آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

وجدان کمونیست سابق/ایزاک دویچر

وجدان کمونیست سابق
ایزاک دویچر
برگردان: سیروس فرجاد
] به نقل از : نشریۀ آغازی نو، پاییز 1371، صص 41-236[

اشاره: ایزاک دویچر (67-1907)، متفکر مارکسیست مستقل لهستانی بود. او نخست به حزب کمونیست لهستان پیوست اما در طرفداری از نظرات تروتسکی، این حزب را ترک کرد اما به انترناسیونال چهارم نیز نپیوست. او پس از پایان جنگ جهانی دوم به لندن مهاجرت کرد و در آن جا به عنوان روزنامه نگار فعالیت می کرد. سه جلد زندگی نامۀ مشهور و درخشان لئون تروتسکی (پیامبر مسلح، پیامبر بی سلاح، پیامبر مطرود) برجسته ترین اثر اوست. او زندگی‌نامه استالین را نیز در یک جلد به نگارش درآورد. هر دوی این آثار به فارسی ترجمه شده است. نظرات دویچر تاثیر زیادی بر شکل‌گیری جریانات جدید و رادیکال چپ در بریتانیا در دهه‌های 1960 و 1970 داشت.
*****
ایناتسیو سیلونه حکایت می کند که روزی به شوخی به ]پالمیرو[ تولیاتی رهبر کمونیست ایتالیایی گفته بود که ”نبرد نهایی بین کمونیست‌ها و کمونیست‌های سابق خواهد بود.“ در این شوخی، قطرۀ تلخی از حقیقت نهفته است. در کارزارهای تبلیغاتی علیه روسیه و کمونیسم، کمونیست سابق، یا همراه سایق جنبش کمونیستی، سرآمد تیرآوران است. آرتور کُستلر با تندخویی خاصی که او را از سیلونه جدا می کند، نکتۀ همانندی را مطرح می‌کند: ”شما ضدکمونیست های آنگلوساکسون با آن روحیۀ منزوی و خیال های آسوده تان، همه از یک قماشید. شما از فریادهای کاساندراگونۀ (1) ما متنفرید و به عنوان متحدان خود از ما بیزارید. اما گذشته از همۀ این حرف‌ها، ما کمونیست‌های سابق تنها کسانی در جبهۀ شما هستیم که به درستی می‌دانیم ماجرا از چه قرار است.“
کمونیست سابق فرزند پر شر و شور سیاست این روزگار است. در عجیب‌ترین جاها و گوشه و کنارها پیدایش می شود. در برلن یقۀ شما را می گیرد تا داستان ”نبرد استالین گراد“ خود علیه استالین را مطرح کند؛ تو گویی برلن صحنۀ جنگ بوده است! او را دور و بر دوگل می‌یابید؛ در شخص آندره مالرو، نویسندۀ ”سرنوشت بشر“. در عجیب ترین محاکمۀ سیاسی آمریکا، ماه‌هاست که کمونیست سابق، انگشت اشاره‌اش را به سمت الجرهیس نشانه رفته است. روث فیشر یکی دیگر از کمونیست‌های سابق برای برادرش گرهارد ایزلر حکم محکومیت صادر کرده و دلخور است که چرا انگلیسی ها او را به ایالات متحدۀ آمریکا پس نمی‌دهند. جیمز برنام، تروتسکیست سابق، می خواهد پوست تاجران آمریکایی را به خاطر کمبود واقعی یا خیالی آگاهانۀ سرمایه دارانه‌شان بِکَنَد. او در برنامۀ عملی که  طرح ریزی کرده، سر سوزنی از شکست جهانی کمونیسم پایین تر نیامده است. و اکنون شش نویسنده کُستلر، سیلونه، آندره ژید، لویی فیشر، ریچارد رایت و استفان اسپندر گرد هم آمد تا ”خدایی که شکست خورد“ را رسوا و نابود کنند.

لژیون کمونیست های سابق در صفوف منظمی به پیش نمی رود. از هم گسیخته است و پراکنده. نفرات آن گرچه خیلی شکل یکدیگرند اما تفاوت‌هایی با هم دارند. خصوصیت همگانی دارند و ویژگی‌های فردی. همگی سپاه و اردوگاهی را ترک کرده‌اند؛ برخی به عنوان مخالف اعتقادی، برخی به عنوان فراری از خدمت و برخی چون ایلغارگر. برخی بی سر و صدا به مخالفت اعتقادی خود چسبیده اند، در حالی‌که دیگران با ادعای جاه و مقام در سپاهی که مخالف آن بودند، گوش فلک را کرده اند. همه تکه های نخ نمایی از اونیفورم  قدیمی شان را به همراه تکه پاره هایی از لباس پر زرق و برق جدید بر تن دارند. و همه، دل‌گیری‌های قدیمی و بازمانده های شخصی شان را یدک      می کشند.
از این ها برخی زودتر و برخی دیرتر به حزب پیوسته اند. تجربه های بعدی شان با تاریخ     پیوست شان بی ربط نیست، مثلا آن ها که در   سال های دهۀ بیست به حزب پیوستند، وارد جنبشی شدند که میدان گسترده ای برای     آرمان خواهی انقلابی داشت، ساختار حزب هنوز شکل پذیر بود و در قالب سلسله‌مراتبی توتالیتر منجمد نشده بود. هنوز شرافت کمونیستی یک روشنفکر در حزب ارج داشت و هنوز یکسره به مصالح دولتی مسکو واگذار نشده بود. آن‌ها که در دهۀ سی به حزب پیوستند، تجربۀ خود را از سطح خیلی پایین‌تری آغاز کردند. این‌ها از همان آغاز در پادگان های حزبی، آلت‌دست گروهان های ارشد حزب بودند.
کیفیت یادمانده‌های کمونیست های سابق متاثر از این اختلاف است. سیلونه که در سال 1921 به حزب پیوسته بود، به گرمی از اولین تماس خود با آن یاد می‌کند. حکایت او، آن شور فکری و و شعف روحی را که در روزهای آغازین در بطن کمونیسم وجود داشت، به خوبی بیان می کند. برعکس، یادمانده‌های کستلر و اسپندر، که در سال های 1930 به حزب پیوسته‌اند، نشان گر سترونی مطلق فکری و اخلاقی حزب، در همان تماس اول است. سیلونه و رفقای او، چه پیش و چه پس از آن‌که درگیر وظایف روزانه و یکنواخت و توان فرسای حزب شوند، به شدت درگیر اندیشه‌های بنیادین بودند. در روایت کُستلر، همۀ مسائل مربوط به اعتقادها و آرمان های شخصی از همان ابتدا تحت‌الشعاع تکالیف حزبی است. کمونیستی که در دوره های بعدی به خدمت حزب در می آمد، به سختی چنین فرصتی داشت که بتواند هوای پاک انقلاب را تنفس کند.
با این همه، انگیزه های اولیه در پیوستن به حزب، اگر نگوییم یکسان بود، باید گفت که چه بسا همگون بود. تجربۀ بی عدالتی و تحقیر، احساس ناایمنی ناشی از آفت های اقتصادی و بحران های اجتماعی، آرزوی آرمان بزرگ یا راهنمای فکری قابل اتکایی برای گذار از هزارتوی سست‌بنیاد جامعۀ مدرن. آن نوآمده، نکبت نظام کهنۀ سرمایه‌داری را تحمل‌ناپذیر می‌یافت و شعلۀ فروزان انقلاب روسیه بر این نکبت به شکل بی‌سابقه‌ای روشنایی می‌انداخت.
سوسیالیسم، جامعۀ بی‌طبقه و زوال دولت همه نزدیک می‌نمود. کمتر کسی از نوآمدگان، پیشاپیش تصویری از رنج و خون و اشکی که در راه بود، داشت. آن‌که به لحاظ فکری به کمونیسم گرویده بود، خود را پرومته‌ای جدید می‌انگاشت؛ با این فرق که خشم زئوس او را به صخره نخواهد دوخت. کستلر، امروز احوال آن روز خود را چنین به یاد می‌آورد: هیچ‌چیز دیگر نمی توانست آرامش و صلح درونی او را بر هم زند، مگر ترس های گاه به گاه از دست دادن دوبارۀ ایمان.
اکنون، کمونیست سابق، با تلخی خیانت به امیدهایش را محکوم می‌کند. به نظر او، این ماجرا کم و بیش بی سابقه می آید. در حالی که او با فصاحت تمام به تشریح انتظارها و توهمات گذشته‌اش می پردازد، شگفتا که در آن نشانی از آوایی آشنا می یابیم؛ وردزورث (wordsworth) سرخورده و هم‌روزگارانش نیز با همین شور و شوق دوران جوانی به انقلاب ناپلئون می‌نگریستند.
زندگی در آن سپیده‌دم چه شادمانه بود،
و جوانی، چه بهشتی بود!
روشنفکر کمونیستی که پیوندهای عاطفی اش را با حزبش می گسلد، می‌تواند شخصیت والایی را در زمرۀ نیاکان خود بشمارد. بتهوون همین که فهمید کنسول اول می خواهد بر تخت جلوس کند، سرصفحه ”اروییکا“ی خود را پاره پاره کرد. همان سرصفحه ای که بر روی آن سمفونی اش را به ناپلئون تقدیم کرده بود. وردزورث تاج گذاری ناپلئون را ”واگشت غم انگیزی برای تمام بشریت“ دانست. شیفتگان انقلاب فرانسه در سراسر اروپا وقتی دریافتند که آزادگر اهل کُرس و دشمن جباران، خود، جبار و ستمگر است، بر جای خشکیدند.
وردزورث‌های روزگار ما نیز همین‌گونه از تماشای برادرخواندگی هیتلر و روبین‌تروپ، دچار حیرت شده‌اند. اگر در روزگار ما، اروییکای جدیدی آفریده نشده، دست‌کم تقدیم نامه های بسیاری از  سمفونی های نانوشته با خشم و خروش پاره پاره شده است.
در ”خدایی که شکست خورد“، لویی فیشر کم و بیش با پشیمانیِ نه چندان قانع‌کننده‌ای می کوشد توضیح دهد که چرا مدتی چنین طولانی دنباله رو کیش شخصیت استالین بوده است. او به تحلیل انگیزه های گوناگونی می پردازد -که برخی تند و برخی کند- لحظۀ بیداری مردم را از فریب استالینیسم تعیین می کنند. نیروی سرخوردۀ اروپایی از ناپلئون نیز تا همین اندازه ناهم طراز و دمدمی مزاج بود. یوگو فُسکُلو شاعر بزرگ ایتالیایی و یکی از سربازان ناپلئون، که قصیده ای هم ”در ستایش ناپلئون آزادگر“ سروده، پس از صلح کُمپوفُرمیو از بت خود روی گرداند. (این قرارداد صلح می‌بایست برای یک ژاکوبن ونیزی همان‌اندازه تکان‌دهنده بوده باشد که قرارداد شوروی و نازی‌ها برای یک کمونیست لهستانی بود.) اما کسی چون بتهوون هفت سال دیگر هم شیفتۀ ناپلئون ماند تا ببیند که آن جبار، نقاب جمهوری خواهی خود را می‌افکند. این هم مانند دادرسی‌های مسکو و  پاک سازی های سال های 1940، ”چشم‌بازکننده“ بود.
داستانی غم‌انگیزتر از سرنوشت انقلابی بزرگ پیدا نمی شود که زیر همان مشت پولادینی جان     می دهد که قرار بود از آن در مقابل دشمنان خارجی اش دفاع کند. نمایشی نفرت انگیزتر از سیاهکاری‌های ما بعد انقلابی که زیر لوای آزادی به صحنه آمده باشد، وجود ندارد. در رسوا کردن و شوریدن بر ضد این نمایش، از دیدگاه اخلاقی، کمونیست سابق همان اندازه حق دارد که ژاکوبن سابق حق داشت.
اما آن‌طور که کستلر ادعا می کند، آیا     کمونیست های سابق تنها کسانی هستند که ادعا می‌کنند به درستی می‌دانند ماجرا از چه قرار است. می شود دل به دریا زد و گفت جریان درست برعکس است. کمونیست های سابق به درستی کمتر از همه می دانند که ماجرا از چه قرار است.
به هر روی، ادعای معلم‌مآبانۀ کمونیست های سابق اهل قلم، سخت گزاف به نظر می‌آید. اغلب آنان –سیلونه یک استثناء بارز است-  هرگز در متن یک جنبش کمونیستی واقعی و در بطن سازمان مخفی یا علنی آن نبوده‌اند. آن‌ها بر روی هم در حاشیۀ ادبی و روزنامه‌نگارانه حزب حرکت می‌کردند. درک آن‌ها از نظریه و ایدئولوژی کمونیستی چه بسا از ذوق ادبی‌شان سرچشمه گرفته که گاه بسیار تیز، اما اغلب گمراه‌کننده است.
از این بدتر، ویژگی کمونیست سابق آن است که توانایی بریدن از گذشتۀ خود را ندارد. واکنش های حسی او به محیط گذشته اش، او را پیوسته در چنگال مرگبار خود می‌فشارد و مانع می‌شود که او درامی را که خود در آن درگیر و یا نیمه‌درگیر بوده، درک کند. تصویری که او از استالینیسم و کمونیسم تهیه می‌کند، دخمة عمیقی است آکنده از دهشت‌های روحی و فکری. با دیدن این تصاویر، آدم های ناوارد از دنیای سیاست به عرصۀ اهریمن‌شناسی ناب کشیده می شوند. تاثیر هنری چنین تصویری گاه ممکن است نیرومند باشد -دیو و دهشت در بسیاری از شاهکارهای شاعرانه راه یافته‌اند- اما از نظر سیاسی اتکاء ناپذیر و خطرناک است. البته، حکایت استالینیسم آکنده از دهشت است. اما این تنها یک وجه موضوع است. و حتی خود این وجه، یعنی وجه دیووار آن، می‌باید به زبان منافع و انگیزه های انسانی ترجمه شود. کمونیست سابق حتی نمی کوشد به این ترجمه دست زند.
کستلر در جرقۀ کمیابی از انتقاد از خود ناب تصدیق می‌کند که:
”بر روی هم حافظۀ ما به گذشته رنگ رمانتیک می زند. اما وقتی کسی از کیشی می برد و یا دوستی به او خیانت می کند، کارکرد حافظه واژگونه می‌شود. تجربۀ اصلی، در پرتو دانش بعدی، پاکی خود را از دست می‌دهد و زننده و آلوده به نظر می‌آید. من در این صفحات کوشیده ام فضای درونی را که این تجربه ها را در آن گذرانده ام (در درون حزب کمونیست) بازسازی کنم و می‌دانم که در این کار موفق نبوده‌ام. استهزاء، خشم و شرم همیشه مزاحم بودند. شورهای آن دوران انگار به گمراهی و قطعیت ذاتی‌شان به دنیای محصور معتادان تبدیل شده است. شبح سیم خاردار بر زمین بازی کژ و کوژ حافظه سایه انداخته است. آن ها که در دام توهم بزرگ عصر ما گرفتار شدند و زشت کاری های اخلاقی و فکری آن را زیسته‌اند، یا خود را به دست اعتیاد جدیدی از نوع مخالف آن می‌سپارند یا محکوم‌اند که بازماندۀ عصر را در خمارزدگی زندگی کنند.“
این حرف در مورد همۀ کمونیست‌های سابق البته صادق نیست. لابد برخی هم‌چنان احساس می‌کنند که تجربه‌شان عاری از آن آه‌های سوزناک احتضار است که کستلر بدان اشاره دارد. با این همه، کستلر در این‌جا تصویری صادقانه و درستی از آن‌گونه کمونیست های سابق ترسیم کرده است که خودش هم یکی از آنان است. اما به سختی ممکن است این شرح احوال را با آن ادعا –این‌که برادرخواندگانی که او به سخن گوی شان تبدیل شده، تنها کسانی هستند که به درستی می دانند ماجرا از چه قرار است- به توان دو رساند. درست مثل این می‌ماند که کسی دچار ضربتی کاری شده ادعا کند او تنها کسی است که به راستی از کار زخم و جراحی سر در می‌آورد. بیشترین چیزی که کمونیست روشنفکر سابق می داند، یا دقیق تر بگوییم احساس می کند، بیماری شخص خودش است. چه، او از ماهیت خشونتی که باعث این ضربه شده، هیچ نمی‌داند، تا چه رسد به درمان.
این احساساتی گری غیرمنطقی بر تکامل بسی از کمونیست های سابق تسلط داشته است. سیلونه می‌گوید:
”منطق مخالفت به هر قیمت، بسیاری از کمونیست های سابق را از آغازگاه‌شان خیلی دورتر رانده است. تا جایی که برخی به دامان فاشیسم در غلطیده‌اند.“
آن آغازگاه‌ها چه بودند؟ همۀ کمونیست‌های سابق، کم و بیش به اسم دفاع از کمونیسم از حزب بریدند. همۀ آن‌ها کم و بیش عزم داشتند از آرمان سوسیالیسم در برابر استفاده های ناشایست بوروکراسی حزبی پیرو مسکو دفاع کنند. همۀ آن‌ها، کم و بیش، آغازگاه‌شان این بود که آب آلودۀ انقلاب روسیه را دور بریزند تا نوزادی را که در آن شنا می‌کنند، حفظ کنند.
این نیت‌های نیک دیر یا زود فراموش یا رها شدند. بدعت‌آور، پس از آن‌که از بوروکراسی حزبی به اسم کمونیسم برید، تا بریدن از کمونیسم پیش می‌رود و ادعا می‌کند که دریافته است ریشۀ شر عمیق‌تر از آن است که او ابتدا گمان می‌کرد. حتی اگر کند و کاو او در این ریشه‌یابی، به غایت کاهلانه و کم‌مایه باشد. او دیگر مدافع سوسیالیسم در برابر سوءاستفاده‌های غیرشرافت‌مندانه نیست، که مدافع بنی نوع بشر در برابر مغالطۀ سوسیالیسم است. او دیگر آب گل‌آلود انقلاب روسیه را برای حفظ نوزاد بیرون نمی ریزد؛ که دریافته است که آن نوزاد، هیولایی است که باید خفه شود. اینجاست که بدعت‌آور به مرتد تبدیل می‌شود.
این‌که کمونیست سابق چه حد از آغازگاه خود فاصله می‌گیرد، این‌که، به گفتۀ سیلونه، به فاشیسم می گراید یا خیر، بستگی به سیرت و سلیقۀ شخصی وی دارد. (مرتد-گیری های ابلهانه استالینیستی چه بسا کار کمونیست سابق را به افراط می کشاند). اما گذشته از سایه-روشن‌ برخوردهای فرعی، قاعده این است که کمونیست سابق دست از مخالفت با سرمایه داری می‌شوید و به دفاع از آن بر می خیزد و در این کار از زیر پا گذاشتن اخلاق، چشم‌پوشیدن بر حقیقت، به میدان آوردن تنگ‌نظری و تنفر شدید، که استالینیسم وی را از آن سرشار کرده، باکی ندارد. او هم‌چنان یک فرقه‌گراست؛ یک استالینیست واژگونه. تنها شکل پخش رنگ ها تغییر کرده است. آن گاه که کمونیست بود، تفاوت چندانی میان فاشیست ها و سوسیال دموکرات ها نمی دید. حال که ضد کمونیست شده، تفاوتی میان کمونیسم و نازیسم نمی بیند. آن روز ادعای خطاناپذیری حزب را پذیرفته بود. امروز خودش را خطاناپذیر می‌پندارد. همان گونه که روزگاری گرفتار ”بزرگ ترین توهم زمانه“ بود، اکنون رهایی از بزرگ ترین توهم زمانه رهایش نمی‌کند.
توهم پیشین او، دست‌کم دارای ایده‌آلی مثبت بود. فروریختن توهم اش، اما یکسره منفی است. بنا بر این نقش او، چه از نظر سیاسی و چه از نظر فکری، بی‌ثمر است. از این جهت نیز او به مانند ژاکوبن سابق تلخ‌کام عصر ناپلئونی است وُردزوُرث و کُلِریج چنان گرفتار ”خطر ژاکوبنی“ بودند که این هراس حتی بر نبوغ شاعرانه شان نیز سایه افکنده بود. آری، این کلریج بود که در مجلس عوام لایحۀ منع رفتار ستم گرانه با حیوانات را به عنوان ”بارزترین نمونۀ قانون‌گذاری ژاکوبنی“ محکوم کرد. آری، ژاکوبن سابق، پیشتاز ارتجاع ضد ژاکوبنی در انگلستان گشت. تاثیر او، چه مستقیم و چه غیرمستقیم، در بسیاری از کارها محسوس بود؛ در لایحه های مربوط به ”نوشته های فتنه انگیز و مکاتبات خیانت کارانه“، ”لایحۀ اعمال خیانت کارانه“، ”لایحۀ گردهمایی های فتنه انگیز“، در شکست اصلاحات پارلمانی، در به تعلیق افتادن قانون هابیاس کورپس (2)، در واپس‌انداختن آزادی اقلیت‌های مذهبی در انگلستان دست‌کم برای دو نسل. و از آن جا که دوران کشمکش با فرانسۀ انقلابی، دورانی نبود که بشود دست به ”تجربه های خطرناک“ زد، تجارت برده نیز جواز زندگی گرفت، به نام آزادی.
کمونیست سابق ما هم درست به همین ترتیب با برشمردن بهترین دلایل، به بدترین کارها دست می‌زند. او هر بار که ”پیگرد خرابکاران“ در دستور کار قرار می گیرد، در صف اول است. نفرت کورش از ایده آل گذشته اش، خمیرمایۀ محافظه کاری روزگار ماست. بارها، معتدل‌ترین شکل ”دولت رفاه“ را به عنوان ”قانون گذاری بلشویکی“ محکوم کرده است. و برای به وجود آوردن فضای اخلاقی‌ای که همتای مدرن ارتجاع ضدژاکوبنی انگلیسی است، سخت مایه می‌گذارد.
این کارهای عجیب، بازتاب بن‌بستی است که در آن قرار گرفته، اما این تنها بن‌بست او نیست که تکه‌ای است از بی‌راهه‌های که یک نسل تمام زندگی از هم گسیخته و گیج خود را در آن پیش می‌برد.
قرینه سازی تاریخی که در این‌جا طرح کردیم، زمینۀ گسترده‌ای از هر دو دوران را در بر می گیرد. همان‌طور که روزی دنیا به فرانسۀ ناپلئونی و اتحاد مقدس تقسیم می‌شد، امروز به دو قطب استالنیسم و اتحاد ضداستالینیستی تقسیم شده است. در یک سوی این تقسیم بندی، انقلابی است که ”منحط“ شده و به دست جباری به یغما می‌رود؛ و در سوی دیگر جماعتی ایستاده است که بیشترشان، اما نه همگی، جهت محافظه‌کارانه دارند. انتخاب امروز نیز از دیدگاه سیاست عملی، چون ”انتخاب دیروز“، به  همین دو بدیل محدود می شود. اما درستی ها و نادرستی های این مبحث چندان در هم پیچیده است که هر انتخابی با هر انگیزۀ عملی در دراز مدت و به مفهوم گستردۀ تاریخی اش، نادرست خواهد بود.
یک آدم صادق و صاحب اندیشۀ انتقادی همان‌قدر با ناپلئون سر سازش داشت که امروز با استالین دارد. لیکن، به رغم خشونت و حقه بازی های ناپلئون، پیام انقلاب فرانسه بر جا ماند تا که در سراسر اروپای قرن نوزدهم پژواکی نیرومند یابد. ”اتحاد مقدس“ اروپا را از ستم گری ناپلئون نجات داد و بیشتر اروپاییان برای لحظه‌ای پیروزی آنان را درود گفتند. اما آن چه کسلری، مترنیخ و الکساندر اول برای اروپای آزاد به ارمغان آوردند، چیزی جز حفظ یک نظم کهنۀ رو به پاشیدگی نبود. بدین ترتیب سوءاستفاده‌ها و تجاوزکاری‌های امپراتوری که در دامان انقلاب پرورده شده بود، به فئودالیسم اروپا جواز زندگی تازه‌ای داد. ژاکوبن سابق هرگز انتظار چنین پیروزی ای را نداشت، اما قیمتی که برای آن پرداخت، این بود که دیگر خودش و آرمان ضدژاکوبنی اش، نابهنگامی مضحک و نامیمون را می ماندند. در همان سالی که ناپلئون شکست خورد، شلی به ودزورت نوشت:
در  طنین شرافتمندانۀ آوایت،
سرودهایی می‌پرداخت در خدمت حقیقت و آزادی
با ترک کردنش مرا در اندوه وانهاده‌ای
چنین گشته‌ای و این‌چنینت نمی‌باید بود.
کمونیست سابق ما اگر اندکی شعور تاریخی می‌داشت، در این درس درنگ می‌کرد.
برخی ژاکوبن های سابق که آتش بیار معرکۀ ضدژاکوبنی شدند، درست مثل برنام‌ها و روث فیشرهای امروز، دچار هیچ گرفتاری اخلاقی در این چرخش صد و هشتاد درجه‌ای‌شان نشدند. دیگران اما دچار عذاب وجدان شدند. برای توضیح این‌که چرا در برابر امپراتوری نوپا، در کنار دودمان‌های کهن قرار گرفتند، به بهانه‌هایی چون احساسات میهن پرستانه یا فلسفۀ شر کمتر یا هر دو پناه بردند. اگر بدی های دربارها و حکومت هایی که روزی محکوم کرده بودند، انکار نمی کردند، در عوض ادعا داشتند که این حکومت ها به هر حال لیبرال تر از ناپلئون هستند. این البته دربارۀ حکومت ویلیام پیت راست بود؛ گرچه تاثیر سیاسی و اجتماعی فرانسۀ ناپلئونی بر تمدن اروپا، پایدارتر و پرثمرتر از انگلستان پیت بود؛ چه رسد به روسیۀ الکساندر و اتریش مترنیخ. ”دریغا که تکیه گاه عالی‌ترین امیدهای ما تویی“؛ این آه تسلیمی بود که با آن وردزورث خود را با انگلستان پیت سازگار ساخت. فرمول سازش هم این بود: ”دشمن تو بسی از تو پست‌تر است، بسی“.
”دشمن تو بسی از تو پست تر است، بسی“، می‌توانست موضوع خدایی که شکست خورد باشد و نیز فلسفۀ شر کمتر که در صفحات آن شرح و بسط یافته. شور و حرارتی که نویسندگان این کتاب در دفاع از غرب و علیه روسیه به خرج داده‌اند، گه گاه با دودلی‌ها یا ته‌ماندۀ بازداشت‌های ایدئولوژیک به سردی می‌گراید. دودلی‌هایی که در لابلای سطور اعتراف‌های‌شان و آن وردهای غریبی که زیر لب می‌خوانند، خود می‌نمایاند. مثلا سیلونه، ایتالیای موسولینی را که او چون یک کمونیست بر آن شوریده بود را هنوز شبه-دموکراتیک وصف می کند. او به سختی می‌تواند باور داشته باشد که ایتالیای پس از موسولینی هیچ بهتر باشد! اما او دشمن استالینیست آن را ”بسی پست تر می‌دادند، بسی“. سیلونه به یقین بیش از دیگر نویسندگان کتاب می داند که اروپاییان هم‌نسل او، چه قیمتی برای پذیرفتن فلسفۀ شر کم پرداخته‌اند. لویی فیشر ”رد کردن دوگانۀ“ سرمایه‌داری و سوسیالیسم را تبلیغ می کند. اما آن‌گونه که او سرمایه داری را رد می‌کند، بیشتر شبیه تعارف بی‌رمقی برای حفظ آبرو است. کیش گاندی هم که به تازگی راه‌انداخته‌اند، چیزی بیش از گریزگاهی پوشالی نیست. تنها کستلر است که در بین غوغا و جنون ضدکمونیستی‌اش، گهگاه برخی افکار تامل برانگیز نیز ارائه می‌دهد. می‌گوید:
”اگر به کند و کاو تاریخ بپردازیم و هدف های والایی را که انقلاب ها به نام آن‌ها آغاز شدند با پایان اندوه‌باری که به آن‌ها گرفتار آمدند، بسنجیم، می‌بینیم چطور هر بار تمدنی آلوده، فرزند انقلابی خود را آلوده کرده است.“
آیا کستلر به معنای حرف خود اندیشیده است که یا که تنها دارد ”کلمات زیبا“ پرتاب می کند؟ اگر ”فرزند انقلابی“ یعنی کمونیسم به راستی به دست تمدنی که بر آن شوریده، ”آلوده شده است“، پس هرچند هم که این فرزند نفرت‌انگیز باشد، سرچشمه شر نه در او که در تمدنی است که او را بار آورده است. قضیه از این قرار است. به زغم همۀ حرارتی که کستلر، در نقش هوادار مدافعان تمدن مجلسی از خود نشان می دهد!، فکر تکان‌دهندۀ دیگری نیز مطرح می‌کند -آیا این هم یکی از آن ”کلمات زیبا“ است؟- و اعترافاتش را با آن و ناگهان به پایان می‌برد:
”من هفت سال در خدمت حزب کمونیست بودم. درست همان مدتی که یعقوب از گوسفندان لابان نگهداری کرد تا دختر او راحیل را به چنگ آورد. مدت که به سر آمد، عروس را به درون چادر تاریکش راهنمایی کردند. صبح روز بعد بود که او تازه دریافت تب و تابش صرف لیاعۀ زشت شده و نه راحیل زیبا.
نمی‌دانم او هرگز توانست از ضربۀ هم‌خوابگی با یک توهم بهبود یابد یا نه. نمی دانم بعدها باور کرد که هرگز به آن باور داشته است. نمی دانم پایان خوش این افسانه دوباره تکرار خواهد شد یا نه؛ نمی‌دانم بعدها باور کرد که هرگز به آن باور داشته است. نمی دانم پایان خوش این افسانه دوباره تکرار خواهد شد یا نه؛ چه، به قیمت هفت سال دیگر کار راحیل را هم به یعقوب دادند و توهم به واقعیت تبدیل شد.
و به خاطر عشقی که به او داشت، این هفت سال جز چند روزی به نظرش نیامد.“
می‌شود فکر کرد که یعقوب کستلر با ناآرامی در این اندیشه است که نکند نگهبانی گوسفندان لابان استالین را زود ترک گفته و شکیبایی نداشته است تا توهم به واقعیت تبدیل شود. مقصود از این حرف‌ها این نیست که کسی را سرزنش کنیم (چه رسد به این که بخواهیم گوش‌مالی دهیم). بگذارید تکرار کنیم؛ مقصود، آرامش‌بخشیدن به آشفتگی اندیشه‌هاست که کمونیست سابق تنها کسی است که از آن در رنج است.
کستلر در یکی از مقالات اخیرش، خشمش را بر روی یکی از لیبرال‌های خوب قدیمی خالی می کند که از زیاده روی شرارِ ضدکمونیستی کمونیست پیشین یکه خورده‌اند و با همان نفرتی به او برخورد می‌کنند که مردم عادی به کشیشی خلع‌لباس‌شده که دختری را به مجلس رقصی می‌برد.
باری، چه بسا حق با این لیبرال‌های خوب قدیم باشد؛ شاید این نوع ویژه از ضدکمونیست، از چشم او، مثل کشیش خلع‌لباس‌شده‌ای باشد که نه با یک دختر، که با هرزه‌ای ”بیرون می‌رود.“ آشوب فکری و احساسی کمونیست سابق، او را برای هر نوع فعالیت سیاسی ناجور کرده است. احساس مبهمی بر او چنگ انداخته است که او با آرمان‌های پیشین خود و یا به آرمان‌های جامعۀ بورژوایی خیانت کرده است. حتی ممکن است که مثل کستلر، پندار دو پهلویی در سر داشته باشد که به هر دو خیانت کرده است. او سپس می‌کوشد این احساس گناه یا بی‌اطمینانی را در خود سرکوب کند، یا که آن را در پشت پرده‌ای از اطمینان فوق‌العاده یا پرخاش‌گری جنون آسا بپوشاند. او اصرار دارد که دنیا باید وجدان نا-آرام او را را هم‌چون پاک ترین وجدان‌ها تلقی کند. و چه بسا جز با یک چیز سر و کار نداشته باشند؛ توجیه خویشتن که خطرناک ترین انگیزه برای هر نوع فعالیت سیاسی است.
به نظر می رسد تنها برخورد شرافت مندانه‌ای که یک روشنفکر کمونیست سابق می‌تواند پیش‌گیرد این است که ”فراسوی میدان جنگ و گریز“ قرار گیرد. او نمی‌تواند به اردوگاه استالینی یا اتحاد مقدس ضداستالینی بپیوندد مگر با صدمه زدن بر ”این بخش خویش“. پس بگذار که بیرون اردوگاه‌ها بایستد. بگذار شم انتقادی و وارستگی فکری خود را بازستاند. بگذار بر این جاه‌طلبیِ ارزانِ ‌دستی به دیگ سیاست رساندن چیره شود. بگذار با خود دست کم در صلح باشد، اگر بهاست به بهای نفی و سرزنش خود یه صلحی قلابی با جهان دست یابد.
این بدان معنا نیست که کمونیست سابق اهل قلم یا به طور کلی روشن فکر، در برج عاج بازنشسته شود. (تحقیر برج عاج هم‌چون میراث گذشته در او باقی است). که او در عوض می‌تواند به یک برج نگهبانی واپس نشیند. با وارستگی و هشیاری امواج آشوب خیز دنیا را بنگرد؛ با تیزبینی به دیدبانی چیزی بنشیند که از آن سر بر می‌آورد و بی مهر و کین به تفسیر آن بنشیند. این تنها خدمت شرفتمندانه ای است که کمونیست سابق، امروز می تواند به نسل خویش کند؛ نسلی که در آن مشاهدۀ اصولی و تفسیر صادقانه، چه دردناک، نایاب شده است. (آیا کمی مشاهده و تفسیر، و زیادی فلسفه بافی و موعظه در کتاب های زبدۀ نویسندگان کمونیست سابق، تکان‌دهنده نیست؟
اما آیا به راستی روشنفکر اینک می تواند شاهد بی‌اعتناء دنیا باشد؟ حتی اگر جهت‌ گیری‌اش سبب شود او را با آرمان‌هایی یکی انگارند که از آنِ او نیست، نباید به همان شیوه پیشین به جهت‌گیری بپردازد؟ باری، می توانیم از روشنفکران بزرگی نام ببریم که که در شرایطی این‌چنینی در گذشته از یکی‌شدن با همۀ آرمان های رسمی سر باز زدند.بسیاری از مردم روزگار آن‌ها از برخورد آن‌ها سر در نمی‌آوردند. اما تاریخ ثابت کرد که داوری آن‌ها برتر از هراس‌ها و نفرت‌های روزگارشان بوده است. در این‌جا می‌توانیم از سه تن نام ببریم؛ جفرسون، گوته و شلی. هر سه، هر یک به شیوه‌ای، در برابر انتخاب میان فکر ناپلئونی و اتحاد مقدس قرار گرفتند. هر سه، و باز هر یک به شیوه‌ای، از انتخاب سر، باز زدند.
جفرسون، وفادارترین یار انقلاب فرانسه در دوران قهرمانی‌های آغازینش بود. او حاضر بود بر ترور هم چشم فروبندد. اما از ”استبداد نظامی“ ناپلئون با انزجار روی گرداند.با این حال، با دشمنان ناپلئون -که آن‌ها را نجات‌دهندگان دروغین می‌خواند- هیچ بده بستان نکرد. کناره گیری او نه تنها با منافع دیپلماتیک یک جمهوری بی‌طرف و جوان سازگار بود، که نتیجۀ باور طبیعی جمهوری‌خواهانه و شور دموکراتیکش بود.
برخلاف جفرسون، گوته درست در دل طوفان زیست. سپاهیان ناپلئون و سربازان الکساندر، یکی پس از دیگری در کشورش وایمار خیمه زدند. گوته در مقام وزیر شهریار خویش، در برابر هر دو مهاجم فرصت طلبانه سر تسلیم فرود آورد. اما در مقام متفکر و انسان، نامتعهد و بی‌اعتنا ماند. از عظمت انقلاب فرانسه آگاه بود و از دهشت های آن یکه خورده بود. به غرش توپ های فرانسه در والمی چون سرآغاز دورانی نو و نیکو درود گفته بود و از ورای آن، دیوانگی‌های ناپلئون را نیز دیده بود. آزاد شدن آلمان از چنگ فرانسه را سپاس گفته بود و از مشقت های این آزادی آگاه بود. بی‌اعتنایی اش به این مورد و سایر موارد، آوازه‌ای برایش به بار آورده بود که خدایی الپی است و این عنوان هم همیشه به منظور تحسین نبود. اما ظاهر المپی‌اش به هیچ وجه دلیلی بر بی تفاوتی ذاتی نسبت به هم‌روزگارانش نبود؛ حجابی بر درام زندگی‌اش بود: ناتوانی و اکراه از یکی‌شدن با آرمان‌هایی که هر یک گرهی ناگشودنی از چیزهای درست و نادرست بود.
سرانجام شلی با تمام شور و خشم و امیدی که روح بزرگ و جوانش در توان داشت، به تماشای تصادم این دو دنیا پرداخت. او بی‌گمان یک المپی نبود با این همه، حتی لحظه ای هم حاضر به پذیرفتن ادعاهای حق به جانب و خودنمایی‌های هیچ‌یک از ذو اردوی متخاصم نشد. برخلاف ژاکوبن‌های سابق، که از او سال‌خورده تر بودند، بر باور جمهوری‌خواهانۀ خود استوار ماند. او به سرنگونی ناپلئون، آن ”بی‌جاه و مقام‌ترین بردگان“ که ”بر مزار آزادی رقص و شادی کرده بود“، درود گفت. اما نه به عنوان یک وطن‌پرست انگلستان ژرژ سوم، که چون یک جمهوری خواه و چون یک جمهوری‌خواه می‌دانست که {دارای} بسی دشمن ابدی است. بسی بیش از زور و تزویر بناپارتیستی، ”رسم کهن جنایت و ایمانی خونین“ که در ”اتحاد مقدس“ تجسم یافته بود.
جفرسون، گوته و شلی، هر سه به یک معنا بیرون از کشاکش بزرگ دوران خود بودند و به همین علت هم از پیروان هراسان و آکنده از نفرت هر دو اردوگاه، با راست‌گویی و ژرف‌نگری بیشتری روزگار خود را تفسیر کردند.
چه حسرت انگیز و چه شرم آور است که اغلب روشنفکران کمونیست سابق به پیروی از سنت وردزورث و کلریج تمایل دارند تا سنت گوته و شلی.
پاورقی‌ها
· این مقاله نقدی است بر کتاب ”خدایی که شکست خورد“ (1950) که در ایران در سال 1362 با عنوان ”بت شکسته“ به چاپ رسید.
1- کاساندرا دختر پریاس و اکوب که از آپولون موهبت پیش گویی و اخبار از آینده را دریافت و سپس در خدمت او کوتاهی کرد. آپولون تصمیم گرفت او را تنبیه کند. از آن پس کسی به     پیش گویی او اعتماد نکرد.
2- قانونی که حکم می کرد متهم قبل از فرستاده شدن به زندان باید به دادگاه بیاید و دادگاه بر قانونی‌بودن حکم او نظر دهد.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در دسامبر 25, 2011 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: