آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

چپ انقلابی به‌کجا می‌رود؟ / الکس کالینیکوس

چپ انقلابی به‌کجا می‌رود؟
 الکس کالینیکوس
برگردان: رها معتمد

دهه ی گذشته شاهد سربرکشیدن چپی جدید، به‌ویژه در اروپا، بوده است. اگرچه ضعیف و ناموزون، اما آن فرآیندِ بازنمودِ تلاشی واقعی برای ایجاد یک آلترناتیو مترقی در برابر نئولیبرالیسم، جنگ و در واقع خود سرمایه داری، از طریق دادن بیان سیاسی به جنبش های مقاومت که از اعتراضات نوامبر 1999 سیاتل توسعه یافته اند، بوده است. هم گرائی این جنبش ها و چپ رادیکال، و افق‌های سیاسی که در چشم‌انداز این هم‌گرائی بود، شاید ‌ملموس ترین‌ شکل اش را، در اولین فوروم اجتماعی اروپا (ESF) در فلورانس در نوامبر 2002 به ‌نمایش گذارد. این فروم در بین اعتراضات توده ای علیه نشست سران هشت کشور بزرگ صنعتی (G8) در جنوا در ژولی 2001 و اعتراضات عظیم علیه جنگ عراق در 15 فوریه‌ی 2003 تشکیل شد. در بزرگ ترین و وجدآمیزترین سمینار، ده هزار نفر، گوش‌تا گوش، در سالنی گرد آمده بودند تا به سخنان نمایندگان پیشتاز چپ رادیکال -به‌ویژه فاستو برتی‌نوتی Fausto Bertinotti، دبیرکلِ پارتی‌تو دلا ری‌فون‌دازیونه کمونیستا Partito della Rifondazione، حزبِ بازبنیادشده‌ی کمونیست (LCR) و آلیور بیزانسن Besancenot، سخن گوی اصلی لیگ کمونیست انقلابی (PCR)- درباره ی رابطه ی بین جنبش های اجتماعی و احزاب سیاسی گوش دهند. (1)

جداشدن مسیرها
آن لحظه‌ی سرخوشی اکنون گوئی به‌ دوردست ها تعلق داشت. در یکی دو سال گذشته شانس های چپ رادیکال به‌سرعت از دست‌ رفت. مهم ترین نمونه‌ی منفی توسط خودPRC  به‌دست داده شد. حزب جنوا و فلورانس از 2004 به‌بعد با ‌سرعت به راست تاختند: با فاشیست خواندن مقاومت در برابر اشغال انگلیسی-امریکائی عراق و پیوستن به دولتِ ائتلافیِ مرکز-چپِ {منظور حکومت هایی با گرایش سوسیال دموکراتیک که سیاست های نئولیبرالی را تعقیب می کنند -م} رومانو پرودی Romano Prodi، که خیلی زود در 2008 2006 در قدرت قرار گرفت. نمایندگان و سناتورهای PRC به برنامه ی اقتصادی نئولیبرالی پرودی، مشارکت سربازان ایتالیا در اشغال افغانستان و ماموریت محافظان صلحِ سازمان ملل در لبنان، رای دادند. (2) در اپریل 2007، رهبری PRC اقدام به اخراج یک سناتور چپ کامل far – left، فرانکو توریگ‌لیاتو، به‌خاطر رای‌دادن علیه سیاست خارجی دولت، کرد. به‌رغم مشارکت PRC، ‌به‌هم‌راه دیگر عناصر چپ ائتلاف حاکم، در یک شکل بندی رنگین کمانی جدید در جریان انتخابات عمومی اپریل 2008، به‌خاطر هم‌داستانی با یک حکومت فاجعه‌آفرین، تنبیه شد. در هنگامه ی پیروزی شکننده ی راست تحت رهبری سیلویو برلوسکونی، رنگین کمان فقط 3.2 درصد از آرا را، در قیاس با  5.8 درصد که دو سال پیش تر PRC به‌تنهایی کسب کرده بود، به‌دست آورد، ‌و تمامی کرسی های پارلمانی را از دست داد. برتی‌نوتی، محروم از ریاست مجلس نمایندگان که در دوران پرودی به‌آن دست‌یافته بود، بازنشستگی خود از سیاست را اعلام کرد. چپ رادیکال نیز جایی دیگر از عقب‌گردها زیان دید. در بریتانیا نخست در حزب سوسیالیست اسکاتلند و سپس حزب رسپکت Respect انشعاب صورت گرفت: هم‌چنان که قابل پیش‌بینی است، وقتی که  رقبا در برابر یک‌دیگر قرار می گیرند، هر دو طرف، متحمل محاق انتخاباتی electoral eclipse می شوند. (3) در انتخابات عمومی نوامبر 2007 دانمارک، اتحاد سرخ-سبز دو کرسی از شش کرسی که پیش‌تر به‌دست آورده بود را از دست داد. این عقب نشینی ها محدود به اروپا نبود. در کره ی جنوبی حزب دموکراتیک کار، که در سال 2000 ایجاد شده بود و در پیوند تنگاتنگ با کنفدراسیون اتحادیه های کارگری کره قرار داشت، بعد از انتخابات ریاست جمهوری 2007، متحمل انشعابی از موضع راست شد. در استرالیا چشم انداز سوسیالیست دموکراتیک Democratic Socialist Perspective، سازمانی چپ کامل که نیروی محرکه ی پشت گروه بندیِ مجددِ انتخاباتیِ اتحاد سوسیالیستی بوده است، نیز انشعاب را در ماه می 2008، که ناشی از شکست اتحاد در رویارویی با مشکلات بود، تجربه کرد. در برزیل حزب سوسیالیست و آزادی (PSOL)، که در 2004 ایجاد شده بود نیز این تجربه‌ را پشت سر گذراند، پس از اخراج پنج نماینده ی فعال چپ کامل توسط حزب کارگران حاکم، برای همکاری با راست در موضوع هایی از قبیل فساد سیاسی و سقط جنین که به‌ میل هِلوئیسا هِلنا Heloisa Helena  نامزد انتخاباتی سال 2006 صورت گرفته بود.
خوش بختانه، تجارب مثبت زیادتری وجود دارد. جالب ترین شان ابتکار LCR در ایجاد یک حزب ضدسرمایه داری جدید (نووا پارتی آنتی کاپیتالیسته، NPA) است. این ابتکار در پی سربرکشیدن بزانسنBesancenot  در خلال و بعد از انتخابات ریاست جمهوری  اپریل-مه‌ی 2007 فرانسه، به‌عنوان معتبرترین و مردمی ترین صدای اپوزسیون در برابر نیکلای سارکوزی که برای راندن فرانسه در جهت راست تلاش می کرد، عملی شد. حدود 800 نماینده تقریبا از 300 کمیته ی پیش گام که NPA را نمایندگی می کردند در 28 و 29 ژوئن 2008 در پاریس گردآمدند. (4) بنا بر یک برآورد، کمیته ها حدود 10.000 فعال سیاسی را شامل می‌شدند، از این روی بسیار فراتر از LCR، که حدود 3.500 عضو داشت، قرار   می گرفت. در یک نظرسنجی که در ژوئیه‌ی 2008 انجام گرفت، 62 درصد بزانسن را مثبت ارزیابی می کردند و 7 الا 8 درصد بر آن بودند که به این حزب رای دهند. (5)
در آلمان دی لینکه Die Linke، رسمن به‌عنوان حزب در ژوئن 2007 متشکل شد و نتیجه ی    هم گرائی بین سوسیال دموکرات های مخالف در آلمان غربی و حزب سوسیالیسم دموکراتیک (PDS)، وارث حزب قدیمیِ حاکم در آلمان شرقی، یورش های انتخاباتی به پایه ی حزب سوسیال دموکراتیک آلمان (SPD) بود. تا زمان دومین کنگره اش در مه‌ی 2008، دی‌ لینکه مدعی 7500 عضو بود. در یونان سیناس پیس موس Synaspismos، ائتلافی از چپ رادیکا، افزایش شدید یافته است که، بنا به یک نظرسنجی، این افزایش نتیجه ی بحران هم در حکومت مرکز- راستright centre – (منظور حکومت هایی با مشی سیاسی راست که در جایی بین منتها علیه راست به سمت مرکز طیف قرار می‌گیرند) و هم در اپوزیسیون بلریته یِ (هوادار سیاست های      مدرن سازی بلر) جنبش سوسیالیستی پان- هِلِنیک (Pasok) بوده است.
و حتا در ایتالیا، کشوری که فاجعه آمیزترین فروپاشی چپ رادیکال را شاهد بوده است، روند به‌طور یک نواخت منفی نیست. کنگره ی ملی PRC، در واکنش به محاق انتخاباتی، در   گردهم آییِ ژوئیه‌ی 2008، به چپ حرکت کرد. برتی‌نوتی و متحدان اش توسط ائتلافی از جریان‌های جناح چپ به‌رهبری پائولو فِرِرو Paolo Ferrero  تحمل شکست شد. نمایند‌گان منتخب گردهم آیی هایی که با مشارکت 40.000 عضو برقرار شده بودند، به سندی رای دادند که تغییر جهت به چپ را مطالبه می کرد و پایانِ هم کاری اورگانیک [با حزب دموکراتیک مرکز-چپ] برای حکومت‌کردن بر کشور را اعلام می‌داشت. این سند ادامه می‌داد که:
بازیافتن این ایده مهم است که اپوزیسیون منحصرن یک هم نشین در طیف سیاسی نیست بل‌که باید مرحله ای از بازسازی، از ریشه‌دواندن، از روابط اجتماعی، از مبازات فرهنگی و سیاسی باشد. در بحران     جهانی سازی سرمایه داری، آلترناتیو باید از طریق مبارزه ی اجتماعی و سیاسی  در رویارویی با دولت برلوسکونی، طرح های کان‌فین‌دوستریاConfindustria [تشکل کارفرمایان] و چشم اندازهای بنیادگرائی ساخته شود. در این دورنما، تقویت آلترناتیو چپ از طریق هم‌کاری بین گونه‌های متفاوت ضدسرمایه داری، کمونیست ها و جنبش های چپی؛ جمع آوری موجودیت های جمعی و فردی که بیرون احزاب سیاسی در لایه های اجتماعی، فرهنگی و کارگری یافت می شوند، اجتناب‌ناپذیر است. (6)
الویت سیاست
با وجود این، آن معنایی از مشارکت در جنبش عمومی پیشرو که چند سالی پیش تر غالب بود با یک واگرائیِ چشم گیر جایگزین شده است. چه چیزی علت این تغییر جهت بوده است؟ برای پاسخ به این پرسش ما نیاز به شناخت نیروهای محرکی داریم که در پشت عروج چپ رادیکال، به‌ویژه در اروپا، قرار داشته است. دو هم پایه ی عینی مهم درگیر بوده‌اند. نخست، پدیدار شدن مقاومت   توده ای در برابر نئولیبرالیسم و جنگ، که با اعتصاب های 1995 بخش عمومی در فرانسه آغاز اما پس از اعتراضات 1999 سیاتل شتاب گرفت. دوم، تجربه ی سوسیال لیبرالیسم که    حکومت های سوسیال دموکراتیک، در سراسر اروپا در نیمه ی دوم سال های1990، وارد برنامه ی خود کرده، پیش از مخالفت مردم در برابر نئولیبرالیسم، به‌اجرایی‌کردن آن مبادرت ورزیدند، و در مواردی -از قبیل: نیو لیبر New Labour زیر لوای تونی بلر در بریتانیا و ائتلاف سرخ-سبز به‌رهبری گرهارد شرودر در آلمان- تا آن جا پیش رفتند که بر آن‌چه پیشینیان محافظه کارشان جسارت‌ورزیده بودند پیشی گرفتند. (7)
تغییر جهت به‌راست از طرف جریان اصلی سوسیال دموکراسی فضایی را در چپ خود گشود. فزون بر این، افزایش مقاومت منجر به فشار برای پرکردن این فضا شد. در تلاش برای پر کردن این فضا شکل بندی های سیاسی گوناگون پذیرای نقش شدند. آن ها خاستگاه‌ها و تاریخ‌های بسیار گوناگون داشتند -برخی پیشاپیش تثبیت‌شده، از قبیل PRC و LCR،  بقیه کاملا جدید، برای مثال SSP و بلوک چپ پرتغال، اما برخی فقط در پاسخ به وضعیت جدید شکل‌گرفتند، از قبیل رسپکت و دی لینکه. در کل رسپکت و دی لینکه تلاش نکردند که این‌ فضا را با چپ از طریق برنامه ی منحصرا انقلابی پر کنند. از این روی نامی که   می توانست به‌این دو اتلاق شود ”چپ رادیکال“ بود، که آن متضمن جدایی از گرایش عمده ی مرکز-چپ اما نه تعهد به انقلاب سوسیالیستی است.
در برخی موارد این تصمیمی تکنیکی توسط سازمان های چپ کامل برای جذب پشتیبان و مخاطب گسترده‌تر را بازنمود می کند. اغلب، اما، آن برآمد این واقعیت است که بسیاری از رهبران شکل بندی های جدید خود رفرمیست بودند، که بیش تر در پی احیای سوسیال دموکراسیِ اصیلی بودند‌که توسط کسانی چون بلر و شرودر، همان‌گونه که خود شاهد آن بودند، به‌ فساد کشیده شده بود. از این روی جورج گالووِی George Galloway که در بنیادگذاری رسپکت در 2004، پس از اخراج از حزب کارگر به‌خاطر مخالفت اش با جنگ عراق، دستی داشت در مورد بلر گفت ”اگرچه او حزب کارگر را در هم ‌می‌شکند، اما نیاز به حزب کارگر هم چنان به‌قوت خود باقی است. برخی از ما برای بازسازی آن از تکه‌پاره‌های‌اش آماده خواهیم بود“. (8)
سربرکشیدن این چپ رادیکال بر توسعه ای فوق‌العاده مثبت و مهم مهر تائید زد. توسعه ای که بازنمود فرصتی بود برای بازسازی چپ بر بنیادی بسیار اصولی تر از رواج معمول اش در اوج احزاب سوسیال دموکراتیک و استالینیست. از منظر جنبش های نوین مقاومت، چپ رادیکال تغییرجهتِ استراتژیکِ مهمی را، در جهت مداخله در عرصه ی سیاسی، رقم زد. (9) این، اما، در حالی که گامی به‌جلو بود، مشکلات خود را هم به‌دنبال داشت. نخست، سیاست منطق خود را دارد، که تمام کسانی را که در صدد دست‌و پنجه نرم کردن با آن اند مشروط به شانس ها و احتمالات خودش می‌کند. این کاملن در مورد محدودیت های تحمیل شده توسط سیستم های انتخاباتی در جهت محروم سازی احزاب کوچک چپ رادیکال، در بیش‌تر دموکراسی‌های بورژوائی آشکار است.
دوم، شکل بندی های گوناگون چپ رادیکال با این پرسش روبه‌رو بودند که چگونه تداوم خود را در شرایطی کم تر مطلوب، نسبت به شرایط شتابنده ی دوران اولیه، تضمین کنند. دوران اولیه محدود بود به سال های 1998، وقتی که اپوزیسیون چپ در برابر سوسیال لیبرالیسم برای نخستین بار آشکار شد، و 2005، وقتی که رسپکت به بیش ترین پیش رفت اش، با انتخاب گالووِی به‌عنوان نماینده ی پارلمان از حوزه‌ی بِتنال گرین و بُو Bethnal Green & Bow، دست یافت و توافق بر سر یک قانون اساسی برای اروپا در همه پرسی فرانسه و آلمان با شکست مواجه گردید. بعد از آن چپ رادیکال ‌محکوم به رویاروی شدن با شرایطِ کاهشِ مخالفتِ توده ای با جنگ عراق شد، و این در حالی بود که جنبش ضدسرمایه داری، به‌خاطر ناتوانی اش در پاسخ موثر به مسائل حائز اهمیت، متحمل افول چشم‌گیر شده بود. (10)‌
پاسخ شکل بندی های چپ رادیکال، البته، مشروط به مشی سیاسی حاکم بر آن‌ها بود. این در مورد دو شخصیت کلیدی -برتی‌نوتی و گالووی- ثابت شد که داشتن مشی رفرمیسم همانا و آغاز تغییر جهت به راست همانا. واکنش برتی نوتی به افول فوروم‌های اجتماعی که بعد از جنوا به سراسر ایتالیا گسترش یافته بود، و رانده‌شدن تحرکات به فلورانس و اعتراضات ضدجنگ، برگشت به مرکز-چپ بود با برآمدهای فاجعه‌آمیزی که پیش تر اشاره شد. این عقب نشینی ناشیانه، اما، در پس غباری از سخن آوری رادیکال، با بهره کشی از ابهام و ایهامِ مارکسیسمِ خودگردان که نفوذ سنگین اش در جنبش ایتالیا هم‌چنان ادامه دارد، پنهان می‌شد.
در مورد گالووِی و حلقه‌ی پیرامون اش افول جنبش ضدجنگ از بلندایی که در 2003 کسب کرده بود با بدبینی نسبت به ظرفیت کارگران متشکل جهت مقاومت موثر در برابر حمله های برانگیخته شده توسط نیو لیبر و رؤسا ترکیب شد. برآمدش این بود که راه ترقی برای رسپکت از طریق توافق های پایدار با مسلمانان سرشناس منطقه، که          می توانستند حامل رای باشند، می گذرد. اما این استدلال -و انشعابی که در رسپکت دامن زد- زیربنای سازش روبه‌رشدی بین گالووی و نیو لیبر شد. این در وحله ی ‌نخست در حمایت‌ از کارزار انتخاباتی برای انتخابِ موفقیت آمیزِ دوباره یِ کِن لی وینگس تون Ken Livingstone، به‌عنوان شهردار لندن در ماه مه 2008، انعکاس یافت و سپس در هم‌داستانی‌ با حکومتِ درمانده‌یِ گوردن بران در خلال انتخاباتِ پارلمانیِ جانبی در حوزه‌ی گلاس‌گو ایستGlasgow East  در ژوئن همان سال خود را نشان داد، وقتی که کاندیدای هوادار بلر، به‌خاطر چرخش مهیب به ‌سمت حزب ملی اسکاتلند، شکست خورد. (11)
در جایی دیگر سیاست نقش بهتری را، تا این لحظه، بازی کرده است. در اختیار گرفتن ابتکار عمل توسط اکثریت رهبری LCR در بحبوحه ی بی‌نظمی‌عمومی که چپ فرانسه بازتاب می کرد، برای مثال، در بحران ائتلاف اصلی ضدسرمایه‌داری، Attac. آن‌ها بزانسن Besancenot را در دور نخست انتخابات ریاست جمهوری فرانسه در اپریل 2007 مشارکت دادند و سپس، با سرمایه گذاری روی موفقیت نسبی اش (4.08 در صد از آرا را، به‌رغم حال و روز عمومی چپ، کسب کردند)، NPA (حزب ضدسرمایه‌داری نوین) را به‌راه انداختند. (12) دی لینکه شکل بندیِ رفرمیستی بسیار پر و پیمان تری است از هر آن چیزی که توسط LCR در نظر آورده می‌شود. به‌هر حال، دی لینکه توسط مبارزه ی بین دو گرایش تعریف می‌شود‌ -یکی جناح راست، قدرت‌مند هم به‌لحاظ عددی و هم به‌لحاظ تشکیلاتی، متشکل از عمدتن رهبران سابق PDS، و دیگری یک جریان رفرمیست چپ‌تر زیر نقوذ مقامات اتحادیه یِ کارگریِ SPDِ سابق که دور شخصیت اوسکار لافُن تِن Oskar Lafontaine جمع شده اند. از چشم انداز تاریخی، گروه دوم فوق‌العاده حائز اهمیت است، چرا که تَرَکی را در قدرت مندترین حزب سوسیال دموکراتیک جهان بازنمود می‌کند.
لافُن تِن یک رهبرِ حزبیِ پیشینی، کاندیدای صدراعظمی آلمان از طرف SPD، و برای مدتی کوتاه در سال 9- 1998 وزیر دارائی بود، تا این که از طریق یک کمپین تجاری بزرگ از قدرت برکنار گردید. وی در پی بازسازی سوسیال دموکراسی آلمان بر پایه ای چپ‌تر است. در سخنرانی اش در کنگره‌ی ملی دی لینکه در ماه مه 2008 فردریش اِبِرت رهبر SPD را برای خیانت به انقلاب نوامبر 1918 آلمان محکوم کرد، از کارل لیبک نشت و روزا لوکزامبورگ دفاع کرد، و نه فقط از کارل مارکس و فردریش انگلس یاد کرد بل‌که از فیلسوف های مارکسیست والتر بنیامین، تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر -لیستی از آتوریته ها که یادکردن آن برای یک سیاست مدارِ سوسیال دموکراتیک نسبتا غریب می‌نمود. به‌طور مشخص تر، لافُن‌تِن به دی لینکه قولِ مخالفت‌کردن با جنگ و ناتو، محکوم‌کردن کاهش دست مزدهایی که کارگران آلمانی در سال های اخیر متحمل ‌شده اند، و پی‌گرفتن نظارت سخت بازارهای مالی را، داد. (13)
چه نوع حزبی؟ 
پیش رفت های اخیر دی لینکه و LCR نشان می‌دهد که مختصه های عینی عامل آغازین طلوع این چپ رادیکال بود. اما تجارب PRC و رس پکت خطرات سیاسیِ رویارویِ این شکل بندی ها را برجسته می کنند. چگونه می توان این خطرات را به‌بهترین شکل نشان داد؟ پاسخ LCR علی‌الخصوص جالب است. پاسخی که از نمونه های منفیِ حکومت های مرکز-چپ نه فقط در ایتالیا، بل‌که در خود فرانسه و در برزیل متاثر است. حکومت چپِ متکثرِ لی‌یونل ژوزفین Lionel Jospin (2000– 1997) برای اجرایی‌کردن برنامه ای سوسیال لیبرال که درگیر خصوصی سازی بنگاه‌های دولتی به ارزش 36.4 بیلیون یورو بود – یعنی بیش از مجموع شش حکومت پیشین اش- احزاب سوسیالیست، کمونیست و سبز را یک‌جا وارد دولت کرد. (14)
تجربه ی حزب کارگران در برزیل از زمان پیروزی رهبرش، لولا، در انتخابات ریاست جمهوریِ 2002 تجربه‌ای به‌ویژه آزارنده برای LCR است. نخست دموکراتزیا سوسیالیستا (DS)، و سپس بخشِ انترناسیونالِ چهارِ برزیل بر آن شدند که در دولت لولا، به‌رغم پیگیری اش در نسخه ی همه جانبه تر سیاست های اقتصادی نئولیبرالی‌ که توسط رئیس جمهور قبلی، فرناندو هنریک کاردوسو پیش‌گرفته شده بود، مشارکت کنند. برآیند مجادلات سرانجام منجر به جدایی  DSاز انترناسیونال چهارم، که در آنLCR  کاملن دست بالا را داشت، شد.
عزم اجتناب از تکرار موقعیتی که چپ رادیکال را به ادغام در یک دولت سوسیال لیبرالِ اغوا می کرد پاسخِ اکثریت LCR را در جهت ساختن کلکتیو‌هایی هدایت کرد که کمپینِ نه علیه قانون اساسی اروپا را در 2005 پیش‌برده بودند. این کلکتیو‌ها سکوی پرتاب کاندیدای واحدِ ”ضد- لیبرال“ در کمپین ریاست جمهوری 2007 شدند. (15) رهبری LCR خطی را در پیش گرفت که طیف بسیار گسترده ای از نیروها -از جناح چپ حزب سوسیالیست و حزب کمونیست تا ائتلاف‌های گوناگون ضدجهانی سازی و خود لیگ- را در کلکتیو‌های نه درگیر می‌کرد. این خط، اما، به‌لحاظ سیاسی نامنسجم بود. این جریان های رفرمیستیِ درگیر در کلکتیو‌هایِ نه مشارکت در دولت مرکز-چپ را منتفی نمی دانستند، از این روی، به‌طور بسیار ویژه، و سرنوشت‌ساز، شبح ائتلاف چپ متکثر دیگری را احضار می کردند. ناباوری LCR درباره ی پروژه ی کاندیدای واحد ”ضد-لیبرال“ منجر به نگرشی منفی و گاهن تا سرخد افراط خوش‌بینانه نسبت به کلکتیو‌ها گردید، که ایزوله‌شدن‌اش را، در دوره ی قبل از با ‌مانع برخورد کردن تلاش‌برای یافتن کاندیدا در اوایل 2007، در پی داشت. اما لیگ از طریق رفتار خوزه بووِه Jose Bove دست‌کم بخشن تبرئه شد: خوزه بووِه، پس از مشارکت‌در دور اول انتخابات از طرف بقایای کلکتیو‌ها، خود را با سِگولِنه رویال Segolene Royal، بازیگر راست حزب سوسیالیست که در مسابقه‌ی سرنوشت ساز از سارکوزی شکست خورد، هم‌داستان کرد.
در دوری جستن از این نوع خطر بود که LCR را بر آن داشت که حزب جدید باید ضد سرمایه داری و نه صرفا مخالف نئولیبرالیسم (”ضد-لیبرال“ اصطلاحی است که در فرانسه برای نئولیبرالیسم به کار می‌رود) باشد:
مسئله قدرت عمیقن در چپ به‌اصطلاح ضد- یبرال شکاف انداخت. هر حزب باید خود را با مسئله قدرت روبه‌رو کند، و ما نمی توانیم خود را از این قاعده مستثنا کنیم. پرسش اکنون این است که در کدام چهارچوب، در خدمت منافع چه کسی. برای ما، پرسش اما تغییر مکان از جای گاه اقلیتی که      تصمیم گیری کند و گزینه ها، منافع و مزایایش را تحمیل نماید به جای‌گاهی است که بیش ترین تعداد اهرم هایِ سیاسی و اقتصادی برای مدیریت جامعه را به‌دست گیرند. ما قدرت را برای خود نمی خواهیم اما به‌عنوان اهرم جنبش از پائین… یک جنبش اجتماعی قدرتمند، از نوع ماه مه 1968 که تا پایان برود، که آغازی بر کنترل هدایت اقتصادی باشد.
نهادها برای حفظ نظم اجتماعی و مالکیت سرمایه داری مولفه های ضروری اند. ما بر آن نیستیم که حزب مدیریت‌کردن بناکنیم بل‌که بر آن‌ایم که حزب گسستن برپا داریم. از این روی است که استقلال از حزب سوسیالیست پرسشی کلیدی است.   سرمایه داری لیبرال و ضد-سرمایه داری نمی‌توانند زندگی مشترک در حکومتی واحد داشته باشند. چشم‌انداز ما از این روی متحد نکردن چپ آن‌گونه که امروز موجودیت دارد، یا برخی از فراکسیون هایش را، مگر برای برپاداشتن جنبش سیاسی و اجتماعی اکثریت برای گسستن از سرمایه داری. آن وقت مسئله‌ی قدرت مطرح خواهد شد! (16)
ببینیم این حزب ضد-سرمایه داری دقیقن چیست؟ همان است که متن LCR می گوید، ”حزبی برای تحول انقلابی جامعه“، با وجود این نه حزبی انقلابی در معنای خاصی که در سنت مارکسیسم کلاسیک از آن فهمیده می شده است. (17) در این سنت، فرض بر آن است که انقلاب سوسیالیستی شکل مشخصی به‌خود می‌گیرد، به‌خصوص به‌عنوان نتیجه ی تجارب انقلاب اکتبر 1917 روسیه و  سال های نخستین انترناسیونال کمونیست (24- 1919). انقلاب سوسیالیستی درگیر اعتصابات توده ای، توسعه ی قدرت دوگانه برای استقرار نهادهای دموکراسی کارگری در برابر دولت سرمایه‌ داری، قیام مسلحانه برای حل این بحران از طریق تثبیت سلطه ی شوراهای کارگران، و، موجودیت این همه موکول به، شکل گیری حزب انقلابی توده ای با حمایت اکثریت طبقه ی کارگر، است. این مفهوم گسترده از فرآیند انقلابی هم در انترناسیونال چهار و هم در گرایش انترناسیونال سوسیالیستی، که حزب کارگران سوسیالیست به‌آن تعلق دارد، مشترک است. (18)
در نگاه LCR، NPA نباید خود را به این درک مشخص از انقلاب، بل‌که منحصرن به لزومِ ”گسست از سرمایه داری“ متعهد کند. اگر چه این نگاه می تواند مبهم به‌نظر رسد، اما اهمیت  سیاسی اش در چیزی نهفته است که آن را رد   می کند. به‌بیان دقیق تر، لیگ به‌درستی بحت از ضروری بودن رویارویی با سرمایه داری به‌مثابه ی یک سیستم، و نه صرفن با نئولیبرالیسم به‌مثابه ی مجموعه ای از سیاست‌ها، را پیش ‌می کشد. قصور در ترسیم این تمایز می‌تواند به مشارکت در دولت های مرکز-چپ منجر گردد، با ‌این ‌امید (معمولن تخیل) که این دولت ها آمیزه‌ی کم ضررتری از مشی های سیاسی ارائه خواهند کرد. (19)
چیزهای پذیرفتنی زیادی در درکی که LCR از NPA به‌دست می دهد وجود دارد. نه فقط پافشاری‌شان بر تفاوت بین ضد-(نئو)لیبرالیسم و ضد-سرمایه داری درست است، بل‌که این نیز درست است که پایه‌ی حزب جدید را صراحتن به سنت مارکسیست انقلابی متعهد نمی سازد. دلایل استراتژیک دیرپایی برای این درک LCR وجود دارد. تجارب سیاسی قرن بیستم به‌روشنی حاکی از آن است که در کشورهای سرمایه داری پیشرفته ساختن حزب انقلابی توده ای بدون قطع نفوذ سوسیال دموکراسی در طبقه‌ی کارگر متشکل غیرممکن است. در عصر انقلاب روسیه برای بسیاری از احزاب کمونیست اروپائی این امکان وجود داشت که این عمل را با ایجاد انشعاب در احزاب سوسیال دموکراتیک آغاز کرده و مستقیمن تعداد قابل ملاحظه‌ای از کارگران سابقن رفرمیست را به برنامه ی انترناسیونال کمونیست جذب کنند. اکتبر 1917 قدرت جذب‌کننده ی عظیمی را از خود، برای جذب‌ هر کس در هر گوشه‌ی دنیا که خواست مبارزه با کارفرمایان و امپریالیسم را داشت، نشان داد.
افسوس، به‌یمن تجربه‌ی استالینیسم، امروز معکوس آن حقیقت دارد. سوسیال لیبرالیسم امروز در حال ریزش افراد زیادی از طبقه‌ی کارگر است. اما، آن‌چه، در وحله ی نخست، این افراد در جست‌وجوی آنند نسخه‌ی اصیل‌تر رفرمیسمی است که روزی احزاب سنتی‌شان نوید آن را به‌آنان داده‌ بودند. بنا بر این، اگر شکل‌بندی‌های چپ رادیکال قرار است جایگاه مناسبی برای این پناه جویان باشد برنامه هایشان نباید، صرفن با دریافت ادراک های استراتژیک متمایزکننده که توسط مارکسیست های انقلابی توسعه‌یافتند، بحث بین رفرم و انقلاب را مختومه تلاقی کنند.‌ (20)
با این همه، تعیین بین بد و بدتر -فرصت‌طلبی یا سکتاریسم- هرگز کار آسانی نیست. از سویی، ترسیم خط فاصل بین ضد-لیبرالیسم و ضد-سرمایه داری لزومن سرراست نیست. با فرض این که، همان‌طور که LCR از قرار به‌آن اذعان     می دارد، ضد-سرمایه داری ”تعیین‌مرز‌کردن هایِ استراتژیکِ ناکامل“ دارد -یعنی چگونگیِ دست‌یافتن به ”گسست از سرمایه داری“ را باز   می گذارد- و این جای زیادی برای بحث بر سر این که ‌چه گام های واقعی ضروری هستند باقی      می گذارد. استراتژی هایِ رفرمیستی- چپِ بسیار ارجمند برای گسست از سرمایه داری وجود دارند که قاعدتن باید حق شنیده‌شدن در این بحث‌ها را داشته باشند. اما -و این‌جا است که پیچید‌گی بحث خود را نشان می دهد- این استراتژی‌ها، که در جهت هدف گیری نئولیبرالیسم و نه خود    سرمایه داری هستند، در برنامه های پیشنهادی ادغام می‌شوند. برای مثال، مالیات بندی توبین بر معاملات مالی بین‌المللی که توسط دی لینکه و اتک Attac حمایت می شود، به‌خودی خود، ضابطه‌ای ضد-سرمایه داری نیست. اما کاملن قابل تصور است که مبارزه ی واقعی برای مالیات بندی توبین می‌تواند به رویارویی با خود سرمایه گسترش یابد، و برخی از آنانی که مدافع آن بوده‌اند با طیب خاطر به چنین برآمدی خوش‌آمد می‌گویند. آخرین موج جدی رفرمیسمِ چپ در سال‌های 1970، که با تونی بن Tony Benn در بریتانیا و ژان پی‌یره ـ شوِنِ‌مِن  Jean Pierre – Chevenementدر فرانسه بر آن بودند که سرمایه را به‌تصرف در نیاورند، بل‌که از دولتِ زین‌و یراق‌شده در جهت اهداف سوسیالیستی استفاده کنند. (21)
از سویی دیگر، در حالی که LCR کاملن حق دارد، به‌لحاظ پرنسیپ، در یک حکومت مرکز-چپ مشارکت نکند، در عین حال نمی تواند از این فرض حرکت کند که هر کسی به NPA جذب شود در این نگرش سهیم خواهد بود. برعکس، بسیاری از آنان خواهان مشارکت‌کردن بزانسن در حکومت اند. (22) در آلمان برای بسیاری از شورش کنندگان علیه نئولیبرالیسم پروژه‌ی لافن‌تن برای حکومتی سرخ-سرخ بنا به اصطلاحی که خود به‌کار    می برد، یعنی برای ائتلاف با SPD که در آن تنظیم برنامه‌ی کار در دست دی لینکه قرار دارد، کاملن بامعنی است. با این وجود، آنان در این باره در اشتباه اند -به‌احتمال قریت‌به‌یقین چنین حکومتی، چونان حکومت های کارگریِ بریتانیا در دوره ی اوایل پساجنگ یا طی ریاست‌جمهوری فرانسوا میتران در سال‌های 3- 1981، زیر فشار سرمایه خُرد می‌شود.
اخطار انقلابیون علیه خطر مشارکت چپ رادیکال در حکومت‌های مرکز-چپ حائز اهمیت است. اما آنان این واقعیت را، که این شکل‌بندی‌ها، ولو این که موفق باشند، با مشکل مشارکت روبه روی خواهند شد، نباید از هم اکنون به‌دلیلی برای برپانکردن‌شان بدل کنند. این، در عمل، خطی است که بخش آلمانی کمیته برای‌انترناسیونال کارگری (23) در پیش گرفته است، که در صدد جداکردن سلفِ آلمان غربیِ دی لینکه،  به‌دلیل مشارکت PDS در ائتلاف سوسیال لیبرال در برلین و جاهای دیگر، است.
نقش انقلابیون
مسئله ی بنیادی در این‌جا گره ای در رفرمیسم است که گشایش اش به چپ رادیکال واگذار شده است. چگونه می توان افرادی با پیشینه ی رفرمیستی به‌خود جذب کرد در عین اجتناب از خیانت های رفرمیسم، که فشرده ی آن را می توان در مسیرِ پیشاروی برتی‌نوتی شاهد بود؟ راه‌حل LCR برای این مسئله از قرار معلوم نصب نوعی قفل ایمنی برنامه ای است -تعهد به ضد-    سرمایه داری و رویارویی با حکومت های مرکز-چپ. اما این عملن ناممکن است: هر چه NPA موفق‌تر، احتمال تحت فشارها و اغواهای رفرمیستی قرارگرفتن‌اش بیش‌تر.
برای برخورد با این مسئله، پرسش بسیار مهم، مرتبط با نقشی است که توسط سوسیالیست های انقلابی در شکل بندی های چپ رادیکال ایفا می‌شود‌‌. و پاسخ وسیعن به‌بحث گذاشته شده برای آن مدلی است که توسط حزب سوسیالیست اسکاتلند (SSP) به‌دست داده شده است. در این جا با سازمان‌هایی چپ تمام‌عیاری far-left رویارو هستیم که خود را منحل کرده اند تا حزب سوسیالیستی واحدی را شکل دهند. جریان های سیاسی مختلف در شکل‌دادن به‌پلات فرم های متشکل مجاز بودند، اگر چه در پیشبرد پروپاگاندای سیاسی باز چنین مجوزی وجود نداشت. اما SSP برنامه‌یی داشت با ”تعیین‌‌‌مرزکردن‌های استرتژیک ناکامل“ و از این روی آشکارا در برابر کسانی که دارای سیاست‌های رفرمیستی‌ بودند باز بود (اگرچه نگرش میان فرقه ای و تحقیرآمیز آن نسبت به کسانی با پیشینه‌‌ی لیبریستی {عضویت در حزب کارگر انگیس} عملن گرایش به منع آن داشت). مدافعان مدل SSP بر این نظر بودند که حزب به‌یمن ”رهبری انقلابیون“ تسلیم نفوذ رفرمیستی نخواهد شد. اما این این پرسش پیش می‌نهد که رهبری چگونه به این اطمینان دست‌یافته است. در عمل مقاومت در برابر رفرمیسم توسط نقوذ ایده‌های انقلابی بر اعضای شدیدن منفعل SSP کم‌تر از تاثیر بسیار قدرتمند سازمان‌دهیِ جناحیِ توسط رهبران پلاتفرم که حزب، جنبش انترناسیونال سوسیالیستی (ISM)، را بنیاد گذاشته بودند بود. این ‌انسجام حزب را تا زمانی اجازه داد که رهبری ISM پشت به ‌پشت هم داده بودند، اما وقتی‌که در پائیز 2006 بین آنان اختلاف افتاد نتیجه تکه تکه شدن خود SSP بود. (24)
با غالب‌شدن گرایش جناح پارلمانی، پس از کسب شدن شش کرسی در پارلمان اسکاتلند در مه 2003 توسط SSP، این مشکلات تقویت شد. هم‌چنان که مایک گُن‌زالِس به‌نگارش در می‌آورد:
نتیجه ی انتخابات منتهی… به… تاکید غلوآمیز بر فعالیت پارلمانی به‌هزینه ی فعالیت    توده های تحتانی شد. پارلمان می تواند جایگاهی مفید برای پروپاگاندا در جهت ساختن سازمان سوسیالیستی باشد -همان‌گونه که تومی شری‌دان Tommy Sheridan بین سال های 2003و 1999، زمانی که وی تنها نماینده بود، قاطعانه نشان داده بود. داشتن شش عضو در پارلمان و محق‌شدن‌اش در داشتن تعدادی پژوهشگر و مددکار اجتماعی تمام وقت، و تعهد نمایندگان عضو در حواله‌کردن نیمی از درآمد پارلمانی‌شان به حزب بر منابع حزب افزود. اما ویژگی بوروکراتیک حزب را نیز تقویت کرد، و توجه آن را بر نقش پارلمانی متمرکز کرد، که هیچ اثری نمی توانست داشته باشد مگر محدود کردن و در تنگنا قراردادن. (25)
گسترش حزبی بادکنکی که گرانیگاه‌اش بر پارلمان هولی‌رود Holyrood قرار داشت تفرقه‌ی حاکم بر ISM را دامن زد. این تجربه نمونه ی منفی بااهمیتی برای ساختن احزاب چپ رادیکال به‌دست می دهد. بنا بر این توانایی سازمانی و انسجام سیاسی لیگ دلالت بر این دارد که به‌آسانی می‌توانستNPA  را تحت سلطه ی خود درآورد، و در واقع این تردید که حتی آن، توسط برخی که توسط این پروژه جذب شده‌اند، به‌حقیقت پیوسته است. (26) واضح است که چنین چیزی قصد رهبری LCR نبوده است، و پافشاری شان بر صراحت حزب جدید از همین روی است. در واقع برای سوسیالیست های انقلابی اشتباهی فاجعه بار می‌بود که به‌یمن وزن سازمانی‌شان در پی سلطه بر NPA و المثناهای آن در جاهای دیگر باشند. هر تلاشی در این راستا مانع جدی برای گسترش چپ رادیکال خواهد بود. این، اما، مسئله‌ی مبارزه‌ی بین چپ و راست را، که در هر شکل‌بندیِ سیاسیِ در حال توسعه اجتناب‌ناپذیر است، حل نمی‌کند. 
وقتی که برای نخستین بار در آغاز دهه ی اخیر  SWP درگیر فرآیند گروه بندی چپ شد، درک خود را از ماهیت شکل بندی های جدید چپ رادیکال به‌دست داد. این درک توسط جان ریس John Rees مفصل‌بندی شد. او استدلال کرد که: ”اتحاد سوسیالیستی Socialist Alliance [خلف رسپکت] در ‌بهترین حالت به‌عنوان جبهه‌ی متحد از نوع خاص، که در عرصه ی انتخابات کاربست دارد، درک می شود. این اتحاد در پی متحدکردن فعالان چپ رفرمیست و انقلابیون در کارزار انتخاباتی مشترک حول یک برنامه‌ی حداقل است“. (27) توسعه ی تاکتیک جبهه ی متحد، اگر چه بدیع اما، کاملن بدون پیشینه نیست. در مه 1922 انترناسیونال کمونیست اعلام کرد که ”مشکل جبهه ی متحد سیاسیِ لی‌بر ‌در ایالات متحد مشکل حزب لی بر است“، سیاستی که بخش امریکای انترناسیونال، حزب کارگران (WP) را، در سال4- 1923 به مشارکت در حزب فدراتیو کشاورز-لی بر که توسط جان         فی تزپاتریک John Fitzpatrick، رهبر فدراسیون لی‌بر شیکاگو بنیان گذاری شده بود، سوق داد. (28) {به تفاوت لی‌بر به‌عنوان نیرویِ کارِ بدون تخصصِ باز مانده از دوران های    پیشاسرمایه داری در برابر اصطلاح کارگر که به‌عنوان گورکن سرمایه با انقلاب صنعتی و سرمایه‌داری تعیین می‌یابد توجه شود. ـ م}
درک ما از جبهه ی متحد از نوع خاص روی‌کرد ما را نسبت به رسپکت شکل‌ داد. در مقابل، اقلیتی از چپ تمام‌عیار که به‌تبعیت از گالووِی از رسپکت جدا شدند (که عمدتن شامل: بخشِ انگلیسِ انترناسیونالِ چهار، گروه انترناسیونال سوسیالیست و چندتایی از اعضای پیشین SWP) گرایش به حمایت از مدل SSP و انتقاد از SWP برای حل‌نکردن خود در رسپکت داشتند. کمال خوشبختی است که ما از منحل‌کردن SWP اجتناب کردیم، چرا که در این صورت بحران رسپکت نه فقط  به محاق موقت پساانتخاباتیِ چپ رادیکال در بریتانیا، بل‌که به تکه پاره شدن و تضعیف ژرف‌ترِ چپِ سوسیالیستِ متشکل منتهی می‌شد.
این ایده که NPA باید به‌مثابه‌ی جبهه‌ی متحد از نوع خاص فهمیده شود اخیرن توسط یکی از معماران اصلی پروژه، فرانکو سابادو نقد شده است:
یک تداوم خطی بین جبهه‌ی متحد و حزب وجود ندارد، هم چنان که امر سیاسی ادامه ی ساده ی امر اجتماعی نیست. اگر عناصری از تداوم یافت می شوند اما به‌همین گونه عناصری از عدم تداوم، از ویژگی ها، دقیقا متصل به مبارزه ی سیاسی یافت    می شوند… از این نقطه‌نظر است که در نظر گرفتن حزب جدید به‌مثابه ی نوعی از جبهه‌ی متحد نادرست است. در این ارتباط گرایشی برای کم‌بها‌دادن به تعیین‌مرز کردن های ضروری، برای درنظرگرفتن NPA چونان اتحادی صرف یا چهارچوبی یک‌دست -حتا از نوعی خاص- و بنا بر این کم بهادادن به‌ساختارش به‌عنوان چهارچوب یا واسطه ای برای ساختن  رهبری‌های انقلابی فردا، وجود دارد. با در نظرگرفتنNPA  به‌عنوان نوعی از جبهه‌ی متحد آیا این خطر وجود ندارد که آن را فقط ‌درگیر نبردهای جبهه ی متحد ‌کنیم. برای مثال، ما وحدت عمل تمامی کارگران و جنبش اجتماعی شان را آیا مشروط به موافقت بر سر مسئله ی حکومت نمی کنیم؛ اما آیا این برای NPA دلیل نسبی سازی مبارزه‌ به مسئله ی دولت است؟ نه، ما این‌طور فکر نمی کنیم. NPA   مسئله ی حکومت -امتناع از شرکت در حکومت های سازش-طبقاتی- را مرز معیین مبارزه ی سیاسی اش می سازد. این، به‌طور خود آشکارا، حاکی از آن است که NPA جبهه ی متحد نیست. هدف ما از برپایی آن به‌مثابه ی تلاقی گاه تجارب و فعالان سیاسی دلالت بر امیدمان از در نظر گرفتن این حزب به‌عنوان حلقه های تعیین‌کننده ی آلترناتیو سیاسی جهانی و انباشت مبارزه‌ی طبقاتی و حتا کادرهای انقلابی برای بحران های آینده دارد. (29)‌
سابادو از دو جنبه ی مهم محق است. اولین، همان‌گونه که او در آخرین جمله‌ نشان می دهد، امروز ساختن موفقیت‌آمیز چپ رادیکال گامی در جهت نزدیک‌شدن به، نه دور شدن از، ساختمانِ احزابِ انقلابیِ توده ای است. دوم، او در این نیز محق است که مداخله ی شکل بندی های چپ رادیکال در عرصه ی سیاسی شخصیت آن ها را شکل می دهد. حتا اگر چه ساختار سازمانی شان ساختاری ائتلافی باشد، به‌همان‌گونه که ساختار رسپکت بود، آن ها اما، همانند حزب سیاسی معمولی، نیاز به تعریفِ هویتِ سیاسیِ جهانیِ خود از طریق برنامه، و عمل‌کرد به‌شیوه های گوناگون دارند، به‌ویژه وقتی که درگیر فعالیت انتخاباتی‌اند.
اما آن‌چه فرمول جبهه ی متحد از نوع خاص را در چنگال خود اسیر می کند ناهم‌گونیِ سیاسیِ ویژه‌یِ چپِ رادیکالِ معاصر است. در برخی موقعیت‌ها این عدم تجانس بازتابِ خاستگاه هایِ ویژه‌ی شکل‌بندی خاص است -به‌این نحو یکی از موفق ترین آن ها، لفت بلوک Left Bloc در پرتقال، به‌مثابه ی ائتلافی از چپ تمام عیار، عمدتن در بر گیرنده‌ی یونی‌آو‌ دموکراتیکا پاپ‌یولر (udp) و پارتی‌دو سوسیالیستا لوولوسی‌یوناریو (PSR)، بخش پرتقالِ انترناسیونال چهار، است که در سال 1999 بنیاد گذاشته شد. توسعه ی موفقیت آمیز بلوک به گزینش ساختار حزبی یک دست تری اجازه داد، اما، همین که بلوک عناصری مخالف را از حزب کمونیست شدیدا استالینیست جذب کرد، که بسیاری از آن ها همان سیاستی را دنبال         می کردندکه جناح برتی‌نوتی از PRC دنبال می‌کرد، ناهمگونیِ درونی‌اش، به‌هر حال، افزایش یافت.
این نشان می دهد که ماهیتِ به‌لحاظِ سیاسیِ متنوعِ چپِ رادیکالِ معاصر چیزی بیش از تاریخ ویژه‌ی شکل بندی های انفرادی است. شکل خاص بحران سوسیال دموکراسی امروز منجر به شرایطی برای هم‌گرایی، بین عناصری از چپ‌های رفرمیست و انقلابی در مخالفت با سوسیال لیبرالیسم، گردیده است. این واقعیت که این هم گرایی سیاسی فقط جزئی است، و علی‌الخصوص گزینه‌ی بین رفرم و انقلاب را نفی نمی کند، نیازمند ساختارهای سازمانی ای است که، اگر چه منحصر به ساختار ائتلافی نیست، فضای تنفس و هم زیستی را برای جریان های مختلف تامین می کنند. این ساختار اما هم چنین کمکی برای تبیین پایه ی برنامه ای است که سابادو برای دست‌یافتن به آن برای NPA در تکاپو است. بنیادی که ضرورتن علیه سوسیال لیبرالیسم و نه رفرمیست در کل است. هر کس که فکر می کند این تمایزی بدون تفاوت است باید ”21شرط“ معروف انترناسیونال کمونیست برای عضویت را با ممنوعیت رقیق سابادو برای مشارکت در حکومت‌های مرکز-چپ مقایسه کند.
هم چنان که پیش تر اشاره کردم، بسیار مهم است که از ابهام سیاسی ذاتی چپ رادیکال نهراسیم. هر انقلابیِ لایقی باید خود را با همه ی وجود درگیر ساختن این شکل‌بندی ها کند. این، اما، این واقعیت را تغییر نمی‌دهد که این ابهامات می‌توانند منجر به تکرار فاجعه هایی شوند که PRC و رسپکت به‌ درون آن در افتادند. به‌نحو ایجابی تر، اگر NPA بر آن است که چنین چیزی را شاهد باشد که سابادو ”انباشت مبارزه ی طبقاتی و حتا کادرهای انقلابی برای بحران آینده“‌ می خواند، پس چنین چیزی به‌صورت خودپو اتفاق نخواهد افتاد. آموزش این فعالان جذب‌شده به NPA و نظایرش در سنت مارکسیست انقلابی تلاش قابل‌توجهی را می‌طلبد. اما چه کسی این وظیفه را به‌عهده خواهد گرفت؟ مقداری از آموزش سیاسی می تواند درون چهارچوب حزب صورت گیرد. اما این فقط می تواند در محدوده های کاملن تعریف‌شده تحقق یابد؛ در غیر این صورت انقلابیون در NPA می توانند به‌طور توجیه پذیری به تخطی از بازبودن سیاسی حزب و در صدد بهره‌کشی از ساختارهای آن برای انتقال سیاست‌های متمایز خود متهم گردند.
موضوعی مرتبط با بحث با گفت وگوی درونیِ شکل بندی های چپ رادیکال ارتباط دارد. هم ماهیت نسبتن باز برنامه هاشان و هم عدم تقیین و پیش آمدهای پیش‌بینی‌نشده، که عصر نئولیبرال سرشار از آن ها است، دلالت بر این دارد که    بحث های سالم به‌منظور وضوح‌‌بخشیدن به   وظایف شان حتا بیش از پیش اهمیت دارد.‌ اما جایی که این شکل‌ بندی ها قرار دارند، چه به‌طور رسمی و چه در عمل، یعنی ائتلاف ها، بحث سالم می‌تواند تعادل شکننده ی بین جریان های مختلف را تهدید کند. نتیجه می تواند منجر به گرایشِ اجتناب‌کردن از بحث های جدی، دست‌کم خارج از فضاهای نسبتن بسته‌ی جایگاه های رهبری، گردد. این تنگناها کاملن واقعی اند. وقتی که اختلاف های جدی بر سر استراتژی بین گالووِی و SWP پس از انتخابات شوراها در مه 2006 آغاز شد، رهبری SWP در صدد محدودکردن منازعه، به     منطقه هایی که بیش‌ از همه متاثر شده بودند، در شرق لندن و بیرمنگام، برآمد. این پاسخ، چونان راهی برای جلوگیری از سر بر کشیدن بحرانی که می توانست به‌عدم تثبیت رسپکت بینجامد، با معنی بود. اما همین‌که به‌هر حال بحران با حمله ی گالووِی به SWP در آگوست 2007 فرارسید، نتیجه این شد که بیشتر اعضای هر دو هم رسپکت و هم SWP غافلگیر شدند.
 هیچ فرمول ساده یی، که بتوان از این نوع مشکل تاکتیکی پر دردسر اجتناب کرد، وجود ندارد. اما امکان تعریف یک روی‌کرد کلی وجود دارد. ساختن چپ رادیکال بر پایه‌ای وسیع و باز درست است، اما درون شکل بندی های برآمده سوسیالیست های انقلابی باید سازمان دهی کرده و برای سیاست های خود مبارزه کنند. هر دو بخش جمله‌ی‌ بالا تاکید متناسب با خود را طلب می کند. از این روی، تلاش برای تعریف مرزهای احزاب چپ رادیکا بیش از اندازه موشکافانه هم اشتباه است. سینیسترا کریتیکا Sinistra Critica، گرایشی چپ تمام‌عیار درون PRC که زیر نفوذ حمایت کنندگان ایتالیائی انترناسیونال چهار قرار داشت، در پایان سال 2007 از PRC گسست و کاندیداهای خود را در انتخابات پارلمانی مشارکت داد. در نتیجه، وقتی که در ژولی 2008 برتی‌نوتی و حمایت‌کنند‌گان اش در کنگره ی PRC توسط ائتلافی از جریان های جناح چپ تر شکست خورد، سینیسترا کریتیکا دیگر از این نزاع جان سالم به‌در برده بود. باید امیدوار بود که آن بتواند در جهت برقراری مجدد ارتباطی سازمان مند با ده‌ها هزار فعال سیاسی که تا این لحظه با PRC هم‌سو بوده اند تغییر جهت دهد.
اما، در عین ساختن پایه ای باز و وسیع، سوسیالیست های انقلابی باید هویت سازمانی و سیاسی خود را حفظ کنند. شکل دقیقی که این می‌تواند به‌خود بگیرد طبیعتن متفاوت خواهد بود -در برخی مواقع سازمانی مستقل در یک ائتلاف شرکت دارد، همان‌طور که SWP در اتحاد سوسیالیستی و رسپکت مشارکت داشت، و در برخی مواقع یک جریان در سازمانی بزرگ تر شرکت می کند. هویت سوسیالیستی انقلابی در چپ رادیکال وسیع تر نه به‌خاطر وفاداری سکتاریستی بی‌مقدار بل‌که به‌دلیل مدخلیت تئوری و سیاست مارکسیسم انقلابی ضروری است. تئوری و سیاست مارکسیسم انقلابی اهمیت دارد به‌این دلیل که  فهم منطق سرمایه داری به‌مثابه ی یک سیستم را به‌دست می دهد و نیز به‌این دلیل که خصوصیاتِ تجاربِ انقلابیِ انباشت‌شده‌از دو قرن گذشته را ظاهر می سازند. البته، ربط چنین سنتی به زمان حال امری نیست که بتواند بدیهی فرض شود. بر عکس، آن را باید در عمل نشان داد، و ‌این همیشه درگیر فرآیندی از گزینش، تاویل و گسترش خلاق سنت است. اما، به‌دلیل اهمیت عمل، انقلابیون باید ظرفیت اجرای ابتکارهای خود را حفظ کنند. به عبارتی دیگر، آنان باید هویت شان را در چپِ رادیکالِ وسیع‌تر نگاه دارند اما نه چونان کلوب بحث تئوریک بل‌که، در هر شرایطی، چونان سازمانی مداخله‌گر.
چشم‌اندازها
البته، حضور انقلابیون متشکل درون شکل بندی چپ رادیکال می تواند منبع تنش باشد. آنان     می توانند درون حزب توسط راست هدف گیری و مورد اتهام قرار گیرند. این می‌تواند موضوع خاصی باشد اگر انقلابیون وزن نسبتن قابل‌ملاحظه ای داشته باشند، همان‌طور که SWP در رسپکت داشت یا LCR در NPA خواهد داشت. عناصری از چپ تمام‌عیاری که از گالووِی گسست کردند بر آنند که کنش‌های خود را، با متهم کردن SWP به تلاش برای سلطه بر رسپکت، توجیه کنند. این اما عکس قصد ما بود. ما بسیار خشنود می بودیم اگر نیرویی نسبتن کوچک تر درون یک شکل‌بندی چپ رادیکال بسیار بزرگ تر بودیم. به‌هر حال، مسئله این بود که، به‌رغم خیزش سیاسی عظیم گرداگرد مشارکت بریتانیا در تهاجم به عراق، گالووِی تنها شخصیت اصلی حزب کارگر بود که آماده ی گسست از حزب بر سر این موضوع بود.‌ این، اما، به این معنا بود که از آغاز یک عدم تثبیت ساختاری در رسپکت در حال شکل گیری بود. ائتلاف زیر نفوذ دو فشار قرار داشت -گالووِی و SWP. این، تا زمانی که آن‌ها نسبتن هم‌آهنگ کار می کردند، با مشکلی روبه‌رو نبود. اما نزاع بین سازمانی انقلابی و سیاست مداری رفرمیست بسیار محتمل بود که دیر یا زود سربرکشد، و، همین که سر برکشید، هیچ نیرویِ به‌اندازه یِ کافی قدرت مندِ دیگری برای محدودکردن آن وجود نداشت.
این عدم‌تعادل ساختاری نتیجه ی شکل خاصی است که با افت سوسیال دموکراسی امروز ایجاد شده است. کمی بعد از شکل بندی رسپکت در سال 2004‌، نوشتم که:
حزب کارگر مثل کوه یخی عظیمی است که به‌یمن گرمایش جهانی global warming در حال ریزش تدریجی است. عضویت، ریشه های اجتماعی، و پایه یِ آرای  انتخاباتی اش کم‌وبیش در حال کاهش مستمر است. تونی بلر در انتخابات عمومی 2001 به‌کسب اکثریت پارلمانی عظیمی دست‌یافت، و این در حالی بود که آرای وی کم تر از آرایی بود که با آن نیل کی‌نوک Neil Kinnock از انتخابات 1992 بازنده درآمد. اما خود کوه یخی، اگرچه در حال ریزش، اما کماکان یک‌دست باقی‌مانده است. تداوم حزب به‌یمن قدرت پایدار اتحادیه ها، که هسته ی اصلی پایه ی اجتماعی اش را تشکیل می دهند، توانایی رهبری در شیرین‌کردنِ دهانِ فعالان از طریق آمیزه ای از سخن‌آوری rhetoric، حمایت و رفرم‌های اجتماعی بسیار محدود، و در عین ناامیدی امید بستن به نمایندگان پارلمان، فعالان حزبی، و رواسای اتحادیه ها بر این مبنا که چیزها واقعن تا حدودی بهتر خواهند شد. انحطاط به‌تدریج و توسط فرآیندی از ریزش رخ می دهد، یعنی از طریق مجموعه ای از تصمیم های فردی که فعالان دل‌سرد شده را به‌ترک حزب می کشاند و رای دهندگان رویاباخته را در خانه نگه می‌‌دارد. (30) 
این تصویر وسیعن ادامه می یابد تا با انحطاط شتابنده‌ی نیو لیبر تحت اقتدار گوردن براون هم‌ساز گردد، ‌هم‌چنان‌ که با بخش بزرگی از مابقی سوسیال دموکراسی اروپا هم خوان می شود. پایه ی اجتماعی رفرمیسم تحلیل می رود، نه‌به‌خاطر انشعاب سازمانی، بل‌که از طریق فرسایش تدریجی. این، اما، این واقعیت را که فضایی موجود است که چپ رادیکال می تواند آن را پرکند تغییر نمی دهد، بل‌که احتمالا شکلِ فرآیندِ درازمدتی از مداخلات انتخاباتی و دیگر کارزارها را به‌خود می گیرد که رای‌دهند گان و فعالان را تدریجن به‌خود جذب می‌کند. و این فرسایشِ پایه‌یِ اجتماعیِ رفرمیسمِ قدیمی فرصت جذب افرادی از طبقه ی کارگر، که احساس بی حقی و محرومیت حقوقی از بازنمود‌شدن اجتماعی می کنند، را در اختیار راست افراطی قرار می‌دهد، هم چنان که از قلاده رها‌شدن نیروهای وقیح نژادپرست، با پیروزی برلوسکونی و متحدان اش در انتخابات عمومی آپریل 2008 ایتالیا، دلالت بر این واقعیت دارد. این شکل عمومی که توسط بحران سوسیال دموکراسی ایجاد شده است اهمیت مورد دی لینکه را، در جایی که ترکی واقعی در تک‌سنگِ SPD رخ‌داده است، برجسته می‌کند. این بخشن بازتابی است از قدرت محض انباشت‌شده ی سوسیال دموکراسی آلمان. پری اندرسون، نه چندان باتاخیر، بعد از پیروزی انتخاباتی SPD، در سپتامبر 1998، درباره ی آن نوشت: ”حزبی است بسیار متفاوت از نیو لیبر. دو برابر آن، با 700.000 عضو، فرهنگ اش به‌طور قابل‌توجهی گویای طبقه ‌ی کارگر است. حال و هوای گردهم‌آیی SPD در هر شهر بزرگ صنعتی بیش تر به نشست های دهه های 1960 و 1970 حزب کارگر انگلیس می ماند تا هر چیز بریتانیای امروز“. (31) این شوک‌واردآمده به حکومت شرودر را هر چه سخت تر کرد: پس از محافظت نسبی از سخت ترین ضربه های نئولیبرالیسم در سال های 1980و 1990، طبقه‌ی کارگر آلمان، به‌ویژه دور دوم ائتلاف سرخ-سبز (5- 2002)، با رفرم هارتز آی وی Hartz IV که مزایای بیکاری را از پوشش خارج کرد و حمله ی کارفرمایان که در اجرایی‌کردن کاهش مزدها و افزایش بهره وری موفق گردید، متحمل هجوم ناگهانی شد.
این متنی است که اجازه ی چنین پیشرفت   چشم گیری را به دی لینکه، و تلاش جدی برای احیای رفرمیسم انقلابی را به لافون‌تن داد. این یک دلیل غیر عقلانی بودن این ادعا است که رفرمیسم عروج نهایی خود را پشت سر گذاشته است،     هم چنان که LCR تلویحن، این‌جا و آن‌جا، به‌زبان می آورد، برای مثال، وقتی که ادعا می کند: ”سوسیال دموکراسی جهش خود را در حال به‌اتمام رساندن است. بعد از تبین این که سوسیالیسم  می تواند گام به‌گام در چهارچوب نهادهای دولت سرمایه داری بنا شود، پذیرش برگشت آن به سرمایه داری، به سیاست های نئولیبرالی، نیازمند تلاشی چندان نیست“. (32) این نشان از مسلم گرفتن گرایش تک خطی احزاب سوسیال دموکراتیک در تغییر شکل‌دادن سرراست خود به احزاب سرمایه داری در شکل و شمایل دموکرات‌های ایالات متحد، دارد. اگر چنین باشد، اشتباه است.
رفرمیسم نمی تواند منحصرن با سازمان دهی های ویژه مشخص شود بل‌که این گرایش کارگران است که به‌آن تعیین می دهد: تا زمانی که آنان برای سرنگونی سرمایه‌داری اعتماد به‌نفس به‌توانایی خود ندارند، مبارزات شان را کسب پیشرفت هایی درون چهارچوب سیستم موجود محدود می کنند. این گرایش به‌رغم توسعه‌ی سوسیال لیبرالیسم بازنمود سیاسی می‌یابد. دی لینکه یک نمونه است؛ دیگری مهارتی است که الکس سالموند، رهبر حزب ملی اسکاتلند‌، به‌عنوان نخست وزیر اسکاتلند، با به‌ کارگیری آن موفق شد، در همان حال که درون محدوده های تعیین شده توسط رژیم اقتصاد سیاسی نئولیبرال باقی می ماند، حکومت اش را طوری طراحی کند که برنامه ی سوسیال دموکراتیکیِ اصیل تر از آن چه که نیو لیبر دیگر قادر به انجام آن نیست پی‌گیرد.
درک این مسئله به‌دلایل سیاسی بلافصل مهم است. قدرت جذب‌کنندگی سیاست های رفرمیستی به‌این معنا است که هیچ معجزه ی سازمانی یا برنامه ای وجود ندارد که بتواند در عین کارویژه‌های معمول خود نفوذ رفرمیسم را از شکل بندی های جدید چپ رادیکال مستثنا کند. دقیقن به‌خاطر همین دلیل است که انقلابیون نیاز به حفظ هویت خود درون این شکل بندی ها دارند. چپ رادیکال باید بر رفرمیسم گشوده باشد اگر که بر آن است که توانائی اش را متحقق کند، اما نمونه های برتی‌نوتی و گالووی یادآور این واقعیت اند که رفرمیست های چپ می توانند به‌ راست حرکت کنند هم چنان که به چپ. (33) مهم است که مورد دی لینکه را به‌خاطر بسپاریم. لافون‌تن سد دفاعی چپ بوده است، اما، اگر زمانی قصد برش برای معامله با SPD کند، او کاملن ظرفیت چرخشی بی رحمانه را دارد. از این روی، حفظ‌ استقلال سازمانی و سیاسی‌ توسط انقلابیون نباید به‌عنوان شکلی از دافع سکتاریستی در نظر گرفته شود. بر عکس، این استقلال نه‌تنها اعتماد به‌نفس جسورانه برای ساختن چپ رادیکال بر وسیع ترین و پویاترین پایه‌ را به‌ ما می دهد، بل‌که وسیله ی مورد نیاز برای پیش بردِ نبردهایِ سیاسی، که حامل هر موفقیت واقعی اند، را به‌هم‌راه خواهد آورد. در بریتانیا پروژه‌های انتخاباتی چپ رادیکال مقهور پروسه ی تخریبِ تضمین‌شده از هر دو سو هم در انتخابات اسکاتلند و هم لندن شده است که این شرایط را برای احیای آنان در کوتاه‌مدت سخت کرده است. با وجود این، این عقب نشینی در برابر چشم انداز بحران شتابنده‌ی نیو لیبر رخ‌داده است. یک جنبه از این بحران این است که، با انتخابات عمومی که دست‌کم تا میانه‌ی2010 فرا می رسد، بورکراسی اتحایه ها، حول مسئله‌ی حکومت جمع می‌شوند، اما این با فقدان آشکار هم دلی هم راه است. فرآیند فرسایش که در حال تحلیل‌بردن پایه ی اجتماعی لیبریسم {حزب کارگر انگلیس} است به‌تدریج پیوندهای آن را با طبقه ی کارگر متشکل قطع  می کند. این احتمالن، دیری نمی پاید که به ابتکاراتِ جدیدِ هدف مند در ایجاد آلترناتیو سیاسی برای نیو لیبر می انجامد. انقلابیون، در حالی که درس های تلاش های گذشته را به‌خاطر می سپارند، باید نسبت به این فرصت‌ها هوشیار باشند.
*****
یاداشت‌ها
1- For an assessment at an earlier stage of the radical left’s development, see Callinicos, 2004.
2- Trudell, 2007.
3- See Gonzalez, 2006, and Harman, 2008a.
4- Hayes, 2008.
5- Zappi, 2008.
6- Rifondazione, 2008.
7- See the analysis of the early stages of this process in Callinicos, 1999.
8- Galloway, 2003.
9- Kouvélakis, 2005.
10- Callinicos and Nineham, 2007.
11- See for example Galloway, July 2008.
12- On the crisis in Attac, see Wintrebert, 2007.
13- Lafontaine, 2008.
-14Phillip Gordon, Liberté! Fraternité! Anxiety, Financial Times, 19 January 2002        
 15   ـ نظامی نهادی‌شده از گرایش‌های سیاسی رقیب دارد که برای سال‌ها در حال پالایش اکثریت رهبری علیه باند جناح راست به‌رهبری کریستین پی‌کواِت بوده است، جناح راست در حال حاضر در بی‌نظمی به‌سر می‌برد، بخشن به‌خاطر این که آن‌ها روی‌کرد کاندیداتوری واحد که اکنون از اعتبارافتاده است را حمایت می‌کردند، و بخشن به‌دلیل این که ابتکارهایNPA  بقیه‌ی لیگ را که حامی اکثریت قدیمی بودند متحد کرده است.
16- LCR, 2008.
17- See, on the LCR’s conception of the NPA, Sabado, 2008.
18- بحثی مفصل درباره‌ی انترناسیونال چهار وجود دارد به روایت مندل، 1979، فصل 18: 1، در حالی که روایت SWP بازبیان‌شده است در هارمن، 2007 . از این به‌بعد، منظور از انقلابیونهواداران جریان خاصی نیست، مثلن گرایش انترناسیونال سوسیالیستی یا انترناسیونال چهار، بل‌که منظور کسانی‌اند که در پی حمایت این مفهوم از فرآیند انقلابی هستند.
19- See, for example, Harman, 2008b.
20- For an exchange on these issues, see Bensaïd and others, 2003, especially pp15-19, and Callinicos, 2003.
21- For example, Holland, 1976.
22- Zappi. 2008.
23- To which the Socialist Party in England and Wales belongs.
24- On the SSP model, see the following exchange: Rees, 2002, and Smith, 2003.
25- Gonzalez, 2006, pp69-70.
26- See, for example, the open letter by various notable anti-liberal intellectuals-Autain and others, 2008.
27- Rees, 2001, p32. See also Callinicos, 2002, and Jaffard, 2008.
29- Sabado, 2008.
30- Callinicos, 2004, p4.
31- Anderson, 1999.
32- LCR, 2008.
33 ـ باید اشاره کرد که، به‌هر حال، آنان به چپ حرکت کردند. برخی که جانب گالووی را در انشعاب ریس‌پکت گرفتند به انتقاد از SWP برای گسست از او، بعد از کار دوستانه‌ی قبلی، پرداختند.‌ برای مثال، این را می‌توان در یکی از نق‌زدن‌های اصلی مارک استیل در اوضاع از چه قرار است؟(2008) مشاهده کرد. تفاوت ساده است: در اوایل سال‌های 2000 هم برتی‌نوتی و هم گالووی، در پاسخ به بالاگرفتن جنبش، به چپ حرکت کردند و SWP می‌توانست با هر دوی آنان به‌خوبی کار کند. وقتی که این جنبش‌ها شروع به افول کردند، هم برتی‌نوتی و هم گالووی به دلایلی که در مقاله آمد، به راست چرخیدند. در رویارویی با این شرایط، SWP در برابر تلاش گالووی برای تحت نفوذ قراردادن ما در ریس‌پکت به دفاع از خود برخاست. این به معنای غلط بودن کارکردن با هم او و هم گالوی نبود، بل‌که آن به اهمیت حفط استقلال سازمانی و سیاسی انقلابیون تاکید دارد. 
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در دسامبر 25, 2011 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: