آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

چرا حق با مارکس بود؟/فصل سوم

چرا حق با مارکس بود؟
بخش سوم: می گویند مارکسیسم، نوعی جبرگرایی است!
تری ایگلتون
برگردان: شهرام.ش


مارکسیسم نوعی جبرگرایی است. مارکسیسم به سادگی مردم را به مثابه ابزار تاریخ تلقی می کند و بدین‌سان آنان را از آزادی و فردیت شان محروم می نماید. مارکس به قانون آهنین و قطعی تاریخ باور داشت که با سرسختی و بدون هیچ نرمشی کار می کند و عمل بشر را یارای مقاومت در برابر آن نیست. تقدیر فئودالیسم این بود که سرمایه داری را به وجود آورد و  سرمایه داری نیز به صورت اجتناب ناپذیری به سوسیالیسم ختم خواهد شد. به همین ترتیب، تئوری تاریخ مارکس فقط نسخه ای سکولار از تقدیرگرایی و یا مشیت باوری است. مارکسیسم تهاجم به آزادی و شأن بشر است، به همان ترتیبی که دولت های مارکسیستی چنین هستند.
از این‌جا شروع می کنیم که چه چیزی شاخصۀ مارکسیسم است. مارکسیسم دارای چه    مشخصه هایی است که سایر تئوری های سیاسی فاقد آن هستند؟ پاسخ مشخصاً ایده انقلاب نیست که خیلی پیش از نوشته های مارکس موجود بوده است. و هم چنین مفهوم کمونیسم هم نمی تواند باشد. مفهومی که منشأ آن باستانی است. جنبش طبقه کارگر در اروپا زمانی به سمت ایده های سوسیالیستی جلب می شد که مارکس هنوز لیبرال بود. در حقیقت، بررسی هرجنبه سیاسی مجرّدی از اندیشه مارکس که یکتا و منحصر به فرد می باشد، بسیار مشکل است و پاسخ قطعاً ایده حزب انقلابی نیست، چیزی که از انقلاب فرانسه به ما به ارث رسیده است. در هر حال مارکس در این مورد بسیار کم صحبت کرده است.

در مورد مفهوم طبقه اجتماعی چه؟ در این مورد هم پاسخ منفی است. خود مارکس صراحتاً منکر ابداع این ایده توسط خود شده است. این درست است که مارکس نقش مهمی در بازتعریف کلیت مفهوم داشته است اما سند این ابداع  به نام او نخورده است. و هم چنین او خالق ایده پرولتاریا نبوده است، ایده‌ای که خیلی از متفکران قرن نوزده با آن آشنا بوده اند. درک او از مفهوم ازخودبیگانگی بیشتر از هگل ناشی می شود. گذشته از این مفهوم ازخودبیگانگی را متفکر بزرگ سوسیالیست و فمینیست ایرلندی، ویلیام تامپسون، خیلی قبل تر مورد استفاده قرار داده بود. هم چنین بعدتر خواهیم دید که مارکس در اولویت قائل شدن برای اقتصاد در حیات اجتماعی تنها نبوده است. مارکس به جامعه‌ای تعاون گرا و رها از استثمار باور داشت که خودِ تولیدکنندگان، آن را اداره می کنند و عقیده داشت که چنین وضعیتی تنها با ابزارهای انقلابی به دست خواهد آمد. اما ریموند ویلیامز سوسیالیست بزرگ قرن بیستم که خود را مارکسیست نمی دانست نیز به همین ترتیب می‌اندیشید. بسیاری از آنارشیست‌ها، لیبرتارین‌های سوسیالیست و دیگران می توانند در عین حالی‌که با حرارت مارکسیسم را رد می کنند، به این چشم انداز اجتماعی باور داشته باشند.
دو دکترین عمده در قلب اندیشه مارکس قرار گرفته است. یکی نقش اصلی و نخستین اقتصاد در حیات اجتماعی؛ و دومی ایده توالی شیوه های تولیدی در طول تاریخ است. ما کمی جلوتر خواهیم دید که هیچ‌کدام از این مفاهیم  اختراع شخص مارکس نیستند. پس آیا آن‌چه ویژه و منحصر به مارکسیسم است، نه مفهوم طبقه بلکه مفهوم مبارزه طبقاتی نیست؟ مطمئناً این مسئله به هسته مرکزی اندیشه مارکس نزدیک است، اما مفهوم مبارزه طبقاتی نیز همچون ایده طبقه توسط مارکس ابداع نشده است. این قطعه از شعر ”دهکده متروک“ را که اولیور گلداسمیت در مورد ملّاکی ثروتمند سروده در نظر بگیرید: جامه ای که بدن او را در کاهلی ابریشمینی می پوشاند نیمی از محصول کشتزارهای مجاور را بلعیده است.
تقارن و اقتصاد خود خطوط، به همراه تضاد منظم متوازن آن ها، با هدردهی و عدم توازن اقتصادی که توصیف می کنند، متباین است. این قطعه شعر به طور واضح در مورد مبارزه طبقاتی است. جامه ای که زمین‌دار از دهقانان مستأجر خود دزدیده است. و یا این جملات از ”کموس“ جان میلتون در نظر بگیرید: هر مرد مستحقی که اکنون به واسطه نیازهایش عذاب می بیند، اگر سهمی به نظر عادلانه و مناسب داشت، عیّاشانه متنعّم بود و در ناز    می پرورید، و از همان اندک، مبلغی را جمع می کرد و روی هم توده می کرد، برکت کامل طبیعت به خوبی توزیع می شد آن هم نه چندان اندک، بلکه به تناسب…
احساسات مشابهی توسط شاه لیر بروز داده شده است. در حقیقت میلتون این ایده را از شکسپیر دزدیده است. ولتر عقیده داشت که ثروت شیره جان فقر را می‌مکد و پروار می شوند، و دارایی بر نوک تعارض اجتماعی قرار دارد. همان‌گونه که خواهیم دید، استدلال ژان ژاک روسو نیز به همین ترتیب است. ایده مبارزه طبقاتی تحت هیچ شرایطی در انحصار مارکس نیست، هم چنان که خود او نیز چنین ادعایی ندارد.
با این وجود، این ایده بسیار برای مارکس مهم است. در حقیقت آن‌قدر مهم و حیاتی است که آن را به مثابه چیزی که تاریخ بشر را به پیش می برد، در نظر می گیرد. یعنی موتور محرّکه رشد و پیشرفت بشری و نه آن ایده ای که میلتون در نظر داشت. در حالی که بسیاری از اندیشمندان اجتماعی جامعه بشری را هم چون یک واحد ارگانیک در نظر آورده اند، آن چه نظرگاه مارکس را شکل می دهد، دسته بندی است. جامعه به وسیله منافع متقابل و متضاد ساخته شده است. منطق آن متعلق به تعارض است تا همبستگی. برای مثال، نفع طبقه سرمایه دار است که دستمزدها را پائین نگه دارد، و منفعت مزدبگیران در بالاتر بردن دستمزدها است.
اظهار نظر مشهور مارکس در مانیفست کمونیست که ”تاریخ تمام جوامع تاکنون تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است.“ به طور قطع منظور مارکس از این جمله معنای تحت اللفظی آن نیست. اگر مسواک کردن من در چهارشنبه گذشته به عنوان بخشی از تاریخ محسوب شود، آن گاه مشکل است که بتوان آن را در مبارزه طبقاتی لحاظ کرد. یک ضربه به توپ در بازی کریکت و یا وسواس بیمارگونه در رابطه با پنگوئن‌ها ارتباط چندانی با مبارزه طبقاتی ندارد. شاید گفته شود که ”تاریخ“ به وقایع عمومی و همگانی ارجاع می شود نه اتفاقات خصوصی و شخصی مانند مسواک زدن فلان فرد. اما جنجال و عربده کشی هایی که دیشب در بار به راه افتاده بود هم به اندازه کافی عمومی است. پس شاید تاریخ محدود و منحصر به رویدادهای عمده و مهم اجتماعی است. اما بنا به تعریف چه کسی؟ چطور می‌توان آتش سوزی بزرگ لندن را محصول مبارزه طبقاتی دانست؟ اگر مثلاً چه‌گوارا را کامیونی زیر گرفته می گرفت، تنها در صورتی می توانستیم این واقعه را به عنوان نمونه مبارزه طبقاتی محسوب کنیم که یک افسر سازمان سیا پشت فرمان آن بوده باشد. در غیر این صورت این فقط می توانست یک تصادف باشد. حکایت ستم بر زنان با تاریخ مبارزه طبقاتی درهم بافته شده است، اما تاریخ این ستم به مبارزه طبقاتی محدود نمی شود. این مسئله در مورد اشعار وردورث یا سیموس هنری نیز صدق می کند. مبارزه طبقاتی همه چیز را پوشش نمی‌دهد. 
احتمالاً منظور مارکس از این ادعا تفسیر لفظ به لفظ آن نیست. مانیفست کمونیست را باید پیش از هر چیز به عنوان نمونه ای از پروپاگاندای سیاسی درک کرد، و به این ترتیب مملو از صنایع ادبی و تزئینات نگارشی. با این حال مسئله ای مهم وجود دارد که تا چه میزان اندیشه مارکسیستی دارای شمولیت است. به نظر می رسد بعضی از مارکسیست ها با این اندیشه به مثابه تئوری همه چیز برخورد می کنند، اما مسلماً این مسئله  امکان ناپذیر است. در واقع  مارکسیسم چیز چندانی در مورد فلان نوع از ویسکی و یا ماهیت ناخودآگاه، رایحه برانگیزاننده گل رُز و یا چرا فلان چیز به جای هیچ چیز وجود دارد، به ما نمی گوید و این مسئله باعث بی اعتباری اش نمی شود. مارکسیسم قرار نیست که فلسفه ای همه جانبه باشد. مارکسیسم دلایل زیبا بودن و یا جنبه های اروتیک و یا چگونگی دستیابی یتزِ شاعر به طنینی نادر در اشعارش را  برای ما شرح نمی دهد. مارکسیسم اساساً در مورد مسائلی چون عشق، مرگ و معنای زندگی سکوت کرده است. به‌طور قطع مارکسیسم روایتی بسیار باشکوه برای عرضه دارد، روایتی که از طلوع تمدن بشری تا زمان حال و آینده را سراسر دربرمی‌گیرد. لیکن روایت‌های کلان دیگری نیز به جز مارکسیسم وجود دارند، مانند تاریخ علم یا ادیان و یا جنسیت که با وجود داشتن رابطه متقابل با آن، نمی توان آن ها را به مبارزه طبقاتی تقلیل داد. (پست مدرنیست ها مایل‌اند وانمود کنند که یا یک کلان روایت وجود دارد و یا انبوهی از     خرده روایت ها که البته چنین چیزی صحّت ندارد.) بنا بر این آن چیزی که مقصود مارکس از ”تمام تاریخ، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است“ این نبوده که هر واقعه ای که روی داده را جزئی از مبارزه طبقاتی به شمار آوریم. بلکه منظور مارکس این است که مبارزه طبقاتی بنیادی ترین اصل تاریخ بشری است.
سئوال این‌جاست که بنیادی به چه معنا؟ به عنوان مثال، به چه سبب اصل مبارزه طبقاتی از تاریخ ادیان، علم و یا ستم جنسی بنیادی تر است؟ طبقه الزاماً چنان بنیادی نیست که نیرومندترین انگیزه ها برای مبارزه سیاسی را فراهم نمی کند. در این زمینه به نقش هویت قومی بیاندیشید که در مارکسیسم به آن توجه اندکی شده است. آنتونی گیدنز ادعا می کند که جنگ های بین دولت ها، به همراه نابرابری های نژادی و جنسیتی، ”به اندازه استثمار طبقاتی اهمیت دارند.[1] اما از چه   جنبه ای دارای اهمیت های یکسانی هستند؟ از جهت اخلاقی و سیاسی اهمیت برابری دارند و یا از جهت دستیابی به سوسیالیسم اهمیت شان یکسان است؟ ما بعضی وقت ها چیزی را اگر مبنای مهمّی برای چیز دیگری باشد، بنیادین قلمداد می کنیم؛ اما این بسیار دشوار است که مبارزه طبقاتی را مبنای ضروری برای ایمان مذهبی، اکتشاف علمی و یا ستم بر زنان بیانگاریم، هر چند که با این مقولات بسیار درگیر است. این‌که با کنار گذاشتن این بنیان، بودیسم، فیزیک نجوم و مسابقه ملکه زیبایی دچار فروپاشی و نقصان شوند، چندان صحیح به نظر نمی رسد. این ها تاریخ های نسبتاً مستقل خودشان را دارند.
پس مبارزه طبقاتی اساس و بنیاد چه چیزی است؟ پاسخ مارکس می تواند دوگانه به نظر رسد. مبارزه طبقاتی بسیاری از رویدادها، نهادها و اشکال اندیشه را که در نگاه اول به آن بی ارتباط به نظر می رسند، شکل دهی می کند؛ و نقشی قاطع در گذار متلاطم از یک دوره تاریخی به دوره ای دیگر را ایفا می نماید. منظور مارکس از تاریخ ”همه آن چیزهایی که تاکنون اتفاق افتاده“ نیست، بلکه خط سِیری معیّن را مد نظر دارد. او واژه ”تاریخ“ را در معنای رشته وقایع عمده و مهم استفاده می‌کند، نه مترادف با همه هستیِ تاکنونِ بشری.  
بنا بر این آیا ایده مبارزه طبقاتی آن چیزی است که اندیشه مارکس را از بقیه تئوری های اجتماعی متمایز میکند؟ نه کاملاً. دیدیم که تعلق این مفهوم به او کمتر از مفهوم شیوه تولید است. آن‌چه در اندیشه او منحصربه‌فرد است این است که مارکس این دو ایده مبارزه طبقاتی و شیوه تولید- را در هم چفت می کند، و سناریویی تاریخی که به راستی جدید است را فراهم می‌آورد. این‌که چطور این دو ایده با یکدیگر هم ساز می شوند، موضوع مورد مناقشه میان مارکسیست ها بوده است، و خود مارکس به سختی در مورد این موضوع با سلاست صحبت کرده است. اما اگر به دنبال این باشیم که چه چیز خاصّ کار مارکس است، هیچ کاری بدتر از این نیست که در این نقطه توقف کنیم. در اصل، مارکسیسم تئوری و پراتیک تغییر بلند مدت تاریخی است. همان گونه که خواهیم دید، مشکل این‌که چه چیزی ویژگی خاص مارکسیسم است هم چنین این است که مسأله نمای (پروبلماتیک) مارکسیسم چیست.
در بیانی وسیع، برای مارکس یک شیوه تولیدی به معنای ترکیبی از نیروهای تولید معیّن با روابط تولید معیّن است. نیروی تولید به معنای هر ابزار و ادواتی است که با آن ها بر روی جهان کار انجام می‌شود تا حیات مادّی خود را بازتولید کنیم. این ایده همه چیزهایی که سلطه انسان و یا کنترل بر طبیعت به منظور اهداف تولیدی بالاتر را پوشش می دهد. کامپیوترها نیرویی تولیدی به حساب می‌آیند اگر در تولید مادّی به طور کلّی نقشی ایفا نمایند، نه در صورتی که از آن ها برای چت با قاتلین سریالی که خود را دوستی ناشناس جا   می زنند استفاده شود. الاغ‌ها در ایرلند قرن نوزدهم نیرویی تولیدی بودند. نیروی کار انسانی، نیرویی تولیدی است. اما این نیروها به شکل عریان وجود ندارند. این ها همیشه با روابط اجتماعی معیّن که مارکس از آن روابط بین طبقات اجتماعی را مراد می کرد، پیوند دارند. برای نمونه، یک طبقه اجتماعی ممکن است ابزار تولید را در تملک خود بگیرد و کنترل نماید، در حالی‌که طبقه دیگر خود را تحت استثمار آن بیابد. 
مارکس عقیده داشت که نیروهای تولیدی، همان‌گونه که تاریخ آشکار می‌سازد، گرایش به رشد و توسعه دارند. البته او ادعا نمی کند که آن ها همیشه در حال پیشرفت هستند، از آن‌رو که او به این نتیجه رسیده بود که نیروهای تولیدی       می توانند در دوره های طولانی انحطاط و رکود فرو روند. کارگزار این توسعه هر طبقه ای که باشد، تحت کنترل تولید مادّی است. در این تفسیر از تاریخ، چنین است که انگار نیروهای تولیدی آن طبقه‌ای را ”برمی‌گزینند“ که  بیشترین توانایی را در توسعه و بسط آن ها داشته باشد. در این جا مسئله ای اتفاق می‌افتد این است که وقتی روابط  اجتماعی غالب قادر به رشد دادن به نیروهای تولیدی نباشند، خود به مانعی برای رشد آن تبدیل می‌شوند. این دو به سرعت در تضاد با یکدیگر قرار می گیرند و صحنه آماده نمایش انقلاب سیاسی می گردد. آتش مبارزه طبقاتی تیز می شود و آن طبقه اجتماعی که توانایی و قابلیت بیشتری برای در اختیار گرفتن نیروهای تولید داشته باشد برای گرفتن قدرت از ارباب‌های سابق پیش می آید. برای مثال، سرمایه داری از این بحران به آن یکی، از این رکود به آن رکود، به خاطر روابط اجتماعی که درگیر آن است تلوتلو می‌خورد؛ و در نقطه معیّنی از رکود و انحطاط اقتصادی آن، طبقه کارگر حاضر و آماده است تا جانشین سرمایه داری شود و مالکیت و کنترل تولید را در دست بگیرد. هم زمان با این، مارکس ادعا می‌کند که هیچ طبقه اجتماعی جدیدی نمی تواند جانشین دیگری گردد تا زمانی که نیروهای تولیدی تا آن‌جا که امکان دارد به واسطه نیروهای پیشین توسعه یافته باشند.
این مسئله به‌طور بسیار موجزی در نقل قول مشهور ذیل بیان شده است:  در مرحله‌ای از پروسه رشد جامعه، نیروهای تولید مادی آن با مناسبات تولیدی یا مِلکی که صرفا اصطلاحی حقوقی برای بیان همان مناسبات تولیدی است موجودش، که تا آن زمان چارچوبی برای عملکرد این نیروها فراهم می‌آورده‌اند، دچار تناقض می‌شوند، و این مناسبات از اشکالی برای رشد نیروهای تولیدی مبدل به قیودی بر دست و پای آن ها می شوند. آن گاه دوران انقلاب اجتماعی فرامی‌رسد.[2]
مسائل و مشکلات بی شماری به همراه این تئوری وجود دارد، هم چنان که خود مارکسیست ها هوشمندانه به آن‌ها اشاره کرده‌اند. یکی آن‌که چرا مارکس روی‌هم‌رفته  توسعه مداوم نیروهای تولیدی را پیش فرض می گیرد؟ این یک حقیقت است که رشد تکنولوژیکی میل به متراکم شدن دارد، به این معنی که نوع بشر میل ندارد تا پیشرفت‌هایی که باعث موفقیت، کارائی و رفاه شده است را  کنار بگذارد. این تنها به این خاطر نیست که ما تا حدودی گونه ای خردگرا هستیم بلکه   هم چنین به این علت است که کمی سست و تنبل بوده و بنا بر این مایلیم در کار صرفه جویی کنیم. (این چنین فاکتورهایی است که باعث می شود تا طول صف‌های خریداران پشت صندوق‌ها تقریباً به یک اندازه باشد.) با داشتن اختراعی مثل ایمیل بسیار بعید خواهد بود که به دوران حکاکی روی الواح سنگی بازگردیم. ما هم چنین این قابلیت را داریم که دست آوردهای مان را به نسل های آینده منتقل کنیم. دانش تکنولوژیک به سختی نابود می شود، حتی اگر خود آن تکنولوژی از بین رفته باشد. اما این حقیقتی کلی است که چندان روشنگر نیست. مثلاً توضیح نمی دهد چرا نیروهای تولید در دوره ای معیّن بسیار سریع شکوفا می‌شوند اما در دوره‌ای دیگر برای قرن‌ها بی‌روح و راکد باقی می‌مانند. به هر صورت توسعه تکنولوژیکی عمده ای که وجود دارد، به غلبه روابط و مناسبات اجتماعی بستگی خواهد داشت، نه به جزئی جداناپذیر از خود حرکت. برخی مارکسیست ها اجبار به بهبود بخشی به نیروهای تولیدی را نه به عنوان یک قانون عمومی تاریخ بلکه به مثابه الزامی که خاص سرمایه داری است، در نظر می گیرند. آن ها این پیش فرض که از پس هر شیوه تولیدی، شیوه مولدتری باید ظهور کند را به چالش می گیرند. هر چند این که مارکسیست ها که خود مارکس را نیز مشمول این قضیه می کنند، نکته ای قابل اعتراض است.
و دیگر این‌که، روشن نیست که با چه مکانیسمی طبقات اجتماعی معیّنی برای انجام وظیفۀ ارتقا و رشد دهیِ نیروهای تولیدی ”برگزیده“ می شوند. نهایتاً این نیروها شخصیت هایی شبح گونه که قادر به بررسی چشم انداز اجتماعی و احضار کاندیدایی خاص برای یاری رساندن به آن ها باشند، نیستند. طبقه حاکم البته نیروهای تولیدی را به خاطر نوع‌دوستی ارتقا نمی‌دهد،  همان طور که قدرت را نیز با هدف سیر کردن گرسنگان و لباس پوشاندن بر تن برهنگان کسب نمی کنند. بلکه در عوض، به این گرایش دارند که منافع مادّی شان را پیگیری کرده و مازاد حاصل از کار دیگران را جمع آوری کنند. هرچند مسئله این است که در این پروسه  آن ها ناخواسته کلیت نیروهای تولیدی را رشد  می دهند، و به همراه آن (حداقل در دراز مدت) باعث پیشرفت معنوی و ‌علاوه بر آن ثروت مادی بشری خواهند شد. طبقه حاکم منابع را به گونه‌ای گسترده می‌سازد که اکثریت جامعه طبقاتی از آن بی‌بهره می ماند، اما با این کار ماترکی را می سازد که همه انسان‌ها روزی در آینده کمونیستی به ارث خواهند برد.
مارکس به وضوح می اندیشد که ثروت مادی می‌تواند به سلامت اخلاقی ما آسیب برساند. با این وجود او شکافی عمیق میان امور مادی و اخلاقی، آن‌گونه که متفکران ایده‌آلیست فرض می گیرند، نمی‌بیند. از نقطه نظر او، گشایش نیروهای تولیدی، رهایی قدرت‌های خلاق انسان و توانایی‌های او را به دنبال دارد. به یک معنی، تاریخ به هیچ وجه داستانی در مورد ترقی و پیشرفت نیست. بلکه به جای آن، ما از یک فرم از جامعه طبقاتی، از یک نوع از ستم و استثمار به فرم و نوعی دیگر در نوسان بوده ایم. به بیانی دیگر، این روایت ترسناک می‌تواند به عنوان جنبشی روبه جلو و رو به بالا تلقی شود، هم‌چنان‌که آدمی نیازها و امیال پیچیدۀ بیشتری را فراهم می کند، به طرق بغرنج تر و مطلوب تری در تعاون و مشارکت  قرار می گیرد، و انواع جدیدی از روابط و گونه های تازه ای از خشنودی و کامرواسازی را خلق می‌نماید.
انسان به مثابه یک کل، این میراث را در آیندۀ کمونیستی تصرف خواهد کرد؛ اما پروسه فراهم آمدن این میراث از خشونت و استثمار جدا نخواهد بود. در پایان، روابط اجتماعی برقرار خواهد شد که این ثروت انباشته را به نفع همه انسان ها مورد استفاده قرار دهد. ولی خود پروسه انباشت اکثریت عظیمی از انسان ها را از چشیدن ثمرات آن محروم می کند. این همان تعبیر مارکس است که تاریخ ”توسط جنبۀ تلخ و شریرانه اش به پیش می رود.“ این گونه به نظر می رسد که بی عدالتیِ امروز بهایی است که برای عدالت فردا پرداخت می شود. هدف با وسایل در تعارض قرار دارد؛ اگر هیچ استثماری در کار نباشد احتمالاً گسترش و شکوفایی قابل ملاحظه ای نیز در نیروهای تولیدی روی نخواهد داد، و اگر چنان گسترش و شکوفایی به وجود نیاید هیچ پایه مادی برای سوسیالیسم در کار نخواهد بود.
مارکس قطعاً حق داشت که امور مادی و معنوی را در مناقشه و هم بسته در نظر بگیرد. او به سادگی جامعه طبقاتی را به سبب بی‌رحمی اخلاقی آن  به باد لعنت نمی گیرد؛ او هم چنین تصدیق می کند که رضایت مندی معنوی مستلزم بنیادی مادی است. در قحطی نمی توان انتظار روابطی محترمانه را داشت. هر گسترشی در مراودات انسانی به همراه خود فرم هایی جدید از اجتماع و انواع تازه ای از تقسیم بخش بندی اجتماعی را به دنبال می آورد. تکنولوژی های جدید ممکن است که توانمندی انسان را با مانع مواجه کنند اما هم چنین می توانند باعث افزایش این توانمندی‌ نیز بشوند. هم چنان‌که نمی شود از مدرنیته بی‌فکرانه تجلیل کرد، نمی شود آن را با تکبر به دور انداخت. کیفیت های مثبت و منفی مدرنیته اکثراً جنبه هایی از یک پروسه هستند. به همین دلیل است که تنها یک رهیافت دیالکتیکی که می‌فهمد تضاد ذاتی آن چیست، قادر است به درستی آن را به انجام برساند.
با این حال، تئوری تاریخ مارکس مشکلاتی به همراه خود دارد. مثلاً، چرا سازوکار یکسانیتعارض بین نیروهای تولید و روابط تولید- در انتقال از یک دوران جامعه طبقاتی به دورانی دیگر عمل می‌کند؟ چه چیزی این سازگاری غریب را که در طول دوران تاریخی امتداد می یابد، توضیح می‌دهد؟ در هر صورت، آیا امکان پذیر نیست که یک طبقه حاکم در زمانی که هنوز در دوره های اولیه تکوین اش به سر می برد، توسط اپوزوسیون سیاسیِ که به‌قدر کافی قدرتمند است، سرنگون شود؟ آیا باید واقعاً تا زمان متزلزل شدن نیروهای تولیدی صبر کنیم؟ و امکان ندارد که رشد نیروهای تولیدی عملاً طبقه آماده جانشینی را به تحلیل برد  –مثلاً با شکل دادن به فرم های جدیدی از اصول و فنون ستمگرانه؟ این درست است که با رشد نیروهای تولیدی، کارگران ماهرتر، دارای سازماندهی بهتر، آموزش دیده و (شاید) به لحاظ سیاسی با اعتماد به نفس بیشتر و فرهیخته گردند؛ اما با همین منطق می توان در انتظار تانک ها، دوربین های نظارتی، روزنامه های دست راستی و شیوه های برون سپاری کار بیشتری نیز بود. تکنولوژی های جدید ممکن است مردم بیشتری را بیکار و در نتیجه به لختی و سکون سیاسی مبتلا کند. در هر حال، یک طبقه اجتماعی که برای انقلاب کردن آماده و مسلح باشد را عوامل بسیار متعددتری به غیر از توانایی اش در ارتقای نیروهای تولید، شکل می‌دهد.  ظرفیت‌های یک طبقه توسط گسترۀ کاملی از عوامل شکل می گیرد. و ما چگونه می دانیم که مجموعه ای خاص از روابط اجتماعی برای این منظور سودمند خواهد بود؟
تغییری در روابط اجتماعی را نمی‌شود به سادگی با ارتقای نیروهای تولیدی توضیح داد. هم چنین که تغییرات پیشگام و صف شکن در نیروهای تولیدی لزوماً باعث به‌وجود آمدن روابط اجتماعی جدید نمی شوند، همان‌گونه که انقلاب صنعتی محتملاً روشنگر آن است. همان نیروهای تولیدی می توانند با مجموعه های مختلف روابط اجتماعی هم زیستی داشته باشند. استالینیسم و سرمایه داری صنعتی را می توان مثال زد. وقتی که این سیر از کشاورزی دهقانی از دوران باستان تا دوران مدرن می آید، ثابت کرده است که گسترۀ وسیعی از روابط اجتماعی و اشکال مالکی امکان پذیر است. و یا همان مجموعه از روابط اجتماعی امکان دارد انواع متفاوتی از نیروهای تولیدی را بپروراند. به صنعت سرمایه داری و کشاورزی سرمایه داری توجه کنید. نیروهای تولیدی و روابط تولیدی در طول تاریخ دست در دست یکدیگر و به طور موزون نمی‌رقصند. حقیقت این است که هر مرحله توسعۀ نیروهای تولیدی، طیفی از روابط اجتماعی را امکان پذیر می‌سازد، و هیچ تضمینی مبنی بر این‌که کدام یک از آن ها براستی محقق می‌شوند، وجود ندارد. و نیز هیچ تضمینی برای این‌که یک عامل بالقوّه انقلابی در بزنگاه حساس و دشوار تاریخی به‌راحتی در دسترس خواهد بود، در کار نیست. گاهی حتی نمی توان طبقه ای را هم برای پیشرفت دادن نیروهای تولیدی پیدا کرد، همان‌طور که در مورد چین باستان همین مسئله اتفاق افتاد.
 با وجود این، پیوند و بستگی میان نیروها و روابط روشنگر است. قبل از هر چیز به ما اجازه فهمیدن این را می دهد که شما تنها می توانید روابط اجتماعی معینی داشته باشید اگر نیروهای تولیدی تا حد مشخصی توسعه یافته باشند. اگر بعضی از مردم بسیار بیشتر از بقیه در آسایش زندگی کنند، شما نیاز دارید که مازاد اقتصادی قابل ملاحظه ای را تولید کنید؛ و این تنها در نقطه ای معیّن از توسعه تولیدی قابل دسترس است. شما نمی توانید یک دربار سلطنتی باشکوه که مملو از خنیاگران، خدمت کاران، دلقک‌ها و حاجبان است را در حالتی که همه مردم برای زنده ماندن تمام وقت مجبور به بزچرانی و کاویدن زمین برای یافتن ریشه های مغذی هستند، سرپا نگه دارید.
مبارزه طبقاتی در اصل مبارزه‌ای است بر سر مازاد، و به این ترتیب احتمالاً تا زمانی که به مقدار کافی برای همه موجود نباشد، ادامه خواهد یافت. طبقه هنگامی به وجود می آید که تولید مادی به خوبی سازمان یافته باشد، به گونه‌ای که برخی از افراد را مجبور کند تا برای زنده ماندن، مازاد کار خود را به دیگری منتقل نمایند. زمانی‌که مازادی در کار نیست و یا مقدار کمی از آن وجود دارد، مثل دورانی که به آن کمون اولیه می گوئیم، همه باید کار کنند و هیچ کس قادر نیست از دسترنج دیگران استفاده کند و بنابراین طبقه ای هم در کار نیست. پس از آن، مازاد کافی برای تأسیس طبقات مثل طبقه لردهای فئودال، که زندگی شان از کار زیردستانشان تأمین می‌شد، به وجود می‌آید. تنها با سرمایه‌داری می‌توان مازاد کافی برای امحاء کمیابی و بدینسان لغو طبقات تولید کرد. اما فقط سوسیالیسم قادر به عملی کردن این امر خواهد بود.  
به هر حال روشن نیست که چرا نیروهای تولیدی بایستی همیشه بر روابط اجتماعی غالب شوند چرا دومی در برابر اولی فروتن و سربه زیر به نظر می‌رسد. گذشته از این، این تئوری چندان با روش مارکس که گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری، و یا در برخی موارد از برده‌داری به فئودالیسم را تصویر می‌کند، سازگاری ندارد. این هم درست است که همین طبقات اجتماعی که ذکرشان رفت اغلب، با وجود ناتوانی خود در توسعه بخشیدن به رشد تولیدی، برای قرن‌ها در قدرت باقی مانده‌اند.  
یکی از معایب آشکار این مدل، جبرگرایی آن است. به نظر می رسد هیچ چیز قادر به مقاومت در برابر پیشروی نیروهای تولیدی نباشد. تاریخ با منطقِ درونیِ اجتناب ناپذیرش کار می کند. یک ”سوژه“ مجرّد تاریخ وجود دارد (نیروهای تولیدی به طور مداوم رشد یابنده) که همه مسیر در راستای آن امتداد می یابد، و سیستم های سیاسی مختلف در امتداد آن ترتیب داده می شود. این تصوری متافیزیکی قدرتمندتر از پیش است. با این وجود، این یک سناریوی ساده لوحانه از پیشرفت نیست. نهایتاً، این قدرت و ظرفیت‌های انسانی است که به همراه نیروهای تولیدی رشد پیدا می‌کند و به سوی کیفیت بهتری از بشریت به پیش می رود. اما بهایی که ما برای آن پرداخته ایم بسیار وحشت انگیز است. هر پیشرفت نیروهای تولیدی یک پیروزی هم برای تمدن و هم بربریّت است. اگر خیزش‌ این نیروها امکانات جدید رهایی را به ارمغان آورده باشد، در عین حال آن‌چه که به دست می‌آید آغشته به خون است. مارکس دلال ساده‌لوح پیشرفت و ترقی نبود. او به خوبی از بهای سهمناک کمونیسم آگاه بود.
این نیز حقیقتی است که مبارزه طبقاتی به مردم آزادی را عرضه می کند. تصور این‌که اعتصابات، تحریم ها و اشغال محیط های کار را چند نیروی خیراندیش دیکته بکنند، سخت است. اما همین آزادیِ از پیش برنامه ریزی شده، اگر بتوان چنین چیزی گفت، چطور ضریبی برای پیشروی غیرقابل توقف تاریخ بوده است؟ در این‌جا مشابهتی با فعل و انفعال مسیحی بین مشیّت الهی و اختیار انسان وجود دارد. در آئین مسیحی، من زمانی که افسر پلیس محلی را خفه می کنم، عملی آزاده انجام داده‌ام؛ اما خداوند این عمل را از روز ازل پیش بینی کرده، و آن را از ابتدا در برنامه خود برای بشریت منظور داشته است. خداوند من را مجبور نکرد که مثل کُلفَت خانه لباس بپوشم و خودم را میلی صدا بزنم؛ اما او واقف به همه چیز است، او از پیش  می دانسته که من می توانم تدبیری که در مورد میلی داشته را به خوبی در ذهنم مجسم کنم. زمانی که به درگاه او دعا می کنم که یک خرس عروسکی شیک و نو به جای عروسک کهنه و   لک داری که الان روی بالش من خوابیده، نصیبم کند، این آن خدایی نیست که کوچک ترین نفعی را در حق من روا داشته بود، اما با شنیدن دعای من ذهن اش تغییر می یابد. خدا نمی تواند رأی خود را عوض کند. بلکه به جای آن از روز ازل تصمیم  می گیرد که به خاطر دعاهای من، که از روز ازل آن ها را دیده، یک خرس عروسکی به من ببخشد. به یک معنی، فرارسیدن پادشاهی خداوند در آینده از پیش مقرر نشده: پادشاهی تنها زمانی فرامی رسد که در زمان حال انسان ها برای تحقق آن بکوشند. لیکن این امر که انسان‌ها از روی اختیار خود برای حکومت آینده او تلاش می کنند، خود نتیجه حتمی‌الوقوعِ لطف و مرحمت خداوندی است. 
کنشِ متقابل مشابهی، بین آزادی و ضرورت در آرای مارکس موجود است. بعضی مواقع به نظر می رسد که او مبارزه طبقاتی را، با وجود این‌که به یک معنی مستقل است، به شدت مقید به شرایط معیّن تاریخی می کند، که گاه گاهی پی آمدش را می توان با قطعیت پیش بینی کرد. برای مثال به مسئله سوسیالیسم نگاه کنید. به نظر می رسد که مارکس ظهور سوسیالیسم را اجتناب ناپذیر می بیند. او چندین بار به این مسئله اشاره می کند. در مانیفست کمونیست، سقوط طبقه سرمایه دار و پیروزی طبقه کارگر به یک اندازه ناگزیر شرح داده شده است. اما این بدین خاطر نیست که مارکس باور به قانونی مخفی در تاریخ دارد که به هر روی چه انسان‌ها بکوشند و چه نه، راهنما به سمت سوسیالیسم خواهد بود. اگر این‌گونه بود، پس چرا  او بر ضرورت مبارزه سیاسی اصرار داشت؟ اگر سوسیالیسم واقعاً ناگزیر و حتمی‌الوقوع، لابد هر کسی می‌تواند فکر کند که کاری بیشتری از انتظار برای فرارسیدن آن از ما بر نمی آید و در این اثناء شاید بهتر باشد خورش کاری سفارش دهیم و یا بدن مان را خالکوبی کنیم. جبرگرایی تاریخی دستورالعملی برای تسلیم طلبی سیاسی است. در قرن بیستم، جبرگرایی تاریخی نقشی کلیدی در شکست جنبش کمونیستی در پیکار با فاشیسم ایفا کرد، جنبشی که خاطرجمع بود که فاشیسم چیزی بیشتر از جان دادن سیستم سرمایه‌داری در آخرین لحظات انقراض آن نیست. کسی ممکن است ادعا کند، در حالی که در قرن نوزدهم می شد بعضی اوقات مشتاقانه چشم انتظار امر حتمی‌الوقوع بود، این مسئله برای دوران ما صادق نیست. جملاتی که با ”اکنون این امر حتمی‌الوقوع است که…“ آغاز می‌شوند، عموماً طنین شوم آن را به خود می گیرند.
تصور مارکس از حتمی‌الوقوع بودن سوسیالیسم ابداً به این معنی نیست که ما می توانیم در تخت خواب مان راحت بمانیم. در عوض، او عقیده دارد سرمایه داری فقط زمانی شکست قطعی را خورده است که کارگران دلیلی برای اعمال کنترل آن نبینند و دلایل زیادی برای انداختن آن داشته باشند. آن ها خواهند فهمید که منفعت شان در تغییر سیستم است، و به این خاطر که اکثریت هستند، قدرت انجام این کار را نیز دارند. بنابراین کارگران مانند موجودات عقلانی عمل کرده و سیستمی آلترناتیو بنا خواهند نهاد. اصلاً چرا باید تحت رژیمی که می شود آن را به نفع خود عوض کرد، به زندگی فلاکت بار ادامه داد؟ چرا باید گذاشت که پای‌مان به طرز تحمل ناپذیری خارش داشته باشد، آن هم در زمانی که خودمان می‌توانیم آن را بخارانیم؟ درست همان‌طور که برای مسیحیان عمل انسانی دارای اختیار است و در عین حال بخشی از یک برنامه مقدّر، برای مارکس نیز فروپاشی سرمایه داری به طور اجتناب ناپذیری مردان و زنان را با اختیار و اراده آزاد خودشان به سوی نابودی کردن آن سوق خواهد داد.
سپس، مارکس در مورد آن‌چه حدود عمل انسان‌ها را تحت شرایط مشخص تعیین می کند، صحبت می کند. اما یقیناً این خود یک تناقض است، از آن‌رو که آزادی به این معنی است که هیچ چیز عمل شما را محدود نکند. شما مجبور نیستید یک قطعه آبدار گوشت خوک را حتی به‌فرض این‌که دل و روده تان از گشنگی به‌هم بپیچد، بخورید. به عنوان یک مسلمان عابد، احتمالاً ترجیح خواهید داد که از گرسنگی بمیرید. اگر فقط یک راهکار برای انتخاب پیش روی من باشد، و اگر برای من غیر ممکن باشد که آن را نپذیرم، آن گاه در این وضعیت من آزاد نیستم. سرمایه داری ممکن است در شُرُف نابودی قرار داشته باشد، اما احتمال آن وجود دارد که این سوسیالیسم نباشد که جای اش را  می گیرد. ممکن است فاشیسم یا بربریت باشد. ممکن است طبقه کارگر توسط فشار خردکننده سیستم، ضعیف‌تر و بی روحیه‌تر از آن شده باشد که بتواند به‌طور مؤثر عمل کند. در لحظه‌ای تیره و تار و بدون مشخصه، مارکس نشان می دهد که مبارزه طبقاتی ممکن است باعث ”ویرانی مشترک“ طبقات درگیر گردد.
و یا امکانی که مارکس نمی توانست کاملاً    پیش بینی کنداین‌که سیستم ممکن است طغیان های سیاسی را به‌وسیله رفرم دفع کند. سوسیال دموکراسی مانند سدّی میان آن و فاجعه عمل می کند. از این طریق، با مازادی که از نیروهای تولیدی توسعه یافته به‌دست آمده می‌توان انقلاب را خرید و آن را تطمیع کرد. این مسئله به هیچ‌وجه در طرح تاریخی مارکس نمی گنجد. به نظر می رسد او معتقد بوده که موفقیت و شکوفایی سرمایه داری صرفاً موقتی خواهد بود؛ و این‌که سیستم سرمایه داری سرانجام فروخواهد ریخت؛ و طبقه کارگر در آن هنگام به ضرورت قیام خواهد کرد و جانشین آن می شود. اما این طرح، اول از همه بسیاری از مسائل را نادیده می گیرد (مسائلی که از دوران مارکس تا کنون بسیار پیچیده تر شده‌اند) مثل این مورد که حتی یک سرمایه داری در بحران می تواند کماکان رضایت شهروندانش را به دست آورد. مارکس در آن زمان با شبکه فاکس نیوز و روزنامه دیلی میل طرف نبوده است.   
 البته آینده ای دیگر را نیز می توان در نظر داشت، یعنی این‌که هیچ آینده ای در کار نباشد. مارکس نمی توانست امکان به‌وجود آمدن هولوکاست هسته ای یا فاجعه زیست محیطی را پیش‌بینی کند. و یا این احتمال که طبقه حاکم با اصابت یک شهاب سنگ به زمین اعتبار و قدرت اش را از دست بدهد، سرنوشتی که بسیاری از آنان (طبقه حاکم) آن را نسبت به انقلاب سوسیالیستی مرجح      می دانند. حتی جبرگرایانه ترین تئوری تاریخی نیز در برابر چنین وقایع تصادفی محکوم به فنا است. با این حال، ما هنوز می توانیم بپرسیم که مارکس به راستی تا چه میزان در تاریخ به جبرگرایی معتقد بوده است. اگر آثار او چیز بیشتری از این ایده که نیروهای تولیدی زاینده روابط اجتماعی معیّنی هستند در بر نداشته باشد، آن گاه پاسخ ساده و واضح خواهد بود. این هم ارز یک جبرگرایی تمام عیار است، و همین‌طور موقعیتی که امروزه مارکسیست‌های بسیار کمی حاضر هستند تا در آن قرار بگیرند.[3] از این منظر، این انسان ها نیستند که تاریخ خود را می سازند؛ این نیروهای تولیدی اند که حیات غریب و بت واره گرایانه خودشان را هدایت می‌کنند.
با این همه، یک جریان متفاوت فکری در آثار مارکس وجود دارد، مبنی بر این‌که این روابط اجتماعی تولید است که نسبت به سایر موارد بر نیروهای تولیدی اولویت دارند. اگر فئودالیسم راه را برای سرمایه داری باز کرد، به این علت نبود که سرمایه داری می‌توانست نیروهای تولیدی را به طرز مؤثرتری رشد و ارتقا دهد؛ بلکه به این خاطر بود که روابط اجتماعیِ فئودالی برآمده از روستا به تدریج توسط روابط اجتماعی سرمایه‌داری کنار زده شد. فئودالیسم شرایطی را به وجود آورد که به طبقه جدید بورژوازی  امکان رشد می‌داد؛ ظهور این طبقه تنها در نتیجه رشد نیروهای تولیدی نبود. به‌علاوه اگر نیروهای تولید تحت تسلط فئودالیسم بسط می یافت، به این علت نبود که آن‌ها گرایش ذاتی به توسعه و رشد دارند، بلکه به دلیل منافع طبقاتی بود. همین‌طور نیز در دوره مدرن، اگر نیروهای تولیدی در طی دو قرن گذشته به سرعت زیاد رشد کرده است، به این دلیل بوده که سرمایه‌داری قادر نیست تا بدون گسترش دائمی زنده بماند.
در این تئوری آلترناتیو، انسان ها در قالب روابط اجتماعی و مبارزه طبقاتی در واقع نویسندگان تاریخ خود هستند. مارکس روزگاری اظهار کرد که او و انگلس بر ”مبارزه طبقاتی به عنوان نیروی محرکه بی‌واسطۀ تاریخ“ قریب به چهل سال تأکید کرده‌ بودند.[4] نکته اصلی در مورد مبارزه طبقاتی این است که پی‌آمدهای آن را نمی شود پیش‌بینی کرد، و بنا بر این جبرگرایی جای پای محکمی در آن نمی یابد. شما ممکن است این گونه استدلال کنید که تعارض طبقاتی است که قطعیّت دارد که این ماهیت طبقات اجتماعی است که منافع متضاد و ناسازگارِ متقابل را دنبال کنند، و این مسئله را شیوه تولید تعیین کرده است. اما تنها گاهی از اوقات است که این تعارضِ عینیِ منافع شکل یک پیکار سیاسی تمام عیار به خود می گیرد؛ و فهمیدن این که چگونه این پیکار می تواند به طریقی از پیش طراحی شده باشد، سخت است. مارکس ممکن است اندیشیده باشد که سوسیالیسم اجتناب ناپذیر است، اما به‌طور حتم او نمی اندیشید که لوایح قانونى ناظر بر بهبود نسبى وضع کارگران در کارخانه‌‌هاى انگلستان و یا کمون پاریس اجتناب ناپذیر و حتمی‌الوقوع بوده است. اگر مارکس واقعاً یک جبرگرای اصیل بود، احتمالاً می توانست به ما بگوید که در چه زمانی و چگونه سوسیالیسم محقق خواهد شد. مارکس بیشتر به‌عنوان پیامبری در تقبیح بی‌عدالتی شناخته می‌شود، نه به‌عنوان پیشگویی که به گوی بلورین خیره شده است. 
مارکس می‌نویسد، ”تاریخ هیچ گونه عملی انجام نمی دهد، فاقد هرگونه ثروت کلان است، هیچ جنگی را راه نیانداخته است. این انسان است، انسان واقعی زنده که همه این اعمال را انجام می دهد، که مالک می شود، که می جنگد؛ تاریخ هم چنان‌ شخصی علی‌حده نیست که انسان را هم چون وسیله ای برای نیل به اهداف خاص خود مورد استفاده قرار دهد؛ تاریخ چیزی جز فعالیت های انسان که به‌دنبال اهداف خویش است، نمی‌باشد.“[5]  زمانی که مارکس در مورد روابط طبقاتی در جهان باستان، قرون وسطی و یا جهان مدرن اظهار نظر می کند، غالباً آن ها را به‌عنوان مراحل اصلی ثبت می کند. او هم چنین تأکید می کند که هر شیوه تولید، از برده داری و فئودالیسم تا     سرمایه داری، قوانین رشد خاص خودش را دارد. اگر این چنین است، پس مارکس اصلاً لزومی ندارد در چهارچوب سفت و سخت یک پروسه تاریخی ”خطی“ بیاندیشد، که در آن هر شیوه تولید بنابر منطقی درونی به دنبال شیوه تولید دیگر می آید. در فئودالیسم هیچ ویژگی ذاتی که به‌طور محتومی آن را به سرمایه داری دگرگون سازد، وجود ندارد. دیگر یک رشته واحد که از میان پرده نقش دار تاریخ گذر کند وجود ندارد، بلکه مجموعه ای تفاوت ها و ناپیوستگی ها وجود دارد. این اقتصاد سیاسی بورژوایی است که در چهارچوب قوانین تکاملیِ جهان شمول می اندیشد، نه مارکسیسم. در واقع خود مارکس از این اتهام که می خواسته که کلّ تاریخ را تحت یک قانون واحد درآورد، شکایت داشت. او عمیقاً از چنین انتزاع های بی روحی که برازنده یک رمانتیسیست خوب است، منزجر بود.  مارکس تأکید می کند، ”اگر این متد نه به‌عنوان یک اصل محوری و راهنمای عملِ پژوهش بلکه به‌عنوان طرحی آماده که هرکس فاکت‌های تاریخی را به میل خود ترکیب کند، تعبیر شود،“، آن گاه ”متد ماتریالیستی به وارونه خود دگرگون می‌شود.“[6] مارکس هشدار می دهد که دیدگاه او از خاستگاه های سرمایه داری نباید ”به یک تئوری تاریخی-فلسفیِ مسیر عمومی که سرنوشت، ملت ها را صرف نظر از موقعیت های تاریخی که در آن قرار گرفته‌اند، برای شان تجویز می کند“[7] تغییر داده شود. اگر گرایش ها و جهت گیری‌های معیّنی در کار بر روی تاریخ وجود داشته، ضدّ این گرایشات هم بوده که نشان می دهد نتایج به‌دست آمده اطمینان بخش نبوده‌اند.
برخی مارکسیست ها به مورد ”تقدم و برتری نیروهای تولیدی“ کمتر اهمیت داده اند و تئوری جایگزینی که کمی بالاتر بررسی کردیم را بزرگ و پر اهمیت نشان داده‌اند. اما این احتمالاً بیش از حد تدافعی است. مدل پیشین به‌قدر کافی جایگاهی مهم در آثار مارکس دارد که بتوان اظهار کرد او به‌طور جدّی آن را اتّخاذ کرده است. به‌گونه ای که هم چون یک انحراف زودگذر و آنی به ‌نظر      نمی رسد. این مدل هم چنین طریقه ای است که مارکسیست هایی چون لنین و تروتسکی عموماً با آن مارکس را تفسیر می کردند. بعضی مفسران ادعا می کنند زمانی که مارکس کاپیتال را می‌نوشت، کم و بیش اعتقاد خود به نیروهای تولیدی به مثابه قهرمانان تاریخ را رها کرده بود. دیگران چندان ملزم نیستند. به هر حال، شاگردان مارکس مختار بودند هر ایده ای که در کارهای مارکس بیشتر معقول و موجّه می یافتند را برگزینند. فقط مارکسیست های بنیادگرا به آثار مارکس مانند کتاب مقدس می نگرند، و امروزه  نسبت آن ها به دسته‌های گوناگون مسیحی به مراتب کمتر است.
هیچ مدرکی مبتنی بر این‌که مارکس به‌طور کلی جبرگرا است وجود ندارد. جبرگرا به این معنی که قائل به آزاد بودن و اختیاری بودن اعمال انسانی نباشد. برعکس، او آشکارا معتقد به آزادی است، و خصوصاً در مقالات اش دائماً در این مورد صحبت می کند ‌که افراد چگونه می توانند (و بعضی اوقات باید بتوانند) درحالی‌که محدودیت های تاریخی بر انتخاب های شان مسلط است، به گونه ای متفاوت و متمایز عمل کنند. انگلس، که بعضی او را مطلقاً جبرگرا می دانند، برای تمام عمر از علاقمندان استراتژی نظامی بود که به سختی می توان آن را به تقدیر و سرنوشت احاله داد. مارکس بارها شجاعت و استحکام را برای کسب پیروزی سیاسی ضروری می‌شمرد، به نظر می رسد که تأثیر قاطعِ رویدادهای تصادفی و ناگهانی در فرایندهای تاریخی را پذیرفته باشد. این فاکت که طبقه کارگر رزمنده و میلیتانت فرانسه را وبا در 1849 ویران کرد، یکی از این قبیل نمونه‌ها است. 
در هر حال، انواع مختلفی از اجتناب ناپذیری وجود دارد. شما ممکن است بعضی چیزها را بدون این که جبرگرا باشید، ناگزیر و اجتناب ناپذیر ببینید. حتی لیبرتارین ها هم معتقد‌هستند که مرگ اجتناب ناپذیر است. اگر تعداد زیادی تگزاسی بخواهند خودشان را در یک باجه تلفن بچپانند، حتماً خطر خفگی بعضی های شان را تهدید خواهد کرد. این بیشتر به مسئله‌ فیزیک مربوط خواهد بود تا سرنوشت و تقدیر. این مسئله در این‌که آ‌ن ها خود را از روی اختیار و با اراده آزادشان در باجه تلفن حبس کرده اند، هیچ تغییری نمی دهد. اعمالی که آزادانه انجام می دهیم غالباً در نهایت به صورت قدرت هایی بیگانه رو در روی ما قرار می گیرند. تئوری های از خودبیگانگی و فتیشیسم کالایی مارکس دقیقاً بر این حقیقت استوار شده‌اند.
معانی دیگری نیز برای اجتناب ناپذیری و ناگزیر بودن وجود دارد. این ادعا که پیروزی عدالت در زیمباوه ناگزیر است شاید به این معنی نباشد که باید حتماً چنین شود. می تواند بیشتر از لحاظ اخلاقی و یا الزام سیاسی به این معنی باشد که شقّ دیگر وحشتناک تر از آن است که در تصور آید. ”سوسیالیسم یا بربریت“ نمی گوید که به‌طور حتم زندگی ما به یکی از این دو حالت ختم خواهد شد. این حکم می تواند به طریقی بر پی آمدهای باورنکردنیِ دست نیافتن به سوسیالیسم تأکید کند.  مارکس در کتاب ایدئولوژی آلمانی استدلال می کند که ”در زمان حاضر… انسان ها باید مالکیت خصوصی را براندازند،“  اما این ”باید“ بیشتر اندرزی سیاسی است تا این عقیده که آن‌ها انتخاب دیگری ندارند. از این‌رو مارکس کلاً نمی‌تواند جبرگرا باشد؛ اما فرمول‌بندی‌های متعددی در آثار او موجود است که درکی از جبرگرایی تاریخی را می رساند. مارکس بعضی اوقات قوانین تاریخی را با قوانین طبیعی مقایسه می کند، او در کتاب سرمایه از ”قوانین طبیعی سرمایه داری… با ضرورتی آهنین  به سمت نتایجی حتمی ختم میشود“[9] می نویسد. مارکس زمانی که مفسّری آثاراش را به‌عنوان پرداختن به تکامل جامعه هم چون یک فرایند تاریخ طبیعی توصیف می کند، ظاهراً با او مخالفتی ندارد. او   هم چنین به‌گونه‌ای تأیید آمیز قول یکی از منتقدان آثارش که آن ها را نشان دهندۀ ”ضرورتِ ترتیبِ اکنونِ چیزها، و ضرورتِ ترتیبِ دیگر به سمتی که اولی باید به‌طرز اجتناب ناپذیری سپری شود.“[10] می دانست، نقل می کرد. روشن نیست که چگونه این جبرگرایی سفت و سخت با محوریت مبارزه طبقاتی تطابق می‌یابد.
وقت هایی است که انگلس به صراحت قوانین تاریخی را از قوانین طبیعی متمایز می کند، و گاهی نیز درباره قرابت و پیوستگی بین آن ها بحث    می کند. مارکس با ایدۀ یافتن بنیانی برای تاریخ در جهان طبیعی معاشقه می کند، اما هم چنین تأکید ‌می کند که ما سازندۀ اولی هستیم، نه دومی. در مواقعی مارکس کاربرد زیست شناسی در تاریخ انسانی را نقد، و مفهوم قوانین تاریخیِ دارایِ اعتبار جهان‌شمولانه را رد می‌کند. مارکس مثل خیلی از متفکران قرن نوزدهمی اعتبار و اقتدار علوم طبیعی و سپس مدل عالی دانش را مصادره می کند تا برای نظریات‌اش مشروعیت کسب کند. اما او هم چنین ممکن است  باور داشته باشد که قوانین تاریخی که پیش‌تر ذکرشان رفت، با اطمینان به علمی بودنشان است که مشهور می‌شوند.
به هر حال، تأیید این‌که مارکس گرایش نزولی نرخ سود سرمایه داری را لفظ به لفظ مانند قانون جاذبه در نظر می گرفته، سخت است. او نمی توانسته عقیده داشته باشد که تاریخ همان گونه تحول   می یابد که توفان تندری. این درست است که مارکس خط سِیر رویدادهای تاریخی را هم چون برملا کننده خصلتی مهم و پرمعنی می‌بیند، اما او در این عقیده کاملاً تنها نیست. تعداد بسیار اندکی از مردم تاریخ بشری را کاملاً تصادفی می دانند. اگر هیچ نظم و قاعده یا زمینه‌ وسیع قابل پیش‌بینی در حیات اجتماعی موجود نباشد، ما ناتوان از هر عمل سودمند و مقصودمندی خواهیم ماند. این انتخابی میان قوانین آهنین از یک سو و هرج و مرج از سوی دیگر نیست. هر جامعه ای، مانند هر عمل بشری، هم چنان‌که چشم اندازهای امکان پذیر مشخصی را می گشاید، هم زمان چشم‌اندازهای دیگر را ملغی می کند. اما این تأثیر متقابلِ آزادی و اجبار به شکل ضرورت آهنین نیست. اگر شما می کوشید سوسیالیسم را در شریط اقتصادی ضعیف و رنجور بنا کنید، آن گاه بسیار محتمل است، همان‌طور که دیدیم، تلاش شما به نوعی استالینیسم ختم شود. این یک الگوی تاریخیِ کاملاً تصدیق‌شده است که آن را تعداد زیادی از تجارب خام اجتماعی تأیید می‌کنند. لیبرال ها و محافظه کاران که معمولاً رغبتی به بحث در مورد قوانین تاریخی ندارند، احتمالاً لحن خود را هنگامی‌که به این نمونه خاص می رسند، تغییر می دهند. اما این ادعا که تلاش شما حتماً به استالینیسم ختم می شود، به معنای چشم بستن بر احتمالات و اتفاقات آیندۀ تاریخ خواهد بود. شاید عامه مردم قیام کنند و قدرت را در اختیار خود بگیرند؛ یا شاید مجموعه ای کشورهای ثروتمند به‌طور غیرمنتظره ای به کمک شما بشتابند؛ یا شاید ناگهان کشف کنید که روی نفت خیزترین نقطه سیاره نشسته اید و می توانید از آن برای ساختن اقتصاد خود به روشی دموکراتیک بهره بگیرید. 
این تقریباً با خط سیر تاریخ یکسان است. به نظر نمی رسد مارکس باور داشته باشد که شیوه های مختلف تولید از برده داری باستان تا سرمایه داری مدرن، با الگویی تغییرناپذیر به دنبال یکدیگر آمده باشند. انگلس اشاره می کند که تاریخ ”غالباً در فراز و نشیب و به صورت زیگزاگ حرکت می کند.“[11] یکی آن‌که شیوه های مختلف تولید عیناً به تعقیب هم نمی آیند. آن‌ها می‌توانند در یک جامعه واحد با یکدیگر هم زیستی داشته باشند. و دوم این‌که، مارکس مدعی است که دیدگاه‌های او در بابِ گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری به‌طور خاص در مورد غرب صدق می کند و نباید جهان‌شمول تلقی گردد. تا آن‌جا که به شیوه های تولید مربوط می شود، همه ملت ها راه یکسانی در گذار از یکی به دیگری نپیموده اند. بلشویک ها توانستند تا از یک روسیۀ نیمه فئودال به دولتی سوسیالیستی جهش کنند بدون این‌که میان پرده طولانی مدت سرمایه داری فراگیر را طی کنند.  
مارکس در یک مرحله از حیات فکری خود عقیده داشت که هم وطنان آلمانی‌اش پیش از آن‌که طبقه کارگر بتواند به قدرت برسد، باید مرحله ای از حکومت بورژوازی را متحمل شود. اگرچه، کمی بعدتر به نظر می رسد که او این عقیده را رها کرده، و به جای آن ”انقلابی مداوم“ که این مراحل را به یکدیگر نزدیک تر می کند را پیشنهاد می نماید. دیدگاه تاریخی مشخصۀ روشنگری به لحاظ فرایند ارگانیکی دارای تحولی است، به‌صورتی که هر فاز به‌طور خودبه‌خودی یکی پس از دیگری پدیدار می شود تا کلیتی که آن را پیشرفت می دانیم، تأسیس شود. در مقابل، مشخصۀ روایت مارکسیستی، خشونت، آشوب، تعارض و بی نظمی شناخته شده است. حتماً پیشرفت وجود دارد؛ اما هم چنان‌که مارکس در نوشته های خود در مورد هندوستان توضیح می دهد، این پیشرفت مثل خدای مخوفی است که شراب را از کاسه سر قربانی‌اش می‌نوشد.
این‌که مارکس تا چه حد به ضرورت تاریخی معتقد است تنها مسئله‌ای سیاسی و اقتصادی نیست؛ بلکه هم چنین مسئله ای اخلاقی است. به نظر نمی رسد که او گمان می کرده که فئودالیسم یا سرمایه داری باید حتماً رخ دهند. با فرض یک شیوه تولید خاص، مسیرهای ممکنِ مختلفی برای خروج از آن وجود دارد. البته مطمئناً محدودیت هایی در این آزادی عمل وجود دارد. شما نمی توانید از یک مصرف کننده مرحله سرمایه داری به انسان شکارچی-گردآورنده تبدیل شوید، مگر این‌که شاید در این اثنا جنگی هسته ای روی داده باشد. نیروهای تولیدی توسعه یافته ای که چنین ترقی معکوسی را باعث شوند کاملاً غیر ضروری و نیز عمیقاً نامطلوب هستند. اما یک حرکت به‌خصوص وجود دارد که مارکس آن را اجتناب ناپذیر می داند. و آن نیاز به سرمایه داری به منظور رسیدن به سوسیالیسم است. سرمایه‌داری را نفع شخصی، رقابت ظالمانه و نیاز به بسط و گسترش دائمی، به پیش می راند، تنها سرمایه داری می تواند نیروهای تولیدی را به   درجه ای توسعه بدهد تا جایی‌که تحت مدیریت‌های متفاوت سیاسی، مازادی که آن ها تولید می کنند، می تواند برای تهیه مطلوبیت برای همه استفاده شود. برای داشتن سوسیالیسم، شما باید ابتدا سرمایه داری داشته باشید. یا به بیان دقیق تر، شما ممکن است که نیازی به داشتن سرمایه داری نداشته باشید، اما برای دیگری ضروری است. مارکس می اندیشید که روسیه ممکن است به جای این‌که سوسیالیسم را بر مبنای تاریخی از   سرمایه داری صنعتی بنا کند، بتواند به نوعی از سوسیالیسم مبتنی بر کمون های دهقانی دست یابد؛ اما او تصور نمی کرد که این امر بدون کمک منابع سرمایه داری در نقاط دیگر جهان صورت بگیرد. یک ملت خاص به این نیازی ندارد که سرمایه‌داری را تجربه کرده باشد، اما اگر می خواهد به سوسیالیسم برسد، سرمایه داری باید جایی موجود باشد.
این باعث برخی مشکلات آزاردهندۀ اخلاقی     می گردد. درست مثل آن مسیحیانی که شر را به‌عنوان نوعی ضرورت در طرح خداوند برای انسان می پذیرند، شما هم می توانید مارکس را به‌عنوان این ادعا که سرمایه داری علی رغم درنده خویی و غیرعادلانه بودن به منظور آینده سوسیالیستی که به ناگزیر در پی آن خواهد آمد باید تحمل شود، تعبیر کنید. در حقیقت نه تنها با بردباری تحمل شود بلکه فعالانه تقویت گردد. مارکس در آثارش چندین بار برای رشد سرمایه داری هورا کشیده است، تنها از این‌رو که مسیر سوسیالیسم هموارتر خواهد شد. برای مثال، در یک سخنرانی در 1847، او از تجارت آزاد به‌عنوان تسریع کننده ظهور سوسیالیسم دفاع می کند. مارکس هم چنین وحدت آلمان را به این دلیل می دانست که این امر سرمایه داری آلمانی را توسعه خواهد داد. چندین و چند جا از آثار او می بینیم که  این سوسیالیست انقلابی به رغبت خود خیانت می ورزد و چشم انداز سرمایه داری مترقی را بر بادرفته می داند و نقطه پایان ”بربریسم“ را بر آن می‌گذارد.
اخلاقیاتی این چنین قطعاً نامعلوم و مشکوک به نظر می رسد. چگونه با برنامه های جنایت آمیز استالین و مائو که به نام آینده سوسیالیستی اجرا می‌شد، فرق دارد؟ تا چه میزان هدف وسایل را توجیه می کند؟ و با توجه به این‌که امروزه افراد اندکی معتقداند که سوسیالیسم اجتناب ناپذیر و حتمی‌الوقوع است، آیا این خود دلیل بیشتری برای انکار قربانی بی‌رحمانه حال حاضر در قربان گاه آینده ای که هرگز نخواهد آمد نیست؟ اگر   سرمایه داری لازمه سوسیالیسم باشد، و اگر سرمایه داری ناعادلانه است، آیا این نشان نمی دهد که بی عدالتی به‌لحاظ اخلاقی قابل پذیرش است؟ اگر قرار است در آینده عدالتی باشد، آیا باید ظلم و بی‌عدالتی در گذشته وجود داشته باشد؟ مارکس در کتاب تئوری ارزش اضافی می‌نویسد که ”توسعه ظرفیت های نوع بشر به بهای قربانی شدن اکثریت انسان ها و حتی طبقات رخ می دهد.“[12] منظور مارکس این است که خیر انسان سرانجام از راه کمونیسم به پیروزی می‌رسد، اما در این راه رنج و عذاب و بی‌عدالتی فراوانی وجود دارد. رفاه مادی که در انتها آزادی را تأسیس خواهد کرد، ثمرۀ عدم آزادی است.
تفاوتی میان انجام عمل شر با نیت این که خیر از آن منتج شود، و تلاش برای تغییر شرّ دیگری برای استفاده خیر، وجود دارد. سوسیالیست ها مقصر سرمایه داری نبوده، و در مورد جرم و جنایت های آن بیگناه اند؛ اما با قبول این‌که این سیستم      فی الحال وجود دارد، عقلانی به‌نظر می رسد که موقعیت را قبول و تمام تلاش خود را برای بهبود آن انجام دهند. این امر ممکن است زیرا     سرمایه داری واقعاً شر نیست. این‌گونه اندیشیدن شدیداً یک طرفه است، خطایی که خود مارکس به‌ندرت مرتکب می شد. همان‌طور که دیده ایم، سیستم سرمایه داری آزادی را سبب شده است و علاوه بر آن بربریت را، رهایی را و به همراه آن اسارت و بردگی را. جامعه سرمایه داری ثروت عظیمی به‌وجود می آورد، اما به روشی که نمی تواند آن را در دسترس بیشتر شهروندانش قرار دهد. با این همه، این ثروت می تواند همواره در دسترس آورده شود. می تواند از اشکال فردگرا و آزمندانه ای که آن را پرورده‌اند رها شود، به کلیت اجتماع اعطاء  شود، و برای محدود کردن کار نامطبوع به حداقل ممکن مورد استفاده قرار بگیرد. و بدین‌سان     می تواند مردان و زنان را از زنجیرهای ضرورت اقتصادی آزاد کند و به دنیایی بیاورد که آن ها در تحقق پتانسیل خلاقانه‌شان آزاد باشند. این دیدگاه مارکس از کمونیسم است.
هیچ‌کدام از این ها حاکی از این نیست که ظهور سرمایه داری خیری مطلق بوده. بهتر می بود اگر رهایی انسان می توانست با خون، عرق و اشک به مراتب کمتری به‌دست آید. از این نظر، تئوری تاریخ مارکس، غایت مند و فرجام گرا نیست. یک تئوری غایت مند بر آن است که هر مرحله از تاریخ به‌طور اجتناب ناپذیری از آن چه پیش تر از بین رفته، ناشی می شود. هر مرحله ای از فرایند فی نفسه ضروری است، و همراه با همه مراحل دیگر برای دستیابی به هدفی معیّن حتمی و ناگزیر است. این هدف خود اجتناب ناپذیر است، و به مثابه دینامیسم پنهان کلّ فرایند عمل می کند. در این روایت هیچ چیز نمی تواند حذف شود، و همه چیز، هر قدر هم از قرار معلوم مضّر و منفی باشند، در خیر کلی سهیم است.
این آن چیزی نیست که مارکسیسم می آموزد. گفتن این که ”می توان کاپیتالیسم را چنان ترسیم نمود که به کار آینده ای بهبود یافته بیاید“ به طور ضمنی در بردارنده این مفهوم نیست که کاپیتالیسم دقیقاً به همین دلیل وجود دارد. سوسیالیسم نیز لزوماً از چنین قاعده ای پیروی نمی کند. این گزاره برای این اظهار نمی شود که بگوییم جنایت های کاپیتالیسم با ظهور سوسیالیسم توجیه می شود. هم چنین به این معنی نیست که کاپیتالیسم محکوم و موظّف به پدیدار شدن بود. شیوه های تولیدی ضرورتاً ظهور نمی کنند. با این عنوان که هر شیوه تولید به تمام مراحل ماقبل خودش با یک منطق درونی متصل شده است. هیچ مرحله ای از این روند برای خاطر مراحل دیگر موجودیت ندارد. امکان پرش و جهیدن از روی هر مرحله ای وجود دارد، چنان که بلشویک ها کردند. و آخر کار به هیچ وجه تضمین شده نیست. تاریخ برای مارکس حرکت در یک جهت خاصّ نیست. کاپیتالیسم می تواند برای ساختن سوسیالیسم مورد استفاده قرار بگیرد، اما این بدان معنی نیست که تمام پروسه تاریخی به نحو رمزآلودی برای رسیدن به این هدف در تقلّا بوده است.   
عصر سرمایه داری مدرن، مزیّت های غیر قابل تشکیک خویش را هم به همراه آورده است. سرمایه داری جنبه های مهمی از زیبایی شناسی و اصلاح مجازات ها، تا بهسازی کارآمد بهداشت و آزادی بیان را به ارمغان آورده است که فی نفسه گرانبها بوده اند، نه فقط به این دلیل که آینده سوسیالیستی نیز می خواهد به شیوه هایی از آن مزیّت ها بهره ببرد. اما این لزوماً به این معنی نیست که نظام سرمایه داری نهایتاً قابل توجیه است. ممکن است که در این باره بحث شود که حتی اگر جامعه طبقاتی برای منتهی شدن به سوسیالیسم اتفاق افتاده باشد، بهایی که بشریت مجبور بوده برای این نتیجه مبارک (سوسیالیسم) پرداخت نماید، بسیار گزاف بوده است. یک جهان سوسیالیستی چقدر خواهد توانست به حیات خود ادامه دهد، و چطور خواهد توانست به شکوفایی برسد، تا موجودیت خودش را عطف به رنجِ تاریخ طبقاتی، توجیه نماید؟ آیا خواهد توانست چنین کند بیش از آن چه یک نفر ممکن است آشویتس را توجیه کند؟ فیلسوف مارکسیست، ماکس هورکهایمر چنین نظری ارائه کرده است که ”خط سیر تاریخ در رنج و محنت آدمیان نهفته است. یک سری ارتباطات تبیینی و روشنگر میان این دو فاکت وجود دارد اما هیچ معنای توجیه کننده ای وجود ندارد“.
مارکسیسم در مجموع به مثابه یک چشم انداز تراژیک از جهان نگریسته نمی شود. کنش نهایی آن یعنی کمونیسم، خوشبینانه بودن این چشم انداز را عیان می سازد. اما بها ندادن به کشش تراژیک در بطن مارکسیسم برای نادیده گرفتن ژرفای پیچیده آن نیست. اما یک روایت نبایستی الزاماً به طور بد و غم انگیزی به پایان برسد تا تراژیک باشد. حتی اگر مردان و زنان احساس رضایت مندی در پایان آن داشته باشند، همین که اجدادشان بایستی به جهنّم برده می شدند تا آنان چنین احساس رضامندی کنند، تراژیک است. و نیز بسیاری خواهند بود که ناراضی اند و از یاد برده شده، اما به حاشیه تنزّل داده می شوند و به حساب نمی آیند. کوتاه اگر از زاویه یک رستاخیز تحت اللفظی بگوییم، ما هرگز نمی توانیم میلیون ها مغلوب و شکست خورده در طول تاریخ را جبران کنیم. تئوری تاریخ مارکس تنها از این حیث تراژیک است. 
این یک کیفیت است که به خوبی توسط اعجازاحمد اخذ شده است. او از مارکس حول مساله انهدام طبقه دهقانان سخن می گوید، اما این نکته در کار او یک کاربرد عمومی تر دارد. او     می نویسد ”یک معنای اختلال عظیم و زیان غیر قابل برگشت، یک معمّای اخلاقی در حین این که نه قدیم و نه جدید هیچ یک نمی تواند به تمامی مورد تایید قرار بگیرد، شناخت این امر که  رنجبر یکسره نجیب اما مخدوش و معیوب است، هم چنین شناخت این امر که تاریخ پیروزی ها و شکست ها به طور واقعی تاریخ تولیدات مادی است، و سوسوی یک امید، در پایان، که شاید چیزی نیک از دل این تاریخ بی رحم برآید.“ تراژدی لزوماً فاقد امید نیست. بلکه درست این است که هنگامی که آن را تأیید و تصدیق می کند، این کار را با ترس و لرز، و با قیافه ای وحشت زده به انجام برساند.
در پایان، نکته دیگری قابل ذکر است. مشاهده کرده ایم که خود مارکس، این مساله را فرض گرفته که وجود کاپیتالیسم، برای تحقّق سوسیالیسم ضروری و اجتناب ناپذیر بوده است. اما آیا این درست است؟ اگر کسی به دنبال توسعه نیروهای تولیدی از سطوح بسیار پایین بوده باشد اما تا جایی که مقدور است به روش هایی سازگار با ارزش های سوسیالیستی-دموکراتیک، آن وقت چه؟ این امری خطیر و وحشتناک دشوار خواهد بود. اما این، اگر بخواهیم سر دستی بگوییم، نظرگاه برخی از اعضای اپوزسیون چپ در روسیه بلشویک بود؛ و اگرچه این پروژه ای زمین خورده بود، اما این دعوی بسیار قوی است که آن یک استراتژی درست بود که می بایستی با توجه به اوضاع و شرایط مورد قبول واقع شود. در هر صورت، اگر کاپیتالیسم اتفاق نیفتاده بود، آن وقت چه؟
آیا بشریت نتوانسته است راهی کمتر سبعانه نسبت به آن چه مارکس بدان به مثابه با ارزش ترین خیرها می نگرد، برای تکامل بیابد_نظیر رفاه مادّی، وفور نیروی انسانی خلاّق، خودگردانی، ارتباطات جهانی، آزادی فردی، فرهنگ عظیم و شکوهمند و مانند آن؟ آیا یک تاریخ بدیل نخواهد توانست نوابغی هم پای رافائل و شکسپیر را از دل خود بیرون کشد؟ کسی شاید به شکوفایی هنر و علم در یونان باستان، ایران، مصر، چین، هند، بین النهرین و دیگر نقاط می اندیشد. آیا مدرنیته سرمایه داری واقعاً ضروری بود؟ چگونه کسی می تواند ارزش علم مدرن و آزادی بشر را در تقابل با کالاهای معنوی جوامع قبیله ای بسنجد؟ چه اتفاقی رخ می دهد اگر ما دموکراسی را در قیاس با هولوکاست قرار دهیم؟  
این سوال ممکن است بیش از روش های معمول آکادمیک به کار محک زدن بیاید. فرض کنید تعداد انگشت شماری از ما، از یک فاجعه اتمی یا زیست محیطی جان به در ببریم، و دوباره از اول دست به عمل دلهره آور ساختن تمدن بزنیم. با توجه به آن چه ما از دلایل و سبب های وقوع فاجعه می دانیم، آیا ما نخواهیم توانست این بار منطقاً تلاش کنیم که تمدّن را در مسیر سوسیالیستی بسازیم؟
*****
پانوشت ها:
1- به نقل از الکس کالینیکوس، تئوری مارکسیستی(1989) ص 143
2- مارکس، پیشگفتار نقدی بر اقتصاد سیاسی، در مارکس و انگلس: آثار منتخب(1968) ص 182
3- مؤثرترین دفاع از این تئوری در کتاب جی.ای.کوهن، تئوری تاریخ مارکس: یک دفاعیه (1978) یافت می‌شود. به ندرت یک ایده حامل خطاهای اصولی [برای شرح تئوری تاریخ مارکس] تا بدین اندازه درخشان است. بنگرید به ریگبی، مارکسیسم و تاریخ(1987) نظریه‌ای که آن را در اینجا بسط دادم.
4- به نقل از الکس کالینیکوس و کریس هارمن، طبقه کارگر دگرگون شونده(1983) ص 13
5- مارکس، خانواده مقدس(1973) ص 101
6- مارکس و انگلس، خلاصه مکاتبات(1975) ص 91-390
7- همان.، ص 94-293
8- نکته‌ای که جان مگویر ساخته، تئوری سیاست مارکس(1978) ص 123
9- مارکس، کاپیتال، جلد اول(1967) ص 9
10- به نقل از ت.باتامور، واژه نامه اندیشه مارکسیستی(1983) ص 140
11-  به نقل از اُمبرتو ملوتی، مارکسیسم و جهان سوم (1972) ص 6
12- مارکس، تئوری‌های ارزش اضافی، (1972) ص 134
13- به نقل از الفرد اشمیت، مفهوم طبیعت نزد مارکس(1971) ص 36
14- اعجاز احمد، طبقات، ملت‌ها و ادبیات در تئوری (1992) ص 228
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در دسامبر 25, 2011 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: