نامه را امضا نكردند بلكه گفتند ما ارتش آمریكا را متجاوز نمی دانیم و حتی حاضریم در صفوف آنان بجنگیم كه صدالبته دروغ می گفتند و آمریكا به دلیل داشتن چنین حامیانی است كه هنوز هم در گل مانده است
سوال: از كلامتان برمی آید كه از جامعه ادبی دل خوشی ندارید
پاسخ: بی پرده بگویم، جماعتی هستند كه چندین دهه است خود را به عنوان شاعر و نویسنده به جامعه ادبی تحمیل كرده اند و با این كه هیچ اثر درخشانی هم نیافریده اند هر روزنامه و مجله ای را كه باز می كنید جمال بی مثال این حضرات و آثار آبكی شان را   می بینید. مردم خسته شده اند از این ادبیات قلابی و تحمیلی…“
خسرو در دورۀ خود یک شاعر و منتقد ادبی برجسته به شمار می رفت البته فرق او با غالب ”روشنفکران ادبی“ روزگار ما را که با وجود برخورداری از منابع و مخازن عظیم نخوت و کبر ”روشنفکری“، به ”حیات خفیف و خائنانه“ در سازش با دیکتاتوری دل خوش کرده‌اند، تا خرخره در مسائل و کثافات روزمره زندگی غرق اند و به تیراژ 1500 تایی دل‌خوش دارند، از زمین تا آسمان است. او برای نخستین بار در ایران به معرفی لوسین گلدمن، اندیشمند برجسته و مشهور مارکسیست در جامعه شناسی ادبیات، و ترجمۀ اثری از او پرداخت (در نشریه ”چاپار“ در سال 1350). مسیری که بعدها توسط زنده یاد محمدجعفر پوینده در معرفی جامعه‌شناسی ادبیات و لوسین گلدمن پیگیری شد. او برخوردی باز و غیرایدئولوژیک اما در عین حال متعد و اصولی با مسائل ادبی داشت. ارزش محصولات ادبی را با منطق ادبی می‌سنجید اما در عین حال در ارزیابی جایگاه اجتماعی آن نیز غفلت نمی کرد. در همان متنی که تحت عنوان ”بهمنی دیگر گذشت و مرگ زودرس فروغ پنج ساله شد“ (مجلۀ نگین، ش 81، بهمن 1350) از او می‌خوانیم:     
”فروغ اینک به ما بیش تر نزدیک می شود، خیلی بیش تر از دو یا سه سال پیش و یا خیلی بیش تر از آن هنگام که ”تولدی دیگر را انتشار داد. امید سازی و نوید بخشی و شور او نیاز زمانه‌ی ما است. زنی که نوید سبز شدن را، در پهنای زندگی تف زد: ”سبز خواهم شد می دانم“ اینک تن سپرده به خاک، در ذهن و اندیشه ی ما، به تناوری و ایستایی، و به ”همواره سبزی“ سروی ماندگار می‌رسد. فروغ میراثی به نام ”رنج“ را شناخت، رنجی کهنه که زن ایرانی همواره به دوش کشیده بود، زنی که دیروز در بزم خان ها و دوله ها بود و امروز به گونه دیگر… فروغ به خاطر زن بودنش نیست، که همواره ارزش تامل وتکرار دارد، به لحاظ شاعر بودن او است، زندگی جریان گرفته در حوزه ای از این کره خاک، که مردنش بی رنج و امید و ناکامی ها و  درماندگی ها نیستند. ”فروغ“ شجاعانه به شعر نزدیک شد، کلمات شاعرانه را جستجو نکرد، از به بند کشیدن مسایل روزمره نگریخت، آن چه را دید که حقیقت پیوسته و دنباله دار این خاک است، و این رمزی است که تازگی و بداهت شعرش را تضمین میکند
در روبرویی با مصایب، تنها چشم دیدن برای مقابله کافی نیست، در این روزگار هر کاری را در پیش چشم می کنند و کسی را هم باک نیست، ناگزیر به ذهنی و اندیشه ای سازنده نیازمندیم تا به مقابله مصایب برخیزیم. این ذهن و اندیشه سازنده را فروغ داشت، چه بسیار شاعرانی که می بینند، چشم دارند، اما برای مقابله چیزی نمی سازند، فروغ یک سازنده است که چشم را تا اعماق حوزه ی زیست فرو می‌برد، در فساد و زشتی آن کاوش می کند و این فساد را در پهنه شعر تشریح می کند. ذهن فروغ اصولا ذهن زیباشناسی نبود، زیبایی را، او سوای زیبایی رایج ادبیات که در حیات کلمات آهنگین خلاصه می شوند، می‌دید. او زیبایی را در بافت خشن زندگی جستجو می کرد. شعر فروغ، شعرهای اجتماعی او، شاید      مردمی ترین شعر روزگار ما باشد، زیرا زبان شعر او آن جذبه کافی را در خود دارد که حتی یک شعر خوان سنتی را دگرگون کند و حتی او را به جانب  دفتر امروز بکشاند، که این جذب کردن در حقیقت، آگاه کردن را نیز در بر دارد. شعر ” فروغ“ به تعبیری شعر آگاهی است، شعر عاطفه و شعر شعور است، شعر بی پناهی، پرخاش، ستایش آزادی و انتظار و اغلب سروده هایش پراکنده اند چون حدیث فروغ، گذشته از خواهش های  زنانگی اش، حدیثی نیست شامل انسانی مجرد و دور از هرگونه مستی زندگی. ناگزیر آن سایه روشن هایی که از زندگی در  سروده هایش برمی گیرد کلیت عمیق تر و گسترده‌تری را شامل می شود، که این همان زندگی نامه ملت است.
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟“ 
او در نقد شعری از کاظم سادات شکوری در مورد حلاج، در نقد نگرش عرفانی و متافیزیکی می‌نویسد:
”شعر حلاج آغازی موقع‌شناسانه دارد. حلاج را در پهنای زندگی رها می کند، او را به میان مردم می‌کشاند ولی ناگهان حلاج گردن‌فراز و ستیزه‌جو به ”شیر بیشۀ تحقیق“! که پیوسته در خفا عبادت می کند تبدیل     می شود و از همین‌جا شعر از آغاز دلپذیر خود جدا می شود و روی به آسمان می گذارد. شاعر برای سریع‌تر کردن قوۀ محرکۀ تاریخ نمی‌تواند به رعایت معتقداتی بنشیند که این معتقدات باعث ثبات و حرکت‌نکردن جامعه شده است…“
در توصیف شخصیت یک شاعر، بدان شکل که خود در نظر دارد، می‌نویسد:
”شاعری که ذهنش سرشار از مسائل مردمی است، در زندگی سنگر به سنگر می جنگد، پله به پله با سر فرو می‌افتد و به پا می خیزد، آن وقت به پاس این پایداری به غایت هر چیزی که نیازمند جوهر آن است، نه به سادگی دست می‌یازد و با پشتوانۀ این جوهر که غالبا شالودۀ تجربیات درگیری بی‌هراس و مستقیم او با ادامه است، لهیب سوزندۀ نفسش را در نسوج و بافت شعر و در کلماتی که برای پیراستن یک شعر انتخاب می کند، می‌دمد.“
در معرفی مشهور اشعاری از ناظم حکمت، شاعر انقلابی ترک، به مقایسۀ او با مایاکوفسکی می‌پردازد و می‌نویسد:
”حکمت چون مایاکوفسکی بی‌باک، مهاجم و اطاعت‌ناپذیر است اما چون مایاکوفسکی گلوله‌ای در شقیقه‌اش نمی گذارد و همه‌چیز را پایان نمی‌دهد؛ می‌ماند، می‌سراید و انگیزۀ تهاجم را به طبقه ای که حقیر شمرده     می شود و هیچ گاه او را به جد نمی گیرند، انتقال می‌دهد.“
و در تحلیل داستان ”شیخ‌بدرالدین“ در یکی از اشعار ناظم حکمت در روزنامۀ آیندگان در دی‌ماه 1348، گویی به پیش گویی و روایت سرنوشت پیشاروی خود می‌پردازد:
”شیخ بدرالدین مردی است که به زندگی بهتر و به همه می اندیشد و عده ای را فراگرد خویش آورده است اما سلطان محمد به وحشت می‌افتد و او را به دار می آویزد…. شعر تصویری بدرالدین مرگ را به عنوان یک پدیدۀ متعالی مطرح می کند و شهادت را به عنوان مظهری از ماندگاری و شرافت… او ستیزه جوست و در عین فروتنی. این فروتنی بدان معنا نیست که بر سر حرفش استوار نباشد بلکه معنایش این است که شما را نباید جدی گرفت، مرا بکشید، اما فکر مرا که نمی‌توان کشت…“
 آیا پیشروی جریانات انقلابی در ایران می تواند به گونه ای باشد که نسل جدیدی از اهالی ادبیات و هنر و روشنفکران ادبی متعهد و انقلابی و نام های بزرگی مانند شاملو، صمد، درویشیان، ساعدی، سلطان‌پور و …… و گلسرخی را -که خود را  از لای و لوش ادبیات تهوع آور حکومتی و ادبیات شبه-روشنفکری رایج، که خود را تنها به ”طبقۀ متوسط“ تهران نشین ”متعهد“ می داند، بیرون کشانده باشند- حول قطب جاذب خود شکل دهد و مُهر خود را بر ذهن و زبان زمانۀ ما بکوبد؟
*****
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژانویه 25, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: