آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

بخش ویژه: گفتگوی آلترناتیو

نسل ما و تروتسکیسم
(به همراه نکات پراکندۀ دیگر؛ به بهانۀ پاسخ به رفیق آرش عزیزی)
علی عطارپور

در بخش پاسخ آلترناتیو در شمارۀ 8 نشریه، اشاره‌ای به مواضع رفیق آرش عزیزی (بابک کسرایی) و نشریۀ مبارزۀ طبقاتی داشتیم که ضمن تایید و مثبت تلقی‌کردن کناره گیری این رفیق از حزب کمونیست کارگری، موضعی انتقادی در مورد پیوستنش به گرایش مارکسیستی بین‌المللی (IMT) اتخاذ کردیم. رفیق آرش اخیرا در متنی تحت عنوان گسست از چه؟ تداوم چه؟؛ گپ و گفتی با رفقای آلترناتیو به بهانۀ انتشار پاسخ‌های‌شان به برخی سوالات نکاتی در مورد موضع ما در مورد مبارزۀ طبقاتی ذکر کرده است. ما به دلایلی که در قسمت‌های نخستین این نوشتار به آن‌ها اشاره خواهد شد، تصمیم گرفتیم به این دعوت به گپ و گفت رفیقانه و صمیمانه پاسخ مثبت داده و نکاتی را در توضیح دیدگاه های خودمان و انتقادات‌مان از مواضع آرش و مبارزۀ طبقاتی بیان کنیم.

من درک مشترکم، مرا فریاد کن!   
نخست اشاره به این مساله لازم است که رفیق آرش در بخش بسیار مهمی از درک‌ خود در رابطه با نقاط عزیمت و صورت مساله نسل جدید مارکسیست، چنان‌چه خود در پاسخش توضیح می دهد، با آلترناتیو هم داستان است. ما این      هم راهی و اشتراک نظر را به فال نیک گرفته و آن را به مثابه زمینه ای برای همگرایی و همکاری بیشتر بین افراد و گروه‌های مشابه تلقی می کنیم. اجازه دهید خطوط این درک و نقاط عزیمت مشترک را در نوشتۀ رفیق آرش پی‌گیری نماییم:
تحولات و تغییرات چند سال اخیر، چه در شرایط عمومی و عینی سیاسی (که انفجار انقلابی بزرگ تابستان ۸۸ مهم ترین آن ها است) و چه در وضعیت مشخص این جریانات چپ (که مهم ترین آن‌ احتمالا واقعه ی ۱۳ آذر ۸۶ و پیامدهای وخیم آن بود) باعث آغاز دوره ای جدید در حیات این چپ و ایجاد گسست های بنیادین در آن شد… اکنون آرام آرام شاهد تشکیل گروه‌ها و جریانات جدیدی باشیم که به تدریج سر از تخم در می آورند، شکل می گیرند، قوام می‌یابند و بی‌شک نقش مهمی در بازترسیم صحنه‌ آینده ی چپ در ایران بازی خواهند کرد. نفس این‌که ”آلترناتیو“ جمعی به نسبت منسجم تشکیل داده و از زبانی گروهی حرف می زند و مواضعش را بر می شمرد، کاری که ”مبارزه طبقاتی“نیز تلاش کرده آن‌ را انجام دهد، چنان‌که گفتیم برای ما مسرت‌بخش است. بی‌شک گروه‌های مشابه ما (یا موارد دیگری مثل نشریه‌ی ”رادیکال“) از این دست اولین نبوده و آخرین نیز نخواهند بود.این گروه ها (که ما را هم شامل می‌شود)‌ فرقی ماهوی با آن‌چه آلترناتیو“ دوست دارد ”اپوزیسیون شبه‌متحزب چپ در تبعید ایران“ بنامد دارند. این فرق، خیلی ساده، این است که بدنه ی آن‌ها در جریان مبارزات سال‌های اخیر و در داخل کشور تشکیل شده است. رابطه‌ی ما با نسل قبلی سازمان های کارگری و چپ در پیامد شکست انقلاب ۵۷ و سرکوب های شبه‌فاشیستی جمهوری اسلامی در دهه ی ۶۰ به طور کلی قطع شده بود و هر گونه تماس با گذشته ی چپ را باید از زیر بار خاطره و تاریخ از یک سو و تماس‌ اینترنتی با تبعیدی ها از سوی دیگر دنبال می کردیم. طبیعی بود که اولی ما را بیشتر در تماس با میراث رزمنده، قهرمانانه و آشتی ناپذیر فداییان خلق و خط سه بگذارد و دومی با متعین ترین و فعالیت طلب ترین محصول سازمانی خط سه، یعنی جریان و حزب کمونیست کارگری، که در عین این‌که بزرگ ترین نیروی چپ در خارج از کشور بود، رویکردی برای تبلیغ فعال به سوی ایران و نیروگیری در داخل کشور نیز اتخاذ کرده بود.
اما در پی این گسست، و در شرایطی که جای بلوغ فکری-سیاسی چپ جوان بیشتر باز است،‌ طبیعی است که ما راه‌های متفاوتی را طی کنیم. نتیجه ی روند بازسازمان یابی چپ در ایران (که ما سازمان های چپ قدیمیو ”تبعیدی“ را خارج از آن نمی‌دانیم) قاعدتا گرایشاتی مختلف خواهند بود. (این‌که عروج نیرو یا حزبی متحد که گرایشات مختلف و وسیع چپ و کارگری را در بر بگیرد ممکن و /یا مطلوب هست یا نه موضوعی مجزا است که ما نیز دوست داریم در فرصتی دیگر به آن بپردازیم…
تاکید رفیق آرش و مبارزۀ طبقاتی بر این درک و دیدگاه‌های مشترک، نشانه ای از اتکای این نظرات به مسائل عینی پبشاروی حرکت جنبش است. به گمان ما، چنین اشتراک نظرهایی می‌بایست عزم تمام افراد، گروه ها و جریاناتی را که در این دیدگاه سهیم هستند، در ادامۀ مسیر و غلبه بر موانع پیشرو، راسخ‌تر و مستحکم‌تر سازد.
طرحی نو در اندازیم
یکی از انگیزه های مهم ما برای ورود به این گپ و گفت رفیقانه، اعتقاد راسخ به این مساله بود که نسل جدید مارکسیست ‌باید به جد تلاش کند تا شیوۀ غالب بحث و جدل میان بخش بزرگی از چپ و به ویژه بسیاری از گروه‌ها و افراد چپ قدیم را که مبتنی بر جعل، توهین، افتراء، گیس‌کِشی، هتاکی، تحقیر و تمسخر طرف مقابل، یقه گیری و چاقوکشی اینترنتی و … است را از بیخ و بن   ریشه کن سازد و چونان توموری سرطانی با تمام رگ و پیوندهای آن به دور اندازد. البته فرایند ایجاد و جا انداختن راه و روش جدید گفت و گو و مباحثه، فرایندی تدریجی خواهد بود اما می‌بایست به شکلی جدی، آگاهانه و قاطعانه توسط تمام کسانی که مانند ما که از این شیوه های     چندش انگیز و مایوس‌کنندۀ برخورد بیزار و گریزان اند، دنبال شود. این شیوۀ بحث نشانۀ اضمحلال و به بن‌بست رسیدن سیاسی و اخلاقی و هم‌چنین بیکارگی چپی است که مدت‌هاست دوران آن به اتمام رسیده و بوی الرحمن آن برخاسته است.کوچک ترین تاثیر منفی رواج و غلبۀ چنین رفتارها و برخوردها، ارائۀ غیرمسئولانۀ تصویری هولناک از مناسبات درونی چپ در علنی ترین و عمومی ترین سطوح، مثلا اینترنت، به مخاطبی است که قاعدتا می‌بایست در بین کمونیست ها به دنبال مناسب‌ترین آلترناتیو سیاسی برای شرایط امروز ایران باشد! این مخاطب در این جستجوی خویش، با افرادی روبرو می شود که بدترین تهمت‌ها و عبارات را با پیگیری و انرژی خارق‌العاده، در سطح وسیع و با عمیق‌ترین کینه‌ها نثار افرادی دیگر می سازند که تا چند روز یا چند ماه قبل در سنگر یک گروه و جریان و دوشادوش هم در راه تحقق آرمان های سوسیالیستی مبارزه    می کردند. همین جستجوی گذرا و سطحی در برخی سایت ها و وبلاگ های چپ، به اندازۀ چند سال تبلیغات ضدکمونیستی امثال مهرنامه و شهروند امروز در ترسیم سیمایی منفی از کمونیسم و کمونیست‌ها موثر خواهد بود. در مقابل، ترویج و جا انداختن روش های سالم، رفیقانه و صمیمانه و در عین‌حال دقیق و قاطعانۀ گفت و گو و میاحثۀ سیاسی درون-جنبشی می‌بایست چونان نشانه ای از نشاط و سرزندگی مارکسیسم جوان در ایران بروز یابد. چپ جوان باید روش های مخرب و مبتذل مباحثۀ سیاسی را به عنوان مرده ریگی از دوران شکست و نشانه ای از فترت و فرتوتی به کناری بیافکند و شیوه های سالم و سازندۀ بحث درون-جنبشی که ثمرۀ آن منجر به پیشروی و نفع‌بردن کلیت جنبش کمونیستی-کارگری در مقیاس وسیع و تعریف غیرسکتاریستی آن باشد را جایگزین سازد.
البته بدیهی است که ما مانند لیبرال‌ها برای گفت و گو، خصائل معجزه آسایی از آن دست قائل نیستیم که گویا قادر است سنگ ها و صخره های دیکتاتوری را خرد و خاکشیر کند و تمرین آن، عامل اصلی گذار به دموکراسی باشد! این تفسیری شبه عرفانی از گفت و گوست که از سقراط تا هابرماس و از بودا تا ابن‌عربی را برای اثبات صحت دیدگاه خود ردیف می‌ کند و در عمل به تاسیس اداراتی نظیر مرکز گفت‌ و گوی  تمدن ها در دولت خاتمی می انجامد که به عرصه‌ای برای عیاشی و سورچرانی امثال عطاءالله مهاجرانی تبدیل شده بود! هدف ما از گفت و گوی رفیقانه و درون-جنبشی، کمک به رشد و ارتقاء متقابل یکدیگر، تصحیح تدریجی خطاها، روشن‌ساختن افق‌های پیشاروی حرکت و… و در یک کلام، صیقل دادن سلاح جمعی مشترک مان برای نبردهای آتی با دشمنان طبقاتی است. گفت و گو در این معنا البته به معنای قلقلک دادن      هم دیگر و زنده کردن تعارفات کسل‌کننده و ریاکارانه و مدیحه سرایی متقابل به شیوۀ رایج ایرانی و تبدیل عرصۀ نقد و گفت و گو به مکانی برای بده-بستان و معاملات دلالانۀ روشنفکری نیز نیست. ما با رفقای خود نیز دقیق، قاطع و بدون تعارف بحث می کنیم اما همواره باید مرز قاطعی بین مباحثه و هتاکی و انگ‌زنی کشید و این، مساله ای است که بسیاری از رفقای ما، برخی ناآگاهانه و برخی عامدانه، قادر به رعایت آن نبوده و نیستند و افزایش قاطعیت بحث و اتخاذ موضع رادیکال را با چرب‌تر‌کردن فحش‌ها و غلیظ‌تر کردن اتهامات یکسان می پندارند. در این میان، باید حساب برخی که به شکلی حرفه ای و آگاهانه و برنامه ریزی شده و با استفاده از روش هایی مانند زاغ‌زنی، خِفت گیری، ارعاب، چاقوکشی و …، این روش را به وجه اصلی هویت خود در عرصۀ مجازی بدل کرده‌اند، را جدا کرد و به فکر طرد و منزوی ساختن آنان بود چرا که حتی لیبرال ها و پوپر نیز مدارا با دشمنان مدارا را جایز نمی شمارند! به طور خلاصه سیاست و روش برخورد پیشنهادی ما در این زمینه را می‌توان در این محورها خلاصه کرد:
· ما با دشمنان طبقاتی خود چه در قالب پوزیسیون و چه در هیات اپوزیسیون      می ستیزیم و در عرصۀ مباحثه و تبلیغات آن ها را می کوبیم. ما با آن‌ها نه گفت و گو (دیالوگ) که پُلِمیک می کنیم؛ پلمیک را در فارسی به مجادله ترجمه کرده‌اند که البته چندان دقیق و رسا نیست. پلمیک، از ریشۀ یونانی پلموس به معنای جنگ برگرفته شده است و در حقیقت ادامۀ سیاست است در عرصۀ گفتار و نوشتار. باید توجه داشت که هدف اصلی از پلمیک، نه ابراز احساسات و درونیات خودمان در مورد خصم است و نه مجاب ساختن و اقناع او. هدف اصلی پلمیک، تاثیرگذاری بر طرف سوم و گاه ناپیدای هر بحثی یعنی تماشاگران و دنبال کنندگان مباحثه است که بدوا دیدگاه خاصی در مورد طرفین درگیر و نظراتشان ندارند و این، قوت استدلال و نحوه و اَشکال طرح و انعکاس نظرات طرفین است که آن‌ها را به این سو یا آن سو متمایل می سازد. این، مساله‌ای است که در طرح و تداوم و هر پلمیکی باید در نظر داشت.
· با مخالفین و منتتقدین فکری و سیاسی خود به مباحثه بر می خیزیم و در این مباحثه، تاثیرگذاری و روشن‌ساختن مسائل و  دیدگاه های‌مان برای او، افراد مشابه او و دنبال‌کنندگان بحث را پی می گیریم.
· با رفقای خود (رفیق در معنای عام و جنبشی کلمه) و کمونیست‌ها به دیالوگ رفیقانه، حال توضیحی یا انتقادی، می نشینیم و در عین پی‌گیری قاطعانه دیدگاه شخصی یا گروهی خود، که البته ممکن است در جریان بحث تعدیل و یا تغییر یابد، منافع عمومی و کلی جنبش کمونیستی-کارگری را نیز در جریان بحث لحاظ می‌کنیم.
البته نکات ذکر شده ارتباطی با مباحث طرح‌شده در نوشتۀ رفیق آرش نداشت اما به بهانۀ این گپ و گفت و با گوشۀ چشمی به آن‌چه پیرو انتشار این نوشته در بخش کامنت‌های آلترناتیو در فیس بوک  گذشت، اشاره به آن را مفید دانستیم.
 ما، انترناسیونالیسم و انترناسیونال‌ها  
رفیق آرش در بخش نخست نوشتار خود تحت عنوان چرا بین‌الملل؟ در مورد درک خود از انترناسیونالیسم صحبت می کند که چیزی فراتر از همبستگی بین کارگران کشورهای مختلف و به اشتراک گذاشتن تجارب آن ها و متکی بر این باور است که مارکسیسم از بطن تولد خود صرفا ماهیتی بین المللی داشته است، نیست. رفیق سپس در ادامه می‌نویسد:
آلترناتیو از این می گوید که مارکسیسم در ابتدا به عنوان ”کمونیسم آلمانی“ شناخته می شده است اما فراموش می کند که ”مانیفست کمونیست“ (این سند بنیان گذار جنبش ما) که در سال ۱۸۴۸ و در میان انقلاباتی که در آن سال سراسر اروپا را گرفته منتشر می‌شود، از ابتدا نه فقط فریاد می‌زند که کارگران وطن ندارند که خود در عین حال به چندین زبان مختلف منتشر می‌شود و چشم‌اندازها و وظایف کمونیست ها را در مقیاس جهانی تعریف می کند (گرچه در آن روزگار به دلیل محدودیت هایی واضح این ”جهان“ هنوز فراتر از اروپا نبود.) این سند اصلا یکی از دو وجه ممیزه‌ی کمونیست‌ها از سایر گرایشات موجود کارگری را در این  می بیند که آن ها در مبارزات پرولتارهاى ملل گوناگون، مصالح مشترک همه پرولتاريا را صرف نظر از منافع مليشان، در مد نظر قرار مي دهند و از آن دفاع مي نمايند در ادامه‌ی تاریخ جنبش نیز می‌بینیم که همه‌ی انشعابات و تدقیق خطوط در سطح بین‌المللی بوده‌اند و هیچ‌وقت ماهیتی صرفا ملی نداشته اند. همین است که لنین و بلشویک ها پس از پیروزی انقلاب اکتبر در بحبوحه‌ی جنگ داخلی بخش قابل توجهی از منابع محدود خود را صرف برپایی ”انترناسیونال سوم“ می کنند و کمونیست‌ها را فعالانه به گسست فکری-سیاسی از ”جسد متعفن“ انترناسیونال دوم تشویق می کنند. اصلا کدام گرایش مطرح و حتی کدام یک رهبر و نظریه پرداز جدی جنبش طبقه ی ما را سراغ دارید که دیدگاه خود را آن‌طور که آلترناتیو می‌خواهد محدود به پاسخ گفتن به مسائل مبارزه ی طبقاتی در یک کشور کرده باشد و دنبال ”دردسر“های بین‌المللی نرفته باشد؟ تنها نگاهی به فهرست آثار بزرگان مارکسیسم که خود رفقا نام می‌برند (از مارکس و انگلس تا لنین و تروتسکی تا لوکزامبورگ و لیبکنخت و گرامشی) این واقعیت را نشان می‌دهد. قضیه این نیست که به نظر ما چنین کاری مطلوب نیست بلکه اصلا چنین عملی را از زاویه‌ی مارکسیستی غیرممکن و پوچ می‌دانیم! یعنی باور ما این است که به مسائل مبارزه‌ی طبقاتی در دولت-ملتِ ایران نمی توان خارج از چارچوب بین‌المللی پاسخ گفت و برای کمونیست‌ها در وحدت با جریانی بین المللی نبودن ممکن نیست. این بخصوص امروز که اکثر پدیده‌های پیش روی ما ماهیت نه تنها بین‌المللی که فراملیتی دارند، امروز که جوانان در وال استریت به نام انقلاب مصر حرکت می کنند، بیش از همیشه صدق می‌کند.
این بخش، در حقیقت پایه و مبنای اصلی مباحث دیگر رفیق آرش و از جمله نظرات او در مورد دلایل پیوستن مبارزۀ طبقاتی گرایش بین‌المللی مارکسیستی (IMT) و … است. به همین خاطر ما نقل کامل آن را به منظور نقد آن و توضیح دیدگاه پایه‌ای خودمان در این زمینه لازم دانستیم. به باور ما، اساس درک نادرست آرش در این‌جا بر مبنای در هم آمیختن انترناسیونالیسم به مثابه یک پایۀ اصلی بینش و تحلیل و یک اصل مبارزاتی مارکسیستی و انترناسیونال به مثابه یک نهاد و تشکل مشخص انقلابی بنا شده است. باور به انترناسیونالیسم در مارکسیسم، البته فراتر از همبستگی ساده بین کارگران کشورهای گوناگون است و در بطن دستگاه نظری مارکسیستی قرار دارد. باور به انترناسیونالیسم بر این مبنای عینی استوار می شود که نظام سرمایه داری، بورژوازی و طبقۀ کارگر پدیده هایی جهانی هستند. کشمکش طبقۀ کارگر با بورژوازی، نبردی هر روزه و در مقیاسی جهانی است. بر این اساس، یک شرط اساسی پیروزی انقلاب اجتماعی کارگر و تحقق سوسیالیسم، شکل گیری احزاب کمونیستی است که به تعبیر مانیفست کمونیست، از یک سو در مبارزات ملّی پرولترهای کشورهای مختلف آن‌ها بر منافع مشترک همۀ پرولتاریا، صرف‌نظر از ملیت تاکید و اصرار می‌ورزند و از سویی دیگر، در مراحل گوناگون تکاملی که مبارزۀ طبقۀ کارگر بر ضد بورژوازی باید از آن‌ها بگذرد، آنان در همواره و در همه جا نمایندۀ جنبش به طور کلی هستند. بر این اساس، ایجاد یک انترناسیونال کمونیستی، به عنوان مرجع متحدکننده و رهبری‌کنندۀ مبارزۀ جهانی طبقۀ کارگر برای سوسیالیسم در مقطع مشخصی از اوج‌گیری مبارزات طبقۀ کارگر جهانی، یک وظیفۀ مبرم و اساسی بخش ها و گُردان های گوناگون جنبش کمونیستی-کارگری در کشورهای مختلف است. به همین دلیل، مارکسیست ها در کشورهای گوناگون در تحلیل شرایط و تعیین وظایف خویش لزوما از سطح بین‌المللی آغاز می‌کنند و خود را ابدا به چارچوب‌های ملی محدود نمی‌نمایند اما این مساله ضرورتا در ارتباط با وجود یک تشکل و یا نهاد تحت عنوان بین‌الملل قرار ندارد چرا که شکل گیری چنین نهادی در گرو تامین پیش‌فرض‌های دیگری است. رفیق آرش با هیجان به جملات کارگران جهان متحد شوید و کارگران وطن ندارند در مانیفست اشاره می کند اما به این جملۀ کلیدی مانیفست توجهی ندارد که:
مبارزۀ پرولتاریا با بورژوازی، اگر چه نه در محتوا، اما در شکل، در آغاز، مبارزه ای ملّی است. پرولتاریای هر کشوری البته باید قبل از هر چیز مسائل را با بورژوازی خودی حل و فصل کند.
بنابراین نقطۀ عزیمت محتوای تحلیل ها و مواضع جنبش کمونیستی همواره بین المللی است اما در شرایط مشخصی فعالیت و مبارزۀ بین المللی     می تواند شکل بنیان گذاری یک انترناسیونال در معنای واقعی را به خود بگیرد. اتفاقا سیر واقعی تشکیل انترناسیونال‌های اول تا سوم موید همین قضیه است. هم چنین آرش به این واقعیت آشکار توجه ندارد که این درست است که مارکس و انگلس در سال 1848 (سال نگارش مانیفست) چنین دیدگاه هایی را مطرح می کنند اما از این مقطع تا تشکیل انترناسیونال اول (76-1864) هنوز شانزده سال فاصله است. پس در این مدت مارکس و انگلس به دلیل عدم ارتباط با یک تشکل بین المللی، به کارهای غیرممکن و پوچ مشغول بوده‌اند؟ در فاصله بین تعطیلی انترناسیونال اول تا آغاز به کار انترناسیونال دوم (1916-1889) حدود 12 سال فاصله است. آیا سوسیالیست ها و شخص فردریک انگلس در این دوران سرگردان بوده‌اند و یا تئوری و پراتیک بین‌المللی را به دست فراموشی سپرده بودند؟
کلید حل این مساله در توجه به این نکته است که یک انترناسیونال کمونیستی، باید به معنای واقعی کلمه مرکز جهانی فرماندهی گردان های گوناگون جنبش کمونیستی یعنی تجمعی از نیروهای واقعی کمونیستی و ذی‌نفوذ در طبقۀ کارگر و سایر اقشار اجتماعی در کشورهای مختلف باشد و نه تجمعی از محافل و نشریات از کشورهای مختلف و به زبان‌های گوناگون. چنین مقر بین‌المللی فرماندهی تنها زمانی قابل تشکیل است که تعادل قوا به نحو محسوسی در سطح بین المللی به نفع پرولتاریا تغییر کرده باشد و مقدمات و پیش‌شرط‌های چنین هم گرایی عظیمی فراهم آمده باشد و یا دست‌کم مرکزیت واقعا قدرتمند و تاثیرگذاری در سطح بین‌المللی شکل گرفته باشد.
مانیفست کمونیست در واقع در واپسین دم انفجار انقلابی انتشار یافت که خود آن را پیش بینی کرده بود و می‌خواست برای شرکت در آن، رهنمودهای استراتژیک به طبقۀ کارگر بدهد. مارکس و انگلس و پیروان‌شان انترناسیونالیسم را به دست فراموشی نسپردند اما تشکیل عملی و واقعی انترناسیونال اول بر متن بحران اقتصادی آغاز شده از سال 1857 و برآمد انقلابی ناشی از آن ممکن شد. پس از  جنگ های کریمه(5-1854) و ایتالیا، جنبش استقلال‌طلبانه در لهستان (که بین روسیه، پروس و اتریش تقسیم شده بود) و ایتالیا (که تحت سلطۀ انریشی‌ها قرار داشت) از نو به حرکت درآمد. جنگ های داخلی آمریکا موجب شد که عناصر دموکرات در پارلمان انگلیس و کارگران جانی به خود بگیرند، علاقۀ خود را نسبت به ایالت های شمالی ابراز دارند و از ورود انگلستان، دوشادوش ایالات جنوبی به جنگ جلوگیری نمایند. در سال 1859 اعتصاب کارگران ساختمان در لندن آغاز شد و با پیروزی به اتمام رسید. جنبش کارگری فرانسه نیز در مقابل بحران 8-1857 واکنش نشان داد و خواهان همبستگی بین‌المللی برای پشتیبانی از انقلاب لهستان شد. در بستر چنین شرایطی بود که نخستین جلسۀ هماهنگی بین گروه‌های مختلف کارگری از کشورهای گوناگون در 28 سپتامبر 1864 در سنت مارتینزهال لندن تشکیل شد و انترناسیونال اول از دل آن زاده شد. مارکس، که به عنوان نمایندۀ آلمان در این جلسه شرکت داشت، در مورد تاثیر و اهمیت این جلسه در نامه‌ای به دوستش لودویگ کوگلمان نوشت: انجمن از اهمیت شایانی برخوردار است زیرا رهبران سندیکاهای لندن استقبال پیروزمندانه‌ای را برای گاریبالدی ]رهبر جنبش انقلابی در ایتالیا[ تدارک دیدند و با میتینگ بزرگ سنت جیمز هال، نقشۀ پالمرستون ]نخست وزیر بریتانیا[ برای  که هدف آن جنگ با ایالات متحده بود، عقیم گذاشتند و حتی رهبران کارگران پاریس با انجمن تماس دارند.
تشکیل انترناسیونال دوم نیز با رشد چشمگیر و محوریت جنبش کارگری آلمان و حزب سوسیال دموکرات آن (SPD) ممکن شد. رشد چشمگیری که تا سال 1912، تعداد اعضای سندیکاهای مرتبط یا این حزب را به 2 میلیون و پانصد هزار نفر رسانده بود. در آغاز جنگ جهانی اول، در حدود 1 میلیون و 100 هزار عضو داشت، 110 کرسی در مجلس آلمان را به خود اختصاص داده بود و در همۀ شهرهای بزرگ آلمان، سازمان ها و نشریات حزبی به فعالیت مشغول بودند. بر مبنای چنین قدرتی بود که آنارشیست ها در سال 1896 از انترناسیونال اخراج شدند و با برنامه ارفورت که توسط کارل کائوتسکی نوشته شد، مارکسیسم به گرایش مسلط در بین‌الملل تبدیل گردید. تنها در متن بحران سوسیال دموکراسی و به واسطۀ حادثۀ عظیمی مانند انقلاب اکتبر بود که گسست از انترناسیونال دوم و تشکیل انترناسیونال سوم (کمینترن) ممکن شد. تشکیل کمینترن (43-1919) تنها بر مبنای شرایط پس از انقلاب کبیر اکتبر و شکل گیری فراکسیون ها و سپس احزاب کمونیست قدرتمند از دل احزاب سوسیالیست قدیمی ممکن شد.    
 شکی نیست که دیدگاه رفیق آرش در این زمینه مُلهَم از تجربۀ تشکیل انترناسیونال چهارم (1938) یا انترناسیونال تروتسکیستی است که در زمان خود نوعی سنت شکنی در تشکیل انترناسیونال تلقی می شد و این میراث پس از جنگ جهانی دوم و با وجود آشکار شدن نادرستی پیش بینی های تروتسکی در این زمینه، به بین الملل های پرشمار و متنوع تروتسکیستی منتقل شد. تروتسکی و هوادارانش در دوره ای تصمیم به  بنیان گذاری بین الملل چهارم گرفتند که از یک سو، هیچ یک از به اصطلاح بخش های گوناگون آن در سالیان پیش از آن و با وجود کوشش ها و   جان فشانی‌های بسیار موفق به انجام کار مهمی نشده بود و هر یک شامل چند ده و یا حداکثر چند صد عضو می‌شد و از سویی دیگر شرایط سیاسی در کل قارۀ اروپا به گونه ای بود که به تعبیر ایزاک دویچر، تمامی قارۀ اروپا از حیث سیاسی به خاک افتاده بود و فقط انتظار می کشید که قدرت مسلح هیتلر از روی آن بگذرد. با وجود چنین شرایطی، تروتسکی و هوادارانش در تابستان 1938 تصمیم به برگزاری کنگرۀ موسس این انترناسیونال گرفتند. حتی در این کنگره نیز تروتسکیست‌های لهستانی از در مخالفت شدید با تشکیل انترناسیونال چهارم درآمدند. آنان خاطرنشان کردند که در زمانی که تمامی جنبش کارگری واپس می رود و در دورۀ ارتجاع شدید و افسردگی سیاسی، به بنیان گذاری بین الملل تازه نمی توان امید بست. همۀ         بین الملل‌های پیشین کامیابی خود را تا حدی مدیون این واقعیت بوده اند که در روزگار عروج انقلابی پدید آمده اند. تشکیل هر یک از   بین‌الملل های پیشین، تهدیدی قاطع علیه سلطۀ بورژوازی بود… در مورد بین الملل چهارم چنین نخواهد بود. از طبقۀ کارگر هیچ گروه درخور اهمیتی در برابر بیانیۀ ما واکنش نشان نخواهد داد. هنوز باید صبر کرد… . نمایندگان لهستان در این زمینه با تروتسکی هم داستان بودند که انترناسیونال‌های دوم و سوم از حیث اخلاقی مرده اند. اما به کنفرانس هشدار می داد که    سبک سرانه است که حمایتی که بسیاری از کشورهای جهان به این بین‌الملل‌ها ابراز می دارند، دست کم گرفته شود و در نهایت این‌که لهستانی‌ها با این که طرح برنامۀ تروتسکی را قبول داشتند اما مدام رفیقان خود را مورد خطاب قرار می‌دادند که از گرفتن یک ژست توخالی بپرهیزند  و دست از حماقت بردارند. رفیق آرش می تواند ما را دویچریست (چون متن استدلالات بخش لهستانی توسط ایزاک دویچر به نگارش در آمده بود)، مندلیست، لامبرتیست و یا هر …. ایست دیگری بنامد که در ادبیات فرقه‌ای شاخۀ تروتسکیستی که او در آن عضویت دارد، نکوهیده و به مثابه دشنام تلقی می شود. اما با یک ارزیابی عینی، می توان استدلالات بخش لهستانی را حداقل قابل تامل تلقی کرد. در همین کنفرانس که در 3 سپتامبر 1938 برگزار شده بود و نمایندگان یازده شاخه تروتسکیسم حضور داشتند، بین‌الملل جدید که نام حزب جهانی انقلاب سوسیالیستی را برای خود برگزیده بود، مدعی شد که با یک دید خوش‌بینانه، 5395 عضو دارد که 2500 نفر از آنان به حزب کارگران سوسیالیست آمریکا تعلق داشتند.
تروتسکی خود بیش از هر کسی فشار این واقعیات را احساس می کرد اما برخوردی بسیار خوش بینانه نسبت به این مساله اتخاذ کرد. برخورد او بیشتر بر مانورهای کلامی و تهییج تکیه داشت. در متن برنامۀ بین الملل چهارم می توان تاثیر و فشار واقعیات را بر تروتسکی حس کرد؛ آن جا که او در مقام پاسخ گویی به آنانی بر می آید که خلق مصنوعی یک بین‌الملل را ناممکن می‌دانستند و معتقد بودند که یک بین‌الملل تنها می تواند از میان حوادث مهم به وجود آید. پاسخ تروتسکی به آنان این بود که بین الملل چهارم نیز از میان حوادث بزرگ برخاسته است: بزرگ ترین    شکست های پرولتاریا در تاریخ؛ و این بیشتر بازی با کلمات و تهییج مخاطب بود تا استدلال قانع‌کننده برای تشکیل یک بین الملل. از سوی دیگر همین طرح برنامه‌ای که او برای انترناسیونال چهارم نوشت، چندان به بیان اصول اختصاص نداشت بلکه در واقع بیشتر حاوی رهنمودهای تاکتیکی برای گروه هایی بود که تا گردن در نبردهای مربوط به اتحادیۀ صنفی و مسائل روزمرۀ سیاسی فرو رفته بودند و در مصاف با رفرمیست ها و استالینیست ها و دولت های مستقر، قادر به دستیابی به هیچ پیروزی چشمگیری نشده بودند. تروتسکی در مورد اندک بودن تعداد هواداران خود نیز نوشت:
همۀ جنبش های بزرگ به عنوان خرده‌گروه‌های جنبش قدیم کار خود را آغاز کرده‌اند؛ مسیحیت در آغاز، پاره‌ای از یهودیت بود و پروتستنتانتیسم، پاره ای از کاتولیسیسم؛ یعنی مسیحیتی منحط. گروه پیرامون مارکس و انگلس به عنوان پاره‌ای از چپ هگلی پدید آمد. بین‌الملل کمونیستی در سال های اخیر از پاره های بین الملل سوسیال دموکراتیک تدارک دیده شد. بانیان جنبش ها فقط از آن رو پیروان بسیار به دست آوردند که از انزوا نهراسیدند.
اما خوش‌بینی تروتسکی بر این فرض دوگانه استوار بود که جنگ جهانی دوم، آینده ای را به دنبال خواهد آورد که مانند آن‌چه به دنبال جنگ جهانی اول روی داد، خواهد بود. و دوم این‌که احزاب استالینیستی در چنان هنگامه ای مانند احزاب سوسیال دموکراتیک در مقطع پس از جنگ جهانی اول با تمام نیروی خود در پی فرونشاندن آتش انقلاب برخواهند آمد. وی بیشتر از همه کشورهای اروپای غربی را به عنوان رزم گاه‌های سوسیالیسم در نظر می‌گرفت. او تصور نمی کرد که سرمایه‌داری اروپای غربی که در اثر بحران های دهۀ 1930 متزلزل شده بود، بتواند فاجعۀ بعدی را پشت سر بگذارد چه برسد به این‌که دور جدید و بی‌سابقه‌ای از رونق اقتصادی را تجربه کند. وی تردید نداشت که هیتلر خواهد کوشید که اروپا را زیر پرچم امپریالیسم آلمان متحد نماید و در این راه ناکام خواهد ماند. لیکن اروپا باید متحد شود و تنها انقلابی پرولتری می‌تواند آن را متحد سازد و اروپای متحد سوسیالیست را به وجود آورد. نه تنها آلمان و فرانسه و ایتالیا با سنت های انقلابی شان که آمریکای شمالی هم به قیام اجتماعی خواهد پیوست. تروتسکی در مسائل مربوط به انقلاب در کشورهای توسعه‌نیافته و به ویژه چین درگیر بود اما پیش بینی نمی کرد و یا به تعبیر دقیق تر    نمی توانست پیش‌بینی کند که در آینده کشورهای توسعه‌نیافته و عقب‌مانده، به بستر اصلی مبارزات سوسیالیستی تبدیل خواهند شد و نه کشورهای پیشرفته اروپای غربی و ایالات متحدۀ آمریکا.
بطلان پیش بینی های تروتسکی، از همان پایان جنگ جهانی دوم بحرانی دامنه دار را در جنبش تروتسکیستی آفرید. سرانجام با طرح نظراتی جدید توسط میخاییل راپتیس (پابلو) که از رهبران اصلی بین الملل چهارم به شمار می‌رفت و ورود همه‌جانبه به احزاب توده ای طبقۀ کارگر (رفرمیست ها و استالینیست‌ها) را توصیه می کرد، در سال 1953، دبیرخانۀ بین‌الملل چهارم در اروپا (به رهبری پابلو، ارنست مندل و پیر فرانک) و حزب کارگران سوسیالیست در آمریکا از هم جدا شدند. حزب کارگران سوسیالیست بلافاصله اقدام به تاسیس کمیتۀ بین‌المللی مستقل بین‌الملل چهارم نمود. این نقطۀ آغازی برای تجزیه تروتسکیسم ارتدوکس به بین‌الملل های متعدد و پرشمار و غرق‌شدن در بحث‌ها و اختلافات فرقه‌ای بود. در حالی که تعداد احزابی که عضو این انترناسیونال‌ها بودند و در کشورهای خودشان، نیروی جدی و قابل توجهی به شمار می آمدند، به تعداد انگشتان یک دست نمی‌رسید.
IMT، آلن وودز و ایران
موسس گرایش مارکسیستی بین‌المللی (IMT) در حقیقت تِد گرانت است که یکی از اعضای گرایشی به نام میلیتانت (حول نشریه‌ای به همین نام) در جنبش تروتسکیستی بریتانیا بود. وجه مشخصۀ این گرایش، در پیش گرفتن سیاست ورود به حزب کارگر بریتانیا در اواخر دهۀ 1970 و اوایل دهۀ 1980 بود که به نتایج موفقیت آمیزی انجامید. گرانت در سال 1992 از این جریان انشعاب کرد. مبنای این انشعاب نیز این بود که اکثریت اعضای گرایش میلیتانت تصمیم به خروج از حزب کارگر و تاسیس حزبی گرفتند که بعدتر حزب سوسیالیست نام گرفت. گرانت با این تصمیم مخالف بود و بر ادامۀ فعالیت در درون حزب کارگر تاکید داشت. به هر روی او و اقلیتی از گرایش میلیتانت که آلن وودز از جمله آنان بود، گروه Socialist Appeal را تشکیل دادند. گرایش میلیتانت در همان سال 1974 به سبک و سیاق همۀ گروه های تروتسکیست، انترناسیونالی حول نظرات خود تشکیل داده بود که از جمعی از هواداران آن در سوئد، ایرلند و … تشکیل می شد. انشعالب تد گرانت، باعث انشعاب دیگری در همین جمع هواداران بین‌المللی شد که از دل تحولات بعدی آن گرایش بین‌المللی مارکسیستی (IMT) زاده شد.
ما هر چه جستجو و فکر کردیم، متوجه نشدیم مطالعات دقیق و گستردۀ رفیق آرش در رابطه با انترناسیونال‌های رنگارنگ تروتسکیستی بر چه مواردی متمرکز بوده که باعث انتخاب IMT به عنوان جریان بین‌المللی شده است که عضویت در آن و همکاری با آن می تواند زمینه ساز تداوم سنت انترناسیونالیستی مارکسیستی و خلق اشکال نوینی از این سنت از دل آن در آینده باشد. ما به راستی نتوانستیم مبنای عینی و قابل توجهی برای تصمیم گیری یک مارکسیست در ایران که حیطۀ مبارزه‌اش در وهلۀ نخست می‌بایست با مسائل این کشور در ارتباط باشد، برای پیوستن به IMT پیدا کنیم. مگر این‌که مبنای این تصمیم‌گیری دغدغه‌ها و دل مشغولی های شخصی باشد که آن، بحث دیگری است و به ما ارتباطی ندارد. اتفاقا انتخاب IMT از میان این همه انترناسیونال مختلف تروتسکیست، کمونیست چپ و … به نوعی به انتخاب جرجیس از میان صد و بیست و چهار هزار پیغمبر شباهت داشت چرا که نظریات و عملکرد IMT در ارتباط با ایران، هیچ حسن و لطف قابل توجهی ندارد که هیچ، فی‌الحال یک عیب و نقص و یا حداقل یک چالش بسیار بزرگ دارد و آن موضع گیری‌های خاص IMT در حمایت از چاوز و ونزوئلا و در نتیجه پدید آمدن معضل نوع توجیه تبدیل چاوز به نزدیک‌ترین متحد رژیم اسلامی در آمریکای جنوبی و تبدیل ونزوئلا به مهم‌ترین پایگاه رژیم برای نفوذ در این منطقه است. همین معضل مدتی پیش منجر به جدایی بخش سابق ایرانی IMT شد که سال ها در آن عضویت داشت و تا مدت‌ها نیز با شور و حرارت به ماست‌مالی کردن مواضع IMT در مورد ونزوئلا اشتغال داشت تا این‌که ابعاد مساله آن‌قدر گسترده شد که همین حامیان دوآتشۀ دیروز به دشنام گوترین و افشاگرترین مخالفان امروز آلن وودز و IMT تبدیل شده‌اند. مروری بر جدال کامنتی در صفحۀ فیس‌بوک آلترناتیو خود گویای چنین واقعیتی است. قصد ما در این‌جا ورود به بحث در مورد مسالۀ ونزوئلا و چاوز نیست که پس از گذشت یک دهه از روی کار آمدن این پوپولیست بامزه و زرنگ، دیگر خسته‌کننده و تکراری شده است. اما هر موضعی در این زمینه داشته باشیم، به عنوان یک مارکسیست در ایران، می‌توانیم به دور از درگیری و فرورفتن مستقیم در باتلاق چنین مجادلاتی به اظهار نظر در این زمینه بپردازیم. مگر آن که پیوستن به IMT در رابطه با پیشبرد مواضع جنبش کمونیستی در ایران مزیت قابل توجهی داشته باشد که اتلاف وقت و انرژی برای چنان مجادلاتی را توجیه کند. بسیار عجیب است که رفیق آرش، دیدن تصویر دانیل اورتگا دست در دست احمدی‌نژاد در دانشگاه تهران را به مثابه یک شوک، انگیزه‌ خود برای کنکاش در زمینۀ مارکسیسم انقلابی در سطح بین المللی معرفی  می کند اما نتیجۀ این کنکاش و بررسی، انتخاب IMT به عنوان یکی از پیگیرترین حامیان چاوز، که از اورتگا به رژیم ایران بسیار نزدیک‌تر است، از آب در می‌آید! 
نگاهی به مواضع IMT و آلن وودز در مورد ایران و از آن جمله وقایع سال 1388 نیز نشان می‌دهد که اطلاعات او در این زمینه از سطح یک ژورنالیست متوسط و مطلع بالاتر نمی‌رود. تنها وجه مشخص دیدگاه او این بود که این تحولات را انقلاب نامید و خواهان دخالت مارکسیست‌ها در اعتراضات برای به دست‌گرفتن رهبری آن شد. خب، مشابه این نظرات با پیگیری بیشتری از جانب گروهی مانند حزب کمونیست کارگری ایران نیز تبلیغ  می گردید. پس دلیل جدایی رفیق آرش از ح.ک.ک چه بود؟ آیا پیوستن به IMT قادر بود امکاناتی را در این زمینه در اختیار او بگذارد که حزب کمونیست کارگری از تامین آن‌ها ناتوان بود؟ و یا در یک سطح کلی تر، IMT و آلن وودز به کدام یک از معضلات متعدد و مشخص پیشروی جنبش کمونیستی در ایران پاسخ درخور و به مثابه رهنمود عمل ارائه دادند؟ چه تحلیل دقیق و قابل تاملی در مورد وضعیت امروز جامعۀ ایران، جدال طبقات و آرایش نیروهای سیاسی در کشور دارند؟ آیا قادرند ماهیت رژیم جمهوری اسلامی را به گونه ای تحلیل کنند که با تحلیل‌های بورژوایی رایج در ایران توان مقابله داشته باشد؟ اتکاء به آنان چگونه قادر خواهد بود کدام مانع و یا حتی یک سنگ ریزه را از پیشاروی ما که امروز با هزار و یک مانع و مساله در این زمینه مواجه هستیم، بردارد؟ پاسخگوی کدام مساله از ده ها مسالۀ پیچیدۀ بین المللی در مسیر مبارزۀ طبقاتی در بعد جهانی هستند که از 1990 به این سو شکل گرفته اند؟ اقتصاد سوسیالیستی؟ تحلیلی از جهانی شدن که قابلیت هژمونیک شدن در سطح جنبش کمونیستی بین المللی را داشته باشد؟ در کدام‌یک از بخش های انترناسیونال خود به موفقیتی چشمگیر دست یافته‌اند و قطبی کمونیستی و انقلابی ایجاد کرده‌اند که بر مبنای آن فراخوان به تشکیل انترناسیونال پنجم هم صادر می‌کنند؟  
ما بسیاری از آثار رفقایی مانند آلن وودز و سایرین در IMT را مطالعه کرده ایم. نوشته‌های آلن وودز علی‌رغم موضوعات متنوع و گسترۀ وسیع‌شان، از فلسفۀ مارکسیستی تا موسیقی شوستاکوویچ، در سطح خود جنبش تروتسکیستی نیز آثار متوسطی به شمار می روند. رفیق آلن وودز خلاصه‌کننده و توزیع‌کننده خوب و فعالی برای نظرات شناخته‌شده و جا افتاده در سنت مارکسیستی انقلابی است. مطالعۀ نوشته های او در مورد وضعیت و حوادث کشورهای گوناگون نیز اطلاعات عمومی خوب و بسیار مفیدی در رابطه با تحولات مختلف به دست می‌دهد اما از مواضعی عام و کلی تاکید بر مسائل بدیهی و مورد قبول هر مارکسیست انقلابی فراتر نمی رود. اما نوشته‌های او از حیث خلاقیت، نوآوری و پاسخ‌گویی به مسائل پیچیده و گوناگون تئوریک و استراتژیک پیشاروی مارکسیست ها در جهان کنونی قابل مقایسه با آثار رفقای دیگری مثل دانیل بن‌سعید، الکس کالینیکوس، کریس هارمن و … نیست. البته ما همان‌طور که در پاسخ آلترناتیو نیز تاکید کردیم، انتقادات جدی به این رفقا و احزاب متبوعشان وارد می دانیم مثلا به موضع حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا در مورد مذهب و  برنامه و عملکرد حزب جدید ضدسرمایه‌داری فرانسه. نقد ما به این جریانات البته بر مبنای پیروان کلیف خواندن حزب کارگران سوسیالیست و مندلیست خواندن حزب جدید ضد سرمایه داری به شیوۀ رفیق آرش و IMT  نیست بلکه سعی می کنیم زاویه و محتوای انتقاد خود را به نوعی تعیین نماییم که بر پایۀ       پیش فرض ها و ادبیات فرقه ای و رقابت بی پایان گروه‌ها و انترناسیونال‌های تروتسکیست استوار نباشد. مندلیست، لامبرتیست، پابلویست و … خواندن این و آن فرد یا گروه، تنها می‌تواند مصرف درون-فرقه‌ای داشته باشد و تنها برای هم فکران فرد اتهام‌زننده قابل پذیرش باشد. ضمن این‌که انتخاب این زاویۀ نگرش و نقد باعث می‌شود که ما نقاط مثبت و قابل استفاده و بهره برداری همۀ این افراد و گروه‌ها را ببینیم و مثلا همان‌طور که از دیدن تصاویر کنگرۀ گستردۀ جد و جهد به عنوان یک جریان کمونیستی در پاکستان خوشحال می شویم، موفقیت نسبی رفیق اولیویه بزانسن (نسبت به مقیاس های چپ افراطی در اروپا) به عنوان یک کاندیدای بسیار جوان کمونیست در انتخابات 2002 و 2007 ریاست جمهوری فرانسه را هم ببینیم و از تحلیل‌های جالب و غنی رفقا کالینیکوس، بن‌سعید و هارمن نیز استفاده کنیم و آموزش ببینیم. دیوار هیچ فرقه‌ای نباید در وسعت نگرش ما خدشه وارد کند و سد و مانع ما در شریک شدن در دستاوردهای تئوریک و عملی رفقای‌مان در نقاط گوناگون دنیا برای پاسخ‌گویی به وظایف مشخص‌، پیچیده و پرشمارمان در سنگر جنبش کمونیستی بین‌المللی در ایران باشد. فکر نمی کنیم هیچ‌کدام از این رفقا نیز در مقابل استفادۀ ما از آموزه‌ها و دستاوردهای‌شان، نخست امضای فرم درخواست عضویت گروه و بین‌الملل خودشان را طلب کنند.
علاوه بر سایر این مطالب، گروه Socialist Appeal که قاعدتا باید به عنوان مرکز این انترناسیونال شناخته شود، حتی در خود بریتانیا و در مقایسه با سایر سازمان‌های چپ انقلابی، گروه بسیار کوچک و بی‌تاثیری است که بر اساس همان تاکتیک قدیمی ورود در چارچوب حزب کارگر بریتانیا به فعالیت مشغول است و در رویای تکرار موفقیت های دهۀ 1980 به سر می برد. بقیۀ بخش‌های این انترناسیونال نیز محافل و گروه های کوچکی هستند که عمدتا حول یک نشریه گرد آمده‌اند و در قالب احزاب بزرگ‌تر به فعالیت مشغول هستند. بزرگ‌ترین بخش IMT همان سازمان جد و جهد در پاکستان به رهبری رفیق لعل خان است که حدود 3 هزار عضو دارد که هر از گاهی کنگره‌هایی برگزار می‌کند که مشاهدۀ انبوه شرکت‌کننده در آن باعث خوشحالی هر کمونیستی است که در برهوت پاکستان و محل تلاقی دو بربریت، به دنبال آلترناتیو تازه‌ای است. ولی از تاثیرگذاری ملموس و مشخص این گروه در جامعۀ پاکستان تا کنون گزارش و خبری مشاهده نکرده ایم. از بد روزگار این‌که IMT در مقطع پیوستن رفیق آرش، دوران افت و نزول چشمگیری را از سر می‌گذراند که تا کنون نیز ادامه یافته است:
در سال‌های 10-2009 اکثریت بخش‌های اسپانیا، مکزیک و ونزوئلا از IMT جدا شدند و یک بین‌الملل جدید را به نام جریان مارکسیست‌های انقلابی(CMR)را سازمان دادند!
چند ماه بعد اکثریت بخش سوئد و فراکسیون‌هایی در لهستان و بریتانیا و تعدادی دیگر IMT را ترک کردند و یک بین‌الملل جدید تحت عنوان پیش به سوی یک بین الملل جدید (TAINT) را بنیان گذاشتند.
بخش ایرانی سابق IMT  هم پس از اختلافات بر سر موضع‌گیری نسبت به چاوز از این جریان جدا شد و به همراه یک گروه بریتانیایی بین‌المللی تحت عنوان کمیتۀ احیای مارکسیستی راه انداخته‌اند!
از مجموع نظرات IMT در مورد مسائل سیاسی، غیر از میاحث کلی و عامی که بسیاری از جریانات دیگر نیز با آن توافق دارند، به نظر می‌رسد سیاست محوری این جریان که آن را از سایر بین‌الملل‌های دیگر به نوعی متمایز می کند، سیاست قدیمی ورود به احزاب توده‌ای کارگری جهت دسترسی پیدا کردن به توده های کارگر و جلب آن ها به سیاست های انقلابی است. به عنوان مثال هواداران گروه در بریتانیا در چارچوب حزب کارگر فعالیت می‌کنند و در آلمان در قالب حزب چپ و در ایتالیا در صفوف حزب بازسازی کمونیستی. در این جا قصد ورود به بحث درستی یا نادرست این سیاست را نداریم. اما اخیرا مشاهده می‌کنیم که رفیق آرش و نشریۀ مبارزۀ طبقاتی، روابط نزدیکی با سازمان راه کارگر (جناح محمدرضا شالگونی) برقرار کرده‌اند و در کنگرۀ این جریان نیز شرکت کرده‌اند. نادرستی سیاست های قالبی و کلیشه ای در این‌جا خود را به وضوح نشان می دهد. شاید رفیق آرش و دیگران برای اجرای سیاست ورود به دنبال مورد مناسبی گشته اند و دوباره پس از بررسی های فراوان جریان راه کارگر را انتخاب کرده اند! ما بیش از این وارد این بحث نمی شویم اما باید از رفیق آرش پرسید که آیا واقعا راه کارگر ،که خود در سال 1388 انشعاب حادی را پشت سر گذاشت و عملا دو شقه شد، را سازمانی توده‌ای می داند که امکان دسترسی به تودۀ کارگر و زحمتکش را برای او فراهم می کند؟ اگر نه، مبنای نزدیکی با راه کارگر چیست؟ آیا این جهت‌گیری واقعا در مقایسه با فعالیت در حزب کمونیست کارگری، حزب کمونیست ایران و یا حتی بخش های رادیکال و انقلابی خط سه در همان سال‌های نخست پس از انقلاب 1357 عقب گرد چشمگیری محسوب نمی‌شود؟
در مورد موضع‌گیری شما در مورد اعتراضات و خیزش سال 1388 هم بحث‌های مشابهی می‌توان مطرح کرد. گرچه سبز نامیدن آن از سوی شما بسیار بامعنی و گویا در راستای همان کار توده‌ای است که قصد انجام آن را دارید. فرضا ما دیدگاه شما را قبول کنیم که این خیزش و موج اعتراضی نبوده و انقلاب، انفجار انقلابی و یا فرایند انقلابی و …. بوده است که البته در چنین حالاتی وظیفۀ مارکسیست ها بسیار سنگین تر   می شود. دخالتگری کمونیستی و تلاش در جهت تامین رهبری کمونیستی چه دخل و ربطی دارد به کمک به تقویت و بزرگ ترکردن قطب دشمن طبقاتی در دل این جنبش همگانی؟ کاری که شما با ترجمه و مانور دل‌نوشته‌های زندانیان سیاسی سبز به شکل منظم و مرتب به آن اشتغال دارید؟ آیا وقت، انرژی و توانایی شما در زبان انگلیسی حیف نیست که در راه لانسه کردن شخصیت‌های متعلق به قطب متقابل و خصم طبقاتی در دل همین جنبش عمومی به قول شما سبز، صرف شود؟
چکیدۀ سخن این‌که اگر سخن بر سر پاسخ‌گویی به غریزۀ انترناسیونالیستی هر کمونیستی به شکل شخصی و انسجام بخشیدن به یک زندگی فردی شرافت‌مندانه بر مبنای شرکت در مبارزۀ سیاسی-اجتماعی به هر شکل و شیوه‌ای است که هیچ، اما اگر مساله و دغدغۀ محوری رفیق آرش و مبارزۀ طبقاتی مانند ما، پیگیری چنین اهداف و  دغدغه های فردی از طریق مشارکت در امر پیشروی جنبش کمونیستی در ایران است، فکر نمی کنید راه‌های بهتری برای این کار وجود دارد؟ چرا مثلا به جای درگیر شدن در مباحث گول‌زننده و ظاهرا کلان و بین‌المللی، کار را از گذاشتن خشت های کوچک اما محکم و واقعی آغاز نکرد؟ مثلا با انتشار منظم و با کیفیت بیشتر همین نشریۀ مبارزۀ طبقاتی و گسترش تدریجی آن از صرفا ترجمۀ فارسی مقالات سایت مارکسیست دات کام به سطوح و عرصه‌های دیگر مانند تالیف؟
رفیق آرش با تکیه بیش از حد بر بعد تداوم در فرمول‌بندی ما، بعد گسست را یکسره به دست فراموشی سپرده است. ما نمی‌خواهیم همه‌چیز را به نقطۀ صفر برگردانیم. انترناسیونال چهارم، با هر کم و زیادی، نقش مهمی در تداوم سنت مارکسیسم انقلابی ایفا کرد. هنوز هم از جریانات تروتسکیستی چیزهای بسیاری می‌توان آموخت که صفحات نشریۀ ما گواه روشنی بر آن است. اما صحبت از تشکیل انترناسیونال کردن و فراتر از آن موجود بودن هستۀ اولیۀ انترناسیونال (که لابد همان IMT یا یکی بین‌الملل موجود دیگر است!) در شرایط کنونی جهان، بیشتر به بازی و شوخی کودکانه شبیه است که توجه را از مسائل اساسی و فوری منحرف می کند. راه بسیار دراز و طولانی است. رفقا، قد و قامت انترناسیونال و انترناسیونالیسم را تا سطح دعواهای فرقه‌ای جاری کوتاه نکنیم.
تروتسکیسم در ایران
حزب کمونیست ایران (تاسیس 1920/ 1299) جزء نادر احزاب کمونیستی بود که در آن پس از تحولات و تصفیه های داخلی حزب کمونیست شوروی و روی کارآمدن استالین، خط انقلابی در مقابل استالینیسم در دهۀ 1930 دست بالا را یافت. در کنگرۀ دوم حزب در سال 1306 (1937) در ارومیه، خط و جناح انقلابی حزب که مبارز و نظریه پرداز برجسته‌ای مانند آواتیس سلطان‌زاده را در راس خود داشت، رهبری حزب را به دست گرفت. سرانجام حزب که نفوذ گسترده‌ای در جامعۀ ایران یافته بود، زیر فشار سرکوب داخلی رضا شاه و سرکوب و کشتار استالینی، به نابودی کشیده شد. رهبران نامدار حزب مانند سلطان زاده، نیک‌بین، علوی و … در تصفیه های استالینی در اواخر دهۀ 1930 جان باختند. از آن جا که همۀ مخالفین چپ و انقلابی استالین در آن دوره تروتسکیست لقب می گرفتند، از این رفقای جان‌باخته نیز در برخی منابع تحت عنوان تروتسکیست یاد شده است.
پس از جنگ جهانی دوم و در دهۀ 1320 و با رونق استالینیسم و تشکیل حزب توده، یاد و خاطرۀ رفقایی مانند سلطان‌زاده از یادها زدوده شد. حزب توده به برجسته‌ساختن نقش رفیق حیدر عمواوغلی در دوران حزب کمونیست در تقابل با سلطان‌زاده پرداخت و آگاهانه و عامدانه به سانسور بخش های مربوط به جناح چپ از تاریخ حزب اقدام نمود و هر جا از آن ها نام برد، آن ها را تحت عنوان تروتسکیست و  چپ‌رو محکوم کرد. در دهۀ 1320، حزب توده نیز برای محکوم ساختن منتقدین چپ خود مانند یوسف افتخاری، باقر امامی و …. از لقب تروتسکیست استفاده می‌کرد. با وقوع انقلاب چین به رهبری مائو (1949/1328) و تاثیرات گسترده آن بر جوامع جهان سوم مانند ایران، تسلط استالینیسم بر چپ تکمیل شد و حتی شکل گیری قطب چپ انقلابی در دهه های 1340 و 1350 در مقابل حزب توده در همین چارچوب کلی صورت گرفت و تکامل آن تا     سال های پس از انقلاب 1357 نیز در همین چارچوب ادامه یافت. تروتسکیسم در ایران، مانند بسیاری از کشورها، نتوانست به یک سنت انقلابی تبدیل شود.
از سوی دیگر در سال‌های پس از کودتای 1332، منشعبین راست و ناسیونالیست از حزب توده به رهبری خلیل ملکی موسوم به نیروی سوم، پس از بریدن از ائتلاف با چماق دارهای مظفر بقایی، به نوعی به بستر رسمی و علنی گونه ای از چپ تبدیل شدند. این افراد از یک‌سو به شدت حزب توده-ستیز و شوروی‌ستیز و طرفدار سوسیالیسم ملی بودند و برخی از آن‌ها از جمله خود ملکی در این مسیر تا سطح همکاری با رژیم سلطنتی پیش رفتند و یا مانند آل‌احمد هوادار احیای فرهنگ اسلامی شدند. از سوی دیگر تضاد با استالین و استالینیسم باعث می شد تا برخی از آن ها سعی کنند از موضع کمونیست‌های رادیکال و مخالف استالین نیز برای کوبیدن شوروی استفاده کنند؛ این چنین شد که هوشنگ وزیر یکی از افراد نزدیک به نیروی سوم به مترجم اصلی آثار تروتسکی و یا آثار مرتبط با او (مانند زندگی‌نامۀ سه جلدی او به قلم ایزاک دویچر) تبدیل شد و در این عرصه الحق که خدمات شایان توجه و در خور ستایشی انجام داد. نشریات فرهنگی-سیاسی نزدیک به نیروی سوم مانند جهان نو و اندیشه و هنر آثاری از تروتسکی، دویچر و …. به چاپ          می رساندند. به هر حال از خلال این تحولات خط سومی شکل گرفت که میان حزب توده (به عنوان نمایندۀ چپ) و رژیم سلطنتی و میان سوسیال دموکراسی راست و تروتسکیسم تاب می خورد. افرادی مانند مصطفی شعاعیان از دل همین خط سوم بیرون آمدند و به اشتباه لقب تروتسکیست گرفتند. این خط اگر چه باعث ترجمه و معرفی آثار تروتسکی در ایران شد اما بر بدبینی به ارث رسیده از حزب توده به انقلابیون نسل بعد یعنی    چریک های فدایی خلق نسبت به تروتسکیسم افزود.
در دهۀ 1350، محافلی تروتسکیست در بین دانشجویان مبارز ایران در خارج از کشور و عمدتا در انگلیس و آمریکا شکل گرفت. این محافل در آستانۀ انقلاب 1357 متحد شدند و حزب کارگران سوسیالیست را تشکیل دادند. چهرۀ شاخص این حزب، بابک زهرایی بود که مناطرۀ او با بنی‌صدر بر سر مسائل اقتصادی در زمین چمن دانشگاه تهران باعث معروفیت او شد. این حزب نیز از تاثیرگذاری بر تحولات سیاسی ایران یکسره برکنار ماند و در ایجاد یک جریان انقلابی قابل‌توجه ناکام ماند. در سال 1360 بر سر برخورد به جمهوری اسلامی، دو جناح در حزب شکل‌ گرفت؛ یک جناح به رهبری بابک زهرایی بر حمایت از بنی‌صدر اصرار داشت و جناح دیگر بر مخالفت با کلیت رژیم تاکید می‌کرد. جناح مخالف رژیم در سال‌های 1-1360 با گرایش سوسیالیستی انقلابی در فداییان اقلیت ارتباط یافت که در شرایط سرکوب جمهوری اسلامی به نتیجۀ خاصی منجر نشد. در یک دهۀ اخیر گروهی از فعالین تروتسکیست در ایران و از باقی‌مانده‌های حزب کارگران سوسیالیست به عنوان شاخۀ ایرانی IMT پا به عرصه گذاشتند که با وجود تعداد کم در فضای مجازی و اینترنت بسیار فعال بودند اما آن ها نیز در شکل دهی به یک جریان رو به رشد و مستحکم ناتوان ماندند. این گروه پس از حوادث سال 1388 و یک سری مباحث از IMT جدا شدند. با استناد به چنین تاریخچه‌ای می‌توان گفت که تروتسکیسم در معنای خاص کلمه از در افکندن یک سنت مستقل انقلابی در جنبش کمونیستی در ایران ناتوان مانده است. بررسی دلایل این مساله، مجال جداگانه‌ای را می‌طلبد.
ما و تروتسکیسم
پیشتر و در قالب همان پاسخ آلترناتیو در شمارۀ 8 نظر خود را در رابطه با تروتسکی و تروتسکیسم اعلام کردیم. جهت اطلاع خوانندگانی که موفق به خواندن این مطلب نشده بودند، در ضمیمۀ همین نوشتار، اقدام به انتشار مجدد سوال و جواب می‌کنیم. جهت تکمیل بحث و نوعی نتیجه‌گیری، دو رویکرد موجود در شرایط کنونی را نسبت به تروتسکیسم و تروتسکیست‌ها را از هم متمایز می‌کنیم:
الف) رویکرد عام: این رویکرد بر این مبنا استوار است جنبش کمونیستی در ایران از فقر شدید تئوریک رنج می برد. در سطح بین المللی برخی جریانات و مبارزین و نظریه‌پردازان تروتسکیست در زمینۀ بازخوانی آموزه های کلاسیک، کاربست نقد مارکسیستی بر مسائل روز، ارائه تحلیل‌های روزآمد از مسائل بین‌المللی و …. پیشتاز بوده‌اند و از سنت مارکسیسم انقلابی پاسداری می کنند. استفاده از دستاوردهای تئوریک و عملی این جریانات بر مبنای نیازهای امروز جنبش کمونیستی در ایران، می‌تواند در حل مشکلات پیشاروی‌مان به ما کمک کند. ملاک ما در انتخاب افراد و متون، پاسخ گویی آن‌ها به مسائل مبتلا به ماست که برخی از آن ها داخلی هستند و برخی از آن ها خصلت مشترک بین‌المللی ندارند. ملاک چنین انتخابی، تایید این یا آن جریان به مثابه بین الملل زمان ما و درگیرشدن در بحث‌های گروهی نیست.
رویکرد خاص: این رویکرد، یکی از جریانات مارکسیست انقلابی موجود در سطح بین‌المللی را، که عموما تروتسکیست هستند، را به عنوان جریان مرجع و مادر انتخاب کرده و به عنوان بخش آن بین‌الملل در ایران عمل می‌کند. چنین انتخابی وسعت نگرش در بهره برداری از دستاوردهای گوناگون بین المللی برای پاسخ گویی به مسائل مبارزۀ طبقاتی در ایران و جهان را به شدت کاهش می دهد. یک مخاطرۀ جدی دیگر چنین فعالیتی این است که به جای سازمان دادن یک مبارزۀ جدی در خارج از کشور در ارتباط با مسائل ایران، با درگیر کردن فرد و گروه در فعالیت‌های روزمرۀ جریانات تروتسکیست، از یک سو انرژی و وقت آنان را در مسیرهای بی‌تاثیر در مسائل مربوط به ایران مصرف کرده و از سوی دیگر با ایجاد حس اشتغال به مبارزۀ بین المللی، باعث ایجاد انفعال در او    می شود. این در شرایطی است که به باور ما بزرگ‌ترین وظیفۀ فعالین نسل جدید مارکسیست که بخش بزرگی از آنان به خارج از کشور مهاجرت کرده‌اند، باید به مرکز و محور سازماندهی اشکال جدید و مفید مبارزه در رابطه با ایران در خارج از کشور تبدیل بشوند. 
ضمیمه: بخشی از پاسخ آلترناتیو مندرج در آلترناتیو، ش 8
س: آیا شما هوادار حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا هستید؟ آیا هوادار انترناسیونال چهارم می‌باشید؟ اصلا آیا تروتسکیست هستید؟
پ: پاسخ شما یک نه قاطعانه است. بگذارید کمی توضیح دهیم؛ ما با تروتسکی-فوبیا که گویا بیماری لاعلاج بخشی از چپ ایران و مرده‌ریگ دوران غلبۀ استالینیسم است، شدیدا مخالفیم. حتما با علائم حاد این بیماری روانی در بخشی از انتقاداتی که از سوی یکی دو نفر با گرایش مشخص به آلترناتیو وارد شد، آشنا شده اید. مخالفت از این منظر با تروتسکی در دوران کنونی را نه یک بحث و دیدگاه منطقی و قابل نقد و بحث که فی‌الواقع یکی از امراض سیاسی-روانی قدیمی می دانیم. نسل جدید مارکسیست باید دل مشغولی مقابله با پیشرفته‌ترین نظرات رایج بورژوایی را داشته باشد و نه فوبیاهای فریزشده از دهه‌های 1340 و 1350 و عقب‌مانده‌ترین تفکرات باقی‌مانده از این دوران. در این دهه‌ها نکات بسیار مفیدتر و مثبت‌تر دیگری برای رجوع و درس‌آموزی وجود دارد. وجود چنین نظراتی در بین اپوزیسیون چپ در تبعید ایران و انعکاس آن‌ها در سطح نسبتا وسیع، البته در فضای مجازی، یکی دیگر از نشانه‌های به سر رسیدن دوران آن است. علاوه بر این، نه تنها با این نوع برخورد شدیدا مخالفیم بلکه میراث تئوریک و پراتیک لئون تروتسکی را بخشی از منابع اصلی مارکسیسم خود می‌دانیم؛ در کنار مارکس، انگلس، لنین، رزا لوکزامبورگ و آنتونیو گرامشی که منابع و سرچشمه‌های اصلی مارکسیسم کلاسیک یا ارتدوکس را شکل می‌دهند. برای آشنایی با تعریف ما از مارکسیسم کلاسیک یا ارتدکس می‌توانید به مقدمۀ سری تئوری آلترناتیو که در ابتدای کتاب رئالیسم انتقادی نوشتۀ رفیق فروغ اسدپور آورده شده است، مراجعه کنید. اجمالا اشاره کنیم که پری اندرسون در کتاب درآمدی بر مارکسیسم غربی، سنت مارکسیسم کلاسیک را در تمایز با مارکسیسم غربی، را شامل اندیشه هایی می داند که دارای این مشخصه‌ها باشند: مشارکت لازم و ضروری در جنبش طبقۀ کارگر عصر و زمانۀ خود؛ و این‌که نظریۀ خود را بر سیر تکامل اقتصاد کاپیتالیستی، شکل های سیاسی حکومت بورژوایی و استراتژی و تاکتیک های مبارزۀ طبقاتی متمرکز کرده باشد. البته در مورد اندیشمندانی که در این دایره و به عنوان مصادیق این تفکر قابل برشماردن هستند، اختلاف نظرهای کوچکی وجود دارد؛ مثلا ایزاک دویچر، نظریه پرداز مارکسیست لهستانی، مارکسیسم کلاسیک را مجموعۀ تفکر به وجود آمده توسط مارکس، انگلس و معاصران آن ها، و سپس کائوتسکی، لنین، پلخانوف، لنین تروتسکی و رزا لوکزامبورگ می داند و آن را در مقابل انواع گوناگون سوسیال‌دموکراسی اروپایی، رفرمیست ها (اصلاح‌طلبان)، استالینیست‌ها و خروشچفیست‌ها قرار می‌دهد. به هر حال در تمام این تعاریف بر سر مارکس، انگلس، لنین، تروتسکی و رزا لوکزامبورگ به عنوان مراجع و منابع اصلی این تفکر، اجماع وجود دارد.
اما در مورد تروتسکیسم به عنوان مجموعه آراء و اندیشه‌های متفکرانی که مدعی پیروی از لئون تروتسکی هستند، موضوع متفاوت است. ابتدا یادآوری کنیم که یکی از بهترین منابع موجود در زمینه تحلیل و جمع‌بندی تروتسکیسم که توسط الکس کالینیکوس به نگارش درآمده است، خوشبختانه تحت عنوان تروتسکی و تروتسکیسم و توسط محمد رفیعی مهرآبادی ترجمه شده است و انتشارات خجسته در قالب یک سری کتاب آن را در چند سال گذشته به بازار نشر عرضه کرده است. کالینیکوس به درستی اشاره می کند که تروتسکیسم را باید تلاشی در راستای استمرار مارکسیسم کلاسیک در شرایطی دانست که از یک سو کشورهای سرمایه داری پیشرفته توانستند از فشارهای انقلابی در حد فاصل دو جنگ جهانی جان سالم به در ببرند و از سوی دیگر، بر باد رفتن امیدهایی بود که انقلاب اکتبر به وجود آورد ولی طلوع قدرت استالین در اتحاد شوروی و گسترش آن به اروپای شرقی و چین، امیدهای مزبور را نقش بر آب کرد. تاریخ متعاقب تروتسکیسم در اثر بحران دهۀ 1940 دگرگون شد و این دگرگونی در اثر ابطال پیش‌بینی‌های تروتسکی درباره جنگ جهانی دوم و پیامدهای آن تسریع شد. واکنش‌های متفاوتی که نسبت به این بحران ابراز شد، یکپارچگی جنبش تروتسکیسم را به گونه‌ای برگشت‌ناپذیر در هم شکست و سه معیار تئوریک سیاسی عمده را ارائه داد که ضمن این که تفاوت اساسی با همدیگر دارند، لیکن همگی آن‌ها نشات گرفته از تروتسکی هستند: تروتسکیسم ارتدوکس اجلاس‌های متعدد انترناسیونال چهارم و انشقاقات متعدد آن؛ بازنگری‌های صورت‌گرفته در تروتسکیسم که مایل به گسست از مارکسیسم کلاسیک مانند ماکس شاختمن و کاستوریادیس؛ و سنت سوسیالیسم بین‌الملل که به وسیلۀ تونی کلیف بنیان نهاده شد و انتقاد او از تروتسکیسم ارتدوکس را کالینیکوس بیشتر به عنوان یک بازگشت به مارکسیسم کلاسیک تعبیر می‌کند.
نخستین دلیل این که ما خود را تروتسکیست نمی‌دانیم، به سادگی این است که خودمان را نه از نظر سازمانی و تشکیلاتی، نه فکری و نه سیاسی متعلق به هیچ‌کدام از سنت های یاد شده نمی دانیم؛ و ضمن این‌که از دستاوردهای نظری و عملی دو گرایش اول و سوم به عنوان مهم ترین تلاش نظری و عملی در جهت تداوم سنت مارکسیسم کلاسیک از دهۀ 1930 به این سو، حداقل در اروپا، بهره می بریم، با برخی از اندیشه ها و فعالیت‌های آن‌ها کاملا و اساسا مخالفیم؛ مثلا با عملکرد حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا در رابطه با مذهب، اسلام سیاسی، تحولات خاورمیانه، نوع مقابلۀ آن ها با راسیسم و مسلمان‌ستیزی و … اساسا اختلاف نظر داریم. در مورد این‌که دقیقا چه بهره ای از دستاوردهای این جریانات می بریم، در بخش های بعدی توضیح خواهیم داد.
اما دلیل اساسی‌تر ما در مورد عدم تعلق به این سنت‌ها و جریانات به جای دیگری باز می گردد؛ به نظر ما یکی از تبعات اصلی فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق این است، بی‌اعتبار شدن تمام جریانات بین‌المللی موجود به همراه آن است. چرا که این جریانات یا هودار این اردوگاه بودند و یا خود را به مثابه آنتی‌تز و آلترناتیو آن تلقی می کردند و هویت سیاسی آنان بر مبنای این تقابل شکل گرفته بود. با فروپاشی اردوگاه شرق، این جریانات نیز با یک بحران هویتی اساسی مواجه شدند؛
تروتسکیسم و به ویژه تروتسکیسم ارتدوکس خود را از نیمۀ دوم دهۀ 1920 در تقابل با استالینیسم و اردوگاه شرق می‌دانست. به علاوه، صف‌بندی‌ها و افتراقات درونی این جریان نیز عمدتا بر مبنای تحلیل‌های متفاوت از ماهیت بلوک شرق شکل گرفته بود (به عنوان مثال بر سر این‌که ماهیت این بلوک، سرمایهد=اری دولتی است و یا دولت منحط کارگری)
مائوئیسم دستاوردهای دوران استالین را، البته به شیوه ای بعضا انتقادی، قبول داشت و از دوران نیکیتا خروشچف یعنی پس از کنگرۀ بیستم حزب کمونیست شوروی در سال 1956، راه خود را از بلوک شرق جدا می‌دانست و خود را بم مثابه بدیل آن در سطح بین‌المللی تعریف می‌کرد. راه این دو از اوایل دهۀ 1960 (1340) از هم جدا شد. به علاوه خود این جریان حدود یک دهه و نیم زودتر از فروپاشی بلوک شرق یعنی در نیمۀ دوم دهۀ 1970 و با تحولات درونی حزب کمونیست چین پس از مرگ مائو که منجر به روی کار آمدن خط راست دنگ شیائو پینگ شد، دچار بحران اساسی درونی شده بودند. آن جریانات مائوئیستی که بر خط انقلابی باقی مانده بودند (مثلا جریانات متعلق به جنبش انقلابی بین‌المللی (RIM) که در سال 1363/1984 تشکیل شد)، اساس هویت خود را در تقابل با چین پسامائو و شوروی پسااستالین تعریف کرده بودند که با دست‌کشیدن چین از همان ظواهر انقلابی و فروپاشی بلوک شرق، هر دو بلاموضوعیت شد.
این حکم شامل حال سایر جریانات بین المللی مانند خوجه‌ایسم، بوردیگیسم و … نیز می‌شود. ما صرفا در این جا به مهم‌ترین موارد اشاره کردیم. این بحران را می‌توان متوجه تمام خطوط چپ ایران (خطوط یک و دو و سه و چهار) که عمدتا بر حسب تلقی‌شان از ماهیت بلوک شرق تقسیم بندی شده بودند، نیز دانست. در عرصۀ سیاست داخلی بسیاری از کشورها، آن وجه هویتی معمولا بدین شکل بروز پیدا می کرد که این احزاب تروتسکیست و مائوئیست که چپ رادیکال یا افراطی خوانده می‌شدند و به ویژه در اروپا سازمان های کوچکی بودند، با یک حزب نیرومند طرفدار و مورد حمایت بلوک شرق در تقابل بودند (مانند حزب کمونیست فرانسه) و هویت و خط سیاسی خود را در تمایز و تقابل با آن توضیح می دادند و تبیین می کردند. در ایران این نقش را حزب توده ایفا می کرد که گسست از آن وجه ممیزه چپ انقلابی ایران از مقطع کودتای 28 مرداد 1332 به این سو شد.
وجه دیگر این بحران این است که در عرصۀ بین‌المللی هنوز جریانات جدیدی بر مبنای پاسخ گویی به مسائل جدید مبارزة طبقاتی در سطح جهان شکل نگرفته‌اند که بتوان با اتکاء به آنان به انسجام سیاسی و نظری دست یافت و به مسائل ریز و درشت مبارزه در هر واحد ملی پاسخ گفت. این در حالی است که فی‌المثل در دهه های 1340 و 1350، همان جریانات بین‌المللی فوق‌الذکر (و به ویژه کاستروییسم و مائوئیسم) از طریق حلقه های واسطه ای مانند کنفدراسیون جهانی دانشجویان به جوانان چپ و انقلابی در ایران که در پی چنگ زدن به ریسمان محکمی برای فاصله‌گیری از حزب توده بودند، معرفی شد و به مثابه کاتالیزور، شکل‌گیری نسل جدیدی از چپ انقلابی در تمایز با حزب توده را تسریع بخشید. امروزه بر سر مسائل جدید مبارزۀ طبقاتی در سطح جهانی مانند مسالۀ جهانی‌شدن، تحولات مقولۀ امپریالیسم و سیاست های منطقه ای آن، نقش و جایگاه چین و روسیه و اروپا، ارزیابی از اسلام سیاسی، ماهیت اقتصاد سوسیالیستی در دوران جدید و دوران گذار به سوی سوسیالیسم و … جریانت جدیدی در سطح بین‌المللی شکل نگرفته‌اند و جریانات فی‌الحال موجود می کوشند در چارچوب های سیاسی و نظری قدیمی به آن ها پاسخ گویند. این تلاش ها بعضا منجر به نتایج عجیب، حیرت‌آور و غیرقابل‌باور می‌شود؛ مثلا حمایت چاوز و کاسترو از قذافی تحت عنوان ضد امپریالیست یا حمایت حزب کمونیست سوریه از بشار اسد تحت همین عنوان و به همین ترتیب حمایت امثال جیمز پتراس از جمهوری اسلامی. فقدان این جریانات و  قطب های جهانی البته از دیدگاه مارکسیستی عاملی صد در صد منفی است که دشواری های بسیاری برای    نسل های جدید مارکسیست ها در عرصه های گوناگون ایجاد می کند. اما از فقدان قطب های معتبر بین المللی باید به یک نتیجه‌گیری لازم رسید و آن این است که در شرایط کنونی، جریانات نوین کمونیست از میان نسل‌های جدید در ایران، لزوما حول پاسخ دادن به مسائل مشخص ایران شکل خواهند گرفت و پلاتفرم آنان برای      پاسخ گویی به مسایل مبارزۀ طبقاتی در عرصۀ سیاست و اقتصاد، می بایست در وهلۀ نخست بر مبنای مسائل داخلی عرضه گردد؛ مسائلی مانند ماهیت رژیم جمهوری اسلامی و چشم انداز تحولات آن، ماهیت جریانات گوناگون اپوزیسیون بورژوایی، جنبش های دموکراتیک و مطالباتی جاری بر سر مسائلی مانند سبک زندگی، زنان، جوانان، قومیت‌ها و … . هدف از آوردن تمام این مقدمات در پاسخ به سوال شما، البته ذکر این نکتۀ مشخص بود که ما جریانات بین المللی گوناگون تروتسکیست را از زمرۀ همان جریانات قدیمی می دانیم که فعلا پاسخ های منسجمی برای مسائل جدید مبارزۀ طبقاتی در عرصۀ بین المللی که قادر باشد به شکل عینی آنان را فراتر از پایگاه ها و هواداران قدیمی شان به یک جریان معتبر تبدیل کند، عرضه و ارائه نکرده‌اند. در نتیجه معتقدیم پیوستن به این جریانات و جریانات مشابه (مانند مائوئیست ها) نه تنها راه گشای ما در حل مسائل بغرنج پیشاروی‌مان در ایران نخواهد بود، بلکه ممکن است منجر به ایجاد دردسرهای جدید غیر لازم نیز بشود. به عنوان مثال ما اقدام رفقای سایت مبارزه طبقاتی را در گسست از حزب کمونیست کارگری، اقدامی مثبت و نقدهای آنان (و مشخصا رفیق بابک کسرایی) به این جریان را بسیار مفید و به‌جا ارزیابی می کنیم اما در عین حال بر این باوریم که پیوستن آن ها به جریان مارکسیستی بین‌المللی (IMT)، قادر به حل مشکلات اساسی پیشاروی نسل ما نخواهد بود و دردی از ما دوا نخواهد کرد. ضمن این‌که مسائلی مانند موضع گیری در قبال انقلاب بولیواری و دولت هوگو چاوز در ونزوئلا که برای ما چندان حیاتی تلقی نمی‌شوند، ممکن است منجر به دامن زدن به بحث‌های غیرلازم بشود؛ آن هم در شراطی که بهانه برای جدایی و تفرقه و سکتاریسم به اندازۀ کافی موجود هست. از یاد نبرده ایم که همین مساله (موضع‌گیری در قبال چاوز) منجر به جدایی بخش سابق ایران IMT (اتحادیۀ جوانان سوسیالیست انقلابی) از آن شد. پس به نظر ما در شرایط کنونی باید بر سر پاسخ به مسائل مشخص مبارزۀ طبقاتی در ایران به همگرایی و ایجاد جریانات و قطب‌های جدید دست زد و نه بر مبنای تقسیم‌بندی های بلاموضوعیت بین‌المللی از جمله انشعابات متعدد تروتسکیستی و مائوئیستی بر جا مانده از زمان و دورانی دیگر.
برای روشن‌تر شدن موضوع و با وجود تفاوت های قابل توجه، اوضاع چپ در جهان را می‌توان مشابه اوضاع چپ در میانه های قرن نوزدهم داست؛ در مقطع پیش از تشکیل انترناسیونال اول، جریانات و گرایش های مختلف چپ را بر حسب تعلق به واحدهای ملی تقسیم بندی می کردند؛ مثلا به مارکسیسم مدت‌ها عنوان کمونیسم آلمانی اطلاق می‌شد و یا پرودونیسم را سوسیالیسم فرانسوی می خواندند. بعدها با پیشرفت سطح مبارزه، این جریانات توانستند خود را تا ردۀ گرایش های معتبر بین‌المللی بالا بکشند.
به همین ترتیب و از حیث داخلی نیز با شرایطی مشابه دهۀ 1330 هستیم؛ در این دوره، حزب توده از صحنه خارج شده و اعتبار و موضوعیت خود را از دست داده است؛ اختناق کامل و فضای یاس و نومیدی حکم‌فرماست. هنوز هم نه انقلاب کوبایی رخ داده است (انقلاب کوبا در سال 1958/1337 روی داد) و نه نبرد استقلال الجزایر (62-1954) به نتیجۀ مشخصی دست یافته‌است و نه جنگ ویتنام (75-1955) اوج گرفته است کمپین های مخالفت با آن و همبستگی با خلق ویتنام به سکوی پرتابی برای چپ انقلابی تبدیل شود. سیاست اپوزیسیونال رسمی و در فضای علنی و قابل تحمل نیز در دست اعوان و انصار جبهۀ ملی است که نهایت آمال سیاسی‌شان کسب کرسی کاشان در مجلس شورای ملی است. اما هنوز گرایش های جدید چپ تعین نیافته‌اند و در ابهام و سردرگمی ناشی از وضعیت گذار به سر می‌برند.
تا این جا دو دلیل را به شکل تفصیلی برای عدم    تعلق مان به جریانات موجود بین المللی، و به طور مشخص تروتسکیسم بر شمردیم. از سویی دیگر با مروری بر مواضع جریاناتی مانند حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا و حزب جدید ضدسرمایه داری فرانسه (اتحادیۀ کمونیستی انقلابی سابق) در می‌یابیم که این جریانات، خود به محدودیت ها و نابسندگی های چنین خطوط و عناوینی در جهان کنونی پی برده اند و دیگر تمایلی ندارند که به طور خاص تحت عنوان تروتسکیست رده‌بندی شوند. البته طبیعتان تعلق خود به این سنت و برآمدن شان از دل را نه می توانند و نه    می خواهند انکار کنند. مشخصا می‌توان گفت که این جریانات در شرایط کنونی تمایل دارند خود را بمثابه جریاناتی متعلق به مارکسیسم انقلابی و کلاسیک معرفی کنند تا تروتسکیسم. دیدیم که الکس کالینیکوس  تلاش های تونی کلیف و حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا برای گذر از محدودیت‌های تروتسکیسم ارتدکس را به عنوان بازگشت به مارکسیسم کلاسیک تلقی می‌کند. خود تونی کلیف در کتاب تروتسکیسم پس از تروتسکی که در سال 1999 و یک سال پیش از مرگ به نگارش درآورده، صراحتا می‌نویسد: صلابت نظری به معنای دگماتیسم نیست و درک واقعیت در حال دگرگونی را نبایست به حساب عدم استواری دانست. نقد ما بر تروتسکیسم ارتدکس را می بایست به عنوان بازگشت به مارکسیسم کلاسیک تلقی کرد. رفیق اولیویه بزانسن، کاندیدای اتحادیۀ کمونیست انقلابی در انتخابات 2002 و 2007 ریاست جمهوری فرانسه و سخنگوی کنونی حزب جدید ضدسرمایه داری که به عنوان محور انترناسیونال چهارم شناخته می شود، در مصاحبه ای در سال 2007 می‌گوید: من نه تروتسکیست هستم و نه گواریست و نه لوکزامبورگیست؛ من یک انقلابی هستم و انقلاب نیاز به بازسازی و احیای دوباره دارد…   
 ما تا این جا سعی کردیم مواضع خود را در این مورد با تفصیل و شفافیت کافی مطرح کنیم تا جایی برای ابهام و شایعه و حرف در گوشی و گمانه زنی های بی پایه باقی نماند. البته کاملا منطقی و طبیعی است که این سوال پیش بیاید که علت معرفی وسیع و گسترده         نظریه پردازان وابسته به احزاب مشهور به تروتسکیست مانند حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا و حزب جدید ضد سرمایه داری فرانسه در صفحات نشریه و به ویژه بخش ترجمه چیست؟ 
همان‌طور که پیشتر گفتیم تروتسکیسم را می توان مهم‌ترین تلاش برای تداوم مارکسیسم کلاسیک در دهۀ 1930 و به ویژه شرایط پس از جنگ جهانی دوم دانست. به همین اعتبار، این سنت درس ها و تجربیات فراوانی برای آموختن دارد. فکر نمی‌کنیم که کسی در این مطلب که پیشرفته ترین بخش جنبش کمونیستی در سطح بین‌المللی و در بعد تئوری مارکسیستی تاریخا در اروپای غربی شکل گرفته است، شکی داشته باشد. از سوی دیگر باید به این واقعیت نیز معترف بود که چپ انقلابی در اروپای غربی در تمایز با استالینیسم و سوسیالیسم اردوگاهی از یک سو و سوسیال دموکراسی از سوی دیگر یکسره تحت تاثیر تروتسکیسم بوده است. البته اگر چند جریان مائوئیست شکل‌گرفته در اواخر دهۀ 1960 و اوایل دهۀ 1970 مانند چپ پرولتری در فرانسه را از این مساله مستثنی کنیم که البته اکثرشان عمر کوتاهی داشتند. به همین خاطر نمی توان این سنت را نادیده گرفت و می بایست بدون ایجاد وابستگی حزبی و احساسات سکتاریستی، از دستاوردهای گوناگون و وسیع عملی و نظری آن بهره جست. علاوه بر تمام این ها ما برای پاسخ گوی به مسائل مشخص مبارزۀ طبقاتی در ایران هم نیازمند دانش تئوریک مارکسیستی، جمع‌بندی‌هایی از تجربۀ مبارزات پرولتاریای بین المللی در بیش از یک قرن مبارزۀ انقلابی و همین‌طور تحلیل جدی از واقعیت های بین المللی امروز هستیم. طبق بررسی‌های انجام گرفته توسط ما، این دو جریان و رفقای مبارز و نظریه پرداز عضو آن‌ها بیشتر از هر جریان و فرد دیگری در این زمینه فعالیت مفید و موثر و در سطوح عالی انجام داده اند و به همین خاطر ما پیگیرانه در معرفی آن دسته نظرات آن ها که به امر پیشروی ما در ایران و تعین نسل جوان مارکسیست یاری می‌رسانند، از راه ترجمه تلاش می کنیم. ضمن این‌که نظر ما در این زمینه قطعی و نهایی و انحصاری نیست. اگر رفقا با نظریه‌پردازان و جریاناتی آشنایی دارند که ضمن تعهد به سنت مارکسیستی، قادرند در سطح و با کیفیت رفقایی مانند دانیل بن‌سعید، الکس کالینیکوس، کریس هارمن و … به تحلیل مسائل بپردازند، خواهش می کنیم آن ها را به ما معرفی کنند تا از مقالات و دیدگاه های آنان در صفحات گوناگون نشریه استفاده کنیم. 
*****
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژانویه 25, 2012 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: