آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

به مناسبت بزرگداشت چهل و یکمین سالگرد حماسۀ دوران‌ساز سیاهکل (19 بهمن 1349)

با ما تبار فدایی، با ما غرور رهایی…
علی اکبر معصوم بیگی

اشاره:

پریشان کن
اینک هجوم فاصله‌ها را
ای آمده ز عمق فراموشی
در من عقاب منقلبی هست
هرگز ز خستگی نرانده سخن
هرگز نگفته آری
از من مخواه فرود آیم…
برای بزرگداشت و یادبود چهل و یکمین سالگرد حماسۀ دوران‌ساز سیاهکل، هیچ متنی را مناسب‌تر از متنی که نویسنده و مترجم برجسته، رفیق گران قدر علی‌اکبر معصوم بیگی، در شمارۀ 16 مجلۀ نقد نو (شمارۀ دی و بهمن 1385، صص 36-34) به نگارش در آورده اند مناسب تر نیافتیم. این متن که در پاسخ به پرسش‌های مجله در این رابطه نگاشته شده، حق مطلب را در خصوص جایگاه جنبش مسلحانه چپ سوسیالیستی، تاثیر آن در زمانۀ خود، میراث آن برای نسل های جدید و … در متنی خلاصه اما با قلم و بیانی شیوا و قاطع و پرشور به نگارش درآورده است. تنها توضیح یک نکته لازم است: متن حاضر در نقد نو تحت عنوان برای آن که بدانی باد از کدام سو می وزد منتشر شده است و ما بنابردلایلی از جمله سوء تفاهماتی که این تیتر باعث می شد، عنوانی جدید برای آن برگزیدیم. از آن جا که امکان تماس با علی‌اکبر معصوم‌بیگی و کسب اجازه از او میسر نبود، این کار را بدون اجازۀ ایشان انجام دادیم و از همین جا از ایشان پوزش می‌طلبیم.
***

سوالات نقد نو از این قرار بود:
1- آیا اساسا قیام سیاهکل را یک حرکت سوسیالیستی انقلابی در مقطع خود می دانید؟ واقعیت های آن مقطع چگونه بر چنین رخدادی تاثیرگذار بوده است؟
2- امروز پس از 36 سال که از جنبش چریکی چپ در ایران می گذرد، آیا می توان گفت که در تحلیل نهایی، آن جنبش توانست تاثیر خود را بر بستر مناسبات اجتماعی امروز بگذارد؟
در پاسخ به پرسش نخست شما باید گفت:
1= اگر غرض از حرکت سوسیالیستی انقلابی، حرکتی است که هدف خود را ایجاد جامعه ای مبتنی بر برابری اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و حقوقی و نیز جامعه ای عاری از طبقات از راه انقلاب اجتماعی قرار می دهد، آری، قیام سیاهکل یک حرکت سوسیالیستی انقلابی بود، این را هم می توانید از نخستین اسناد این جنبش و هم از آثار بعدی نظریه پردازان شاخص آن دریابید. البته جنبش مسلحانه انقلاب سوسیالیستی را غایت   بی واسطۀ خود نمی‌دانست و در دنبالۀ سنت مرسوم مارکسیستی، استراتژی خود را بر پایۀ ارزیابی نیروهای اجتماعی و دوستان و دشمنان خلق استوار می‌ساخت. ولی در این که هدف از انقلاب را رسیدن به سوسیالیسم می دانست، تردیدی نیست. از آن جا که شما هم در پرسش خود عبارت سوسیالیستی انقلابی را آورده اید، در این بحث نمی کنم که انقلابی بودن لزوما مرادف سوسیالیستی بودن نیست. به همین سان، انقلابی که انقلابی های سیاهکل در نظر داشتند، انقلابی اجتماعی بود که غایت خود را دگرگونی بنیادی روابط طبقاتی و روابط تولیدی قرار می داد. بنا بر این مسلم می‌گیرم که من و شما در این نکته هم‌داستان هستیم که آغازگران قیام سیاهکل، نه به انقلاب سیاسی بلکه به انقلاب اجتماعی چشم داشتند و از این رو هم سوسیالیست و هم انقلابی بودند.
2- از یاد نبریم که جو غالب بر آن دوره جو انقلاب بود. انقلاب و امید به دگرگونی بنیادی جامعه و رهایی از همۀ ستم‌ها و وهنی که بر تبار انسان می‌رود، بسیار در دسترس می‌نمود، عصری بود که به ندای یک، دو، سه، چندین ویتنام بسازیم چه‌گوارا، هزاران بلکه میلیون ها نفر لبیک می گفتند. معروف بود که اگر به سر یکی از کلاس های دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف کنونی) می‌رفتید و می‌گفتید به چند داوطلب چریک نیاز داریم، از صد دانشجو دست‌کم هفتاد نفر برای جان‌فشانی اعلام آمادگی می کردند. عصری که حتی در دژ ضدانقلاب جهانی، باب دیلان می سرود: برای آن که بدانی باد از کدام سو می‌وزد، نیازی به هواشناس نیست. حتی لوترکینگ صلح‌طلب بانگ بر می‌آورد که من رویایی دارم، رویای زندگی در برابری. رویا و انقلاب، هوایی بود که در آن دم می زدیم. اما اکنون عصر حاکمیت ضدانقلاب جهانی است.
3- ولی از این‌جا نباید این نتیجۀ سراپا غلط را گرفت که جنبش سیاهکل به تاثیر از جو جهانی و نسخه‌برداری از روی نسخه‌های حاضر و آماده پدید آمد. حاشا و کلا. واقعیت های اجتماعی که در مطاوی پرسش‌های شما آمده، بیش‌ترین تاثیر را در شکل گیری مبارزۀ مسلحانه داشت: پس از سال 1342 تمامی منافذ حیاتی فضای سیاسی جامعه بسته شده بود. جبهۀ ملی و نهضت آزادی، دو نیروی بسیار محافظه کار و غیر انقلابی، یکی شکل‌نگرفته از هم پاشید و کار دومی به زندان و سرکوب کشید. سرنوشت نیروی سوم خلیل ملکی (چپ سوسیال دموکرات اصلاح‌طلب) بهتر از این دو نبود. هیچ حزبی حق فعالیت سیاسی نداشت. جنگ سرد در اوج بود، دور سلطۀ امپریالیسم بر ایران تکمیل شده بود؛ نیروهای اصلاح‌طلب، ملی و مخالف حکومت دست‌خوش پراکندگی، تشتت، فرقه‌بازی و پیامدهای شکست و خواری پس از کودتای 28 مرداد 1332 بودند. هیچ راه مسالمت آمیزی برای بیرون‌رفت از جو خفقان حاکم بر ایران، حتی در دورترین افق ها به چشم نمی آمد. البته گه‌گاه، این‌جا و آن‌جا، گروه هایی کشف، بازداشت و روانۀ زندان ها می شدند، ولی مسلم این‌که این گروه ها کمترین تاثیری در متن جامعه نداشتند و امید آن نبود که هرگز از حاشیه به متن بیایند. دریایی از مشکلات تشکیلاتی، تئوریک و بینشی مبارزان را در محاصرۀ خود گرفته بود. بن بست شیوه های کهنۀ مبارزاتی به اثبات رسیده بود. جو انقلابی جهانی تنها بستری فراهم آورد تا مبارزان سیاهکل بتوانند بر پایۀ آن استراتژی خود را شکل دهند. لازم است همین جا این نکته را روشن کنم که اگر چه جنبش سیاهکل خود زمان آغاز مبارزه مسلحانه را برنگزید و در واقع دستگیری یکی از اعضای گروه جنگل سبب شد که گروه پیش از موعد دست به سلاح ببرد، ولی مبانی نظری ضرورت پیکار قهرآمیز را بسیار پیش از این حرکت پی ریزی کرده بود. به خلاف چپ مذهبی (اعم از مجاهدین خلق و دیگر گروه های مسلح اسلامی) که هرگز نیاز به تدارک تئوریک مبارزۀ مسلحانه نمی‌دیدند، چهار نظریۀ‌پرداز اصلی جنبش مسلحانه، امیرپرویز پویان، مسعود احمدزاده، بیژن جزنی و مصطفی شعاعیان، به تفصیل پایه های نظری ضرورت مبارزۀ مسلحانه را برای مخاطبان چپ خود تشریح کرده بودند. اقبال گسترده و   بی سابقۀ مبارزان جوان به حرکت سیاهکل بدون اقناع نظری هرگز در تصور نمی‌گنجید. نکته ای که هم از نظر روش شناسی (متدولوژی) و هم از لحاظ استقلال رای نظریه‌پردازان جنبش سیاهکل درخور اهمیت است. این که در سراسر جزوۀ کوتاه، فشرده و ابداعی امیرپرویز پویان حتی یک بار نامی از مارکس، لنین یا هیچ انقلابی دیگری به میان نمی‌آید. این نکته به ویژه از آن رو اهمیت دارد که آن دوره تقریبا هیچ انقلابی ماکسیستی بدون اتکا و استناد به رهبران فکری و معنوی مارکسیست، برهان خود را به اثبات نمی‌رساند. نظریۀ دو مطلق پویان در جزوۀ مبارزۀ مسلحانه و ردّ تئوری بقاء که در واقع به مطلق قدرت شکست‌ناپذیر رژیم شاه و ضعف مطلق توده اشاره داشت و از انقلابی ها  می خواست که این دو مطلق را برای مبارزۀ مسلحانه در هم بشکنند، هیچ سابقه ای در نوشته ها و آثار بزرگان مارکسیسم نداشت. نکتۀ درخور توجه دیگر این‌ که پویان در این جزوه با اشاره به آلودگی های کارگران ایران به فرهنگ بورژوایی و خرده بورژوایی حاکم بر جامعه، از این طبقۀ اجتماعی نزد چپ ایران تقدس‌زدایی می‌کرد. غرض از ذکر این نکته‌ها، رفع سوء تفاهم عامدانه‌ای است که در این سالیان، اصل را بر تاثیرپذیری جنبش مسلحانه از جو جهانی و موفقیت الگوی مبارزۀ قهرآمیز در کوبا، ویتنام و برخی دیگر از نقاط آمریکای لاتین می گذارد و شرایط داخلی ایران و راه پر سنگلاخ رسیدن به مبارزۀ مسلحانه را    یک سره نادیده می‌گیرد.
در پاسخ به پرسش دوم شما باید بگویم:
1- جنبش مسلحانه جو مبارزاتی حاکم بر جامعۀ ایران را چنان رادیکالیزه کرد که به جرات می توان گفت که هیچ عرصه ای از جامعه از مغناطیس تاثیر آن برکنار نماند. شاید مایۀ شگفتی باشد اگر بگویم که جنبش مسلحانه، به رغم پایبندی مطلق به آرمان خواهی، به شدت پراگماتیست بود و هم از آغاز هدف نخست خود را تصرف قدرت سیاسی می دانست و از این رو هرگز بر اختلاف ایدئولوژیک، نظری و فرقه ای انگشت نمی گذارد. جنبش، هدف همه سویۀ خود را بسیج همۀ نیروها برای رسیدن به انقلاب و دستیابی به قدرت سیاسی می شمرد. این سیاست نه تنها در عرصۀ جامعه و در میان نیروهای سیاسی مخالف مبارزۀ مسلحانۀ چریک شهری بلکه در زندان ها نیز دنبال می شد: هر وقت و هر جا که کار مبارزان مسلح به زندان و بند   می کشید، خواهان اتحاد و یکپارچگی کمون های متفرق و پراکندۀ درون زندان می شدند. این سیاست در پس‌اندیشی سال‌های اخیر، گاه به خطا به سیاست خلقی یا سانترالیسم افراطی تعبیر شده است. از کسانی که برای توصیف مبارزۀ مسلحانه، به تعبیرهای پژوراتیو و اهانت‌آمیز مشی چریکی، چریکیسم، ترقه‌بازی و مانند این ها متوسل می شوند، جای این پرسش هست که وحدت بی چون و چرای نیروهای انقلابی را در دورۀ چیرگی مبارزۀ مسلحانه چگونه توجیه     می کنند و تفرقه، پراکندگی، فرقه‌بازی، سکتاریسم و در یک کلمه والزاریات کنونی را چگونه توضیح می‌دهند؟
2- سازش ناپذیری نیز اصلی تابع استراتژی عمومی شمرده می‌شد، به این معنا که در مراحل آغازین مبارزه (هنگامی که توازن قوا به سود دشمن است)، راه بر هر گونه سازش با قدرت مسلط بسته می ماند اما در مرحله‌ای که توازن قوا، به طور نسبی و نه مطلق، به سود نیروهای انقلابی است، نمی‌بایست از سازش های مرحله‌ای، با حفظ منافع استراتژیک، تن زد. نمونه‌های ناموفق و موفق السالوادور، ویتنام، چباپاس و به تازگی نپال از این شمارند.
3- مبارزۀ مسلحانه در شرایطی آغاز شد که گرایش های گوناگون چپ در ایران و در تبعید کم نبودند: حزب توده، سازمان انقلابی، سازمان توفان، کادرها و گروهی که بعدها نام اتحادیۀ کمونیست ها گرفت، فقط بخشی از این نیروها به شمار می رفتند. منطق مبارزۀ مسلحانه چنان قاطع و نیرومند بود که توانست هژمونی خود را به همۀ مبارزان بقبولاند. جریان مبارزۀ مسلحانه نه فقط موفق شد بسیاری از این گروه ها را به پشتیبانی صریح یا ضمنی از خود برانگیزد بلکه کنفدراسیون جهانی محصلان و دانشجویان ایرانی را به صورت یکی از ابزارهای تبلیغاتی نیرومند خود درآورد.
4- تاثیر شگفت آور مبارزۀ مسلحانه بر روابط میان زنان و مردان انکار نکردنی است؛ با مبارزۀ مسلحانه است که اسطورۀ ضعیف بودن، عروسکی بودن، خانه نشین بودن و سیاست گریزی زنان یک سره در هم می شکند -زنانی که در خیابان های تهران و دیگر شهرهای ایران با ماموران ساواک و نیروهای اهریمنی شاه درگیر می شوند و تا آخرین فشنگ می جنگند و شجاعانه می میرند، نه تنها در خاطرۀ مردم نقش می بندند بلکه حتی شاه را (در گفت و گو با وزیر دربارش، اعلَم) از این همه دلاوری به حیرت می اندازد. بحث دگرگونی در مناسبات زنان و مردان در پایگاه‌ها (خانه‌های تیمی) به همین جا ختم نمی‌شود ولی این‌جا مجال بسط و پرورش آن نیست.
5- تاثیر خون دامن گیر شکنجه شدگان،    تیرباران شدگان و دلاورانی که در درگیری های خیابانی به خاک می افتادند، در قالب عکس ها و پلاکاردهایی که مردم در سال های منتهی به 56 و 57 بر سر دست می گرفتند، انکارناپذیر و فراموش‌ناشدنی است.
6- بدون جنبش چریکی چپ سوسیالیستی ایران تصور فضای رادیکالی که سراسر ایران، حتی دستگاه روحانیت را فرا گرفت، در ذهن نمی‌گنجید. از یاد نبریم که سازش‌ناپذیری رهبر اصلی روحانیت ایران در سال‌های 56 و 57، در برابر گروه های سازشکاری که راه‌حلی جز چانه‌زنی با شاه و دربار و تظلم بردن به ظالم نداشتند، بیشترین جذابیت را نزد مردم داشت.
7- تاثیر مبارزۀ مسلحانه بر شعر (شاملو، فروغ، خویی، شفیعی کدکنی، گلسرخی، سلطان‌پور و …)، داستان (دولت‌آبادی، درویشیان، بهرنگی و ….)، موسیقی پاپ (جنتی عطایی، شهیار قنبری، منفردزاده، بابک بیات و …) و تئاتر (سلطان‌پور، رحمانی‌نژاد، ساعدی و …) و سینمای ایران چنان گسترده بود که به جرات می توان از فرهنگ خاص و متمایز مبارزۀ مسلحانه یاد کرد. زیرا که فرهنگ تحقیر مرگ، البته به تعبیر لنین (و نه به اصطلاح مرگ‌طلبی زیرا که مردگان این سال، عاشق‌ترین زندگان بودند) در سینمای ایران در سال های 1349 تا 1357 و ستایش استوار ماندن بر عقیده و ارزش های انسانی تا پای جان‌فشانی، بدون مبارزۀ مسلحانه، غیرقابل تصور است.
8- مبارزۀ مسلحانه در تحقق نخستین مرحلۀ استراتژی خود که گردآوری، تشکل و سازماندهی نیروهای چپ انقلابی و روشنفکران انقلابی بود به توفیق کامل دست یافت. جنبش مسلحانۀ چپ سوسیالیستی توانست از ضربه‌های مهلک نخستین مرحلۀ خود (53-1349) سالم‌تر و شاداب‌تر سر بر آورد، زیرا که هنوز نیروی حیاتی خود را از دست نداده بود. سال 1354 نخستین مرحله از استراتژی جنبش به پایان آمده بود و مرحلۀ دوم، بزنگاه خطیر و دشوار پیوند جنبش مسلحانه و طبقۀ کارگر و زحمت‌کشان بود. ولی از قراین پیداست که رهبرانی که از موج سرکوب ها جان به در برده بودند، تمهیدی برای مرحلۀ دوم (مرحله ای که قرار بود موتور کوچک چریک، موتور بزرگ مردم را به حرکت درآورد) نیاندیشیده بودند. به نظر من اگر هم ضربه های مرگ‌بار اواخر سال 1354 و اوایل 1355 فرود نمی آمد و جنبش مسلحانه را با خطر نابودی روبرو نمی کرد، باری جنبش با مشکلات جدی روبرو بود و می بایست در پی چاره اندیشی اساسی بر می‌آمد. به سخن دیگر، شکست جنبش مسلحانه محتوم نبود. آن چه در سال‌های 1356 و 1357 و در قالب باند نگهدار-فرخنده (کشتگر) بر جنبش حاکم شد، به هیچ روی ربطی به اندیشه‌های بنیادگذاران این جنبش نداشت.
سخن آخر این که من در این یادداشت کوتاه خود ر ا تنها به پاسخ پرسش های شما محدود کردم. حق نیز همین است که هر نسل باید از خود بپرسد که در جنبش های پیشین، چه عناصری مرده و چه عناصری زنده است. و پرسش های شما نیز به همین محدوده منحصر می شد. با این همه جنبش مسلحانه دارای میراث سترگ و گران قدری است که هنوز چنان که باید و شاید مورد کاوش و پژوهش قرار نگرفته است و می‌بایست مورد ارزیابی همه‌سویه و انتقادی قرار گیرد. چیزی که هست، جنبش مسلحانه را، با همۀ حشمت و عظمتی که داشت، نباید به اسطوره بدل کرد. بر کسانی که با نگاهی مطلقا منفی و کینه توزانه، گناه همۀ    ندانم کاری ها و ناکامی‌های شخصی و اجتماعی خود را به گردن جنبش مسلحانه می اندازند، حَرَجی نیست؛ این کسان غایت قصوای خود را      سرمایه داری دموکراتیک و تنظیم بازار می دانند و سرمایه داری را سرنوشت مقدر و گریزناپذیر انسان می‌شمارند؛ روی سخن با کسانی است که رویای رهایی را باور دارند و با نگاهی همدلانه جنبش مسلحانه را به اسطوره مبدل می کنند. پیکار مسلحانۀ چپ سوسیالیستی ایران، اسطوره ستیز بود و هرگز به گذشته چشم نداشت و خودپویی، استقلال رای و دیدگاه انتقادی را ارج می نهاد. بازگشت به ناکجاآباد، نوشتۀ منسوب به امیرپرویز پویان، هر گونه اندیشۀ بازگشت به خویش بازگشت به طبیعت و بازگشت به گذشته را نفی می کند: به سخن دیگر، می‌توان به سنت های درخشان گذشته ارج نهاد و از آن برای ساختن آینده بهره گرفت. ولی در عین حال دید نوستالژیک به گذشته نداشت. نوستالژی می تواند گسست میان گذشته و حال را پنهان کند؛ نوستالژی گذشته را قلب    می کند، آن را به مکانی امن، آسوده و آشنا مبدل می کند و نگاه به آینده را تیره و تاریک می کند. چندی پیش از یکی از اعضای گروه مسلح ارتش سرخ ژاپن پرسیده بودند که آیا اکنون که به گذشته نگاه می کنی، می توانی بر آنچه کرده اید، صحه بگذاری؟ به گمان من، پاسخ او، پاسخ نسلی است که مبارزۀ مسلحانه جوشید و برآمد: نسل ما پاسخ‌های خاص خود را به مسائل خاص زمانۀ خود داد، همین. اگر هر نسلی به مسائل عصر خود پاسخ درخور دهد، به جرات می‌ توان گفت که یک گام به تحقق رویای رهایی نزدیک‌تر شده‌ایم.
*****
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژانویه 25, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: