آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

جوابِ ”های“، ”هوی“ است:هیات تحریریۀ آلترناتیو

به جای درآمد و معرفی
جوابِ ”های“، ”هوی“ است
هیات تحریریۀ نشریه آلترناتیو

در این نشریه، هر بار، به بهانه ای، خشت اول ”پروژه“‌ای گذارده می‌شود، به این امید که رفقای همراه و هم‌دل در تکمیل آن ما را یاری دهند و ما نیرو و توان محدود خود را به امور دیگر اختصاص دهیم. به هر حال ما هر بار از موضوعی عبور می‌کنیم و دوری می زنیم و در بازگشت، اگر تنها همان خشت گذاشته شده توسط خودمان را دیدیم، خشتی دیگر را بر آن می‌نهیم و باز روز از نو. این شیوۀ فعالیت غیرسیستماتیک و نامنظم به دلیل نیرو و توان محدود و کثرت اولویت ها و جبهه‌ها، بر ما تحمیل شده است. در عین حال به دلیل شرایط خاص و ویژه‌ای که در آن قرار داریم، محدود کردن جنگ مطبوعاتی به یک یا دو جبهه هم به صلاح نیست و در نتیجه، مجبوریم یک جنگ ”نامتقارن“ را در این زمینه دنبال کنیم. یکی از جبهه هایی که همیشه در نشریه به دنبال بازکردن آن بوده ایم، مبارزه با پدیده و مقولۀ ”ضدکمونیسم“ و اشکال مشخص بروز آن در ایران بوده است.
از همان فردای روز پیروزی انقلاب کبیر اکتبر در روسیه، ضدکمونیسم هم پا به عرصه گذاشت و با شروع جنگ سرد از حدود 1947، اشکال و ابعاد جدید و خارق‌العاده ای به خود گرفت. تا پیش از شروع جنگ سرد، نازیسم مهم‌ترین تجلی نفرت از کمونیسم و فعالیت ضدکمونیستی بود و کمونیست در کنار یهودی یکی از نمادهای رسمی نفرت نازی‌ها بود. در دوران جنگ سرد، ضدکمونیسم با ادبیات امروز، دو عرصۀ سخت و نرم را در بر می‌گرفت. در عرصۀ سخت، کودتای ژنرال سوهارتو در اندونزی و کشتار قریب به 1 میلیون کمونیست، کودتای 28 مرداد در ایران، عملیات کُندُر در آمریکای لاتین، ماجرای خلیج خوک‌ها در کوبا در دوران آمریکای جان کندی، حمایت از کُنتراهای جلاد در جنگ داخلی نیکاراگوآ توسط آمریکای ریگان، استراتژی کمربند سبز اسلامی در خاورمیانه، حمایت آمریکا از بنیادگراهای اسلامی در افغانستان و … مواردی از این جنگ سخت بودند. جبهۀ ضدکمونیسمِ نرم بنا بر خصلت خود، تنوع و تلون بیشتری را در بر می گرفت و به تدریج به یک صنعت گستردۀ ادبی و هنری، فرهنگی، سیاسی و حقوقی و … تبدیل شد. اگر خصلت جبهۀ اول، تمرکز و صراحت بود، جبهۀ دوم با اتکاء به پراکندگی و اختفای روابط با نهادهای قدرت و ثروت جهان سرمایه‌داری کار خود را پیش‌ می‌برد؛ از ساختن فیلم‌های هالیوودی تا بزرگداشت آثار ادبی ”برجستۀ“ امثال سولژنیتسین، بوریس پاسترناک، جرج اورول، میلان کوندرا، هرتا مولر و … تا به راه‌انداختن تصفیه ها و محدودیت های سیاسی-فرهنگی مانند پروژه مک‌کارتیسم، تشکیل اتحادیۀ جهانی رسمی ضدکمونیسم در تایوان، دامن زدن به هراس و فوبیای ضدکمونیستی از طریق پیشبرد استراتژی تنش در اروپای غربی و ….  شالوده و منبع تغذیۀ مشترک تمامی این ابعاد و اشکال، منافع و مصالح جهان سرمایه‌داری در مقابل قطب به اصطلاح ”کمونیسم واقعا موجود“ در آن روزگار یعنی اتحاد شوروی، بلوک شرق و جنبش‌های انقلابی و چپ در سراسر دنیا بود.

اما از عجایب روزگار یکی هم این بود که با فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق و ”پایان تاریخ“ و ”مرگ نهایی و ابدی کمونیسم“، از سوی جبهۀ حریف در نبرد ضدکمونیستی آتش‌بس اعلام نشد و ضدکمونیست هم‌چنان به حیات خود ادامه داد. چرا؟ چون کمونیسم، حتی در قالب احزاب رسمی و دولتی شرق اروپا،  زائده ای از اتحاد شوروی نبود که با فروپاشی آن مانند برف آب شود و سریعا از میدان به در برود؛ بلکه پدیده‌ای بود که در شاخه های گوناگون خود، از پایگاه اجتماعی بعضا قابل توجهی مثلا در همان اروپای شرقی برخوردار بود و این بر حاکمان جدید و شدیدا ضدکمونیست این کشورها، امثال واتسلاو هاول، که همین روزها ریق رحمت را سرکشید، سخت گران می آمد. در سال های آغازین این دوره، آنتی‌کمونیسم، به زبان اسلاو سخن می گفت. نخستین گام ها با تلاش بوریس یلتسین برای غیرقانونی کردن حزب کمونیست روسیه آغاز شد. گام بعدی اعمال محدودیت‌های سنگین بر فعالیت کمونیست ها بود که نخستین بار در همان چک، کشور آقای هاول، و در قالب غیرقانونی اعلام کردن اتحادیۀ جوانان کمونیست و در اسلواکی با اعلام حمایت از رژیم سابق به عنوان یک جرم برداشته شد. در لهستان، ضدکمونیسم در قالب ناسیونالیسم لهستانی از سابقۀ دیرینه‌ای برخوردار بود. نخست شهروندان لهستانی مجبور به امضای اعتراف‌نامه‌ای شدند که در آن می بایست همکاری و یا عدم همکاری خود را با کمونیست‌ها در دوران قبل اعلام می‌کردند. در این میان ”شهروند“ی یکه پیدا شد و از شورای شهر رادوم در لهستان درخواست کرد خیابان، میدان یا بنایی را در لهستان به نام یالوش والوز نام گذاری کنند. یالوش والوز یک نژادپرست افراطی لهستانی بود که ناگهان سر و کله اش در سال 1994 در آفریقای جنوبی پیدا شد و کریس هانی، دبیرکل سیاه‌پوست حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فرمانده نظامی مقاومت مسلحانه بر علیه رژیم آپارتاید و ضمنا مهم‌ترین رقیب نلسون ماندلا در انتخابات ریاست جمهوری را در خیابان به گلوله بست و در زمان طرح آن پیشنهاد کذایی دوران محکومیتش در آفریقای جنوبی را می گذراند. این نبرد مقدس لهستانی-کاتولیک بر علیه کمونیسم در دوران حکمرانی دوقلوهای دست راستی کاچینسکی به اوج رسید. یک گام دیگر، تلاش اتحادیۀ اروپا برای قراردادن کمونیست ها در کنار نازی ها به عنوان ”دشمنان بشریت“ در سال 2005 بود که با موج گستردۀ واکنش اعتراض احزاب و شخصیت های ترقی‌خواه، ناکام ماند. شاید بتوان به عنوان آخرین مورد به آندریس بریویک، فاشیست و نژادپرست نروژی اشاره کرد که پس از قتل‌عام دانش‌آموزان سوسیالیست در جزیرۀ اتویا، در اولین تماس، خود را ”فرماندۀ مقاومت ضدکمونیستی“ نروژ معرفی نمود. 
در ایران ضدکمونیسمِ حرفه‌ای پس از کودتای 28 مرداد آغاز به شکل‌گیری کرد. پیش از آن، ماموران کم سواد اداره های امنیه و تبلیغاتچی های رژیم پهلوی توان مقابله با موج پرتوان چپ را نداشتند. در مقام مقایسه، همین اشاره بس که تعداد اعضای حزب توده در دهۀ 1320 از تعداد کلیۀ کارمندان بوروکراسی رژیم پهلوی در آن دوران بیشتر بود! اما پس از کودتای 28 مرداد 1332 اوضاع تغییر یافت. در کنار سرکوب و اعدام سازمان‌ها و اعضای حزبی، آن‌گونه که یرواند آبراهامیان اشاره می‌کند، رژیم با همکاری متخصصان تبلیغاتی خارجی جنگ روانی و تبلیغاتی شدیدی بر علیه حزب توده به راه انداخت.(1) این حزب را به ایفای نقش اسب تروا و جاسوسی برای روس ها، پشتیبانی نکردن از مبارزات ملی کردن نفت، طرح تجزیه ایران و ایجاد جمهوری های مستقل مانند آذربایجان و … متهم می‌کرد. رژیم این‌گونه مطرح می‌نمود که حزب توده را ارامنه، یهودی‌ها و قفقازی‌ها اداره می‌کنند، الحاد را گسترش می‌دهد و به علمای شیعه و قرآن کریم حمله می‌کند. ساواک علاوه بر این اقدامات، شایعاتی با این مضمون پخش می کرد که مثلا حزب توده در کودتا علیه مصدق با افسران سلطنت‌طلب همکاری داشته است یا این‌که رهبران تبعیدی، با هماهنگی خود حکومت به خارج فرار کرده‌اند. ساواک شایع می‌کرد که حزب توده افراد مردد درون حزب را به قتل می‌رساند و روس‌ها نیز برخی تبعیدی ها را برای اعدام به حکومت ایران تحویل می‌دهند. می‌بینیم که مضامین تهیه‌شده در ”کتاب سیاه“ امثال سرهنگ زیبایی در فرمانداری نظامی، بعدا  به سرخط های انتقادات آکادمیک ”پژوهشگران مستقلی“ مانند عبدالله برهان بر علیه حزب توده تبدیل شد. در مقاطعی نیروهای جبهۀ ملی و به طور مشخص بقایای ”نیروی سوم“ خلیل ملکی به سردمدار تبلیغات ضدکمونیستی در ایران تبدیل شدند. ملکی پس از جدایی از حزب توده به متحد فاشیست های چماق‌دار مظفر بقایی تبدیل شد و پس از این‌که با اردنگی از دفتر حزب زحمتکشان بیرونش کردند، سوگند یاد کرد که تا جهنم نیز همراه مصدق خواهد رفت. اما مسیر بعدی او نه به ”جهنم“ احمدآباد که به دربار و دیدار و دست‌بوسی شاه و بازدید از اسراییل و تایید دکترین آمریکا منتهی شد. در دورۀ بعد نیز تقابل تمام‌عیار رژیم و چریک‌های کمونیست آن‌چنان بالا گرفت که جنبۀ سخت تقابل بر جنبۀ نرم آن کاملا چربید و از دومی جز ”خراب‌کار“ و ”تروریست“ و ”وطن‌فروش“ باقی نماند. به طور کلی در دوران رژیم سلطنتی، به غیر از سالیان نخست پس از کودتا، برخورد سخت و  جلادانۀ پلیسی با کمونیسم با چاشنی تبلیغات نسبتا ضعیف ”وطن‌پرستانه“ و ”شاه دوستانه“ همراه بود و کمتر جنبۀ تقابل آنتاگونیستی و کینه توزانه از جنبۀ ایدئولوژیک می‌یافت. در دوران شاه زندانیان نادم و بریده از امکانات خاصی برخوردار می‌شدند و بسیاری پس از مصاحبه های تلویزیونی و علی رغم پرونده های سنگینی که داشتند، حتی به پست های بالای حکومتی می رسیدند. امثال کوروش لاشایی، سیاوش پارسانژاد، پرویز نیک خواه، محمود جعفریان و … از این قماش بودند. برخی دیگر مانند عباس‌علی شهریاری، شاه‌مراد دلفانی، امیر حسین فطانت، احمدرضا کریمی (زنده است و در ایران زندگی می کند، کتاب چاپ می کند و در مجلۀ ”آدینه“ هم مطلب می نوشت!)، شغل نفوذ در سازمان‌های سیاسی را برعهده گرفتند و زمینه‌ساز دستگیری و اعدام بسیاری از کمونیست ها و انقلابیون شدند. در مواردی دیگر، هنگامی که ساواک مطمئن می‌شد یک زندانی حاضر است به مقابله با سازمان متبوعش بپردازد، بدون ارسال پرونده به دادگاه زمینۀ آزادی اش را فراهم می‌ساخت. یکی از موارد بارز چنین برخوردهایی از ساواک، آزاد کردن مزدوری به نام احمد احمد است که پس از انقلاب به همکاری نزدیک با لاجوردی جلاد در دادستانی انقلاب پرداخت و اکنون نیز تحت عنوان ”قهرمان زندان های شاه“، کتاب می‌نویسد و در مجلات رژیم از او تجلیل به عمل می‌آید! از زندانیان نادم و بریده زمان شاه تنها وحید افراخته (از مجاهدین م.ل) اعدام شد چون نامش در پروندۀ ترور ژنرال های آمریکایی بود و نحوۀ برخورد با او، ابعادی دیپلماتیک می‌یافت.
در جریان سرکوب ها و کشتارهای پس از انقلاب توسط رژیم جمهوری اسلامی، ابعاد برخوردها هم از لحاظ کمی و هم از لحاظ کیفی یکسره دگرگون شد. اسلامیست‌هایی قدرت را به چنگ گرفته بودند که در سراسر تاریخ معاصر نیروی برتر کمونیسم را به عنوان رقیبی مسلط در دل یک جامعۀ اسلامی در بالای سر خود احساس کرده بودند . به ویژه در دهۀ 1350 و زمانی که گُل سرسبد مبارزاتی آنان یعنی سازمان مجاهدین خلق نیز به دست مارکسیست ها افتاد، همه چیز را تمام‌شده انگاشته بودند. حالا با کینه و نفرتی انباشته‌شده به درازای تاریخ معاصر ایران و در مقام حاکمان جدید، رهبران و کادرهای کمونیست را در چنگ خود می دیدند. ضدکمونیسم در این دوران با قساوت افسارگسیخته و ”خلاقیت“ اسلامیست ها، ابعادی بی‌سابقه در تاریخ یافت. به غیر از فشار و شکنجه و سلاخی در ابعاد فراتر از تصور، خصومت و تقابل سیاسی و ایدئولوژیک در حد غایی و جنون آسای آن با اسیران دربند، بعد و شکل جدیدی به جهاد ضدکمونیستی آنان می داد. یکی از محصولات این صنعت هیولایی کشتار و شکنجه و فشار روانی و تبلیغاتی ضدکمونیستی، پدیده‌ای بود به نام ”تواب“ که در هیچ زندان دیگری در جهان سابقۀ تاریخی نداشت. شاید بتوان ”جوخه‌های تخلیه“ و ”کاپو“ها در زندان‌های آلمان نازی یعنی زندانیانی که در ازای دریافت سیگار، مشروب و امکانات بهتر در امور اجرایی زندان با نازی ها همراهی می کردند را تا حدی با توابین جمهوری اسلامی مقایسه کرد. اما ابعاد فعالیت توابین فی‌الواقع بسیار فراتر از کاپوها بود. تواب یعنی فردی بسیار توبه‌کننده کسی بود که از لحاظ قلبی، روحی، عملی، اعتقادی و هر بعد بشری دیگری از ”گذشتۀ ننگین“ و ”سرشار از گناه“ خویش، احساس پشیمانی می‌کرد و از همه مهم‌تر باید می‌کوشید این ادعا را در عمل ثابت کند. بدین ترتیب نادمین و بریدگان در زیر شکنجه      طاقت فرسا، به امید حفظ جان، در دسته های سازمان‌یافته وارد همکاری با دژخیمان و زندان‌بانان می‌شدند و به انحاء مختلف و از طریق مشارکت در شکنجۀ زندانیان و رفقای سابق خود، بازجویی از سایر زندانیان، اداره و نظارت بر تحرکات زندانیان سیاسی در بندهای زندان، شرکت در مراسم اعدام زندانیان و زدن تیر خلاص به آنان، ارائه انتقادات ایدئولوژیک به اعتقادات سابق خود در میزگردهای ”بحث آزاد“! حسینیۀ اوین در حضور سایر زندانیان و … نفرت خود را از گذشتۀ خویش و تغییر عقیده را در عمل به مسئولان زندان و در راس آنان لاجوردی جلاد ثابت کنند تا مگر از آن محیط هولناک جان به دربرند. آنان حتی با شعارهایی مانند ”کفارۀ گناه ما، سنگر شدن در جبهه ها“! اعلام می‌کردند که حاضرند در راه عقاید جدید خود به جان‌فشانی بپردازند. رژیم حتی برای این دسته از زندانیان بریده سازمان‌یافته، هویت تاریخی نیز ساخت و نسب آنان را به نهضت توابین پس از حادثۀ کربلا می رساند! برعکس دوران رژیم سلطنتی، این توابان در نهایت امر یا در همان زمان و در همان زندان اعدام شدند (دانه درشت های آن‌ها) و یا پس از آزادی از زندان مانند تفاله هایی به بیرون پرتاب شدند و هیچ موقعیت و پست قابل توجهی در رژیم جمهوری اسلامی نیافتند. در مورد توابین و نحوۀ برخورد با آنان، هنوز در بین رفقایی که سابقا زندانی سیاسی بودند، بحث وجود دارد. قدر مسلم آن‌که باید آنان را به مثابه یک طیف در نظر گرفت که درجات مختلف همکاری با رژیم داشتند و به همین‌خاطر نمی‌بایست در برخورد با آنان، رویکردی یکسان اتخاذ کرد. به علاوه آنان انسان‌هایی هستند در هم شکسته از نظر روحی و روانی و شخصیتی که باید به درمان و التیام دردهای آنان کمک کرد؛ ضمن این‌که تحت عنوان ”قربانی“ نباید به آن‌ها فرجه و تریبون داد تا به تئوریزه و توجیه کردن اعمال کثیف گذشتۀ خویش بپردازند. ما با آنان بحث سیاسی نداریم اما اگر به شناعت و زشتی اعمال خویش درگذشته پی برده و معترف باشند، باید با آغوش باز آنان را پذیرفت و به درمان و التیام دردهای آنان کمک کرد.
پس از سال 1368 و با وقوع تغییرات سیاسی و اقتصادی در رژیم جمهوری اسلامی، شکل مقابلۀ نرم با اپوزیسیون به طور عام و کمونیست‌ها به طور خاص تغییر یافت. ضمن این‌که برخورد سخت در قالب ترورهای خارج از کشور و اعدام در زندان‌ها ادامه یافت. این تغییر و تحولات منجر به      شکل گیری نوع جدیدی از توابان می شود که می‌شود آنان را نو-توابین یا توابین جدید نامید.
نوع و نحوۀ عملکرد این توابین جدید در قبال مجاهدین و کمونیست‌ها با هم تفاوت دارد.
از توابین جدید مجاهد دیگر نه در زندان که در بیرون و به ویژه رو به مجامع بین‌المللی و به عنوان ”قربانیان خشونت“ استفاده می شود. این افراد با حمایت مستقیم مالی و تبلیغاتی وزارت اطلاعات، اقدام به تاسیس ان.جی.او (مانند هابیلیون، نگاه نو، ایران دیدبان، نجات و …) می نمایند و سعی      می کنند با انجام تبلیغات پر سر و صدا، بر افکار نهادهای بین‌المللی به ویژه نهادهای حقوق بشری تاثیر بگذارند و ذهن‌شان را مخدوش کنند. مثلا تحت عنوان گروه های حقوق بشری در سمینارهای بین‌المللی حتی در شورای حقوق بشر ژنو شرکت می‌کنند. تمام تلاش این‌ها این است که سازمان مجاهدین خلق و به ویژه رهبری آن را به عنوان تروریست و عاملان جنایت علیه بشریت و زیرپانهندگان حقوق بشر معرفی کنند. در بین تمام جناح‌های رژیم بر سر چنین پروژه‌هایی اجماع وجود دارد. فی‌المثل سعید شاهسوندی عضو شاخص مجاهدین که در عملیات مرصاد/فروغ جاویدان اسیر شده بود، به اعتراف خود سعید حجاریان، با پیگیری او در مقام معاونت وزارت اطلاعات، از اعدام رهایی یافت و هم‌اکنون در لندن به تبلیغ علیه سازمان سابق خویش و به نفع مبارزۀ مسلحانه مشغول است و به راحتی با نشریات داخل کشور مانند ”چشم‌انداز ایران“ (به مدیر مسئولی لطف‌الله میثمی) مصاحبه می‌کند.
در برخورد با کمونیست‌ها، راهبردهای پیچیده‌تر جدیدی وجود دارد:
الف) یک راهبرد که از سوی کلیت نظام به عنوان سیاست رسمی و به ویژه در واکنش به تحولات اخیر سیاسی و شکل گیری یک نسل جدید از مارکسیست ها دنبال می شود، استفاده از توابین قدیم مانند مهدی پرتوی و عبدالله شهبازی و محمود نادری (نام مستعار) و … در تهیه و تدوین کتب متعدد با استفاده از اسناد ساواک و وزارت اطلاعات در راستای  بی‌حیثیت‌کردن و زیر سوال بردن شخصیت انقلابی سازمان ها و مبارزین مارکسیست به منظور ”اسطوره‌زدایی“ از آنان است. این ”اسطوره‌زدایی“ با هدف ایجاد دلزدگی در نسل جوان مارکسیست نسیت به تاریخ و گذشتۀ خویش و ایجاد یک انقطاع نسلی کامل در جنبش چپ و دامن‌زدن به یاس، سردرگمی و پژمردگی در میان جوانان مارکسیست از طریق فروریختن ”بُت های ذهنی“ و الگوهای انقلابی آنان است.
ب) راهبرد دیگر در محل اتصال پروژۀ اصلاحات حکومتی و حمایت نهادهای بین‌المللی از ”روند دموکراتیزاسیون“ در ایران شکل می گیرد و عمدتا پروژه جناح اصلاح‌طلب حکومت است که البته مورد مخالفت کلیت نظام نیست و به طرقی نظیر بازگذاشتن دست آن‌ها در این زمینه، از آن حمایت به عمل می‌آورد. این راهبرد از تحلیل خاص اصلاح طلبان و لیبرال-اسلامیست ها در مورد مارکسیسم نشات می‌گیرد. به باور آنان علاوه بر خطر و تهدید بالقوۀ مارکسیسم در جامعۀ ایران به عنوان ”گفتمان“ رادیکال و انقلابی و رقیب اصلی اصلاحات و ”روشنفکری دینی“، ”گفتمان“ مارکسیستی به عنوان مولد و مغذی تمامی گرایش های ”ضددموکراسی“، ”خشونت طلب“، ”استبدادی“ و …عمل می کند. به نظر این جریان حتی سیاسی‌شدن و رادیکالیزاسیون اسلام در دهه های 1340 و 1350 و شکل گیری و پیروزی ”انقلاب اسلامی“ و تبعات و نتایج آن نیز به واسطه تاثیرات مارکسیسم بر اسلام از طریق حلقه های واسطی مانند شریعتی صورت پذیرفته و کل هویت و سیاست‌های جمهوری اسلامی از آغاز تحت تاثیر مارکسیسم شکل‌گرفته است. به علاوه تمامی خطرات بالقوه ای که ممکن است پیشبرد مسالمت‌آمیز ”روند دموکراتیزاسیون“ در ایران را از طریق رادیکالیزاسیون جنبش و بالا بردن سطح توقعات و مطالبات با تهدید جدی مواجه کند، متاثر از مارکسیسم خواهد بود. به همین خاطر باید درخت را از ریشه مورد حمله قرار داد و این کار با یک کمپین دائمی تبلیغاتی و سم پاشی در افکار عمومی بر علیه مارکسیسم به شکل لاینقطع و از طریق تاکتیک های گوناگون جنگ روانی از قبیل ”تکرار“، ”دروغ بزرگ“ و … پیش برد. در اینجاست که نیاز به عواملی برای پیشبرد این پروژه مطرح می شود و هیچ کس بهتر از نو-توابین و توابین جدید ضدکمونیست نمی‌توانند چنین نقشی را ایفا کنند. چرا که در این عرصه،  نقد خود   اسلامیست ها، لیبرال ها و حتی روسپیان سیاسی مانند احسان نراقی به اندازۀ چپ‌های سابق دارای تاثیر و برش نخواهد بود. بر بستر این داد و ستد متقابل، هر کدام به منافع چشمگیری دست پیدا می‌کنند: از یک سو این نو-توابین که عمدتا افراد ایزوله‌شده و بی هنر و بی کیفیتی در عرصۀ روشنفکری می‌باشند، امکان طرح و عرض اندام در عرصۀ عمومی داخلی و بین المللی از طریق تریبون‌های پرتیراژ اصلاح‌طلبان را خواهند یافت و همین، می تواند امکانات و ارتباطات جدیدی را برای این ها ایجاد نماید. ضمن این‌که بالاخره امورات زندگی نیز باید بگذرد و نمی‌توان از عواید مالی همکاری با چنین نشریات و نهادهای دست و دل‌بازی صرف‌نظر کرد. از آن سو اصلاح‌طلبان نیز با جلو انداختن نو-توابین و چپ های سابق، عرصۀ نبرد را منازعه بین کمونیست‌ها و کمونیست‌های سابق که طبیعتا شناخت دقیقی از این ”مرام و مکتب“ دارند، جلوه می‌دهند و بر تاثیر تبلیغات‌شان خواهند افزود و از طرف دیگر با استفاده از این چهره‌های روشنفکری و فرهنگی، بستر ایجاد یک ”چپ مدرن و دموکرات“ و مطابق نیازهای جریان اصلاحات را نیز فراهم خواهند ساخت.
نو-توابین در این‌جا شباهت‌هایی اساسی با توابین قدیم دارند که اطلاق لفظ ”تواب“ را به آنان مجاز می‌کند:
– هر دو گروه هویت و هستی جدید خود را در نفی و تحقیر گذشته خود و رفقای خود می‌یابند و این ارجاع مداوم به گذشته به عنوان پایه هویتی و شناسایی آنان الزامی است. بگذارید این تفاوت را با مثالی روشن کنیم: محمدرضا نیکفر، عبدی کلانتری و مهرداد درویش‌پور از مارکسیست های سابق هستند و حتی برخی‌شان در رده‌های بالای سازمان سابقشان به فعالیت مشغول بودند اما کسی آن ها را صرفا به عنوان ”مارکسیست‌های سابق“ نمی شناسد. آن‌ها نظرات مستقل و مشخصی در مورد موضوعات گوناگون و در عرصه‌های تخصصی خویش دارند و از قضا شاید مارکسیسم را هم شدیدا نقد کنند اما هویت روشنفکری و فکری-فرهنگی آن‌ها صرفا به واسطۀ ”مارکسیست سابق“ بودن تعیین نمی شود. در حالی که کل شهرت فردی مثل حمید شوکت به خاطر نگاهی است که گویا ”از درون“ به کمونیسم در ایران دارد (و البته در واقع یکی از شاخه‌های پرت و بی‌ربط آن). صفت توابیت در این‌جا به هویتی باز می‌گردد که گویی ناشی از ایستادن فرد در دهلیزی میان درون و برون است. او از درون گذشته و به برون گام می‌گذارد و خلایق را از ”پلشتی“‌هایی که در درون می‌گذرد آگاه می‌سازد. بدون ایستادن در آن دهلیز، حرف‌های او چرندیاتی خواهد بود که شنونده‌ای ندارد.
– هر دو گروه سعی می‌کنند ثابت کنند در این بازگشت خود راسخ و صادق هستند و در این کار حتی از توهین به خود و تخطئه خویش فرو گذار نمی‌کنند. به عنوان مثال عباس میلانی، که آیتی از تبختر و غرور روشنفکران پر فیس و افادۀ ایرانی است، وقتی صحبت به تالیفات قبلی خودش می‌رسد، می‌گوید که (تاکیدها از ماست): ”خود من کتاب آقای بتلهایم را ترجمه کردم و شرمنده هستم از این کار. ولی در آن زمان بتلهایم از برجسته ترین مارکسیست های دنیا شناخته می‌شد… آدمی مثل بتلهایم کتابی در وصف انقلاب فرهنگی چین می‌نویسد و ابلهی مثل من این کتاب را در ایران چاپ می‌کند…“ (2)
– هر دو گروه در شرایطی به تخطئه و  ظاهرا نقد مارکسیست ها می پردازند و خواهان پاسخگویی تاریخی هستند که مارکسیست‌ها از هر گونه امکان پاسخ‌گویی علنی و آزاد محروم هستند. در آن دوران و از بیم وخیم‌تر شدن شرایط خود و سایر زندانیان، مجبور بودند هل من مبارز‌طلبی‌های ایدئولوژیک توابین را از فراز منابر آغشته به خون بشنوند و در مقابل نقدهای خنده آور آن ها بر مارکسیسم دم بر نیاورند و امروز فحش ها را در تریبون‌های مجاز و رسمی و نشریات چند رنگ و با کیفیت باندهای رژیم می‌بینند و می‌شنوند و به خاطر وجود تهدید زندان و شکنجه، ازهرگونه  امکان پاسخگویی علنی محروم هستند. هر دو در شرایط بدون رقیب مهیا شده توسط رژیم دیکتاتوری، قبلا در زندان و اکنون در به قول خودشان عرصۀ عمومی، پهلوان پنبه هستند و حریف می‌طلبند و کباده تئوریک می‌کشند.  
– از همه مهم‌تر این‌که هر دو مکمل دیکتاتوری واقعی و موجود هستند. یکی مکمل دستگاه اجرایی سرکوب رژیم در زندان است و کل مصائب خودش و همانندانش را از ”تبلیغات فریبندۀ گروهک ها“ می‌داند و آن یکی با استفاده از امکانات مجاز و علنی در دیکتاتوری واقعی، تصویری مجازی و غیر واقعی از یک دیکتاتوری دیگر رسم می‌کند که در حقیقت، جریانی است در اپوزیسیون انقلابی (کمونیسم) که تمام دیکتاتوری‌های تاریخ معاصر آن را سرکوب و سلاخی کرده‌اند. او با آخرین توان گردن این دیکتاتوری خود-ساخته و مجازی را می‌فشارد تا مبادا در آینده دوباره نفسی از او بر آید. در این کار، دیکتاتوری واقعی با بستن تمام امکانات پاسخ گویی علنی و عمومی و کشتار و تبعید متفکرین وابسته به این جریان و بستن دهان بقیه، در عمل او را یاری می کند و او نیز با منحرف ساختن توجهات از دیکتاتوری‌های واقعی این لطف را پاسخ می‌گوید. طبق نظر این نو-توابین، مسبب اصلی سرکوب و اختناق و استبداد در ایران نه رژیم‌های پهلوی و جمهوری اسلامی که فرهنگ استبداد-زده‌مردم و روشنفکران است که مارکسیسم و مارکسیست ها مهم ترین نقش را در شکل‌گیری آن داشته‌اند. 
اما نو-تواب یا تواب جدید بر عکس توابین قدیم:
– یک کاپوی فرهنگی-آکادمیک است که به جای دراز کردن مارکسیست‌های هم‌گروه و هم‌حزبی خود، با استناد به تجارب و یافته ها و  دیده ها و کشفیات شخصی خویش، قصد دارد کلیت مارکسیسم و اندیشه و مبارزاتش را تخطئه کند.
– کفارۀ گناهان ”ضد-دموکراتیک و خشونت‌طلبانۀ“ سابق او سنگر شدن در نشریات رسمی و نه جبهه‌هاست.
– نه در سالن اجتماهات زندان توحید و حسینیه اوین و رو به زندانیان سرموضع، که، در جامعه و با استفاده از تریبون های رسمی و علنی و مجاز و خطاب به افکار عمومی و مارکسیست ها سخن می‌گوید.
– اگر ابراز انزجار توابین قدیم از گذشته و اعلام رسیدن به یک هویت جدید، به بهانۀ حفظ جان و زیر شکنجه بود، نو-تواب این کار را به خاطر به دست آوردن نام و نان و دکان و زیر فلاش دوربین عکاسان خبری انجام می‌دهد.
در این‌جا تقسیم کاری بین نو-توابین و نشریات رسمی اصلاح‌طلبان صورت می‌گیرد: تامین صفحه و ستون و نشریۀ پر زرق و برق و بنگاه های انتشاراتی معتبر و تیراژ خوب با اصلاح‌طلبان است و پر کردن ستون ها و پاسخ‌دادن به سوالات مصاحبه ها و نوشتن خاطرات با نو-توابین. مسئولیت انجام وظیفۀ راهبردی را در سالیان اخیر به طور مشخص تیم روزنامه‌نگاری محمد قوچانی یعنی مهم‌ترین تیم مطبوعاتی اصلاح‌طلبان بر عهده داشته است. این تیم در تمام این سال ها به هر نشریه‌ای که پا گذاشت، از شرق و هم میهن و کارگزاران و اعتماد ملی تا شهروند امروز و مهرنامه، به شکلی بسیار پیگیرانه و خستگی‌ناپذیر به وظایف ضدکمونیستی خود عمل کرد و بخش‌های ثابتی را به پخش اکاذیب و نفرت پراکنی علیه کمونیسم با استفاده از سرویس‌های ویژۀ جماعت نو-تواب اختصاص داد. البته اشتباه است اگر تصور کنیم مدیریت راهبردی چنین نشریاتی در دستان   مهره های دون پایه ای مانند محمد قوچانی، رضا خجسته رحیمی، مریم شبانی، سرگه باسقیان، اکبر منتجبی و … قرار دارد. در این جا لازم است که با پدر معنوی و البته مالی این تیم که به لطف دست و دل‌بازی‌های او، نو-توابین امکان نشر نظرات و انجام ”وظایف آگاهی‌بخش و انتقادی روشنفکرانۀ“ خود را در نشریات پر زرق و برق و پرتیراژ،      می یافتند آشنا بشویم که کسی جز محمد  عطریان فر نیست. عطریان فر از مشاورین اصلی هاشمی رفسنجانی است و مدیریت اصلی برنامه‌های رسانه‌ای اصلاح‌طلبان را به مدت بیش از یک دهه در اختیار داشته است. او در دوران رژیم سلطنتی و به دلیل همکاری با گروه های شکل‌دهندۀ سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی مدتی به زندان افتاد. بعد از انقلاب او مانند تمام سران اصلاح‌طلب عهده‌دار مسئولیت‌های سیاسی-امنیتی شد. اصلاح‌طلبان همان‌گونه که در دهۀ 1360، در جایگاه مقامات برجستۀ امنیتی رژیم، از مخترعین صنعت تواب‌سازی بودند، اکنون نیز نو-توابین را زیر بال و پر مطبوعاتی و تبلیغاتی خود می گیرند و همواره رابطۀ متقابل قابل توجهی بین این ها وجود دارد. حضور در بخش خبر صدا و سیما، سازمان صنایع ملی، معاونت صنایع دفاع  در کارنامۀ شغلی او  موجود است. حضور در چنین پست‌هایی با توجه به این که خواهر و شوهر خواهر او (زهره عطریان‌فر و جواد قدیری) از اعضای رده‌بالای سازمان مجاهدین خلق هستند، حکایت از اعتماد کامل نظام به او دارد. او در  دوران محتشمی و سپس عبدالله نوری پست مدیر کل سیاسی وزارت کشور را بر عهده گرفت. او چند سال نیز مسئولیت حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی را بر عهده داشت. پس از دوم خرداد پای او به بخش فروش خارجی وزارت نفت نیز باز شد و به همین خاطر مطبوعاتی که توسط او منتشر می‌شدند، به خاطر کیفیت ظاهری بالا و قیمت ارزان به ”رسانه‌های نفتی“ شهرت یافتند!  با انتشار روزنامۀ همشهری و به واسطه ارتباط نزدیک با رفسنجانی و کرباسچی مدیر سیاست گذاری این روزنامه شد و سپس همین سمت را در نشریات شرق، کارگزاران، هم‌میهن و شهروند امروز عهده‌دار شد. نشریاتی که، همان‌طور که پیشتر اشاره شد، به شکلی مداوم و بسیار پیگیر تبلیغات ضدکمونیستی را ادامه می‌دادند. در مهر ماه 1386 و دو ماه قبل از برخورد دستگاه‌های سرکوب‌گر امنیتی، محمد قوچانی در سرمقالۀ نشریۀ شهروند امروز، مقدمات برخورد با دانشجویان مارکسیست را کلید زد. قوچانی در سرمقاله‌ای (15 مهر 1386) تحت عنوان ”التقاط جدید (پوپولیسم جاده‌صاف‌کن کمونیسم)“ نوشت:
”سه سال پیش یکی از محافظه کاران سرشناس ایران به مدیران یکی از روزنامه های اصلاح‌طلب تهران توصیه می‌کرد حال که مشربی لیبرالی دارند و مشی اصلاحی، به جای این همه در پوستین راست‌گرایان افتادن، اندکی هم در نقد چپ‌گرایانی بنویسند که دانشگاه‌های ایران را در دست خود گرفته‌اند و نه از چپ دینی که از چپ مارکسیستی دفاع می‌کنند و نه فقط با راست مذهبی که با راست لیبرالی هم مخالفند و می‌افزود لیبرال‌ها هم گرچه با نظام دینی مخالف‌اند اما حداقل به اندیشۀ دینی پایبندند و اکنون زمان آن است که لیبرال‌ها و محافظه‌کاران در نقد کمونیست ها با هم متحد شوند… نسل جدیدی از سوسیالیست ها که بهتر است به آن‌ها لقب سوسول سوسیالیست بدهیم. همان طبقۀ متوسطی که تاریخش را نخوانده و قهرمانانش مرده اند و در پی قهرمان گمشده اش می‌گردد که امروزین باشد و مد روز و خوش قیافه و موضوع گفت و گوهای عاشقانه رو به سوی ارنستو چگوارا می‌برد و روی تی‌شرت و مجله و پوستر و دیوار خانه، او را بت خویش می سازد… ضروری است محافظه‌کاران سرشناس از جمله همان مقام عالی‌رتبۀ دولت فعلی، این بار مانع از تکرار فاجعه شوند تا التقاط جدید، نفاقی تازه نسازد.“
در تمام این مدت جماعت نو-توابین فعالانه در تبلیغات ضدکمونیستی این تیم سیاسی-اقتصادی-امنیتی، که در شهروند امروز به اوج خود رسیده بود، مشارکت داشتند. از شاخص ترین فعالین ضدکمونیست در نشریات تیم قوچانی-عطریان‌فر یعنی ارگان های مافیای اقتصادی-سیاسی و باند هاشمی‌رفسنجانی در رژیم جمهوری اسلامی می‌توان به افراد زیر اشاره کرد:
عباس ملک‌زادۀ میلانی: در سال 1356 به جرم عضویت در سازمان انقلابی حزب توده بازداشت شد و در دادگاه تقاضای عفو بخشش نمود. در کتاب جدیدش که به شخصیت های برجستۀ تاریخ معاصر ایران اختصاص یافته است و در توضیحاتش پیرامون این کتاب، شیفتگی اش را نسبت به جلاد ارشد ساواک و شکنجه‌گر و بازجوی خودش پرویز ثابتی پنهان نمی کند. او ثابتی و تیمور بختیار را در زمره شخصیت های برجسته تاریخ معاصر ایران وارد نموده است. با وجود رخداد انقلاب فرهنگی از سال 1358 تا سال 1366 در دانشگاه تهران به تدریس علوم سیاسی مشغول بود و بعد آزادانه آن جا را ترک کرد. هم‌اکنون به یکی از شخصیت های اصلی مورد وثوق غرب در رابطه با پروژه های مخملی در دانشگاه استانفورد و موسسه پژوهشی هوور تبدیل شده است. او یکی از سه مجری اصلی پروژه دموکراسی در ایران است که در همان موسسۀ هوور (که تحت نفوذ نو-محافظه‌کاران آمریکایی قرار دارد) دنبال می‌شود.
هوشنگ ماهرویان؛ در دهۀ 1350 به واسطۀ تحصیل در دانشکدۀ اقتصاد دانشگاه تهران با محفل رفقای چریک فدایی خلق در این دانشکده و از جمله رفیق جان باخته فریدون جعفری حشر و نشری داشت. به خاطر چنین ارتباطاتی مدتی را نیز به زندان افتاد. در خودبزرگ‌بینی و گیج‌سری او همین بس که با استناد به نقل قولی مجعول از رییس دادگاهش، خود را به واسطۀ عدم اعتقاد به مبارزه مسلحانه، خطرناک‌تر از فداییان برای رژیم سلطنتی معرفی کرده است! او یکی از وقیح‌ترین و پیگیرترین نویسندگان ضدکمونیست و از همراهان دائمی تیم شهروند امروز بوده است. برای پی‌بردن به ابعاد بی‌شرمی او به کیفرخواستی که در مجلۀ مهرنامۀ یعنی ارگان فرهنگی باند رفسنجانی برای فداییان خلق صادر کرده است، مراجعه کنید. آثار آبکی و کم‌مایه‌ای نیز از باب خالی‌نبودن عریضه در زمینه اندیشه‌های مارکس به نگارش در آورده است. یکی دیگر از پروژه‌های او در این سال‌ها عَلَم کردن مصطفی شعاعیان برای کوبیدن مارکسیست‌ها بوده است اما تا کنون جرات انتشار مستقیم و مستقل یکی از آثار شعاعیان بدون حاشیه‌نویسی را به خود نداده است.
حمید شوکت؛ عضو کنفدراسیون دانشجویان و بعدا حزب رنجبران. با وجود جایگاهی چنین حاشیه‌ای در چپ ایران به خود اجازه داده است که در چهار جلد نگاه از درون به چپ ایران را در مصاحبه با اعضای حزب رنجبران منتشر کند. کتاب جدید او مدیحه ای است در وصف شوکت قوام السلطنه. جلد چهارم نگاه از درون او که به مصاحبه با محسن رضوانی، دبیرکل سابق حزب رنجبران، قابل توجه است چرا که در بعضی بخش‌ها، به عرصۀ به چالش کشیدن شوکت توسط رضوانی تبدیل می‌شود. شوکت از همکاران پیگیر نشریۀ شهروند امروز و متخصص تخریب چهرۀ کنفدراسیون جهانی دانشجویان در مصاحبه هایش بود.
بابک امیرخسروی؛ توده‌ای سابق که بعدها حزب دموکراتیک مردم ایران را تاسیس نمود و کهولت سن، او را از چرندگویی بازنداشته است. در تخریب و افشای سوابق حزب توده تخصص دارد و معمولا به این مناسبت به او رجوع می‌شود.
مازیار بهروز؛ او سابقۀ عضویت در هیچ‌یک از گروه های چپ را نداشته است اما با مطرح کردن سابقۀ عضویت پدرش در حزب توده و علاقه شخصی‌اش به بیژن جزنی! سعی می‌کند خود را با نوع خاصی از چپ هم دل نشان دهد. او یکی از متخصصین و مراجع اصلی باند اصلاح‌طلب رژیم در رابطه با مسائل جنبش چپ است. چاپ کتاب شورشیان آرمان‌خواه او را می توان سرآغازی برای موج جدید تبلیغات ضدکمونیستی در ایران محسوب داشت. این کتاب توسط مهدی پرتوی از توابین بسیار خطرناک حزب توده و از همکاران و مشاوران دستگاه های امنیتی در رابطه با مسائل جنبش چپ ترجمه شد. او آزادانه به ایران رفت و آمد دارد و حتی فرصت مصاحبه با نشریه دانشگاه آزاد اسلامی! را هم برای لجن‌پراکنی علیه چپ از دست نمی‌دهد. 
در این‌جا از بحث خود نتیجه‌گیری می‌کنیم: کمونیست‌ها وظیفۀ اصلی و رسالت خود را مقابله با تبلیغات ضدکمونیستی و پاسخ گویی به ضدکمونیست‌ها (چه از سنخ نو-توابین و چه غیر آن) نمی دانند. کمونیسم، همان گونه که فردریک انگلس می گوید، دکترین رهایی پرولتاریا است؛ برانداختن مناسبات و نظام سرمایه‌داری با اتکاء به جنبش سوسیالیستی طبقۀ کارگر. یکی از اشکال مقاومت نیروهای حافظ وضع موجود در مقابل نیروهای خواهان دگرگونی بنیادی و انقلابیون، در پیش‌گرفتن تبلیغات ضدکمونیستی است که در طول قرن بیستم به تدریج به صنعتی پیشرفته بدل شده و رسته‌ها و اصناف بسیاری را به خدمت خود در آورده است. ضدکمونیسم در شرایط کنونی در ایران، یکی از ویژگی های اصلی رژیم حاکم (تمام جناح ها و باندها) و نیز جریانات گوناگون اپوزیسیون راست در ایران، از لیبرال-اسلامیست‌ها تا سلطنت‌طلبان است و در دهه‌ها و سال‌های اخیر غلظت آن مرتبا رو به افزایش بوده است. یکی از وظایف روتین تبلیغی-ترویجی کمونیستی در چنین شرایطی، مقابله با این تبلیغات از طریق روشن‌گری و توضیح صبورانۀ حقایق در سطح افکار عمومی و به ویژه طبقۀ کارگر و سایر اقشار فرودست است؛ همان افکار عمومی که ضدکمونیست‌ها قصد دارند با سم‌پاشی، تحریف، جعل و دروغ، آن را نسبت به کمونیسم و کمونیست‌ها بدبین سازند و مانع ارتباط‌گیری این دو گردند. در میان اردوگاه ضدکمونیست، افراد، جریانات و اشکال گوناگونی از فعالیت وجود دارد. تکلیف ما با تبلیغات ضدکمونیستی رژیم از طریق نوشته‌های امثال محمود نادری روشن است. در میان اپوزیسیون نیز تا جایی که نقد مارکسیسم، یه شیوه‌ای سالم انجام می‌شود، ما نیز تلاش می‌کنیم به شکلی متین و منطقی به آن پاسخ بگوییم. فرصت پرداختن به بسیاری از جعلیات، فحاشی‌ها، انگ‌ها و دشنام‌های تکراری را هم نداریم و به اندازۀ کافی طی این سال‌ها در این زمینه پوست‌کلفت شده‌ایم. اما در این میان در سالیان اخیر، شیوه‌ای از تبلیغات ضدکمونیستی رواج یافته است و به تدریج به شکل غالب در این زمینه تبدیل شده است که به نظر ما مصداق بارز یک جنگ کثیف ضدکمونیستی است؛ این شیوۀ مشخص عبارت است از حملات تند، نقدهای بی‌پایه و تبلیغات غیرمنصفانه گروهی از ”روشنفکران“ چپ و مارکسیست سابق، و ظاهرا مستقل و منتقد کنونی، از تریبون باندهایی از رژیم در سطح علنی و رسمی که روسا و مسئولین آنان از ایادی دیکتاتوری حاکم در گذشته و حال هستند و دست بسیاری از آن‌ها به خون مردم و انقلابیون در این کشور آلوده است. این ”روشنفکران منتقد و مستقل“ با استفاده از تریبون‌های مجاز رژیمی دیکتاتور و خون‌آشام، و در شرایطی که مارکسیست ها از امکان هر گونه پاسخ‌گویی و بحث، حتی در ابعاد بسیار محدودتر، کاملا محروم هستند، مارکسیسم و مارکسیست ها را عامل اصلی ایجاد اختناق و استبداد در تاریخ معاصر ایران معرفی می کنند و با توسل به هر وسیله ای در جهت مخدوش‌کردن چهرۀ آن می‌کوشند. در مقابل چنین جنگ کثیفی، ما از این به بعد، تا آن‌جا که اصول و پرنسیب‌های انقلابی و توان ما اجازه می‌دهد، به هر طریق ممکن، به نقد و افشاگری سازمان یافته این مزدورانِ نقابِ روشنفکری به چهره زده دست خواهیم زد. ما در این زمینه از تمامی رفقا و به ویژه رفقای قدیمی‌تر که احتمالا آشنایی بیشتری با این افراد، سوابق و کارنامۀ سیاسی آنان دارند، یاری می‌طلبیم. انتشار مطلبی از آیزاک دویچر به عنوان مانیفست‌گونه‌ای برای آغاز این تلاش و افتتاح این بخش در اینجا انجام می‌شود. امیدواریم که با همکاری سایر رفقا، فعالیت این بخش به انتشار همین دو متن محدود نماند.
این بحث را با نقل قول از قسمتی از نامۀ سرگشادۀ حمید شوکت به عباس میلانی به اتمام می‌رسانیم. برخی اوقات که بین این اهالی فکر و فرهنگ و تجدد بر سر تقسیم غنائم اختلاف در می‌گیرد، معنای کاملا مادی‌ و قابل شمارشی که پشت واژه‌هایی مانند تجدد، مبارزه با توتالیتاریسم، دموکراسی، احترام به عقیدۀ مخالف، دیالوگ و … نهفته است، عیان می‌گردد شوکت در این نامه با لحنی پراز گلایه و سوز و گداز به میلانی می‌نویسد (تاکیدها از ماست):
کتاب اخيرت صياد سايه‌ها را ديدم… هم در پيشگفتار کتاب که اولين بار برای انتشار به شرکت نشر کتاب سپردی و هم در همين پيشگفتار که برای انتشار در نشر اختران در نظر گرفته شده بود، از من نام برده و از ”فضلم“ سخن گفته و به ”سابقه دوستي“ خود با من و ”کمک و همکاري“‌ام با تو در ”تدوين“ آن کتاب اشاراتی داشتي. چند ماه پيش، وقتی کتاب سرانجام در آمريکا چاپ شد، همه اين‌ها را حذف کردي… . آن جا در چگونگی رسم تاريخ نگاری در کشورهای توتاليتر نوشته اي: ”وقتی کسی مغضوب   مي شد، حتا عکس های قديمی را هم دستکاری مي‌کردند و شخصيت های محبوب ديروز يا مغضوب امروز را به مدد قلمی يا ذره‌ای اسيد از صحنه عکس- و به گمانشان از صحنه تاريخ حذف مي‌کردند، در ذهنيت جنش چپ هم گويی فرايندی مشابه صورت مي گرفت.“
افسوس مي خورم از آن که با تمام نقدی که نسبت به اين شيوه مسموم در نظام های توتاليتر و جنبش چپ سراغ کرده‌اي، خود بدان دست مي‌زنی و با يک چرخش قلم مرا از صحنه حذف مي کني…ديگر نه از“ سابقه دوستي‌مان“ سخن مي‌گويی و نه از ”کمک و همکاري“ ای که به قول خود در ”تدوين“ آن کتاب با تو داشته‌ام. و اين همه نشان از آن دارد که من نيز مغضوب شده ام… باقی اين ماجرا، داستان تکان‌دهنده‌ی نحوه‌ی اعلام پايان کار مشترک ما از جانب تو بود که با پيغامی تلفنی انجام گرفت… به ويژه رفتارت با معيارهای تجدد که اين همه صحبت از آن در ميان است قرابتی نداشت…  گويی شهرت به خودی خود برايت هدفی غايی و نهايتی مسلم باشد. گمانم بر اين است که اين پس نيز، آن چه در کلام و قلم تو بر من خواهد گذشت، نمادی از همان تصويری است که خود به بهترين نحو، در نقد ”کورش لاشايی و تجربه انقلاب“ در راه و رسم تاريخ‌نگاری نظام‌های توتاليتر توصيف کرده اي… باز پی بردم چرا هنوز اين همه از تجدد به دوريم و چرا عمر قدرناشناسي، ستم و توتاليتاريسم در تاريخ سرزمين ما جاودانه است
زیرنویس‌ها:
1-   یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمۀ احمد گل‌محمدی و محمدابراهیم فتاحی،  نشرنی، 1377، ص 556
2-  عباس میلانی، روزگار سپری‌شدۀ روشنفکران چپ (مصاحبه با عباس میلانی)، نشریۀ هم‌میهن، 9 خرداد 86
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در دسامبر 25, 2011 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: